- Oct 19, 2023
- 110
سمفرها! سمفرها داشتند خودشان را آتش میزدند. فهمیده بودند هیچ دلیلی اثبات نمیکند که باید از وجودشان لذت ببرند. بعضیهایشان هم گوشهای نشسته بودند و همچنان با انگشت سبابهشان یکدیگر را لمس میکردند. دایرههای بدیعی که در برابر هستی برای قرض زاویه و مسخ شدن به یک چند ظلعی گردن کج میکردند شکستند. مثل سمفرها، برخی دایره ماندند و سایرشان چند ضلعی شدند. زوایای منفجرهشان همچون پرندهای هندسی بال آزادی باز کرده بودند و خود را اشکالی مختار خطاب میکردند. سمفرهایی که صرفاً تصمیم گرفته بودند خودشان را آتش بزنند و یا به آنچه لذت مینامند ادامه دهند. دایرههایی که یا چندضلعی شده بودند و یا همچنان بیهدف دور خودشان میچرخیدند. آنها در عین احساس قدرت از چه عجزی غفلت میکردند. دایرهای که باید به ابهام و بلاتکلیفی بدرود میگفت و فرمی معینشده و محدود را برای ادامهی وجودیتش روی کاغذ برمیگزید.
سمفرهایی که یا باید وجود میداشتند و یا باید خودسوزی میکردند. در اوج گریز از کلیشه میشکستند. در این جادههای بیسروته، با پلهای هوایی نردبانیشان، چه دو راه باشد و چه صد راه و هرچند که رهگذر بتواند راه خود را انتخاب کند، سرانجام راهزن جبر به مسافر آزادیخواهش شبیخون میزند؛ چرا که دایرهای حتی اگر چند ضلعی میشود، دیگر دایره نیست و سمفری که خودسوزی میکند دیگر وجود ندارد. هنگامی که باسیستای پوچ وجودیت را بیرون میاندازند و بازدم آسودهای بیرون میدهند، ناگهان قصاب خاکستری کوبا سراغشان میآید. با گردی تاج تزار و تزارینا زاویه دارند و اضلاع اردوگاههای کار اجباری در سیبری میرویند. بله، چنین موجوداتی خود را آزاد مینامند. ژرار گایگری که آجر آبی را از روی لجبازی با معیارهای مادام بوسوعه دور میاندازد و نارنجی را در دستان نقشه میگذارد، خود را از سایهی دگماتیسم در امان میداند و بدون آنکه خود دلیلی جز نبودن آبی برای بودن نارنجی داشته باشد. اویی که تنها نارنجی را انتخاب کرده و دیگر نمیتواند آبی باشد. سمفری که فقط مرگ را ترجیح داده و دیگر نمیتواند وجود داشته باشد. برای چه؟ برای لجبازی با اکثریتی که در گذشته بیدلیل به زندگی ادامه دادهاند؟ و روزی سمفری سر برمیآورد که به نقطهی آغاز بازگشته:
- به راستی چه دلیل قانعکنندهای برای خودسوزی داریم؟
سمفرهایی که یا باید وجود میداشتند و یا باید خودسوزی میکردند. در اوج گریز از کلیشه میشکستند. در این جادههای بیسروته، با پلهای هوایی نردبانیشان، چه دو راه باشد و چه صد راه و هرچند که رهگذر بتواند راه خود را انتخاب کند، سرانجام راهزن جبر به مسافر آزادیخواهش شبیخون میزند؛ چرا که دایرهای حتی اگر چند ضلعی میشود، دیگر دایره نیست و سمفری که خودسوزی میکند دیگر وجود ندارد. هنگامی که باسیستای پوچ وجودیت را بیرون میاندازند و بازدم آسودهای بیرون میدهند، ناگهان قصاب خاکستری کوبا سراغشان میآید. با گردی تاج تزار و تزارینا زاویه دارند و اضلاع اردوگاههای کار اجباری در سیبری میرویند. بله، چنین موجوداتی خود را آزاد مینامند. ژرار گایگری که آجر آبی را از روی لجبازی با معیارهای مادام بوسوعه دور میاندازد و نارنجی را در دستان نقشه میگذارد، خود را از سایهی دگماتیسم در امان میداند و بدون آنکه خود دلیلی جز نبودن آبی برای بودن نارنجی داشته باشد. اویی که تنها نارنجی را انتخاب کرده و دیگر نمیتواند آبی باشد. سمفری که فقط مرگ را ترجیح داده و دیگر نمیتواند وجود داشته باشد. برای چه؟ برای لجبازی با اکثریتی که در گذشته بیدلیل به زندگی ادامه دادهاند؟ و روزی سمفری سر برمیآورد که به نقطهی آغاز بازگشته:
- به راستی چه دلیل قانعکنندهای برای خودسوزی داریم؟
آخرین ویرایش توسط مدیر: