- Jan 16, 2025
- 783
دفن کردن طول میکشید. فکر دیگری به سرش زد. دوباره پلههای زیرزمین را پایین رفت. دیده بود حامی قبل از رفتن سوییچ پژو را درون کشوی میز کار گذاشت. آن را برداشت و برگشت. در صندوقعقب را باز کرد. خوشبختانه خالی بود. تن پیچیده در ملحفه را کشید و بعد درون صندوقعقب گذاشت.
به در بستهی صندوق تکیه داد. نفسنفس میزد. فقط یک چیز درون ذهنش پرسه میزد. کسی نباید میفهمید چه شده. برگشت روی پلهها، جایی که نهال افتاده بود لکه ی کوچکی از خون دید. سریع داخل کارگاه رفت و کهنهای را برداشت و لکه را پاک کرد. پلهها را بالا آمد. کهنه را درون باغچه پرت کرد و به طرف در حیاط دوید در را باز کرد و ماشین را بیرون برد. بعد از بستن در، وقتی پشت فرمان نشست تازه به فکر افتاد که نهال را کجا رها کند. بعد از لحظاتی فکر یادش آمد خارج شهر گودال نخالهای میشناخت که زمان کارتنخوابی گاهی برای آشغالگردی و یافتن تکه میلگرد و کابلی برای فروش آنجا را زیرورو میکرد. اگر نهال را در آن گودال رها میکرد، همهچیز پای یک معتاد دزد بسته میشد و هیچکس نمیفهمید او چه کرده است؟ تمام وجودش به لرزه افتاده بود. ماشین را روشن کرد و کمی که به حرکت افتاد. به یاد حامی افتاد و پیغامی برای او نوشت که به خانه برمیگردد، تا وقتی پلیس شروع به تحقیقات کرد او مدرکی برای بیگناهی داشته باشد.
به نزدیک گودال نخاله رسید. ماشین را نگه داشت. نهال را از درون صندوق به پایین انداخت. تا نزدیک گودال روی زمین کشید و بعد او را رها کرد. وقتی ملحفهی صورتی سفید در جایی ثابت شد. میکائیل تازه فهمید چه کرده است؟ خواست پایین برود، اما ایستاد. بالای گودال روی دو زانو افتاد و زار زد.
- نهال من تو رو میخواستم، نباید میاومدی، تو میخواستی بری به آقاجون بگی، اون اگه میفهمید... چرا واینسادی؟ چرا همیشه با من لج میکردی؟ یه بار، یه بار بهم توجه میکردی، من که گفتم ولش میکنم واسه خاطر تو حاضر بودم ولش کنم، ببین چیکار کردی؟
با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و به سفیدی ملحفه در تاریکی چشم دوخت و بعد برخاست.
- منو ببخش، ولی دست من نبود که تو مردی، تقصیر خودت شد، من که نمیخواستم، الان هم... الان هم اگه بقیه بفهمن چی شده، زندگیم نابود میشه... من مجبور شدم بیارمت اینجا، تو که مردی دیگه، چیزی حالیت نیست، اما من... .
عقبعقب رفت.
- مجبورم نهال، مجبورم منو ببخش.
به تندی برگشت. سوار ماشین شد و با فشردن پدال گاز از آنجا دور شد. به کارگاه که رسید، خوشبختانه خبری از حامی نبود. ماشین را پارک کرد. سوییچ را سرجایش گذاشت و در کارگاه و خانه را قفل کرد و سوار بر موتورش به خانه برگشت. درحالیکه که کیف نهال را زیر پیراهنش پنهان کرده بود.
به در بستهی صندوق تکیه داد. نفسنفس میزد. فقط یک چیز درون ذهنش پرسه میزد. کسی نباید میفهمید چه شده. برگشت روی پلهها، جایی که نهال افتاده بود لکه ی کوچکی از خون دید. سریع داخل کارگاه رفت و کهنهای را برداشت و لکه را پاک کرد. پلهها را بالا آمد. کهنه را درون باغچه پرت کرد و به طرف در حیاط دوید در را باز کرد و ماشین را بیرون برد. بعد از بستن در، وقتی پشت فرمان نشست تازه به فکر افتاد که نهال را کجا رها کند. بعد از لحظاتی فکر یادش آمد خارج شهر گودال نخالهای میشناخت که زمان کارتنخوابی گاهی برای آشغالگردی و یافتن تکه میلگرد و کابلی برای فروش آنجا را زیرورو میکرد. اگر نهال را در آن گودال رها میکرد، همهچیز پای یک معتاد دزد بسته میشد و هیچکس نمیفهمید او چه کرده است؟ تمام وجودش به لرزه افتاده بود. ماشین را روشن کرد و کمی که به حرکت افتاد. به یاد حامی افتاد و پیغامی برای او نوشت که به خانه برمیگردد، تا وقتی پلیس شروع به تحقیقات کرد او مدرکی برای بیگناهی داشته باشد.
به نزدیک گودال نخاله رسید. ماشین را نگه داشت. نهال را از درون صندوق به پایین انداخت. تا نزدیک گودال روی زمین کشید و بعد او را رها کرد. وقتی ملحفهی صورتی سفید در جایی ثابت شد. میکائیل تازه فهمید چه کرده است؟ خواست پایین برود، اما ایستاد. بالای گودال روی دو زانو افتاد و زار زد.
- نهال من تو رو میخواستم، نباید میاومدی، تو میخواستی بری به آقاجون بگی، اون اگه میفهمید... چرا واینسادی؟ چرا همیشه با من لج میکردی؟ یه بار، یه بار بهم توجه میکردی، من که گفتم ولش میکنم واسه خاطر تو حاضر بودم ولش کنم، ببین چیکار کردی؟
با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و به سفیدی ملحفه در تاریکی چشم دوخت و بعد برخاست.
- منو ببخش، ولی دست من نبود که تو مردی، تقصیر خودت شد، من که نمیخواستم، الان هم... الان هم اگه بقیه بفهمن چی شده، زندگیم نابود میشه... من مجبور شدم بیارمت اینجا، تو که مردی دیگه، چیزی حالیت نیست، اما من... .
عقبعقب رفت.
- مجبورم نهال، مجبورم منو ببخش.
به تندی برگشت. سوار ماشین شد و با فشردن پدال گاز از آنجا دور شد. به کارگاه که رسید، خوشبختانه خبری از حامی نبود. ماشین را پارک کرد. سوییچ را سرجایش گذاشت و در کارگاه و خانه را قفل کرد و سوار بر موتورش به خانه برگشت. درحالیکه که کیف نهال را زیر پیراهنش پنهان کرده بود.
آخرین ویرایش توسط مدیر: