- Dec 8, 2023
- 715
با تمام شدن سخنانش، گرانر پشت کرد و قدمهای محکمی برداشت. او به همراه نوچههای احمق و دیوانهاش از سرویس بهداشتی خارج شد.
نالهی کوتاهی سر دادم. به زحمت از کف زمین فاصله گرفتم و در حالی که نیمخیز شده بودم، با تعجب به جریکو نگاه کردم که مشغول تمیز کردن لکههای خون از روی دهانش بود. با کف دست راستم، پهلو و شکمم را که از شدت درد فریاد میکشید، بررسی کردم. سپس با صدایی آمیخته به تنفر و ناباوری گفتم:
– معمولاً هر بار که جنگی میشد، فقط یک نفر از این پایگاه برای انجام مأموریت فوق سری انتخاب میشد. پس چطور الان... .
جریکو دستانش را از روی زانوهایش برداشت و با لحنی بیخبر گفت:
– چه میدونم؟ شاید دنبال افراد بیشتری میگردن تا قربانیشون کنن.
دستی به دهانش کشید، شلوار و لباس نظامیاش را مرتب کرد و رو به من گفت:
– حالت خوبه؟
با صدایی تمسخرآمیز پاسخ دادم:
– بهم میاد خوب باشم؟
چند قدم به سمتم نزدیک شد و با دراز کردن دستش، کمکم کرد تا از زمین بلند شوم. به محض ایستادنم، نفسم را محکم بیرون دادم و زیر لب به گرانر و نوچههایش ناسزا گفتم.
جریکو بیتوجه به ناسزاهایم گفت:
– بیخودی اعصابت رو خرد نکن. با فحش دادن بهش چیزی درست نمیشه.
نیشخندی تلخ بر لبان زخمیام نشاند و گفتم:
– عوضش یکیشون رو حسابی آدم کردیم. هرچند به اندازهی اون دختره کتکش نزدم، ولی خب حداقل... .
جریکو با چشمغرهای معترضانه گفت:
– آخه چرا خودت رو باهاشون درگیر کردی؟ تو که میدونستی اون... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
– داشتن از خط قرمزم عبور میکردن. تو که انتظار نداشتی مثل یه احمق وایسم و به توهینهاشون گوش بدم؟
جریکو نفس عمیقی کشید، با بیرون دادن نفسش از در خارج شد و گفت:
– نه رفیق، بیشتر از این هم ازت انتظار نداشتم.
نالهی کوتاهی سر دادم. به زحمت از کف زمین فاصله گرفتم و در حالی که نیمخیز شده بودم، با تعجب به جریکو نگاه کردم که مشغول تمیز کردن لکههای خون از روی دهانش بود. با کف دست راستم، پهلو و شکمم را که از شدت درد فریاد میکشید، بررسی کردم. سپس با صدایی آمیخته به تنفر و ناباوری گفتم:
– معمولاً هر بار که جنگی میشد، فقط یک نفر از این پایگاه برای انجام مأموریت فوق سری انتخاب میشد. پس چطور الان... .
جریکو دستانش را از روی زانوهایش برداشت و با لحنی بیخبر گفت:
– چه میدونم؟ شاید دنبال افراد بیشتری میگردن تا قربانیشون کنن.
دستی به دهانش کشید، شلوار و لباس نظامیاش را مرتب کرد و رو به من گفت:
– حالت خوبه؟
با صدایی تمسخرآمیز پاسخ دادم:
– بهم میاد خوب باشم؟
چند قدم به سمتم نزدیک شد و با دراز کردن دستش، کمکم کرد تا از زمین بلند شوم. به محض ایستادنم، نفسم را محکم بیرون دادم و زیر لب به گرانر و نوچههایش ناسزا گفتم.
جریکو بیتوجه به ناسزاهایم گفت:
– بیخودی اعصابت رو خرد نکن. با فحش دادن بهش چیزی درست نمیشه.
نیشخندی تلخ بر لبان زخمیام نشاند و گفتم:
– عوضش یکیشون رو حسابی آدم کردیم. هرچند به اندازهی اون دختره کتکش نزدم، ولی خب حداقل... .
جریکو با چشمغرهای معترضانه گفت:
– آخه چرا خودت رو باهاشون درگیر کردی؟ تو که میدونستی اون... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
– داشتن از خط قرمزم عبور میکردن. تو که انتظار نداشتی مثل یه احمق وایسم و به توهینهاشون گوش بدم؟
جریکو نفس عمیقی کشید، با بیرون دادن نفسش از در خارج شد و گفت:
– نه رفیق، بیشتر از این هم ازت انتظار نداشتم.