- Nov 6, 2024
- 254
- سلام آبجی.
با شنیدن صدای پرهام انگار موجی از آرامش به جانش تزریق شد.
- سلام قربونت برم! سلام عزیزدلم! خوبی داداشم؟ همه چیز خوبه؟ بابا قادر اذیتت نمیکنه؟
عقبعقب رفت و به دیوار تکیه زد.
- نه، من خوبم؛ تو خوبی؟
آب دهانش را همراه با بغضی که گلویش را گرفته بود قورت داد.
- من هم خوبم قربونت برم!
دستی به چشمان نمزدهاش کشید.
- بابا قادر گوشیش رو داد که بهت زنگ بزنم، خودش هم اینجا وایستاده، میخواد باهات حرف بزنه؛ گوشی.
لحظهای سکوت شد و اینبار صدای قادر بود که در گوشش پیچید.
- الو... .
با یادآوری آخرین دیدارشان اخم محوی به صورتش نشست.
- سلام.
قادر جواب داد:
- سلام، خوبی؟
لحظهای چشم بست تا از روی حرص حرفی نزند.
- ممنون.
لحن سرد و سنگینش باعث شد که قادر لحظهای سکوت کند.
- پرهام بهونهات رو میگرفت گفتم باهات حرف بزنه؛ جالبه نه؟ فقط یک روز تو رو نداشته و اینطوری دلتنگ شده، ولی من رو چند سال نداشت و هیچوقت دلتنگم نشد.
آهی کشید و حرفش را عوض کرد.
- راستش زنگ زدم تا به خاطر اتفاق دیروز ازت عذرخواهی کنم، از طرف من از اون پسره هم عذرخواهی کن، نمیخواستم اینجوری بشه؛ اما کنترلم رو از دست دادم.
متعجب ابروهایش را بالا انداخت. باورش نمیشد این مرد که اینطور راحت از او و سامان عذرخواهی میکرد همان قادری بود که حاضر بود جان بدهد؛ اما غرورش را زیر پا نگذارد.
- خواستم بگم هر موقع دلت خواست میتونی بیای پرهام رو ببینی و اگه دوست داشتی یکی، دو روز در هفته ببریش پیش خودت؛ فکر کنم این طوری برای همهمون بهتره.
دست روی قلبش که تند و محکم میتپید گذاشت و با تردید پرسید:
- ببینم تو... شوخی که نمیکنی؟
صدای نفسی که قادر عمیق و با اندوه بیرون داد را شنید و به این مرد دیگر نمیآمد که بخواهد او یا پرهام را آزار بدهد.
- میدونم با وجود سابقهی خرابم سخته که باورم کنی؛ اما من اینبار فقط آرامش و خوشبختی پرهام رو میخوام و مثل تو برای خوشبختی و خوشحالیش حاضرم هر کاری بکنم.
نفسش را عمیق بیرون داد و لبخند زد. مطمئناً هر دو خوشبختی و خوشحالی پسرک را میخواستند و این نقطهی مشترکشان بود.
با شنیدن صدای پرهام انگار موجی از آرامش به جانش تزریق شد.
- سلام قربونت برم! سلام عزیزدلم! خوبی داداشم؟ همه چیز خوبه؟ بابا قادر اذیتت نمیکنه؟
عقبعقب رفت و به دیوار تکیه زد.
- نه، من خوبم؛ تو خوبی؟
آب دهانش را همراه با بغضی که گلویش را گرفته بود قورت داد.
- من هم خوبم قربونت برم!
دستی به چشمان نمزدهاش کشید.
- بابا قادر گوشیش رو داد که بهت زنگ بزنم، خودش هم اینجا وایستاده، میخواد باهات حرف بزنه؛ گوشی.
لحظهای سکوت شد و اینبار صدای قادر بود که در گوشش پیچید.
- الو... .
با یادآوری آخرین دیدارشان اخم محوی به صورتش نشست.
- سلام.
قادر جواب داد:
- سلام، خوبی؟
لحظهای چشم بست تا از روی حرص حرفی نزند.
- ممنون.
لحن سرد و سنگینش باعث شد که قادر لحظهای سکوت کند.
- پرهام بهونهات رو میگرفت گفتم باهات حرف بزنه؛ جالبه نه؟ فقط یک روز تو رو نداشته و اینطوری دلتنگ شده، ولی من رو چند سال نداشت و هیچوقت دلتنگم نشد.
آهی کشید و حرفش را عوض کرد.
- راستش زنگ زدم تا به خاطر اتفاق دیروز ازت عذرخواهی کنم، از طرف من از اون پسره هم عذرخواهی کن، نمیخواستم اینجوری بشه؛ اما کنترلم رو از دست دادم.
متعجب ابروهایش را بالا انداخت. باورش نمیشد این مرد که اینطور راحت از او و سامان عذرخواهی میکرد همان قادری بود که حاضر بود جان بدهد؛ اما غرورش را زیر پا نگذارد.
- خواستم بگم هر موقع دلت خواست میتونی بیای پرهام رو ببینی و اگه دوست داشتی یکی، دو روز در هفته ببریش پیش خودت؛ فکر کنم این طوری برای همهمون بهتره.
دست روی قلبش که تند و محکم میتپید گذاشت و با تردید پرسید:
- ببینم تو... شوخی که نمیکنی؟
صدای نفسی که قادر عمیق و با اندوه بیرون داد را شنید و به این مرد دیگر نمیآمد که بخواهد او یا پرهام را آزار بدهد.
- میدونم با وجود سابقهی خرابم سخته که باورم کنی؛ اما من اینبار فقط آرامش و خوشبختی پرهام رو میخوام و مثل تو برای خوشبختی و خوشحالیش حاضرم هر کاری بکنم.
نفسش را عمیق بیرون داد و لبخند زد. مطمئناً هر دو خوشبختی و خوشحالی پسرک را میخواستند و این نقطهی مشترکشان بود.
آخرین ویرایش توسط مدیر: