- Jan 18, 2025
- 308
دقایقی گذشته و من هنوز همانطور خوابیدهام، نگاهم گم شده در سقف و دیوارهای سفید اتاق، میان افکار و دلشورههایم که مثل موجهای بیپایان به جانم میریزند. نفسهایم کوتاه و بیقانون بالا و پایین میرود و هنوز هیچ خبری از آن دو نفر نیست.
ناگهان صدای آرامی در اتاق میپیچد و نگاهم به سمت در میچرخد. همان مرد پرستار فارسیزبان است که با گامهای آرام وارد میشود. در دستش پاکتی است و بدون هیچ مکثی آن را روی صندلی کنار تخت میگذارد.
با لحنی ساده و محترمانه میگوید:
- همراهتون پایین منتظرتون ایستاده.
چشمانم پاکت را میکاوند؛ نگاهم به پرستار است که آرام سر تکان میدهد و به سمت در میرود، میرود تا لحظهای بعد تنهایم بگذارد. پس جای نگرانی نیست... آنها هنوز حضور دارند و سالماند. نفس عمیقی میکشم و از جایم بلند میشوم. پاکت را برمیدارم و آرام باز میکنم. داخلش لباسهایم قرار دارد؛ یک جفت چکمهی مشکی، یک شلوار لی ساده، پیراهن آستینبلند مشکی و یک کاپشن سنگین سفید که برای بیرون رفتن از بیمارستان مناسب است. با دقت آنها را روی تخت میگذارم و یکییکی تنم میکنم. پس حال عرفان و آدونیس خوب است و آمدهاند دنبالم. قلبم کمی آرام میگیرد و حس میکنم دوباره همهچیز مانند قبل است.
اما بلافاصله تعجبم گل میکند؛ پرستار گفت «همراهتون پایین منتظرتون ایستاده» و نه «همراههاتون». نگاهم کمی تیز میشود و ذهنم مشغول میشود: یعنی فقط یک نفر منتظر من است؟ عرفان است یا آدونیس؟ به احتمال نود درصد عرفان باشد. احساس شگفتی و کمی دلشوره با هم درونم میپیچد و نفسهایم دوباره نامنظم میشود.
راهرو را پشت سر میگذارم و وارد سالن اصلی میشوم؛ جایی که نور روز از پنجرههای بزرگ میتابد و انعکاسش روی کاشیهای براق زمین برق میزند. صندلیهای خالی، تابلوهای سفید روی دیوار و سکوت نسبی سالن، همه و همه فضا را کمی خالی و سرد جلوه میدهند. نفس عمیقی میکشم، حس میکنم بالاخره از آن اتاق بسته و وحشتناک فاصله گرفتهام، اما نگاهم به درِ سالن میچرخد؛ همچنان منتظر حضور عرفان و این انتظار، دلهرهای خاموش در جانم میکارد.
سالن را با قدمهای محتاط میپیمایم و چشمانم هر گوشهاش را میکاوند. خبری از عرفان یا آدونیس نیست. صندلیها خالیاند، صداهای معمول بیمارستان کم و پراکندهاند و هیچ نشانهای از آنها پیدا نمیکنم. دلم یکباره سنگین میشود؛ انگار هنوز نصفهنیمه در انتظارشان ایستادهام.
به سمت در خروجی حرکت میکنم و وقتی از درب شیشهای بیرون میروم، هوای سرد مسکو، برخلاف گرمای بیمارستان، بر صورتم میخورد و نفسهایم را میسوزاند. باد یخزدهی پاییزی گونههایم را گزیده و لباسهایم، هرچند ضخیم و سنگیناند، نمیتوانند سرمای بیرون را کاملاً مهار کنند. قدمهایم تندتر میشوند و بدنم سعی میکند خود را با این سرما وفق دهد.
ناگهان صدای آرامی در اتاق میپیچد و نگاهم به سمت در میچرخد. همان مرد پرستار فارسیزبان است که با گامهای آرام وارد میشود. در دستش پاکتی است و بدون هیچ مکثی آن را روی صندلی کنار تخت میگذارد.
با لحنی ساده و محترمانه میگوید:
- همراهتون پایین منتظرتون ایستاده.
چشمانم پاکت را میکاوند؛ نگاهم به پرستار است که آرام سر تکان میدهد و به سمت در میرود، میرود تا لحظهای بعد تنهایم بگذارد. پس جای نگرانی نیست... آنها هنوز حضور دارند و سالماند. نفس عمیقی میکشم و از جایم بلند میشوم. پاکت را برمیدارم و آرام باز میکنم. داخلش لباسهایم قرار دارد؛ یک جفت چکمهی مشکی، یک شلوار لی ساده، پیراهن آستینبلند مشکی و یک کاپشن سنگین سفید که برای بیرون رفتن از بیمارستان مناسب است. با دقت آنها را روی تخت میگذارم و یکییکی تنم میکنم. پس حال عرفان و آدونیس خوب است و آمدهاند دنبالم. قلبم کمی آرام میگیرد و حس میکنم دوباره همهچیز مانند قبل است.
اما بلافاصله تعجبم گل میکند؛ پرستار گفت «همراهتون پایین منتظرتون ایستاده» و نه «همراههاتون». نگاهم کمی تیز میشود و ذهنم مشغول میشود: یعنی فقط یک نفر منتظر من است؟ عرفان است یا آدونیس؟ به احتمال نود درصد عرفان باشد. احساس شگفتی و کمی دلشوره با هم درونم میپیچد و نفسهایم دوباره نامنظم میشود.
راهرو را پشت سر میگذارم و وارد سالن اصلی میشوم؛ جایی که نور روز از پنجرههای بزرگ میتابد و انعکاسش روی کاشیهای براق زمین برق میزند. صندلیهای خالی، تابلوهای سفید روی دیوار و سکوت نسبی سالن، همه و همه فضا را کمی خالی و سرد جلوه میدهند. نفس عمیقی میکشم، حس میکنم بالاخره از آن اتاق بسته و وحشتناک فاصله گرفتهام، اما نگاهم به درِ سالن میچرخد؛ همچنان منتظر حضور عرفان و این انتظار، دلهرهای خاموش در جانم میکارد.
سالن را با قدمهای محتاط میپیمایم و چشمانم هر گوشهاش را میکاوند. خبری از عرفان یا آدونیس نیست. صندلیها خالیاند، صداهای معمول بیمارستان کم و پراکندهاند و هیچ نشانهای از آنها پیدا نمیکنم. دلم یکباره سنگین میشود؛ انگار هنوز نصفهنیمه در انتظارشان ایستادهام.
به سمت در خروجی حرکت میکنم و وقتی از درب شیشهای بیرون میروم، هوای سرد مسکو، برخلاف گرمای بیمارستان، بر صورتم میخورد و نفسهایم را میسوزاند. باد یخزدهی پاییزی گونههایم را گزیده و لباسهایم، هرچند ضخیم و سنگیناند، نمیتوانند سرمای بیرون را کاملاً مهار کنند. قدمهایم تندتر میشوند و بدنم سعی میکند خود را با این سرما وفق دهد.