رمان آواره از گرسنگان نوشته امیر‌احمد کاربر انجمن چری‌بوک

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با صدایی سرشار از نفرت و تمسخر می‌گویم:
– به کشتنم بدی؟ نه ممنون رفیق، همون یه بار که تو پست نگهبانی بهم کمک کردی واسه هفت پشتم کافیه!
صدای کشیده‌ شدن شلوار و بسته‌ شدن کمربند، سپس صدای متعجب جریکو را می‌شنوم که می‌گوید:
– بی‌خیال آستیاگ، تو هنوزم به خاطر اون اتفاق ازم دلخوری؟!
تِی را محکم به داخل سطل آب فرو کردم و با لحنی تند گفتم:
– نه چرا باید دلخور باشم؟! باعث شدی سروان چند ماه بهم اضافه‌خدمت بده و چند هفته تمام هم من رو بفرسته بازداشتگاه! صبح تا شب تو اون بازداشتگاه خراب‌شده با شکم گشنه و چندتا نون خشکیده به در و دیوار‌ها نگاه می‌کردم، اون وقت تو با بقیه‌ی گروه رفته بودید مرخصی و عشق و حال می‌کردید. تازه پشت سرم هم چرت و پرت می‌گفتین! چی از این بهتر می‌تونست برام رخ بده؟!
جریکو به‌محض تمام‌ شدن کارش، در سرویس را باز می‌کند. دستی به صورتش می‌کشد و چشمانش را مالش می‌دهد. سپس خنده‌ای کوتاه می‌کند و با صدایی که بی‌خیالی از آن موج می‌زند رو به من می‌گوید:
– فقط یه حادثه بود همین. خودت که می‌دونی تو شرایط خاص، دوست‌ها باید برای هم فداکاری کنن تا عدالت باقی بمونه وگرنه... .
خشمگینانه و در حالی که سعی دارم صدایم آرام باشد به او تشر می‌زنم:
– فداکاری تو سرت بخو... .
حرفم را خوردم. دندان‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و گفتم:
– اتفاق انبار مهمات چی؟ اونم یه حادثه بود؟
جریکو به نشانه‌ی بی‌خبری شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و می‌گوید:
– شاید!
نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم:
– به خدا خیلی پُررویی! اصلاً کی ازت خواست که... .
پیش از آنکه سخنم را کامل بیان کنم، جریکو با لحنی جدی وسط حرفم پرید و گفت:
– انقدر غر نزن آستیاگ. بالاخره اتفاقه پیش میاد. در ضمن من که علم غیب نداشتم. از کجا باید می‌دونستم سروان به‌خاطر گم‌ شدن چندتا قبضه تیر و فشنگ مشقی تو رو تنبیه می‌کنه؟! بعدشم این اتفاقات مال سال‌ها پیشه.
دهانم را باز کردم تا او را به فحش و ناسزا ببندم، اما زودتر از من وارد عمل شد:
– دیروز طرح آزاد‌سازی عراق توسط رئیس‌جمهور امضا شد. به‌زودی هم قراره عملی بشه... حداقل دویست تا سیصدهزار نفر نیرو قراره توی حمله شرکت کنن.
تِی را روی زمین به بالا و پایین می‌کشم و می‌گویم:
– خب؟! این چه ربطی به من داره؟
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با صدایی که به نگرانی شباهت بالایی دارد می‌گوید:
– ربطش این‌جاست که... .
لحظه‌ای مکث کرد، سپس پلک‌هایش را با حالتی متفکرانه به هم نزدیک کرد و رو به من گفت:
– به نظرت این وسط متوجه چیز مشکوکی نشدی؟!
متعجبانه نگاهی به او انداختم و گفتم:
– چیز مشکوک؟ نه... چه چیزِ مشکوکی؟!
دست چپش را روی دست راستش قرار می‌دهد و با همان نگاه متفکرانه و مشکوکش می‌گوید:
– دو سه سال پیش، زمانی که حادثه‌ی یازده سپتامبر رخ داد رو یادت هست؟ همون اتفاقی که بعد باعث شد به افغانستان حمله کنیم رو می‌گم.
یک تای ابرویم را بالا می‌برم، کنجکاوانه نگاهی به او می‌اندازم و می‌پرسم:
– خب؟
لحظه‌ای کوتاه سکوت می‌کند، سپس دستی به سرش می‌کشد و می‌گوید:
– خب... همون زمان هم سازمان اطلاعات نامه زد به این پایگاه و از فرماندش خواست تا یکی از افرادی که سابقه‌ی چندان بالایی توی عملیات‌های مهم نداشته رو برای مأموریت مهمی اعزام کنن! که خب، اون شخص هم ادوارد بود که برای انجام این مأموریت مهم و سری انتخاب شد!
در حالی که سعی دارم اضطراب و نگرانی‌ام را پنهان کنم، رو به او با لحنی آمیخته به تردید و بی‌خیالی می‌گویم:
– بس کن جریکو، یعنی می‌خوایی بگی که ممکنه سازمان اطلاعات نیت بدی برام داشته باشه؟ یا بخواد بلایی سرم بیاره؟ من فقط یه سرباز با درجه‌ی متوسطم، مثلاً چه خطری براشون دارم که لازم باشه بلایی سرم بیارن؟!
جریکو دست‌هایش را از پشت قفل می‌کند و با لحنی نصیحت‌آمیزی می‌گوید:
– متوجه حرفم نشدی؟ دارم بهت می‌گم یه جای کار می‌لنگه! چرا باید هر بار که می‌خواد جنگی رخ بده، بین اون همه پادگان و پایگاه نظامی، فقط اعضای این پادگان هستن که باید از طرف سازمان اطلاعات مأموریت فوق سری انجام بدن؟! و همشون هم بعد از ترک این پادگان و انجام مأموریت سری، یهو تبدیل به تروریست و قاتل و آدم‌کش یا جاسوس بیگانه می‌شن؟! یا اصلاً یهو غیبشون می‌زنه و خبری ازشون نمی‌شه؟! الان هشت سال از زمانی که برنارد این‌جا رو ترک کرد می‌گذره، اما نه خبری از خودش هست نه حتی اعضای خونواده‌اش!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
تِی را داخل سطل آب فرو کردم، از سطل فاصله گرفتم و با برداشتن بُرِسِ تمیزکننده‌ی دستشویی وارد یکی از اتاقک‌ها شدم.
به محض ورودم درب پشت سرم را نیمه‌باز رها کردم.
سپس در حالی که از شدت سوزشِ بوی گند و مشمئزکننده دستم را به دماغم نزدیک و با برس مشغول تمیز کردن توالت کثیف و کهنه بودم، با صدایی آمیخته به بی‌خیالی گفتم:
– تا جایی که یادم میاد اون و نزدیکاش ناپدید نشدن. برنارد طبق گزارش مافوقش توی عملیات کشته شد و خونواده‌اش هم چند روز بعد همگی دست به خودکشی زدن! گفتن به‌خاطر افسردگی شدید همشون به این بلا دچار شدن... اصلاً تو که خودت خیلی باهاش بد بودی حالا چی شده که... .
صدای باز شدن درب اتاق، سپس صدای جدی و تند جریکو را می‌شنوم که می‌گوید:
– خیلی ذهنت کُنده!
مدتی کوتاه دست از کارم کشیدم، اخم‌هایم را به هم نزدیک کردم، نگاه تندی به او انداختم و دهانم را باز کردم تا در دفاع از خودم چیزی بگویم، اما او با نیشخند تمسخرآمیزش زودتر از من وارد عمل شد:
– خودت همین الان گفتی که خونواده‌اش به محض مردنش چند روز بعد بدون هیچ دلیل منطقی خودکشی کردن... یه لحظه بهش فکر کن. کسایی که نه هیچ دغدغه‌ی مالی داشتن، نه مشکلی خاص. با مردن کسی که چندان براشون هم مهم نبوده یهو دچار افسردگی میشن و بعدش هم با چندتا گلوله به سر و صورتشون خودکشی می‌کنن! کل قضیه مشکوکه!
خشمگینانه و بی‌توجه به حرف‌هایش به دسته‌ی کوتاه برس فشار می‌آورم و در حالی که سعی دارم خودم را آرام نشان دهم می‌گویم:
– درسته، اما این که دلیل محکمی نیست جریکو. خودکشی کردن تو این پادگان یا خارج از این‌جا توی اون شهر کوچیک یه اتفاق طبیعی و کاملاً عادیه! هر سال خیلی‌ها این‌جا خودکشی می‌کنن، پس دلیل نمیشه که... .
سریع وسط حرفم می‌پرد و در حالی که با نشان دادن کف دستش از من می‌خواهد تا صدایم را پایین بیاورم می‌گوید:
– درسته خیلی‌ها خودکشی می‌کنن. بعضی‌ها از پشت‌بوم می‌پرن پایین، بعضی‌های دیگه با چاقو گلو یا رگشون رو می‌بُرن و بعضی‌ها هم خودشون رو داخل آب دریا که درست از کنار این پادگان عبور می‌کنه غرق می‌کنن. اما... .
مدتی مکث می‌کند، سپس با تاکید شدیدی می‌گوید:
– اما چرا باید از بین همه‌شون، اعضای خانواده کسایی که این پادگان رو برای ماموریت فوق‌سری ترک می‌کنن، به یه روش خودکشی کنن؟! همه با ضرب گلوله به سر و صورت؟! نه زخم چاقو، نه پرتاب شدن از ارتفاع بلند و نه غرق شدن تو آب دریا... همه‌شون به یه روش مردن! تموم کسایی هم که مردن نه خبری از سنگ قبرشون هست و نه یادگاری یا دارایی خاصی!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
بزاق دهانش را به پایین قورت داد، دستی به دهانش کشید و با تاکید بیشتری گفت:
– در ضمن، اگه شخصی که برای عملیات می‌ره توی درگیری مرده، پس چرا جسدش رو نشون ندادن؟! اگه توی درگیری مرده، پس چرا بعدش باید توی اخبار ازش به عنوان تروریست یا جاسوس دشمن یاد بشه؟!
متفکرانه و مضطرب، نگاهی به او و سپس به توالت مقابلم انداختم.
چند بار برس را روی بخشی از بدنه‌ی کثیف آن کشیدم و گفتم:
– شاید... چه می‌دونم، شاید برای این که... .
از شدت بوی بد، چند بار پشت سر هم عوق زدم و با تلاش زیادی جلوی حالت تهوع‌ام را گرفتم. سپس نفسم را بیرون دادم و با صدایی آمیخته به ناباوری و شک و تردید گفتم:
– اصلاً تو بر اساس کدوم مدرک همچین ادعایی داری؟ نکنه چرت و پرت‌های اون دختره‌ی دیوونه رو باور کردی؟ آآ، راستی یادم نبود که تو باهاش... .
صدای جدی جریکو مرا از ادامه‌ی حرفم منصرف می‌کند:
– اون دختر به اصطلاح دیوونه، خواهر کوچیک‌ترم بود آستیاگ! شاید واقعاً خواهرم نبود، اما اون رو مثل عضوی از خانواده‌ام می‌دونستم!
نگاهی به چهره‌ی سرد و اخم‌آلودش انداختم؛ هنوز آثار زخم‌های کهنه‌ی چاقو بر چهره‌ی سیاه‌رنگش نقش بسته است.
شانه‌هایم را به نشانه‌ی بی‌خبری بالا انداختم و با لحنی که در ظاهر به ناراحتی شباهت بالایی داشت گفتم:
– آهان، پس به خاطر خواهرته، گرفتم!
نگاه تندی به من انداخت و با صدایی آمیخته به خشم و تردید پرسید:
– منظورت از این حرف چیه؟ می‌... می‌خوای بگی که من... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
– تا قبل از مرگش برات این اتفاقات چندان مهم نبود، اما از وقتی تو رو مجبور به کشتنش کردن، رفتارت عجیب شده و داری این حرف‌ها رو می‌زنی! مگر نه؟!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
بی‌توجه به حرف‌هایم، دندان‌قروچه‌ای رفت، سپس دستی به سرش کشید و گفت:
– ما سربازیم، آستیاگ، مثل یک مهره‌ی شطرنج! گاهی اوقات توی زندگیِ نکبتمون، ناچاریم چیزی رو که نمی‌خواییم بپذیریم.
نگاه تمسخرآمیزی به او انداختم و معترضانه گفتم:
– واسه همین کشتیش؟! چون مهره‌ی شطرنج بودی؟ یا فقط به این خاطر که سر از جوخه‌ی اعدام در نیاری؟!
چند قدم به من نزدیک شد و با آه حسرت‌آمیزی گفت:
– می‌دونم به‌خاطر مرگ الینا از دستم دلخوری، پسر، اما دلیل نمی‌شه که مدام به‌خاطرش من رو سرزنش کنی! من چاره‌ای جز اجرای دستور نداشتم، فکر کردی منم از این اتفاق ناراحت نیستم؟
بزاق دهانم را پایین قورت دادم و دهانم را باز کردم تا چیزی بگویم، اما او بی‌توجه به من، نگاهی به دور و اطرافش انداخت و با لحن طعنه‌آمیزش گفت:
– خودِ تو چی؟ از اینکه اون دختربچه رو کشتی هنوزم ناراحتی؟ یا اون زنی که برای نجات برادرش باهات درگیر شد و ناچار شدی به طرفش تیراندازی کنی؟ یا اصلاً… .
هر بار که در مورد مرگ الینا و کارهای بدش سخنی می‌گویم، مدام این سوالات را تکرار می‌کند.
عوق‌زنان، دستم را به بینی و دهانم نزدیک کردم و در حالی که نگاهم روی چهره‌ی اخم‌آلودش قفل شده بود، گفتم:
– هر دو کارهای بدی کردیم، اما این نمی‌تونه کار تو رو توجیه کنه، چون… .
بی‌توجه به حرفم می‌گوید:
– هنوزم بهش فکر می‌کنی؟ همون دختری که مدام توی مغازه از دیگران پذیرایی می‌کرد… وقتی داشتی طبق دستورهاشون، با شکنجه کردنش وظیفه‌ات رو انجام می‌دادی، از خودت پرسیدی چرا داری این کار رو می‌کنی؟!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
لب‌هایم را محکم روی هم فشردم و بی‌توجه به او، در حالی که برس را روی بدنهٔ کثیف توالت می‌کشیدم، با حالتی خشمگین گفتم:
– دیگه با این حرف‌هات شورش رو درآوردی! هر بار که در موردش باهات جر و بحث می‌کنم، همین رو بلدی بگی. چند بار باید بگم که من… .
وسط حرفم پرید و گفت:
– دستور داشتی، همون‌طور که من هم مثل تو مجبور بودم بر خلاف میلم دستور رو اجرا کنم.
با عصبانیت و خشم، لحظه‌ای کوتاه دست از کار کشیدم، نگاهی به او انداختم و با لحنی معترض گفتم:
– اما من… .
دوباره وسط حرفم پرید و با تاکید و خشم شدیدی گفت:
– اتفاقی که برای الینا افتاد، چیزی جز یک حادثه نبود، آستیاگ! بد و بیراه گفتن به من یا بحث کردن در موردش هم برات نه فایده‌ای داره، نه دردی رو ازت دوا می‌کنه. پس بی‌خودی بحث صحبتمون رو عوض نکن.
به او چشم‌غره‌ای رفتم، آه تندی کشیدم، سپس دسته‌ی برس را محکم فشار دادم و پشت به او، در حالی که خودم را به تمیز کردن توالت مقابلم مشغول کرده بودم، زیر لب ناسزا گفتم و غرغرکنان کارم را ادامه دادم.
در حین این کار، صدای جریکو را شنیدم که گفت:
– ببین، من نمی‌گم باید طبق حرفم هر کاری که می‌گم رو بکنی یا اینکه حرفم حتماً درسته. فقط ازت می‌خوام که کمی محتاط باشی، همین. اصلاً… .
بی‌توجه به حرفش، با صدایی آمیخته به تمسخر و ناراحتی گفتم:
– ممنون از توصیه‌ات! حالا اگه می‌شه بذار کارم رو بکنم تا… .
طوری که انگار قصد داشته باشد ناراحتی‌اش را به من نشان دهد و با من ابراز هم‌دردی کند، می‌گوید:
– به هر حال از من گفتن بود، رفیق. بازم بهت می‌گم اگه کمک خواستی، می‌تونی روی من و اعضای گروه حساب کنی. بالاخره باید هوای هم دیگه رو داشته باشیم تا بتونیم… .
ناگهان صدای قدم‌های محکم، سپس صدای آزار دهنده، آشنا و تمسخرآمیزی اعصابم را به هم می‌ریزد:
– هِی احمق مفید! شنیدم سروان بدجور حالت رو گرفته. مگه نه بچه‌ها؟
با پایان یافتن حرفش، قهقهه‌های بزرگی در اطرافم طنین‌انداز می‌شود.
هم‌زمان با طنین انداختن صدای خنده و تمسخر، صدایی مردانه شبیه به همان صدای قبلی را می‌شنوم که می‌گوید:
– سمت چپ آستیاگ… سمت چپش رو محکم‌تر بکش، هنوز کامل تمیز نشده.
به محض پایان یافتن حرفش، سریع و بی‌اراده دست از کار کشیدم، سرم را چرخاندم و با چهره‌ای برافروخته نگاهی به پشت سرم انداختم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
گرانر، با آن قد بلند و بدن تنومندش، چند قدمی‌ام ایستاده بود، درست روبه‌روی جریکو. چشمان قهوه‌ای رنگش را روی چهرهٔ سرخ و اخم‌آلودم قفل کرد و با لحنی تمسخرآمیز گفت:
– بهت تبریک می‌گم، آستیاگ. انگار تو تمیز کردن دستشویی‌های پادگان هم ترفیع درجه گرفتی. نمی‌خوایی به خاطر ترفیع درجت ما رو به یه مهمونی دعوت کنی؟!
سخنانش، آتش خشم و نفرتم را شعله‌ورتر کرد. دلم می‌خواست زبان درازش را از حلقش بیرون بکشم. او همیشه عادت داشت سربازهای پادگان را اذیت کند و قلدری کند. این آزار و اذیت دادن من و سربازها، بخشی از سرگرمی احمقانه‌اش محسوب می‌شد.
نزدیک به او، راب و راگرا، نوچه‌های دیوانه و روانی‌اش، ایستاده بودند و همکارشان را در آزار دادن من یاری می‌کردند. راگرا قهقهه‌زنان گفت:
– راست می‌گید، رئیس! تا الان از بین همه‌ی سربازها، آستیاگ تنها کسیه که تونسته تو تمیز کردن دستشویی‌های پادگان بیشترین رکورد رو ثبت کنه.
لباس و شلوار سفید‌رنگ نظامی، پوتین‌های مشکی و درجه‌های روی بازوی راستشان، صلابت خاصی به آن‌ها بخشیده بود. هرچند قد کوتاه راب، همراه با چهره‌ی زشت راگرا، برخلاف رئیسشان گرانر، این ابهت را خدشه‌دار کرده بود.
در حالی که سعی داشتم عصبانیتم را کنترل کنم، دسته‌ی برس را محکم فشار دادم و با لحنی نیشدار گفتم:
– نه، علاقه‌ای ندارم کسی رو که مثل سگ توی سالن غذا‌خوری از یه زن کتک خورده، یا نوکراش رو که موقع پست دادن خوابشون می‌گیره، دعوت کنم.
راب و راگرا، هر دو هم‌زمان و با خشمگینانه‌ترین حالت فریاد کشیدند:
– چی گفتی؟!
برخلاف رئیسشان، گرانر، چهره‌ی هر دویشان برافروخته و سرخ شده بود. می‌توانستم به آسانی حس خشم و نفرت را در چشمانشان که گویی خون در آن‌ها جمع شده بود، مشاهده کنم.
جریکو به من چشم‌غره رفت و با اشاره‌ی دست، از من خواست تا از ادامه‌ی حرف‌هایم منصرف شوم. اما بی‌توجه به او، با لحنی تمسخر‌آمیزتر گفتم:
– راستی، اسم اون دختری که موقع تمرین اون‌طوری خودت و نوچه‌هات رو زمین‌گیر کرد چی بود؟ ریوان… .
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
زبانم را روی لب‌هایم کشیدم و با صدایی آمیخته به نفرت و تمسخر ادامه دادم:
– لعنتی! اسمش نوک زبونمه‌ها، فقط باید یکم تمرکز کنم تا بتونم... .
راب با شنیدن حرفم، به سرعت از کوره در رفت. چند قدم به سمتم برداشت و با پرخاشگری شدیدی گفت:
– خفه‌شو! وگرنه... .
راگرا وسط حرفش پرید و خطاب به من گفت:
– حالا که حرف از زبون شد، چه‌طوره زبونت رو ببریم تا کمتر ازش چیزی بیرون بیاد؟ این‌طوری شاید... .
راب، وسط حرف راگرا پرید و در حالی که با قدم‌های تهدید‌آمیزی به طرفم می‌آمد، با لحنی طرفدارانه گفت:
– گل گفتی! این یکی رو پایه‌ام.
پیش از آنکه به من نزدیک شود، جریکو مقابلش ایستاد. در حالی که سعی داشت او را آرام کند و از درگیر شدن با من منصرف سازد، با صدایی که خواهش و عذرخواهی از آن موج می‌زد، گفت:
– هِی، هِی آروم باش رفیق! همکارم منظور بدی نداشت، فقط... .
راب، خشمگینانه او را به طرف من هل داد و با نگاهی تهدیدآمیز گفت:
– کی با تو حرف زد ضعیفه؟! نکنه تو هم مثل همکارت هوس کتک کردی؟!
جریکو با عذرخواهی و تعریف و تمجید از راب و رئیسشان، سعی کرد او را آرام کند. اما حرف‌هایش تنها آتش خشم و نفرت راب و راگرا را شعله‌ورتر کرد.
راب دستی به صورتش کشید و گفت:
– از سرِ راهم گمشو کنار، سیاه‌برزنگی! وگرنه... .
حرفش موجی از خشم و نفرت را بر چهره‌ی جریکو نشاند. او هیچ‌وقت دوست نداشت که با چنین لقبی خطاب شود. اصلاً کسی جز اعضای گروه یا خود سروان جرئت نداشت که از روی شوخی یا خشم و نفرت، به او چنین اهانتی کند.
جریکو نیشخندی تلخ بر لبانش نشاند و مدتی به من خیره شد.
ناگهان، با چرخاندن سرش، دستش را سریع مشت کرد و با ضربه‌ای محکم به صورت راب، او را به عقب هل داد.
راب، در حالی که روی زمین افتاده بود، با کف هر دو دستش دماغ خونی‌اش را گرفت و با لحنی تند مشغول ناسزاگویی شد. با خشم فریاد زد:
– لعنتی! لعنتی دما... غم... دماغم شکست... حیوون عوضی! فکر کردی کی هستی که... .
جریکو وسط حرفش پرید و گفت:
– فقط خواستم عاقبت زبون‌درازیت رو بهت یادآوری کنم، راب! این‌طوری شاید کمتر موقع پست‌دادن خوابت بگیره.
راب با شنیدن حرفش، مانند آتشفشانی فوران کرده از روی زمین بلند شد. دستانش را مشت کرد، با نگاهی اخم‌آلود به طرف جریکو حمله‌ور شد و در حالی که با او گلاویز شده بود، فریادزنان گفت:
– با دستای خودم تیکه‌تیکه‌ات می‌کنم، آشغال!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
درست در اوج درگیری من با راب، راگرا با مشت گره کرده‌اش به سمتم هجوم آورد. با چابکی خودم را کنار کشیدم، سرم را پایین انداختم و با بالا آوردن دستم، ضربه‌ی مشت او را دفع کردم. سپس، با حرکتی سریع، یقه‌اش را گرفتم و او را به دیوار مقابل کوبیدم. دسته‌ی برس را با خشمی فروزان به گونه‌ی راستش کوبیدم و گلویش را با قدرت فشردم.
در میان نفس‌نفس‌هایش، دستش به صورتم چنگ زد و مرا به عقب هل داد. با صدایی که نفرت و خشم در آن موج می‌زد، فریاد کشید:
– حروم‌زاده! با دستای خودم خفت می‌کنم!
به سختی تعادلم را حفظ کردم و از زمین خوردن جلوگیری نمودم. برس را به سمتش پرتاب کردم و هم‌زمان با فریادی دیگر، به سویش یورش بردم. دوباره او را به دیوار کوبیدم و در حالی که گلویش را هدف گرفته بودم، با مشت گره کرده‌ام به شکم و صورتش ضربه زدم. پس از لحظاتی، گردنش را گرفتم و او را محکم به بیرون اتاقک دستشویی هل دادم.
اما به محض این کار، مشت سنگین گرانر به صورتم خورد و حمله‌ی راب مرا وادار کرد تا چند قدم به عقب بروم. دستانم را به صورتم نزدیک کردم و با گارد گرفتن، سعی در دفع ضربات مشت و لگدهای سنگین راب داشتم.
در همین حین، نگاهی به جریکو که نزدیک درب اتاقک زمین افتاده بود انداختم. خون سرخ‌رنگی از گوشه‌ی لبش سرازیر بود و خشم و نفرت از چهره‌ی خونینش فوران می‌کرد. او به سرعت از جایش بلند شد و به طرفمان آمد تا کمکم کند، اما با حمله‌ی راگرا به سویش، از این کار منصرف شد و درگیر دفاع از خود با او گشت.
بی‌توجه به آن‌ها، نگاهم به راب افتاد. در میان درگیری، یقه لباسش را چنگ زدم و مشتی محکم به گونه‌اش وارد کردم. سعی داشتم مشت دیگری به گلو یا صورتش بزنم، اما او با سرعت مرا به پشت سرم هل داد. تعادلم را از دست دادم و با برخورد به توالت و دیوار پشت سرم، نقش بر زمین شدم.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
درد شدیدی در ستون فقراتم می‌پیچید و استخوان‌های دست و پاهایم تیر می‌کشید. نفسم به شماره افتاده بود، اما بی‌توجه به درد، سعی کردم از روی زمین بلند شوم. راب، که موقعیت را مناسب دید، دست خونی‌اش را به دهان کشید و با نگاهی برافروخته و اخم‌آلود به سمتم هجوم آورد. پیش از آنکه فرصتی برای برخاستن پیدا کنم، زیر مشت و لگدهای او گرفتار شدم.
ناگهان، صدای جدی و سرد گرانر را شنیدم:
– کافیه راب! فاصله بگیر!
هم‌زمان، نگاهی به راگرا انداخت و گفت:
– تو هم همین‌طور راگرا! زود باش، ولش کن!
شگفتی و تعجب چشمانم را پر کرد. گرانر هیچ‌وقت کسی را این‌طور راحت رها نمی‌کرد؛ حداقل نه تا زمانی که نوچه‌هایش طرف مقابل را تا سرحد مرگ کتک نزنند. چه چیزی او را از این عادت همیشگی منصرف کرده بود؟
با پایان سخنانش، نگاه گرانر از راگرا دزدیده شد و چند قدم به سمتم نزدیک شد. راگرا با رها کردن یقه جریکو، دندان‌هایش را به هم فشرد و زیر لب ناسزایی گفت. راب نیز، ناباورانه سرش را چرخاند، نگاهی به گرانر انداخت و با تحمل درد دماغ خونی‌اش پرسید:
– چی؟! یعنی چی که ولشون کنیم، رئیس؟! مگه ندیدی باهام چی‌کار کردن... .
نگاه تند گرانر حرفش را قطع کرد. راب، برخلاف میلش، از من فاصله گرفت و زیر لب چیزی زمزمه کرد؛ احتمالاً ناسزایی به من یا جریکو، شبیه راگرا.
با دور شدن راب، گرانر مقابلم ایستاد، سر تا پایم را برانداز کرد و با لحنی آمیخته به تمسخر گفت:
– فعلاً زبون‌درازیت رو نادیده گرفتم، نه به خاطر اینکه ازت خوشم اومده باشه یا دلم به حالت سوخته باشه، فقط به این دلیل که در حال حاضر، من و تو قراره توی عملیات مشترکمون با سازمان اطلاعات همکاری کنیم! اما یادت نره، به محض اینکه کارمون تموم بشه، اون‌وقت با تو و اون دوست سیاه‌پوستت تسویه حساب می‌کنم.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 15) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا