رمان گورستان پیوندها (جلد دوم دلیما) | نگین حلاف

  • نویسنده موضوع Gemma
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
دقایقی گذشته و من هنوز همان‌طور خوابیده‌ام، نگاهم گم شده در سقف و دیوارهای سفید اتاق، میان افکار و دلشوره‌هایم که مثل موج‌های بی‌پایان به جانم می‌ریزند. نفس‌هایم کوتاه و بی‌قانون بالا و پایین می‌رود و هنوز هیچ خبری از آن دو نفر نیست.
ناگهان صدای آرامی در اتاق می‌پیچد و نگاهم به سمت در می‌چرخد. همان مرد پرستار فارسی‌زبان است که با گام‌های آرام وارد می‌شود. در دستش پاکتی است و بدون هیچ مکثی آن را روی صندلی کنار تخت می‌گذارد.
با لحنی ساده و محترمانه می‌گوید:
- همراه‌تون پایین منتظرتون ایستاده.
چشمانم پاکت را می‌کاوند؛ نگاهم به پرستار است که آرام سر تکان می‌دهد و به سمت در می‌رود، می‌رود تا لحظه‌ای بعد تنهایم بگذارد. پس جای نگرانی نیست.‌‌.. آن‌ها هنوز حضور دارند و سالم‌اند. نفس عمیقی می‌کشم و از جایم بلند می‌شوم. پاکت را برمی‌دارم و آرام باز می‌کنم. داخلش لباس‌هایم قرار دارد؛ یک جفت چکمه‌ی مشکی، یک شلوار لی ساده، پیراهن آستین‌بلند مشکی و یک کاپشن سنگین سفید که برای بیرون رفتن از بیمارستان مناسب است. با دقت آن‌ها را روی تخت می‌گذارم و یکی‌یکی تنم می‌کنم. پس حال عرفان و آدونیس خوب است و آمده‌اند دنبالم. قلبم کمی آرام می‌گیرد و حس می‌کنم دوباره همه‌چیز مانند قبل است.
اما بلافاصله تعجبم گل می‌کند؛ پرستار گفت «همراه‌تون پایین منتظرتون ایستاده» و نه «همراه‌هاتون». نگاهم کمی تیز می‌شود و ذهنم مشغول می‌شود: یعنی فقط یک نفر منتظر من است؟ عرفان است یا آدونیس؟ به احتمال نود درصد عرفان باشد. احساس شگفتی و کمی دلشوره با هم درونم می‌پیچد و نفس‌هایم دوباره نامنظم می‌شود.
راهرو را پشت سر می‌گذارم و وارد سالن اصلی می‌شوم؛ جایی که نور روز از پنجره‌های بزرگ می‌تابد و انعکاسش روی کاشی‌های براق زمین برق می‌زند. صندلی‌های خالی، تابلوهای سفید روی دیوار و سکوت نسبی سالن، همه و همه فضا را کمی خالی و سرد جلوه می‌دهند. نفس عمیقی می‌کشم، حس می‌کنم بالاخره از آن اتاق بسته و وحشتناک فاصله گرفته‌ام، اما نگاهم به درِ سالن می‌چرخد؛ همچنان منتظر حضور عرفان و این انتظار، دلهره‌ای خاموش در جانم می‌کارد.
سالن را با قدم‌های محتاط می‌پیمایم و چشمانم هر گوشه‌اش را می‌کاوند. خبری از عرفان یا آدونیس نیست. صندلی‌ها خالی‌اند، صداهای معمول بیمارستان کم و پراکنده‌اند و هیچ نشانه‌ای از آن‌ها پیدا نمی‌کنم. دلم یکباره سنگین می‌شود؛ انگار هنوز نصفه‌نیمه در انتظارشان ایستاده‌ام.
به سمت در خروجی حرکت می‌کنم و وقتی از درب شیشه‌ای بیرون می‌روم، هوای سرد مسکو، برخلاف گرمای بیمارستان، بر صورتم می‌خورد و نفس‌هایم را می‌سوزاند. باد یخ‌زده‌ی پاییزی گونه‌هایم را گزیده و لباس‌هایم، هرچند ضخیم و سنگین‌اند، نمی‌توانند سرمای بیرون را کاملاً مهار کنند. قدم‌هایم تندتر می‌شوند و بدنم سعی می‌کند خود را با این سرما وفق دهد.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
درست وقتی قدم‌هایم را آهسته می‌کنم، نگاهم به آن نقطه‌ی ثابت می‌افتد: آدونیس، تکیه داده به لامبورگینی سیاهِ براق عرفان، ایستاده و با آرامشی کامل نگاه می‌کند. پالتوی سورمه‌ای بلندش مثل سایه‌ای قدرتمند روی شانه‌هایش افتاده و لباس مشکی زیرش، همراه با بوت‌های چرمی براق، استایلش را تکمیل می‌کند.
دست‌هایش در جیب پالتو فرو رفته و سرش کمی به یک طرف خم است؛ موهای شکلاتی و صافش، زیر نور کم‌جان صبح، برق ملایمی می‌زنند. عینک آفتابی تیره‌اش لبه‌ی نگاهش را مرموز و خطرناک کرده و حالت بدنی‌اش، هم محکم و هم آرام، قدرتی نهفته و جذاب را منتقل می‌کند.
لامبورگینی زیر دستش انگار زنده است؛ رنگ سیاهش در آفتاب کم‌رنگ صبح می‌درخشد و خطوط تیز بدنه‌ی آن، حالتی خشن و در عین حال هنرمندانه دارد. آدونیس مثل شخصیتی از یک فیلم اکشن، آرام و مطمئن به ماشین تکیه داده و تمام هاله‌ای که اطرافش شکل گرفته، ترکیبی از تهدید و زیبایی است.
نفسم برای لحظه‌ای در سینه حبس می‌شود؛ نمی‌دانم باید او را تحسین کنم یا از هیبت الانش بترسم. من انتظار حضور عرفان را داشتم، نه او.
قدم‌هایم را محکم می‌کنم و به سمت آدونیس می‌روم، هر کسی که از جلوی بیمارستان رد می‌شود یا از در بیرون می‌رود، ناگهان محو آدونیس می‌شود. دخترها ریز می‌خندند و به رویش لبخند می‌زنند.
هر قدم که برمی‌دارم، قلبم تندتر می‌تپد و حس می‌کنم نمی‌توانم نگاهم را از او بردارم. همه چیز محو می‌شود، همه چیز جز او و حضورش. نفس‌زنان به او می‌رسم و از دهانم تنها دو کلمه بیرون می‌پرد:
- کجا بودین؟
آدونیس پوزخندی می‌زند، سرد و آرام، انگار هیچ عجله‌ای برای جواب دادن ندارد. در را برایم باز می‌کند و با لحن دستوری می‌گوید:
- سوار شو.
بی‌هیچ نرمی، بی‌هیچ توجیه. سریع خودم را به صندلی جلو می‌فشارم. او روی صندلی راننده می‌نشیند، دستش را روی فرمان می‌گذارد، عینک آفتابیش را برمی‌دارد و تازه آن‌وقت است که چشمان سبز و تیزش را می‌بینم؛ آن سبزی که با پالتوی سورمه‌ای‌اش مثل شعله‌ای در تاریکی می‌درخشد و نفس را بند می‌آورد. در عجبم که این رنگ... چه‌قدر به او می‌آید‌.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
ماشین با غرش نرم اما محکم حرکت می‌کند. سکوت او مثل دیوار سختی است که نمی‌توانم ازش عبور کنم. صدای موتور و بوی چرمی که هنوز گرم است، ترکیبی عجیب از آرامش و تهدید را در فضا می‌سازد. می‌پرسم:
- عرفان کجاست؟
اما او حتی کمی سرش را برنمی‌گرداند. تمرکزش روی جاده است، روی خط‌های سفید و سرعتی که تندتر از هر چیزی می‌گذرد. سکوتش سنگینی می‌کند. صورتم گرم می‌شود و عصبانیتم بالا می‌آید.
-‌ زبونتو موش خورده؟
او پوفی می‌کشد، بعد دکمه‌ای را می‌زند و صدای یک زن روسی از بلندگوها پر می‌شود؛ آهنگ انگار تنها برای خفه کردن صدای من انتخاب شده است. لبخندی نازک کنار لبش می‌نشیند، گمانم خوشحال شده که سریع ساکتم کرده‌است.
از حق‌گویی نمی‌گذرم. در واقع... برای آوردنم از بیمارستان زیادی تیپ زده است. پالتوی سورمه‌ای‌اش روی تنش مثل لباسی دوخته‌شده‌ی مخصوص نشسته، ریش‌هایش را تمیز اصلاح کرده و خط فکش مثل تیغه‌ای بُرنده‌تر شده. موهایش روی پیشانی‌اش ریخته‌اند و هر بار که باد خفیفی از پنجره نیمه‌باز ماشین به داخل می‌خزد، تارهایش کمی می‌رقصند. اما بیش از همه، عطرش است که نفس را در سینه‌ام گیر می‌اندازد؛ حتی وقتی سرم را اندکی تکان می‌دهم، موجی تازه از عطرش به مشامم می‌خورد، انگار خودش را در آن غوطه‌ور کرده باشد. ناخودآگاه یاد همان لحظه‌ای می‌افتم که او را در باغچه‌ام دیدم.
ولی اولین بار است که او را این‌طور می‌بینم؛ در یک کلمه… نفس‌گیر. پیش از آن‌که به خودم مسلط شوم، سوالم از دهانم بیرون می‌پرد:
- چرا انقدر به خودت رسیدی؟
لبخند گوشه‌داری می‌زند، از آن لبخندهایی که بیشتر از آن‌که شیرین باشند، مرموزند. نگاه کوتاهی به من می‌اندازد؛ نگاهی که هم خونسرد است و هم عمیق. بعد با لحنی آرام و خیره‌کننده می‌پرسد:
- خوب شدم؟
درونم می‌خواهد فریاد بزند: «خوب نشدی، عالی شدی.» اما زبانم را میان دندان‌هایم می‌فشارم و تنها با سردی تصنعی جواب می‌دهم:
- آره. خوبی.
دوباره نگاهش به جاده برمی‌گردد، اما لبخندش همچنان گوشه‌ی لب‌هایش جا خوش کرده. خیلی ساده و بی‌مقدمه می‌گوید:
- دارم میرم سْویدانْیِه.
ابروهایم ناخودآگاه در هم می‌رود. اسم جایی‌ست؟ مقصدی در مسکو؟ صدایم کمی مشکوک است وقتی می‌پرسم:
- کجا؟
و او مکثی می‌کند، آن‌قدر طولانی که تپش قلبم بالا برود.
- تو فارسی بهش چی می‌گین؟ … قرار عاشقانه.
نفسم در سینه حبس می‌شود. ابرویی بالا می‌اندازم و سرم پر از حدس‌های متناقض می‌شود. قرار عاشقانه؟ با من؟ با همین زنی که تا چند ساعت پیش روی تخت بیمارستان افتاده بود؟ مگر می‌شود؟ خودش آمده دنبالم، خودش لباس‌هایم را آورده، حتماً هم خودش برگه‌ی ترخیص را امضا کرده و حالا خبری از عرفان نیست… .
همه‌چیز در این سکوت نرم ماشین می‌لرزد، انگار تنها حقیقتی که وجود دارد، همین لبخند مرموز آدونیس است و کلمه‌ای که روی زبانش نشست: «قرار عاشقانه.»
چیزی درون سینه‌ام بالا و پایین می‌شود، چیزی بین یک ضربان هیجان‌زده و تردیدی تلخ. اگر منظورش از «قرار عاشقانه» من باشم… چه می‌شود؟ قلبم از تصورش گرم می‌شود، اما همان لحظه چهره‌ی عرفان مثل سایه‌ای سیاه روی ذهنم می‌افتد. چرا او این‌جا نیست؟ چرا حتی نامی از او برده نمی‌شود؟
نگاهم روی چهره‌ی آدونیس می‌لغزد؛ خط فک محکم، چشمان سبزی که با نور سرد صبح درهم می‌تند، لبخند مرموزی که انگار هرگز به طور کامل محو نمی‌شود. دلم می‌خواهد باور کنم همه‌چیز همین‌قدر ساده است؛ او آمده تا مرا ببرد، تا تنها نباشم، تا جایی بیرون از این بیمارستان بی‌روح… اما در پس ذهنم صدایی می‌خزد: اگر عرفان اتفاقی برایش افتاده باشد چه؟ اگر این‌همه «رسیدگی» و این عطر سنگین و این تیپ تازه، پوششی باشد برای خبری که قرار است بعدتر به من بدهد؟
با تردید زمزمه می‌کنم:
- قرار عاشقانه… با کی؟
او خنده‌ای آرام و کوتاه می‌کند، انگار سؤال من بازیچه‌ای باشد، نه پرسشی جدی. جواب نمی‌دهد. تنها دستش را محکم‌تر روی فرمان فشار می‌دهد و سرعت ماشین اندکی بالا می‌رود.
دستم روی زانوی خودم مشت می‌شود. نمی‌دانم بیشتر باید دل‌دل بزنم برای معنای پنهان نگاه او یا برای غیبت عرفان. هر دو در ذهنم مثل طنابی تاب می‌خورند و هیچ‌کدامم را به زمین محکم نمی‌کند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
صدایش آرام و مطمئن در ماشین پیچید:
ـ اسمش میلِناست.
از افکارم به پایین پرت می‌شوم. قلبم برای لحظه‌ای از حرکت می‌ایستد. میلنا؟ پس منظورش من نبوده‌ام؟
چشم‌هایم روی نقطه‌ای دور محو می‌شوند و مغزم تقلا می‌کند معنای این اسم را هضم کند. لب‌هایم خشکیده‌ام را تر می‌کنم. حس می‌کنم تمام تصوراتی که از لحظه‌ی قبل ساخته بودم، اینکه شاید منظورش قرار عاشقانه با من است، مثل شیشه‌ای نازک خرد می‌شوند و تکه‌هایش در رگ‌هایم فرو می‌روند.
آدونیس با آرامش سرد رانندگی می‌کند. گویی گفتن نامی غریبه برایش چیزی عادی بوده، بی‌اهمیت. اما برای من؟ قلبم سنگین‌تر می‌تپد و نفس‌هایم کوتاه‌تر می‌شود.
می‌خواهم بپرسم. می‌خواهم سرم را برگردانم و مستقیم در چشم‌هایش نگاه کنم: میلنا کیست؟ از کجا آمده؟ چرا شنیدن نامش عذابم می‌دهد؟ اما صدایم در گلو می‌میرد. تنها چیزی که از دهانم بیرون می‌آید، زیر لب و با لحنی تلخ است:
ـ میلنا… .
او نگاه کوتاهی به من می‌اندازد، گوشه‌ی لبش تکان می‌خورد؛ نه خنده است، نه اخم. چیزی بین تمسخر و بی‌تفاوتی. بعد دوباره چشم‌هایش به جاده برمی‌گردد و سکوت میان‌مان سنگین‌تر از صدای هر آهنگی می‌شود.
من به پنجره تکیه می‌زنم، سرمای شیشه روی پیشانی‌ام می‌نشیند. هزار فکر از ذهنم می‌گذرد؛ از عرفان، از بیمارستان، از لباسی که آدونیس برایم آورده بود اما ناگاه فکرم درگیر تصویر ونسا می‌شود.
سری برمی‌گردانم و بی‌هوا می‌پرسم:
- پس ونسا چی شد؟
چشمان سبزش یک لحظه باریک می‌شود، اخمی گذرا روی پیشانی‌اش می‌نشیند و بعد صدایش، محکم و خالی از احساس، در فضای ماشین می‌پیچد:
- نمی‌تونم تا آخر عمرم با یک توهم زندگی کنم.
حرفش مثل خنجری در ذهنم فرو می‌رود. پس او خودش هم این حقیقت را پذیرفته… که ونسا هیچ‌وقت واقعی نبوده‌است. اما چرا دلم می‌خواست با همان توهم بماند؟ شاید چون یک خیال، بی‌خطرتر از زنی است که جان دارد و تنش از خود گرما ساطع می‌کند.
هوای کابین از بوی عطر آدونیس سنگین شده، اما ناگهان فکر می‌کنم شاید دفعه‌ی بعد که آدونیس را می‌بینم، روی پالتویش رد شیرین وانیل هم نشسته باشد؛ یا هر بویی که شبیه عطرهای زنانه باشد. قلبم فشرده می‌شود، گویی آن زن نامرئی همین‌جا نشسته، میان من و او. سرم را تند به چپ و راست تکان می‌دهم و می‌پرسم؛
- از کجا با میلنا آشنا شدی؟
چقدر تلفظ اسمش سخت و مزخرف است، انگار در گلوی آدم گیر می‌کند. او شانه‌ای بالا می‌اندازد و بی‌خیال‌تر از آن‌ است که تابش را داشته باشم.
- عرفان معرفیش کرد. عکسشو نشونم داد و خودش این قرار رو تعیین کرد.
گوش‌هایم شروع به سوت کشیدن می‌کنند؛ انگار همه‌چیز ناگهان در یک تونل تنگ و تاریک فشرده شده باشد. عرفان؟ یعنی عرفان خودش این دختر را پیش پای آدونیس گذاشته؟ اصلاً از کجا او را دیده بود؟
آدونیس قبل از آن‌که زبان باز کنم، با همان پوزخند نیمه‌جان ادامه می‌دهد:
- یکی از هم‌دانشگاهی‌هاش بوده.
لب‌هایم خشک می‌شوند. در گوشم تکرار می‌کنم، آرام، بیشتر برای خودم تا او:
- هم‌دانشگاهی… .
این کلمه روی زبانم می‌سوزد. هم‌دانشگاهی؟ چه جالب!
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
دیگر هیچ نمی‌گویم و می‌گذارم سکوت سنگین ماشین روی سرم فرود آید. صدای موتور و وزش باد از پنجره‌ها تنها همراه من است؛ هیچ جمله‌ای، هیچ نیش‌تری، هیچ صدایی از آدونیس نمی‌شنوم. تمام چیزی که حالا حس می‌کنم، این است که به اندازه‌ی کافی شنیده‌ام… کافی برای امروز، کافی برای هفته‌ها. تنها چیزی که می‌خواهم، رسیدن به خانه و رودررو شدن با عرفان است، بابت آن‌که مرا در بیمارستان تنها گذاشته و مشغول انتخاب فردی مناسب برای آدونیس بوده است. وای که با او چه حرف‌های نگفته‌ای دارم.
دقایقی می‌گذرد و حس می‌کنم بازگشت به خانه بیش از حد طول کشیده است. هر نگاه به جاده‌ای که از آن عبور می‌کنیم، تردیدم را بیشتر می‌کند. اگر در موقعیت اورژانسی‌ای قرار داشتم، عرفان و آدونیس بی‌تردید باید مرا به نزدیک‌ترین بیمارستان می‌بردند، اما حالا… ما از شهر خارج شده‌ایم و هیچ نشانه‌ای از نزدیک‌ترین مرکز درمانی نیست.
چشم‌هایم از پنجره‌ی ماشین به بیرون خیره می‌شوند؛ مسیر برایم آشنا نیست. پیچ‌های جاده، تابلوهای کنار خیابان، حتی رنگ آسمان؛ همه چیز کمی ناملموس است.
به این فکر می‌کنم که شاید آدونیس قرار است ملینا را سوار کند و خانه‌ی ملینا کمی دورتر از شهر است، اما اطرافمان جز جاده و چند تابلوی خالی هیچ نشانه‌ای از خانه دیده نمی‌شود. ملینا... حتی وقتی در سرم نام او را تکرار می‌کنم، باز در گلویم سنگینی می‌پیچد. او دیگر چه خری‌ست؟
نزدیک به نیم ساعت می‌گذرد و ناگهان ماشین مقابل یک ساختمان بزرگ شیشه‌ای می‌ایستد. از پشت شیشه‌ی ماشین، ساختمان را با جزئیات نگاه می‌کنم؛ نمایی مدرن، تمام شیشه و فلز، با نورهای سرد که بازتاب خورشید صبحگاهی را می‌گیرد. کنار ساختمان، مردم با چمدان‌هایی در دست، شتابان وارد می‌شوند و هر کدام به سمت درهای شیشه‌ای حرکت می‌کنند.
در همین لحظه، هواپیمایی از دوردست به چشمم می‌رسد که از پشت ساختمان بلند می‌شود و به آرامی به سوی افق می‌رود. حسی عجیب در سینه‌ام جمع می‌شود؛ این‌جا فرودگاه است و ما... چرا این‌جاییم؟ ملینا از جای دیگری آمده؟ ما منتظر او هستیم؟
سرم را به سمت آدونیس برمی‌گردانم و ناگهان خشکم می‌زند. او یک بلیط قرمز-سفید در دست دارد و آن را مستقیم به سمت من گرفته است. نگاهش پر از جدیت و کمی رمزآلودی است که قلبم را تندتر می‌کند و حس می‌کنم همین یک نگاه می‌تواند تمام تعادل ذهنی‌ام را به هم بریزد. نور صبح روی پالتوی سورمه‌ای‌اش می‌لغزد و انعکاسش روی بلیط قرمز، جلوه‌ای وهم‌انگیز به صحنه می‌دهد.
صدایم هنگام پرسیدن خنثی و آرام است، حتی خودم از لحن نرم و بی‌رمقم شگفت‌زده‌ام:
- این دیگه چیه؟
آدونیس بی‌اعتنا به تعجبم، بلیط را آرام روی پایم می‌گذارد و من مجبور می‌شوم سرم را کمی پایین بیاورم تا نوشته‌ها را ببینم. دو کلمه، ساده و سرد، مقابل چشمانم می‌درخشند: «تهران» و «مسکو». لب‌هایش آرام و بدون هیچ تلاشی برای توضیح اضافه، می‌گوید:
- پروازت ساعت چهار بعد از ظهره.
نگاهش به ساعت مچی مشکی‌اش می‌افتد و کمی مکث می‌کند، سپس می‌گوید:
- الان ده صبحه.
پلک‌هایم سنگین و نگاهم پر از سکوت است. هیچ کلمه‌ای از دهانم بیرون نمی‌آید، تنها چشم‌هایم با چشمانش گره می‌خورد و حس می‌کنم همان سکوت، سنگین‌تر از هر دیالوگی، فضا را پر کرده است؛ ترکیبی از شگفتی، سردرگمی و ترس مبهمی که نمی‌توانم نامش را بگذارم. هوا اطرافمان سرد است و حتی نسیمی که از پنجره‌های شیشه‌ای می‌وزد، لرزه‌ای در بدنم ایجاد می‌کند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
با زحمت آب دهانم را قورت می‌دهم و نفس عمیقی می‌کشم، صدایم کمی خش‌دار و پر از تعجب است:
- این چه مسخره‌بازی‌ایه؟
لبخندی روی لب‌هایم نقش می‌بندد و ادامه می‌دهم:
- کی این بلیطو گرفته؟
آدونیس بدون هیچ مکثی، با همان آرامش مرموز و نگاه سردش، پاسخ می‌دهد:
- عرفان.
چشمانم برای لحظه‌ای گرد می‌شوند و قلبم تندتر می‌زند. حس می‌کنم دنیا به ناگهان کوچک شده و تمام سکوت فرودگاه، با آن صدای دور هواپیماها و حرکت مسافران، روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند. نفس‌هایم را فرو می‌برم و سعی می‌کنم خونسردی‌ام را حفظ کنم؛ اما با شنیدن نام عرفان، همه‌ی خشم، تعجب و سردرگمی با هم ترکیب می‌شوند و درونم طوفانی بی‌صدا به پا می‌کنند.
دستم را روی بلیط می‌گذارم و به خطوط قرمز و سفید آن خیره می‌شوم. دلم می‌خواهد بپرسم «چرا؟» اما زبانم از حرف زدن قفل شده است.
آدونیس سکوت کرده و تنها نگاهش را به من دوخته‌است، انگار که منتظر است عکس‌العملم را بسنجد.
چشمانم دوباره به فرودگاه می‌لغزند؛ مسافرانی که با چمدان‌هایشان از ساختمان شیشه‌ای بیرون می‌آیند، برای لحظه‌ای محو می‌شوند. حس می‌کنم همه چیز، حتی زمان، برای من متوقف شده است. صدایم خسته و آرام است وقتی می‌گویم:
- چرا؟ نمی‌فهمم... .
آدونیس پلک‌هایش را نیمه‌باز می‌کند و با همان آرامش مرموز می‌گوید:
- فقط پیاده شو.
سکوت دوباره بر ماشین حاکم می‌شود. من سرم را به پایین خم می‌کنم، حس می‌کنم قلبم دارد می‌گیرد و هر ضربه‌اش تیزتر از قبل است. چشمانم پر از سؤال و اضطراب است، اما هیچ کلمه‌ای برای پرسیدن ندارم.
همین؟ عرفان برایم یک بلیط خریده و با لباس‌های تنم مرا به این بی‌راهه فرستاده؟ یعنی قرار است فقط بروم تهران؟ با چه پولی؟ کجا بخوابم؟ چطور زندگی کنم؟
به کدام قبرستانی بروم تا حداقل شبیه آدمی باشم که هنوز جایی برای مردن دارد؟
افکارم مثل شلاق روی مغزم می‌کوبند. انگار هر نفس، زغال داغی‌ست که از گلویم می‌گذرد. هنوز دستم روی بلیط است که آدونیس بی‌آنکه نگاهم کند، دفترچه‌ای کوچک با جلد چرمی قهوه‌ای را روی پایم می‌گذارد. انگشتانم می‌لرزند و جلد را با احتیاط لمس می‌کنم. کلمه‌ها هنوز در ذهنم به هم می‌پیچند که اسم روی جلدش مرا میخکوب می‌کند: گذرنامه.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
چشمانم از حیرت باز می‌مانند. این… گذرنامه‌ی من است؟!
برای لحظه‌ای سرم گیج می‌رود. درونم فریاد می‌کشد اما دهانم حتی یک کلمه بیرون نمی‌دهد. انگار همه‌چیز دورم بی‌صدا شده؛ فرودگاه، مردم، ماشین، حتی صدای نفس‌های آدونیس. فقط منم و این دفترچه‌ی قهوه‌ای که بوی سفر و تبعید را با هم دارد. زیر لب، تقریباً بی‌صدا می‌پرسم:
- این… چیه؟
صدایم مثل سایه‌ای از خودم شنیده می‌شود، درحالی‌که چشمانم هنوز بین گذرنامه و بلیط می‌چرخند.
آدونیس بی‌آنکه تغییری در حالت چهره‌اش بدهد، آرام و کوتاه می‌گوید:
- لازمش داری.
این دو کلمه برایم مثل چاقوست. لازمش دارم؟ برای کجا؟ برای چه زندگی‌ای؟
تمام سوال‌هایم در گلویم گیر می‌کند و فقط نگاه خیره‌ام روی چهره‌ی آرام او می‌ماند. می‌پرسم:
- یعنی چی؟ قراره کجا بخوابم؟ قراره چی بخورم؟ پیش کی برم؟
آدونیس سری به طرفین تکان می‌دهد، نگاهش سرد و بی‌تفاوت است و می‌گوید:
- اوناش دیگه به ما مربوط نیست.
به ما مربوط نیست؟! این قضیه از ابتدا تا انتهایش به شما ربط دارد. قلبم تندتر می‌زند و نفسم بریده بریده می‌شود. اضطراب مثل سنگی روی سینه‌ام فشار می‌آورد. دیگر نمی‌توانم آرام و خونسرد باشم. ناگهان فریاد می‌زنم:
- اصلاً معلوم هست داری چی میگی؟ منو دزدیدین و آوردین تو یه کشور غریب. هیپنوتیزمم کردین و مثل حیوون باهام رفتار کردین. حالا همین‌طور یه بلیط دستم میدین که برم؟
چشم‌هایم هنوز خیره به اوست که ناگهان آدونیس با حرکتی سریع و حساب‌شده کمربند ایمنی‌اش را باز می‌کند. در سمت خودش را باز می‌کند و با گام‌هایی محکم از ماشین پیاده می‌شود. حرکاتش چنان سریع و دقیق‌اند که حتی فرصت تعقیبش با نگاه را ندارم.
در سمت من را باز می‌کند، بازویم را به چنگ می‌گیرد و با تمام نیرویش مرا بیرون می‌کشد. حس می‌کنم تمام تنم تیر می‌کشد و مغزم از شدت شوک سوت می‌کشد. بلیط و پاسپورتم هنوز در دستم است، اما وقتی او رهایم می‌کند، ذره‌ای تعادلم را از دست می‌دهم و فریاد می‌زند:
- کی؟ کِی؟
گیج و وحشت‌زده به چشمان خشمگینش نگاه می‌کنم.
- کی باهات مثل حیوون رفتار کرد، پیوند؟ کی؟ کِی؟ کجا؟
تک‌تک سوالاتش مثل پتک روی مغزم فرود می‌آیند و صدای بلندش توجه هر کسی که اطراف ماست را جلب می‌کند. بازویم تیر می‌کشد و قلبم مثل طبل می‌کوبد، اما من فقط مات و مبهوتم.
صدایش حالا کمی آرام‌تر می‌شود، اما هنوز پر از تهدید و قاطعیت است. انگشت اشاره‌اش را به سمت من می‌گیرد و می‌گوید:
- اگه یه ذره قدر چیزهایی که عرفان بهت داد و می‌دونستی، الان این‌جا نبودی.
مکث کوتاهی می‌کند، نفسش را آرام می‌کشد و ادامه می‌دهد:
- در مورد بچه‌ی مرده‌اش این‌طوری باهاش حرف نمی‌زدی!
حس می‌کنم هر عضله‌ام زیر فشار نگاهش کشیده می‌شود. لرزه‌ای ناخودآگاه در تنم می‌دود.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
اما او با قاطعیتی کشنده می‌گوید:
- تمام سعیشو کرد برات یه همسر عالی باشه، یه تکیه‌گاه… .
کمی عقب می‌رود، دستانش را باز می‌کند و بعد با صدایی که حالا تند و تیز شده و با هر کلمه شعله‌ای بر تنم می‌افکند، می‌پرسد:
- ولی تو چی کار کردی؟
بدون لحظه‌ای مکث، قدم جلو می‌آید و فاصله‌ی میان‌مان را کم می‌کند. کلماتش مثل پتک‌های داغ روی صورتم فرود می‌آیند:
- جز زهر ریختن توی زندگیش، جز لگد زدن به هر چیزی که بهت داد… هیچی!
چشمانم بی‌اختیار پر از اشک می‌شوند. حس می‌کنم پلک‌هایم سنگین‌اند و قلبم تند می‌زند. او نفسش را کوتاه و با قدرت بیرون می‌دهد، چنان‌که هوای سرد اطرافمان به لرزه درمی‌آید. دوباره فاصله را کم می‌کند، انگار می‌خواهد هر ذره‌ی وجودم را با نگاهش لمس کند و با چشمان نافذش درونم را بکاود:
- همیشه ادعا می‌کنی دنبال آزادی‌ای، دنبال زندگی‌ای که ازت دزدیدن… اما حقیقت اینه که تو... خودت جلاد خودتی. هر چی به دستت می‌رسه، هر احترامی که بهت میدن، تو خودت نابودش می‌کنی.
از نوک پا تا سرم مرا می‌نگرد، حرکاتش دقیق و محکم‌اند و هر لحظه فشار نگاهش بر من سنگین‌تر می‌شود. بعد با لحنی که تیز و سرد است، اما در همان حال لبریز از حقانیت و تنفر، ادامه می‌دهد:
- حق رفیق من این نبود… اون مرد، دنیاشو ریخت جلوی پات… .
نگاهش حالا طوری می‌شود که انگار به یک تکه آشغال نگاه می‌کند و کلماتش هرکدام شلاقی به جانم می‌زنند:
- خیلی بی‌لیاقتی... خیلی نمک‌نشناسی!
روی “خیلی” دوباره تأکید می‌کند، انگار می‌خواهد وزن بی‌رحمی و نفرتش را در تک‌تک سلول‌های من بکوبد. هر حرکتش، هر کلمه‌اش، و حتی نفس کشیدنش، همه با شدت تنش و خشم ترکیب شده‌اند، و من تنها می‌توانم اشک‌هایم را با دستم پاک کنم و بی‌صدا، در زیر نگاه او ذره‌ذره فرو ریخته باشم اما... لحنش بی‌رحم‌تر و سردتر می‌شود:
- می‌دونم نگات همش دنبال من بوده… در حالی که زن عرفان بودی.
قلبم لحظه‌ای تیر می‌کشد، تپش‌هایش چنان شتابان و بی‌رحم‌اند که انگار می‌خواهند از سینه‌ام بیرون بپرند. گرمایی غیرقابل تحمل سراسر تنم را می‌گیرد و سرمای هوا مثل دست‌های یخی روی پوستم فشار می‌آورد، اما درونم شعله‌ای سوزان فروزان است.
- نه، من زنش… .
می‌خواهم از غرورم دفاع کنم، صدایم لرزان است اما او با چشمانی که از خشم و تنفر شعله می‌کشد، وسط حرفم فریاد می‌زند:
- تو کثیف‌ترین انسانی هستی که تو زندگیم دیدم!
سری به نشانه‌ی نه تکان می‌دهم، این اولین بار است کسی با چنین شدت نفرت، با چنین بی‌رحمی، به من نگاه می‌کند. حس می‌کنم انگار دستان نامرئی، قلبم را فشار می‌دهند و هر نفس کشیدنم دشوار است.
- نمی‌دونم عرفان چطور عاشق زن بدذاتی مثل تو شده!
قدم‌هایش کوتاه و سنگین است، هر بار نزدیک‌تر می‌آید و کلماتش با تهدید و تحقیر روی پوستم فرو می‌افتند:
- از وطن من… گورتو گم می‌کنی!
هق‌هق‌هایم بالا می‌آیند، صدا از گلوی خفه‌ام بیرون می‌پرد، و می‌گویم:
- نمی‌تونی این کارو کنی… .
با آرامشی مهلک، اما همچنان بی‌رحم، جواب می‌دهد:
- بوی متعفنت کل شهرمو گرفته! لیاقتت از همون اول همین رفتار بوده.
سپس به سمت ماشین برمی‌گردد. لحظه‌ای مکث می‌کند، نگاهش به عمق چشمانم خیره می‌شود و صدای سرد و خشنش می‌پیچد:
- تو حتی ارزش نگاه کردن به هیچ‌کس رو نداری… حتی من!
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
لباس‌هایش در باد تکان می‌خورند و پالتوی سورمه‌ای‌اش با هر حرکتش تهدیدآمیز به نظر می‌رسد. چشم‌هایم می‌سوزند، قلبم مثل می‌خواهد از قفسه سینه بیرون بپرد. هیچ جایی برای دفاع ندارم، هیچ کلمه‌ای برای جواب دادن نمی‌ماند.
سپس بدون لحظه‌ای تأمل، پایش را روی گاز می‌گذارد و موتور لامبورگینی با غرشی خشن زوزه می‌کشد. صدای لاستیک‌ها روی آسفالت، ترس و حیرت مرا در هم می‌کوبد. ماشین با سرعت از کنارم دور می‌شود و من... تنها با ضربان قلبی آشفته و چشمانی پر از اشک در آن سکوت شدید باقی می‌مانم.
چشمانم به جایی خیره می‌مانند که آدونیس تازه لحظه‌ای پیش بوده و حالا هیچ نشانی از او نیست. تمام وجودم پر از خلأ و سرگردانی است. اشک‌هایم بی‌صدا روی گونه‌هایم می‌غلتند، اما نه از غم، از شوکی است که هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند آن را توصیف کند.
زانوهایم ضعف می‌روند و ناگهان روی زمین می‌افتم، دست‌هایم روی آسفالت سرد می‌لغزند و حس می‌کنم که هر تکه‌ی وجودم، هر نفس و هر ذره‌ی خاک زیرم، با ترس و حیرت پر شده است. صدای باد، صدای دور شدن ماشین و سکوت عجیب فرودگاه همه با هم ترکیب می‌شوند و مرا در یک خلا وحشتناک تنها رها می‌کنند.
تمام خاطرات و کلمات او دوباره جلوی چشمم رژه می‌روند، هر جمله مثل خنجری در ذهنم فرو می‌رود و من تنها با یک حس تهی عمیق روی زمین مانده‌ام، بدون هیچ نقطه‌ای برای تکیه دادن.
اشک‌هایم بی‌صدا روی گونه‌هایم می‌غلتند و طعم شور آن‌ها در دهانم می‌ماند.
احساس می‌کنم تنها هستم، حتی تنهاتر از هر زمانی که به یاد دارم. هیچ دست نوازشی نیست، هیچ صدایی نیست، هیچ نوری که امیدی بدهد نیست. همه‌ی دنیا انگار مرا رها کرده‌اند و من... روی زمین افتاده‌ام. کوچک و بی‌پناه.
یک هق‌هق بلند از گلوی خسته‌ام بیرون می‌آید و احساس می‌کنم دنیا با آن می‌لرزد. می‌خواهم فریاد بزنم، همه چیز را بیرون بریزم، اما هیچ کلمه‌ای توان ندارد از دهانم بیرون بیاید؛ فقط اشک‌هایم سرازیرند، مثل بارانی که نمی‌دانم کی متوقف خواهد شد.
و در آن لحظه، تنها چیزی که حس می‌کنم، خلأیی است عمیق و ساکت که هر چیزی زنده در جهان را از من دور نگه می‌دارد. من روی زمین افتاده‌ام، و دنیا بدون هیچ رحمتی به من نگاه می‌کند.
زیرلب، انگار به خودم پناه می‌برم. صدایم گرفته و شکسته‌است:
- من که کاری نکردم… .
دوباره، کمی بلندتر، خفه در میان هق‌هق‌هایم:
- من بدذات نیستم… .
نفس عمیق می‌کشم و هوا انگار خنجری است که گلویم را می‌بُرد. انگار صدایم دیگر صدای خودم نیست:
- من کثیف نیستم… .
لب‌هایم می‌لرزند و کلمات روی دندان‌هایم گیر می‌کنند.
به دست‌هایم نگاه می‌کنم، لرزان، خالی، بلیط و گذرنامه‌ای که کنارم روی آسفالت افتاده‌اند.
دنیا در بک آن کوچک می‌شود و من در مرکز این کوچکی، با صدایی که کسی جز خودم نمی‌شنود، فقط می‌گویم:
- من بد نیستم… من کثیف نیستم… من… من… .
و بغضم دوباره می‌ترکد.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
***

فصل پایانی: تصمیم آخر

تمام محتویات معده‌ام را در کاسه‌ی سرد و بی‌روح سرویس فرنگی بالا می‌آورم. صدای برخورد مایع با آب مثل پتکی در جمجمه‌ام می‌پیچد. با دستی لرزان دکمه‌ی سیفون را فشار می‌دهم و صدای مکنده‌ی آب، گویی می‌خواهد ته‌مانده‌ی وجودم را هم با خود ببرد.
دستگیره‌ی در را می‌چرخانم و به بیرون قدم می‌گذارم. برای لحظه‌ای ناخودآگاه به عقب نگاه می‌کنم، انگار قرار است پشت آن در کسی ایستاده باشد. یادم می‌آید… تیمارستان. همان تصویر و همان صحنه. پرستاری پشت در، با صدایی پر از نگرانی. نامش… چه بود؟
نگاهم به کاشی‌های قهوه‌ای دیوار گره می‌خورد. امیر. نامش امیر بود.
نفسی سنگین از سینه‌ام بیرون می‌دهم، هوفی که بیشتر شبیه زوزه‌ی خفه‌ی جانوری زخمی‌ست. به سمت آینه خم می‌شوم. تصویرم مثل غریبه‌ای در برابرم ایستاده؛ چشمانم سرخ و متورم است.‌ چه طنزی… سرخی این چشم‌ها، از بخت من هم پررنگ‌تر شده‌اند.
کمی آب به صورتم می‌پاشم. سردی آب برایم مانند سیلی‌ست اما هیچ چیز از این آشفتگی نمی‌کاهد. انگشتانم را میان موهایم فرو می‌کنم و سعی می‌کنم از ژولیدگی‌اش کم کنم هرچند... بی‌فایده است. چهره‌ام بیشتر شبیه جنازه‌ای‌ست که زورکی سرپا نگهش داشته‌اند.
وقتی از بازدید بدنی فرودگاه رد می‌شدم، مأمور با نگاهی عجیب روی من مکث کرد. طبیعی بود… هیچ وسیله‌ای، هیچ چمدانی، حتی یک کیف کوچک همراهم نبود. تنها بلیط و گذرنامه‌ای که میان انگشتانم مثل وصله‌ای ناجور می‌لرزید. همان‌جا بود که فهمیدم… من از همه‌چیز تهی‌ام.
لبخند تلخی روی لب‌هایم می‌نشیند. چه مسخره… انگار کل زندگی‌ام خلاصه شده در یک تکه کاغذ قرمز و سفید و یک دفترچه‌ی قهوه‌ای.
از سرویس بیرون می‌آیم. بوی تند مواد شوینده در دماغم پیچیده، بویی که با ته‌مانده‌ی استفراغ در گلویم قاطی شده و حالم را بدتر کرده‌است. راهروی باریک به سالن اصلی باز می‌شود. برای لحظه‌ای مکث می‌کنم؛ صدای کشیده شدن چرخ‌های چمدان روی کف سنگی، صدای اعلام پروازها و خنده‌های ریزِ خانواده‌هایی که در انتظار مسافرشان ایستاده‌اند، همه یک‌جا هجوم می‌آورند.
قدم اول را که برمی‌دارم، سنگینی نگاه‌ها را روی خودم حس می‌کنم. زن جوانی با بچه‌ای در بغل لحظه‌ای چشمش به من می‌افتد و سریع رویش را برمی‌گرداند. مردی با کت و شلوار مرتب و کیف دستی چرمی، ابروهایش را جمع می‌کند و انگار زیر لب چیزی می‌گوید‌.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 25) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا