رمان آواره از گرسنگان نوشته امیر‌احمد کاربر انجمن چری‌بوک

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
راب به محض شنیدن حرف‌هایش چهره‌اش دگرگون شد. ناباورانه با چشمانی پر از خشم و نفرت دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید، اما هیچ جمله‌ای از دهانش خارج نشد. انگار نمی‌توانست بپذیرد که بعد از آن‌ همه رفاقت و چاپلوسی، به چنین سرنوشت دردناکی دچار شود.
ناگهان با رها شدنش، از سرِ ترس فریاد بلندی سر داد؛ فریادی که خواهش و ناامیدی از آن موج میزد. سپس محکم به سمت من و دیگر سربازانی که اطراف و پشت سرم مشغول بالا آمدن از تپه بودند پرتاب شد.
سریع، مانند دفعات قبل، خودم را به سمتی کشیدم و تلاش کردم از برخورد با او خودداری کنم، اما در این میان سنگینی اسلحه تعادلم را به هم ریخت و باعث شد مقداری روی تپه سُر بخورم و به پایین کشیده شوم.
با زحمت و تحمل سوزشی که انگشت‌ها و کف دست و پاهایم را شکنجه می‌داد، تعادلم را حفظ کردم و روی چهار دست و پا جلوی سقوط بیشترم را گرفتم. سپس به پشت سرم نگاهی انداختم.
از میان سربازانی که تقلا‌کنان به زمین چنگ می‌زدند و مشغول بالا آمدن از تپه بودند، راب را دیدم که با فاصله زیادی از من، همراه یکی‌دو نفر دیگر، پایین تپه روی شکم و پشتش افتاده بود. پاها و بازوهایش آسیب دیده بودند، ناله سر می‌داد و به سختی می‌توانست اعضای بدنش را تکان دهد.
لحظه‌ای کوتاه از دیدن این صحنه لذت بردم، اما خیلی زود لذتِ بلایی که سرش آمده بود از دلم پر کشید و جای خود را به اندوه و ناراحتی داد. هرچند از او متنفر بودم، شاید نه به اندازه‌ی نفرتی که از گرانِر و راگرا داشتم، اما این دلیل برای شادی کردنم کافی نبود.
تعجب و شگفتی شدیدی چهره‌ام را برافروخته کرده بود. اصلاً انتظار نداشتم گرانِر با کسی که این‌همه از او حمایت و طرفداری می‌کرد چنین برخوردی داشته باشد. حتی تصورش هم برایم غیرممکن بود. چه‌طور توانست با وجود امکان کمک، دست به چنین کاری بزند؟! او کسی نبود که به‌راحتی پشت نوچه‌هایش را در شرایط سخت خالی کند تا فقط خودش موفق باشد. اولین بار بود که چنین رفتاری از او می‌دیدم.
اما چیزی که بیشتر از رفتار گرانِر مرا خشمگین و مضطرب می‌کرد، بی‌تفاوتی هم‌رزمان دیگرم بود. انگار جز من، هیچ‌کدام از سربازان اطرافم اهمیتی نمی‌دادند چه بر سر راب و امثال او می‌آید. همه فقط می‌خواستند با هر تقلب، خیانت یا عمل غیرانسانی ممکن، خود را زودتر به خط پایان برسانند و جایگاه اول را کسب کنند.
مگر تنبیه‌ها یا خشم کاپیتان و دستیارش تا چه اندازه ترسناک بود که حاضر بودند دست به چنین کارهایی بزنند؟! اگر در میدان جنگ هم قرار می‌گرفتند، واقعاً حاضر بودند تنها برای حفظ جان خودشان به دوستانشان خیانت کرده و آن‌ها را در آستانه‌ی مرگ رها کنند؟ چنین چیزی دور از ذهن به نظر نمی‌رسید.
نگاهم را دزدیدم و برخلاف میلم به مسیر مقابلم ادامه دادم.
راگرا، در حالی که چشمانش را می‌مالید و مدام باز و بسته‌شان می‌کرد و زیر لب ناسزا می‌گفت، با دیدن این صحنه و برخورد نگاهش به راب، دندان‌هایش را فشرد. سپس نگاه غضبناکی به من و گرانِر، که در حال بالا کشیدن بدنش از تپه بود، انداخت؛ اما خیلی زود نگاهش را دزدید و تلوخوران سعی کرد به مسیر ادامه دهد.
هر از چندگاهی، نگاه ناباور و مضطربش روی بدن بی‌جان راب قفل میشد و بعد دوباره به چهره‌ی سرد و تند رئیسش گرانِر برمی‌گشت. در نهایت، چیزی زیر لب زمزمه کرد و باز نگاهش را دزدید.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
به زحمت دستانم را اهرم بدن خسته و نیمه‌جانم کردم و با فریاد بلندی که آه و ناله‌ای شدید از آن موج میزد، خودم را بالا کشیدم.
از لبه‌ی پرتگاهِ آخرین تپه فاصله گرفتم، با کف دست چپم عرق سردِ پیشانی‌ام را پاک کردم و سپس به کمک دست‌ها و زانوهایم، تلوخوران از زمین بلند شدم.
پاهایم هنگام ایستادن مدام می‌لرزیدند و به سختی می‌توانستند وزن بدنم را تحمل کنند. با هر قدمی که برمی‌داشتم، باید حجم عظیمی از درد و سوزش را در ماهیچه‌های پا، سینه یا شکمم تاب می‌آوردم و خشمم لحظه‌به‌لحظه بیشتر میشد. نفس‌هایم را با ریتمی نامنظم و پشت سر هم بیرون می‌دادم. مثل بقیه، با دویدن و لنگ‌لنگان مسیر را ادامه دادم و با احتیاط از بالای تپه پایین رفتم.
از همان بالا، در حین پایین آمدن، به‌خوبی می‌توانستم چهره‌ی جدیِ کاپیتان و دستیارش را ببینم؛ آن‌ها همراه چند سرباز مسلح نزدیک خط پایان ایستاده بودند. دیگر فاصله‌ی چندانی تا پایان این کابوس نداشتم.
***
ناگهان با دخالت گرانِر، که درست کنارم بود، تعادلم به هم ریخت. از چند قدم باقی‌مانده که به زمین صاف ختم میشد محکم زمین خوردم و گرانِر هم در حین دویدن، با گیر کردن پایش به بدنم، به کنارم افتاد.
هم‌زمان با این اتفاق، سربازهای دیگر را می‌دیدم که در چپ و راست یا مقابلم و تنها چند قدمی خط پایان، رمقی در جان نداشتند. بعضی بدنشان را روی زمین می‌کشیدند و چهار دست و پا تقلا می‌کردند از کف خاکی فاصله بگیرند؛ برخی هم به جای دویدن، در حالی که نفس‌نفس می‌زدند، بریده‌بریده می‌دویدند و گاه سرعتشان را کم یا زیاد می‌کردند.
در میان آن‌ها، زن را دیدم که نفس‌زنان و با چالاکی خودش را به خط پایان رساند. سپس در گوشه‌ای روی زانوهایش افتاد و در حالی که تندتند نفس میزد، تقلا می‌کرد هوا را به ریه‌هایش بکشد.
بی‌توجه به او، در حالی که گرانِر برخاست و نگاهش میان من و خط پایان رفت‌وآمد می‌کرد، تصمیم گرفتم از روی زمین بلند شوم، اما ضربه‌ی پای او به شکمم، درد شدیدی به جانم انداخت و مانع این کار شد.
خواستم دستانم را ستون بدنم کنم، اما هرچه سعی کردم فایده‌ای نداشت و دوباره محکم به زمین خوردم. شکمم می‌سوخت، پاهایم به لرزه افتاده بودند و دیگر توان چندانی در بدنم نمانده بود که مرا برای رسیدن به خط پایان یاری کند. گرانِر ضربه‌ی دیگری به پهلویم زد و لنگ‌لنگان، با لبخندی شیطانی و نگاه خندانی که دزدید، به سمت خط پایان رفت.
ناامیدی و ترس از شکست ذهنم را مسموم می‌کرد و خشمی سوزان همچون آتشفشانی در درونم می‌جوشید.
از دور صدای کاپیتان را می‌شنیدم که تند و پرخشم فریاد می‌کشید تا گرانِر و بقیه را تشویق کند:
- زود باشید به‌دردنخورها! تن لشتون رو تکون بدین! تا وقتی کسی از خط پایان عبور نکنه، آزمون تموم نشده و شکست‌خورده تلقی میشه!
خشم و ناباوری صورتم را می‌سوزاند. نه تنها به تلاش گرانِر برای آسیب زدن به من توجهی نکرد، بلکه حتی او و بقیه را به ادامه‌ی راه تشویق کرد! چه‌طور می‌توانست این‌قدر سنگدل و بی‌رحم باشد؟! هرچند از آدم دیوانه و خشنی مثل او چیزی جز این انتظار نمی‌رفت، اما دست‌کم توقع داشتم به قول‌هایش پایبند باشد. او حتی از صادقانه سخن گفتن هم چیزی نیاموخته بود.
خوب به خاطر دارم که پیش از شروع آزمون، گفته بود خط پایان درست بعد از همین تپه‌هاست؛ اما اکنون شرط موفقیت را عبور از خط پایانی می‌دانست که با پرچم زردرنگ مقابلم مشخص شده بود.
می‌خواستم بی‌خیال ادامه‌ی مسیر شوم، اما ارزشش را نداشت که از روی لج‌بازی و نفرت از کاپیتان، تمام سختی‌هایی را که پشت سر گذاشته بودم بی‌نتیجه کنم.
من که این همه رنج کشیده بودم، چه ایرادی داشت درد پاها، شکم و سینه‌ام را برای تنها چند قدمِ باقی‌مانده نادیده بگیرم؟
سریع از جا برخاستم. به محض این کار، درد چهره‌ام را در هم کشید و فریاد بلندی از سر خشم و رنج از دهانم بیرون زد. با تلاش زیاد صدایم را خفه کردم و لبانم را محکم روی هم فشار دادم تا ناله‌ای از گلویم بیرون نرود. سپس، به هر زحمت و بدبختی که بود، روی پاهایم ایستادم و لنگ‌لنگان با تحمل سوزش پهلویم مسیر مقابلم را ادامه دادم.
تمام نیروی باقی‌مانده‌ام را در پاهایم جمع کردم و با قدم‌هایی نامنظم، که نفرت و دردم را شعله‌ورتر می‌کرد، به جلو رفتم.
درست در چند قدمی گرانِر، با آخرین زورزدن‌هایم کمی از او جلو زدم و همراه چند سرباز خسته‌ی دیگر، خودم را از خط پایان عبور دادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
به محض عبورم از خط پایان و سپس زمین خوردنم، ناله‌کنان و با زحمت زیاد بدنم را به سمتی چرخاندم و به آسمانِ آبی خیره شدم؛ جایی که ابرهای تیره در اطراف جولان می‌دادند.
سینه، شکم و پاهایم می‌سوختند و به سختی نفس می‌کشیدم.
اضطرابم کم‌کم محو میشد و خوشحالیِ موفقیت در آزمون، تپش قلبم را که محکم به سینه‌ام می‌کوبید بیشتر و بیشتر می‌کرد.
خواستم نیم‌خیز شوم، اما خستگی شدید بدنم مانع میشد. مدتی کوتاه همان‌طور بی‌حرکت ماندم تا نفس‌هایم آرام‌تر شود، سپس به هر زحمتی که بود خودم را نیم‌خیز کردم و روی چهار دست و پا تلاش کردم از کفِ زمین فاصله بگیرم.
هم‌زمان با نفس کشیدنم، سایه‌ی کاپیتان و دستیارش بالای سرم قرار گرفت. وقتی به آن‌ها چشم دوختم، صدای تشویق‌آمیز، اما خشن و جدیِ کاپیتان را شنیدم که خطاب به من گفت:
- آفرین ستوان! تبریک میگم. ظاهراً تونستی قِسر از دستم در بری. شانس هم آوردی، وگرنه با اتفاقات دردناکی روبه‌رو می‌شدی! درست میگم؟
شگفتی در چشمانم برق میزد. درست شنیده بودم؟ او مرا «ستوان» صدا زده بود؟ اولین بار بود که به جای فحش و ناسزا، با درجه‌ام خطابم می‌کرد.
نفس‌زنان و بریده‌بریده پاسخ دادم:
- بل... بله... بله کاپیتان... درست می‌گید... .
کاپیتان ادامه داد:
- پس بهت میگم موفق باشی! البته نه این‌جا... بلکه توی مأموریت مهمت!
نفسی بیرون داد و افزود:
- هرچند توی زنده موندنت شک دارم!
سخنش موجی از نگرانی را در دلم طوفانی کرد. منظورش چه بود؟ خواستم چیزی بگویم، اما او سریع سر و بدنش را چرخاند و با نگاهی گذرا به من و بقیه‌ی سربازانی که با حال خراب روی زمین نفس‌زنان افتاده بودند، گفت:
- موفقیت‌تون رو در این آزمون مهم تبریک میگم. تا چند روز آینده برای انجام مأموریت مهمی که براش انتخاب شدید اعزام می‌شید. دیگه ریخت نحستون رو نمی‌بینم، بنابراین بهتون میگم: خداحافظ و موفق باشید!
نگاهم به راگرا و رئیسش، گرانِر افتاد. در چهره‌شان چیزی جز نفرت نبود. بر خلاف ما که خوشحالی در صورت‌هایمان موج میزد، خشم و کینه‌ای عمیق سراسر وجودشان را تسخیر کرده بود.
انگار هیچ‌گاه تنفرشان از من کم نمی‌شد. نمی‌دانستم چه دشمنی شخصی با من داشتند، اما رفتار تهاجمی گرانِر در حین آزمون به من فهمانده بود که همیشه باید فاصله‌ام را با هر دویشان حفظ کنم.
چهره‌ی راگرا خشمگین‌تر از همیشه به نظر می‌رسید؛ چند بار دیدم با تندی به گرانِر نگاه می‌کند و سریع نگاه تلخ و اخم‌آلودش را می‌دزدد. انگار به خاطر ماجرای راب، به‌شدت از دست رئیسش عصبانی بود.
به زحمت از جا بلند شدم، تلوخوران قدمی برداشتم و نگاهم را از آن دو دزدیدم. چشمم به منظره‌ی دوردست افتاد؛ کوه‌های بلند، استوار و خاموش در افق خودنمایی می‌کردند. در درونم هم‌زمان مضطرب، خوشحال و هیجان‌زده بودم.
نمی‌دانستم بعد از این آزمون و در آن مأموریت مهم چه چیزی انتظارم را می‌کشد، اما دست‌کم می‌دانستم دیگر خبری از تنبیه‌های وحشتناک کاپیتان و دستیار وحشی‌اش، سرجوخه، نخواهد بود.
ناگهان صدای تند و جدی سرجوخه توجهم را جلب کرد:
- به صف شید!
سریع بدنم را چرخاندم و خودم را پشت سر آن زن و یکی از سربازان خسته رساندم که با زور روی پاهایش ایستاده بود. خبر‌دار، مثل گرانِر، زن و دیگران سر جایم ایستادم و منتظر فرمان بعدی شدم.
***
(یک ماه بعد)
صدای چرخش مداوم بالگردها در آسمان و حرکت تانک‌های شش یا چهارچرخ زرهی در اطرافم پیوسته شنیده میشد.
به هر سمتی نگاه می‌کردم، تعدادی بالگرد با آرایشی منظم روی زمین فرود آمده بودند. نزدیک اسکله، قایق‌های تهاجمی تندرو، کشتی‌ها، ناوها و ناوشکن‌های کوچک و بزرگ پهلو گرفته بودند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
جت‌های جنگی با ویراژها و غرش‌های عظیم در آسمان جولان می‌دادند و از بالای سرم به سمت محل نامشخصی می‌رفتند.
تعداد زیادی از سربازان در دسته‌های صد یا دویست‌نفری به صف شده بودند و با نظمی خاص به طرف بالگردها یا ناوهای جنگی حرکت می‌کردند.
هنوز چیز زیادی از مأموریتی که باید انجام می‌دادیم نمی‌دانستم و حق نداشتم در موردش سؤال یا کنجکاوی کنم؛ تنها ناچار بودم دستورات را اجرا کنم. فقط از دیگران شنیده بودم که مأموریت‌مان در یک جزیره‌ی استراتژیک و فوق‌حساس انجام می‌شود و نه چیز دیگر.
زمانی که در پادگان سروان خدمت می‌کردم، از بعضی‌ها شنیده بودم که می‌گفتند در جزیره‌ی خاصی که از چشم مردم پنهان است، اتفاقات عجیبی مثل آزمایش‌های اتمی یا ساخت ابر‌انسان‌های نظامی رخ می‌دهد و دلیل انجام این مأموریت‌های فوق‌سری به نوعی با آن جزیره مرتبط است. چندان به حرف‌هایشان توجه نمی‌کردم، اما اکنون که باید وارد یک جزیره ناشناخته شوم، مدام آن شایعات در ذهنم مرور میشد و نگرانی‌ام را بیشتر می‌کرد.
آیا ممکن بود جزیره‌ای که باید در آن مأموریت فوق‌سری را انجام می‌دادم همان جزیره‌ای باشد که بارها چنین شایعاتی درباره‌اش شنیده بودم؟!
افکارم را کنار زدم. با انتظار زیادی نزدیک گرانِر و پشت سر زنی که نامش را نمی‌دانستم؛ همان که در آزمون با حرف‌هایش تشویقم کرده بود، خبر‌دار و اسلحه به دست ایستادم و منتظر دستور مافوق‌مان شدم.
بالگرد ما مخصوص و از بقیه‌ی بالگردها جدا بود. هرچند همگی به سمت محل خاصی که شبیه جزیره به نظر می‌رسید اعزام می‌شدیم، اما به محض ورودمان به جزیره و عبور از اولین خط دفاعی دشمن، راه من و همرزمانم از دیگر نیروها جدا میشد تا با اجرای دستورات لازم از طرف مرکز فرماندهی که به‌طور ویژه هدایت ما را بر عهده داشت مأموریت مهم‌مان را آغاز کنیم.
دلشوره دلم را خالی می‌کرد، انگار نسبت به این مأموریت حس بدی داشتم و احساس می‌کردم اتفاق ناخوشایندی انتظارم را می‌کشد. حرف‌های جریکو هم دل‌آشوبم را بیشتر می‌کرد. اگر تمام این‌ها نقشه‌ای برای کشتن یا به قتل رساندن من و بقیه بود، آن‌گاه باید چه می‌کردم؟
***
با قرار گرفتن تجهیزات سنگین و نیمه‌سنگین در داخل ناوها و کشتی‌های رزمی و سپس شروع حرکتشان، همراه بقیه‌ی سربازانِ اسلحه‌به‌دست، دوان‌دوان به سمت بالگرد شینوک مشکی‌رنگی رفتم که چرخش پره‌های بلندش باد و گرد و خاک را به صورتم و اطرافم می‌پاشید. سریع طبق دستور مافوقمان سوار شدم.
به محض سوار شدن ما و بسته شدن درِ ورودی، بالگردی که در آن بودیم همراه بقیه با سرعت زیاد از زمین بلند شد و مستقیم به سمت مکانی که به جزیره شباهت داشت حرکت کرد.
در حالی که روی صندلی نشسته بودم، دستی به چشمانم کشیدم و مضطربانه پای چپم را با ریتمی خاص پشت سر هم روی کف بالگرد بالا و پایین می‌کردم.
نمی‌دانستم چه چیزی در آن جزیره انتظارم را می‌کشید، اما امیدوار بودم هرچه هست از آن جان سالم به در ببرم؛ هرچند در ذهنم برعکسش را تصور می‌کردم.

ادامه دارد... .
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
سخن نویسنده: سپاس از شما خوانندگان گرامی که تا انتهای جلد اول همراه بودید و آن را مطالعه کردید. امیدوارم با وجود ضعف‌هایی که در قلمم بود از خواندن آن لذت برده باشید. شما می‌توانید دیگر آثار بنده با نام جوخه وهم، ژرفای بیم و آخرین سقوط را با سرچی ساده در اینترنت به آسانی پیدا و مطالعه کنید. بی‌صبرانه منتظر انتقادات، پیشنهادات و نظرات شما برای بهتر شدن قلمم هستم.
دیگر آثاری که قصد دارم در این انجمن قرار دهم:
۱) آوای طغیانگر
۲) دیکتاتور در بهشت
۳) سراب مرگبار
۴) راه بی‌پایان
۵) هویت تاریک
و... .
راه‌های ارتباط با بنده:
پیام رسان بله amira999@
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 15) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا