دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
بازپرس کنار دست ارسلان رسید. او ر‌ا همراه با صندلی چرخاند. در چشمان گود افتاده‌اش خیره شد و با غیظ آرام گفت:
- تو نهالو‌ بیهوش کردی تا چند ساعت بعد توی بیابون بمیره... .
روی‌ صورت رنگ‌پریده‌ی او‌ بیشتر خم شد.
- تو که ادعای مردونگیت میشه، یه دخترو بردی توی بیابون ول کردی.
ارسلان سریع سرش را تکان داد.
- نه، دروغه، من کاری نکردم.
انگشتش را کنار شانه‌اش زد.
- تو‌ نهالو‌ از پارک بردی بیرون... .
ارسلان سرش را به اطراف تکان داد و عیاری همراه با ضربه‌های انگشت ادامه داد:
- دعواتون شد، کنترلت رو از دست دادی و زدی بیهوشش کردی... .
ارسلان تندتر سر تکان داد. عیاری هم با لحن تندتری ادامه داد:
- ترسیدی، بستیش توی ملحفه و بردیش توی بیابون ولش کردی، اما‌ اون نمرده بود... بیهوش بود... نصفه شب بهوش اومد... تصور کن... .
ارسلان چشمانش‌ را بست و به سر تکان دادن ادامه داد. عیاری همان‌طور که انگشت به نزدیک شانه‌ی او میزد، بدون وقفه با لحن تند و خشنی صحبت می‌کرد.
- تو‌ که ادعای عاشقیت میشه، تصور کن، یه دختر تنها توی تاریکی مطلق چشم‌ باز کرده، می‌تونی تصور کنی چقدر می‌ترسه؟ تصور‌ کن، تاریکی‌ مطلق و سرما، تصور کن، صدای پارس سگا... چقدر ترسناکه! اون هم برای دختر نازپرورده‌ای مثل نهال، حالا تصور کن چه دردی کشیده وقتی خواسته فرار کنه، اما‌ نتونسته؟ چون تو اونو بسته بودی، دست و پاش باز نبوده، کلی تقلا کرده، اما... تصور کن، وقتی گوشتش رفته زیر دندون اون حیوونا چی بهش گذشته؟ تصور کن چقدر ترسش زیاد شده که قالب تهی کرده و جون داده، تصور کن لحظه‌ی آخر با چه ضجری مرده... .
ارسلان بلند زار زد و درحالی که چشم‌بسته سر تکان می‌داد، فریاد زد:
- بس کن من کاری نکردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
عیاری برای گرفتن اعتراف به فروپاشی روانی ارسلان نیاز داشت؛ پس بدون وقفه و پشت سر هم ادامه داد:
- تصور‌ کن... می‌تونست فرار کنه و زنده بمونه، اگر تو دست و‌ پاشو نبسته بودی، راستی... وقتی اون چادرشب رو‌ از اون پسره گرفت، هیچ‌ فکر‌ نمی‌کرد همین بشه عامل مرگش.
ارسلان هنوز چشم‌بسته سر تکان می‌داد و «نه نگو‌» تکرار می‌کرد، درحالی که اشک پهنه‌ی صورتش را گرفته‌ بود.
عیاری از همان فاصله نزدیک با غیظ تمام به او چشم دوخته و یک بند حرف میزد.
- نه بذار بگم، بذار بگم تا خوب بشنوی چیکار کردی، هنر دست خودته، اینا باید تا اون روزی که می‌کشنت بالا کابوس روز‌ و‌ شبت بشه، شاید اون وجدان نداشتت یه تکونی خورد، یه طلب‌بخششی کردی، حالیت بشه چیکار کردی که اینقدر جلوی من گردن کلفت نکنی از بی‌گناهی دم بزنی، باید لحظه‌لحظه‌ی زندگیت تا زمان قصاص به جیغ‌های دم آخر اون دختر بیچاره فکر‌ کنی که توی بیابون ولش کردی، به این فکر‌ کنی که اون لحظه‌های آخر توی اون بیابون چقدر فریاد زده و کمک خواسته، اما صداش به کسی نرسیده، اصلاً فکر‌ کردی نهال اون لحظه‌ی آخر درموردت چی فکر‌ کرده؟ مگه نمی‌گفتی می‌خواستی زنت بشه؟ فکر کن چی سرش آوردی؟ می‌دونی وقتی سگا تیکه‌پارش می‌کردن هوشیار بوده؟ می‌تونی تصور کنی وقتی گوشت تنشو کندن چی کشیده؟ می‌دونی تو باعث شدی اونقدر بترسه که بمیره؟ کافیه تصور‌ کنی که دندون‌های سگ چقدر راحت هر گوشتی رو‌ می‌بره، یادت نره نهال رو تو دادی دست سگا تا زنده‌زنده بخورنش.
ارسلان دستانش را به موهایش رساند چنگ زد و با فریاد نهال را صدا زد. عیاری کمی عقب نشست و‌ منتظر نتیجه‌ی کارش و اعتراف ارسلان ماند. ارسلان کاملا کبود شده بود و نعره میزد. همراه مشت دستانش مقداری از موهایش را کند و هر دو را به روی پاهایش کوفت. در میان زاری و فریاد نام نهال را تکرار کرد و بعد سر روی میز مقابلش گذاشت. عیاری بدون ذره‌ای احساسات با جدیت گفت:
- وقتشه حرف بزنی و اعتراف کنی که نهال رو‌ زدی و بردی توی بیابون ول کردی، بگو‌ پشیمونی و می‌خوای پای تقاص کاری که کردی بمونی، شاید اون دختر یه ذره تو رو ببخشه، شاید وجدانت آروم بگیره.
ارسلان سر بلند کرد. دو دستش را لبه‌ی میز گذاشت و آن را با فشار زیاد هل داد، اما چون پایه‌هایش ثابت بود به جای میز، خودش از پشت به همراه صندلی زمین خورد و همزمان فریاد کشید.
- من نهالو‌ نکشتم.
عیاری خشمگین شد. بالای سرش رفت و او ر‌ا که هنوز روی زمین بود، از یقه گرفت و بلند کرد.
- حرف بزن عوضی! حرف بزن!
ارسلان با همان آشفتگی و با صدای افت کرده‌ای گفت:
- قسم می‌خورم من کاری نکردم.
عیاری عصبی از نتیجه نگرفتن او‌ را به دیوار کوبید.
- قسم‌ نخور بی‌شرف! قسم دورغ نخور... اعتراف می‌کردی ممکن بود یه تخفیف شاملت بشه، یه ادعای پشیمونی، یه وجدان‌درد، می‌تونست کارو برات راحت کنه، اما حالا دیگه منتظر باش، پرونده‌ای برات ببندم که قصاص کمترین حکمش باشه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
ارسلان فقط چشم بست و‌ زار زد. عیاری یقه‌ی او‌ را رها کرد و‌ عقب رفت. ارسلان کنار دیوار سر خورد و با گفتن ضعیف «من بی‌گناهم» روی زمین نشست. عیاری که از خشم نفس‌نفس میزد، نگاه از او گرفت و به طرف میز رفت. تبلت را برداشت. ارسلان با صدای ضعیفی پرسید:
- ننم‌ چطوره؟
عیاری نگاهش را به او‌ دوخت.
- برای اون پیرزن بهتره توی بیهوشی بمونه تا به هوش بیاد و ببینه‌ چه حیوونی‌ تربیت کرده.
برگشت و همان‌طور که به طرف در می‌رفت، گفت:
- اگه نگرانشی دعا کن زنده نمونه.
ارسلان از پهلو‌ روی زمین افتاد و با صدای بلندی گریه کرد. گریه او‌ را عیاری موقع خروج شنید، اما‌ برایش اهمیتی نداشت؛ برخی مجرمان از ترس قصاص، خودکشی می‌کردند؛ گریه که چیزی نبود.
به‌محض خروج او از اتاق بازجویی ثامر‌ هم‌ از اتاق رصد بیرون آمد و با لحنی ناامید گفت:
- باز هم زبونش باز نشد.
عیاری با تأسف سر تکان داد و ثامر با دست گذاشتن دو‌ طرف کمربندش، نگاهش را به در اتاق بازجویی دوخت.
- دلم می‌خواد بدم سربازها از خجالتش دربیان، ولی می‌دونم‌ بازم فایده نداره، خیلی سگ‌جونه!
عیاری نفس هوف مانندی کشید و‌ موهای نامرتب شده‌اش را مرتب کرد.
- با این وضع، بدون اعتراف و داشتن شاهد و‌ مدرک قوی، اگه‌ پرونده بره دادسرا یه وکیل‌ متوسط هم‌ می‌تونه تبرئه‌اش کنه.
عیاری تبلت را به دست نیاوش که پشت سر ثامر از اتاق رصد بیرون زده‌بود، داد و گفت:
- دکترقدرتی می‌خواد هرچه زودتر پرونده رو‌ ببندم، اما بدون مدرک‌ محکمه‌پسند تف سربالاست.
ثامر سر تکان داد:
- می‌دونم... دیروز سبحانی پیش سرهنگ‌جمیل اومد و سرهنگ هم منو تحت‌فشار گذاشته برای گرفتن اعتراف از این بزمجه.
عیاری سری تکان داد:
- اگه پرونده رو بفرستیم دادسرا، فردا روز که این پسره تبرئه بشه، همین رئوف سبحانی خون‌مونو می‌کنه توی شیشه.
ثامر‌ هم‌ با تکان دادن سرش «درسته» را زمزمه کرد و چشم به در اتاق بازجویی دوخت. چگونه باید ارسلان‌ را وادار به اعتراف می‌کرد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
عیاری شادکام‌ را به گاراژ برادرش و‌ نیاوش‌ را به خانه‌ی ارسلان فرستاد تا با تجسس دوباره، در پی یافتن‌ مدارکی بربیایند که ممکن بود از چشم‌ مأموران آگاهی دور‌ مانده باشد. سرنخی از کیف نهال یا پارس سفید؛ اما‌ درنهایت هر دو با دستان خالی به اداره برگشتند. عیاری پشت پنجره ایستاده و‌ چشم به محوطه‌ی بازپرسی دوخته بود و همزمان به گزارش‌های شادکام و‌ نیاوش گوش می‌داد. نیاوش گفت:
- قربان همه‌ی خونه رو گشتم. هیچ‌ اثری از کیف نبود. این یاور هم‌خونه‌ش هم آزاد شده بود. از اون هم‌ پرس‌وجو کردم. گفت ارسلان زمانی که اومد خونه هیچی دستش نبود، فقط ساکشو جمع کرد و رفت.
عیاری گفت:
- باید بفرستم خونه‌ی روستا رو هم بگردن.
نیاوش جواب داد:
- ولی من فکر‌ می‌کنم کیف او‌ن‌جا‌ هم‌ نباشه، به نظرم ارسلان همون اول کار از شرش راحت شده و انداخته دور.
عیاری گرچه دلش نمی‌خواست، اما‌ این نظریه به احتمال زیاد درست بود.
- شادکام‌ تو‌ بگو!
- قربان، من هم‌ از غدیر پرسیدم، ارسلان حوالی هشت و‌ چهل‌ اومده مرخصی گرفته، چیزی دستش نداشته و حتی داخل مغازه نشده، از همون محوطه گاراژ برگشته، بدون اینکه ماشینی ببره.
- پس میشه گفت هر اتفاقی برای نهال افتاده، قبل ساعت هشت و چهل‌ بوده... نیاوش انتهای اون فیلم‌ توی‌ پارک به چه ساعتی می‌رسه؟
- هشت و ده دقیقه.
- نیم‌ساعت زمان کافیه برای این که ارسلان نهالو از پارک‌ برده باشه و بلایی سرش آورده باشه، منوط به اینکه ماشین رو داشته باشه، ماشینی که کسی متوجهش نشده تا ساعت ده که ردش توی فرعی کارخونه زده شده. سؤال اینه ارسلان نهالو کجا برده؟ و البته پارس سفید رو از کجا تدارک دیده؟
شادکام‌ گفت:
- قربان ممکنه پارس یه ماشین عبوری بوده که ارسلان کرایه کرده.
عیاری که توقع نداشت چنین استدلال ساده‌ای از شادکام‌ بشنود برگشت و‌ گفت:
- فکر ‌هم‌ کردی این نظریه رو دادی؟
شادکام‌ خجالت‌زده «ببخشید!» گفت و سر به زیر انداخت. عیاری تا مقابل آن‌ها آمد.
- به نظرت چه‌طوری یه راننده حاضر شده به ارسلان کمک کنه برای گم و گور‌ کردن یه نفر؟ د‌ر ضمن می‌دونیم فقط یه نفر نهالو برده.
نیاوش بلافاصله گفت :
- خب بدون‌ راننده کرایه کرده.
عیاری اصلاً از حرف او تعحب نکرد، چون از او‌ توقع چنین اظهارنظرهایی داشت. نگاه به او کرد.
- این شهر آژانس کرایه خودرو داره؟ به جای این حرفا بگردید ببینید کی بوده که ارسلان رو‌ می‌شناخته که تونسته ازش ماشین حالا یا کرایه کنه یا قرض کنه.
هر دونفر متفکر سر به زیر انداختند. عیاری مقابل آن‌ها نشست و گفت:
- حتی موقع نظریه دادن هم باید خوب فکر کنید.
ارسلان تنها اومده گاراژ، تنها‌ رفته خونه، پس یا نهال قبلش اتفاقی براش افتاده که همراهش نبوده، یا جای دیگه باز با نهال قرار داشته، البته نظریه‌ی دوم خیلی ضعیفه، چون دلیلی نیست نهال دوباره با ارسلان قرار گذاشته‌ باشه، به نظر من هشت و‌ چهل که ارسلان برگشته گاراژ، نهال دیگه بهوش نبوده، اما‌ اینکه کجا‌ بوده مهمه، ارسلان جایی رو توی این شهر نداره و آشنای زیادی هم نداره، اما از هشت و ده تا هشت و چهل و بعد نه که ارسلان از خونه زده بیرون، نهال کجا بوده؟ توی صندوق عقب پارس سفید؟ یا یه جای دیگه که کسی اونو ندیده؟ بعد از ساعت نه تا ده و‌ نیم که ارسلان ادعا می‌کنه سوار اتوبوس شده، یه گپ زمانی داریم، یه خرده به زمانی که‌ پارس توی فرعی کارخونه دیده شده نمی‌خوره، اما احتمالاً ارسلان درمورد زمان سوار شدن به اتوبوس دروغ گفته.
عیاری سکوت کرد و‌ به چهره‌های مشتاق آن دونفر نگاه کرد و‌ ادامه داد:
- پازل داره حل‌ میشه، فقط باید چندتا تکه‌ی گمشده رو پیدا کنیم.
نیاوش و شادکام همزمان گفتند:
- پارس سفید و مکانی که نهال اونجا بوده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
عیاری مقابل آینه‌ی‌ ورودی خانه‌اش دهانش را باز کرده و دندانی که پانسمان صورتی‌رنگ داشت را بررسی کرد. امروز‌ صبح شیفت نبود و‌ می‌توانست به درمانگاه برود و کار دندانش را تمام کند. شادکام و‌ نیاوش‌ را برای پرس‌و‌جو از همه‌ی کسانی که ارسلان را می‌شناختند، حتی همکاران سابقش در کارخانه فرستاده بود و‌ امید داشت کسی بتواند سرنخی از پارس سفید یا مکانی که نهال قبل از قرار گرفتن در پارس در آنجا بوده، پیدا کند. از وارسی دندانش که فارغ شد، کفش‌هایش را به پا کرد و از خانه خارج شد. در‌ پارکینگ ساختمان، همین که قفل ماشین را زد، با صدای «سلام» گفتن دکترقدرتی که پشت سر او‌ وارد پارکینگ شده بود، برگشت.
- سلام دکتر صبحتون بخیر!
کلافه بود که باز باید پاسخگوی دکترقدرتی باشد.
- میری اداره؟
- خیر قربان الان شیفت نیستم.
دکتر سر تکان داد:
- پرونده برادرزاده‌ی رئوف سبحانی رو کی می‌فرستی دادسرا؟
- قربان هنوز ناقصه.
دکتر اخم کرد.
- مگه متهم اصلی رو نگرفتی؟
- چرا قربان، اما اعتراف نمی‌کنه.
دکتر دستی که کیف نداشت را تکان داد:
- تو و ثامر چی‌کار می‌کنید پس؟ سبحانی اومده بود اجازه تدفین بگیره، می‌گفت چرا دست‌دست می‌کنیم؟
خطی محو بین ابروهای عیاری افتاد.
- تعللی در کار نیست، ولی پرونده باید تکمیل بشه که بفرستیم دادسرا.
- ببین عیاری، من به عملکرد تو اعتماد داشتم که پرونده‌ی قتل دادم دستت، از شانس بد، مقتول برادرزاده‌ی رئوف سبحانی دراومد، این مرد یه طرف بازار این شهره، می‌دونی تا الان من به چند نفر پاسخگو بودم؟ از فرمانداری و دفتر نماینده بگیر تا دادستانی کل استان.
عیاری نگاهش را زیر انداخته و سر تکان داد. دکترقدرتی ادامه داد:
- توقع دارم‌ زود پرونده رو‌ جمع و‌ جور‌ کنی بفرستی دادسرا تا این فشارها از روی دادستانی برداشته بشه.
عیاری ناچار گفت:
- بله حق با شماست، تمام تلاشمو می‌کنم تا پرونده زودتر تکمیل بشه.
دکترقدرتی درحالی‌ که از او نگاه می‌گرفت، ادامه داد:
- فراموش نکن، درسته تو و ثامر مسئولیت پرونده رو‌ دارید، اما من و جمیل باید پاسخگوی بالادستی‌ها و مردم و رسانه‌ها باشیم.
عیاری باز سری تکان داد:
- خیالتون راحت دکتر، من کم‌کاری نمی‌کنم.
دکترقدرتی با رضایتی نسبی سر تکان داد و با خداحافظی کوتاهی یه طرف تارای توسی‌رنگ خود رفت. عیاری نیز جواب او را داد و تا زمانی که دکترقدرتی از پارکینگ خارج نشد از جایش تکان نخورد. بعد از رفتن او، سوار ماشین شد. در را با حرص کوبید و ضربه‌ای با کف دست به بالای فرمان زد. چه‌طور باید ارسلان را وادار به اعتراف می‌کرد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
لحظاتی طول کشید تا عیاری توانست کنترل اعصابش را پیدا کند و به طرف درمانگاه راه بیفتد. امروز باید تکلیف این دندان را مشخص می‌کرد تا تمام تمرکزش را روی نحوه‌ی اعتراف‌گیری از ارسلان بگذارد.
وقتی بعد از دریافت بی‌حسی از دستیار دندان‌پزشک و تحمل سی‌دقیقه انتظار وارد بخش دندانپزشکی درمانگاه شد، دکتر دندانپزشک با دیدنش لبخندی زد و گفت:
- سلام آقای بازپرس، خوشحالم دوباره می‌بینمت.
- سلام آقای دکتر، لطفاً امروز کار این دندون رو تموم کنید.
دکتر لبخندی زد.
- بی‌حس شده؟
عیاری که یک طرف صورتش دیگر لمس شده بود «بله» گفت و دکتر درحالی که صندلی چرخانش را حرکت می‌داد تا خود را به میز کنار دیوار برساند، گفت:
- بفرما بنشین تا من یه نگاهی به عسکت بندازم و بیام.
عیاری لبه‌ی یونیت نشست و دستیار جوان دکتر پیشبند پلاستیکی آبی‌رنگی را دور گردن او بست، به‌طوری که تمام بالاتنه‌اش را پوشاند. عیاری دراز کشید و دختر دستیار با تنظیم نور بالای سرش کنار رفت. با صدای قژ چرخ‌های صندلی دکتر، متوجه نزدیک شدن او شد. دکتر پنس و آینه کوچکی را از درون ظرفی که روی میز کمدشکل کنار یونیت بود، برداشت.
- اون متهمی رو که اونقدر براش عجله داشتی گرفتی؟
عیاری قبل از باز کردن دهانش گفت:
- دستگیرش کردیم.
دکتر دندان او‌ را با آینه بررسی کرد و با پنس پانسمان را بیرون کشید.
- پس خیالت راحت شد و این‌بار می‌ذاری کارمونو تموم کنیم؟
دست دکتر عقب رفت و فرصتی برای پاسخ دادن عیاری پیش آمد.
- خیالم که راحت نیست، اما می‌ذارم کارتونو انجام بدید.
دکتر دست درون سری ابزارش کرد.
- چرا خیالت راحت نیست؟ متهمتو که گرفتی.
با انبر یکی را برداشت و سر مته بست. عیاری پاسخ داد:
- همه مدارک برعلیه‌شه، اما خودش اعتراف نمی‌کنه، بدیش اینه هنوز بعضی چیزا برام‌ نامفهموم که پرونده رو تموم کنم، اما تحت‌فشارم که کار رو تموم کنم.
دکتر ابرویی بالا انداخت و ساکشن به دست نزدیک شد. آن را از گوشه‌ی دهان عیاری داخل برد. لحظه‌ای بعد ساکشن با صدای هوفی شروع به کار کرد. عیاری با ورود ساکشن ناچار به سکوت شد و دهانش را باز کرد. دکتر همزمان که مته مخصوصش را در دست گرفته بود، نزدیک شد.
- پس چاره‌اش فقط یه دید جدیده.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
عیاری نمی‌توانست پاسخی دهد. دکتر همان‌طور که دندان را دوباره برای شروع کار وارسی می‌کرد، ادامه داد:
- توی کار ما، یه وقتایی دندون‌هایی هستن که ظاهرشون سالمه، بدون عیب و نقص، به طوری که توی نگاه اول میگی مشکلی ندارن، اما کافیه یه ضربه‌ی آروم بهشون بزنی، اون‌وقته که صدای پوکی‌شون بلند میشه.
وارسی دکتر تمام شد و به چشمان بازپرس نگاه کرد.
- وقتی صدا رو شنیدی حدس پوکی رو می‌زنی، اما باید اُپی‌جی بگیری تا بفهمی تا کجا پوک شده.
عیاری با دقت به دکتر نگاه دوخته و به او گوش سپرده بود. دکتر بعد از کمی مکث گفت:
- شاید یه چیزی هست که هنوز ندیدی جناب بازپرس، یه ضربه به مدارکت بزن، شاید پوک باشن. شاید لازم باشه با یه اُپی‌جی به عمق ماجرا نگاه کنی.
عیاری متفکر چشم به دکتر دوخته بود. دکتر با روشن کردن ابزارش شروع به کار کرد؛ اما ذهن عیاری مشغول حرف دکتر ماند. چشمانش را بست تا راحت‌تر فکر کند. کجای مدارکش پوک بود؟ ارسلان ادعا داشت نهال از ازدواج با میکائیل پشیمان شده و از او‌ خواسته به خواستگاری‌اش برود. از نظر قیافه ارسلان بهتر از میکائیل بود، اما در برابر دارایی میکائیل، او چیزی نداشت. نهال واقعاً دور ثروت عظیم عمویش را خط کشیده بود و باز به سراغ ارسلان رفته بود؟ شکی نبود که رفتن او‌ به گاراژ نه برای تعمیر ماشین که برای دیدن ارسلان بوده، ارسلان ادعای حرف زدن آرام با او را داشت، اما برخوردهای تندی که در دوربین پارک از او ثبت شده بود، چه؟ در آن تصاویر به وضوح ارسلان عصبی بود. کسی که حرف دلش را از معشوقش شنیده باشد، چنین عصبی نمی‌شود. پس چرا نهال برای دیدن او به تعمیرگاه رفته بود؟ اگر ارسلان بلایی سر نهال آورده بود، چرا به جای فرار، دوباره برگشته و این‌بار مادربزرگش را هم‌ همراه خود کرده بود؟ آیا همه نقشه بود و آنقدر بی‌شرف بوده که یک پیرزن را که حکم تنها خانواده‌اش را داشت را وارد خطر کند؟ یا اینکه... . ارسلان حتی بعد از تحمل فشار روانی که عیاری به او‌ وارد کرد هم روی بی‌گناهی‌اش اصرار داشت. واقعاً بی‌گناه بود یا یک بازیگر قهار که بازی را خوب بلد بود؟ ارسلان سابقه‌ی دادگاه و محکومیت را داشت، گرچه به زندان ختم نشده بود، ولی شاید چون تجربه داشت می‌دانست که وقتی اعترافی نکند، دست دادگاه برای محکوم کردن او بسته است و آنقدر زرنگ بود که مدرکی برای محکومیت به دست بازپرس ندهد؟ ارسلان نهال را بعد از‌ پارک‌ به کجا‌ برده بود که کسی متوجه بحث و درگیری آن دو و بقیه‌ی ماجراها‌ نشده بود؟ ارسلان که جایی را نداشت و در آخر پارس سفید کجا‌ بود؟
باید زودتر به بازپرسی برمی‌گشت و از نو مدارک را بررسی می‌کرد. دیگر خودش هم حس می‌کرد نقصی در کارش هست که متوجه نشده، باید می‌فهمید کجا مدرکی را نادیده گرفته که گره پرونده حل نمی‌شد؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
***

نهال از درون لنز دوربین، نگاهش را به حلما دوخت که یک لباس یقه‌قایقی پرچین مشکی به تن کرده و روی تک مبل سلطنتی خانه که روکش کرم‌رنگی داشت به طریقی نشسته و پاهای بدون پوشش را روی هم انداخته بود که تکیه روی سمت راست بدنش باشد. چین‌های دامن لباس فقط تا روز زانوهایش می‌رسید. موهای خرمایی‌رنگش را دم‌اسبی بسته و از روی شانه‌ی چپ ادامه‌ی آن‌ها را جلو آورده بود. طره‌ای از موهای طرف دیگر صورتش را هم آزادانه رها کرده بود و همزمان خیره به گل‌های قالی در سکون کامل، منتظر عکسبردای نهال بود. نهال همراه با تنظیم لنز و عکسبرداری گفت:
- حلما من واقعاً موندم توش.
حلما که با صدای شاتر متوجه اتمام عکسبرداری شد، درحال تغییردادن ژست گفت:
- توی چی موندی؟

این‌بار آرنجش را روی دسته‌ی مبل گذاشت، دستش را به طره موی آزاد‌شده‌اش گرفت و با لبخندی مصنوعی نگاه به لنز دوربین نهال دوخت. نهال دوربین را مقابل چشمانش گرفت و همزمان با تنظیم لنز گفت:
- انتخاب بین ارسلان و میکائیل.
با اتمام عکسبرداری، حلما از ژست بیرون آمد.
- از بس خلی!
با تکان انگشت جایی را نشان داد و گفت:
- یه کلوزآپ هم از اینجا بگیر، می‌خوام صورتم کامل و واضح بیفته.
نهال جای ایستادنش را عوض کرد.
- خل نیستم، انتخاب برام سخته.
نهال لنز را تنظیم کرد. عکس را گرفت و راست ایستاد. حلما از حالت خشکی درآمد و گفت:
- یه جوری میگی توی انتخاب موندی انگار خیلی شرایطشون نزدیکه، این دوتا اصلاً قابل مقایسه باهم نیستن.
نهال ابرو درهم کشید، اما چیزی نگفت. کسی از جنگ میان دل و عقل او خبر نداشت؛ حتی تنها دوستش!
حلما پرسید:
- چندتا گرفتی؟
نهال با نگاه به صفحه‌ی نمایشگر دوربین گفت:
- هفت تا.
حلما بلند شد.
- واسه این لباس کافیه، بذار اون طوسی بلنده رو‌ هم بپوشم، چندتا ایستاده بگیر.
به طرف اتاق کنار سالن رفت و از بعد از ورود با صدای کمی بلند شده‌ای گفت:
- نلی یه دست هم به صورتم بکش، آرایشمو واسه این لباس عوض کن تا هماهنگ بشن.
نهال دوربین را روی میز وسط سالن خانه گذاشت و به طرف اتاق رفت. به چارچوب در تکیه داد و گفت:
- من ارسلانو دوست دارم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
حلما که درحال بازکردن زیپ پشت لباس بود، گفت:
- بی‌خود!
در کمد را باز کرد و پشت در قرار گرفت. نهال دلخورانه «عه»ای گفت و حلما لباس سیاه را از تن بیرون آورد و همان‌جا زمین انداخت.
- احمق‌جان! شانس بهت رو کرده، داری پشت‌پا می‌زنی.
لباس بلند توسی‌رنگ را برداشت و به تن زد، همزمان ادامه داد:
- میکائیل هم یکی بدتر از تو، خر مغزشو گاز زده، اون همه مال و منال رو ول کرده چپیده توی این زیرزمین، با حامی هی برش بزن، پرچ بکوب.
در کمد را بست.
- در و تخته خوب به هم می‌خورین... بیا اینو بکش بالا!
حلما با اشاره به زیپ پشت لباس برگشت و نهال قدم پیش گذاشت.
- حلما مسخره نکن! جدی گفتم.
نهال دست به زیپ لباس برد تا آن را بالا بکشد.
- نلی مسخره نمی‌کنم، دارم خل‌وضع بودن دوتاتونو تشریح می‌کنم. کاملاً هم جدی‌ام.
کار نهال تمام شد و حلما برگشت.
- ابله‌جان! اون میکائیل عاشقته، مغزش هم که خالیه، پس افسارش تمام و کمال دست خودته. اون عموت هم که دربست در اختیارته. یه بله‌ی خشک و خالی دادی یه ماشین انداخت زیر پات. ببین بعداً که عروسش بشی چی‌کارها که نمی‌کنه! این‌ها به کنار، عروسی نکرده خونت آماده است، جهیزیه هم نمی‌خواد بخری، می‌دونم یه عروسی شاهانه هم برگزار می‌کنی، بهترین لباس عروس، بهترین میکاپ، بهترین تالار... یه بله بدی به میکی، پریدی توی خمره‌ی عسل؛ بعد همه‌ی اینا رو ول کردی چسبیدی به یه شاگرد میکانیکی که تف هم نمی‌تونه کف دستت بذاره.
نهال سر به زیر عقب‌عقب رفت و روی تخت نشست.
- ولی پسر خوبیه!
حلما‌ برگشت. لباس سیاه روی زمین افتاده را برداشت و به چوب‌رخت آویزان کرد.
- باشه، مگه مهمه؟ توی این دوره زمونه خوبی دیگه مفت هم نمی‌ارزه، حکم، حکمِ پوله! پول داشته باشی کافیه، دیگه هیچی مهم نیست.
نهال نوک ناخن‌های زرد‌رنگش را نگاه کرد و چیزی نگفت. حلما با قراردادن لباس درون کمد و بستن در آن ادامه داد:
- بابای خودت چرا مرد؟ به خاطر نداشتن پولِ بدهکارها. ننه‌ی من چرا گذاشت رفت؟ چون آقام پول نداشت. چرا زن اون پیری شد؟ چون پول داشت. چرا زن حامی گذاشت رفت؟ چون بی‌کس و کار بودیم. چرا بی‌کس و کار بودیم؟ چون پول نداشتیم. من چرا چسبیدم به این که راه به راه واسه تبلیغ لباس این و اون عکس بگیرم بفرستم؟ چون پول می‌خوام، اینقدر زیاد که هیشکی منت نذاره سرم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

دردانه

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 16, 2025
783
حلما به وضوح بغض کرده بود. به در کمد تکیه زده و حرف میزد:
- زن حامی هی بهش سرکوفت میزد چرا خواهرت با ما زندگی می‌کنه؟ حامی می‌گفت چون تنهاست، بعد زنیکه بهش می‌گفت تو که بی‌کس و کار بودی چرا اومدی منو گرفتی؟ انگار خانومو مجبور کرده بودیم، دردش این بود که زندگی با حامی دلشو زده بود. به حامی گفتم بذار برم پیش مامان، گفت اون شوهر کرده، غیرتش نمی‌ذاره من برم پیش اون، می‌بینی؟ من اگه پول و درآمد داشتم، می‌رفتم از پیش حامی تا اون زندگیش بهم نخوره، اگه پول داشتیم حامی مجبور نبود توی زیرزمین اینجا صبح تا شب جای هوا براده‌ی چوب نفس بکشه و صدای قرقر و ویژویژهای ابزارشو تحمل کنم تا شاید دوتا رو بکنیم چارتا.
حلما تکیه از کمد گرفت و خودش را روی صندلی مقابل میز آرایش انداخت و ادامه داد:
- همه‌ی دنیا روی پول سواره، اینو باید بفهمی.
نهال نگاه به زمین دوخته گفت:
- فکر نکن نمی‌فهمم، من و مامان مگه کم بی‌پولی کشیدیم... .
حلما کش موهایش را بیرون کشید و از آینه به نهال چشم دوخت.
- خب دختر خوب، دیگه دردت چیه؟ ولی کن این ارسلانو که نه پول داره نه کس و کار؛ فقط بر و رو داره که مفت خدا هم نمی‌ارزه.
نهال نگاهش را بالا آورد، به حلما درون آینه دوخت و با لحن غمگینی گفت:
- ولی دلم... .
حلما انگشتانی که درون موهایش فرو کرده و آن‌ها را شانه می‌کرد بیرون کشید، سریع بلند شد، به طرف او قدم برداشت و دست نهال را گرفت.
- عزیزم، زندگی با خواسته‌ی دل پیش نمیره، فراموش کن ارسلانو و برو مثل ملکه‌ها زندگی کن. عموت آینده‌ی خودت و بچه‌هاتو تا هفت‌نسل تأمین می‌کنه. چی می‌خوای از زندگی؟ هرچی خوشی از بچگی توی دلت مونده و حسرت شده رو با پول‌های عموت برآورده می‌کنی. اگه بری دنبال دلت و زن ارسلان بشی، تهِ تهش باید ننه‌بزرگشو پرستاری کنی، زندگی با اون هیچی نداره برات.
حلما برای اینکه با شوخی و شیطنت حال گرفته‌ی نهال را خوب کند، با تغییر لحن گفت:
- تازه... داشتن مادرشوهری مثل سلما‌ آخر باکلاسیه، هیچ‌وقت هم پرستارلازم نمیشه.
نهال با فکر به تفاخری که همیشه سلما داشت، پوزخندی زد. باید به او می‌گفت مادرجان؟ عجب جوک مسخره‌ای!
حلما که نتوانسته بود لبخند روی لب‌های نهال بیاورد، دستش را روی صورت او گذاشت.
- قربونت برم، اینقدر غصه‌های بی‌خود نخور! ارسلان شاخ‌ترین و خوشگل‌ترین پسر دنیا هم که باشه، نمی‌ارزه یه عمر توی فلاکت سر کنی.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 29) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا