- Nov 6, 2024
- 254
سیمین هم مثل نیلوفر از رفتارش اخم کرد. رفتارش دست خودش نبود؛ در آن شرایط حوصلهی خودش را هم نداشت چه برسد به این دو دختر که در حالت عادی هم از آنها خوشش نمیآمد.
نیلوفر که پشت سرش از پلهها بالا آمده بود، جواب داد:
- نه نیست؛ میخوای بیا تو تا برگرده.
پوفی کشید. حوصلهی تنها ماندن با نیلوفر و سیمین را نداشت؛ اما نمیخواست هم به عمارت برگردد. به ناچار وارد خانه شد. خانهای کوچک با دیوارهای نمگرفته که وسایل کمی را در خود جا داده بود. نیلوفر او را به سمت پشتیهایی که گوشهی دیوار چیده شده بود راهنمایی کرد و خودش سمت آشپزخانهی کوچکی که با اپنی کوتاه از قسمت هال جدا شده بود رفت.
- والا ما اینما یه چایی داریم یه قهوهی آماده که خوراک سودیه، شما کدومش رو میخوری؟
پیشانی داغش را با دستان سردش فشرد. دلش میخواست کمی زهر به خوردش میدادند تا از شر این دنیا خلاص شود.
- نگفتی، چی میخوری؟
سر بلند کرد و به سیمین که روبهرویش نشسته و با سوهان به جان ناخنهای بلندش افتاده بود نگاه کرد.
- سودی کجا رفته؟
سیمین چینی به بینیاش انداخت.
- مگه این رفیق شما به ما جواب پس میده؟
با حرص نگاه از او گرفت. میدانست که سودی هم از این دو دختر دل خوشی ندارد و فقط به خاطر نداشتن پول اجاره، خانه را با این دو دختر شریک شده. نیلوفر با استکانی چای از آشپزخانه بیرون آمد و استکان را جلوی او روی فرش کهنهای که تقریباً تمام خانه را پوشانده بود گذاشت و گفت:
- بفرما، این هم یه چاییِ لبسوزِ و لبدوز واسه رفیقِ سودی خانوم.
نفسش را کلافه بیرون داد. برعکس ساعاتی پیش که گیج و مات بود، حالا بهشدت کلافه و عصبی بود. سرش را با دو دستش فشرد. تصویر صورت سرخ پرهام و صدای جیغ و گریههایش در سرش میپیچد و حالش را خرابتر میکرد. حس معتادی را داشت که یک دفعه مخدرش را از او گرفته باشند؛ همانقدر تحریکپذیر و بدحال بود. پرهام مخدرش بود، هر وقت که از همه چیز میبرید و از زندگیاش بیزار میشد تنها کافی بود که به پسرک نگاه کند و آرام شود؛ اما حالا آرامشش را نداشت. قادر تمام زندگیاش را از او گرفته بود.
- چیه پری خانوم؟ سردرد داری؟
پوزخند عصبی به سیمین زد.
- فضولیش به تو نیومده!
سیمین خندهای کرد و صدای تیزش مثل مته مغزش را خراش میداد.
- اوهاوه! خمار شدی خوشگله؟
دندان روی هم فشرد. حس میکرد الان است که سرش از درد منفجر شود. رو به نیلوفر کرد و پرسید:
- مسکن داری؟
نیلوفر آرام سر تکان داد و برخاست تا برای او مسکن بیاورد که سیمین گفت:
- برو واسهش از اون دواها بیار بزنه سردرد از یادش بره.
کاسهی چشمانش را با کف دستش فشرد. حالش چنان آشفته شده بود که روی هیچ چیزی، حتی حرفهای دخترها هم تمرکزی نداشت.
نیلوفر که پشت سرش از پلهها بالا آمده بود، جواب داد:
- نه نیست؛ میخوای بیا تو تا برگرده.
پوفی کشید. حوصلهی تنها ماندن با نیلوفر و سیمین را نداشت؛ اما نمیخواست هم به عمارت برگردد. به ناچار وارد خانه شد. خانهای کوچک با دیوارهای نمگرفته که وسایل کمی را در خود جا داده بود. نیلوفر او را به سمت پشتیهایی که گوشهی دیوار چیده شده بود راهنمایی کرد و خودش سمت آشپزخانهی کوچکی که با اپنی کوتاه از قسمت هال جدا شده بود رفت.
- والا ما اینما یه چایی داریم یه قهوهی آماده که خوراک سودیه، شما کدومش رو میخوری؟
پیشانی داغش را با دستان سردش فشرد. دلش میخواست کمی زهر به خوردش میدادند تا از شر این دنیا خلاص شود.
- نگفتی، چی میخوری؟
سر بلند کرد و به سیمین که روبهرویش نشسته و با سوهان به جان ناخنهای بلندش افتاده بود نگاه کرد.
- سودی کجا رفته؟
سیمین چینی به بینیاش انداخت.
- مگه این رفیق شما به ما جواب پس میده؟
با حرص نگاه از او گرفت. میدانست که سودی هم از این دو دختر دل خوشی ندارد و فقط به خاطر نداشتن پول اجاره، خانه را با این دو دختر شریک شده. نیلوفر با استکانی چای از آشپزخانه بیرون آمد و استکان را جلوی او روی فرش کهنهای که تقریباً تمام خانه را پوشانده بود گذاشت و گفت:
- بفرما، این هم یه چاییِ لبسوزِ و لبدوز واسه رفیقِ سودی خانوم.
نفسش را کلافه بیرون داد. برعکس ساعاتی پیش که گیج و مات بود، حالا بهشدت کلافه و عصبی بود. سرش را با دو دستش فشرد. تصویر صورت سرخ پرهام و صدای جیغ و گریههایش در سرش میپیچد و حالش را خرابتر میکرد. حس معتادی را داشت که یک دفعه مخدرش را از او گرفته باشند؛ همانقدر تحریکپذیر و بدحال بود. پرهام مخدرش بود، هر وقت که از همه چیز میبرید و از زندگیاش بیزار میشد تنها کافی بود که به پسرک نگاه کند و آرام شود؛ اما حالا آرامشش را نداشت. قادر تمام زندگیاش را از او گرفته بود.
- چیه پری خانوم؟ سردرد داری؟
پوزخند عصبی به سیمین زد.
- فضولیش به تو نیومده!
سیمین خندهای کرد و صدای تیزش مثل مته مغزش را خراش میداد.
- اوهاوه! خمار شدی خوشگله؟
دندان روی هم فشرد. حس میکرد الان است که سرش از درد منفجر شود. رو به نیلوفر کرد و پرسید:
- مسکن داری؟
نیلوفر آرام سر تکان داد و برخاست تا برای او مسکن بیاورد که سیمین گفت:
- برو واسهش از اون دواها بیار بزنه سردرد از یادش بره.
کاسهی چشمانش را با کف دستش فشرد. حالش چنان آشفته شده بود که روی هیچ چیزی، حتی حرفهای دخترها هم تمرکزی نداشت.
آخرین ویرایش توسط مدیر: