- Dec 8, 2023
- 715
راب به محض شنیدن حرفهایش چهرهاش دگرگون شد. ناباورانه با چشمانی پر از خشم و نفرت دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما هیچ جملهای از دهانش خارج نشد. انگار نمیتوانست بپذیرد که بعد از آن همه رفاقت و چاپلوسی، به چنین سرنوشت دردناکی دچار شود.
ناگهان با رها شدنش، از سرِ ترس فریاد بلندی سر داد؛ فریادی که خواهش و ناامیدی از آن موج میزد. سپس محکم به سمت من و دیگر سربازانی که اطراف و پشت سرم مشغول بالا آمدن از تپه بودند پرتاب شد.
سریع، مانند دفعات قبل، خودم را به سمتی کشیدم و تلاش کردم از برخورد با او خودداری کنم، اما در این میان سنگینی اسلحه تعادلم را به هم ریخت و باعث شد مقداری روی تپه سُر بخورم و به پایین کشیده شوم.
با زحمت و تحمل سوزشی که انگشتها و کف دست و پاهایم را شکنجه میداد، تعادلم را حفظ کردم و روی چهار دست و پا جلوی سقوط بیشترم را گرفتم. سپس به پشت سرم نگاهی انداختم.
از میان سربازانی که تقلاکنان به زمین چنگ میزدند و مشغول بالا آمدن از تپه بودند، راب را دیدم که با فاصله زیادی از من، همراه یکیدو نفر دیگر، پایین تپه روی شکم و پشتش افتاده بود. پاها و بازوهایش آسیب دیده بودند، ناله سر میداد و به سختی میتوانست اعضای بدنش را تکان دهد.
لحظهای کوتاه از دیدن این صحنه لذت بردم، اما خیلی زود لذتِ بلایی که سرش آمده بود از دلم پر کشید و جای خود را به اندوه و ناراحتی داد. هرچند از او متنفر بودم، شاید نه به اندازهی نفرتی که از گرانِر و راگرا داشتم، اما این دلیل برای شادی کردنم کافی نبود.
تعجب و شگفتی شدیدی چهرهام را برافروخته کرده بود. اصلاً انتظار نداشتم گرانِر با کسی که اینهمه از او حمایت و طرفداری میکرد چنین برخوردی داشته باشد. حتی تصورش هم برایم غیرممکن بود. چهطور توانست با وجود امکان کمک، دست به چنین کاری بزند؟! او کسی نبود که بهراحتی پشت نوچههایش را در شرایط سخت خالی کند تا فقط خودش موفق باشد. اولین بار بود که چنین رفتاری از او میدیدم.
اما چیزی که بیشتر از رفتار گرانِر مرا خشمگین و مضطرب میکرد، بیتفاوتی همرزمان دیگرم بود. انگار جز من، هیچکدام از سربازان اطرافم اهمیتی نمیدادند چه بر سر راب و امثال او میآید. همه فقط میخواستند با هر تقلب، خیانت یا عمل غیرانسانی ممکن، خود را زودتر به خط پایان برسانند و جایگاه اول را کسب کنند.
مگر تنبیهها یا خشم کاپیتان و دستیارش تا چه اندازه ترسناک بود که حاضر بودند دست به چنین کارهایی بزنند؟! اگر در میدان جنگ هم قرار میگرفتند، واقعاً حاضر بودند تنها برای حفظ جان خودشان به دوستانشان خیانت کرده و آنها را در آستانهی مرگ رها کنند؟ چنین چیزی دور از ذهن به نظر نمیرسید.
نگاهم را دزدیدم و برخلاف میلم به مسیر مقابلم ادامه دادم.
راگرا، در حالی که چشمانش را میمالید و مدام باز و بستهشان میکرد و زیر لب ناسزا میگفت، با دیدن این صحنه و برخورد نگاهش به راب، دندانهایش را فشرد. سپس نگاه غضبناکی به من و گرانِر، که در حال بالا کشیدن بدنش از تپه بود، انداخت؛ اما خیلی زود نگاهش را دزدید و تلوخوران سعی کرد به مسیر ادامه دهد.
هر از چندگاهی، نگاه ناباور و مضطربش روی بدن بیجان راب قفل میشد و بعد دوباره به چهرهی سرد و تند رئیسش گرانِر برمیگشت. در نهایت، چیزی زیر لب زمزمه کرد و باز نگاهش را دزدید.
ناگهان با رها شدنش، از سرِ ترس فریاد بلندی سر داد؛ فریادی که خواهش و ناامیدی از آن موج میزد. سپس محکم به سمت من و دیگر سربازانی که اطراف و پشت سرم مشغول بالا آمدن از تپه بودند پرتاب شد.
سریع، مانند دفعات قبل، خودم را به سمتی کشیدم و تلاش کردم از برخورد با او خودداری کنم، اما در این میان سنگینی اسلحه تعادلم را به هم ریخت و باعث شد مقداری روی تپه سُر بخورم و به پایین کشیده شوم.
با زحمت و تحمل سوزشی که انگشتها و کف دست و پاهایم را شکنجه میداد، تعادلم را حفظ کردم و روی چهار دست و پا جلوی سقوط بیشترم را گرفتم. سپس به پشت سرم نگاهی انداختم.
از میان سربازانی که تقلاکنان به زمین چنگ میزدند و مشغول بالا آمدن از تپه بودند، راب را دیدم که با فاصله زیادی از من، همراه یکیدو نفر دیگر، پایین تپه روی شکم و پشتش افتاده بود. پاها و بازوهایش آسیب دیده بودند، ناله سر میداد و به سختی میتوانست اعضای بدنش را تکان دهد.
لحظهای کوتاه از دیدن این صحنه لذت بردم، اما خیلی زود لذتِ بلایی که سرش آمده بود از دلم پر کشید و جای خود را به اندوه و ناراحتی داد. هرچند از او متنفر بودم، شاید نه به اندازهی نفرتی که از گرانِر و راگرا داشتم، اما این دلیل برای شادی کردنم کافی نبود.
تعجب و شگفتی شدیدی چهرهام را برافروخته کرده بود. اصلاً انتظار نداشتم گرانِر با کسی که اینهمه از او حمایت و طرفداری میکرد چنین برخوردی داشته باشد. حتی تصورش هم برایم غیرممکن بود. چهطور توانست با وجود امکان کمک، دست به چنین کاری بزند؟! او کسی نبود که بهراحتی پشت نوچههایش را در شرایط سخت خالی کند تا فقط خودش موفق باشد. اولین بار بود که چنین رفتاری از او میدیدم.
اما چیزی که بیشتر از رفتار گرانِر مرا خشمگین و مضطرب میکرد، بیتفاوتی همرزمان دیگرم بود. انگار جز من، هیچکدام از سربازان اطرافم اهمیتی نمیدادند چه بر سر راب و امثال او میآید. همه فقط میخواستند با هر تقلب، خیانت یا عمل غیرانسانی ممکن، خود را زودتر به خط پایان برسانند و جایگاه اول را کسب کنند.
مگر تنبیهها یا خشم کاپیتان و دستیارش تا چه اندازه ترسناک بود که حاضر بودند دست به چنین کارهایی بزنند؟! اگر در میدان جنگ هم قرار میگرفتند، واقعاً حاضر بودند تنها برای حفظ جان خودشان به دوستانشان خیانت کرده و آنها را در آستانهی مرگ رها کنند؟ چنین چیزی دور از ذهن به نظر نمیرسید.
نگاهم را دزدیدم و برخلاف میلم به مسیر مقابلم ادامه دادم.
راگرا، در حالی که چشمانش را میمالید و مدام باز و بستهشان میکرد و زیر لب ناسزا میگفت، با دیدن این صحنه و برخورد نگاهش به راب، دندانهایش را فشرد. سپس نگاه غضبناکی به من و گرانِر، که در حال بالا کشیدن بدنش از تپه بود، انداخت؛ اما خیلی زود نگاهش را دزدید و تلوخوران سعی کرد به مسیر ادامه دهد.
هر از چندگاهی، نگاه ناباور و مضطربش روی بدن بیجان راب قفل میشد و بعد دوباره به چهرهی سرد و تند رئیسش گرانِر برمیگشت. در نهایت، چیزی زیر لب زمزمه کرد و باز نگاهش را دزدید.
آخرین ویرایش توسط مدیر: