- Oct 19, 2023
- 110
کمی نزدیکش شدم. حواسش همچنان به مریدانش بود. مریدانش! مریدانش به غارنشینانی میمانستند که برای نخستین بار غذا خوردن انسانی متمدن را با کارد و چنگال میدیدند. مثل شامپانزهها، مثل موجودات تکاملنیافتهای که زیر چانهی خود را میخارانند. شاید همین باعث شد که حواسش به من معطوف شود. زیر چانهام را نمیخاراندم. چشمانم برق حیرت میزد، همچون شامپانزهها؛ اما از کوه دیگری سرچشمه گرفته بود. کوه الهام، گویا ندایی در گوشم نواخته باشند. این روحانیون اغلب به تودهی مردم که با دهان باز بهشان زل میزدند اهمیت نمیدادند. حتی خدا هم بین بندگانش فرق میگذاشت. از مومنان، آن کسی لیاقت بهشت را داشت که الهام دریافت کند. گاهی کافی بود پسری از پیامبران موروثی باشد، همان پادشاههایی که در خزانههایشان "الهام" میریختند. گهگاهی نیز نیاز میشد کودکی در گهواره زبان باز کند. چه بسا ژاندارکی بیسواد در روستایی دورافتاده به جای آن نوزاد تازه به دنیا آمده لب به سخن میگشود؛ اما دختر همسایهشان نه. اگر قرار است پس از ضیافت اشرافزادگان مادی در دنیا، منتظر شرابخواری معنوی الهامزادگان در بهشت بمانیم و بپذیریم که آنها مقدس به دنیا آمدهاند، پس بلشویکهای لعنتی در کدام بهشت دنبال عدالت میگردند؟ پس هر دویشان را رها میکنم. من نه شراب معنوی، بلکه شراب الهام مینوشم تا پسر متوهم خدا را راضی کنم مرا از این گودال بیرون بکشد. سپس پیراهن لیلین، شکلات تختهای عزیزم را میکشم تا پشت دیوار بیاید. دیوار، چون حتی پسران خدا هم در آنجا دست از تئاتر مازوخیستیشان میکشند. بعد روی سرمان گل میریزند. روی سر من، روی سر لیلین. حق هم دارند. خوب بازی کردهایم و لیاقت تشویق حضار را داریم. همین کار را میکنم. به محض بیرون رفتن از اینجا، به لیلین میگویم او و خواستههایش برایم مهماند و در آغوشش میگیرم تا عاشقم شود. وقتی عاشقم شود میتوانم انگشت سبابهام را بین ابروهایش بچرخانم و حال که انگشت سبابهای ندارم. همانطور که اگر به ژانت میگفتم دوست دارم نیمرویم را با او تقسیم کنم، ترکم نمیکرد. مردم من عاشق بازیاند. بر سر هر کسی بازی کند گل میریزند. از من دلخورند، چون میلهایی دارم که آنان هم دارند، لیکن به جای پشت دیوار رفتن، وسط میدان شهر نمایششان میدهم. میدان، در کتابخانهای در میدان دوفین. نزد کتابدار کاتولیکی که فردایش خبر کفرگوییهای مرا، وسط میدان شهر به حراج میگذارد.
آخرین ویرایش توسط مدیر: