رمان گورستان پیوندها (جلد دوم دلیما) | نگین حلاف

  • نویسنده موضوع Gemma
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
احساس می‌کنم از دورترین نقطه‌ها، همه دارند نگاهم می‌کنند؛ انگار حضورم لکه‌ای‌ست روی سفیدی این ازدحام منظم.
مردی که یونیفرم فرودگاه به تن دارد از کنارم رد می‌شود و نگاهی سرسری اما پر از تردید به چهره‌ام می‌اندازد. صورتم را از او می‌دزدم. به خودم می‌گویم: «چمدان ندارم، همراه ندارم… پس چرا این‌ها طوری نگاهم می‌کنند که انگار جن دیده‌اند؟»
در آن لحظه می‌فهمم حتی میان این همه آدم، از مادرهایی که بچه‌شان را می‌بوسند تا عاشقانی که دست در دست هم دارند، من بیشتر از همیشه تنهایم.
صدای خنده‌ی پسری که کنار مادرش می‌دود، برایم گوش‌خراش می‌شود. انگار همه دارند زندگی می‌کنند، جز من.
درست همان لحظه، مثل پتکی بر سرم، آخرین جمله‌ی آدونیس در ذهنم زنده می‌شود:
«بوی متعفنت کل شهرمو گرفته!»
نفسم بند می‌آید. صورتم یخ می‌زند. به چشمان غریبه‌ای که با انزجار نگاهم می‌کند خیره می‌شوم و در ذهنم صدا با نگاه یکی می‌شود. نفرت آدونیس دیگر فقط در گذشته نیست، او در نگاه هر رهگذر زنده است؛ در چهره‌ی مردی که با تمسخر نگاهم می‌کند، در لب‌های زنی که بی‌آن‌که چیزی بگوید عقب می‌کشد.
قدم بعدی را که برمی‌دارم، پاهایم شل می‌شوند و تعادلم را از دست می‌دهم. زانوانم می‌لرزند. برای لحظه‌ای خیال می‌کنم روی زمین سقوط می‌کنم، درست وسط این همه آدم. اما دستم را به دیوار می‌گیرم، سرم را پایین می‌اندازم تا صورت خیس‌شده‌ام را نبینند.
به زحمت خودم را تا یک نیمکت سرد فلزی در گوشه‌ی سالن می‌کشانم. پاهایم دیگر تحمل ایستادن ندارند. می‌نشینم و کمرم را به تکیه‌ی یخ‌زده‌اش می‌چسبانم. صدای بلندگو که پروازها را اعلام می‌کند در گوشم نمی‌نشیند، همه چیز مثل وزوزی دور و محو است.
به گذرنامه‌ام نگاه می‌کنم. انگشت شستم لرزان روی درز جلد کشیده می‌شود. آن را آرام باز می‌کنم و چشمم به عکس می‌افتد. عکسی که از من گرفته‌اند، اما من را نمی‌شناسم. شال سبز نرمی به سر دارم، لبخندی ملیح روی لب‌هایم نشسته و در چشم‌هایم، هیچ چیز از امروز نیست؛ زنی که در عکس است آرام و مهربان به نظر می‌رسد.
زیر لب می‌گویم:
- من کِی این عکسو گرفتم؟
و برگه‌های گذرنامه را ورق می‌زنم؛ تاریخ صدور، مُهرها، همه برایم بیگانه‌اند. با هر صفحه دلم بیشتر فرومی‌ریزد. هیچ خاطره‌ای ندارم. هیچ تصویری از رفتن به اداره‌ی گذرنامه، گرفتن عکس، یا پر کردن فرم‌ها در ذهنم نیست.
چشمانم تار می‌شوند. انگشتانم می‌لرزند. تنها یک نام، در ذهنم برق می‌زند؛ مثل صدایی که از ته چاه می‌آید:
عرفان.
لبخند ملیح زن داخل عکس، حالا مثل دندان‌های یک نقاب مسخره به من زل زده است. انگار او همه چیز را می‌داند و من هیچ. زیر لب می‌گویم:
- کار تو بوده… اینم کار تو بوده، عرفان… .
نگاه آخر را به عکس می‌اندازم. دلم می‌خواهد آن تصویر را پاره کنم اما نمی‌توانم؛ حتی قدرت بستن جلد را هم ندارم. فقط گذرنامه را در دست می‌فشارم. مثل سندی از زندگی‌ای که به اجبار برایم ساخته‌اند.
ذهنم پر از سایه‌های گذشته است؛ تمام لحظه‌هایی که عرفان با دست‌هایش کنترلم کرده، هر هیپنوتیزم، هر دروغ، هر تصمیمی که برایم گرفته، یک به یک جلوی چشمانم رژه می‌روند. قلبم سنگین می‌شود و نفسم بالا نمی‌آید. زیر لب زمزمه می‌کنم:
- آره... حتماً میرم.
اما از یک طرف… چیزی درونم نمی‌گذارد باور کنم عرفان مرا این‌گونه، بی‌رحم و سرد، رها کرده باشد. حس می‌کنم هنوز هم، از جایی دور، در تاریکی گوشه‌ای پنهان شده و مرا نگاه می‌کند؛ نگاه می‌کند و به این زوال، به این فروپاشیِ آرام من می‌خندد. انگار این تمام بازی و بوده است؛ بازی‌ای که با دقت چیده، تا به من نشان بدهد که بدون او، هیچم، پوچم و تمام نخ‌های زندگی‌ام به وجود او بسته است.
این را گفتنش از من بعید است، از زنی که همیشه سعی می‌کرد خودش را قوی، مستقل و بی‌نیاز نشان دهد. اما اگر بخواهم راست بگویم… دارد درست فکر می‌کند. تا همین لحظه، هرگز نفهمیده بودم که چقدر زندگی‌ام به او گره خورده، چقدر نفس کشیدنم، راه رفتنم، حتی همین ایستادنم در این فرودگاه بیگانه، به حضور او بند بوده است.
احساس می‌کنم دست نامرئی‌اش هنوز روی شانه‌ام است، حتی اگر اینجا نباشد؛ هنوز رد انگشت‌هایش مثل سایه روی پوستم مانده، رد نگاهش در رگ‌هایم جریان دارد و این اعترافی‌ست که بیشتر از هر اتهامی روحم را می‌سوزاند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
ساعت روی دیوار سالن اصلی ده و نیم صبح را نشان می‌دهد. پروازم ساعت چهار بعد از ظهر است و من هنوز چند ساعت کامل تا آن لحظه وقت دارم. چند ساعت؟ چند ساعت که قرار است روی این نیمکت سرد و فلزی بنشینم، میان آدم‌هایی که هیچ‌کدام مرا نمی‌شناسند، میان صدای چرخ‌های چمدان و خنده‌هایی که دردناک‌ترین طنین دنیا را دارند.
پلک‌هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم نفسی عمیق بکشم، اما هر دم، هر نفس، سنگین‌تر از قبلی‌ست. حس می‌کنم زمان با من دشمن شده است. دلم می‌خواهد فریاد بکشم، اما هیچ صدایی از گلویم بیرون نمی‌آید.
در ذهنم... گذشته و حال در هم می‌ریزند و هر تصویر، هر خاطره، مثل پتکی بر سرم می‌کوبد.
دقایق با بی‌رحمی می‌گذرند و حال، ساعت روی دیوار سالن ده دقیقه به یازده را نشان می‌دهد. من هنوز روی نیمکت فلزی نشسته‌ام، دستانم روی گذرنامه‌ام فشرده شده، نگاه خیره و بی‌هدف به کف سالن دوخته شده. چند ساعت پیش از پرواز، وقتی همه چیز سرد و بی‌رحم به نظر می‌رسد، من درون خودم گرفتار شده‌ام.
اولین ساعت را با نگاه کردن به آدم‌های اطرافم گذراندم؛ آدم‌هایی که هر کدام داستانی برای روایت دارند انا بیشترشان، مسافران شاد و منتظر هستند. هر حرکت و هر لبخندشان، انگار ضربه‌ای‌ست به قلب من. دلخوری، حسادت، تنهایی و شکسته‌شدن همگی با هم ترکیب می‌شدند و حس می‌کردم هیچ راه فراری نیست.
بعد از مدتی، حس کردم نمی‌توانم بیکار بنشینم. به آرامی از نیمکت بلند شدم و سالن را قدم می‌زدم. هر قدم مرا با صدای خودم مواجه می‌کرد، صدایی که مثل پژواک در گوشم می‌پیچید و از هر سو با خاطرات گذشته تلاقی می‌کرد. چند بار به آینه‌های کوچک کنار دیوار نگاه کردم؛ تصویرم مانند روحی خسته و بی‌جان بود، چشمانی قرمز و سرخ، موهای ژولیده و پوستی بی‌رمق.
سعی کردم ذهنم را مشغول کنم. بلیط و گذرنامه‌ام را بارها از دست به دست کردم، صفحات گذرنامه را ورق زدم، عکس‌ها و مهرها را نگاه کردم. اما هر چه می‌دیدم، یاد عرفان و آدونیس به ذهنم هجوم می‌آورد. هر خاطره‌ی کنترل‌شده، هر لحظه‌ی هیپنوتیزم، هر تصمیمی که گرفته بودند و مرا به این‌جا کشانده بود، دوباره جلوی چشمانم رژه می‌رفت.
حدود ساعت دوازده، تصمیم گرفتم به کتاب‌خواندن یا چیزی برای مشغول کردن ذهنم فکر کنم، اما نه کتابی همراه داشتم و نه حوصله‌ی هیچ صفحه‌ای را. به جای آن، روی نیمکت نشستم و به پنجره‌ی بزرگ سالن خیره شدم؛ هوا آفتابی بود، نور روی کف سالن می‌رقصید و مردم مثل قطرات نور در حال حرکت بودند. حس می‌کردم خودم جزئی از این رقص نیستم، من مثل سایه‌ای هستم که به زور به جمعیت وصل شده است.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
ساعت یک بعد از ظهر، از شدت تنهایی و اضطراب، تصمیم گرفتم کمی قدم بزنم. سالن اصلی را طی کردم، به گیت‌ها نگاه کردم، به تابلوها، به مانیتورهایی که شماره پروازها و مقصدها را نشان می‌دادند. هر کدام مثل تیری بودند که روی قلبم فرود می‌آمدند. نمی‌دانستم آیا واقعاً می‌خواهم بروم یا نه.
حدود ساعت دو، روی نیمکت دیگری در گوشه‌ای خلوت‌تر نشستم. دستانم را روی صورت گذاشتم و فهمیدم ساعت‌هاست که گریه نکرده‌ام، پس چشم‌هایم پر از اشک شدند و اشک‌ها بدون هیچ صدایی روی گونه‌هایم جاری می‌شدند.
ساعت دو و نیم، حس کردم باید چیزی بخورم یا بنوشم، شاید برای زنده ماندن، شاید برای مشغول شدن. به سمت آب‌خوری گوشه‌ی یکی از سالن‌ها رفتم‌. طعم آب در دهانم خنکی زهرآلود داشت. حتی نوشیدن آب هم حال مرا بهتر نکرد. هر جرعه، خاطرات و احساسات گذشته را پررنگ‌تر می‌کرد.
ساعت سه، برگشتم روی نیمکت اولم و دستانم را روی گذرنامه فشار دادم. به عکس خودم خیره شدم و دوباره یاد عرفان افتادم. هر بار که نامش را زمزمه می‌کردم، قلبم می‌لرزید، دست‌هایم دوباره شروع به لرزیدن می‌کردند‌ و تمام احساسات در هم شکسته و متناقضم دوباره زنده می‌شدند.
و حالا، ساعت سه و نیم است. تنها سی دقیقه تا تصمیم بزرگ باقی مانده. نگاه‌هایم به گذرنامه، به بلیط، به سالن و به پنجره است. همه چیز در سکوتی مرگبار فرو رفته، اما درونم طوفانی از اضطراب، امید، ترس و عشق می‌جوشد. در تمام این ساعت‌ها، میان سکوت و همهمه‌ی دور و بر، لحظه‌ی بازگشت پیش عرفان و آدونیس، لحظه‌ای که شاید مسیر زندگی‌ام را تغییر دهد، به آرامی در قلبم شکل می‌گیرد اما... هیچ‌کس نیست.
آهی می‌کشم و سرم را به دیوار سرد تکیه می‌دهم. سرمای سنگ از پشت جمجمه‌ام بالا می‌رود و در رگ‌هایم می‌دود. از میان صحبت‌های زن بلندگو کلمه‌ی ایران را می‌شنوم. مثل آن‌که گیت باز شده‌است. لبخند تلخی می‌زنم و چشمانم را می‌بندم؛ پلک‌هایم سنگین شده‌اند و صدای بلندگوهای فرودگاه مثل زنگ‌های دور دست در گوشم می‌پیچند. چه نام ایران را بگویند و چه.‌‌.. نگویند.
نمی‌دانم چه‌قدر گذشته اما در همان تاریکی پشت پلک‌هایم به این فکر می‌کنم که چه تراژدی‌ای می‌شد اگر همین حالا، در همین گوشه‌ی سرد و فراموش‌شده‌ی فرودگاه، در همین حالت مچاله و شکسته… می‌مردم. هیچ کس متوجه نمی‌شد. هیچ‌کس نبود که متوقف شود و به جنازه‌ی من نگاه کند.
و درست در همین لحظه، صدایی می‌آید؛ بم و آرام اما مثل تیغ.
- چرا نمیری؟
پلک‌هایم را با وحشت باز می‌کنم. نور زرد مهتابی‌ها چشمم را می‌زند. آنجاست. عرفان. مثل سایه‌ای که از خاطرات بیرون کشیده شده باشد مقابلم ایستاده. کت‌وشلوار مشکی، زیرپوش مشکی. رنگ‌ها روی بدنش مثل سایه‌ای ضخیم می‌نشینند اما چشم‌هایش… چشم‌های آبی‌اش از همیشه تیزترند، مثل دو تیغه‌ی یخ. هر دو دستش را در جیب شلوار گذاشته و ایستاده؛ سنگین، محکم، بی‌انعطاف. نگاهش را مثل وزنه‌ای روی صورتم گذاشته است.
- الان گیت رو می‌بندن.
صدایش خالی از هر ذره نرمی‌ست. سرش را کمی به چپ می‌چرخاند و من مسیر نگاهش را دنبال می‌کنم. مانیتورهای بالای گیت روشن‌اند؛ پرچم ایران روی صفحه است و نام مقصد با فونت درشت نوشته شده. مردم مثل سایه‌هایی در صف ایستاده‌اند، بلیط‌ها را در دست گرفته‌اند و آماده‌ی پروازند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
از جا برمی‌خیزم. پاهایم می‌لرزد اما تظاهر می‌کنم که محکم ایستاده‌ام. همه‌ی جسارتم را یک‌جا جمع می‌کنم، دهانم خشک است اما کلمات بالاخره بیرون می‌آیند:
- می‌دونستم میای.
نگاهش را دوباره به من می‌دهد، بی‌حرکت و بی‌احساس. لب‌هایم را روی هم فشار می‌دهم و ادامه می‌دهم:
- باهات کلی حرف دارم.
اما او… انگار دیگر آن مرد قبل نیست. غرور و تکبرش از هر وقتی که دیده بودمش سنگین‌تر شده. دیگر هیچ ردی از نرمی، از لطافت نگاه یا لحنش باقی نمانده. مثل کسی که همه‌چیزش را پشت سر گذاشته باشد، خشک و یخ‌زده است.
سرش را کمی کج می‌کند، با همان صدای خالی و سنگی می‌گوید:
- می‌شنوم.
سرم را پایین می‌اندازم. پاهایم روی کف سرد فرودگاه قفل شده‌اند، اما درونم مثل باد می‌لرزد. راستش با او دیگر حرفی ندارم؛ آن‌قدر دلخور و مغموم و شکسته‌ام که حتی نمی‌دانم این نگاه به چشمانش را تاب بیاورم یا نه.
اما ناگهان چیزی مثل تیری در ذهنم می‌نشیند، یک جمله که از اعماق خستگی و تحقیر بیرون می‌خزد. سرم را کمی بالا می‌آورم، صدایم ترک خورده اما هنوز محکم است:
- اگه عاشقم بودی… می‌تونستی همون اول بهم بگی.
ابروهایش یک لحظه باز می‌شوند، گویی کلمات من از حفاظ سرد نگاهش عبور کرده‌اند. برای لحظه‌ای فقط نگاهم می‌کند، بی‌آن‌که پلک بزند.
کلمات در ذهنم می‌جوشند، تلخ و سوزان، و بر زبانم جاری می‌شوند:
- نیازی نبود منو بدزدی، هیپنوتیزمم کنی یا به‌زور… بخوای تکیه‌گاهم باشی.
او نگاهش را می‌دزدد، مسیر نگاهش به سمت گیت کشیده می‌شود.
- شرایطت اون‌طوری نبود که… .
نمی‌گذارم جمله‌اش تمام شود. صدایم را می‌برم بالا، لرزش در گلویم آشکار است:
- نه.
کلمه مثل ضربه‌ای کوتاه، بین ما می‌نشیند. او از حرف بازمی‌ماند. من، لبخندی می‌زنم، اما لبخندی که از تلخی و خستگی لبریز است.
- توجیه‌‌م نکن.
زیرا که الان چیزی برای توجیه کردن نمانده. کاش بتوانم تین جمله را بگویم اما ناگاه می‌بینم که شانه‌هایش آرام، مثل پرده‌ای که از نسیمی لرزیده باشد، خم می‌شوند. دیگر آن قامت سنگی و یکنواخت را ندارد؛ گویی وزنی نامرئی روی او نشسته و سرانجام کمرش را خم کرده است.
نگاهش را از من می‌دزدد، اما برای یک لحظه کوتاه، فقط به‌اندازه‌ی یک پلک زدن، لرزش دو گوی آبی‌اش را می‌بینم. چشم‌هایی که تا همین چند دقیقه پیش مثل یخ بودند، حالا مثل شیشه‌ی شکسته برق می‌زنند.
خیره به نوک کفشم می‌گوید، صدایش آن‌قدر آرام که انگار از میان استخوان‌هایش بیرون می‌خزد:
- می‌ترسیدم.
نفس در سینه‌ام گیر می‌کند. لب‌هایم بی‌اختیار باز می‌شوند:
- از چی؟
این‌بار نگاهش را بالا می‌آورد، مستقیم توی چشم‌هایم. انگار این اعتراف، خودش را هم می‌سوزاند:
- از این که تو عاشقم نشی.
او سری تکان می‌دهد و باز نگاهش را از من می‌گیرد، به هر چیزی نگاه می‌کند جز به چشم‌هایم؛ به کف زمین، به گیت، به دیوارهای خاکستری. صدایش خش‌دار است:
- و چیزی که تمام مدت ازش می‌ترسیدم... سرم اومد.
لحظه‌ای سکوت بین ما می‌افتد، مثل گرد و خاکی که روی همه‌چیز نشسته باشد. سپس دوباره نگاهش را به من می‌دوزد، نگاهش عمیق‌تر می‌شود.
- هر کاری کردم که خوشحال بشی. هر کاری کردم ازم راضی باشی. هر کاری کردم خوشبختت کنم ولی... ‌.
مکثی می‌کند. انگار این جمله آخر، استخوانی باشد که در گلویش گیر کرده و سرانجام با صدایی که شبیه زمزمه‌ای خسته است، می‌گوید:
- عشق زوری نیست.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
باورم نمی‌شود. بالاخره به این حقیقت ساده پی برده و پذیرفته. تمام سعی‌ام را می‌کردم که این موضوع را به او بفهمانم اما انگار… خودش فهمیده.
- بابت تمام کارهایی که کردم عذر می‌خوام.
چشمانم گرد می‌شود. انتظار شنیدن هر چیزی را داشتم، جز عذرخواهی. نفس‌هایم کوتاه و تند می‌شوند و رگ‌های گردنم از شدت هیجان برآمده‌اند. او؟ عذرخواهی؟ اصلاً به او نمی‌آید.
- میشه یه فرصت دوباره بهم بدی؟
مات‌زده نگاهش می‌کنم. سایه‌ای کوتاه روی صورتش می‌افتد، خطوط صورتش سفت و خشک است اما چشم‌های آبی‌اش پر از عمق و چیزی شبیه به تردید شده‌اند.
- دیگه من تو رو به اونی که می‌خوام تبدیل نمی‌کنم.
نیم قدم نزدیک‌تر می‌شود. فاصله‌مان کم می‌شود و گرمای تنش را روی پوست خودم حس می‌کنم، تندی و حضورش سنگینی می‌کند.
- تو منو به اونی که می‌خوای تبدیل کن.
افکارم مثل موجی به تمام خاطرات‌مان جهش می‌کند. هر نگاه، هر لمس، هر کلمه‌ای که بینمان رد و بدل شده دوباره جلوی چشم‌هایم می‌آید. اما یک چیز واضح است، صدایم را آرام و لرزان می‌کنم:
- من نمی‌خوام تو رو تغییر بدم.
این حقیقت است. حتی هیچ‌وقت نخواسته‌ام. دست‌هایم را روی سینه‌ام می‌گذارم و نفس عمیقی می‌کشم تا قلبم کمی آرام بگیرد، اما ضربانش هنوز طوفانی است.
- هر کسی حق داره اونی که واقعاً هست باشه‌‌.
لبخند تلخی می‌زنم و به زمین نگاه می‌کنم، پلک‌هایم سنگین و دلم پر از بغض.
- من همیشه خودم بودم و می‌بینی که… حتی ذره‌ای کامل نیستم.
فضا سنگین است، سکوت بین ما مثل مه غلیظی است که هر کلمه را بلعیده. حتی صدای نفس‌کشیدن‌هایمان به گوش می‌رسد و انگار زمان برای چند ثانیه متوقف شده است. نگاهش هنوز به من است، اما انگار می‌خواهد چیزی بیشتر بگوید که نمی‌تواند و من حس می‌کنم این سکوت، عمیق‌ترین حرف بین ماست.
اما دیگر نمی‌گذارد در سکوت غرق شویم. صدایش مثل نسیمی گرم و آرامش‌بخش در گوشم می‌پیچد:
- من تو رو همین‌جوری که هستی دوست دارم.
قلبم یک لحظه می‌پرد، انگار می‌خواهد از قفس سینه بیرون بزند. یادآوری هیپنوتیزم‌ها و پاک شدن حافظه‌ام و تصویری که از پیوندی ساخته بود، روی ذهنم می‌لغزد. با تردید سری به طرفین تکان می‌دهم و با بغض می‌گویم:
- نه… نداری.
چشمان آبی‌اش مرا می‌سوزانند و با تمام صداقت می‌گوید:
- اگه دوستت نداشتم… الان این‌جا نبودم.
صدایش، آرام و دلنشین، عمیق‌تر و نزدیک‌تر از هر وقت دیگر است، اما نگاه من روی نیمکت و بلیط و گذرنامه‌ای است که روی آن افتاده. با لحنی سرد و لرزان می‌گویم:
- اومدی با چشم‌های خودت رفتنمو ببینی.
او آرام شانه‌ای بالا می‌اندازد و می‌گوید:
- اومدم منصرفت کنم که نری.
اما هنوز نمی‌خواهم حرفش را باور کنم. دلم پر از دودلی است و انگشتانم روی لبه‌ی گذرنامه می‌لرزد. می‌گویم:
- خودت واسم بلیط گرفتی.
نگاهش می‌لغزد و به من می‌رسد. پاسخ می‌دهد:
- باید بهت حق انتخاب می‌دادم. چیزی که هیچ‌وقت تو زندگیت بهت ندادم، ولی… .
چشم‌هایش کمی تار می‌شوند، مکثی می‌کند و ادامه می‌دهد:
- الان دیگه می‌تونی انتخاب کنی.
هوای فرودگاه سرد است، اما گرمای نگاهش مرا می‌سوزاند و دلم پر از اضطراب و امید شده است.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
می‌توانم انتخاب کنم؟ این حرف‌هایش... واقعاً راست است؟
نفس عمیقی می‌کشم و می‌پرسم:
- تو از کارهایی که کردی پشیمونی؟
ابروهایش بالا می‌روند، آماده‌ی جواب دادن است، اما پیش از آن‌که کلامی بگوید، صدایم تیزتر از قبل درمی‌آید:
- فکر می‌کنی پشیمونی و عذرخواهی فایده‌ای داره؟
مثل کسی که ناگهان از خواب بیدارش کرده باشند، کمی عقب می‌کشد. بهت‌زده نگاهم می‌کند، انگار انتظار نداشت صدای شکسته‌ام این‌طور خشم را در خود حمل کند.
- پیوند من... .
اما نمی‌گذارم ادامه دهد. کلماتی که در ذهنم مثل پتک کوبیده می‌شوند، بالاخره از دهانم بیرون می‌ریزند:
- حتی الانم منو گذاشتی بین منگنه. دستم فقط یه بلیطه... در حالی که من تو ایران هیچ خونه‌ای ندارم، هیچ آدمی ندارم که چشم‌به‌راهم باشه. منو مثل یه بچه‌ی بی‌پناه انداختی وسط یه پرواز. این یعنی فشار... فقط فشار.
چشمانش لحظه‌ای خالی می‌شوند، بعد دست‌هایش را با سرعت از جیب بیرون می‌آورد، کف‌های بازش مثل کسی‌ست که می‌خواهد گواهی بی‌گناهی بدهد.
- نه، نه... هر چی بخوای بهت میدم.
تیز نگاهش می‌کنم، نگاه کسی که مدت‌ها دروغ شنیده و دیگر به هیچ‌چیز باور ندارد.
- پول، کار، خونه... هر چیزی که باعث بشه خوشحال بشی.
نفسش بریده‌بریده می‌شود.
- اگه بری... هیچ ارتباطی بین ما نمی‌مونه. ولی تمام چیزایی که می‌خوای رو برات فراهم می‌کنم... بعد، میرم.
لبخندی بی‌روح می‌نشیند گوشه‌ی لبم. نمی‌دانم این حرف‌ها بازی دیگری‌ست یا واقعیت. شاید زیادی مطمئن است که نمی‌روم. شاید فقط می‌خواهد امتحانم کند و وقتی پایم به پله‌های هواپیما برسد، دستانم را بگیرد و دوباره به اجبار مرا به قفس خودش برگرداند. این مرد... هرگز با من صادق نبوده.
- پنج دقیقه دیگه گیتو می‌بندن.
صدای سنگین و پرطنین کسی از پشت سر می‌آید. برمی‌گردم.
آدونیس است. نفس‌نفس می‌زند، انگار با دو خودش را رسانده. دیگر پالتوی سورمه‌ای‌اش تنش نیست؛ حالا یک گرم‌کن دو رنگ مشکی و سفید پوشیده که روی شانه‌های پهنش نشسته و در آن فضای پرنور، او را غریبه‌تر از همیشه نشان می‌دهد. چند قدم دورتر می‌ایستد؛ فاصله‌ای که پر از ناگفته‌هاست. نگاهش میان من و عرفان سرگردان می‌شود، اما چیزی نمی‌گوید. مثل یک شاهد خاموش است... کسی که فقط منتظر تصمیم من مانده.
و من... میان نگاه آبی یخ‌زده‌ی عرفان و سکوت سنگین آدونیس، احساس می‌کنم دیوارها دارند به سمتم هجوم می‌آورند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
عرفان هنوز دست‌هایش را بالا گرفته، چشم‌هایش التماس می‌کند، اما پشت همان التماس رد باریکی از غرور و عادت به فرمان دادن پیدا است.
آدونیس اما... فقط ایستاده. هیچ قولی نمی‌دهد، هیچ دروغی نمی‌سازد. سکوتش بیشتر از هزار جمله فریاد می‌زند.
دلم می‌خواهد چشم‌هایم را ببندم، نبینم. اما نمی‌شود. بستن چشم در این لحظه یعنی پذیرفتن یکی از این دو مسیر، و من هنوز نمی‌دانم کدام جاده به آزادی می‌رسد.
عرفان یک قدم جلوتر می‌آید، صدایش گرفته و پر از ترس است:
- پیوند... فقط یه فرصت بده. همه‌چی درست میشه، بهت قول میدم.
نفس حبس‌شده‌ای از سینه‌ام رها می‌شود. صدایم آرام اما برنده است:
- من به قولای تو... اعتباری ندارم.
کلمه‌ها مثل تیغی در هوا می‌مانند. عرفان مکث می‌کند، انگار همین یک جمله نفسش را بریده.
از گوشه‌ی چشم، نگاه کوتاهی به آدونیس می‌اندازم. او هیچ‌چیز نمی‌گوید. فقط همان‌طور که ایستاده، نگاهش روی صورتم ثابت است. چشم‌هایش آرام‌اند، اما آن آرامش عجیب مرا بیشتر از داد و فریاد عرفان می‌ترساند.
اعلان بلندگو دوباره تکرار می‌شود. و در این‌بار در کنار کلمات انگلیسی آن زن، در کنار نام ایران، معنی سه دقیقه هم در می‌یابم.
سه دقیقه. تنها سه دقیقه تا سرنوشت من تغییر کند.
پاهایم بی‌اختیار می‌لرزند. قلبم می‌کوبد. انگار هواپیما درست همین‌جا، میان این سالن، روشن کرده و صدای غرش موتورهایش توی سرم پیچیده.
به عرفان نگاه می‌کنم، به چشمانی که مدت‌ها زندانی‌ام کردند. به آدونیس نگاه می‌کنم، به سکوتی که نمی‌دانم پناهگاه است یا دام. دست‌هایم مشت می‌شوند. باید انتخاب کنم.
نمی‌توانم این دست و آن دست کنم. پوفی کلافه می‌کشم و بابت تصمیمی که گرفته‌ام به خود امید می‌دهم. دستم را آرام بالا می‌آورم و میان فاصله‌ی کوتاه بین خودم و عرفان نگه می‌دارم. صدایم خسته و در عین حال صادق است:
- بابت زحماتی که واسم کشیدی ممنونم. هیچ‌وقت بابت درمانم ازت تشکر نکردم اما اگه تو و زحماتت نبود... الان نمی‌تونستم حرکات رو ببینم.
کلماتم در هوا معلق می‌مانند، مثل آخرین نت یک موسیقی غمگین که بی‌صدا محو می‌شود. نگاه عرفان روی دستم خشک می‌زند. هیچ حرکتی نمی‌کند. انگار زمان برای او هم مثل من ایستاده.
منتظر می‌مانم. منتظر آن لحظه‌ی ساده که دستش را جلو بیاورد و با گرفتن دستم این پایان را رسمی کند. اما... نه. نگاهش بین من و دست درازشده‌ام می‌چرخد، چنان سنگین و پر از تردید که انگار مقابلش اسلحه‌ای گذاشته‌ام، نه دست خداحافظی را.
سایه‌ای از شوک در چشمانش می‌دود. آن آبی سرد، بی‌وقفه می‌لرزد. حتی صدای نفس کشیدنش تغییر کرده؛ کوتاه‌تر، بریده‌تر. گویی لمس این دست، برای او چیزی بیش از یک جدایی ساده است؛ حکم مرگی آرام را دارد.
هوای بینمان سردتر از همیشه می‌شود. من دستم را همان‌طور نگه داشته‌ام، اما به تدریج سنگینی‌اش را حس می‌کنم. هر ثانیه‌ای که می‌گذرد، بیشتر مطمئن می‌شوم که او نمی‌تواند این دست را بگیرد.
لحظه‌ای در آیینه‌ی نگاهش... شکستن عمیق می‌بینم. ترک‌هایی که مثل شیشه‌ی ضربه‌خورده، آرام و بی‌صدا در عمق چشم‌هایش پخش می‌شوند. نمی‌دانم چرا اما دستم ناگهان کمی می‌لرزد؛ انگار وجودم هم به لرزش همان شیشه پیوسته باشد.
او هیچ حرکتی نمی‌کند. تنها خیره می‌ماند به دست من، به انگشتانی که نیمه‌کشیده در میان فاصله معلق‌اند، و به لرزشی که نمی‌توانم پنهانش کنم. نفسش تندتر می‌شود، رگ شقیقه‌اش کمی می‌جهد، و من برای لحظه‌ای حس می‌کنم او هم در آستانه‌ی تسلیم است.
اما انگار چیزی درونش مقاومت می‌کند. نه غرور، نه حتی خشم... چیزی عمیق‌تر؛ ترسی پنهان. ترسی که اگر این دست را بگیرد، تمام دیوارهایی که سال‌ها بافته فرو می‌ریزد و دیگر هیچ راه بازگشتی برایش نمی‌ماند.
من همچنان دستم را جلو نگه داشته‌ام، اما درونم چیزی شروع به فروریختن می‌کند. قلبم بی‌قرار است، مثل پرنده‌ای که میان قفس بال می‌زند و هر ثانیه‌ی سکوت، بیشتر شبیه مرثیه‌ای می‌شود برای چیزی که هیچ‌وقت به درستی آغاز نشد و حالا باید به پایان برسد.
نگاهم بی‌اختیار به سمت گیت کشیده می‌شود؛ تنها سه نفر مانده‌اند. چمدان‌هایشان را آرام روی زمین می‌کشند و کارت پروازشان را به مأمور نشان می‌دهند. صدای بیپ دستگاه مثل ضربه‌ی پتک بر شقیقه‌هایم فرود می‌آید. اما پاهایم... انگار به زمین میخ شده باشند. نه جلو می‌روند و نه عقب.
دستم هنوز میان هوا معلق است، بی‌جان و بی‌سرانجام.‌ لرز خفیفی در انگشتانم دویده و آن‌قدر طولانی کشیده شده که حس می‌کنم دست خودم نیست.
عرفان هم چیزی نمی‌گوید. نگاهش به من، بین چشم‌هایم و دست یخ‌زده‌ام می‌چرخد و لب‌هایش انگار هزار بار باز و بسته می‌شوند بی‌آنکه کلمه‌ای به دنیا بیاورند. سکوتش سنگین است، آن‌قدر سنگین که شانه‌هایم را خم می‌کند.
لحظه‌ها به کندی می‌گذرند. مثل کسی که زیر آب مانده و منتظر نفس آخر است. تنها سه نفر در صف مانده‌اند... و او هنوز برعکس من، هیچ تصمیمی نگرفته.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
فکر می‌کنم باید دستم را کنار بکشم اما در همان لحظه عرفان با دست لرزیده‌اش به سمتم می‌آید. حرکتی که اول آن‌قدر محتاط و بی‌جان است که خیال می‌کنم پشیمان می‌شود، اما بعد، ناگهان تمام شجاعتش را جمع می‌کند و انگشتان تنومندش را آرام دور دست کوچکم حلقه می‌کند.
تعجب می‌کنم. انگار نفس در سینه‌ام حبس شده.
ثانیه‌ای بعد، او با حرکتی که هیچ‌وقت تصورش را هم نمی‌کردم، مقابلم روی زانو می‌نشیند. در همان لحظه، تمام هیبت و غروری که همیشه در قامتش می‌دیدم، فرو می‌ریزد. مقابل چشمانم نه مردی مغرور و قدرتمند، بلکه انسانی بی‌پناه و بی‌دفاع نشسته‌است؛ انگار همه‌ی زره‌هایش را جا گذاشته و برهنه‌ترین شکل وجودش را پیش چشمم آورده.
لب‌هایش را آرام روی پشت دستم می‌گذارد و ب*و*سه‌ای عمیق و لرزان می‌نشاند. بعد گونه‌اش را روی دستم می‌گذارد. گرمای گونه‌اش مثل شعله‌ای مستقیم به پوستم می‌نشیند و قلبم را می‌سوزاند. اما هنوز چیزی هست... چیزی که در جا خشکم می‌زند.
قطرات داغی آرام روی دستم می‌چکند، می‌غلتند و در خطوط کف دستم گم می‌شوند. می‌خواهم بگویم که اشتباه می‌کنم، اما لرزش شانه‌هایش تأیید همه‌چیز است. عرفان... دارد گریه می‌کند.
مردی که همیشه دیواری از غرور و قدرت بود، حالا مثل کودکی خسته، در آغوش دست من شکسته است.
گریه‌اش را موقع مرگ فرزندش دیدم اما این... انگار تنها برای خودم است.
نفس‌هایم گره خورده‌اند. نمی‌دانم چه باید بکنم. دستم هنوز میان انگشتان لرزان اوست و گونه‌ی داغ و خیسش بر پوستم سنگینی می‌کند. همه‌چیز آن‌قدر واقعی و هولناک است که مغزم از فکر کردن باز می‌ماند. دلم می‌خواهد دستم را بکشم عقب، اما انگار بی‌حرکت می‌مانم؛ نمی‌خواهم آن لرزش و بی‌پناهی از میان انگشتانم ناپدید شود.
برای لحظه‌ای حس می‌کنم همه‌چیز در همین نقطه متوقف شده: اشک‌های او، قلب تند و گمراه من، سکوت سنگین فرودگاه...
اما ناگهان دستی محکم روی شانه‌ی عرفان می‌نشیند. آدونیس است. پشت عرفان ایستاده، با نگاهی جدی و بی‌انعطاف. صدایش آهسته اما قاطع در گوشم می‌پیچد:
- بلند شو عرفان... باید بریم.
عرفان لحظه‌ای بی‌حرکت می‌ماند. شانه‌هایش زیر فشار دست آدونیس کمی می‌لرزد، اما او هنوز سرش را بلند نمی‌کند.
انگار تمام توانش را در همان زانو زدن جا گذاشته. آهسته، با تقلا و به سختی شروع به بلند شدن می‌کند. انگار پاهایش دیگر به فرمانش نیستند.
نگاهش هنوز روی دست من مانده، همان دستی که میان انگشتانش اسیر بود. وقتی بالاخره رهایم می‌کند، حرکتی به اندازه‌ی یک شکستن درونم رخ می‌دهد. دستم ناگهان سبک می‌شود اما این سبکی، آرامش نمی‌آورد؛ برعکس، مثل سقوط آزاد است. انگار چیزی را از من کندند، چیزی که حتی نمی‌دانستم وجود دارد.
انگشتانم لرزش خفیفی دارن و حس عجیبی در رگ‌هایم جریان می‌یابد؛ حسی میان خلأ و سوزش. یک جور فقدان.
عرفان آرام، با شانه‌هایی سنگین و سری خمیده، سرانجام می‌ایستد. اما نگاهش، حتی حالا که ایستاده، هنوز نگاهش به من دوخته مانده؛ نگاهی که از پشت پرده‌ای از اشک، چیزی میان التماس و وداع را فریاد می‌زند.
و من... برای لحظه‌ای حس می‌کنم هیچ‌وقت دستم به این اندازه "خالی" نبوده است.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
مردی با یونیفورم مرتب نزدیک می‌شود، صدایش کوتاه و رسمی‌ست، چیزی به انگلیسی می‌گوید که حتی معنایش را هم درست نمی‌فهمم؛ فقط از لحنش می‌فهمم می‌خواهد بداند قصد عبور دارم یا نه. دهانم خشک است، تنها کاری که از من برمی‌آید سری تکان دادن است. آرام، مثل کسی که محکوم به مرگ است و دارد آخرین قدم‌هایش را برمی‌دارد، بلیط و گذرنامه‌ام را از روی نیمکت برمی‌دارم.
سنگینی نگاه‌ها مثل طنابی دور گردنم حلقه می‌شوند؛ نگاه بی‌طاقت و شکسته‌ی عرفان که هر لحظه بیشتر مرا می‌بلعد و نگاه سرد و بی‌حس آدونیس که مثل یخ بر پوستم می‌نشیند.
پاهایم مرا به دنبال آن مأمور می‌برد. صدای گام‌هایم روی کف سرامیک فرودگاه برایم غریب است؛ انگار به جای من، دیگری دارد قدم برمی‌دارد. به گیت نزدیک می‌شوم. زن مسئول، با لبخندی مکانیکی و تمرین‌شده، دستش را دراز می‌کند و به بلیط و گذرنامه اشاره می‌کند.
نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. دست‌هایم سنگین‌اند و نمی‌توانم این کاغذ و دفترچه‌ی لعنتی را جلو ببرم. به‌جایش سرم را به آرامی برمی‌گردانم.
و آن‌جا… همان‌طور که انتظار داشتم، هنوز ایستاده‌اند. عرفان، بی‌حرکت، در جایی که زانو زده بود، حالا مثل مجسمه‌ای از اندوه در جای خود ایستاده است. نگاهش هنوز درونم را می‌کاود، ملتمسانه، زخم‌خورده و پر از هزار حرف ناگفته. پشت سر او، آدونیس همچون سایه‌ای بی‌احساس ایستاده، با همان وقار یخ‌زده.
دستم روی بلیط می‌لرزد و نمی‌دانم این لرزش از دست من است یا از تمام گذشته‌ای که مثل زمین‌لرزه زیر پایم می‌لرزد. نفس عمیقی می‌کشم و هوا پر از سکوت سنگینی می‌شود. زن پشت گیت با نگاهی گیج و کمی مضطرب به بلیط و گذرنامه‌ام خیره شده و منتظر است.
لبخند کوتاهی به او می‌زنم، اما نگاهش را تنها برای لحظه‌ای می‌گیرم، چون اشک‌هایم میدان دیدم را تار کرده‌اند. دست و سرم را به معنای نه تکان می‌دهم و زن اخم ریزی می‌کند. انگار متوجه‌ی رفتار عجیب و منصرف شدن من نمی‌شود. اما من دیگر به او توجهی نمی‌کنم.
آرام به سمت عرفان برمی‌گردم. قدم‌هایم سنگین‌اند اما با هر قدم حس می‌کنم چیزی از درونم سبک می‌شود. قلبم هنوز طوفانی‌ست، اما دیگر ترس نیست که مرا عقب نگه دارد، بلکه چیزی شبیه اراده‌ی خاموش و ساکت است. با هر قدم، صدای نفس‌های خودم را می‌شنوم و حس می‌کنم دنیا در همان لحظه‌ای که تصمیمم را گرفته‌ام، نفس کشیده است.
به سختی جرأت می‌کنم سرم را بالا بیاورم و به مقصدم بنگرم. نگاه عرفان هنوز به من دوخته شده، چشمانش پر از تعجب و شاید کمی نگرانی است. آدونیس کمی عقب‌تر ایستاده و بدنش محکم و بی‌حرکت است.
قدم‌هایم را کوتاه و مطمئن می‌کنم. دستم هنوز کمی می‌لرزد، اما دیگر به بلیط و گذرنامه فکر نمی‌کنم.
وقتی قدم‌هایم به آن‌ها نزدیک می‌شود، عرفان ابتدا خشکش می‌زند. نگاهش مثل کسی‌ست که در لحظه‌ای عجیب بین واقعیت و رویا گیر کرده باشد. بعد، ناگهان، چشمانش برق می‌زند و بی‌اختیار به سمت من می‌دود. دستانش باز می‌شود و مرا محکم در آغوش می‌گیرد، انگار دنیا تنها همین لحظه را به او داده است. سرش را روی شانه‌ام می‌گذارد و نفسی عمیق می‌کشد، بوی عطر همیشگی‌اش روی صورتم می‌نشیند و قلبم را دوباره به تپش می‌اندازد.
نفس‌هایش روی گردنم گرم است و تمام تنم را آرامش و هیجان همزمان پر می‌کند.‌ با صدایی که کمی می‌لرزد‌ می‌گوید:
- پیوند… جبران می‌کنم... .
لبخندم تلخ و شیرین با هم گره خورده، اما هیچ حرفی نمی‌زنم. دستش را محکم‌تر روی کمرم حلقه می‌کند و دوباره فشار می‌دهد، انگار می‌خواهد مطمئن شود که من واقعی هستم و تنها خیال نیستم که برگشته‌ام.
آدونیس کمی عقب‌تر ایستاده، دست‌هایش را در جیب گرم‌کنش فرو کرده و نگاهش از ما عبور می‌کند. لبخندی آرام و معنادار روی لبش نشسته، لبخندی که هم از رضایت و هم از لذت لحظه‌ای عاشقانه خبر می‌دهد. مثل کسی‌ست که می‌داند عشق واقعی در این سکوت، در همین نگاه‌ها و لمس‌های ساده جریان دارد و هیچ جمله‌ی دیگری لازم نیست.
عرفان سرش را از روی شانه‌ام برمی‌دارد و به چشمانم خیره می‌شود. لبخندم را عمیق‌تر می‌کنم و او با ذوقی کودکانه می‌خندد و ناگهان، بدون هیچ هراس و تردیدی، لب‌هایش را روی لب‌هایم فشار می‌دهد. ب*و*سه‌ای آرام و در عین حال پرقدرت، ب*و*سه‌ای که تمام شک‌ها، تنش‌ها و ترس‌ها را از وجودم پاک می‌کند.
اول کمی شوکه می‌شوم اما دستم ناخودآگاه به پشت گردنش می‌رود و موهایش را میان انگشتانم حس می‌کنم؛ گرمای نفس‌هایش روی صورتم می‌نشینند و تمام جهان برای لحظه‌ای کوتاه، تنها ما می‌شویم.
ب*و*سه‌ی دوم کمی طولانی‌تر است، بیشتر پرشور، پر از نیاز و احساساتی که تا حالا نگفته بودیم. قلبم زیر دست‌هایش آرام می‌شود و حس می‌کنم تمام ترس‌ها، تمام دردها و همه‌ی لحظه‌های تنهایی، حالا با همین ب*و*سه محو شده‌اند.
وقتی لب‌هایمان از هم جدا می‌شود‌، نفس‌هایمان هنوز تند است و گونه‌هایمان سرخ شده. نگاهش در چشمانم غرق می‌شود و من هم، برای اولین بار پس از مدت‌ها، حس می‌کنم که واقعاً جای امنی پیدا کرده‌ام.
گونه‌ام را آرام می‌بوسد و خیال ندارد از آغوش هم جدا شویم. چانه‌ام را روی شانه‌ی عرفان می‌گذارم.‌ به آدونیس نگاه می‌کنم و با لبخند می‌پرسم:
- به چی لبخند می‌زنی؟
او حالا دیگر به جای یک لبخند آرام، با صدای کوتاه و مردانه‌ای می‌خندد؛ خنده‌ای که انگار بخشی از سنگینی و سردی همیشگی‌اش را ذره‌ذره آب می‌کند. پوشش سرد و فاصله‌ی محافظه‌کارانه‌اش حالا کمی شکسته و انسانی‌تر شده است. با اخمی نیمه‌تلخ می‌گویم:
- حرفات اصلاً قشنگ نبود!
شانه‌ای بالا می‌اندازد و با لحن بی‌تکلفی می‌گوید:
- باید تمام سعیمو می‌کردم که از عذاب وجدان بمیری.
عرفان از آغوشم جدا می‌شود اما هنوز دستم را محکم گرفته، انگار که با تمام جانش می‌خواهد مرا نگه دارد. سریع سرش را به سمت من می‌چرخاند، نگاهش پر از تردید و التهاب است:
- مگه آدونیس بهت چی گفته؟
سرم را کمی پایین می‌اندازم و آرام، تقریباً در حد یک نجوا، می‌گویم:
- هیچی.
اما در همان سکوت، صدای این «هیچی» مثل صدای شکستن یک شیشه‌ی نازک در گوشم می‌پیچد. حس می‌کنم این واژه‌ی کوچک، پر است از کوه‌هایی از ناگفته‌ها، پر است از دردهایی که سال‌ها روی هم تلنبار شده‌اند، پر از زخم‌هایی که دیگر نیازی به گفتن‌شان نیست.
و در همان لحظه می‌فهمم "هیچ" فهمی‌ست که نه از عقل، بلکه از جایی خیلی عمیق‌تر می‌آید. می‌فهمم که گاهی کلمات هیچ نقشی ندارند، که گاهی سکوت خودش بلندترین فریاد است و همین «هیچی» می‌تواند همه‌چیز را خلاصه کند.
هوای اطرافم سنگین است، اما قلبم نه. در این ثانیه‌ی لرزان، با تمام تضادها و گذشته‌ها، حس می‌کنم چیزی درونم نرم شده. مثل یخ‌زدگی طولانی که ناگهان در آفتاب نیمه‌زمستانی ترک برمی‌دارد. برای اولین بار، مهر و بخشش را لمس می‌کنم نه مثل یک کلمه، بلکه مثل یک حقیقت زنده.
حداقل الان.
حداقل در این نفس.
حداقل در این لحظه‌ای که تازه فهمیدم مهر و بخشش یعنی چه.

پایان.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
سخن پایانی نویسنده:

این رمان دو سال با من زندگی کرد. هر شک، هر ترس، هر دل‌تنگی و هر امید، همه توی دو راهی‌ها جا گرفت. پیوند، عرفان و آدونیس انگار تکه‌هایی از خودم بودن، از انتخاب‌هایی که می‌ترسیدم انجامشون بدم، از لحظه‌هایی که بین رفتن و موندن گیر کرده بودم.
معنی دلیما یعنی همین: گیر کردن بین دو مسیر، بین دو انتخاب، بین ترس و دل، بین گذشته و حال. نوشتن این داستان یعنی زندگی کردن توی همون دلیما، لمس کردن ترس‌ها و امیدها و فهمیدن این‌که حتی وقتی دستت به چیزی بسته‌ست، قلبت می‌تونه راه خودش رو پیدا کنه.
امیدوارم وقتی آخرین جملات رمان رو خوندید، حس کنید حتی سخت‌ترین دو راهی‌ها، وقتی با شجاعت و صداقت انتخاب میشن، به آزادی و آرامش ختم میشن و شاید… همین رمان، کمی از همون شجاعت رو به شما هم بده.
هیچ‌کس نمی‌دونه آیا پیوند تصمیم درستی گرفت یا نه اما این‌که چه تصمیمی گرفت… برای من مهم‌تر از درست یا غلط بودنش بود. مهم این بود که بالاخره انتخاب خودش رو کرد، با تمام ترس‌ها، با تمام دردها و با تمام تردیدها.
شاید پیوند مسیرش رو درست انتخاب کرده، یا شاید نه… اما چیزی که همیشه باقی می‌مونه، یادآوری این حقیقت ساده‌ست:
انتخاب کردن، حتی با ترس و شک، خودش شجاعت است.

با همه‌ی دلم،
نگین | ۱۴۰۴/۰۷/۱۱
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 25) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا