رمان آواره از گرسنگان نوشته امیر‌احمد کاربر انجمن چری‌بوک

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
به‌محض پایان حرف‌هایش بلند فریاد می‌کشد:
- نکات تموم شد، حالا زود صدتا شناتون رو می‌رید. وقتی هم تنبیه‌تون تموم شد که البته قرار نیست به این زودی‌ها تموم بشه؛ اما وقتی تموم شد، همتون با نظم و ترتیب کامل سوار بالگرد می‌شید.
همگی هم‌زمان و با صدای بلند و محکم پاسخ می‌دهیم:
- بله کاپیتان!
به‌محض پایان حرفمان، به تقلید از گرانر و نوچه‌هایش که مدام زیر لب قُر می‌زنند، بدنم را روی زمین قرار می‌دهم. دست‌هایم را به اندازه عرض شانه باز می‌کنم و روی نوک انگشتان پاهایم قرار می‌گیرم. پاهایم را با سرعت جمع کرده و زانوهایم را طوری خم می‌کنم که زاویه نود درجه داشته و موازی با زمین باشند. سپس، در حالی که سرم را پایین انداخته‌ام و نفس‌زنان سعی دارم کمرم را صاف نگه دارم، با سرعت و پشت‌سرهم به سمت زمین نزدیک می‌شوم و دوباره فاصله می‌گیرم.
در حین این کار، نیش‌زبان‌ها و ناسزاهای کاپیتان را می‌شنوم که خطاب به ما و طوری که انگار قصد تهدید دارد، می‌گوید:
- زود باشید بی‌خاصیت‌ها! همه زورتون همینه؟! دِ اون تن‌های لشتون رو تکون بدید تا خودم دست به کار نشدم! جون بکنین!
ناگهان با برخورد نگاهش به راگرا که زیر لب مشغول ناسزاگویی است، بلند فریاد می‌کشد:
- نشنیدم! کسی جرئت کرده پشت سرم چیزی بگه؟! اگه تو دلتون حرفی دارین، بیاید جلوم بگید نه پشت سرم!
نگاهی به همگی‌مان می‌اندازد و خشمگینانه فریاد می‌زند:
- درست میگم احمق‌ها؟!
- بله کاپیتان.
با صدایی تمسخرآمیز می‌گوید:
- خوبه! پس چون درست گفتم، به‌جای صدتا شنا، دویست‌تا شنا می‌رید تا دیگه پشت سرم چرت و پرت نگید!
تعجب، ناباوری و خشم به چهره همگی‌مان چنگ می‌زند. آخر چه پدرکشتگی با ما دارد؟! انگار با یک شخص عقده‌ای طرف هستیم.

(نیم ساعت بعد)
درد شدیدی ماهیچه‌های پاها و دست‌هایم را می‌سوزاند و نفس‌هایم به شماره افتاده است. مانند گرانر و نوچه‌هایش به‌سختی می‌توانم روی پاهایم بایستم یا نفسم را بیرون بدهم. ناگهان به‌محض پایان تنبیه‌مان، صدای جدی، سرد و خشن کاپیتان را می‌شنوم که می‌گوید:
- زودباشین به‌دردنخورا! همگی به صف شید!
سریع و بی‌اتلاف وقت فرمانش را اجرا می‌کنیم. کاپیتان مقابلمان، پشت به ما و نزدیک به درِ ورود و خروج بالگرد نظامی می‌ایستد و بلند فریاد می‌کشد:
- با نظم کامل، به طرف بالگرد!
بلند پاسخ می‌دهیم:
- بله کاپیتان!
در حالی که قدم‌هایمان را آرام‌آرام اما محکم روی زمین می‌کوبیم با نظم و ترتیب کامل، بی‌آن‌که نگاهی به کاپیتان بیندازیم، به سمت بالگرد می‌رویم و سریع سوار آن می‌شویم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
(یک هفته بعد)
پاهایم از شدت درد می‌سوختند و نفس‌هایم، مانند گرانر، راب، راگرا و بقیه سربازهای پادگان، شدیداً به شماره افتاده بودند.
کاپیتان هر روز صبح تا نیمه‌شب وادارمان می‌کرد دور میدان تمرین بدویم یا به بهانه‌های مختلف مدام همگی‌مان را تنبیه بدنی می‌کرد؛ اما از بین همه من، گرانر و نوچه‌هایش را بیشتر تحت فشار قرار می‌داد؛ شاید چون من و آن سه نفر برای انجام مأموریت مهم سازمان انتخاب شده بودیم و باید برای آن آمادگی جسمی لازم را به دست می‌آوردیم.
کاپیتان:
- طبق همیشه، بعد از کوفت کردن ناهار، دوی صد متر می‌رید! اگه کسی حین تمرین مقابلم ضعف نشون بده چی میشه؟
همگی یک‌صدا، با سرعت و بدون اتلاف وقت، بلند پاسخ می‌دهیم:
- آدم میشه!
کاپیتان:
- چطوری؟
بلندتر از قبل پاسخ می‌دهیم:
- با خاک شدن!
کاپیتان:
- کجا؟
بلند و جدی، در حالی‌که همگی خبردار سر جایمان ایستاده‌ایم، پاسخ می‌دهیم:
- توی قبرستون!
کاپیتان:
- حینِ؟
پاسخ می‌دهیم:
- بی‌خوابی!
با تأیید و علامت سر کاپیتان، سرجوخه، که زنی ۳۹ ساله و قدبلند است و در کنار او و نزدیک به ما ایستاده، اخم‌هایش را در هم می‌کشد و بلند و جدی فریاد می‌زند:
- با نظم و ترتیب، به طرف سالن غذاخوری! ده دقیقه وقت دارید غذاتون رو کوفت کنین، نه بیشتر!
لباس و شلوار سفید و تمیز نظامی به تن دارد و کلاه قرمزرنگی با آرم گرگ روی سرش گذاشته است.
همگی پاسخ می‌دهیم:
- بله قربان!
در حالی که پاهایمان را روی زمین می‌کوبیم، به ترتیب و طبق خواسته‌اش، با نظم کامل به طرف سالن غذاخوری می‌رویم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
صدای تند سرآشپز را می‌شنوم که بلند و محکم خطاب به همگی‌مان می‌گوید:
- هر کس فقط یه غذا می‌گیره!
ناگهان از کوره در می‌رود و کفگیرش را به هوا بلند می‌کند. دست یکی از سربازان چاق و گرسنه که قصد برداشتن یا شاید فقط لمس کردن تکه نان دایره‌ای‌شکل کنار بدنه میز فلزی را دارد، با ضربه محکمی پس می‌زند و با نیشخندی تمسخرآمیز فریاد می‌زند:
- مگه حرفم رو نشنیدی، خیکی؟! گفتم هر کس فقط یه غذا می‌گیره نه بیشتر!
هم‌زمان با این حرف‌ها، صدای خنده و قهقهه برای لحظه‌ای کوتاه فضای اطراف را پر می‌کند.
سربازی که توسط سرآشپز تمسخر شده بود، دندان‌هایش را محکم روی هم فشار می‌دهد و دهانش را باز می‌کند تا خشمگینانه چیزی بگوید؛ اما به زحمت عصبانیتش را مهار می‌کند. به‌محض گرفتن سهمش، از میز فلزی و سرآشپز فاصله می‌گیرد و به سمت یکی از میزهای غذاخوری می‌رود.
با رسیدن نوبت به من، طبق همیشه ظرف پلاستیکی نسبتاً کوچکی که داخلش چند سیب‌زمینی پخته قرار دارد از سربازی که مسئول تقسیم غذاست می‌گیرم. تکه نان دایره‌ای کوچک را با دست دیگرم برمی‌دارم و با خروج از صف، به سمت یکی از میزهای ناهارخوری می‌روم.
همه سربازها مشغول کار خودشان‌ هستند و هیچ‌کدام توجهی به من ندارند. بعضی در حین خوردن با یکدیگر صحبت می‌کنند و بعضی دیگر به‌محض تمام شدن غذا، ظرف یک‌بارمصرفشان را در سطل‌های زباله سیاه‌رنگ می‌اندازند و با نظم کامل از سالن خارج می‌شوند.
به‌محض رسیدن به یکی از صندلی‌ها، نان و ظرف غذایم را روی میز آهنی می‌گذارم و با نشستن روی صندلی مشغول خوردن می‌شوم.
ناگهان صدای زنانه‌ای را می‌شنوم که خطاب به من می‌گوید:
- ببخشید؟ هی؟
سرم را بالا می‌آورم و به منبع صدا نگاه می‌کنم. زنی بیست‌ونه‌ساله مقابلم ایستاده است. در حالی که سهم غذایش را در دست گرفته، با چهره‌ای جدی به من زل زده است.
موهای زرد، نوع نگاه و چشمان آبی‌رنگش مرا به یاد همکارم الینا می‌اندازد. لحظه‌ای کوتاه گمان می‌کنم خود او مقابلم ایستاده است.
ناباورانه، در حالی که با دقت سرتاپایش را برانداز می‌کنم، زیر لب می‌گویم:
- الی...نا؟!
پس از چند لحظه لبخندی محو بر لبانش می‌نشیند و می‌گوید:
- ایرادی نداره که... .
وقتی پلک می‌زنم متوجه می‌شوم که در حال توهم زدن بوده‌ام و اثری از آن زن نیست! یک‌مرتبه کجا غیبش زد؟!
از جایم بلند می‌شوم و برای پیدا کردن چهره آشنای او اطرافم را بررسی می‌کنم.
ناگهان چهره خشن گرانر مقابلم ظاهر می‌شود و محکم به عقب هل داده می‌شوم. هم‌زمان با حفظ تعادلم، صدای تمسخرآمیزش را می‌شنوم:
- این صندلیه منه، مُردنی! آخه چند بار باید این موضوع رو بهت یادآوری کنم؟!
صندلی‌ای را که روی آن نشسته بودم را سمت خودش می‌کشد، رویش می‌نشیند و خطاب به نوچه‌هایش، راب و راگرا، که درست پشت سرش ایستاده‌اند، می‌گوید:
- بگذریم بچه‌ها، همون‌طور که بهتون می‌گفتم... .
اما ناگهان با دیدن سهم غذایم حرفش را قطع می‌کند و طوری که انگار قصد تصاحبشان را دارد، قهقهه‌زنان می‌گوید:
- این‌جا رو باش! انگار یکی خواسته بهم لطف کنه. مگه نه بچه‌ها؟!
راب و راگرا یک‌صدا و خنده‌کنان پاسخ می‌دهند:
- آره رئیس!
گرانر بلافاصله دستش را به طرف ظرف غذایم دراز می‌کند تا آن را بردارد.
دیگر کلافه شده‌ام؛ از وقتی وارد این پادگان شدم او مدام حقم را ضایع کرده است. هر روز هفته سهم غذایم را می‌دزدد و هیچ‌کس هم نمی‌تواند مانعش شود. اگر بخواهد همین‌طور ادامه بدهد، از گرسنگی و سختی‌های این پادگان جانم را از دست می‌دهم.
از کوره در می‌روم، سهم غذایم را در دست می‌گیرم و در حالی که سعی دارم آن‌ها را از گرانر و نوچه‌هایش دور کنم، معترضانه و با صدایی آمیخته به تنفر می‌گویم:
- دستت رو بکش، آشغال!
گرانر به‌محض شنیدن سخنم از جایش بلند می‌شود و با چهره‌ای اخم‌آلود و برافروخته می‌گوید:
- اوه اوه اوه... نشنیدم، چی زِر زِر کردی؟!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
بی‌توجه به نگرانی‌ام، بلند سرش فریاد می‌کشم:
- گفتم دست کثیفت رو بکش!
خشم و نفرت، چشمان خونین گرانر را تسخیر می‌کند و او را با مشت گره‌کرده تحریک به حمله می‌سازد.
لحظه‌ای کوتاه دنیا به دور سرم می‌چرخد و درد و سوزش شدیدی به دهانم چنگ می‌زند.
وقتی به خود می‌آیم، متوجه می‌شوم کف زمین افتاده‌ام و خون سرخ‌رنگ، بخشی از دهان و لبم را پوشانده است. سهم غذایم که تعدادی سیب‌زمینی بودند به اطراف و روی لباسم پخش شده‌اند و خنده‌های بلند، گوش‌هایم را آزار می‌دهند و خشم و نفرتم را شعله‌ور می‌کنند.
صدای تمسخرآمیز گرانر را می‌شنوم که خنده‌کنان می‌گوید:
- احمق‌ها همیشه این‌طوری از بزرگ‌ترشون کتک می‌خورن.
سپس رو به نوچه‌هایش می‌کند و مغرورانه ادامه می‌دهد:
- مگه نه بچه‌ها؟
به‌محض تأیید شدن حرف‌های توهین‌آمیزش توسط نوچه‌های احمقش با لحنی تمسخرآمیزتر می‌گوید:
- شاید چون مادرشون زیادی دست‌وپاچلفتی بوده! یا شاید هم... .
خشم، چهره خونینم را به آتش می‌کشد. دیگر تحمل اهانت‌هایش به مادرم را ندارم؛ هر بار که قصد آزارم را دارد، مدام پدر و مادر مرده‌ام را مسخره می‌کند و از خط قرمزم عبور می‌کند.
با چهره برافروخته از زمین بلند می‌شوم و فریادزنان می‌گویم:
- خفه‌خون بگیر! وگرنه... .
بی‌توجه به خشم و عصبانیت من، با صدایی آمیخته به بی‌خیالی می‌گوید:
- وگرنه چه غلطی می‌کنی؟ مثل دفعه قبل ازم کتک می... .
فریادزنان ظرف غذایم را به سمت صورتش پرتاب می‌کنم، سپس با مشت‌های گره‌کرده‌ام به طرفش حمله‌ور می‌شوم و با او گلاویز می‌گردم.
هم‌زمان با درگیری‌مان، صدای داد و فریاد، تشویق و غوغای عظیمی سکوت اطرافم را می‌شکند.
ناگهان در میانه جنگ و دعوا، با محو شدن صداها، مانند گرانر لحظه‌ای کوتاه دست از درگیری می‌کشم و نگاهی به سربازها می‌اندازم. همگی خبردار سر جایشان ایستاده‌اند و نگرانی شدیدی در چهره‌هایشان موج می‌زند.
چرا یک‌باره سکوت کردند؟! ناگهان فکری آزاردهنده آتش نگرانی‌ام را روشن می‌کند؛ تنها زمانی که کاپیتان یا دستیارش، سرجوخه، در برابرشان ظاهر می‌شدند، چنین رفتاری داشتند. هیچ‌کس در حضور آن‌ها جرئت نداشت دعوا کند یا نظم سربازان را بر هم بزند.
با افتادن نگاهم به درِ ورودی سالن غذاخوری، چهره سرد، اخم‌آلود و خشن کاپیتان را می‌بینم. چشمان خونینش روی من و گرانر قفل شده است و زیر لب چیزی می‌گوید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
هر دو مانند مجسمه خشک‌مان زده و نگاه آشفته‌حال‌مان روی چهره خونین و برافروخته کاپیتان قفل شده است.
کاپیتان نفسش را محکم بیرون می‌دهد و همراه با سرجوخه چند قدم به ما نزدیک می‌شود. به محض خاموش شدن صدای قدم‌هایش، با پرخاش شدیدی خطاب به یکی از سربازانی که نزدیک او خبردار ایستاده است، فریاد می‌زند:
- ستوان اشتاینر!
سربازی که نامش برده شد، با صدای بلند و جدی پاسخ می‌دهد:
- بله کاپیتان؟
کاپیتان می‌گوید:
- ماده نُه از بند دوم آیین‌نامه رو بازگو کن.
اشتاینر بدون اتلاف وقت پاسخ می‌دهد:
- احترام به نظم و آرامش برای کلیه پرسنل و اعضای پادگان ضروری است و با کسانی که این قانون را زیر پا بگذارند برخورد خواهد شد.
کاپیتان بلند فریاد می‌کشد:
- چه برخوردی؟ بلند بگو ستوان اشتاینر، چه برخوردی؟
اشتاینر به محض شنیدن فریاد کاپیتان، لحظه‌ای از شدت نگرانی دست و پایش را گم می‌کند، اما سریع خودش را جمع کرده و با پنهان کردن اضطرابش می‌گوید:
- تنبیه‌های بدنی و هر چیزی بدتر از آن که اجرای‌شان در اختیار فرمانده پادگان یا افراد تحت امر او خواهد بود.
کاپیتان فریاد می‌زند:
- چیزی که دیدم درست بود ستوان اشتاینر؟ این دوتا گوساله واقعاً داشتن قانون رو زیر پا می‌ذاشتن؟ قانونی که بارها اون رو شنیده بودن؟!
اشتاینر سریع پاسخ می‌دهد:
- بله کاپیتان!
کاپیتان چند قدم دیگر به ما نزدیک می‌شود و می‌گوید:
- احترام به نظم توی پادگان من حرف اول رو می‌زنه و کسایی که بخوان این حرف رو زیر پا بذارن، بد می‌بینن. درست میگم ستوان اشتاینر؟
او نگاهی به اشتاینر می‌اندازد و لحظه‌ای سکوت می‌کند؛ طوری که انگار منتظر پاسخ او باشد.
اشتاینر بزاق دهانش را مضطربانه قورت می‌دهد و می‌گوید:
- بله کاپیتان.
کاپیتان نگاهش را میان من، گرانر و بقیه سربازها می‌چرخاند، سپس با علامت سر، خواسته‌اش را به سرجوخه می‌فهماند.
سرجوخه خشمگینانه فریاد می‌زند:
- همه سربازها به ترتیب ششصد تا بشین‌پاشو و هفتاد تا شنا میرن!
این حکم خشم و نفرت را درونم به جوش می‌آورد، اما نه من، نه گرانر و نه هیچ‌کدام از سربازها جرئت نمی‌کنیم حرفی بزنیم. اگر دهان باز می‌کردیم، تنبیه‌های وحشتناک‌تر و سنگین‌تری در انتظارمان بود.
مثل بقیه، نفس‌نفس‌زنان به بشین‌پاشو می‌روم و سعی می‌کنم نگاهم را از چشمان اخم‌آلود کاپیتان بدزدم.
برخی سربازها زیر لب ناسزا می‌گویند و بعضی دیگر با نفرت، به من و گرانر چشم‌غره می‌روند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
(دو ساعت بعد)
با پایان یافتن تنبیه بدنی، سرجوخه با فریاد بلندی خطاب به همه می‌گوید:
- با نظم و ترتیب به طرف میدان تمرین!
همگی بلند پاسخ می‌دهیم:
- بله قربان!
نفس‌نفس‌زنان، در حالی که سعی دارم نسبت به سوزش و درد شدید کف، زانو و ماهیچه‌های پاها و دست‌هایم بی‌تفاوت بمانم، پشت سر گرانر و بقیه سربازهایی که در گروه‌های ده، بیست یا چهل‌نفری به صف شده‌اند می‌ایستم و پاهایم را با تحمل درد آرام‌آرام روی زمین می‌کوبم.
شدت سوزش گاهی وسوسه‌ام می‌کند که به ناله بیفتم، اما ترس از خشم کاپیتان و تنبیه دوباره، مرا شدیداً از این کار بازمی‌دارد. نه تنها من، بلکه همه سربازها سکوت و پنهان کردن رنجشان را به خطر اعتراض ترجیح می‌دهند. در این پادگان فقط عده کمی جرئت می‌کنند مقابل کاپیتان یا سرجوخه اعتراضی نشان دهند، اما حتی آن‌ها هم پس از مدت کوتاهی دست از مقاومت می‌کشند.
خواستم همراه گرانر از درِ ورودی سالن خارج شوم، اما در چند قدمی خروجی، با شنیدن صدای تند و تهدیدآمیز کاپیتان خشکمان زد:
- وایسید سر جاتون ببینم!
ترس و اضطراب دلم را خالی می‌کند. هر بار که کسی در میانه راه توسط او متوقف میشد، اتفاقی به‌مراتب بدتر از یک تنبیه بدنی در انتظارش بود. به‌مانند گرانر، سر و بدنم را سریع به سمت کاپیتان و سرجوخه می‌چرخانم، خبردار می‌ایستم و سعی می‌کنم نگرانی و شمار نفس‌هایم را پنهان کنم.
کاپیتان چند قدم جلو می‌آید. از پشت ماسک، دو چشم سیاهش به من و گرانر خیره می‌شود و با لحنی تمسخرآمیز می‌گوید:
- شما دوتا گوساله، مأموریت مهم‌تری بر عهده دارید. اگه به‌خوبی انجامش بدید، شاید کمتر مثل سگ ازم کتک بخورید! سرجوخه شما رو تا محل مأموریت هدایت می‌کنه.
آشوبی شدید دلم را می‌لرزاند و حرف‌هایش آتش نفرت درونم را شعله‌ورتر می‌کند.
کاپیتان دستی به دهانش می‌کشد و با لحنی تهدیدآمیزتر ادامه می‌دهد:
- شما احمق‌های گستاخ رو ادب می‌کنم! قراره حسابی ازم متنفر بشید، چون این تازه اول راهه. زود از جلوی چشمم گم شید!
به‌مانند گرانر، احترام نظامی می‌گذارم و بلند پاسخ می‌دهم:
- بله کاپیتان!
پیش از آن‌که سالن را ترک کنیم، کاپیتان با صدای بلند خطاب به هر دویمان فریاد می‌زند:
- بعد از این‌که مأموریت‌تون تموم شد، می‌رید میدون تمرین پیش بقیه سربازها. چند روز دیگه آزمون نهایی‌تون شروع میشه و باید براش آماده باشید. اگه موفق بشید، برای مأموریتی که به خاطرش انتخاب شدید اعزام می‌شید و من هم از شرتون نفس راحتی می‌کشم. حواستون باشه آزمون رو گند نزنین، گوساله‌ها! چون در غیر این صورت حسابی پشیمون می‌شید!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
هر دو با سرعت، مصمم و جدی پاسخ می‌دهیم:
- بله کاپیتان!
- و در ضمن... .
کاپیتان لحظه‌ای سکوت می‌کند و طوری که انگار بخواهد چیز مهمی را بگوید به ما زل می‌زند. هر دو با چهره‌ای هراسان و جدی منتظر حرف‌هایش می‌مانیم. پس از مکث کوتاهی می‌گوید:
- موقع خفه شدن، آروم نفس می‌کشید!
با چشمانی متعجب و مبهوت به او نگاه می‌کنیم.
کاپیتان نفسش را محکم بیرون می‌دهد، زیر لب ناسزایی می‌گوید و سپس بلند فریاد می‌زند:
- دِ مثل بز جلوم وای‌نستین! زود گورتون رو گم کنین گوساله‌ها!
- بله کاپیتان!
احترام نظامی می‌گذاریم و سریع پشت سر سرجوخه به سمت محل تنبیه حرکت می‌کنیم.
***

- پنجاه و هشت... پنجاه و... نه، شصت.
با به اتمام رسیدن تنبیه شنا که به بهانه بی‌حواسی و تعلل در اجرای فرمان، توسط سرجوخه مجبور به انجامش شدیم، نفس‌زنان از روی زمین بلند می‌شویم و آماده به خدمت مقابل او می‌ایستیم.
سرجوخه چند قدم به ما نزدیک می‌شود، سپس با علامت سر به تنه‌های بریده‌شده درختان که سربازها برای تمرین قدرت بدنی و استقامت هر چند ساعت باید آن‌ها را در هوا نگه می‌داشتند یا بالا و پایین می‌کردند و حالا بی‌نظم در اطراف انبار پخش‌وپلا بودند اشاره می‌کند و با لحن جدی و خشن می‌گوید:
- همه این‌ها رو مرتب روی هم قرار می‌دید. بعدش هم که کارتون تموم شد، بهم اطلاع می‌دید تا برتون گردونم میدون تمرین. حواستون باشه دوباره گندی نزنین، وگرنه بد می‌بینید!
حرفش آن‌قدر جدی است که جای هیچ شک و تردیدی باقی نمی‌گذارد.
هم‌زمان با گرانر بلند و محکم پاسخ می‌دهم:
- بله قربان!
سرجوخه پشت به ما می‌کند، به طرف درِ خروجی می‌رود و بیرون انبار می‌ایستد تا کارمان را تمام کنیم. هر از چند گاهی با چرخاندن سر، نگاهی تهدیدآمیز به من و گرانر می‌اندازد و سریع نگاهش را می‌دزدد.
وقت را تلف نمی‌کنیم و کار را شروع می‌کنیم. بعد از کاپیتان، سرجوخه تنها کسی بود که تعلل یا بی‌توجهی به دستوراتش می‌توانست عواقب وخیم و وحشتناکی برای سربازها داشته باشد. تا آن روز هیچ زنی را به این اندازه ترسناک و خشن ندیده بودم. صلابت و حالت نگاهش مرا گاهی به یاد سروان می‌انداخت.
به یکی از تنه‌های کلفت و بلند درخت نزدیک شدم. همراه گرانر هم‌زمان دستانم را زیر کنده بزرگ بردیم، آن را با زور و تقلای زیادی از زمین بلند کردیم و هر دو نفس‌زنان، با تحمل درد کمر، پاها و دستانمان، قدم‌های کوتاه و محتاطی برداشتیم تا به محل مورد نظر رسیدیم و به آرامی زمین گذاشتیم.
در حین این کار، گرانر با صدایی آمیخته به نفرت و کینه گفت:
- لعنتی... همش تقصیر توئه!
دندان‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و معترضانه، طوری که سرجوخه متوجه نشود، گفتم:
- چی؟! تقصیر من؟! یعنی چی تقصیر منه؟!
خشمگینانه پاسخ داد:
- تو باعث شدی این اتفاق بیفته!
با لحنی سرشار از نفرت گفتم:
- انقدر چرت نگو! تو دعوا رو شروع کردی لعنتی. اگه رو اعصابم نمی‌رفتی، نه من و نه خودت الان توی همچین موقعیتی نبودیم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
نفسش را محکم بیرون داد، لب‌هایش را روی هم فشرد و در حالی که سعی داشت صدای تند و خشنش آرام باشد و توجه سرجوخه را جلب نکند گفت:
- برعکس، اگه تو جلوی چشم سربازها و کاپیتان باهام درگیر نمی‌شدی و می‌ذاشتی سر مکان و زمان مناسب مشکل‌مون رو دور از چشم بقیه حل کنیم، این اتفاق نمی‌افتاد!
نفس‌زنان به کمک او تنه بعدی را با زور زیادی از زمین بلند کردم و هنگام قرار دادنش روی مکان مورد نظر، معترضانه گفتم:
- نمی‌تونستم تا اون موقع صبر کنم، ممکن بود قصر از دستم در بری!
یک‌تای ابرویش را بالا داد، با لحن تندی ناسزایی نثارم کرد و گفت:
- تا جایی که می‌دونم، تویی که مدام از دستم قصر در میری، نه من.
پوزخندزنان گفتم:
- جدی؟
اخم‌هایش را به رویم کشید و گفت:
- دِ مرض! ببند نیشت رو! اصلاً بذار از این‌جا بریم بیرون، سر زمان مناسب آدمت می‌کنم!
بی‌توجه به تهدیدش، نگرانی‌ام را پنهان کردم و با صدایی که سعی داشتم تمسخر و جدیت در آن موج بزند، بریده‌بریده گفتم:
- لازم نکرده... من رو... من رو آدم کنی. یه فکری بکن... کمتر از... دخترها کتک بخوری!
رگه‌های خشم چهره‌اش را تسخیر کرد:
- چی بلغور کردی؟!
نفرت و کینه از صدایش ساطع میشد. خواست تنه درخت را رها کند که سریع با اشاره چشم به سرجوخه گفتم:
- هِی! آروم باش، آروم باش احمق! می‌خوای دوباره تنبیه بشیم؟! همین‌طوری هم زورمون می‌رسه به زور روی پاهامون وایسیم، از این بدترش نکن!
نیشخند تلخی زد و گفت:
- خب... شاید... .
حالت دستانش به‌گونه‌ای بود که انگار قصد داشت تنه درخت را رها کند. وحشت‌زده نگاهی به درِ ورودی انداختم، سپس با چرخاندن نگاهم روی چهره سرد و خشن گرانر با صدایی که سعی داشتم آرام باشد، فریاد زدم:
- نه! صبر کن، صبر کن کله‌پوک! این کارو نکن، الان هردومونو به فنا میدی!
وقتی بی‌توجهی‌اش را دیدم، بلندتر از قبل فریاد زدم:
- گفتم نکن مرتیکه احمق! وگرنه... .
با صدایی آمیخته به تهدید و تمسخر، وسط حرفم پرید و گفت:
- وگرنه چه غلطی می‌کنی؟! اصلاً دلم می‌خواد این کارو بکنم که چ... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ناگهان فریاد بلند و تهدیدآمیز سرجوخه صدایش را خفه کرد و او را از ادامه حرفش منصرف نمود:
- دارین چه غلطی می‌کنین؟!
به محض شنیدن صدا، هر دو یکه می‌خوریم و با چهره نگران به منبع صدا نگاه می‌کنیم. از شدت ترس، مثل مجسمه سر جایمان خشک می‌شویم.
سرجوخه با چهره‌ای برافروخته نفسش را بیرون می‌دهد و خشمگینانه به ما می‌نگرد.
ورود بی‌خبر و ناگهانی‌اش به داخل اتاق، هر دویمان را شوکه و شدیداً نگران کرده بود.
او همیشه آرام راه می‌رفت و اغلب اوقات وقتی گمان می‌کردیم خبری از او نیست، یک‌مرتبه سر و کله‌اش پیدا میشد.
هر دو سریع و زورزنان کُنده را سرجایش و درست روی کنده‌ی درخت قبلی قرار دادیم و خودمان را به انجام کاری که به ما محول شده بود مشغول کردیم.
سرجوخه با نگاه اخم‌آلود، چهره به ظاهر آرام، اما هراسان من و گرانر را رصد کرد و گفت:
- ده دقیقه دیگه وقتتون تمومه، پس پیشنهاد می‌کنم به جای وراجی، کارتون رو انجام بدین وگرنه بد می‌بینین!
هم‌زمان با پایان یافتن حرفش، بلند و جدی فریاد می‌کشیم:
- بله قربان!
بلندتر از قبل فریاد می‌زند:
- اون چه طرزه مرتب کردنه دیگه؟!
با دنبال کردن خط نگاهش، تنه‌های چوب را دیدم که به شیوه‌ای نامرتب روی هم افتاده بودند. زاویه برخی از آن‌ها با بقیه ناهماهنگ بود و گرد و خاک روی بدنه‌شان را پوشانده بود.
نگاهم را همراه با گرانر از تنه‌ها دزدیدم و با لحنی مضطرب که به عذرخواهی شباهت داشت، بریده‌بریده گفتم:
- الان درست‌شون می‌کنیم فقط... .
بلند سرمان فریاد کشید:
- شصت‌تا شنا می‌ری*د! همین‌الان!
در حالی که به مانند گرانر، خشم از بدنم می‌جوشید، ناباورانه زیر لب گفتم:
- اما...
فریادزنان حرفمان را قطع کرد:
- حرفم رو تکرار نمی‌کنم، کله‌پوک‌ها!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
بر خلاف میل‌مان، طبق خواسته‌اش نوک انگشتان پا و دست‌هایمان را محکم روی زمین گذاشتیم و در حالی که سعی داشتیم کمرمان صاف باشد و نیمه پایینی بدنمان را ثابت نگه داریم، نفس‌زنان تنبیه‌مان را آغاز کردیم.
سرجوخه چند قدم نزدیک شد و در حالی که درست روبه‌روی من ایستاده بود، هر چند ثانیه خط نگاهش را بین من و گرانر تغییر می‌داد و آرام‌آرام تعداد بالا و پایین شدن بدن‌مان را زیر لب می‌شمرد:
- پنج، شیش، هفت... .
ناگهان بلند سرمان فریاد زد:
- به جای شصت‌تا، هشتاد‌تا شنا می‌رید تا انقدر کُند نباشید! زودباشید بی‌خاصیت‌ها! جون بکنین!
بلند و نفس‌زنان پاسخ می‌دهیم:
- بله... قربان!
هم‌زمان با این حرف وحشیانه، نزدیک شد و با کف پوتین مشکی‌رنگ و سفتش ضربه محکمی به نیمه‌ی چپ استخوان سینه‌ام وارد کرد.
از شدت سوزش و درد، اخم‌هایم را به چشمانم نزدیک کردم و صورتم درهم مچاله شد، اما جرئت نکردم صدای ناله یا اعتراضی از خودم درآورم. اگر این کار را می‌کردم، ضربات بعدی محکم‌تر میشد و درد و عذاب بیشتری به جانم وارد می‌کرد.
نفرت و کینه دلم را به آتش می‌کشید و خشمم را چند برابر می‌کرد. تا کی قرار بود با کاپیتان و دستیار بی‌رحمش در این پادگان سر و کله بزنم؟! باید هرطور شده در آزمون نمره قبولی را کسب کنم وگرنه هرگز از شر آن‌ها خلاص نمی‌شوم.
سرجوخه ضربه محکم‌تری به نیمه‌ی چپ سینه‌ام زد و با صدایی لرزان، که خشم و نفرت از آن موج میزد، فریاد کشید:
- سریع‌تر بی‌خاصیت! سریع‌تر انجامش بده!
ناسزاها و نگاه تند سرجوخه باعث شد تقلا‌کنان سرعت را بیشتر کنم، اما تلاش‌هایم بی‌فایده بود و هر چند دقیقه، به مانند گرانر، ناچار بودم برخورد محکم کف پوتین‌هایش به شکم یا نیمه چپ استخوان سینه‌ام را تحمل کرده و به تنبیه ادامه بدهم.
گرانر در حین انجام تنبیه نفسش را محکم بیرون داد و زیر لب چیزی زمزمه کرد.
ناگهان، به محض این کار، سرجوخه به گونه‌اش ضربه محکمی وارد کرد و بلند به او تشر زد:
- چیزی گفتی؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 15) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا