دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
نهال اما بیشتر از جذابیت ارسلان اسیر مهر و محبت نگاه او بود. مهر و محبتی که نظیرش را درون چشمان میکائیل نمی‌یافت. محبت ارسلان شیرین بود، اما محبت میکائیل بی‌مزه. حلما وقتی در شادکردن نهال ناکام ماند، دستش را عقب کشید و خواست با عوض کردن بحث، نهال درگیر را نجات دهد.
- جای رفتن توی لک، بیا بیرون دستی به صورت من بکش، ببینم می‌تونم به چشم این جدیده بیام منو استخدام بکنه یا نه؟
حلما عقب‌گرد کرد. خود را تا میز آرایش رساند و روی صندلی آن نشست. نهال هم ناچار برخاست و قدمی به جلو برداشت. صدای زنگ گوشی باعث شد دست در جیب شلوار کارگو‌ی کرم‌رنگش فرو کرده و آن را بیرون بکشد. با نگاه به صفحه قلبش محکم‌تر زد و نگران گفت:
- ارسلانه!
ابروهای حلما بالا پرید. به تصویر نهال در آینه خیره شد.
- مگه باهاش کات نکردی؟
نوک ابروهای نهال بالا رفت.
- دلم نمیاد.
حلما خشمگین شد و کاملاً برگشت.
- دیوانه! همین الان بلاکش کن، فکر کردی اگه میکائیل ببینه اون بهت زنگ می‌زنه چه فاجعه‌ای میشه؟ احمق‌جان! ارسلان دیگه هیچ جایی توی آینده‌ی تو نداره، بندازش دور.
نهال با تمام وجود نگاه حسرت‌بارش را به آی‌ِ قلب‌دار دوخت تا تماس قطع شد. قلبش مچاله شده و اشک در چشمانش جمع شده بود. حلما که از او حرکتی ندید، برخاست. گوشی را از دست نهال بیرون کشید و خودش آی قلب‌دار را وارد لیست سیاه کرد.
- دیگه نبینم رفتی سراغ این پسره؟ به خاطر خودت، مادرت و بچه‌هات باید زن میکائیل بشی.
گوشی‌ را به طرف نهالی گرفت که تمام صورتش درهم شکسته بود.
- به این فکر کن اگه سلما زنگوله نیاره، بچه‌های تو وارث ثروت حاجی‌سبحانی میشن.
نهال با بی‌حالی گوشی را از دست حلما گرفت و در جیب شلوارش فرو کرد. حلما با لحن دلسوزانه‌ای گفت:
- آبجی گلم، خواهش می‌کنم با بچه‌بازی به این بختی که بهت رو کرده تر نزن، به خدا تا آخر عمر حسرتشو می‌خوری‌ها؟
نهال نگاهش را به دهان حلما دوخت. شاید حق با او بود. شاید فقط یک حس پوچ بود که ارسلان را بهتر از میکائیل می‌دید. شاید تصور بود که فکر می‌کرد به ارسلان می‌تواند تکیه کند و به میکائیل نه! شاید اشتباه بود که فکر می‌کرد چون میکائیل همیشه وابسته‌ی دیگران بود، بد است و ارسلان چون مستقل و متکی به خود، خوب. اصلاً مگر بد بود شوهر آدم به او آنقدر‌ وابسته باشد که بدون او‌ نفس هم نکشد؟ از طرف دیگر، مادرش هم همیشه می‌گفت عمورئوف در حق پدرش کم‌کاری کرده، حالا که فرصت جبران بود، او باید حق خود و مادرش را از زندگی عمورئوف می‌گرفت تا به قول حلما هفت‌نسل بعدش هم دغدغه‌ی مالی نداشته باشند.
 

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
***

عیاری بعد از درمانگاه، خارج از شیفت کاری به اداره‌ی بازپرسی آمد و چون نمی‌توانست از اتاق بازپرسی استفاده کند، در اتاق جلسات نشست، همه‌ی مدارک، عکس‌ها، متن مصاحبه و بازجویی‌ها را مقابلش روی میز چید و مشغول بررسی مجدد پرونده شد.
مطالعه صحبت‌های زهره مادر نهال را به انتها برده بود و درحال خواندن گفته‌های رئوف سبحانی بود. ادریسی با دو تقه به در آن را نیمه‌باز کرده و‌ در آستانه‌ی در ایستاد.
- خسته نباشید، اجازه هست؟
عیاری که با صدای در سر بلند کرده بود «بفرمایید» گفت و باز مشغول‌ خواندن شد. ادریسی طول میز چوبی را که دورتادور آن صندلی‌های قهوه‌ای‌رنگ چیده شده بود را طی کرد تا به عیاری رسید. صندلی کنار دست او‌ را عقب کشید و نشست.
- تازه از مأموریت برگشتم، گزارش دزدی مصالح از یه ساختمون درحال ساخت داده بودن، یه درگیری هم بین نگهبان و مالک‌ سر همین رخ داده بود. صاحب‌کار به نگهبان مشکوک شده بوده، دعوا کرده بودن و نگهبان وسط دعوا زده بود شیشه‌ی ماشین صاحبکارشو خرد کرده بود. نگهبان بازداشت شد و اظهارات صاحب‌کار هم صورت‌جلسه، فردا قراره بیاد بازپرسی برای درج شکایت.
عیاری که تمام حواسش به خواندن گفته‌های رئوف بود فقط با «اوهوم» سری تکان داد. ادریسی که دوست داشت بیشتر با عیاری گفت‌وگو کند گفت:
- وقتی برگشتم، منشی گفت این‌جایی، اومدم بگم چرا نرفتی توی اتاق؟
- الان شیفت توئه، نه من.
- من و‌ شما نداره، می‌تونستی توی اتاق بشینی. خارج از شیفت اومدین فقط برای بررسی پرونده‌ی برادرزاده‌ی رئوف سبحانی؟
عیاری خواندن برگه‌ی مصاحبه‌ی رئوف را تمام کرده‌بود،‌ آن را کناری گذاشت و گفت:
- دارم از نو همه‌چی رو چک می‌کنم، شاید چیزی از دستم در رفته باشه.
عیاری متن بازجویی میکائیل را برداشت. ادریسی سر تکان داد و به عکس‌ها و برگه‌ها نگاه کرد. چقدر دوست داشت او هم چنین پرونده‌ی چالشی و مهمی را بررسی می‌کرد.
- اجازه هست من هم یه نگاهی به پرونده بندازم؟
عیاری با اینکه تمایلی نداشت، اما ناچار گفت:
- ایرادی نداره.
ادریسی دست به پرینت مکالمات نهال برد که در کنار شماره‌های ذکر شده، نام صاحب خط نیز درج شده بود. همان‌طور که چشم به اسامی دوخته بود پرسید:
- حلما حیدرپور کیه؟
عیاری از گوشه‌ی چشم نگاهی به ادریسی انداخت و گفت:
- دوست نهال.
ادریسی برای پیدا کردن چیزی نگاهی میان کاغذهای روی میز گرداند.
- متن مصاحبه‌اش کجاست؟
عیاری متن بازجویی میکائیل را پایین آورد و ناراضی به نگاه کنجکاو ادریسی میان مدارک چشم دوخت. احساس دست درازی به کارش داشت.
- هنوز باهاش حرف نزدیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
ادریسی به سرعت نگاه از میز گرفت و با ابروهای بالا رفته به عیاری چشم دوخت.
- حرف نزدید؟ چرا؟
- همون شب از شهر رفته، هنوز برنگشته.
ادریسی برگه را مقابل عیاری گذاشت.
- ولی باید هرچه زودتر باهاش حرف بزنید.
عیاری با ابروهای درهم کنجکاوانه به برگه چشم دوخت و ادریسی ادامه داد:
- آخرین کسی که با نهال حرف زده حلما بوده.
برق شوک از بدن عیاری رد شد. برگه را چنگ زد و نگاهش را به ساعت آخرین تماس دوخت. هشت و چهل و سه دقیقه، چهار دقیقه بعد از آن‌که ارسلان به گاراژ برگشته بود. همین نکته تمام فرضیه‌ی سابق او‌ را که ارسلان بعد از بی‌هوش کردن نهال به گاراژ برگشته بود را رد می‌کرد. از شدت بی‌توجهی خودش عصبی شد. صندلی را به عقب هل داد. صندلی صدای قژی داد و برخاست. آنقدر غرق پیدا کردن هویت آی قلب‌دار شده بود که لیست تماس‌ها را پیگیری نکرده‌بود. دست در جیب کتش کرده و گوشی ‌اش را بیرون کشید و شماره حامی را گرفت. قدم‌زنان تا کنار پنجره سالن رفت تا حامی پاسخ داد:
- سلام، بفرمایید!
- بازپرس عیاری هستم از... .
حامی به میان کلامش آمد.
- بله یادم هست بفرمایید.
- به خواهرتون گفتید که برگرده؟
- خواهرم برگشته، اما‌ هنوز بهش نگفتم چی شده؟
ابروهای عیاری بیشتر درهم شد. فرصتی برای این ملاحظات برادرانه نداشت.
- لطفاً هرچه زودتر بهش بگید و همین الان هم بیایید بازپرسی.
حامی مستأصل شد.
- ولی آخه... .
عیاری که صبرش سرآمده بود خشمش را روی حامی خالی کرد.
- ولی نداره آقای محترم، نمی‌تونید بگید بیاریدیش این‌جا تا خودم بگم.
حامی هم که از تشر بازپرس دلخور شده بود با لحن خشکی گفت:
- ترجیح میدم خودم بهش بگم.
- خیلی خب، تا یک ساعت دیگه بازپرسی باشید.
همین که حامی «چشم» گفت. عیاری تماس را با حرص قطع کرد و گوشی را داخل جیب کتش انداخت. از بین کرکره‌ها چشم به محوطه دوخته بود که ادریسی بلند شد و تا کنارش آمد.
- آروم باش عیاری‌جان!
عیاری تند به طرف او برگشت.
- چه‌طور توقع داری آروم باشم؟ دقیقاً مثل یه مبتدی عمل کردم. پرینت مکالمات نهال بوده، اما من یه نگاه هم بهش نکردم.
برگه‌ی پرینت که در زیر انگشتانش در حال مچاله شدن بود را بالا گرفت و تکان داد:
- من خیال می‌کردم نهال قبل هشت و چهل بی‌هوش شده، اما اون هشت و چهل و سه دقیقه با حلما حرف زده، این یعنی ارسلان رو بی‌خود گرفتم. قاتل یکی دیگه است. شاید صاحب اون پارس سفید که پیدا نشده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
حلما و حامی در اتاق بازپرسی روبه‌روی عیاری روی صندلی‌های مخصوص مراجعان نشسته‌ بودند و ادریسی هم از پشت میز بازپرسی کنجکاوانه به آن‌ها‌ می‌نگریست. حلما از وقتی آمده بود، یک‌ریز گریه کرده بود و حامی متذکر شده بود زمانی که بازپرس تماس گرفته او تازه خواهرش را از ترمینال برداشته بود که به خانه ببرد، اما به خاطر اصرار بازپرس به گفتن ماجرا و آمدن به بازپرسی، حلما فرصت عزاداری نیافته و به همین دلیل آشفته بود و نمی‌توانست آرام بگیرد. صورت سفید حلما سرخ شده و چشمانش پف کرده‌ بود. شال طوسی‌رنگی‌ که سعی کرده بود طوری بزند که موهایش را کامل‌ بپوشاند هم آشفته شده و چند تار مو از یک طرفش بیرون زده بود. همراه با نوای آهسته‌ی «نهال» گفتنش، مدام با دستمالی که دیگر توانی نداشت چشمانش را پاک می‌کرد. عیاری کلافه از این‌که نتوانسته با او حرف بزند، لیوان آبی برایش ریخت و با نزدیک گذاشتنش گفت:
- خانم‌حیدرپور، می‌دونم اصلاً شرایط مناسبی برای صحبت نیست، اما لطفاً خودتونو کنترل کنید.
حلما میان پاک کردن اشک‌هایش شالش‌ را جلو کشید و گفت:
- چه‌طور کنترل کنم؟ نهال رفیق قدیمی من بود... بیست‌سال دوست که نه، خواهر بودیم، اما امروز نیست، ندارمش، اونو خاک کردن و من نبودم کنارش.
گریه‌ی حلما شدیدتر شد و حامی شانه‌های خواهرش را گرفت.
- می‌دونم حالت بده عزیزم، بعد اینجا مستقیم‌ می‌برمت سر خاک.
حلما بینی‌اش را با دستمال گرفت و تند به طرف حامی سر چرخاند.
- دیگه چه فایده؟ باید زودتر بهم می‌گفتی برگردم، آخه چرا نگفتی؟ چرا نگفتی چی سر نهال اومده؟
حامی دستش را روی بازوی خواهرش کشید.
- بیخش عزیزم، نخواستم سفرت خراب بشه، تو کلی برای این سفر برنامه ریختی، آینده‌ی کارت گروی این سفر بود.
حلما‌ محکم روی پایش زد.
- کاش خراب می‌کردی، کاش بهم می‌گفتی، آخ نهال... آخ... حتماً مامان و پیری هم یه چی می‌دونستن، از همون اول بهم گفتن برای تمرکز روی کار فضای‌مجازی نرو، من احمق هم باور کردم، سر نزدم نت... آخ نهال... وقتی دلتنگ شدم بهش زنگ زدم، دیدم جواب نمیده... گفتم حتماً هنوز گوشیش تعمیره، گفتم برگردم کلی گلایه می‌کنم ازش... آخ... حالا اون باید گلایه کنه... بگه رفیق اون موقعی که خاکم کردن کجا بودی.... آخ... چرا پیگیر جواب ندادنش نشدم؟ چرا زنگ نزدم به مادرش؟
عیاری صبرش داشت به سر می‌رسید. لیوان آب را نزدیک‌تر برد.
- خانم حیدرپور، برای حل پرونده نهال به کمک شما نیاز داریم. شما آخرین کسی بودین که با نهال حرف زده. لطفاً به خاطر دوست‌تون هم که شده با ما همکاری کنید.
حلما دستمال را به بینی‌اش کشید و رو به طرف بازپرس سر چرخاند.
- ارسلان نهالو کشته؟
منتظر جواب بازپرس نماند و با غیظ سر تکان داد:
- کثافت آشغال، از اول هم نباید می‌ذاشتم به نهال نزدیک بشه.
دستش را به سینه‌اش زد و دنباله‌ی شالش را در چنگ فشرد.
- منه خاک بر سر واسطه شدم، من... ای خدا... کاش لال می‌شدم و به نهال پیشنهادش نمی‌دادم.
عیاری بدون توجه به‌ حال حلما‌ پرسید:
- نهال آخرین تماس رو با شما داشته، به ما بگید نهال چی گفت؟
حلما لحظه‌ای مکث کرد. بدون آن‌که اشکی بریزد. چشم و بینی‌اش را پاک کرد و بعد گفت:
- چیزی نگفت، عذرخواهی کرد که به بدرقه‌ی من نرسیده و گفت می‌خواد گوشی‌شو بده تعمیر، گفت یه تصمیمی گرفته که وقتی برگشتم بهم میگه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
عیاری ابروهایش را درهم کرد.
- چه تصمیمی؟
- نگفت به خدا!
- از دیدن ارسلان چیزی گفت؟
- نه هیچی. رفته دیدن ارسلان؟
عیاری کلافه برخاست و تا نزدیک پنجره‌های اتاق رفت. به نقطه‌ی اول رسیده بود. نهال گوشی خود را به تعمیرگاه داده و بعد ناپدید شده بود، اما چگونه؟
حلما بعد از کمی مکث به طرف بازپرس چرخید.
- واقعاً نهال اون موقع رفته بود دیدن ارسلان که نیومد بدرقه‌ی من؟
بازپرس نگاهش را به ماشین‌های پارک شده در محوطه دوخته بود. زانتیای اداره، پارس خودش، تیبای ادریسی و یک چهارصدوپنج سفید. با شنیدن سؤال حلما برگشت.
- نهال قبل از تماس با شما رفته بوده دیدن ارسلان.
- پس ارسلان بعدش... .
- باید بررسی بشه که آیا ارسلان بعد از تماس شما‌ باز اونو دیده یا نه؟
حلما برگشت و چشم به میز دوخت و به فکر رفت. بازپرس هم به طرف پنجره برگشت و چشم به چهارصدوپنج سفید دوخت. این ماشین را در حیاط خانه‌ی حامی دیده بود. چطور گذاشته بودند او ماشین را داخل بیاورد؟ حتماً با نگهبانیِ دم در آشنایی داشته است. حامی گفت:
- آقای عیاری اگه با ما کاری ندارید ما بریم، باید حلما‌ رو‌ برسونم سر خاک.
بازپرس کاملاً برگشت. حرف زدن با حلما هم کمکی نکرده بود.
- بفرمایید، ممنونم که اومدید.
حلما یک دفعه از جا پرید.
- فهمیدم!
همه توجه‌شان به او‌ جلب شد و عیاری گفت:
- چی رو؟
حلما به طرف بازپرس چرخید.
- حلما‌ می‌خواست بره کارگاه.
بازپرس با درک جمله‌ی حلما به طرف پنجره برگشت. آخرین نفری که نهال را دیده بود، میکائیل بود و این موضوع را کتمان کرده بود؟ یا نهال اصلاً به کارگاه نرسیده بود؟ یا... .
بازپرس باز چشمش به چهارصدوپنج سفید افتاد و زمزمه کرد:
- شاید پارس سفید نبوده و چهارصدوپنج سفید بوده؟
به طرف بقیه برگشت و‌ رو به حامی کرد.
- اون روز با ماشین خودت خواهرتو بردی ترمینال.
- بله!
عیاری ناامید شد. ادریسی پرسید:
- ماشین‌تون چی هست؟
حامی به طرف ادریسی سر چرخاند.
- من یه چهارصدوپنج دارم و یه پیکان‌وانت، اون روز یه سفارش رو هم باید می‌بردم، با وانت رفتیم تا هم سفارشو ببرم، هم بین راه حلما رو برسونم ترمینال.
عیاری بلافاصله پرسید:
- پس چهارصدو‌پنج‌ خونه بوده؟
همین که حامی «بله» گفت، عیاری گوشی‌اش را جیب بیرون آورد و رو به ادریسی کرد.
- حکم بازداشت میکائیل سبحانی رو بنویس برام بفرست.
عیاری رو به طرف بیرون اتاق گذاشت و همزمان با ثامر تماس گرفت.
- سلام ثامرجان... گوش کن... همین الان برو خونه‌ی رئوف سبحانی سراغ میکائیل... بازداشتش کن... به جرم قتل نهال... من خودمو می‌رسونم... بله... اون آخرین نفری بوده که نهال رو دیده... یعنی نهال قصد رفتن به کارگاه رو داشته، اگه رسیده باشه به اون‌جا، پس میکائیل دروغ گفته که ندیده اونو... زود باش... امروز تشییع بوده مأمور اون‌جا داشتی؟... خب آمار میکائیل رو بگیر ببین امروز اون‌جا بوده یا نه... میکائیل باید بازداشت بشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
***

بوی بنزین و‌ روغن مشام حلما را آزار می‌داد. نگاهی یه شماره‌ی جایگاه کرد و با زمزمه‌ی شانزده نگاهی به بلیط انداخت. همین‌جا بود، اما خبری از اتوبوس نبود. جدولی که حاشیه‌ی جایگاه اتوبوس را مشخص می‌کرد، توسط چهار مرد و یک زن پر شده بود. همه منتظر‌ اتوبوس بودند. از اینکه اتوبوس هنوز نیامده بود، پوفی کشید. همان‌طور که چرخ‌های چمدانش روی زمین و دسته‌اش در دستش بود، کنار زن رفت و نشست. از جیب مانتویش گوشی‌اش را بیرون کشید و خواست وارد صفحه‌ی اینستاگرامش شود که نام نهال بالای صفحه ظاهر شد. با لبخند تماس را وصل کرد و بدون سلام گفت:
- به خدا زنگ نمی‌زدی دیگه رفاقت سرم نمی‌شد.
- سلام، ببخشید دارم میام، نرفتی که؟
- تازه داری میای؟ کجای کاری؟ ساعت خواب! من الان ترمینالم و‌ منتظر اتوبوس.
- وای راست میگی؟ ببخشید، نتونستم برسم.
- خیالی نیست، ببین فقط دعا کن پیری قولی که داده عملی کنه، وگرنه برگشتنی چنان تلافی سرت دربیارم که یادت بره دیگه حلما‌ رو قال بذاری.
نهال با صدای آرامی گفت:
- درست میشه حلما، من مطمئنم قبولت می‌کنن.
- اون که بله، کی بهتر از من؟ فقط خدا کنه این پیری واسه دل مامانم چاخان نیومده باشه که سن و اسپانسر برام جور‌ کرده.
- دیوونه که نیست دروغ بگه.
- نمی‌دونم، همش حس می‌کنم نمی‌شه، فکر‌ کن بالأخره قراره جلوی چندتا آدم درست و حسابی برم روی سن، پیری می‌گفت ببیننَم حتماً یکی‌شون اسپانسرم میشه.
نهال آرام گفت:
- درست میشه نگران نباش.
- تو چرا این‌قدر بی‌حالی.
- چیزی نیست خوبم.
- ببین نلی... منو نمی‌تونی گول بزنی، بگو چته؟
- یه تصمیمی گرفتم، بذار وقتی برگشتی بهت میگم.
- خو الان بگو!
صدای پیس ترمز اتوبوس که در جایگاه قرار می‌گرفت نگذاشت حلما حرف نهال را بشنود. دود سیاه اگزوز اتوبوس هم باعث شد با حالت انزجاری از جا برخیزد.
- نلی چی گفتی؟
- هیچی، صدای جیغ‌جیغ شارژر گوشی دراومده، این‌هم که می‌میره تا شارژ بشه، می‌خوام گوشی رو بدم تعمیر، شاید یه مدت جواب ندم بهت، نگرانم نشو.
- ایرادی نداره.
- دوست دارم یه سری به میکائیل بزنم، هنوز کارگاهه؟
حلما نیشخندی زد.
- می‌خوای بری نامزد بازی؟ آره فکر کنم باشه.
- می‌خوام باهاش حرف بزنم.
- حرفتو عشقه، هرچی دلت می‌خواد باهاش حرف بزن، غمی نیست، خیالت بابت حامی هم راحت، دیر برمی‌گرده کارگاه، برو خوش بگذرون، بای‌بای!
حلما تماس را قطع کرد. نیشخندی زد.
- نلی و میکی، جون من یه امشبه حواستون به خودتون باشه.
گوشی را به جیب برگرداند. دسته‌ی چمدانش را گرفت و به طرف شاگرد راننده که در صندوق را بالا زده بود، رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
***

روی دیوارهای اطراف در ورودی خانه‌ی بزرگ و نماسفید رئوف سبحانی پر شده بود از بنرهای تسلیت. شاخه‌های درختان چنار و نارون و کاج از بالای دیوار به بیرون سرک کشیده و از دو سوی در ورودی سیاه‌رنگ خانه، گل‌های ارغوان خود را به نمایش گذاشته بودند. دو لنگه‌ی در باز بود و دو سوی ورودی دالان‌مانند خانه پر بود از تاج گل‌های بزرگ و زیبا برای عرض تسلیت. ماشین عیاری که رسید، نیروهای پلیس قبل از او آمده و مقدمات را پیش برده بودند. سربازان مقابل خانه و درون حیاط و ایوان حضور داشتند. عیاری دالان ورودی را با قدم‌های تند رد کرد. وارد حیاط بزرگ و مصفای خانه شد و درون آلاچیق سیاه‌رنگی که زیر سایه‌ی بیدمجنونی قدیمی برپا شده بود، ثامر را مشغول صحبت با رئوف دید. نزدیک که شد صدای رئوف را واضح شنید.
- نمی‌دونم سرگرد، فکر کردم خونه‌ست.
استیصال لحن رئوف نوید خوبی نمی‌داد. تا بازپرس سلام کرد هردو برگشتند و رئوف با دیدن او برخاست.
- بازپرس! سرگرد چی میگه؟ شما‌ حکم بازداشت برای پسر من دادید؟
عیاری در آستانه آلاچیق ایستاد.
- بله، میکائیل الان کجاست؟
رئوف دستانش‌ را تکان داد.
- اشتباه شده بازپرس، میکائیل کاری نکرده.
بازپرس با همان جدیت جواب داد:
- آقای رئوف سبحانی تشخیص این موضوع با شما نیست، لطفاً بگید میکائیل الان کجاست؟
رئوف دست لرزانش را به سرش کشید و هنوز «نمی‌دونم» را کامل ادا نکرده بود که در ساختمان خانه باز شد. زهره درحالی که شال سیاهش توانی برای نگه‌داشتن موهای پریشانش نداشت، بیرون آمد و در پشت نرده‌های سنگی ایوان که پشت سر عیاری قرار داشت، ایستاد و فریاد کشید:
- راسته رئوف‌خان؟
هر سه مرد زیر آلاچیق به طرف او برگشتند. زن سیاه‌پوش به سرعت پله‌هایی که در سمت راست ایوان بود را با پای برهنه پایین آمد. رئوف با گفتن «زن‌داداش!» از آلاچیق بیرون زد. تا به او برسد زهره جیغ کشید:
- نگو زن‌داداش... نگو!
زن به رئوف رسید و چنگ به یقه‌ی کت مشکی او‌ زد.
- بگو راسته؟ راسته که اینا اومدن دنبال پسرت؟
رئوف دست بلند کرد تا زن را آرام کند.
- اشتباه شده... .
زهره با تکان دادن کتی که در چنگ داشت، میان حرفش پرید با صدای خراشیده‌ای جیغ کشید:
- نهال منو پسر تو کشته؟
نگذاشت رئوف لب باز کند و ادامه داد:
- رسول بس نبود؟ نهالو هم ازم گرفتی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
بازپرس نگاهی چرخاند. خبری از مأمور زن نبود. بالای ایوان سلما ایستاده بود و نگاه می‌کرد. او‌ را خطاب کرد.
- لطفاً بیاین خانمو ببرید داخل.
سلما دستپاچه «چشم» گفت به طرف پله‌ها رفت. زهره دستانش را از کت برداشت و با هر دو ضربه‌ای به سینه‌ی رئوف زد و او را به عقب هل داد.
- نامرد! اونا برادر و برادرزاده‌ات بودن.
رئوف سر به زیر انداخت. سلما به زهره رسید و دست او‌ را گرفت زهره با فریاد «ولم کن!» دستش را عقب کشید، اما سلما خواهش کرد.
- زهره‌جان! تو رو خدا بیا عقب.
سلما میان رئوف و زهره قرار گرفت و زهره این‌بار یقه‌ی لباس او را گرفت.
- تو هم با اینا همدست بودی نه؟
سلما کمی زهره را به عقب هل داد.
- به خدا من و حاجی از هیچی خبر نداریم، هرچی شده بین اون دوتا بوده.
زهره دو دست را به سرش زد و با شیون نام «نهال» را صدا زد. سلما توانست او‌ را به عقب بکشد و تا کنار دیوار ایوان ببرد. رئوف هنوز سر به زیر ایستاده بود. بازپرس وقتی برای تلف کردن نداشت. باز پرسید:
- آقای‌سبحانی لطفا بگید میکائیل کجاست؟
رئوف سر بلند کرد و با صدای لرزانی گفت:
- به پیر، به پیغمبر، به روح عزیزام، نمی‌دونم میکائیل کجاست؟ فکر کردم هنوز خونه‌ست، با هم از سر خاک برگشتیم، من حتی ندیدم کی رفت.
زهره تکیه‌اش را از دیوار گرفت و سلما سریع با دست مانع پیش رفتنش شد، اما زهره جیغ زد:
- من دیدمش.
نگاه رئوف و ثامر و عیاری که دو طرف او ایستاده بودند، به سوی زهره کشیده شد. زهره سلما را عقب زد و با مشت به سینه‌ی خودش کوفت.
- من دیدمش که رفت.
بازپرس کامل یه طرفش برگشت.
- کی رفت؟
زهره قدمی لرزان به جلو برداشت. از نگاه خونی‌اش خشم و نفرت می‌بارید. دستش را به پشت بدنش دراز کرد.
- همین که از سر خاک برگشتیم... رفت... دیدمش... یه کیسه‌ی سیاه هم دستش بود... رفت.
عیاری اخم کرده رو به ثامر کرد.
- سریع بگو خروجی‌های شهرو ببندن.
بعد به طرف در حیاط تند قدم برداشت و همزمان گوشی تلفنش را بیرون کشید و تماس گرفت.
- شادکام برو کارگاه حامی، ببین میکائیل اونجا نیست، اگه دیدی هیچ اقدامی نکن، فقط خبر بده من دارم میام اونجا.
هنوز به کارگاه نرسیده بود که شادکام خبر داد، خبری از میکائیل در کارگاه نیست.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
***

نهال مقابل خانه‌ی حامی و حلما که رسید با دری روبه‌رو شد که روی هم بود و بسته نشده بود. اول خواست زنگ بزند، اما منصرف شد. مگر غیر از میکائیل هم کسی داخل بود؟ در را با هل دادن باز کرد. وارد حیاط بزرگ خانه شد. پژوی سفید زیر درختان پرتقال پارک بود و جلوی در حیاط که محل پارک وانت‌پیکان بود، خالی بود. طول‌ حیاط را پیمود. چراغ روشن زیرزمین می‌گفت میکائیل هنوز در کارگاه است، البته موتورش را هم به نرد‌ه‌های کنار راه‌پله‌ی زیرزمین تکیه داده بود. بالای پله‌ها ایستاد و لبش را به دندان گرفت. لحظه‌ای فکر کرد. حق با ارسلان بود. باید تکلیفش را مشخص می‌کرد. او تصمیم قطعی‌اش را گرفته بود. مهم نبود میکائیل چقدر ثروت دارد. مهم نبود در زندگی با او چقدر آسایش دارد. حتی مهم نبود که مادرش می‌گفت حق زندگی آن‌ها در زندگی عمویش است. او امروز فهمیده بود فقط ارسلان را می‌خواهد. حتی اگر مجبور‌ شود همیشه در تنگنا زندگی کند. حتی اگر در روستا باشد و دور از اینجا، حتی اگر با تصمیمش عمو و مادرش از او دلخور می‌شدند، اما او برای بعد از این فقط ارسلان را می‌خواست. در این چندماه هرچه کرده بود نتوانسته بود ارسلان را فراموش کند و نمی‌خواست برای همیشه بدهکار قلبش بماند. اول باید به میکائیل می‌گفت که او را نمی‌خواهد بعد بقیه را در جریان می‌گذاشت. از پله‌های زیرزمین پایین رفت و از پنجره‌ای که از زیرزمین به راه‌پله وصل بود به داخل چشم دوخت. میکائیل روی صندلی چوبی ته کارگاه نشسته بود و سرش را به طور کامل پایین انداخته بود انگار با دقت درحال انجام کاری باشد. هرچه دقت کرد نفهمید چه می‌کند. لحظاتی ایستاد و به میکائیل که از پهلو بود، چشم دوخت. وقتی سرش را بالا آورد، چشم نهال با دیدن شی شیشه‌ای درون دستانش گرد شد. پس میکاییل تمام‌وقت به همه دروغ گفته بود؟ خشمگین شد که چه راحت بازی او را خورده‌بود. پله‌ها را با سرعت پایین رفت و در بسته‌ی کارگاه را تند باز کرد و جیغ کشید.
- میکا!
میکاییل با ورود ناگهانی او و جیغش ترسیده ایستاد. پایپ از یک دست و فندک از دست دیگرش رها شد. خوشی از سرش پرید و با چشمان ترسان به نهال خیره شد که نزدیک میشد.
- این یعنی چی؟
میکائیل با دستپاچگی پایپِ شکسته و فندک را با پا به زیر صندلی هل داد.
- تو اینجا چیکار ‌می‌کنی؟ چرا اومدی؟
نهال دست لرزانش را به طرف زیر صندلی گرفت.
- تو مگه نگفتی ترک کردی؟
میکائیل پیش آمد.
- ترک‌ کردم باور کن.
نهال با بغض فریاد کشید.
- دروغ نگو... میگی می‌خوای مستقل از بابات باشی، ولی میایی اینجا تا راحت‌تر بکشی؟
- نهال باور‌ کن... .
نهال دستش را بالا آورد. صدایش از خشم می‌لرزید:
- حرف نزن میکا... فکر‌ کردم آدمی اومدم باهات حرف بزنم، ولی الان دیگه فقط با عمو حرف می‌زنم، اون گولم‌ زد، گفت ترک‌ کردی، حالا خودش باید تکلیف منو مشخص کنه.
نهال سریع برگشت و میکاییل التماس کرد.
- نهال.. نرو... جون من... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
نهال با قدم‌های تند به در کارگاه رسید.
- برای خودم متأسفم که بهت اعتماد کردم.
خارج شد و میکائیل دوان به دنبالش رفت.
- قربونت برم، غلط کردم، یه هوسی بود، دیگه هیچ وقت لب نمی‌زنم.
نهال از پله‌ها بالا رفت.
- بابات باید جواب منو بده.
میکائیل نزدیک شد.
- به بابا نگو، نمی‌دونه، قول میدم‌ ترک کنم.
نهال ایستاد و برگشت. سینه‌به‌سینه‌ی میکائیل که یک پله‌ پایین‌تر از او‌ ایستاده بود. نگاه به صورت تکیده‌ی او دوخت. واقعاً چرا نفهمید او هنوز هم معتاد است؟
- ببین..‌. آدم معتاد مثل نقل و نبات دروغ میگه، اگه یه ذره چیزی هم مونده بود همه رو ریختی رفت. دیگه هیچی بین ما نیست. به عمو میگم‌ همه‌چی تمومه، تو هم برگرد سر بساط دود و دمت.
تمام امید میکائیل ناامید شد. چرا نتوانسته بود مقابل وسوسه‌اش بایستد، اصلاً چرا نهال که لحظه‌ای به او محل نمی‌داد، اد همین امشب اینجا پیدایش شده بود؟ اگر پدرش می‌فهمید تمام امیدش نابود میشد. او نمی‌خواست رئوف سبخانی به هیچ‌وجه موضوع را بفهمد. نهال که برگشت و با قدم‌های تند بالا رفت، میکائیل جنبید. نهال به پله‌ی آخر رسیده بود که میکائیل دست برد و بند فلزی کیف او‌ را گرفت و کشید. کفش پاشنه بلند نهال روی پله‌ی آخر قرار نگرفته، سر خورد و صدای جیغش بلند شد. همه‌چیز در کسری از ثانیه رخ داد و میکائیل نتوانست او‌ را بگیرد. کیف در دست او‌ ماند، اما نهال کنار پایش روی پله ‌ها افتاد و لحظه‌ای بعد چشمانش بسته شد. میکائیل یخ کرد. نگاه درشت شده‌اش را به نهال دوخت. چه شد؟ کنارش نشست.
- نهال... نهال... پاشو... غلط کردم نهال، پاشو!
دست زیر گردن نهال برد و خواست او‌ را بلند کند، اما دستش گرم شد. دستش را بیرون کشید و‌ وقتی روی انگشتانش خون دید، کپ کرد. ترسیده به عقب رفت و به دیوار راه‌پله تکیه داد. نگاهش‌ را به صورت رنگ‌پریده‌ی نهال که به طرف او‌ خم شده بود، دوخت. او نهال را کشته بود؟
- نهال... شوخی نکن... پاشو!
چشمان نهال بسته ماند و‌ خودش بی‌حرکت. لحظاتی به او خیره ماند. چه باید می‌کرد؟ او نهال را کشته‌بود و اگر بقیه می‌فهمیدند چه؟ وای اگر حامی سر می‌رسید چه؟ باید کاری می‌کرد. نباید می‌گذاشت کسی بفهمد چه شده؟ بلند شد. سر نهال رو به پایین پله‌ها بود و کشیدنش تا بالای پله‌ها سخت. پاکتی که در دست نهال بود، پایین‌تر افتاده و گوشه‌ی ملحفه‌ای از آن بیرون زده بود. سریع فکری به ذهنش زد. ملحفه را بیرون کشید و پایین پله‌ها در پاگرد مقابل در کارگاه آن را بازکرد. برگشت و زیر بغل‌های نهال را گرفت و تا درون ملحفه پایین آورد. دست و پاهایش را جمع کرد و چهارگوش ملحفه را گره زد.تن نهال را با ملحفه گرفت و تا بالای پله‌ها کشید. به حیاط که رسید فکر کرد چه کند که کسی نهال را پیدا نکند؟ اول به باغچه نگاه کرد. اگر او را دفن می‌کرد کسی پیدایش نمی‌کرد‌. نگاهش به پژوی سفید پارک شده زیر درختان افتاد.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 29) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا