🌫️ صبحی خاکستری بود.
من کنار جاده ایستاده بودم، با صورتی بیحرف و دلی پر از حرف.
نه اشکی بود، نه اخمی… فقط سکوتی که توی چشمهام لانه کرده بود.
🍂 ناگهان پیرمردی با دوچرخهای قدیمی از کنارم رد شد.
نه مکث کرد، نه پرسید، فقط گفت:
«دختر، ناراحت نباش… این دنیا تورو داره.»
⏳ من خشکم زد.
از کجا فهمید؟
چرا گفت؟
چطور دید چیزی رو که حتی خودم نمیتونستم به زبون بیارم؟
🍃 اون لحظه، مثل یه نسیم آروم، افتاد وسط افکارم.
و من، بیاختیار، به فکر فرو رفتم…
شاید بعضی آدمها، با دلشون میبینن، نه با چشم.
بر اساس داستانی واقعی از خودم...