- Nov 6, 2024
- 254
زبان روی لبش کشید و آرام و با خجالت گفت:
- خوش اومدین... ب... بابا!
نگاه احتشام از حرف او به اشک نشست و مات و مبهوت لب زد:
- د... دخترم!
چشم بست و سعی کرد بغضش را قورت بدهد؛ اما نمیشد. عمق دلتنگی و شرمندگیاش آنقدر زیاد بود که ناخواسته او را به گریه انداخته بود. احتشام برایش آغوش باز کرده بود؛ اما ترس از واکنش تند او مانع از این شده بود که جلو بیاید. نگاهی به چشمان براق از اشک احتشام کرد و لب گزید. نمیخواست؛ دیگر نمیخواست خودش را از داشتن او محروم کند. دیگر نمیتوانست با وجود فهمیدن حقایق کنارش بماند و از محبتهای پدرانهاش بهرهمند نشود. با تعلل قدمی پیش آمد و در آغوش احتشام فرو رفت. آغوشش امن و گرم و محکم بود. پلک بست و سر روی سینهی ستبر پدرش گذاشت. اشکهایش بند نمیآمد و لب میگزید تا صدای هقهقش بلند نشود. فشرده شدن در آغوش مردی که سالها از داشتنش محروم شده بود، حس خوبی داشت؛ حسی که تا به حال تجربهاش نکرده بود.حس آرامش و داشتن یک تکیهگاه امن و محکم. ب*و*سهی احتشام که به پیشانیاش نشست، چشم باز کرد و نگاه خیس و لرزانش را به چشمان مهربان احتشام دوخت. اشکهایش بیآنکه پلک بزند روی گونههایش سرازیر شده بود و نمیفهمید که مادرش چهطور توانسته بود از این مرد دل بکند!
***
از بودن در کنار احتشام حس خوبی داشت و در تمام طول مهمانی دلش نخواسته بود که حتی یک لحظه هم از او فاصله بگیرد. احتشام هم از توجه و محبت چیزی کم نگذاشته و هوایش را داشت؛ آنقدر که صدای دوقلوها از حسادت درآمده بود و در آخر خودشان را آویزان بازوهای احتشام کرده بودند که شب را در عمارت بمانند؛ اما عاطفه هر دو را با دعوا و کشانکشان با خودش برده بود.
- حالا که دارم دقت میکنم، میبینم که خیلی شبیه به مادرتی.
نگاه از طلعتی که در حال جمع کردن ریختوپاشهای سالن بود گرفت و به احتشام نگاه کرد.
- همون چشمها، همون لبخند، همون معصومیت.
لبخند محوی زد. چقدر حرفهای احتشام شبیه به مادرش بود.
- ولی مامانم میگفت که چشمهام شبیه چشمهای شماست.
حالا دیگر از رنگ چشمها و رنگ موهایش متنفر نبود. حالا خوشحال بود که شبیه به او بود.
- رنگ چشمهات شاید؛ اما این مژههای تابدار و این چشمهای کشیده شبیه به چشمهای مادرته.
لب گزید و بغضش را قورت داد.
- ولی مامان چهرهی شما رو توی صورت من میدید.
- خوش اومدین... ب... بابا!
نگاه احتشام از حرف او به اشک نشست و مات و مبهوت لب زد:
- د... دخترم!
چشم بست و سعی کرد بغضش را قورت بدهد؛ اما نمیشد. عمق دلتنگی و شرمندگیاش آنقدر زیاد بود که ناخواسته او را به گریه انداخته بود. احتشام برایش آغوش باز کرده بود؛ اما ترس از واکنش تند او مانع از این شده بود که جلو بیاید. نگاهی به چشمان براق از اشک احتشام کرد و لب گزید. نمیخواست؛ دیگر نمیخواست خودش را از داشتن او محروم کند. دیگر نمیتوانست با وجود فهمیدن حقایق کنارش بماند و از محبتهای پدرانهاش بهرهمند نشود. با تعلل قدمی پیش آمد و در آغوش احتشام فرو رفت. آغوشش امن و گرم و محکم بود. پلک بست و سر روی سینهی ستبر پدرش گذاشت. اشکهایش بند نمیآمد و لب میگزید تا صدای هقهقش بلند نشود. فشرده شدن در آغوش مردی که سالها از داشتنش محروم شده بود، حس خوبی داشت؛ حسی که تا به حال تجربهاش نکرده بود.حس آرامش و داشتن یک تکیهگاه امن و محکم. ب*و*سهی احتشام که به پیشانیاش نشست، چشم باز کرد و نگاه خیس و لرزانش را به چشمان مهربان احتشام دوخت. اشکهایش بیآنکه پلک بزند روی گونههایش سرازیر شده بود و نمیفهمید که مادرش چهطور توانسته بود از این مرد دل بکند!
***
از بودن در کنار احتشام حس خوبی داشت و در تمام طول مهمانی دلش نخواسته بود که حتی یک لحظه هم از او فاصله بگیرد. احتشام هم از توجه و محبت چیزی کم نگذاشته و هوایش را داشت؛ آنقدر که صدای دوقلوها از حسادت درآمده بود و در آخر خودشان را آویزان بازوهای احتشام کرده بودند که شب را در عمارت بمانند؛ اما عاطفه هر دو را با دعوا و کشانکشان با خودش برده بود.
- حالا که دارم دقت میکنم، میبینم که خیلی شبیه به مادرتی.
نگاه از طلعتی که در حال جمع کردن ریختوپاشهای سالن بود گرفت و به احتشام نگاه کرد.
- همون چشمها، همون لبخند، همون معصومیت.
لبخند محوی زد. چقدر حرفهای احتشام شبیه به مادرش بود.
- ولی مامانم میگفت که چشمهام شبیه چشمهای شماست.
حالا دیگر از رنگ چشمها و رنگ موهایش متنفر نبود. حالا خوشحال بود که شبیه به او بود.
- رنگ چشمهات شاید؛ اما این مژههای تابدار و این چشمهای کشیده شبیه به چشمهای مادرته.
لب گزید و بغضش را قورت داد.
- ولی مامان چهرهی شما رو توی صورت من میدید.
آخرین ویرایش توسط مدیر:
