- Dec 8, 2023
- 715
زمانی که سکوت و بیتوجهی گرانر را دید، ضربه محکمتری به گونهاش زد و با لحن تمسخرآمیز و تند خطاب به او گفت:
- پرسیدم چیزی گفتی؟
گرانر، در حالی که سعی داشت خشمش را کنترل کند، با صدای لرزانی بلند پاسخ داد:
- خیر... قربان!
با تمام شدن حرفش، سرجوخه نگاهش را از او گرفت و خطاب به هر دوی ما گفت:
- به جای هشتادتا، صدتا شنا میرید!
چیزی نمانده بود چشمانم از حدقه دربیاید. به یاد ندارم سروان با وجود جدیت و عصبانیتی که موقع تنبیه سربازها نشان میداد، اینگونه با من یا هر شخص دیگری برخورد کرده باشد. انگار دستیار کاپیتان، از خود او دیوانهتر، عقدهایتر و بیرحمتر است.
ناگهان برخورد نگاهش مرا وادار کرد چشمانم را از او بدزدم و خودم را به بیتوجهی بزنم.
مدتی سکوت کرد، سپس با قدمهای تند به من نزدیک شد و با ضربه محکمی به نیمهی چپ سینهام فریاد زد:
- میدونی که اگه تو، این گوساله یا هر شخص دیگهای توی آزمون موفق نشید چی میشه؟!
با تحمل درد و سوزش شدید شکم، دستها و سینهام پاسخ دادم:
- خیر... قربان!
از گلویش صدای تهدیدآمیزی بیرون داد و گفت:
- فک نکنم دلت بخواد بعد از آزمونت توی همچین موقعیتی قرار بگیری! درست میگم؟!
ترس شدیدی از لای حرفهایش به دلم چنگ میزد و اضطرابم را بیشتر میکرد. بلند پاسخ دادم:
- بله قربان! درست میگید!
سرجوخه ضربه محکمی به شکمم زد و تشرزنان گفت:
- پس وقتی آزمونتون رو شروع کردین، حواستون باشه گندی توش نزنین وگرنه تا آزمون بعدی با من طرفین! الانم به جای صدتا شنا، دویستتا شنا میرید! وقتی هم تنبیهتون تموم شد، مثل آدم وسایل اینجا رو بدون جر و بحثهای بیربط مرتب میکنین.
چندینبار هم من و هم گرانر را زیر لگد گرفت، سپس خطاب به هردویمان بلند فریاد زد:
- منظورم رو گرفتین یا به روش دیگهای حرفم رو باید تکرار کنم، گوسالهها؟!
در حالی که سعی داشتیم ناراحتی و خشممان را از او پنهان کنیم، بریدهبریده با صدای بلند پاسخ دادیم:
- بله... قربان!
- پرسیدم چیزی گفتی؟
گرانر، در حالی که سعی داشت خشمش را کنترل کند، با صدای لرزانی بلند پاسخ داد:
- خیر... قربان!
با تمام شدن حرفش، سرجوخه نگاهش را از او گرفت و خطاب به هر دوی ما گفت:
- به جای هشتادتا، صدتا شنا میرید!
چیزی نمانده بود چشمانم از حدقه دربیاید. به یاد ندارم سروان با وجود جدیت و عصبانیتی که موقع تنبیه سربازها نشان میداد، اینگونه با من یا هر شخص دیگری برخورد کرده باشد. انگار دستیار کاپیتان، از خود او دیوانهتر، عقدهایتر و بیرحمتر است.
ناگهان برخورد نگاهش مرا وادار کرد چشمانم را از او بدزدم و خودم را به بیتوجهی بزنم.
مدتی سکوت کرد، سپس با قدمهای تند به من نزدیک شد و با ضربه محکمی به نیمهی چپ سینهام فریاد زد:
- میدونی که اگه تو، این گوساله یا هر شخص دیگهای توی آزمون موفق نشید چی میشه؟!
با تحمل درد و سوزش شدید شکم، دستها و سینهام پاسخ دادم:
- خیر... قربان!
از گلویش صدای تهدیدآمیزی بیرون داد و گفت:
- فک نکنم دلت بخواد بعد از آزمونت توی همچین موقعیتی قرار بگیری! درست میگم؟!
ترس شدیدی از لای حرفهایش به دلم چنگ میزد و اضطرابم را بیشتر میکرد. بلند پاسخ دادم:
- بله قربان! درست میگید!
سرجوخه ضربه محکمی به شکمم زد و تشرزنان گفت:
- پس وقتی آزمونتون رو شروع کردین، حواستون باشه گندی توش نزنین وگرنه تا آزمون بعدی با من طرفین! الانم به جای صدتا شنا، دویستتا شنا میرید! وقتی هم تنبیهتون تموم شد، مثل آدم وسایل اینجا رو بدون جر و بحثهای بیربط مرتب میکنین.
چندینبار هم من و هم گرانر را زیر لگد گرفت، سپس خطاب به هردویمان بلند فریاد زد:
- منظورم رو گرفتین یا به روش دیگهای حرفم رو باید تکرار کنم، گوسالهها؟!
در حالی که سعی داشتیم ناراحتی و خشممان را از او پنهان کنیم، بریدهبریده با صدای بلند پاسخ دادیم:
- بله... قربان!
آخرین ویرایش توسط مدیر: