رمان گورستان پیوندها (جلد دوم دلیما) | نگین حلاف

  • نویسنده موضوع Gemma
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
به سختی و با تکیه بر دیوار، بدنم را به زور از کنار تخت می‌کشم. دیواره‌های اتاق زیر انگشتانم مثل ستون‌هایی سرد می‌ماسند. هر قدمی که برمی‌دارم، پارکت زیر پایم پلکانی از لکه‌های تیره را نشان می‌دهد. صدای افتادن قطره‌ها روی چوب، مثل تیک‌تاک ساعتی نامرئی، لحظه‌ها را کش می‌دهد و هر لحظه وحشت را بزرگ‌تر می‌کند.
دست‌هایم را به سختی از دیوار جدا می‌کنم و با نوک انگشتانم چارچوب در را می‌گیرم. زانوهایم می‌لرزند اما حرکت می‌کنم. هر قدم را با زور و احتیاط برمی‌دارم و هر بار که نگاه می‌کنم، رد خون پشت سرم بلندتر و روشن‌تر می‌شود.
اول به سمت اتاق عرفان می‌روم چون نزدیک‌تر است. دست لرزانم را روی دستگیره می‌گذارم و در را باز می‌کنم.
اتاقش خالی است. تخت مرتب، یک پیراهن تا خورده روی صندلی، کیف کار روی زمین و هیچ‌کس در اتاق نیست. پنجره نیمه‌باز است و پرده‌ها آرام در نسیم شب می‌جنبند، اما هیچ حرکتی از حضور زنده‌ای در این فضا احساس نمی‌شود. عطرِ تلخِ چوب و یک ته‌مزه وانیل که در هواست، اما خودش نیست.
ردِ خون تا همان‌جا ادامه دارد، اما در اتاق او هیچ لکه‌ای تازه نیست. انگار او از خانه خارج شده، اما نه از راهی که من خون در آن کشیده‌ام.
قلبم بی‌اختیار می‌لرزد و دلم می‌خواهد فریاد بزنم، اما صدا مثل چیزی گلویم را می‌فشارد. با این‌حال، قدم‌هایم را بی‌صدا و لنگ‌لنگان ادامه می‌دهم. نفسم مثل کسی که از عمق چاهی بیرون می‌آید، تند و بریده است.
درب اتاق آدونیس ته راهروست؛ دستگیره را با ناخن‌های یخ‌زده‌ام می‌چرخانم و در را باز می‌کنم.
اتاقش خالی‌ست. تخت نیمه‌مرتب، رو انداز تا خورده، ریموت و یک لیوان پلاستیکی روی میز کنار تخت. کفش‌هایش روبه‌روی کمد کنار هم رها شده‌اند، اما او نیست. پنجره کمی باز است و باد کم‌رمق پرده را تکان می‌دهد؛ هوای سردِ بیرون وارد اتاق شده و لبه‌های پرده را مثل انگشتان سردی تکان می‌دهد.
قلبم یک فشار دیگر به قفسه‌سینه‌ام می‌زند. در همان لحظه صدای قطره‌ها از راهرو واضح‌تر می‌شود. نگاه‌ام به کفِ اتاق می‌افتد: از چارچوب در تا انتهای راهرو، ردِ خون هنوز ادامه دارد. من ایستاده‌ام در اتاق خالی او و وحشت مثل خنجری تازه در سینه‌ام فرو می‌رود، حالا دیگر نه تنها عرفان نیست، نه تنها آدونیس نیست، بلکه رد خونی که پشت سرم گذاشته‌ام همه‌چیز را به سوی در خروجی و دنیای بیرون صدا می‌زند.
پاهایم یخ می‌زنند وقتی به شیشه‌های راه‌پله می‌رسم؛ نوک انگشتانم را به نرده می‌فشارم و زل می‌زنم به فضای سیاه پایین. ارتفاع مثل یک گودال تهی، چشم‌هایم را می‌بلعد. سرم دارد مثل چیزی توهم‌زده وزوز می‌کند. چطور باید بروم پایین؟ چطور باید این راه را از میان سایه‌ها و قطره‌های خون رد کنم؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
قدم اول را که برمی‌دارم، زانوانم مثل ساقه‌های آب‌خورده می‌لرزند. سه پله را آهسته و با تمام قوا پایین می‌آیم، هر پله صدای خفیفی زیر پایم می‌دهد. پایم را روی چهارمین پله که می‌گذارم، چیزی در شکم‌ام شل می‌شود، سرم گیج می‌رود، تعادل مثل نخی باریک پاره می‌شود و بعد، زمین می‌تابد.
یهو تعادل خودم را از دست می‌دهم. فریاد بلندی از گلوی خالی‌ام می‌پرد و بدنم شروع به غلتیدن می‌کند. شیشه و نرده و پله‌ها پشت سرم می‌گذرند و من را با خود می‌کشند. صدای برخوردِ استخوان و چوب، خش‌خش پاره‌شدن لباس و سپس سکوت گودال‌مانندی که وقتی به تهِ تسمه‌ی سقوط می‌رسم به چشمم می‌آید.
دنیا مثل عروسکی ناموزون بالای سرم می‌چرخد. درد یک‌باره دارد مثل موجی بی‌رحم همه‌جا را می‌بلعد. اول یک فشار عمیق و پیوسته در دل، بعد انگار تیغی دارد از زیرِ دنده‌هایم عبور می‌کند و هر ضربه‌اش را هزار برابر می‌کند. نفس‌هایم کوتاه و تند شده‌اند؛ نمی‌توانم هوای کافی بکشم. بدنم دارد مثل تکه‌چوبی که در آتش می‌سوزد، از داخل می‌جوشد و بیرونش یخ می‌زند. عرق سردی روی پیشانیم حلقه می‌زند، لب‌هایم کبود می‌شوند و طعم فلز روی زبانم هر بار قوی‌تر می‌شود.
هر بار که تلاش می‌کنم تکان بخورم، درد مثل مشت‌های پی‌درپی می‌آید؛ انگشتانم از شدت فشار سفت می‌شوند، دست‌هایم را به زمین می‌چسبانم و ناخن‌هایم در چوب فرو می‌روند. صدای ضربان قلبم در گوشم طنین می‌اندازد. دنیا دارد مثل یک تونل تنگ جلو چشمانم آب می‌رود؛ رنگ‌ها محو می‌شوند، نورها ذره‌ذره می‌پرند و لبهٔ دیدم دارد تیره می‌شود.
می‌خواهم فریاد بزنم اما صدایم بریده و بی‌نیروست؛ فقط ناله‌هایی از انتهای گلویم بیرون می‌آید که خودم هم نمی‌فهمم برای کمک است یا التماس. معده‌ام دارد برمی‌گردد؛ تهوعی آتشین گلوی مرا می‌چسباند و هر بار که سعی می‌کنم دست و پا بزنم، موجی از درد از ناف تا ران‌هایم می‌کشد. پاهایم سرد و بی‌حس می‌شوند، توان وزن‌کشی ندارند و سرم مثل پتکی سنگین می‌کوبد.
چشم‌هایم اشک‌آلود می‌شوند و بینایی‌ام دوباره تکه‌تکه می‌شود؛ نقاطی نورانی می‌بینم که بعد محو می‌شوند. فکرهایم دارد تند و نامنظم می‌پرید؛ یک لحظه خاطره‌ای از کودکی، یک لحظه تصویر خونی روی تخت و بعد ترس محض از این‌که مبادا این آخرین نفس‌هایم باشد. در همان هق‌هق‌ها، انگار صدای پاهایی را از بالا می‌شنوم، دور و نزدیک، اما نمی‌دانم واقعی است یا ساختِ گوش‌های وحشت‌زده‌ام.
درد بیشتر و بیشتر می‌شود؛ تمام بدنم دارد فریاد می‌زند که این وضعیت غیرطبیعی‌ست. ناگاه یک موج بی‌رحم دیگر می‌آید و همه‌چیز را می‌گیرد؛ صدای زنگ‌آمیزی در گوشم می‌پیچد، نفس‌هایم کوتاه می‌شوند، چشم‌هایم دوباره تار می‌شود و به سختی می‌فهمم که دارم محو می‌شوم.
در همان حال بین آگاهی و تاری، یک قطعه نورِ کوچک از راهرو می‌جهد، شاید نور چراغ، شاید کسی که آمده، اما قبل از این‌که بتوانم چشمم را به آن متمرکز کنم، بدنم می‌خواهد تسلیم شود و بعد، آرام‌آرام، هوشیاری‌ام کم‌سو می‌شود.
آخرین چیزی که حس می‌کنم، این است که صداها دور و دورتر می‌شوند و یک تنفس بلند و ناقص از درونم بیرون می‌آید؛ بعد تاریکی.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
***

صدای بیپ… بیپ… بیپ مثل چکشی مکانیکی در جمجمه‌ام می‌کوبد. منظم و بی‌وقفه، اما هر ضربه‌اش مرا به یاد قلب خودم می‌اندازد که پیش‌تر داشت وحشیانه می‌تپید و حالا گویی به دستگاهی سرد و بی‌روح سپرده شده است. میان این ضربان فلزی، صدای زمزمه‌هایی می‌خزد؛ واژه‌هایی که نمی‌فهمم، غلتان و خشن، با لهجه‌ای غریب. روسی است. انگار چند نفر پشت سر هم چیزی می‌گویند و کلمات مثل گلوله‌هایی در فضا شلیک می‌شوند.
ناگهان صدای مردی در میان این هیاهو می‌شکند؛ صدای لرزان و گرفته، پر از اشک. مردی دارد گریه می‌کند. نه، فقط گریه نمی‌کند، انگار التماس است، انگار نامی را تکرار می‌کند که میان بغض‌ها گم می‌شود. قلبم فشرده می‌شود، می‌خواهم بدانم کیست، اما پلک‌هایم سنگین‌اند، مثل این‌که وزنه‌ای آهنین روی آن‌ها گذاشته باشند.
با زحمت، فقط ذره‌ای چشم باز می‌کنم. نور تند و سفید یکباره به درونم می‌ریزد. همه‌چیز روشن و کورکننده است؛ سفیدی سقف، لباس‌هایشان، حتی سایه‌ها در این نور رنگ باخته‌اند. تنها لکه‌های مبهمی از انسان می‌بینم، هاله‌هایی که خم شده‌اند، دست‌هایی که تکان می‌خورند. صدای جابه‌جایی وسایل فلزی در هوا پیچیده و درون این روشنایی، انگار همه‌چیز از جنس نور و صداست، بی‌هیچ جسم واقعی.
چشم‌هایم بی‌اختیار دوباره بسته می‌شوند. در سیاهی مطلق پشت پلک‌هایم، صداها پررنگ‌تر می‌شوند. مردی با صدای گرفته دوباره چیزی می‌گوید، این بار نزدیک‌تر. بین صدای روس‌ها، صدای او غریبه است؛ نه به زبانشان، نه به وزن واژه‌ها. لحنش شکسته است، مثل کسی که سنگی روی سینه‌اش مانده باشد و هر واژه‌اش با زجر بیرون بیاید.
بدنم هنوز سنگین است. حس می‌کنم دست‌هایم بسته یا بی‌حس شده‌اند، نمی‌توانم تکان بخورم. تنها چیزی که باقی مانده، گوش‌دادن است؛ به ریتم ثابت دستگاهی که زندگی‌ام را ثبت می‌کند، به زمزمه‌های ناشناس، به گریه‌ای که هر لحظه عمیق‌تر می‌شود.
می‌خواهم فریاد بزنم، بپرسم کجا هستم، اما گلوی خشک و خراشیده‌ام حتی اجازه‌ی یک ناله‌ی ضعیف هم نمی‌دهد. تنها صدایی که از من بیرون می‌آید، نفس بریده‌ای‌ست که در میان بوق دستگاه گم می‌شود.
و همان لحظه، برای یک لحظه کوتاه، انگار دست گرمی روی انگشتان سردم می‌نشیند. لمسش زنده است، انسانی، نه مثل تماس بی‌روح دستکش‌های پلاستیکی. این لمس لرزان است، پر از شتاب و ترس؛ انگار کسی می‌خواهد مرا از اعماق تاریکی بیرون بکشد.
نفسم در سینه‌ام حبس می‌شود. سؤالی در ذهنم می‌چرخد: این دست، دست چه کسی‌ست؟ عرفان؟ آدونیس؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
چشم‌هایم باز می‌شوند و برای لحظه‌ای همه‌چیز به‌آهستگی جا می‌افتد: سقف سفید بیمارستان، لامپ‌های تند که نورشان شبیه چاقویی بی‌رحم روی پلکم می‌افتد و او، با صورتی که پالتوی مردانگی‌اش را از چهره‌اش بیرون کشیده و حالا مثل بچه‌ای خسته و سرشار از اضطراب بالای سرم خم شده است.
عرفان خودش نیست؛ آن آرامش تمام‌وکمال شام و آن لبخند گاه‌به‌گاه را ندارد. چشم‌هایش ورم‌کرده‌اند، سیاهی زیر آنها عمیق است و صدایش وقتی فارسی می‌گوید، می‌لرزد:
- پیوند... بیدار شدی نفسم؟
نفسِ من مثل صدا از توی سینه می‌پرد:
- عرفان؟ این‌جا... چطوری... .
او دستش را محکم‌تر می‌فشارد، انگار لازم است بفهمم که واقعاً دست او را دارم. آرام می‌گوید:
- اشتباه کردم تو خونه تنهات گذاشتم. تقصیر منه... همش تقصیر منه... .
صدای پچ‌پچ پرستارها دور می‌رسد. یک نفر با زبان روسی آرام چیزی می‌گوید و عرفان جواب نصفه‌پرسه‌اش را به آنها می‌دهد؛ اما انگار همه‌ی دنیا برای من همان جمله‌ی ساده‌ی اوست: «همش تقصیر منه».
نگاهش در چشم‌هایم گره می‌خورد و در آن نگاه، ترکیبی از پشیمانی و ترس و چیزی شبیه التماس می‌درخشد. لبانم خشک‌اند اما کلمه‌ای دیگر از دهانم می‌پرد:
- آدونیس... آدونیس کجاست؟
برای لحظه‌ای چهره‌اش سیاه می‌شود؛ عضلات فکش جمع می‌شوند؛ بعد فرو می‌افتد به یک جمله‌ی کوتاه و بی‌پرده:
- نیست. رفت بیرون... الان من اینجام.
دستش را بلند می‌کند و آرام پیشانی‌ام را لمس می‌کند، انگار می‌خواهد تا آخرین گرما را از من دریابد. رد انگشتش روی پیشانی‌ام مثل نشانه‌ای می‌ماند؛ نشانه‌ای که می‌گوید هنوز کسی هست که نگرانم شده. اما صدای یخ‌زده‌ای در ته حرفش می‌آید که من را به احتیاط فرا می‌خواند:
- تو فقط استراحت کن خوشگلم... تو چیزیت بشه من می‌میرم... .
و دستم را نرم و ‌طولانی... می‌بوسد. از عقب سرم دستگاه مانیتور ضربانی آرام و منظم ثبت می‌کند؛ بیپ‌ها حالا کم‌تر وحشی‌اند و من آرام‌آرام حس می‌کنم نبضی شل و کند منطبق شدنش با آن دستگاه را می‌پذیرد. چشم‌هایم دوباره دارد تار می‌شود ولی قبل از فرو رفتن در مه سنگین، یک پرسش ضروری توی گلویم می‌ماند:
- من چم شده؟
عرفان نفسی می‌کشد، چشم‌هایش را می‌بندد، و وقتی باز می‌کند، خیس از اشک است:
- بهت توضیح میدم عزیزم... فقط بذار بهتر بشی.
حالا پرستاری نزدیک می‌آید، با زبان روسی اما به نحوی آرام و مؤدب می‌پرسد که نامم چیست، کجایم درد می‌کند و عرفان هر جمله را برایش ترجمه می‌کند؛ انگار دارد تأیید می‌کند که من واقعاً پیوند هستم، و زرورق رسمی بیمارستان دارد واقعیت ناقص ما را می‌پذیرد.
در حالی که دوباره چشم‌هایم سنگین می‌شوند، آخرین تصویر واضح امشب این است: نگاه عرفان، پر از سؤالی که جوابش را خودش هم نمی‌داند و دست او که هنوز انگشتانم را نگه داشته، محکم و سرد، اما حاضر. و من میانِ ناله‌های بیپ، دارم فکر می‌کنم که این حضورش آرامم می‌کند یا بیش‌تر مرا می‌هراساند؛ نمی‌دانم کدام‌شان حقیقت است، و کدام‌یک نقش دیگری را بازی می‌کند. تنها چیزی که می‌دانم این است که دوباره به عالم خواب سفر می‌کنم.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
چشم‌هایم را باز می‌کنم، نور سفید اتاق بیمارستان هنوز تیز و آزاردهنده است. صدای دستگاه ضربان قلب، نفس‌های عمیق یک شخص و صدای هق‌هق مردانه در گوشم می‌پیچد.
چشم‌هایم را روی صندلی‌های کنار تخت می‌دوزم و می‌بینم که عرفان سرش پایین افتاده. نفس‌هایش کوتاه و لرزان است و شانه‌هایش به‌طور بی‌وقفه بالا و پایین می‌رود. دست‌هایش را محکم روی صورتش فشار داده و صدای هق‌هقش در سکوت اتاق پیچیده است.
آدونیس کنار او نشسته، دستش را روی شانه‌ی عرفان گذاشته و به آرامی با لحن دلگرم‌کننده‌ای می‌گوید:
- آروم باش مرد... .
عرفان سرش را تکان می‌دهد، اشک‌ها از زیر انگشتانش سرازیر می‌شوند و صدای هق‌هقش بلندتر می‌شود. آدونیس کمی خم می‌شود و با آرامش بیشتر ادامه می‌دهد:
- می‌دونم سخته ولی... شاید قسمت بوده.
عرفان با صدایی خفه و لرزان زمزمه می‌کند:
- چرا… چرا باید این‌طوری بشه؟
آدونیس فقط شانه‌هایش را بالا می‌اندازد و لبخند کوتاهی می‌زند، هرچند که نگاهش پر از اضطراب و نگرانی است. باز هم دستش را روی پشت عرفان فشار می‌دهد و آرام می‌گوید:
- نمی‌دونم... ولی خداروشکر به خیر گذشت.
ناگاه انگار آدونیس سنگینی نگاهم را روی‌شان احساس می‌کند. آرام به عرفان می‌گوید:
- هی... پیوند بیدار شده.
عرفان یک نگاه سریع و کوتاه به من می‌اندازد، چشمانش بدجور قرمز شده‌اند و گونه‌هایش خیس از اشک‌اند. وقتی هوشیاری‌ام را می‌بیند با حرکتی سریع و کمی دست و پا شکسته، آستینش را بالا می‌کشد و صورتش را پاک می‌کند، انگار می‌خواهد اثری از ضعف و غم خود باقی نگذارد، اما لرزش دستانش خیانت می‌کند و نمی‌تواند کامل اشک‌ها را پنهان کند.
سریع از جایش بلند می شود و بالای سرم می‌ایستد، چهره‌اش پر از نگرانی و اضطراب است، گونه‌هایش هنوز خیس از اشک‌اند و نفس‌های کوتاهش می‌لرزد. با صدایی نرم و لرزان می‌گوید:
- حالت خوبه عزیزم؟
من تلاش می‌کنم کمی از حالت درازکشیده خارج شوم، اما بدنم سنگین و خسته است. او بالشتم را پشت سرم می‌گذارد و با دقت دکمه‌ی تخت را فشار می‌دهد. تخت آرام بالا می‌آید و حالا می‌توانم کمی تکیه بدهم؛ احساس سبکی مختصری می‌کنم، انگار بخشی از بار سنگین لحظات قبل کم شده است. عرفان خم می‌شود و با لحن پر از دلسوزی می‌پرسد:
- درد نداری؟
می‌دانم دارم، اما نه در آن شدت کابوس و وحشت آن شب. این درد قابل تحمل است، با کمی تاب‌آوری و آرامش. سری به نشانه‌ی نه تکان می‌دهم. آدونیس به سمت تختم می‌آید و می‌گوید:
- با این همه مسکن و آرامش‌بخشی که گفتی بهش بدن، باید هم دردی نداشته باشه.
عرفان بلافاصله به او چشم غره می‌رود، گونه‌هایش کمی سرخ شده و لب‌هایش فشرده‌اند؛ هنوز اضطراب در چشمانش موج می‌زند، اما حالا با کمی عصبانیت که بیشتر از نگرانی نشأت می‌گیرد، سعی می‌کند کنترل خود را حفظ کند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
حس می‌کنم لحظه‌ای آرامش نسبی بین ما شکل گرفته است، هرچند سایه‌های گذشته هنوز سنگینی می‌کنند و تنفس فضا را پر از تنش می‌کنند. صدایم گرفته و خش‌دار است وقتی می‌پرسم:
- چی شده؟
و از شدت گرفتگی صدایم متعجب می‌شوم. عرفان نفس عمیقی می‌کشد، گونه‌هایش هنوز از اشک کمی مرطوب‌اند و با لحنی آرام و گرفته می‌گوید:
- یه کیست تخمدان داشتی که پاره شده.
آدونیس ابروهایش را بالا می‌اندازد، نگاهش پر از تعجب و کمی سردرگمی است و می‌پرسد:
- کیست؟
من سرم را کمی کج می‌کنم، متوجه تفاوت واکنش‌هایشان می‌شوم؛ اما خودم هنوز نمی‌دانم «کیست» چیست و با تردید و کنجکاوی می‌پرسم:
- کیست چیه؟
فضای اتاق پر از سکوتی سنگین می‌شود؛ صدای دستگاه‌های پزشکی با تپش قلبم هم‌آوا می‌شوند و اضطرابم را دوچندان می‌کنند. نور سفید و تیز سقف بیمارستان، که از پنجره‌های کوچک صبحگاهی می‌تابد، روی چهره‌هایشان سایه می‌اندازد و هر لحظه حسی از بی‌خبری و وحشت را درونم شعله‌ور می‌کند.
عرفان نفس عمیقی می‌کشد. آرام و با لحنی که کمی لرزان است، می‌گوید:
- کیست تخمدان یه توده‌ی کوچیک یا بزرگیه که داخل یا روی تخمدانت شکل می‌گیره، معمولاً پر از مایع‌ست. بعضی وقت‌ها بی‌ضرر و کوچکن بعضی وقت‌ها هم بزرگ و خطرناک. تو هم یه کیست داشتی که پاره شد و همین باعث خونریزی و درد وحشتناکی شد که تجربه کردی.
چشم‌هایم گرد می‌شوند و حس می‌کنم دنیا برای لحظه‌ای از تعادل افتاده است. آدونیس همچنان با تعجب نگاهمان می‌کند و بعد با لحن نیمه‌متلک‌آمیز می‌گوید:
- یعنی این همون چیزیه که باعث شده پیوند ماجراهای وحشتناک شب قبلو تجربه کنه؟
عرفان، لب‌هایش فشرده و اخمش عمیق، سرش را کمی پایین می‌اندازد و با لحنی جدی می‌گوید:
- می‌خوای به چی برسی آدونیس؟
من با تردید سر تکان می‌دهم، هنوز باورم نمی‌شود و با صدای لرزان می‌پرسم:
- به نظر میاد از نظر آدونیس کیست نبوده.
عرفان تنها نگاهم می‌کند، نگاهش پر از سکوت و سنگینی، اما هیچ جوابی نمی‌دهد. آدونیس با لحنی نیمه‌رسا و کمی عصبانی ادامه می‌دهد:
- احمق که نیست عرفان… بیشتر از تو حقشه بدونه.
سپس، آهی می‌کشد و کلماتش مانند پتکی بر سرم می‌کوبند:
- تو سقط جنین داشتی.
و با لحن آرام اضافه می‌کند:
- دو ماهش بوده.
و سپس با لحنی کمی سنگین‌تر، انگار حقیقتی وحشتناک را دوباره یادآوری می‌کند:
- دکترت گفته بود اگه پنج دقیقه دیرتر می‌آوردیمت، از خونریزی زیاد… می‌مردی.
سکوت سنگین اتاق، تپش قلبم و نگاه پر از غم و اضطراب عرفان، همه چیز را واقعی‌تر و وحشتناک‌تر می‌کند. حسی از ترس و شوک سراسر وجودم را فرا می‌گیرد و انگار لحظه‌ها به کندی در حال گذراندن هستند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
دست‌هایم روی پتو فشار می‌آورند و قلبم به‌طرزی غیرقابل کنترل می‌تپد. هنوز نمی‌توانم باور کنم، نمی‌توانم حقیقت را هضم کنم. همه‌ی تصاویر و دردهای شب گذشته، حالا معنا پیدا می‌کنند و به یکباره سنگینی‌شان بر شانه‌هایم فشار می‌آورد. با صدایی که می‌لرزد، خش‌دار و شکننده است، می‌پرسم:
- من… تو شکمم بچه داشتم؟
صدایم در اتاق کوچک و سفید بیمارستان می‌پیچد و به گوش خودم هم ترسناک می‌آید. نگاه عرفان لحظه‌ای پر از اندوه و پشیمانی می‌شود، و دستش را کمی بالا می‌آورد، انگار می‌خواهد مرا آرام کند، اما نمی‌تواند. آدونیس، سرش را کمی پایین می‌اندازد و شانه‌هایش را آرام بالا و پایین می‌کند، نگاهش پر از نگرانی و غم است.
زمان برای لحظه‌ای ایستاده و سکوت اتاق، سنگین و تهدیدآمیز، دور و برم را پر می‌کند. دنیا انگار رنگ و شکل خود را از دست داده است و تنها حقیقت تلخ و شوکه‌کننده‌ای که حالا با آن روبرو هستم، همین است: من… بچه‌ای داشتم.
آدونیس با صدایی آرام اما پر از اضطراب می‌گوید:
- ما هم نمی‌دونستیم.
چشمانم را می‌بندم و خودم را جمع می‌کنم، تلاش می‌کنم که سرگیجه‌ی ترس و شوک را کنترل کنم. در ذهنم رگه‌ای از آرامش کاذب پیدا می‌شود: اگر بچه‌ای بود، حالا نه می‌توانستم آزادانه نفس بکشم، نه طلاق از عرفان ممکن بود و نه نقشه‌های فرار و بازی‌های استراتژیکم ممکن می‌شد. حس می‌کنم باری از مسئولیت واقعی از دوشم برداشته شده و سنگینی حسرت چیزی که هنوز زنده بود و حالا نیست، کمی سبک‌تر شده.
نفسم را عمیق می‌کشم، پتو را به خودم می‌چسبانم و با تمام وجود حس می‌کنم که در این سکوت سفید بیمارستان، نه تنها جسمم بلکه روحم هم برای نخستین بار، به نحوی تلخ و مرموز، آزاد شده است.
آدونیس آرام به من نگاه می‌کند، انگار می‌خواهد عمق آرامش سرد و غریبم را بخواند. صدایش نرم اما کنجکاو است:
- نمی‌خوای… جیغ بزنی یا گریه کنی؟
چشم‌هایم را عمیق در نگاهش می‌دوزم، تک‌تک خطوط صورتش را می‌خوانم، اما هیچ احساسی جز یک سکوت سنگین و خنک در من نمی‌چرخد. صدایش را دوباره می‌شنوم، ملایم و لرزان:
- ناراحت نیستی؟
سرم را آرام به نشانه‌ی نه تکان می‌دهم، انگار که با این تکان، دنیا و همه‌ی فاجعه‌هایش را به عقب می‌راند. اما قبل از آن‌که آدونیس واکنشی نشان دهد، عرفان صدایی خفه و لرزان از خود درمی‌آورد:
- اون بچه‌ی ما بوده... .
لحظه‌ای سرم را کج می‌کنم، نگاه به سقف سفید و روشن بیمارستان می‌دوزم، و با صدایی خنثی و سرد می‌گویم:
- خب؟
در این لحظه، سکوتی کامل اتاق را پر می‌کند؛ سکوتی که در آن هیچ قطره‌ی اشکی نمی‌چکد، هیچ جیغی نمی‌آید، فقط ضربان قلب من و لرزش آرام دستان عرفان، فضا را پر کرده است.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
ناگهان صدای عرفان فضای اتاق را می‌لرزاند:
- پیوند!
آدونیس با تمام قدرت سعی می‌کند او را نگه دارد، شانه‌هایش سفت و محکم در برابر طوفان احساسات عرفان مقاومت می‌کنند:
- تو مادرش بودی لعنتی!
اما نگاه من سرد و بی‌رحم‌تر از هر لحظه‌ای است که تاکنون دیده است. آدونیس صدایش را آرام می‌کند، سعی در کنترل فضای پر از هیجان دارد:
- عرفان، آروم باش… .
اما عرفان نه می‌شنود و نه آرام می‌گیرد. با شدت خودش را از دست آدونیس می‌کشد و داد می‌زند:
- ولم کن آدونیس!
من نیز به صورت خشن اما سرد پاسخ می‌دهم:
- من تا دیروز حتی نمی‌دونستم زنتم. حالا هم باید به خاطر این‌که مادر بچه‌ات بودم ناراحت باشم؟
چشمان عرفان گرد می‌شود و صدایش بالا می‌رود، هر واژه با شوک و عصبانیت به هوا پرتاب می‌شود:
- اون بچه‌ی تو هم بوده! تو شکم تو رشد کرده اصلاً… چطور می‌تونی انقدر سنگدل باشی؟
صدایش در نهایت آرام می‌شود، اما هنوز پر از درد است:- اون بچه مگه چه گناهی کرده؟
و من، با تمام عصبانیت و ناامیدی که در جانم جمع شده، داد می‌زنم:
- من چه گناهی کردم؟! مگه چی‌کار کردم که هر روز باید زندگی با تو رو تحمل کنم؟ دارم تقاص کدوم گناهمو پس میدم؟
عرفان سرخ شده، رگ‌های گردنش برآمده، نگاهش بین خشم و درد در نوسان است. با صدایی که حالا بیشتر شبیه غرش حیوانی زخمی است فریاد می‌زند:
- بازم حق نداری در مورد بچمون این‌طوری حرف بزنی!
قدم جلو می‌گذارد، فاصله‌اش را با من کم می‌کند و با صدای ترکیده و خفه ادامه می‌دهد:
- اگه به دنیا می‌اومد چی‌کار می‌کردی؟
من با لبخندی سرد و بی‌رحم که حتی خودم را می‌ترساند، حرفم را مثل شمشیر به سمتش پرتاب می‌کنم:
- چی‌کار می‌کردم؟ فکر می‌کنی اون لکه‌ی ننگو تو آغوش می‌گرفتم؟ بهش شیر می‌دادم و شب‌ها براش لالایی می‌خوندم؟ نه، هیچ‌وقت! اون بچه یه موجود اضافی بود! یه موجود اضافی که هر روز بهم یادآوری می‌کرد اسیر چه کابوسی‌ام. من حتی نمی‌ذاشتم چشم باز کنه. همون لحظه‌ی اول از بین می‌بردمش و تا عمر داشتم… .
ناگاه دستش بالا می‌آید و سیلی‌اش با صدای خشک و سنگینی روی گونه‌ام می‌نشیند. لحظه‌ای هوا از سینه‌ام بیرون می‌کشد؛ داغی و گزندگی‌اش مثل شعله‌ای تمام صورتم را می‌گیرد. صدای ضربه در اتاق طنین می‌اندازد، مثل شلیک.
برای یک لحظه همه چیز می‌ایستد. صدای دستگاه ضربان قلب گویی کندتر می‌شود، نور بالای سرم لرزان‌تر، و حتی نفس‌های آدونیس که تا این لحظه بی‌حرکت کنارمان ایستاده بود، در سینه‌اش حبس می‌شود.
دستم را با حیرت روی رد جنایتش می‌گذارم. گونه‌ام می‌سوزد اما حتی پلک هم نمی‌زنم. درونم، چیزی فرو ریخته، چیزی که دیگر توان لرزیدن ندارد. نفس‌هایم آرام اما سنگین، مثل کسی که در دل طوفان خودش را به نقطه‌ای خالی سپرده، بالا و پایین می‌رود.
عرفان چند لحظه با من در سکوت می‌ایستد؛ سکوتی که تنها صدای دستگاه‌ها و بوی تند الکل بیمارستان آن را می‌شکند. نگاهش پر از زخم و عصبانیت است، اما لب‌هایش می‌لرزند و بالاخره زهرش را در قالب چند کلمه بیرون می‌ریزد:
- واقعاً متاسفم برا خودم که حتی لحظه‌ای فکر کردم یه زن مثل تو می‌تونه یه مادر باشه.
یک قدم عقب می‌رود، چشم‌هایش را ریز می‌کند و با طعنه‌ای خفه می‌گوید:
- یه مادر؟ نه… تو حتی به درد دشمنتم نمی‌خوری.
سپس با صدایی آرام‌تر، اما سنگین‌تر از هر فریادی، زمزمه می‌کند:
- امیدوارم یه روز بفهمی با چی جنگیدی و چی رو از دست دادی… ولی اون روز دیگه خیلی دیره.
عرفان بی‌هوا برمی‌گردد، شانه‌هایش منقبض و سنگین. در را با شدت نیمه‌بسته می‌کوبد و از اتاق بیرون می‌رود.
آدونیس که تا حالا ساکت، کنار دیوار ایستاده بود، لحظه‌ای با تردید به من نگاه می‌کند؛ انگار می‌خواهد چیزی بگوید، اما نفسش بالا نمی‌آید. تنها لب‌هایش بی‌صدا تکان می‌خورند. بعد آرام سرش را پایین می‌اندازد، به سمت در می‌رود و همراه عرفان اتاق را ترک می‌کند.
سکوت باقی می‌ماند. سکوتی که حتی صدای دستگاه‌ها هم در آن مثل وزوزی دور به گوش می‌رسد. نور سفید بالای سرم بی‌رحمانه می‌تابد و من، بی‌حرکت، میان این اتاق سرد، تنها می‌مانم.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
ناگهان یاد آن حرف دکتر آذر می‌افتم؛ همان تکنیک ساده‌ای که بارها گفته بود برای آرام شدن کافی‌ست. در ذهن تا چهار می‌شمارم و نفس را آرام در ریه‌ام می‌فرستم. چهار شماره آن را در سینه‌ام نگه می‌دارم و در چهار ثانیه بیرون می‌دهم. این کار را سه بار تکرار می‌کنم. هوا با بوی الکل و استریل می‌سوزد و از گلویم عبور می‌کند، اما با هر بازدم انگار کمی از سنگینی‌ام فرو می‌ریزد.
چشمانم را می‌بندم و حالا حس می‌کنم دوباره می‌توانم فکر کنم؛ دوباره می‌توانم خط‌های ذهنم را جمع کنم و نگاه کنم به آنچه گفته‌ام، به آنچه کرده‌ام. حقیقتش ساده و بی‌پیرایه است: نمی‌توانم فرزند عرفان را دوست بدارم، چون از عرفان متنفرم. آن بچه فقط سایه‌ی نفرت را پررنگ‌تر می‌کرد، نه چیزی بیشتر. به خودم یادآوری می‌کنم که خدا را شاکرم این کابوس قبل از آنکه جان بگیرد تمام شده و به بدبختی‌های دیگرم اضافه نشده است.
چشم‌هایم را باز می‌کنم و دوباره به دیوارهای سفید اتاق نگاه می‌کنم، به نور بی‌رحم سقف و سایه‌های بلند روی زمین. سکوت هنوز سنگین است، اما ذهنم نمی‌تواند در این سکوت آرام بگیرد. فکرم به آن دو نفر می‌رود؛ آیا برمی‌گردند یا نه؟
تصور می‌کنم عرفان با صورت خیس از اشک و لبخندی نیمه‌گسسته‌ای که فقط برای آرام کردن خودش است، از بیمارستان بیرون رفته. آدونیس شاید دستش را روی شانه‌اش گذاشته و آرامش نسبی‌اش را حفظ می‌کند، اما هیچ کدام نمی‌دانند که من چطور با این حقیقت کنار می‌آیم.
سؤالی که در ذهنم می‌چرخد، مثل خوره‌ای که آرام در اعماق مغزم می‌خزد، همین است: اگر برگردند، چه خواهند دید؟ آیا نگاهشان، کلماتشان، حتی سکوتشان می‌تواند مرا دوباره به گوشه‌ای براند؟ چطور رفتار می‌کنند؟ آن جمله‌ی آخر عرفان... ضربه‌ی آخرش بود؟ دیگر دوست ندارد مرا ببیند؟
از اعماق وجودم لبخند می‌زنم. چه عالی می‌شود اگر گزینه‌ی آخر درست از آب در بیاید. احساس ضعف می‌کنم و معده‌ام دررهم می‌پیچد. کمی احساس درد مثل درد قاعدگی دارم و به گمانم هنوز خونریزی دارم. نگاهی می‌اندازم.‌‌.. بله، دارم.
دو ساعت می‌گذرد و اتاق هنوز همان سکوت سنگین را دارد. تنها صدای مداوم دستگاه ضربان قلب و وزوز آرام تهویه، فضا را پر کرده است. پرستار روسی قبلاً سرم را چک کرده و رفته؛ حالا هیچ نشانه‌ای از او، عرفان یا آدونیس نیست.
بدنم سنگین و خسته است، اما ذهنم همچنان مشغول است. هر چند دقیقه یک‌بار چشم‌هایم به در دوخته می‌شود، منتظر صدای قدم‌ها یا باز شدن در، اما چیزی نمی‌آید. سکوت طولانی دارد طاقت‌فرسا می‌شود و حسی مبهم از رهاشدگی در من رشد می‌کند.
در همین حال، در اتاق باز می‌شود و با همان بی‌حوصلگی و دقت، پرستار ناهار را روی میز کنار تخت می‌گذارد. بوی غذا به بینی‌ام می‌رسد؛ ساده و بی‌روح، اما با این حال برای معده‌ی خسته‌ام دلگرم‌کننده است. دست‌هایم را روی پتو می‌گذارم و نفس عمیقی می‌کشم، تلاش می‌کنم روی ناهار و نیازهای جسمانی‌ام تمرکز کنم، نه روی غیاب آن دو نفر و سکوت سنگین اتاق.
چشم‌هایم روی ظرف غذا می‌چرخد و حس می‌کنم که باید انرژی جمع کنم؛ نه فقط برای بدن، بلکه برای ذهن و قلبی که هنوز میان شوک، عصبانیت و سردرگمی گیر کرده است. این ناهار، حتی اگر کوچک و بی‌روح باشد، می‌تواند نشانه‌ای از بازگشت آرامش به من باشد؛ فرصتی برای جمع کردن خودم و آماده شدن برای مواجهه با هر چیزی که بعداً ممکن است رخ دهد.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
ناهار یک بشقاب ساده از برنج سفید و چند تکه مرغ گریل شده‌است. کمی سبزیجات پخته کنارش و یک لیوان آب سرد هم هست. هیچ چیز پرزرق و برق یا خوش‌رنگی نیست، اما همین سادگی هم الان برایم دلگرم‌کننده است؛ انگار حتی همین غذای معمولی هم می‌تواند کمی از سنگینی دل و بدنم کم کند.
دست‌هایم را روی پتو حرکت می‌دهم و با آرامش نسبی قاشق را برمی‌دارم. هر لقمه را با احتیاط می‌خورم، طعم برنج ساده و مرغ کمی شور شده، کمی خامه‌ای و در عین حال عادی است؛ طعمی که مرا به زندگی واقعی و به حال حاضر، وصل می‌کند. نه... به عنوان غذای بیمارستان جداً طعم‌اش خوب است.
لقمه آخر را با دقت می‌خورم و احساس سبکی عجیبی در معده‌ام می‌کنم؛ هرچند جسمم هنوز خسته و دردناک است، اما کمی حس قدرت و کنترل بازمی‌گردد. قاشق را کنار می‌گذارم و دستم را روی میله‌ی سرم می‌گذارم تا بلند شوم.
به آرامی پاهایم را روی زمین می‌گذارم، حس سرگیجه و ضعف هنوز هست اما میله‌ی سرم تکیه‌گاهی امن می‌دهد. نفس عمیقی می‌کشم و دستم را محکم‌تر روی میله می‌فشارم.
حالا می‌خواهم با همین میله‌ی سرم به آرامی از اتاق بیرون بروم و ببینم چه خبر است، برایم سوال است ببینم بیمارستان‌های‌شان چه شکلی است.
آرام حرکت می‌کنم و چرخ‌های کوچک پایه‌ی فلزی سرم با هر حرکت صدای خفیفی روی کف پوش براق و سرد می‌دهند.
در اتاق را با احتیاط باز می‌کنم. نسیم سردی که از راهرو می‌آید صورتم را نوازش می‌دهد، بوی الکل و ضدعفونی‌کننده‌ها شدیدتر از قبل توی بینی‌ام می‌پیچد. چراغ‌های مهتابی بلند بالای سر، نور سفید و بی‌روح‌شان را روی زمین انداخته‌اند و خطوط خاکستری و کشیده‌ی سایه‌ها را روی دیوار و کف می‌رقصانند.
راهم را به داخل راهرو باز می‌کنم. پرستارها با لباس‌های سفید و برخی نیز با لباس‌های آبی و سبز از انتهای راهرو رد می‌شوند؛ زبان روسی‌شان مثل زمزمه‌ی یخ‌زده در هواست، کلمات‌شان برایم نامفهوم اما سرد و بی‌حس‌اند.
میله‌ی سرم را کمی جلو می‌دهم، چرخ‌هایش روی خط باریک بین دو کاشی گیر کوچکی می‌کنند و دوباره به حرکت درمی‌آیند. قلبم تندتر می‌زند. از پشت پنجره‌ی کوچک یکی از درهای بسته، صدای آهسته‌ی دستگاه‌ها و یک مانیتور قلب شنیده می‌شود. همه چیز اینجا بی‌جان و فلزی است؛ حتی زمان هم مثل این راهرو یخ‌زده به نظر می‌رسد.
به ابتدای سالن اصلی می‌رسم. تابلوهای راهنما به زبان روسی‌اند و فقط چند واژه‌ی انگلیسی کوچک زیرشان دیده می‌شود. به اطراف نگاه می‌کنم و بیمارستان واقعا‌ً شلوغ و پر از همهمه‌ است.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 25) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا