- Jan 16, 2025
- 783
بازپرس کنار دست ارسلان رسید. او را همراه با صندلی چرخاند. در چشمان گود افتادهاش خیره شد و با غیظ آرام گفت:
- تو نهالو بیهوش کردی تا چند ساعت بعد توی بیابون بمیره... .
روی صورت رنگپریدهی او بیشتر خم شد.
- تو که ادعای مردونگیت میشه، یه دخترو بردی توی بیابون ول کردی.
ارسلان سریع سرش را تکان داد.
- نه، دروغه، من کاری نکردم.
انگشتش را کنار شانهاش زد.
- تو نهالو از پارک بردی بیرون... .
ارسلان سرش را به اطراف تکان داد و عیاری همراه با ضربههای انگشت ادامه داد:
- دعواتون شد، کنترلت رو از دست دادی و زدی بیهوشش کردی... .
ارسلان تندتر سر تکان داد. عیاری هم با لحن تندتری ادامه داد:
- ترسیدی، بستیش توی ملحفه و بردیش توی بیابون ولش کردی، اما اون نمرده بود... بیهوش بود... نصفه شب بهوش اومد... تصور کن... .
ارسلان چشمانش را بست و به سر تکان دادن ادامه داد. عیاری همانطور که انگشت به نزدیک شانهی او میزد، بدون وقفه با لحن تند و خشنی صحبت میکرد.
- تو که ادعای عاشقیت میشه، تصور کن، یه دختر تنها توی تاریکی مطلق چشم باز کرده، میتونی تصور کنی چقدر میترسه؟ تصور کن، تاریکی مطلق و سرما، تصور کن، صدای پارس سگا... چقدر ترسناکه! اون هم برای دختر نازپروردهای مثل نهال، حالا تصور کن چه دردی کشیده وقتی خواسته فرار کنه، اما نتونسته؟ چون تو اونو بسته بودی، دست و پاش باز نبوده، کلی تقلا کرده، اما... تصور کن، وقتی گوشتش رفته زیر دندون اون حیوونا چی بهش گذشته؟ تصور کن چقدر ترسش زیاد شده که قالب تهی کرده و جون داده، تصور کن لحظهی آخر با چه ضجری مرده... .
ارسلان بلند زار زد و درحالی که چشمبسته سر تکان میداد، فریاد زد:
- بس کن من کاری نکردم.
- تو نهالو بیهوش کردی تا چند ساعت بعد توی بیابون بمیره... .
روی صورت رنگپریدهی او بیشتر خم شد.
- تو که ادعای مردونگیت میشه، یه دخترو بردی توی بیابون ول کردی.
ارسلان سریع سرش را تکان داد.
- نه، دروغه، من کاری نکردم.
انگشتش را کنار شانهاش زد.
- تو نهالو از پارک بردی بیرون... .
ارسلان سرش را به اطراف تکان داد و عیاری همراه با ضربههای انگشت ادامه داد:
- دعواتون شد، کنترلت رو از دست دادی و زدی بیهوشش کردی... .
ارسلان تندتر سر تکان داد. عیاری هم با لحن تندتری ادامه داد:
- ترسیدی، بستیش توی ملحفه و بردیش توی بیابون ولش کردی، اما اون نمرده بود... بیهوش بود... نصفه شب بهوش اومد... تصور کن... .
ارسلان چشمانش را بست و به سر تکان دادن ادامه داد. عیاری همانطور که انگشت به نزدیک شانهی او میزد، بدون وقفه با لحن تند و خشنی صحبت میکرد.
- تو که ادعای عاشقیت میشه، تصور کن، یه دختر تنها توی تاریکی مطلق چشم باز کرده، میتونی تصور کنی چقدر میترسه؟ تصور کن، تاریکی مطلق و سرما، تصور کن، صدای پارس سگا... چقدر ترسناکه! اون هم برای دختر نازپروردهای مثل نهال، حالا تصور کن چه دردی کشیده وقتی خواسته فرار کنه، اما نتونسته؟ چون تو اونو بسته بودی، دست و پاش باز نبوده، کلی تقلا کرده، اما... تصور کن، وقتی گوشتش رفته زیر دندون اون حیوونا چی بهش گذشته؟ تصور کن چقدر ترسش زیاد شده که قالب تهی کرده و جون داده، تصور کن لحظهی آخر با چه ضجری مرده... .
ارسلان بلند زار زد و درحالی که چشمبسته سر تکان میداد، فریاد زد:
- بس کن من کاری نکردم.
آخرین ویرایش توسط مدیر: