- Nov 6, 2024
- 254
حالا علاوه بر کاری که خودش با زندگیِ احتشام کرده بود باید شرمندگیِ پنهانکاریهای مادرش را هم به دوش میکشید انگار. چشم بست و پیشانیاش را به شانهی لاغر و ظریفِ عاطفه چسباند. لمس آغوشش خوب بود و دستانی که سرش را نوازش میکرد مادرانه بود. هنوز در حال و هوای خودش بود که صدای ناز و ظریفِ یکی از دخترها در گوشش پیچید.
- آروم باش توروخدا مامان، باز حالت بد میشهها!
چشم باز کرد و از روی شانهی عاطفه به دخترانش که پشت سرش ایستاده و با نگرانی نگاهش میکردند نگاه کرد. لبخند تلخی زد و از آغوش عاطفه بیرون آمد. عاطفه هم لبخندی به چهرهاش پاشید. حالا که او را از آن فاصله میدید متوجه رنگ و روی پریده و ابروهای به شدت کمپشت شدهاش شد، دلش گرفت و از ذهنش گذشت که مادرش حتی فرصت شیمی درمانی را هم پیدا نکرده بود. عاطفه پشت دستش را نوازش کرد و درحالیکه همچنان اشک در چشمانش حلقه بسته بود گفت:
- خیلی خوشحالم که علیرضا بالأخره به آرزوش رسید؛ نمیدونی چهقدر دوست داشت که یه دختر داشته باشه.
لبش را به دندانش گرفت تا اشک نریزد. این دیدار نباید اينقدر تلخ میشد.
- مامان جان میشه اجازه بدین ما هم این عزیز دردونهی خان داییمون رو ببینیم؟
از لحن شیطنتبارِ یکی از دخترها لبخند به لبش نشست. عاطفه هم خندید و از جلوی او کنار رفت و دخترها فرصت کردند نزدیکش شوند و یک دور سرتاپایش را آنالیز کنند. از نگاه موشکافانهشان خجالت کشید و سربهزیر انداخت. از ذهنش گذشت که کاش دخترها هم مثل مادرشان به همین راحتی او را بپذیرند. هنوز غرق در فکر بود که دست ظریفی جلویش قرار گرفت. با تعجب سر بلند کرد و به دختری که روبهرویش ایستاده و با لبخند مهربانی خیرهاش شده بود نگاه کرد.
- من سونیام.
اشارهای به دختری که در کنارش و کمی عقبتر از او ایستاده بود کرد و ادامه داد:
- اون هم قُل من کیاناس.
دختر کیانا نام با حرف او اخم درهم کرد و غرید:
- من خودم زبون دارم، لازم نیست تو من رو معرفی کنی.
سونیا هم مثل خودش اخم کرد و گفت:
- دوست داشتم.
کیانا آمد بحث را ادامه بدهد که عاطفه رو به هر دو تشر زد:
- بس کنین؛ زشته دخترها!
کیانا ناراضی به مادرش نگاه کرد و گفت:
- خب من خودم میتونم اسم خودم رو بگم لازم نکرده این من رو معرفی کنه!
از لحن کودکانهاش آرام خندید. به چهرهی دخترها نمیآمد که بیشتر از بیست سال سن داشته باشند و این رفتار برای آن دو عادی به نظر میرسید. سونیا هم لب برچید و گفت:
- عه مامان ببین با من چهجوری حرف میزنه؟ ناسلامتی من از تو بزرگترم ها!
کیانا تابی به سر و گردنش داد و با تمسخر گفت:
- هه بزرگتر؟ همون پنج دقیقه رو میگی دیگه؟
نگاه ملتمسانهای به سامان انداخت. به نظر نمیرسید که دخترها قصد اتمام بحث را داشته باشند.
- بله؛ چه پنج دقیقه چه پنج سال، به هر حال من از تو بزرگترم پس باید به حرفم گوش بدی.
سامان میان بحث آن دو پرید و با کلافگی گفت:
- دخترها امکانش هست برید و توی ماشین به بحث جذابتون ادامه بدین؟
- آروم باش توروخدا مامان، باز حالت بد میشهها!
چشم باز کرد و از روی شانهی عاطفه به دخترانش که پشت سرش ایستاده و با نگرانی نگاهش میکردند نگاه کرد. لبخند تلخی زد و از آغوش عاطفه بیرون آمد. عاطفه هم لبخندی به چهرهاش پاشید. حالا که او را از آن فاصله میدید متوجه رنگ و روی پریده و ابروهای به شدت کمپشت شدهاش شد، دلش گرفت و از ذهنش گذشت که مادرش حتی فرصت شیمی درمانی را هم پیدا نکرده بود. عاطفه پشت دستش را نوازش کرد و درحالیکه همچنان اشک در چشمانش حلقه بسته بود گفت:
- خیلی خوشحالم که علیرضا بالأخره به آرزوش رسید؛ نمیدونی چهقدر دوست داشت که یه دختر داشته باشه.
لبش را به دندانش گرفت تا اشک نریزد. این دیدار نباید اينقدر تلخ میشد.
- مامان جان میشه اجازه بدین ما هم این عزیز دردونهی خان داییمون رو ببینیم؟
از لحن شیطنتبارِ یکی از دخترها لبخند به لبش نشست. عاطفه هم خندید و از جلوی او کنار رفت و دخترها فرصت کردند نزدیکش شوند و یک دور سرتاپایش را آنالیز کنند. از نگاه موشکافانهشان خجالت کشید و سربهزیر انداخت. از ذهنش گذشت که کاش دخترها هم مثل مادرشان به همین راحتی او را بپذیرند. هنوز غرق در فکر بود که دست ظریفی جلویش قرار گرفت. با تعجب سر بلند کرد و به دختری که روبهرویش ایستاده و با لبخند مهربانی خیرهاش شده بود نگاه کرد.
- من سونیام.
اشارهای به دختری که در کنارش و کمی عقبتر از او ایستاده بود کرد و ادامه داد:
- اون هم قُل من کیاناس.
دختر کیانا نام با حرف او اخم درهم کرد و غرید:
- من خودم زبون دارم، لازم نیست تو من رو معرفی کنی.
سونیا هم مثل خودش اخم کرد و گفت:
- دوست داشتم.
کیانا آمد بحث را ادامه بدهد که عاطفه رو به هر دو تشر زد:
- بس کنین؛ زشته دخترها!
کیانا ناراضی به مادرش نگاه کرد و گفت:
- خب من خودم میتونم اسم خودم رو بگم لازم نکرده این من رو معرفی کنه!
از لحن کودکانهاش آرام خندید. به چهرهی دخترها نمیآمد که بیشتر از بیست سال سن داشته باشند و این رفتار برای آن دو عادی به نظر میرسید. سونیا هم لب برچید و گفت:
- عه مامان ببین با من چهجوری حرف میزنه؟ ناسلامتی من از تو بزرگترم ها!
کیانا تابی به سر و گردنش داد و با تمسخر گفت:
- هه بزرگتر؟ همون پنج دقیقه رو میگی دیگه؟
نگاه ملتمسانهای به سامان انداخت. به نظر نمیرسید که دخترها قصد اتمام بحث را داشته باشند.
- بله؛ چه پنج دقیقه چه پنج سال، به هر حال من از تو بزرگترم پس باید به حرفم گوش بدی.
سامان میان بحث آن دو پرید و با کلافگی گفت:
- دخترها امکانش هست برید و توی ماشین به بحث جذابتون ادامه بدین؟
آخرین ویرایش توسط مدیر: