رمان آواره از گرسنگان نوشته امیر‌احمد کاربر انجمن چری‌بوک

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
زمانی که سکوت و بی‌توجهی گرانر را دید، ضربه محکم‌تری به گونه‌اش زد و با لحن تمسخرآمیز و تند خطاب به او گفت:
- پرسیدم چیزی گفتی؟
گرانر، در حالی که سعی داشت خشمش را کنترل کند، با صدای لرزانی بلند پاسخ داد:
- خیر... قربان!
با تمام شدن حرفش، سرجوخه نگاهش را از او گرفت و خطاب به هر دوی ما گفت:
- به جای هشتاد‌تا، صد‌تا شنا می‌رید!
چیزی نمانده بود چشمانم از حدقه دربیاید. به یاد ندارم سروان با وجود جدیت و عصبانیتی که موقع تنبیه سربازها نشان می‌داد، این‌گونه با من یا هر شخص دیگری برخورد کرده باشد. انگار دستیار کاپیتان، از خود او دیوانه‌تر، عقده‌ای‌تر و بی‌رحم‌تر است.
ناگهان برخورد نگاهش مرا وادار کرد چشمانم را از او بدزدم و خودم را به بی‌توجهی بزنم.
مدتی سکوت کرد، سپس با قدم‌های تند به من نزدیک شد و با ضربه محکمی به نیمه‌ی چپ سینه‌ام فریاد زد:
- می‌دونی که اگه تو، این گوساله یا هر شخص دیگه‌ای توی آزمون موفق نشید چی میشه؟!
با تحمل درد و سوزش شدید شکم، دست‌ها و سینه‌ام پاسخ دادم:
- خیر... قربان!
از گلویش صدای تهدیدآمیزی بیرون داد و گفت:
- فک نکنم دلت بخواد بعد از آزمونت توی هم‌چین موقعیتی قرار بگیری! درست میگم؟!
ترس شدیدی از لای حرف‌هایش به دلم چنگ میزد و اضطرابم را بیشتر می‌کرد. بلند پاسخ دادم:
- بله قربان! درست میگید!
سرجوخه ضربه محکمی به شکمم زد و تشرزنان گفت:
- پس وقتی آزمون‌تون رو شروع کردین، حواستون باشه گندی توش نزنین وگرنه تا آزمون بعدی با من طرفین! الانم به جای صد‌تا شنا، دویست‌تا شنا می‌رید! وقتی هم تنبیه‌تون تموم شد، مثل آدم وسایل این‌جا رو بدون جر و بحث‌های بی‌ربط مرتب می‌کنین.
چندین‌بار هم من و هم گرانر را زیر لگد گرفت، سپس خطاب به هردویمان بلند فریاد زد:
- منظورم رو گرفتین یا به روش دیگه‌ای حرفم رو باید تکرار کنم، گوساله‌ها؟!
در حالی که سعی داشتیم ناراحتی و خشممان را از او پنهان کنیم، بریده‌بریده با صدای بلند پاسخ دادیم:
- بله... قربان!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
( چند روز بعد)
آفتاب داغ اعضای صورتم را درهم مچاله کرده و چشمانم را آزار می‌داد. چندین بار کلاه فلزی‌ام را که درست روی سرم قرار داشت به جلو و عقب جابه‌جا کردم تا شاید بتوانم با این کار سر و صورت آفتاب‌سوخته‌ام را از گزند نور سوزان محافظت کنم، اما تلاش‌هایم بی‌فایده بود و تنها وضعیت را بدتر و عطش گلوی تشنه‌ام را شدیدتر می‌کرد.
پس از حادثه‌ی سالن غذاخوری، طی چند روز گذشته، کاپیتان مدت زمان استراحت و حتی خوردن غذا را شاید برای تنبیه و تحت فشار گذاشتن من و گرانر یا صرفاً با هدف آزار دادن سربازهای پادگان کاهش داده بود. تنها دو تا چهار دقیقه برای استراحت، خوردن غذا و آب یا حتی رفتن به دستشویی داشتیم. جدا از پست دادن‌های مداوم، تمرین دوی صد متر، تیراندازی و سایر تمرین‌های مهم که به بهانه موفقیت در آزمون موظف به انجامشان بودیم، باید بدون توقف تکرار می‌شدند.
فشارهای کاپیتان به حدی شدید بود که من، گرانر و بسیاری از سربازان وزن زیادی از دست داده بودیم. حتی برخی از شدت فشار تمرینات بدنی دست به خودکشی زدند و عده‌ای هم، مانند من چند باری به فکر فرار از پادگان افتادند؛ اما به دلیل تدابیر امنیتی شدید، ناامیدانه از انجام این کار منصرف شدند.
نمی‌دانم این ماموریت مهم و حیاتی چه‌قدر اهمیت دارد که کاپیتان چنین فشار طاقت‌فرسایی به ما وارد می‌کند. جای تعجب است که جز من و گرانر و نوچه‌هایش که حداقل سابقه‌ای در عملیات‌ها داشتیم، افراد دیگر حتی تجربه‌ای در عملیات‌های بزرگ و خطرناک نداشتند، اما برای شرکت در این ماموریت به اصطلاح حیاتی برگزیده شده بودند.
سعی کردم حرف‌های جریکو را از ذهنم دور کنم، اما این کار تنها اضطرابم را از آینده مبهمم افزایش می‌داد؛ یعنی اگر در این آزمون موفق شوم، چه چیزی در انتظارم خواهد بود؟
نگاهم را از آسمان دزدیدم و به جاده سیاه‌رنگ خاک‌خورده‌ای دوختم که تا مسافتی طولانی ادامه داشت. راه بی‌پایان و وسیع در مقابل دیدگانم طاقت‌فرسا به نظر می‌رسید و موانع متعددی که در میانه‌ی مسیر قرار گرفته بودند، اضطرابم را از شکست در آزمون چند برابر می‌کردند.
تعدادی ستون، دیوار آجری، سیم‌خاردار، زمین خیس پر از گل و لایی و راه‌های پر پیچ و خم با فاصله و نظم خاصی در مسیر قرار داشتند. مسیر با پرچم‌های قرمز بلند مشخص شده بود و ارتفاع دیوارها و ستون‌ها سه تا چهار متر یا شاید بیشتر به نظر می‌رسید.
چهره برخی از سربازها نگران و مضطرب بود و تعدادی دیگر ظاهراً مصمم و جدی، اما درونشان دلهره‌ای عمیق غوغا می‌کرد. انگار نه تنها من و گرانر، بلکه همه‌ی سربازها از عاقبت ناکامی در آزمون آگاه بودند و هیچ‌کس دلش نمی‌خواست با خشم و عصبانیت کاپیتان یا دستیار وحشی‌اش سرجوخه، روبه‌رو شود.
به ناگاه صدای قدم‌های تند کاپیتان و دستیار خشنش باعث شد همگی بدون اتلاف وقت و با سرعت، بی‌نظمی‌مان را از بین ببریم و مقابل آن‌ها و تعدادی نگهبان اسلحه‌به‌دست که در اطراف یا روبه‌رویمان ایستاده بودند، با احترام نظامی خبردار بایستیم و سکوت کنیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
کاپیتان، در حالی که به سربازها سلام نظامی می‌داد، با چهره‌ای بر‌افروخته از پشت نقاب مشکی‌رنگش نگاه تند و تمسخرآمیزی به من و گرانر انداخت. نگاهش سرشار از خشم و نفرت بود، انگار از میان همه، بیشتر از همه نسبت به ما متنفر بود.
پس از چند لحظه، چند قدم عقب رفت، مقابل ما ایستاد و برگه‌هایی که اسامی من و سایر سربازها روی آن‌ها ثبت شده بود را در دستانش جابه‌جا کرد. نفسش را بلند و جدی بیرون داد و گفت:
- امروز روزِ مهمیه!
نگاهش را سریع روی چهره جدیِ اشتاینر قفل کرد و با لحن کنجکاوانه‌ای پرسید:
- چرا روزِ مهمیه، ستوان اشتاینر؟
اشتاینر، در حالی که خبر‌دار مقابلش ایستاده بود، با صدای بلند پاسخ داد:
- چون روزِ آزمونه قربان!
کاپیتان بلند فریاد زد:
- چه روزی؟
صدای تند و زمختش لرزه بر انداممان می‌انداخت. اشتاینر تلاش کرد نگرانی‌اش را پنهان کند و دوباره بلندتر پاسخ داد:
- روزِ آزمون، قربان!
کاپیتان دستی به دهانش کشید و با تایید حرف اشتاینر ادامه داد:
- درسته، روز آزمون؛ روزی که اگه خوش شانس باشید و اون تن لشتون رو تکون بدین، شاید از دست من قصر در برین و با رفتن از این پادگان من رو از شر حماقت‌هاتون راحت کنین!
سپس با علامت سر به مسیری که برای آزمون ایجاد شده بود اشاره کرد و خطاب به ما گفت:
- همون‌طور که همه می‌دونین، خط پایان بعد از اون تپه‌ها خواهد بود. رسیدن دیرتر از موعد مقرر یا توقف و کم آوردن وسط راه به منزله شکست تلقی میشه. بنابراین وقتی وسط راه نفس‌نفس می‌زدید و ریه‌هاتون می‌سوخت، فکر استراحت رو از سرتون بیرون کنین!
حرفش اضطرابم را بیشتر می‌کرد؛ چه‌طور انتظار دارد این مسیر طولانی را بی‌وقفه و بدون استراحت طی کنیم؟!
کاپیتان جدی و مصمم، با لحن خشن ادامه داد:
- توی این روزِ مهم مشخص میشه که شما بی‌جربزه‌ها چه‌قدر برای ماموریت فوق‌سری و حیاتی‌تون آمادگی دارین! کسایی که این آزمون رو با موفقیت پشت سر بگذارن، سرنوشت به مراتب بهتری انتظارشون رو می‌کشه، نسبت به کسایی که با شکست‌شون منو ناامید کنن!
کلمات پایانی تاکید و هشدار بالایی داشت. کاپیتان به یکی از برگه‌ها نگاه کرد و با تندی گفت:
- حواستون باشه گند نزنین وگرنه روزهای بدی رو با من و دستیارم تجربه می‌کنین! متوجه حرف‌هام شدین؟
همگی با صدای بلند پاسخ دادیم:
- بله، کاپیتان!
به محض پایان حرف‌مان، سرجوخه بلند فریاد زد:
- به صف شید!
سریع و بدون اتلاف وقت، به گروه‌های پنج یا ده نفره تقسیم شدیم و خودمان را برای شروع آزمون آماده کردیم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
به محض رسیدنم به خط آغازین، روی زانوهایم نشستم، یک پایم را عقب بردم و کف پاهایم را محکم روی زمین قرار دادم. با کمک کف هر دو دستم، همانند بقیه سربازها به زمین خاکی و داغ چنگ زدم. چند نفس عمیق کشیدم و سعی کردم اضطرابم را کنترل کنم، منتظر صدای سوت یا شلیک گلوله هوایی بودم که نشانه شروع آزمونمان بود.
نگاهم با برخورد به چهره تند و اخم‌آلود سرجوخه و یادآوری تهدیدهای بی‌رحمانه‌اش بالا رفت و جدیتم برای موفقیت در آزمون بیشتر شد. با دزدیدن نگاه‌هایم از او، تمرکز کردم روی مسیر پیش رو؛ در دلم هم امید و خوشحالی بود و هم غوغای وحشتناکی از ترس و اضطراب.
جاگر در این آزمون موفق می‌شدم، پادگان را ترک می‌کردم و به ماموریت فوق‌سری‌ام اعزام می‌شدم، اما شکست، یعنی تحمل زجر و درد تنبیه‌های بی‌پایان کاپیتان و دستیارش تا شروع آزمون بعدی، بدون کوچک‌ترین اعتراضی.
با طنین صدای شلیک گلوله هوایی، سپس ضربه‌های پی‌در‌پی کف پوتین‌های سربازانی که سمت مقابل، چپ و راست قرار داشتند، نفسم را بیرون دادم و با تمام توان شروع به دویدن کردم.
***

به محض رسیدن به دیوارهای آجری، سینه‌خیز شدم و با فشار آوردن به زانو و آرنج دستانم از زیر سیم‌خاردارهای تیز و باریکی که بخش‌هایی از آن‌ها آتش گرفته بود، عبور کردم. همزمان صدای ضجه و ناله برخی سربازها را می‌شنیدم که به خاطر برخورد سرشان با سیم‌خاردار زیر ل*ب ناسزا می‌گفتند و تلاش می‌کردند دردشان را پنهان کنند.
گاهی مجبور می‌شدم برای عبور از سیم‌خاردارها فشار بیشتری به دست‌ها و پاهایم وارد کنم و در نتیجه درد بیشتری تحمل کنم. لباس و شلوار خاکی‌رنگم به مانند پوست صورتم در هم مچاله میشد و رنجم را بیشتر می‌کرد. عبور از آخرین سیم‌خاردار، شدیداً دردناک و مانند شکنجه‌ای بی‌رحمانه بود.
به محض عبور، از زمین بلند شدم و خواستم به ستون بلند مقابل بروم؛ اما گرانر که درست پشت سرم بود، یقه لباسم را کشید و تعادلم را به هم زد. محکم زمین خوردم و سوزش دست و پاها و صورت، همراه با خنده‌های تمسخرآمیزش و ناسزایش، خشمم را فوران کرد:
- بازنده‌های مادر‌مرده همیشه از من عقب می‌افتن!
با کنترل خشم و دست و پا زدن، از زمین بلند شدم و مسیرم را ادامه دادم. به ستون مقابل رسیدم، طناب‌ها را گرفتم، با سرعت آن‌ها را گره زدم و روی میخ‌های مخصوص انتهای ستون محکم کردم. چند بار طناب را امتحان کردم تا از محکم بودنش مطمئن شوم، سپس با کمک آن، همانند گرانر و سایر سربازها خودم را از ستون بالا کشیدم.
***

نفس‌نفس‌زنان، عرق سردی که از پیشانی و گونه‌هایم سرازیر شده بود را حس می‌کردم. به ماهیچه‌های بازو، ساعد و مچ دست‌هایم فشار آوردم و با تحمل درد زیاد ماهیچه‌های ران و کف پاهایم، طناب را فشردم. بزاق دهانم را با سوزش گلویم به پایین فرو دادم و از آخرین ستون بتنی سخت بالا رفتم. به محض رسیدن به نوک قله، با کمک طناب و پرشی کوتاه، به زمین پایین پریدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
به محض تماس کف پاهایم با زمین خاکی، نفسم را روی ریتم خاصی تنظیم کردم و قدم‌های بلندی برداشتم. پشت سر گرانر و سایر سربازانی که با فاصله‌ای کوتاه اطراف و مقابلم بودند، به مسیر طولانی و پرپیچ و خم ادامه دادم؛ مسیری که به دریاچه و سپس تپه‌ها و کوه‌ها ختم میشد.
***
سینه‌ام بی‌اراده جلو و عقب می‌رفت، ریه‌هایم می‌سوخت و پاهایم از شدت درد و خستگی به ناله افتاده بودند. هر نفس کشیدن، سخت و پرزحمت بود. هر از چندگاه وسوسه می‌شدم دویدنم را متوقف و چند لحظه‌ای استراحت کنم، اما ترس از شکست در آزمون و عواقب دردناک آن، مانع از توقفم میشد.
بوته‌های خشک و خاکی در اطرافم زیر ضربه کف پوتین‌هایم و هجوم باد به عقب و اطرافم تکان می‌خوردند. در حین دویدن، برخی سربازها را می‌دیدم که تحلیل می‌رفتند، سرعتشان کم میشد و وسوسه می‌شدند از ادامه مسیر منصرف شوند. اما ترس از خشم کاپیتان و سرجوخه، آن‌ها را وادار می‌کرد تا با تقلا ادامه دهند.
***
با رسیدن به دریاچه نسبتاً باریک که مسیر بی‌انتهای سمت راست را قطع می‌کرد، خودم را به یکی از قایق‌های نجات که بیشتر شبیه قایق تهاجمی بود، رساندم و با عجله سوار شدم. هر کسی که زیر سه دقیقه و دورتر از زمان تعیین شده به قایق نرسیده بود، شکست‌خورده تلقی میشد و باید تمام مسیری که آمده بود را بدون استراحت و یک نفس، سینه‌خیز بازمی‌گشت.
تنها سه یا چهار نفر در میان راه کم آوردند، متوقف شدند یا بر اثر بی‌احتیاطی زمین خوردند و آسیب دیدند. باقی ما توانستیم سر زمان مناسب، با کمی اختلاف، خودمان را به قایق‌ها برسانیم. خستگی شدید و نفرت، چهره همه‌مان را در هم مچاله کرده بود و عرق سرد پیشانی‌هایمان را خیس می‌کرد.
سریع، همانند گرانر و بقیه، موتور قایق را روشن کردم و مسیر را ادامه دادم. تنها اجازه داشتیم نیمی از مسیر را با قایق حرکت کنیم؛ بخش طولانی‌تر را باید با شنا کردن بی‌وقفه طی می‌کردیم.
***
با رسیدن قایق به محدوده تعیین‌شده، موتور را خاموش کردم و خودم را به لبه قایق نزدیک کردم. چند نفس عمیق کشیدم و برخلاف میل باطنی، با پرشی کوتاه خودم را داخل آب انداختم. در طی تمرینات بارها این کار را انجام داده بودم و هر چند اضطراب بالایی داشتم، اما دیگر ترسی از غرق شدن نداشتم. با بی‌توجهی به این مسئله، دست و پاهایم را در آب شلپ‌شلپ می‌زدم و مسیر را ادامه دادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
تلو‌تلو‌خوران از آب فاصله گرفتم و با کمک آرنج‌هایم که از شدت درد و خستگی می‌سوختند، بدن خسته‌ام را روی زمین خاکی و سنگ‌ریزه‌های کوچک و بزرگ جلو کشیدم. به زحمت خودم را به لبه خشکی رساندم.
هر چند توانسته بودم نیمی از مسیر را با هر بدبختی طی کنم، اما هنوز راه طولانی تا خط پایان باقی مانده بود. چهار دست و پا چند قدم جلو رفتم و چندین بار، پشت سر هم، در حالی که سعی داشتم از زمین بلند شوم، تعادلم را از دست دادم و با صورت یا کتف‌هایم محکم به زمین خوردم. گرد و خاک را سرفه‌کنان از گلوی خود بیرون ریختم و تقلا‌کنان دوباره ایستادم.
بقیه سربازها هم به جز یکی دو نفر، وضعیتی تقریباً مشابه من داشتند. همه دندان‌هایشان را محکم روی هم فشار می‌دادند و نفس‌نفس‌زنان، از درون ناله می‌کردند، اما خستگی‌شان مانع از افزایش سرعت میشد. آب دریاچه لباس و شلوارمان را کاملاً خیس کرده بود و باد سرد، تن‌مان را شکنجه می‌کرد.
با بی‌توجهی به این شرایط، آرام‌آرام شروع به دویدن کردم و سعی کردم سرعتم را بیشتر کنم. در همین حین، گرانر را دیدم؛ خسته، ناتوان و نزدیک به من روی زانوهایش افتاده بود، نفس‌زنان سعی داشت با بلند شدن فاصله‌اش را با من حفظ کند. وقتی دید در حال عبور از او هستم، چشمانش را نفرتی عمیق پر کرد؛ چیزی جز کینه و عصبانیت نمی‌توانست دیده شود.
به ناگاه، تلو‌تلو‌خوران از زمین فاصله گرفت، با چند قدم نا‌هماهنگ به من نزدیک شد و پرخاش‌کنان یقه‌ام را کشید و مشت محکمی به شکمم وارد کرد. موجی از درد جانم را گرفت و با مچاله شدن عضلات صورتم، روی زانوهایم زمین خوردم. شکمم را زیر کف دست‌هایم پنهان کردم و با صورتی بر‌افروخته نگاه تندی به چهره بی‌حس و طلبکارانه‌اش انداختم.
نگاهش سرد بود و چیزی از پشیمانی در آن دیده نمی‌شد. نه تنها از این عمل ناجوانمردانه ناراحت نبود، بلکه نگاهش طلبکارانه بود؛ انگار حق دارد این‌گونه با من یا هر کس دیگری برخورد کند. همزمان، چشمم به بقیه سربازها افتاد که اصلاً توجهی به ما نداشتند و مشغول بلند شدن از زمین و ادامه مسیر بودند. حتی تعدادی را دیدم که مثل گرانر، رقیب‌هایشان را بی‌آن‌که کسی بفهمد، با مشت و لگد می‌زدند و در حین دویدن مدام با هم گلاویز می‌شدند.
کف دستم را روی زمین گذاشتم و در حین بلند شدن خواستم با تندی به گرانر اعتراض کنم، اما پیش از آن که حرفی بزنم، او بی‌توجه به نگاه سرشار از خشم و نفرتم، با نوک پوتین ضربه محکمی به دهانم زد و با این کار عصبانیتم را دوچندان کرد و دوباره دوان‌دوان مسیر را ادامه داد.
سریع درد لب‌های خونی و دندان‌های پایینی‌ام را کنار زدم و پیش از آن که از من دور شود، با چنگ زدن به شلوار و پوتین‌های خیسش، سعی کردم جلوی او را بگیرم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
به محض چنگ زدن به پاچه‌ی شلوارش، برای لحظه‌ای کوتاه تعادلش را از دست داد و با کف دستانش نیم‌خیز و روبه جلو زمین خورد. نگاه تندش روی چهره عصبی و بر‌افروخته‌ام دوخت، سپس با کف پوتینش ضربه دیگری به صورتم زد و تلو‌خوران از من فاصله گرفت.
زمین افتاده و با صدای بلند به گرانر ناسزا می‌گفتم، خون داخل دهانم را به بیرون تف کردم. بدنم را ناله‌کنان روبه آسمان چرخاندم، چند نفَس عمیق بیرون دادم و خواستم چیزی بگویم، اما از شدت سوزش ریه‌هایم، آن‌قدر توان نداشتم که صدایی از حنجره‌ام بیرون برود. سینه و شکمم در حین جلو و عقب شدن می‌سوخت و دهانم خشک شده بود. حسی به من می‌گفت بی‌خیال ادامه راه شوم و حس دیگر مرا به حرکت و تلاش وامی‌داشت.
به ناگاه، در حین نفس‌نفس زدن‌هایم، چشمم به سمت چپم رفت و سربازی را دیدم که میان بقیه که به دلیل حملات رقیبانش روی زمین افتاده و ناله می‌کرد. تقلا می‌کرد بلند شود. چند پلک زدم و با دقت بیشتر نگاهش کردم، یک زن بود. زخمی قدیمی و عمیق روی گوش و نیمی از صورتش نقش بسته بود و با وجود ضعف ظاهری، صلابت و عزم خاصی داشت.
چشمان مشکی و موی سیاهش که به حالت دم‌اسبی از پشت بسته شده بود، ثابت و محکم به مسیر خیره بود. قدش کوتاه و بدنش نسبت به بقیه کوچک و ظریف به نظر می‌رسید، اما هیچ چیز نتوانسته بود او را از تصمیمش منصرف کند. چرا با وجود ضعف و زخم‌ها هم‌چنان تلاش می‌کرد؟ شاید ترس از شکست و تنبیه کاپیتان و سرجوخه بود، اما اخم و نگاه خونینش چیز دیگری می‌گفت.
پس از مدتی، زمین‌خوردن و بلند شدن را پشت سر گذاشت و نفس عمیقی بیرون داد. نگاهی به من انداخت، سپس نگاهش را دزدید و با سرعت به مسیر ادامه داد. پیش از آن‌که کاملاً از من دور شود، در میانه راه ایستاد و با لحن نصیحت‌آمیز گفت:
- درخت‌ها بی‌ریشه می‌میرن، پس بهت میگم که موفق باشی!
دیدن او با آن بدن نسبتاً ضعیف و اراده محکمش، نفرتی درونم ایجاد کرد؛ اگر او می‌توانست ادامه دهد، پس چرا من نمی‌توانستم؟ خشم درونم فوران کرد. بی‌اراده دست و پا زدن، تلو‌تلو خوردن و زمین خوردن را ادامه دادم، اما هر بار که بلند می‌شدم، کمی قوی‌تر و مصمم‌تر بودم.
سرانجام، بعد از مدتی دست و پا زدن و فکر کردن به جمله‌اش، سرفه‌کنان خودم را به سمت مسیر چرخاندم. ناله‌ای کوتاه سر دادم، بی‌توجه به درد دهان، شکم، صورت و دست و پاها، کف زمین را چنگ زدم و تمام نیرویم را روی دست‌ها، کمر و ماهیچه‌های پاهایم انداختم. با فریاد کوتاهی از کف زمین فاصله گرفتم.
من کسی نبودم که بعد از این همه سختی و رنج تمرین‌ها و تنبیه‌های کاپیتان و دستیارش، به این راحتی تسلیم شوم. به محض فاصله گرفتن از زمین، سرفه‌های کوتاهی سر دادم، تعادلم را حفظ کردم و دوان‌دوان سرعتم را بیشتر کردم، بی‌وقفه به مسیرم ادامه دادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
از کنار یا روی چند تنه‌ی خشکیده‌ی درخت عبور کردم و پس از مدتی کوتاه خودم را با فاصله‌ای نسبتاً زیاد به پشت سر همان زنی که با سخنش مرا تشویق به ادامه مسیر کرده بود رساندم.
نفسم به سختی خارج میشد، اما با تمام توانی که برایم باقی مانده بود، تمرکزم را روی مسیر نگه داشتم. آخرین پیچ و خم‌ها را پشت سر گذاشتم و وقتی به تپه‌ها نزدیک شدم، اندک امید و خوش‌حالی‌ای که داشتم، عطشم برای ادامه مسیر را بیشتر و بیشتر می‌کرد.
بعد از این تپه‌ها، تنها مرحله باقی‌مانده، استفاده از اسلحه و شلیک دقیق به نقاط و وسایل مشخص شده بود. اگر این مرحله را موفق می‌گذراندیم، می‌توانستم با رسیدن به خط پایان از این آزمون وحشتناک خلاص شوم و خودم را از دست کاپیتان و دستیارش نجات دهم.
با هر بدبختی و خستگی، توانستم مانند آن زن با فاصله‌ای کم، گاهی بیشتر و گاهی کمتر، خودم را به نزدیکی گرانر و بقیه سربازها برسانم. هر از گاهی نگاه متعجب، تند و شگفت‌زده گرانر را می‌دیدم که ناباورانه زیر ل*ب چیزی می‌گفت و هر چند ثانیه به من نگاه می‌کرد. انگار باورش نمی‌شد که من واقعاً پشت سرش دویده‌ام و از پذیرفتن این واقعیت شدیداً خشمگین بود.
***
شمارش نفس‌هایم بالا رفته بود و بزاق دهانم به سختی پایین می‌رفت. می‌خواستم منصرف شوم، اما ارزشش را نداشت که بعد از این همه سختی، مانند برخی دیگر بی‌خیال ادامه مسیر شوم. بعد از تپه‌ها، مرحله نهایی شلیک به بطری‌ها و نقاط مشخص شده روی سنگ‌ها یا درختان بود و پس از آن، این کابوس به پایان می‌رسید.
گرانر به همراه نوچه‌هایش، راب و راگرا، به بدنه تپه چنگ زدند و سعی کردند بدنشان را از تپه بالا بکشند. وقتی من و چند نفر دیگر به نزدیکی‌اش رسیدیم، خشمش فوران کرد. زیر ل*ب ناسزا گفت و با نگاهی شیطانی که پلیدی و بی‌رحمی از آن موج میزد، وحشیانه یقه یکی از سربازانی که در چند قدمی‌اش بود و در تلاش برای بالا رفتن بود گرفت و سعی کرد او را محکم به طرف من و دیگر رقیبان هل دهد.
سربازی که مورد حمله گرانر قرار گرفته بود، فریاد زد:
- هِی! داری چه غلطی می‌کنی؟! دست بردار! مگه با تو نیستم؟! گفتم دست بردار! چرا… .
گرانر بی‌توجه، با لحنی تمسخرآمیز پاسخ داد:
- متاسفم فرانک، اما نمی‌تونم بذارم کسی ازم جلو بزنه! سعی کن خواسته‌ی دلم رو درک کنی، عزیزم!
قبل از آن‌که فرانک جمله‌اش را کامل کند، با از دست رفتن تعادل، قلت‌زنان به پایین تپه افتاد و با برخورد به دیگر سربازان، مسیرش را ادامه داد. من سریع خودم را کنار کشیدم، دست و پا زدن‌هایم تعادلم را حفظ کرد و از برخورد با سربازان سقوط کرده اجتناب کردم.
سربازی که توسط گرانر پرتاب شده بود، همراه با چند نفر دیگر از کنار من عبور کردند و با ناله، ناسزا و فریادهای بلند، پایین تپه افتادند. خشم و تنفری که نسبت به گرانر داشتم، شعله‌ور شد. نگاه کردم و دیدم سربازان در حال درد و ناله‌اند، اما وقتی دلم به حالشان سوخت، سریع نگاهم را دزدیدم و به بالای تپه خیره شدم.
باید با تمام حواس و تمرکزم، مسیر را ادامه می‌دادم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
تقلا‌کنان انگشتانم را در بدنه‌ی پر از خاک و سنگ تپه‌ی مقابل فرو کردم و با بیرون دادن نفسم، بدنم را که از درد به آه و ناله افتاده بود، بالا کشیدم. از میان سیصد نفر، تنها پنجاه یا چهل نفر باقی مانده بودیم و همین تعداد هم کم‌کم کاهش می‌یافت.
فکر می‌کردم تنها باید از تپه‌ها عبور کنم، اسلحه‌ام را بردارم، به اهداف مشخص شلیک کنم و خودم را به خط پایان برسانم، اما خلاف انتظار، در تپه سوم با اسلحه مواجه شدم و پس از رسیدن به ششمین تپه، نشانه‌ها و بطری‌هایی که باید به آن‌ها شلیک می‌کردیم مقابل چشمان خونینم ظاهر شدند.
انگار کاپیتان با وعده‌های توخالی‌اش ما را غافلگیر کرده بود. ناچار بودم علاوه بر خستگی شدید بدنم، فشار اسلحه و تمرکز برای شلیک دقیق به بطری‌ها و نشانه‌ها را هم تحمل کنم. تلاش می‌کردم هرچه می‌توانم گلوله‌هایم به هدف بخورد، اما بیشتر تیرها خطا می‌رفتند، یا با فاصله‌ای اندک به نزدیکی هدف می‌خوردند و تنها تعداد کمی به هدف می‌خوردند و صدای برخوردشان با زمین در گوشم تکرار میشد.
هم‌زمان، صدای غرش و پرواز گلوله‌های خودم و تیراندازی سایر سربازان، پشت سر هم در گوشم طنین می‌انداخت. گلوله‌ها نعره می‌کشیدند و با برخورد به زمین و سنگ‌ها گرد و غبار را در هوا پراکنده می‌کردند.
***
چیزی تا رسیدن به قله آخرین تپه باقی نمانده بود. چشمانم گاهی تار می‌دید و راه گلویم از شدت نفس‌زدن‌های مداوم بسته میشد. بزاق دهانم به سختی پایین می‌رفت. لباس و شلوار نظامی‌ام غرق در خاک و گِل خشک شده بود و کف پوتین‌هایم کمی سابیده شده بودند.
ناگهان یکی از سربازهایی که از گرانر جلو زده بود، توسط او متوقف شد و مورد حمله قرار گرفت. با از دست دادن تعادل، مانند فرانک، قلت‌زنان به سمت پایین و طرف من و سربازان پشت سرم یورش برد. با تحمل وزن اسلحه و فشار بدنی، سریع خودم را به گوشه‌ای کشیدم تا از برخورد جلوگیری کنم.
این تپه، آخرین تپه بود و عبور از آن و رسیدن به خط پایان، به معنای نفس راحت کشیدن بود.
گرانر نفس‌زنان به بالای تپه رسید. برای لحظه‌ای کوتاه خمیده و روی چهار دست و پا ایستاد و با اسلحه‌اش، به سمت زنی که بدن ضعیف، اما مقاومش داشت و درست داشت از کنارش عبور می‌کرد، حمله‌ور شد تا او را هم به سرنوشت فرانک دچار کند.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
چیزی به موفقیتش نمانده بود، اما زن برخلاف بدن ضعیفش با چالاکی و حرکتی باور نکردنی کنار کشید، حمله‌ی گرانِر را دفع کرد و سپس با فریاد و ضربات بی‌امان کف پوتین مشکی‌رنگش را به صورت او زد، او را به پایین تپه عقب راند و با در اختیار گرفتن موقعیتش، نفس‌زنان و با سرعت به مسیر ادامه داد.
چشمانم شگفت‌زده، رد زن را دنبال می‌کردند که با تلاشی ستودنی و اراده‌ای آهنین، کم‌کم به بالای تپه می‌رسید.
راگرا که شاهد این صحنه بود، تلاش کرد مانند گرانِر مانع او شود، اما با برخورد کف پوتین زن به صورت و چشم راستش از ادامه کار منصرف شد و سرجایش متوقف شد، در حالی که به سرنوشت رئیسش دچار شده و مشغول مالیدن چشم آسیب دیده‌اش بود.
راب نیز با مشاهده این حادثه و نزدیک شدن زن، از ترس درگیر شدن با او مضطرب شد. نفس‌زنان سرعت حرکت دست و پایش را بیشتر کرد تا فاصله‌اش با زن را حفظ کند، اما تعادلش به هم خورد و با دست و پا زدن روی سنگ‌ریزه‌ها و زمین خاکی تپه، آرام و سپس با سرعت به پایین سقوط کرد. خوشبختانه پیش از آن که به سمت ما بیفتد، شاخه‌ای خشکیده از درختچه‌ی کوچکی که از لای تکه‌سنگی بیرون زده بود را گرفت و درست در چند قدمی گرانِر متوقف شد.
راب تلاش کرد خودش را بالا بکشد، اما وقتی فهمید این کار بی‌فایده است، با لحن ملتمسانه و پر از اعتماد خطاب به رئیسش گفت:
- رئ...یس... رئیس، اگه میشه… اگه میشه بهم کمک کنید بیام بالا تا… .
گرانِر بی‌توجه به او خشمگینانه نگاه کرد و هم‌زمان چهره‌ی درهم رفته، خسته اما مصمم و جدی مرا رصد نمود، اخم‌هایش را در هم کشید و لبخند موذیانه‌ای زد.
او دست چپش را به قصد کمک به سمت راب دراز کرد، اما وقتی راب دستش را گرفت و تقلا‌کنان درخواست کمک کرد، با صدایی تمسخرآمیز گفت:
- شرمنده راب… می‌دونی که تو دنیا دو نفر نمی‌تونن خدا باشن، پس ناچارم از تو بخوام که خودت رو فدای من کنی تا من به خاطر این کار ازت تشکر کنم! بنابرین میگم خدا نگهدارت باشه!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 15) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا