- Jan 16, 2025
- 783
نهال اما بیشتر از جذابیت ارسلان اسیر مهر و محبت نگاه او بود. مهر و محبتی که نظیرش را درون چشمان میکائیل نمییافت. محبت ارسلان شیرین بود، اما محبت میکائیل بیمزه. حلما وقتی در شادکردن نهال ناکام ماند، دستش را عقب کشید و خواست با عوض کردن بحث، نهال درگیر را نجات دهد.
- جای رفتن توی لک، بیا بیرون دستی به صورت من بکش، ببینم میتونم به چشم این جدیده بیام منو استخدام بکنه یا نه؟
حلما عقبگرد کرد. خود را تا میز آرایش رساند و روی صندلی آن نشست. نهال هم ناچار برخاست و قدمی به جلو برداشت. صدای زنگ گوشی باعث شد دست در جیب شلوار کارگوی کرمرنگش فرو کرده و آن را بیرون بکشد. با نگاه به صفحه قلبش محکمتر زد و نگران گفت:
- ارسلانه!
ابروهای حلما بالا پرید. به تصویر نهال در آینه خیره شد.
- مگه باهاش کات نکردی؟
نوک ابروهای نهال بالا رفت.
- دلم نمیاد.
حلما خشمگین شد و کاملاً برگشت.
- دیوانه! همین الان بلاکش کن، فکر کردی اگه میکائیل ببینه اون بهت زنگ میزنه چه فاجعهای میشه؟ احمقجان! ارسلان دیگه هیچ جایی توی آیندهی تو نداره، بندازش دور.
نهال با تمام وجود نگاه حسرتبارش را به آیِ قلبدار دوخت تا تماس قطع شد. قلبش مچاله شده و اشک در چشمانش جمع شده بود. حلما که از او حرکتی ندید، برخاست. گوشی را از دست نهال بیرون کشید و خودش آی قلبدار را وارد لیست سیاه کرد.
- دیگه نبینم رفتی سراغ این پسره؟ به خاطر خودت، مادرت و بچههات باید زن میکائیل بشی.
گوشی را به طرف نهالی گرفت که تمام صورتش درهم شکسته بود.
- به این فکر کن اگه سلما زنگوله نیاره، بچههای تو وارث ثروت حاجیسبحانی میشن.
نهال با بیحالی گوشی را از دست حلما گرفت و در جیب شلوارش فرو کرد. حلما با لحن دلسوزانهای گفت:
- آبجی گلم، خواهش میکنم با بچهبازی به این بختی که بهت رو کرده تر نزن، به خدا تا آخر عمر حسرتشو میخوریها؟
نهال نگاهش را به دهان حلما دوخت. شاید حق با او بود. شاید فقط یک حس پوچ بود که ارسلان را بهتر از میکائیل میدید. شاید تصور بود که فکر میکرد به ارسلان میتواند تکیه کند و به میکائیل نه! شاید اشتباه بود که فکر میکرد چون میکائیل همیشه وابستهی دیگران بود، بد است و ارسلان چون مستقل و متکی به خود، خوب. اصلاً مگر بد بود شوهر آدم به او آنقدر وابسته باشد که بدون او نفس هم نکشد؟ از طرف دیگر، مادرش هم همیشه میگفت عمورئوف در حق پدرش کمکاری کرده، حالا که فرصت جبران بود، او باید حق خود و مادرش را از زندگی عمورئوف میگرفت تا به قول حلما هفتنسل بعدش هم دغدغهی مالی نداشته باشند.
- جای رفتن توی لک، بیا بیرون دستی به صورت من بکش، ببینم میتونم به چشم این جدیده بیام منو استخدام بکنه یا نه؟
حلما عقبگرد کرد. خود را تا میز آرایش رساند و روی صندلی آن نشست. نهال هم ناچار برخاست و قدمی به جلو برداشت. صدای زنگ گوشی باعث شد دست در جیب شلوار کارگوی کرمرنگش فرو کرده و آن را بیرون بکشد. با نگاه به صفحه قلبش محکمتر زد و نگران گفت:
- ارسلانه!
ابروهای حلما بالا پرید. به تصویر نهال در آینه خیره شد.
- مگه باهاش کات نکردی؟
نوک ابروهای نهال بالا رفت.
- دلم نمیاد.
حلما خشمگین شد و کاملاً برگشت.
- دیوانه! همین الان بلاکش کن، فکر کردی اگه میکائیل ببینه اون بهت زنگ میزنه چه فاجعهای میشه؟ احمقجان! ارسلان دیگه هیچ جایی توی آیندهی تو نداره، بندازش دور.
نهال با تمام وجود نگاه حسرتبارش را به آیِ قلبدار دوخت تا تماس قطع شد. قلبش مچاله شده و اشک در چشمانش جمع شده بود. حلما که از او حرکتی ندید، برخاست. گوشی را از دست نهال بیرون کشید و خودش آی قلبدار را وارد لیست سیاه کرد.
- دیگه نبینم رفتی سراغ این پسره؟ به خاطر خودت، مادرت و بچههات باید زن میکائیل بشی.
گوشی را به طرف نهالی گرفت که تمام صورتش درهم شکسته بود.
- به این فکر کن اگه سلما زنگوله نیاره، بچههای تو وارث ثروت حاجیسبحانی میشن.
نهال با بیحالی گوشی را از دست حلما گرفت و در جیب شلوارش فرو کرد. حلما با لحن دلسوزانهای گفت:
- آبجی گلم، خواهش میکنم با بچهبازی به این بختی که بهت رو کرده تر نزن، به خدا تا آخر عمر حسرتشو میخوریها؟
نهال نگاهش را به دهان حلما دوخت. شاید حق با او بود. شاید فقط یک حس پوچ بود که ارسلان را بهتر از میکائیل میدید. شاید تصور بود که فکر میکرد به ارسلان میتواند تکیه کند و به میکائیل نه! شاید اشتباه بود که فکر میکرد چون میکائیل همیشه وابستهی دیگران بود، بد است و ارسلان چون مستقل و متکی به خود، خوب. اصلاً مگر بد بود شوهر آدم به او آنقدر وابسته باشد که بدون او نفس هم نکشد؟ از طرف دیگر، مادرش هم همیشه میگفت عمورئوف در حق پدرش کمکاری کرده، حالا که فرصت جبران بود، او باید حق خود و مادرش را از زندگی عمورئوف میگرفت تا به قول حلما هفتنسل بعدش هم دغدغهی مالی نداشته باشند.