- Jan 18, 2025
- 308
احساس میکنم از دورترین نقطهها، همه دارند نگاهم میکنند؛ انگار حضورم لکهایست روی سفیدی این ازدحام منظم.
مردی که یونیفرم فرودگاه به تن دارد از کنارم رد میشود و نگاهی سرسری اما پر از تردید به چهرهام میاندازد. صورتم را از او میدزدم. به خودم میگویم: «چمدان ندارم، همراه ندارم… پس چرا اینها طوری نگاهم میکنند که انگار جن دیدهاند؟»
در آن لحظه میفهمم حتی میان این همه آدم، از مادرهایی که بچهشان را میبوسند تا عاشقانی که دست در دست هم دارند، من بیشتر از همیشه تنهایم.
صدای خندهی پسری که کنار مادرش میدود، برایم گوشخراش میشود. انگار همه دارند زندگی میکنند، جز من.
درست همان لحظه، مثل پتکی بر سرم، آخرین جملهی آدونیس در ذهنم زنده میشود:
«بوی متعفنت کل شهرمو گرفته!»
نفسم بند میآید. صورتم یخ میزند. به چشمان غریبهای که با انزجار نگاهم میکند خیره میشوم و در ذهنم صدا با نگاه یکی میشود. نفرت آدونیس دیگر فقط در گذشته نیست، او در نگاه هر رهگذر زنده است؛ در چهرهی مردی که با تمسخر نگاهم میکند، در لبهای زنی که بیآنکه چیزی بگوید عقب میکشد.
قدم بعدی را که برمیدارم، پاهایم شل میشوند و تعادلم را از دست میدهم. زانوانم میلرزند. برای لحظهای خیال میکنم روی زمین سقوط میکنم، درست وسط این همه آدم. اما دستم را به دیوار میگیرم، سرم را پایین میاندازم تا صورت خیسشدهام را نبینند.
به زحمت خودم را تا یک نیمکت سرد فلزی در گوشهی سالن میکشانم. پاهایم دیگر تحمل ایستادن ندارند. مینشینم و کمرم را به تکیهی یخزدهاش میچسبانم. صدای بلندگو که پروازها را اعلام میکند در گوشم نمینشیند، همه چیز مثل وزوزی دور و محو است.
به گذرنامهام نگاه میکنم. انگشت شستم لرزان روی درز جلد کشیده میشود. آن را آرام باز میکنم و چشمم به عکس میافتد. عکسی که از من گرفتهاند، اما من را نمیشناسم. شال سبز نرمی به سر دارم، لبخندی ملیح روی لبهایم نشسته و در چشمهایم، هیچ چیز از امروز نیست؛ زنی که در عکس است آرام و مهربان به نظر میرسد.
زیر لب میگویم:
- من کِی این عکسو گرفتم؟
و برگههای گذرنامه را ورق میزنم؛ تاریخ صدور، مُهرها، همه برایم بیگانهاند. با هر صفحه دلم بیشتر فرومیریزد. هیچ خاطرهای ندارم. هیچ تصویری از رفتن به ادارهی گذرنامه، گرفتن عکس، یا پر کردن فرمها در ذهنم نیست.
چشمانم تار میشوند. انگشتانم میلرزند. تنها یک نام، در ذهنم برق میزند؛ مثل صدایی که از ته چاه میآید:
عرفان.
لبخند ملیح زن داخل عکس، حالا مثل دندانهای یک نقاب مسخره به من زل زده است. انگار او همه چیز را میداند و من هیچ. زیر لب میگویم:
- کار تو بوده… اینم کار تو بوده، عرفان… .
نگاه آخر را به عکس میاندازم. دلم میخواهد آن تصویر را پاره کنم اما نمیتوانم؛ حتی قدرت بستن جلد را هم ندارم. فقط گذرنامه را در دست میفشارم. مثل سندی از زندگیای که به اجبار برایم ساختهاند.
ذهنم پر از سایههای گذشته است؛ تمام لحظههایی که عرفان با دستهایش کنترلم کرده، هر هیپنوتیزم، هر دروغ، هر تصمیمی که برایم گرفته، یک به یک جلوی چشمانم رژه میروند. قلبم سنگین میشود و نفسم بالا نمیآید. زیر لب زمزمه میکنم:
- آره... حتماً میرم.
اما از یک طرف… چیزی درونم نمیگذارد باور کنم عرفان مرا اینگونه، بیرحم و سرد، رها کرده باشد. حس میکنم هنوز هم، از جایی دور، در تاریکی گوشهای پنهان شده و مرا نگاه میکند؛ نگاه میکند و به این زوال، به این فروپاشیِ آرام من میخندد. انگار این تمام بازی و بوده است؛ بازیای که با دقت چیده، تا به من نشان بدهد که بدون او، هیچم، پوچم و تمام نخهای زندگیام به وجود او بسته است.
این را گفتنش از من بعید است، از زنی که همیشه سعی میکرد خودش را قوی، مستقل و بینیاز نشان دهد. اما اگر بخواهم راست بگویم… دارد درست فکر میکند. تا همین لحظه، هرگز نفهمیده بودم که چقدر زندگیام به او گره خورده، چقدر نفس کشیدنم، راه رفتنم، حتی همین ایستادنم در این فرودگاه بیگانه، به حضور او بند بوده است.
احساس میکنم دست نامرئیاش هنوز روی شانهام است، حتی اگر اینجا نباشد؛ هنوز رد انگشتهایش مثل سایه روی پوستم مانده، رد نگاهش در رگهایم جریان دارد و این اعترافیست که بیشتر از هر اتهامی روحم را میسوزاند.
مردی که یونیفرم فرودگاه به تن دارد از کنارم رد میشود و نگاهی سرسری اما پر از تردید به چهرهام میاندازد. صورتم را از او میدزدم. به خودم میگویم: «چمدان ندارم، همراه ندارم… پس چرا اینها طوری نگاهم میکنند که انگار جن دیدهاند؟»
در آن لحظه میفهمم حتی میان این همه آدم، از مادرهایی که بچهشان را میبوسند تا عاشقانی که دست در دست هم دارند، من بیشتر از همیشه تنهایم.
صدای خندهی پسری که کنار مادرش میدود، برایم گوشخراش میشود. انگار همه دارند زندگی میکنند، جز من.
درست همان لحظه، مثل پتکی بر سرم، آخرین جملهی آدونیس در ذهنم زنده میشود:
«بوی متعفنت کل شهرمو گرفته!»
نفسم بند میآید. صورتم یخ میزند. به چشمان غریبهای که با انزجار نگاهم میکند خیره میشوم و در ذهنم صدا با نگاه یکی میشود. نفرت آدونیس دیگر فقط در گذشته نیست، او در نگاه هر رهگذر زنده است؛ در چهرهی مردی که با تمسخر نگاهم میکند، در لبهای زنی که بیآنکه چیزی بگوید عقب میکشد.
قدم بعدی را که برمیدارم، پاهایم شل میشوند و تعادلم را از دست میدهم. زانوانم میلرزند. برای لحظهای خیال میکنم روی زمین سقوط میکنم، درست وسط این همه آدم. اما دستم را به دیوار میگیرم، سرم را پایین میاندازم تا صورت خیسشدهام را نبینند.
به زحمت خودم را تا یک نیمکت سرد فلزی در گوشهی سالن میکشانم. پاهایم دیگر تحمل ایستادن ندارند. مینشینم و کمرم را به تکیهی یخزدهاش میچسبانم. صدای بلندگو که پروازها را اعلام میکند در گوشم نمینشیند، همه چیز مثل وزوزی دور و محو است.
به گذرنامهام نگاه میکنم. انگشت شستم لرزان روی درز جلد کشیده میشود. آن را آرام باز میکنم و چشمم به عکس میافتد. عکسی که از من گرفتهاند، اما من را نمیشناسم. شال سبز نرمی به سر دارم، لبخندی ملیح روی لبهایم نشسته و در چشمهایم، هیچ چیز از امروز نیست؛ زنی که در عکس است آرام و مهربان به نظر میرسد.
زیر لب میگویم:
- من کِی این عکسو گرفتم؟
و برگههای گذرنامه را ورق میزنم؛ تاریخ صدور، مُهرها، همه برایم بیگانهاند. با هر صفحه دلم بیشتر فرومیریزد. هیچ خاطرهای ندارم. هیچ تصویری از رفتن به ادارهی گذرنامه، گرفتن عکس، یا پر کردن فرمها در ذهنم نیست.
چشمانم تار میشوند. انگشتانم میلرزند. تنها یک نام، در ذهنم برق میزند؛ مثل صدایی که از ته چاه میآید:
عرفان.
لبخند ملیح زن داخل عکس، حالا مثل دندانهای یک نقاب مسخره به من زل زده است. انگار او همه چیز را میداند و من هیچ. زیر لب میگویم:
- کار تو بوده… اینم کار تو بوده، عرفان… .
نگاه آخر را به عکس میاندازم. دلم میخواهد آن تصویر را پاره کنم اما نمیتوانم؛ حتی قدرت بستن جلد را هم ندارم. فقط گذرنامه را در دست میفشارم. مثل سندی از زندگیای که به اجبار برایم ساختهاند.
ذهنم پر از سایههای گذشته است؛ تمام لحظههایی که عرفان با دستهایش کنترلم کرده، هر هیپنوتیزم، هر دروغ، هر تصمیمی که برایم گرفته، یک به یک جلوی چشمانم رژه میروند. قلبم سنگین میشود و نفسم بالا نمیآید. زیر لب زمزمه میکنم:
- آره... حتماً میرم.
اما از یک طرف… چیزی درونم نمیگذارد باور کنم عرفان مرا اینگونه، بیرحم و سرد، رها کرده باشد. حس میکنم هنوز هم، از جایی دور، در تاریکی گوشهای پنهان شده و مرا نگاه میکند؛ نگاه میکند و به این زوال، به این فروپاشیِ آرام من میخندد. انگار این تمام بازی و بوده است؛ بازیای که با دقت چیده، تا به من نشان بدهد که بدون او، هیچم، پوچم و تمام نخهای زندگیام به وجود او بسته است.
این را گفتنش از من بعید است، از زنی که همیشه سعی میکرد خودش را قوی، مستقل و بینیاز نشان دهد. اما اگر بخواهم راست بگویم… دارد درست فکر میکند. تا همین لحظه، هرگز نفهمیده بودم که چقدر زندگیام به او گره خورده، چقدر نفس کشیدنم، راه رفتنم، حتی همین ایستادنم در این فرودگاه بیگانه، به حضور او بند بوده است.
احساس میکنم دست نامرئیاش هنوز روی شانهام است، حتی اگر اینجا نباشد؛ هنوز رد انگشتهایش مثل سایه روی پوستم مانده، رد نگاهش در رگهایم جریان دارد و این اعترافیست که بیشتر از هر اتهامی روحم را میسوزاند.