- Nov 6, 2024
- 254
- اما من نمیخوام بخوابم.
سامان شانههایش را گرفت و او را روی تخت دراز داد.
- یکم بخواب، بهت قول میدهم تا وقتی که خوابی هیچ اتفاق بدی نمیوفته.
درحالیکه آرامبخشش کمکم اثر میکرد و چشمانش روی هم میرفت گفت:
- پرهام بیدار میشه.
سامان کنار گوشش آرام زمزمه کرد:
- من حواسم بهش هست؛ تو بخواب.
سرش که نرمی بالشت را لمس کرد چشمانش بسته شد؛ اما متوجهی ملحفهای که روی تنش کشیده شد هم بود. افکار کمکم از سرش میپریدند و آرامش کاذبی تمام تنش را در بر میگرفت. نمیخواست بخوابد؛ اما نمیتوانست با مغزش که قصد خوابیدن داشت هم مقابله کند.
***
حرکت دستی میان موهایش هوشیار کرد. زیرلب غری زد و مصرانه پلک روی هم فشرد. دلش نمیخواست از آن خلسه و عالم بیخبری جدا شود؛ اما نوری که به چشمانش میتابید و دستی که موهایش را نوازش میکرد به بیدار شدن وادارش میکرد. آرام لای چشمانش را باز کرد. تاری دید باعث شد پشت هم پلک بزند. دیدش که واضح شد سرش را چرخاند و در کنارش طلعت را دید که لبهی تخت نشسته بود و لبخند بر لب نگاهش میکرد. از لبخند او و عطر سامان که در مشامش پیچیده بود با وجود گیجی و خوابآلودگیاش لبخند محوی به لبش آمد. دستانش را تکیهگاه بدنش کرد و تن خستهاش را از روی تخت بلند کرد.
- سلام، صبحبخیر.
طلعت به رویش لبخند زد.
- سلام عزیزم، صبح تو هم بخیر.
دستی به چشمان خمار از خوابش کشید و خمیازهاش را خورد.
- شما این وقت صبح توی اتاق ما چیکار میکنین؟ ترسیدین من و پرهام خواب بمونیم؟
صورتِ طلعت لحظهای مات ماند. بیتوجه به چهرهی مبهوت او نگاهی به آنطرف تخت انداخت تا پرهام را هم از خواب بیدار کند و بروند و با هم صبحانه بخورند. با دیدن جای خالیِ پرهام متعجب و ترسیده نگاه سمت طلعت انداخت و با وحشت پرسید:
- پ... پرهام کجاست؟ د... داداشم کو؟
طلعت که بیقراریاش را دید دستش را گرفت و آرام گفت:
- آروم باش دخترم؛ پرهام تو اتاق خودتون خوابه.
با گیجی دستی به موهای بهم ریختهاش کشید و زمزمه کرد:
- اتاقمون؟
تنها لحظهای کوتاه کافی بود تا همه چیز را به یاد بیاورد.
- آقای تقوی... آقای تقوی اومدن؟
طلعت سر تکان داد.
- آره دخترم؛ من هم به خاطر همین اومدم بیدارت کنم.
از تخت با عجله پایین آمد و خواست از در اتاق بیرون برود که طلعت بازویش را گرفت.
- کجا دخترم؟ بیا اول یه آبی به دست و صورتت بزن بعد برو پایین.
تندتند سر تکان داد. تنها در فکرش میگذشت که برود و از امیرعلی کمک بگیرد.
سامان شانههایش را گرفت و او را روی تخت دراز داد.
- یکم بخواب، بهت قول میدهم تا وقتی که خوابی هیچ اتفاق بدی نمیوفته.
درحالیکه آرامبخشش کمکم اثر میکرد و چشمانش روی هم میرفت گفت:
- پرهام بیدار میشه.
سامان کنار گوشش آرام زمزمه کرد:
- من حواسم بهش هست؛ تو بخواب.
سرش که نرمی بالشت را لمس کرد چشمانش بسته شد؛ اما متوجهی ملحفهای که روی تنش کشیده شد هم بود. افکار کمکم از سرش میپریدند و آرامش کاذبی تمام تنش را در بر میگرفت. نمیخواست بخوابد؛ اما نمیتوانست با مغزش که قصد خوابیدن داشت هم مقابله کند.
***
حرکت دستی میان موهایش هوشیار کرد. زیرلب غری زد و مصرانه پلک روی هم فشرد. دلش نمیخواست از آن خلسه و عالم بیخبری جدا شود؛ اما نوری که به چشمانش میتابید و دستی که موهایش را نوازش میکرد به بیدار شدن وادارش میکرد. آرام لای چشمانش را باز کرد. تاری دید باعث شد پشت هم پلک بزند. دیدش که واضح شد سرش را چرخاند و در کنارش طلعت را دید که لبهی تخت نشسته بود و لبخند بر لب نگاهش میکرد. از لبخند او و عطر سامان که در مشامش پیچیده بود با وجود گیجی و خوابآلودگیاش لبخند محوی به لبش آمد. دستانش را تکیهگاه بدنش کرد و تن خستهاش را از روی تخت بلند کرد.
- سلام، صبحبخیر.
طلعت به رویش لبخند زد.
- سلام عزیزم، صبح تو هم بخیر.
دستی به چشمان خمار از خوابش کشید و خمیازهاش را خورد.
- شما این وقت صبح توی اتاق ما چیکار میکنین؟ ترسیدین من و پرهام خواب بمونیم؟
صورتِ طلعت لحظهای مات ماند. بیتوجه به چهرهی مبهوت او نگاهی به آنطرف تخت انداخت تا پرهام را هم از خواب بیدار کند و بروند و با هم صبحانه بخورند. با دیدن جای خالیِ پرهام متعجب و ترسیده نگاه سمت طلعت انداخت و با وحشت پرسید:
- پ... پرهام کجاست؟ د... داداشم کو؟
طلعت که بیقراریاش را دید دستش را گرفت و آرام گفت:
- آروم باش دخترم؛ پرهام تو اتاق خودتون خوابه.
با گیجی دستی به موهای بهم ریختهاش کشید و زمزمه کرد:
- اتاقمون؟
تنها لحظهای کوتاه کافی بود تا همه چیز را به یاد بیاورد.
- آقای تقوی... آقای تقوی اومدن؟
طلعت سر تکان داد.
- آره دخترم؛ من هم به خاطر همین اومدم بیدارت کنم.
از تخت با عجله پایین آمد و خواست از در اتاق بیرون برود که طلعت بازویش را گرفت.
- کجا دخترم؟ بیا اول یه آبی به دست و صورتت بزن بعد برو پایین.
تندتند سر تکان داد. تنها در فکرش میگذشت که برود و از امیرعلی کمک بگیرد.
آخرین ویرایش توسط مدیر: