دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
دفن کردن طول می‌کشید. فکر دیگری به سرش زد. دوباره پله‌های زیرزمین را پایین رفت. دیده بود حامی قبل از رفتن سوییچ پژو را درون کشوی میز کار گذاشت. آن را برداشت و برگشت. در صندوق‌عقب را باز کرد. خوشبختانه خالی بود. تن پیچیده در ملحفه را کشید و بعد درون صندوق‌عقب گذاشت.
به در بسته‌ی صندوق تکیه داد. نفس‌نفس میزد. فقط یک چیز درون ذهنش پرسه میزد. کسی نباید می‌فهمید چه شده. برگشت روی پله‌‌ها، جایی که نهال افتاده بود لکه ‌ی کوچکی از خون دید. سریع داخل کارگاه رفت و کهنه‌ای را برداشت و لکه را پاک کرد. پله‌ها را بالا آمد. کهنه را درون باغچه پرت کرد و به طرف در حیاط دوید در را باز کرد و ماشین را بیرون برد. بعد از بستن در، وقتی پشت فرمان نشست تازه به فکر افتاد که نهال را کجا رها کند. بعد از لحظاتی فکر یادش آمد خارج شهر گودال نخاله‌ای می‌شناخت که زمان کارتن‌خوابی گاهی برای آشغال‌گردی و یافتن تکه میلگرد و کابلی برای فروش آنجا را زیرورو می‌کرد. اگر نهال را در آن گودال رها می‌کرد، همه‌چیز پای یک معتاد دزد بسته میشد و هیچ‌کس نمی‌فهمید او چه کرده است؟ تمام وجودش به لرزه افتاده بود. ماشین را روشن کرد و کمی که به حرکت افتاد. به یاد حامی افتاد و پیغامی برای او نوشت که به خانه برمی‌گردد، تا وقتی پلیس شروع به تحقیقات کرد او مدرکی برای بی‌گناهی داشته باشد.
به نزدیک گودال نخاله رسید. ماشین را نگه داشت. نهال را از درون صندوق به پایین انداخت. تا نزدیک گودال روی زمین کشید و بعد او‌ را رها کرد. وقتی ملحفه‌ی صورتی سفید در جایی ثابت شد. میکائیل تازه فهمید چه کرده است؟ خواست پایین برود، اما ایستاد. بالای گودال روی دو زانو افتاد و زار زد.
- نهال من تو رو می‌خواستم، نباید می‌اومدی، تو می‌خواستی بری به آقاجون بگی، اون اگه می‌فهمید... چرا واینسادی؟ چرا همیشه با من لج می‌کردی؟ یه بار، یه بار بهم توجه می‌کردی، من که گفتم ولش می‌کنم واسه خاطر تو حاضر بودم ولش کنم، ببین چی‌کار کردی؟
با پشت دست اشک‌هایش را پاک‌ کرد و به سفیدی ملحفه در تاریکی چشم دوخت و بعد برخاست.
- منو ببخش، ولی دست من نبود که تو مردی، تقصیر خودت شد، من که نمی‌خواستم، الان هم... الان هم اگه بقیه بفهمن چی شده، زندگیم نابود میشه... من مجبور شدم بیارمت اینجا، تو که مردی دیگه، چیزی حالیت نیست، اما من... .
عقب‌عقب رفت.
- مجبورم نهال، مجبورم منو ببخش.
به تندی برگشت. سوار ماشین شد و با فشردن پدال گاز از آن‌جا دور شد. به کارگاه که رسید، خوشبختانه خبری از حامی نبود. ماشین را پارک کرد. سوییچ را سرجایش گذاشت و در کارگاه و خانه را قفل کرد و سوار‌ بر موتورش به خانه برگشت. درحالی‌که که کیف نهال را زیر پیراهنش پنهان کرده بود
.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
***

میکائیل روی تخت نشسته بود و دو دستش را به شقیقه‌هایش فشار می‌داد. سربه‌زیر انداخته بود و پلک‌هایش را بسته بود. سعی می‌کرد صدای شیون را نشنود، اما مگر ممکن بود؟ صدای شیون از درون مغزش می‌آمد و به هیچ طریقی ساکت نمی‌شد. از همان ساعتی که نهال را در بیابان رها کرده بود، این صدای شیون زنانه درون مغزش به راه افتاده بود. آن شب با فکر به این موضوع که نهال مرده بود و نمی‌توانست برایش کاری کند، خود را توجیه کرده بود. اما از فردای آن روز که فهمید نهال نمرده و نصفه‌شب میان بیابان و موقع حمله‌ی سگ‌ها از ترس قالب تهی کرده است، صدای پارس سگ‌ها و جیغ کمک‌خواهی هم به این شیون اضافه شده بود. روز و شب و ساعت به ساعت صدای جیغ کمک خواهی نهال را در سرش می‌شنید. دور از چشم بقیه به پایپ پناه برد، اما بهتر که نشد بدتر هم شد. آنقدر کشید تا به توهم برسد، شاید فراموش کند با نهالش چه کرده، اما در توهم هم نهال خون‌آلود دست از سرش برنداشت. همین شد که دست از پایپ هم کشید. ولی کاش زودتر از سرخوشی کاذب پایپ دست برداشته بود.
موهای دو طرف سرش را چنگ زد. از صبح به سختی سرپا ایستاده بود و در تمام‌ مدت تشییع سعی کرده بود کنار پدرش بایستد و پاسخگوی عرض تسلیت و اظهار همدردی جمعیتی باشد که نه به خاطر نهال که به خاطر رئوف سبحانی جمع شده بودند. همه از سنگدلی و شقاوت آدمی حرف زده بودند که در دست پلیس بود و میکائیل به حماقت خودش فکر کرده بود. وقتی پلیس متهمی را گرفت و به آنها گفت پسر ادعا کرده نهال قبل از میکائیل با او دوست بوده، کسی باور نکرد. همه او‌ را به دروغگویی متهم کردند، هم پدر هم زن‌عمو. اما میکائیل خوب می‌دانست حق با آن پسر است، پس دلیل این همه بی‌محلی‌های نهال به او چه بود؟ وجود همین پسر بود که نهال او را نمی‌خواست. ندیده از پسر بغض گرفت که دل نهال متعلق به او بوده. تصمیم گرفت اکنون که به جای او در بند است حرفی نزند و انتقامی هم از او بگیرد؛ اما از همان ساعت کابوس‌هایش هم شروع شد. همین که چشم برهم می‌گذاشت نهال را در محاصره‌ی سگ‌ها می‌دید که فریاد می‌کشد:
- «همش تقصیر توئه».
هر زمان به پریشانی زن‌عمویش نگاه می‌کرد، نهال مقابل چشمانش ظاهر میشد. امروز در قبرستان هم هرجا نگاه چرخانده بود کنار هر کاج خشکی نهال را با سر و روی خونین دیده بود که با نفرت به او چشم دوخته و در مغزش فریاد کشیده بود:
- «تو مقصری!»
چشم می‌بست، نهال پشت پلک‌هایش بود. باز می‌کرد صدای جیغش‌ را می‌شنید که کمک می‌خواهد. میان جمع می‌رفت همه از نهال حرف می‌زدند و در مغز او شیون زنانه پخش میشد. به تنهاییش می‌خزید صدای پارس سگ‌ها و تصور مرگ نهال از ترس زیاد، او را آرام نمی‌گذاشت. نه خواب داشت نه بیداری.
موهایش را محکم‌تر چنگ زد. او باعث سکته کردن نهال شده‌بود. سگ‌ها با نهال چه کرده بودند که او سنگ‌کوپ کرده بود؟ چرا یک لحظه نبض او را چک نکرده بود؟ چرا فکر کرده بود او مرده؟ مگر هرکس چشمانش را می‌بست، حتماً مرده بود؟ این‌طور‌ فکر‌ کردنش تقصیر آن دود لعنتی پایپ بود، حتماً منطقش را آن دود خاموش کرده بود که او چنین تصمیم گرفت. مگر آدم عاقل چون او رفتار می‌کرد؟ کاش هوس پایپ به کله‌اش نزده بود. نهال آمده بود پیش او، بالأخره بعد از مدت‌ها بی‌محلی آمده بود، ولی او چه کرد؟ همه چیز را خراب کرد. چرا هیچ‌وقت عرضه‌ی انجام کار درست را نداشت؟ یاد چشمان نهال افتاد که بار آخر برخلاف همیشه زیر موهایش پنهان نشده بود. نهال آن روز، چشمان شهلایش را پنهان نکرده بود. چرا کاری کرد که آن‌ها را برای همیشه ببندد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
همان‌طور که موهایش را در چنگ‌ می‌فشرد یک ضرب برخاست. صدای شیون زنانه، جیغ کمک‌خواهی، پارس سگ‌ها و لفظ «تو مقصری!» دیوانه‌اش می‌کرد. این صداها به هیچ طریقی ساکت نمی‌شدند. تا کنار دیوار رفت و وقتی چشم بسته متوجه رسیدن به دیوار شد پیشانی‌اش را به دیوار تکیه داد. زبانش نمی‌چرخید حرفی بزند. سرش پر از غوغا شده بود. پیشانی‌اش را کمی از دیوار فاصله داد و بعد آرام به دیوار کوبید. چند بار تکرار کرد تا شاید صدای سگ‌ها یا جیغ زنانه ساکت شود، اما فایده‌ای نداشت. بالأخره زبانش باز شد.
- غلط کردم نهال! غلط کردم!
صدای کمک‌خواستن نهال را شنید. چندبار و پشت سرهم «غلط کردم!» را تکرار کرد، اما صدا ساکت نشد؛ بلکه بلندتر و بلندتر در ذهنش دور زد. دستانش را که موهایش را در چنگ داشت، محکم به پایین کشید و نام‌ نهال را نعره زد. روی زانوهایش به زمین افتاد و به پرزهای بلند فرش قهوه‌ای‌رنگ چنگ زد و بلند نهال را صدا کرد.
کسی در سالن نبود. جز زهره که تازه آمده بود و چون حال خوشی نداشت، او را روی مبل نشانده بودند. در غم دخترش غمبرک‌زده و به گوشه‌ی میزی که سینی‌های خرما‌ی تزیین شده و حلواهای اعلا و شمع‌های باسلیقه چیده، اطراف عکس خندانی از نهال را در بر گرفته‌بود. به یاد آورد اگر نهال اینجا بود، الان از همه گوشه‌های میز عکس می‌گرفت و از سلیقه چیننده میز تعریف می‌کرد. اشکی از گوشه‌ی چشم زهره پایین غلتید و به عکس نهال چشم دوخت که موهای طوسی‌رنگش یک طرفه روی صورتش ریخته بود. با زاری «نهالم» را زمزمه کرد و فکر کرد این عکس را نهال کی گرفته بود؟ دخترش علاقه‌ی خاصی به رنگ کردن داشت و با رنگ موهایش می‌توانست حدس بزند این عکس مال چه زمانی است. همان اوایلی که دخترش را راضی به ازدواج می‌کرد. واقعاً دخترش ناراضی بود؟ یادش آمد این اواخر مدت‌ها بود که نهال رنگ مویش را عوض نکرده بود و یادش آمد روز آخری که برای اجازه گرفتن پیش او در سالن آمد، نگاهش جلب ریشه‌های درآمده موی او شد و وقتی رفت به خودش قول داد وقتی برگشت به او پیشنهاد رنگ جدیدی بدهد، اما هرگز ممکن نشده بود. زهره باز آرام «نهالم» را تکرار کرد و خیره به عکس خندان او اشک ریخت. صدای نعره‌ی «نهال» گفتن میکائیل که بلند شد، زهره نگاه از عکس گرفت و به روبه‌رویش که در اتاق بسته‌ی میکائیل بود ،دوخت. سری به اطراف تکان داد و گفت:
- بیچاره دختر ناکامم!
صدای کمک‌خواستن نهال و صدایی که او‌ را مقصر می‌خواند، در کنار صدای پارس سگ‌ها یک‌ لحظه از ذهن میکائیل پر نمی‌کشید. چندبار مشت بر زمین کوفت، ولی ثمری نداشت. سر بلند کرد و نعره زد:
- نهال تمومش می‌کنم، تمومش می‌کنم.
در جایش نشست.
- می‌خوای ازم تقاص بگیری؟ باشه خودم تقاص میدم. راحتم کن.
سرش را خم کرد و دست زیر تخت برد. پاکت پلاستیکی سیاه‌رنگی را بیرون کشید. درون پاکت را نگاه کرد. کیف مشکی نهال با بندهای فلزی زنجیری آنجا بود. چرا این کیف را گرفت و کشید؟ اگر به جای کیف دست نهال را گرفته بود، او به زمین نمی‌خورد. لب‌هایش را بهم فشرد. اشک‌هایش روان شد. لحظه‌ی افتادن نهال پیش چشمش زنده شد و پلک بست. صدای «تقصیر تو بود» در ذهنش طنین انداخت. با چنگ‌زدن پاکت چشم گشود.
- تمومش می‌کنم، باید تقاص بدم تا تموم بشه.
سریع بلند شد. در اتاق را باز کرد. نگاهش به زن‌عمویش افتاد که چون مرده‌ای روی مبل افتاده و نگاه بی‌جانش را به او دوخته بود. عذاب وجدان بیشتر گلویش را فشرد. پاکت را محکم‌تر چنگ زد. باید جرئت تمام کردن پیدا می‌کرد. از زن‌عمویش رو گرفت و تند از در خانه بیرون زد
.
 

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
***

عیاری به مقابل کارگاه که رسید، نیاوش از روی در خانه-کارگاه حامی پایین پرید. شادکام کنار ماشین ایستاده بود. عیاری کار اشتباه نیاوش را دید و خود را به ندیدن زد. مسئله‌ی مهم برای او الان پیداکردن میکائیل بود، نه ورود غیرقانونی نیاوش. می‌توانست بعداً در موقعیتی بهتر او را توبیخ کند. ماشین را کنار شادکام نگه داشت.
- نیست؟
قبل از اینکه شادکام جوابی بدهد، نیاوش که تازه نزدیک شده بود، گفت:
- شادکام وقتی کسی جواب نداد، همون موقع که بهتون زنگ زد، خواست برگردیم اداره، اما من رفتم داخل رو هم کامل نگاه کردم، نیست.
عیاری به روبه‌رو چشم دوخت.
- کجا ممکنه رفته باشه؟
شادکام جواب داد:
- از شهر رفته.
نیاوش گفت:
- یه آدم معتاد جایی میره که بتونه راحت جنس گیر بیاره.
عیاری سریع چیزی به ذهنش زد. گوشی‌اش را بیرون آورد و با حامی تماس گرفت.
- سلام آقای حیدرپور، عیاری هستم.
صدای قرآن در پس زمینه صدای حامی می‌آمد.
- سلام بفرمایید، طوری شده؟
- کجایید؟
- قبرستون، سر خاک نهال.
عیاری متوجه اعلان پشت خطی داشتن خودش شد، اما فرصتی برای پاسخ نداشت، پس بی‌محلی کرد.
- میکائیل رو اون اطراف ندیدید؟
- نه... فکر می‌کنید میکائیل نهالو زده؟
عیاری فرصت پاسخ نداشت، پرسید:
- زمانی که میکائیل کارتن‌خواب بود و تو رفتی دنبالش، پاتوقش کجا بود؟
حامی کمی مکث کرد:
- پاتوق... قلعه‌سوخته، توی تل‌راغب.
عیاری «خیلی خب» گفت و تماس را قطع کرد. نگاهش را به صفحه گوشی دوخت و فهمید ثامر بوده که در زمان صحبت با حامی تماس گرفته است. باید به او می‌گفت شاید میکائیل برای پنهان شدن پاتوق قدیمی‌اش را انتخاب کرده باشد. سریع تماس گرفت و بدون سلام گفت:
- ثامر نیرو بفرست قلعه‌سوخته شاید میکائیل اونجا باشه.
ثامر با خونسردی جواب داد:
- لازم نیست، زنگ هم زدم بهت بگم بیای آگاهی.
عیاری ابرو درهم کشید.
- چرا؟
- میکائیل رفته آگاهی اعتراف کنه، گفتم ببرنش اتاق بازجویی، من دارم برمی‌گردم برم سراغش.
عیاری خوشحال شد. تماس را قطع کرد و رو به شادکام و نیاوش که با کنجکاوی چشم به او دوخته بودند، گفت:
- می‌ریم آگاهی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
عیاری از پشت پنجره‌ی اتاق رصد به میکائیل چشم دوخته‌بود. میکائیل دستان لرزانش را روی میز درهم کرده بود و پایش بالا می‌پرید. کیف سیاه بند زنجیری نهال هم روی میز بود. همان کیفی که نبودش فرضیه سرقت را ایجاد کرده بود. ثامر با ژست کاملاً خشنی روبه‌رویش نشسته بود. دستانش را روی هم گذاشته و خود را پیش کشیده بود. معلوم بود قبل از رسیدن عیاری و همراهانش، ثامر سؤال‌هایش را کرده و الان میکائیل داشت ریزبه‌ریز وقایع را شرح می‌داد. چرا بحث کرده بودند؟ چطور نهال زمین خورده بود؟ و چطور او را در ماشین گذاشته بود؟ عیاری با غیظ به او چشم دوخته و فقط کلمات «نمی‌خواستم، ترسیدم و نفهمیدم» را توسط گوشی از او شنید. وقتی میکائیل به تعریف کردن بردن نهال به بیابان رسید، عیاری دیگر نتوانست ماندن و شنیدن حرف‌های میکائیل را تاب بیاورد. گوشی را محکم از روی گوشش برداشت، روی میز رصد گذاشت و از اتاق بیرون زد. شادکام و نیاوش متعحب از رفتارش، بلافاصله پشت سر او بیرون زدند. عیاری طول راهرو را قدم برمیداشت. شادکام پرسید:
- چی شد قربان؟
نیاوش بلافاصله ادامه داد:
- نمی‌خواید حرفاشو بشنوید؟
عیاری ایستاد و به طرف آنها برگشت.
- نیاوش، برگرد وقتی بازجویی تموم شد متنشو بیار بازپرسی.
نیاوش «چشم» گفت و به اتاق رصد برگشت. شادکام که به وضوح به هم ریختگی عیاری را می‌دید و گفت:
- قربان حالتون خوب نیست؟ طوری شده؟
عیاری دستی به سرش کشید.
- عصبی‌ام شادکام!
دستش را به طرف اتاق دراز کرد.
- از دست این مردک لندهور! مثلاً می‌خواسته شوهر اون دختر باشه... .
دو انگشت راست و اشاره‌اش را نزدیک هم آورد.
- اما یه ذره، یه ذره هم درک نداره، زن، کار و زندگی داشته، باز رفته سر وقت شیشه و پایپ، وقتی فکر می‌کنم اون دختر به خاطر نفهمی این عوضی چه ترسی کشیده، دلم می‌خواد خودم قصاصش کنم.
شادکام نزدیک‌تر رفت.
- آروم باشید بازپرس! مهم اینه بالأخره پرونده حل شد و دکترقدرتی هم راضی شد. میکائیل هم میره دادگاه تا نتیجه‌ی کارشو ببینه.
عیاری سری تکان داد و گفت:
- تو به دکترقدرتی خبر بده پرونده حل شده.
عیاری یاد ارسلان افتاد و رفتار بدی که آخرین بار با او انجام داده بود. دچار عذاب وجدان شد.
- به سروان‌باوری بگو می‌خوام ارسلانو ببینم؟
شادکام متعجب شد.
- چی‌کارش دارید؟ اون‌هم فکر کنم دیگه آزاد بشه.
- باید ببینمش!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
ارسلان به دیوار تکیه‌زده، دستانش را روی زانوهایش گذاشته و سرش را روی آن‌ها قرار داده بود. در بازداشتگاه که باز شد، سرش را بلند کرد و با دیدن ورود بازپرس سرپا ایستاد. ترس به دلش افتاد. نکند برای مادربزرگش اتفاقی افتاده بود؟
- ننه‌بزرگم طوریش شده؟
عیاری که دست در جیب‌های شلوارش فرو کرده بود، یک قدم داخل بازداشتگاه گذاشت و قبل از شروع موکت قهوه‌ای‌رنگ کف بازداشتگاه ایستاد. نگاهش را به چشمان نگران ارسلان دوخت.
- خبری از مادربزرگت ندارم.
ارسلان چشم به عیاری دوخت تا بفهمد او چرا اینجا آمده است؟
- اومدم بهت بگم به زودی آزاد میشی.
ارسلان با مکث پرسید:
- آزاد؟
عیاری سر تکان داد و ادامه داد:
- قاتل اصلی پیدا شده.
ارسلان ابرو درهم کشید. بازی جدید بازپرس بود؟
- کی؟
عیاری به جای جواب به او گفت:
- من رفتار درستی توی بازجویی نداشتم، فکر نمی‌کردم بی‌گناه باشی و حرفای خوبی نزدم، اومدم ازت معذرت بخوام.
این معذرت‌خواهی برای ارسلان هیچ ارزشی نداشت. فقط به کسی فکر می‌کرد که نهال را به بیابان برده‌بود.
- کدوم حیوونی نهالو برده بیابون؟
عیاری لحظاتی نگاهش را به او دوخت. تا همین الان هم با عذرخواهی از متهم جایگاه شغلی خودش را به سخره گرفته بود، اما اگر عذرخواهی نمی‌کرد وجدانش او را راحت نمی‌گذاشت. جواب سؤال ارسلان را هم قاعدتاً نباید می‌داد، اما چیزی ته دلش او را وادار به حرف زدن کرد.
- میکائیل!
ارسلان مات‌زده ماند و بعد پرسید:
- چرا؟
عیاری قصد بیرون رفتن داشت.
- باهم بحثشون شده و میکائیل باعث شده بخوره زمین، نهال بیهوش شده و میکائیل از ترس مردنش اونو برده بیابون.
ارسلان لحظاتی ساکت ماند و عیاری «متاسفم»ی گفت و بیرون رفت. ارسلان حرف عیاری را نشنید. میخ نقطه‌ای ماند. بعد از لحظاتی تازه فهمید چه شنیده، خشم وجودش را گرفت، نعره‌ای کشید.
- عوضی، کثافت، حیوون چطور تونستی؟

دستانش را روی صورتش گذاشت و با «وای نهال» بلندی روی زمین افتاد. اشک ریخت و زار زد:
- همش تقصیر من بود، من بهت گفتم برو پیشش.
***

عیاری از اداره‌ی آگاهی بیرون زد. هوا تاریک شده بود. سوار ماشین شد و به طرف بازپرسی راند. پرونده حل شده بود. باید حس راحتی پیدا می‌کرد، اما عصبی بود. گرچه متهم پیدا شده بود، اما عیاری از روند کارش رضایت نداشت. احساساتی شده بود و در روند بازجویی نتوانسته بود خود را کنترل کند. با همه‌ی ادعای تجربه‌اش مبتدیانه عمل کرده و تمام مدارک را بررسی نکرده و پرینت مکالمات از دیدش دور مانده‌بود. با تعصب به نظریه‌ی خودش چسبیده بود و متوجه حفره‌های آن نشده بود. همه‌ی این‌ها برای یک بازپرس نقطه‌ضعف‌های بدی محسوب میشد. گویا از نو باید بازپرسی را یاد می‌گرفت. به چراغ قرمز رسید و ایستاد. نگاهش در آن سوی چهارراه به مرد موتورسواری خورد که درحال بحث کلامی با مرد پیاده‌ای بود. بحثی که ممکن بود به دعوا منجر شود. بازپرس با بی‌میلی به آن دو نگاه کرد. شاید لیاقت او همین شهر کوچک با جرایم جزئی و حوصله سربرش بود. این پرونده قتل محکی بود، که از نظر خودش در آن مردود شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
***

ارسلان همان‌طور که بند کیف نهال را با خود می‌کشید از درب شرقی پارک بیرون رفتند. نهال خود را عقب کشید و کیفش را از دست ارسلان آزاد کرد.
- منو کجا می‌بری؟
ارسلان ایستاد و برگشت.
- یه توضیح بهم بدهکاری! میکائیل از من بهتره؟ خیلی خب... ولی بهم بگو ارزش اینو هم نداشتم خودت بهم بگی منو نمی‌خوای؟
نوک ابروهای نهال بالا رفتند.
- خب... عصبی نباش تا حرف بزنیم.
ارسلان دست در موهایش کرد.
- چطور می‌خوای عصبی نباشم؟ می‌دونی با من چی‌کار کردی؟
نهال بغض کرد.
- به خدا من از تو بدترم، اگه حالم بد نبود که پا نمی‌شدم بیام گاراژ.
- چرا اومدی؟
- فقط اومدم ببینمت، دلتنگت بودم.
ارسلان لحظاتی به چهره‌ی نهال چشم دوخت.
- دلتنگمی نهال؟
- ارسلان من این مدت حالم خوب نبود، فقط اومدم پیش تو تا آروم بشم، اما تو عصبانی هستی نمیشه باهات حرف زد.
ارسلان پشیمان از تندی سرش را تکان داد:
- خب بگو!
نهال دستش را به طرف نیمکتی که در پیاده‌روی حاشیه‌ی پارک بود، دراز کرد.
- حدأقل بشینیم.
ارسلان ناچار نشست و نهال هم کنارش.
- خب می‌شنوم.
نهال بعد از کمی مکث گفت:
- ارسلان... من مجبور شدم... به خدا منم میکا رو نمی‌خوام، اما نمی‌تونم کاری کنم، اومدم بهت بگم ازم کینه نگیر، نفرینم نکن، من بی‌تقصیرم.
ارسلان باز عصبی شد.
- من نمی‌فهمم نهال! یعنی چی نمی‌تونی؟ تو نامزد کردی!
نهال با ناراحتی دستانش را تکان داد:
- من نخواستم، مامانم خواست، عموم خواست، من نتونستم نه بگم، مجبور شدم.
این حرف‌ها برای ارسلان قابل‌قبول نبود.
- مجبور‌ باشی یا نباشی، مگه فرقی می‌کنه؟ تو دیگه میکا رو انتخاب کردی.
نهال سرش را زیر انداخت.
- پشیمون شدم.
ارسلان برگشت و به صندلی تکیه داد:
- مگه پشیمونی فایده داره؟
نهال سریع سر بلند کرد. باید تصمیمش را به او هم می‌گفت.
- اگه تو بخوای آره.
ارسلان به طرف او برگشت.
- یعنی چی؟
نهال لبش را تر کرد و با کمی تردید گفت:
- تو هنوز... دلت با منه؟
ارسلان اخم کرد.
- چی می‌خوای بگی؟
نهال لب گزید، اما باید می‌گفت.
- ببین... شاید درست نباشه، اما چاره‌ای نداریم، من نمی‌تونم به مامان و عموم بگم میکا رو نمی‌خوام، من فکر کردم... فکر کردم اگه با هم بریم از این شهر بریم روستاتون، اونا هم که تو رو نمی‌شناسن، نمی‌فهمن کجا رفتیم... .
ارسلان متعجب از پیشنهاد نهال میان کلام او پرید.
- هیچ می‌فهمی چی میگی؟ مگه میشه؟ یعنی من اینقدر نامردم که بهم چنین پیشنهادی میدی؟
نهال اخم کرد.
- ارسلان! خب میگی چیکار کنم؟ اونا دارن منو مجبور می‌کنن زن میکا بشم.
ارسلان چشم گرد کرد.
- وای نهال! یعنی چی مجبورت می‌کنن؟ تو یه آدم بالغی، برو بهشون بگو نمی‌خوای زن میکائیل بشی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
نهال دو دستش را تکان داد:
- نمی‌تونم، نمی‌تونم، به خدا نمی‌تونم به عموم و مامانم بگم نه.
ارسلان هوفی کشید. انگشتانش را لای موهایش فرو کرد و آن‌ها را عقب داد. بعد از ثانیه‌ای مکث گفت:
- به میکائیل بگو، برو بهش بگو نمی‌خوایش، بگو تا اون پا پس بکشه.
نهال لحظه‌ای در سکوت به ارسلان نگاه کرد.
- به میکا بگم؟ اون قبول می‌کنه؟
ارسلان تکیه داد:
- مرد باشه قبول می‌کنه، کیه که بخواد زوری زن بگیره؟
نهال نگاه از او گرفت و به پیاده رو دوخت.
- اگه کوتاه نیاد چی؟
ارسلان کامل به طرف او چرخید.
- ببین نهال، باید بری به میکائیل بگی، گوش کرد که چه بهتر! گوش نکرد، من همین امروز میرم ننه‌بزرگمو میارم، میایم خواستگاری، فقط باید قول بدی محکم پام وایسی، بعد دوتایی جلوی مامان و عموت وایمسیم.
نور امیدی در دل نهال روشن شد. لبخندی زد.
- ارسلان حاضرم از همه‌چی بگذرم با تو باشم، حتی میام روستا ولی تو باش.
- نهال منم فقط همینو می‌خوام که تو باهام باشی، فقط از کسی نترس. برو با میکائیل حرف بزن، ازش بخواه کنار بکشه. باشه؟
نهال لبخند زد.
- ارسلان هستی؟
دل ارسلان آرام شده بود. لبخند زد.
- تا ته تهش، تو هم کم نیار.
نهال لبخند پهن‌تری زد.
- باشه، هرچی تو بگی گوش میدم. خدا کنه بتونم کاری بکنم.
ارسلان پلکی زد.
- تو شجاعی دختر! می‌تونی!
- یعنی میشه یه روزی برسه که باهم باشیم؟
ارسلان با اطمینان سر تکان داد:
- میشه... مطمئن باش! دنیا رو به پات می‌ریزم که باهم باشیم.
نهال خندید.
- دنیا رو می‌خوام چیکار؟ اونو که عموم داره به پام می‌ریزه و من دارم می‌ذارمش کنار تا بیام پیش تو. من ازت فقط یه قلب می‌خوام مال خودم.
ارسلان با خوشی لبخند پهنی زد.
- همه‌ی زندگیمی دختر! میرم خیلی زود با ننه‌بزرگم برمی‌گردم، تو فقط برام بمون.
نهال لحظاتی به او نگاه دوخت. بودن ارسلان به او قدرت می‌داد.
- نگران نباش! من سر جام هستم و منتظرت... تو پاشو زود برو که زود هم برگردی.
ارسلان ایستاد.
- زود برمی‌گردم.
نهال هم ایستاد.
- مراقب خودت باش!
ارسلان عقب‌عقب رفت.
- منتظرم باش! زودی میام.
نهال دست بلند کرد.
- جایی نمیرم تا برگردی.
ارسلان با دست بلند کردن از او خداحافظی کرد و برگشت. با دو پیاده‌رو را به طرف خیابان اصلی پیمود.
نهال تا زمانی که ارسلان در پیچ خیابان ناپدید شود به او‌ چشم دوخت و بعد برگشت. به این فکر‌ کرد که بالأخره برای یک‌بار هم که شده باید مقابل مادر و عمویش «نه» بگوید و خودش برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد. با یک دست بند زنجیری کیفش را محکم گرفت و با دست دیگر پاکت پلاستیکی حاوی ملحفه را و از جهت دیگر پیاده‌رو که به خانه‌ی حلما می‌رسید، راه افتاد. باید با میکائیل حرف میزد.


پایان
شنبه۲۹آذر۱۴۰۴
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 29) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا