- Jan 18, 2025
- 308
به سختی و با تکیه بر دیوار، بدنم را به زور از کنار تخت میکشم. دیوارههای اتاق زیر انگشتانم مثل ستونهایی سرد میماسند. هر قدمی که برمیدارم، پارکت زیر پایم پلکانی از لکههای تیره را نشان میدهد. صدای افتادن قطرهها روی چوب، مثل تیکتاک ساعتی نامرئی، لحظهها را کش میدهد و هر لحظه وحشت را بزرگتر میکند.
دستهایم را به سختی از دیوار جدا میکنم و با نوک انگشتانم چارچوب در را میگیرم. زانوهایم میلرزند اما حرکت میکنم. هر قدم را با زور و احتیاط برمیدارم و هر بار که نگاه میکنم، رد خون پشت سرم بلندتر و روشنتر میشود.
اول به سمت اتاق عرفان میروم چون نزدیکتر است. دست لرزانم را روی دستگیره میگذارم و در را باز میکنم.
اتاقش خالی است. تخت مرتب، یک پیراهن تا خورده روی صندلی، کیف کار روی زمین و هیچکس در اتاق نیست. پنجره نیمهباز است و پردهها آرام در نسیم شب میجنبند، اما هیچ حرکتی از حضور زندهای در این فضا احساس نمیشود. عطرِ تلخِ چوب و یک تهمزه وانیل که در هواست، اما خودش نیست.
ردِ خون تا همانجا ادامه دارد، اما در اتاق او هیچ لکهای تازه نیست. انگار او از خانه خارج شده، اما نه از راهی که من خون در آن کشیدهام.
قلبم بیاختیار میلرزد و دلم میخواهد فریاد بزنم، اما صدا مثل چیزی گلویم را میفشارد. با اینحال، قدمهایم را بیصدا و لنگلنگان ادامه میدهم. نفسم مثل کسی که از عمق چاهی بیرون میآید، تند و بریده است.
درب اتاق آدونیس ته راهروست؛ دستگیره را با ناخنهای یخزدهام میچرخانم و در را باز میکنم.
اتاقش خالیست. تخت نیمهمرتب، رو انداز تا خورده، ریموت و یک لیوان پلاستیکی روی میز کنار تخت. کفشهایش روبهروی کمد کنار هم رها شدهاند، اما او نیست. پنجره کمی باز است و باد کمرمق پرده را تکان میدهد؛ هوای سردِ بیرون وارد اتاق شده و لبههای پرده را مثل انگشتان سردی تکان میدهد.
قلبم یک فشار دیگر به قفسهسینهام میزند. در همان لحظه صدای قطرهها از راهرو واضحتر میشود. نگاهام به کفِ اتاق میافتد: از چارچوب در تا انتهای راهرو، ردِ خون هنوز ادامه دارد. من ایستادهام در اتاق خالی او و وحشت مثل خنجری تازه در سینهام فرو میرود، حالا دیگر نه تنها عرفان نیست، نه تنها آدونیس نیست، بلکه رد خونی که پشت سرم گذاشتهام همهچیز را به سوی در خروجی و دنیای بیرون صدا میزند.
پاهایم یخ میزنند وقتی به شیشههای راهپله میرسم؛ نوک انگشتانم را به نرده میفشارم و زل میزنم به فضای سیاه پایین. ارتفاع مثل یک گودال تهی، چشمهایم را میبلعد. سرم دارد مثل چیزی توهمزده وزوز میکند. چطور باید بروم پایین؟ چطور باید این راه را از میان سایهها و قطرههای خون رد کنم؟
دستهایم را به سختی از دیوار جدا میکنم و با نوک انگشتانم چارچوب در را میگیرم. زانوهایم میلرزند اما حرکت میکنم. هر قدم را با زور و احتیاط برمیدارم و هر بار که نگاه میکنم، رد خون پشت سرم بلندتر و روشنتر میشود.
اول به سمت اتاق عرفان میروم چون نزدیکتر است. دست لرزانم را روی دستگیره میگذارم و در را باز میکنم.
اتاقش خالی است. تخت مرتب، یک پیراهن تا خورده روی صندلی، کیف کار روی زمین و هیچکس در اتاق نیست. پنجره نیمهباز است و پردهها آرام در نسیم شب میجنبند، اما هیچ حرکتی از حضور زندهای در این فضا احساس نمیشود. عطرِ تلخِ چوب و یک تهمزه وانیل که در هواست، اما خودش نیست.
ردِ خون تا همانجا ادامه دارد، اما در اتاق او هیچ لکهای تازه نیست. انگار او از خانه خارج شده، اما نه از راهی که من خون در آن کشیدهام.
قلبم بیاختیار میلرزد و دلم میخواهد فریاد بزنم، اما صدا مثل چیزی گلویم را میفشارد. با اینحال، قدمهایم را بیصدا و لنگلنگان ادامه میدهم. نفسم مثل کسی که از عمق چاهی بیرون میآید، تند و بریده است.
درب اتاق آدونیس ته راهروست؛ دستگیره را با ناخنهای یخزدهام میچرخانم و در را باز میکنم.
اتاقش خالیست. تخت نیمهمرتب، رو انداز تا خورده، ریموت و یک لیوان پلاستیکی روی میز کنار تخت. کفشهایش روبهروی کمد کنار هم رها شدهاند، اما او نیست. پنجره کمی باز است و باد کمرمق پرده را تکان میدهد؛ هوای سردِ بیرون وارد اتاق شده و لبههای پرده را مثل انگشتان سردی تکان میدهد.
قلبم یک فشار دیگر به قفسهسینهام میزند. در همان لحظه صدای قطرهها از راهرو واضحتر میشود. نگاهام به کفِ اتاق میافتد: از چارچوب در تا انتهای راهرو، ردِ خون هنوز ادامه دارد. من ایستادهام در اتاق خالی او و وحشت مثل خنجری تازه در سینهام فرو میرود، حالا دیگر نه تنها عرفان نیست، نه تنها آدونیس نیست، بلکه رد خونی که پشت سرم گذاشتهام همهچیز را به سوی در خروجی و دنیای بیرون صدا میزند.
پاهایم یخ میزنند وقتی به شیشههای راهپله میرسم؛ نوک انگشتانم را به نرده میفشارم و زل میزنم به فضای سیاه پایین. ارتفاع مثل یک گودال تهی، چشمهایم را میبلعد. سرم دارد مثل چیزی توهمزده وزوز میکند. چطور باید بروم پایین؟ چطور باید این راه را از میان سایهها و قطرههای خون رد کنم؟