- Dec 8, 2023
- 715
با صدایی سرشار از نفرت و تمسخر میگویم:
– به کشتنم بدی؟ نه ممنون رفیق، همون یه بار که تو پست نگهبانی بهم کمک کردی واسه هفت پشتم کافیه!
صدای کشیده شدن شلوار و بسته شدن کمربند، سپس صدای متعجب جریکو را میشنوم که میگوید:
– بیخیال آستیاگ، تو هنوزم به خاطر اون اتفاق ازم دلخوری؟!
تِی را محکم به داخل سطل آب فرو کردم و با لحنی تند گفتم:
– نه چرا باید دلخور باشم؟! باعث شدی سروان چند ماه بهم اضافهخدمت بده و چند هفته تمام هم من رو بفرسته بازداشتگاه! صبح تا شب تو اون بازداشتگاه خرابشده با شکم گشنه و چندتا نون خشکیده به در و دیوارها نگاه میکردم، اون وقت تو با بقیهی گروه رفته بودید مرخصی و عشق و حال میکردید. تازه پشت سرم هم چرت و پرت میگفتین! چی از این بهتر میتونست برام رخ بده؟!
جریکو بهمحض تمام شدن کارش، در سرویس را باز میکند. دستی به صورتش میکشد و چشمانش را مالش میدهد. سپس خندهای کوتاه میکند و با صدایی که بیخیالی از آن موج میزند رو به من میگوید:
– فقط یه حادثه بود همین. خودت که میدونی تو شرایط خاص، دوستها باید برای هم فداکاری کنن تا عدالت باقی بمونه وگرنه... .
خشمگینانه و در حالی که سعی دارم صدایم آرام باشد به او تشر میزنم:
– فداکاری تو سرت بخو... .
حرفم را خوردم. دندانهایم را محکم روی هم فشار دادم و گفتم:
– اتفاق انبار مهمات چی؟ اونم یه حادثه بود؟
جریکو به نشانهی بیخبری شانههایش را بالا میاندازد و میگوید:
– شاید!
نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم:
– به خدا خیلی پُررویی! اصلاً کی ازت خواست که... .
پیش از آنکه سخنم را کامل بیان کنم، جریکو با لحنی جدی وسط حرفم پرید و گفت:
– انقدر غر نزن آستیاگ. بالاخره اتفاقه پیش میاد. در ضمن من که علم غیب نداشتم. از کجا باید میدونستم سروان بهخاطر گم شدن چندتا قبضه تیر و فشنگ مشقی تو رو تنبیه میکنه؟! بعدشم این اتفاقات مال سالها پیشه.
دهانم را باز کردم تا او را به فحش و ناسزا ببندم، اما زودتر از من وارد عمل شد:
– دیروز طرح آزادسازی عراق توسط رئیسجمهور امضا شد. بهزودی هم قراره عملی بشه... حداقل دویست تا سیصدهزار نفر نیرو قراره توی حمله شرکت کنن.
تِی را روی زمین به بالا و پایین میکشم و میگویم:
– خب؟! این چه ربطی به من داره؟
– به کشتنم بدی؟ نه ممنون رفیق، همون یه بار که تو پست نگهبانی بهم کمک کردی واسه هفت پشتم کافیه!
صدای کشیده شدن شلوار و بسته شدن کمربند، سپس صدای متعجب جریکو را میشنوم که میگوید:
– بیخیال آستیاگ، تو هنوزم به خاطر اون اتفاق ازم دلخوری؟!
تِی را محکم به داخل سطل آب فرو کردم و با لحنی تند گفتم:
– نه چرا باید دلخور باشم؟! باعث شدی سروان چند ماه بهم اضافهخدمت بده و چند هفته تمام هم من رو بفرسته بازداشتگاه! صبح تا شب تو اون بازداشتگاه خرابشده با شکم گشنه و چندتا نون خشکیده به در و دیوارها نگاه میکردم، اون وقت تو با بقیهی گروه رفته بودید مرخصی و عشق و حال میکردید. تازه پشت سرم هم چرت و پرت میگفتین! چی از این بهتر میتونست برام رخ بده؟!
جریکو بهمحض تمام شدن کارش، در سرویس را باز میکند. دستی به صورتش میکشد و چشمانش را مالش میدهد. سپس خندهای کوتاه میکند و با صدایی که بیخیالی از آن موج میزند رو به من میگوید:
– فقط یه حادثه بود همین. خودت که میدونی تو شرایط خاص، دوستها باید برای هم فداکاری کنن تا عدالت باقی بمونه وگرنه... .
خشمگینانه و در حالی که سعی دارم صدایم آرام باشد به او تشر میزنم:
– فداکاری تو سرت بخو... .
حرفم را خوردم. دندانهایم را محکم روی هم فشار دادم و گفتم:
– اتفاق انبار مهمات چی؟ اونم یه حادثه بود؟
جریکو به نشانهی بیخبری شانههایش را بالا میاندازد و میگوید:
– شاید!
نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم:
– به خدا خیلی پُررویی! اصلاً کی ازت خواست که... .
پیش از آنکه سخنم را کامل بیان کنم، جریکو با لحنی جدی وسط حرفم پرید و گفت:
– انقدر غر نزن آستیاگ. بالاخره اتفاقه پیش میاد. در ضمن من که علم غیب نداشتم. از کجا باید میدونستم سروان بهخاطر گم شدن چندتا قبضه تیر و فشنگ مشقی تو رو تنبیه میکنه؟! بعدشم این اتفاقات مال سالها پیشه.
دهانم را باز کردم تا او را به فحش و ناسزا ببندم، اما زودتر از من وارد عمل شد:
– دیروز طرح آزادسازی عراق توسط رئیسجمهور امضا شد. بهزودی هم قراره عملی بشه... حداقل دویست تا سیصدهزار نفر نیرو قراره توی حمله شرکت کنن.
تِی را روی زمین به بالا و پایین میکشم و میگویم:
– خب؟! این چه ربطی به من داره؟