رمان زعم و یقین |اثر سایه مولوی کاربر انجمن چری بوک

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
بعد انگار خودش جوابش را پیدا کرد که ادامه داد:
- اوه خدای من! پدرم چند سال پیش با یه شرکت دیگه شریک بود؛ اما یهو شراکتشون رو به هم زدن، نکنه اون شرکت مال داوودی بوده؟!
امیرعلی متفکرانه دستی به چانه‌اش کشید و زمزمه کرد:
- احتمالاً همینطوره.
انگشتانش را از بازی شال به موهایش رساند و موهایش را به چنگ گرفت. از دست خودش حرصی و عصبانی بود. چطور به آن مردک عقده‌ای کمک کرده‌ بود تا به خواسته‌اش برسد؟! وای که چه احمقانه احتشام را به تله‌ی آن داوودیِ دیوانه انداخته ‌بود.
- خب حالا با این اوصاف تکلیف ما چیه؟
امیرعلی کاغذهای درون دستش را داخل کیف دستی چرمی‌اش گذاشت و در جواب سوال سامان گفت:
- اگه پری‌ خانوم میومد و به پلیس می‌گفت که مدارک رو تحویل داوودی داده میشد که از طریق قانون ردش رو زد؛ اما حالا که آقای احتشام نمی‌خواد ایشون پاش به ماجرا باز بشه مجبوریم یه فکر دیگه بکنیم.
لحظه‌ای فارغ از تمام حرف‌‌هایشان ذهنش سمت پری‌ خانومی که امیرعلی گفته ‌بود رفت و نمی‌دانست چطور این مرد جدی و مؤدب ناگهان با او صمیمی شده‌ بود! سرش را تکانی داد تا بتواند افکار مزخرفش را به گوشه‌ی ذهنش بفرستد و روی حرف‌های امیرعلی متمرکز شود.
- ببینم سامان تو گفتی که اون برگه‌های مجوز بار که توی گاوصندوق اتاق پدرت بود امضا و مُهر شده نبود، درسته؟
سامان سری تکان داد و او هم سعی کرد تا به یاد بیاورد که امضایی روی آن ورقه‌های کاغذ دیده ‌‌است یا نه.
- نه؛ امضا نشده‌‌ بودن.
امیرعلی با ژست جذابی یکی از ابروهایش را بالا پراند و درحالی‌که مشغول فکر کردن به ‌نظر می‌رسید گفت:
- اما برگه‌هایی که از رانند کامیون‌ها گرفتن امضا شده ‌بودن؛ پس یعنی امضاها جعلی بوده.
لبخندی روی لبش نشست. پس هنوز هم جای امیدواری بود.
- خب اگه بتونیم جعلی بودن امضا رو ثابت کنیم، می‌تونیم بابا رو هم تبرئه کنیم دیگه‌.
امیرعلی در تأیید حرف سامان سر تکان داد.
- آره درسته؛ اما چیزی که من رو نگران می‌کنه اینه که آقای احتشام رو قراره بعد از دادگاه چه حکمش صادر بشه چه نه به زندان بفرستن.
دست روی صورتش گذاشت و مات و حیران به امیرعلی خیره شد‌. زندان رفتن احتشام آن هم با آن قلب بیمار اصلاً خوب نبود. با ناراحتی نالید:
- آخه چرا؟!
امیرعلی لحظه‌ای کوتاه نگاهش کرد و درحالی‌که سرش را به زیر انداخته‌ بود جواب داد:
- برای این‌که ما حتی اگر توی دادگاه هم فرضیه‌ی جعلی بودن امضا رو مطرح کنیم، دادگاه مهلت می‌خواد تا صحت امضا رو بررسی کنه و این پروسه‌ی زمان‌بریه و احتمالاً نمی‌تونن که آقای احتشام رو تموم این مدت توی بازداشتگاه نگه دارن پس مجبورن که ایشون رو به زندان منتقل کنن.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
- یعنی هیچ راه دیگه‌ای نیست؛ آخه تو که می‌دونی بابا با اون قلب مریضش نمی‌تونه تو زندان بمونه.
امیرعلی دست روی شانه‌ی سامانی که با شنیدن حرف‌های او رنگ از رخش پریده و نگرانی در نگاهش موج میزد گذاشت و گفت:
- باید توی دادگاه از قاضی بخوایم که قرار وثیقه صادر کنه؛ اما مطمئن نیستم با اتهامی که به آقای احتشام زده ‌شده به این راحتیا قبول کنه. حالا توکلت به خدا باشه انشاءاللّٰه که همه چیز حل میشه.
امیرعلی بلند شد و سامان هم درحالی‌که برمی‌خاست تا او را بدرقه کند در تأیید حرفش سر تکان داد.
امیرعلی درحالی‌که خم می‌شد تا کیفش را از روی میز بردارد با صدایی زمزمه‌وار که به گوش سامان نمی‌رسید به او گفت:
- امیدوارم از این‌که پری صداتون می‌کنم ناراحت نشین، آخه اسم کاملتون با هیچ پسوند و پیشوندی جور در نمیاد.
از حرف او لبخندی به لبش آمد. قبلاً این حرف را از خیلی‌ها شنیده ‌بود.
- نه؛ من ناراحت نمیشم هرطور راحتین می‌تونین صدام کنین.
امیرعلی با لبخند سر تکان داد.
- امیرعلی مگه تو نمی‌خواستی بری؟
متعجب به سامانی که با اخم به امیرعلی خیره شده‌ بود نگاه کرد. چرا یکدفعه اخلاق سامان زیر و رو میشد؟!
امیرعلی لبخند مهربانی به سامان زد و جواب داد:
- چرا.
سر به سمت او چرخاند و ادامه داد:
- خداحافظ پری‌ خانوم.
به احترام او از روی مبل برخاست و گفت:
- خداحافظ آقای تقوی.
امیرعلی از عمارت بیرون رفت و سامان پس از بدرقه او قصد داشت یک راست سمت اتاقش برود که او صدایش زد.
- آقا سامان؟
سامان به سمت او برگشت و منتظر نگاهش کرد.
- خواستم بدونم تاریخ دادگاه آقای احتشام کی هست؟
سامان دستی میان موهایش کشید و تارهای مشکی و براق را روی هم لغزاند و گفت:
- سه روز دیگه.
لحظه‌ای گوشه‌ی لبش را به دندان گرفت و رها کرد و با تعلل پرسید:
- میشه منم بیام؟
سامان اخم محوی کرد.
- نه؛ احتمالاً داوودی ما رو زیر نظر داره، پس تو و برادرت بهتره که یه چند وقتی از خونه زیاد بیرون نیاین تا توی خطر نیوفتین.
سرش را آرام تکان‌تکان داد. دلش می‌خواست در آن شرایط که احتمالاً تحملش برای سامان آسان نبود کنارش باشد؛ اما نمی‌خواست روی حرف او حرف بزند، اصلاً رویش را هم نداشت که بخواهد برخلاف حرف او عمل کند. پس چیزی نگفت و تنها در سکوت رفتن سامان به اتاقش را نظاره کرد.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
***
- دختره‌ی کم‌عقل من از دست تو چی‌کار کنم؟ دو روزه بی‌خبر گذاشتی رفتی نمیگی نگرانت میشم؟! اون گوشی بی‌صاحابت چرا خاموشه؟! دِ آخه اگه سودی نگفته‌ بود برگشتی سرکار قبلیت که باید الان سردخونه‌ها رو دنبالت می‌گشتم!
لبخند محوی زد و نخ کاموای آبی ‌رنگ را دور انگشتش پیچید. تا به حال رزی را این همه عصبانی ندیده ‌بود و برایش این حجم از غرغر تازگی داشت.
- چیه چرا حالا لالمونی گرفتی؟!
لبش را گزید تا نخندد. این حرف‌ها اصلاً به رزیِ مهربان نمی‌آمد.
- منتظرم غرغرهات تموم بشه تا جوابت رو بدم.
رزی بی‌آنکه از موضعش کوتاه بیاید غرید:
- مگه جوابی هم داری بدی؟ حدأقل یه یادداشت که می‌تونستی بذاری که من دق‌مرگ نشم، نمی‌تونستی؟
قلاب را از داخل قسمت بافته شده رد کرد و از رو بافت و برعکس رزی با صدایی نسبتاً آرام جواب داد:
- آره راست میگی، جوابی ندارم بدم. اشتباه کردم، باید بهت می‌گفتم؛ معذرت می‌خوام.
رزی پوفی کشید. می‌دانست که تند رفته؛ اما فکر به این‌که اتفاقی برای او افتاده‌ باشد دیوانه‌اش کرده‌ بود.
- خب حالا نمی‌خواد مظلوم‌نمایی کنی من که می‌دونم چه جونوری هستی.
از لفظ جانور به خنده افتاد. باورش نمی‌شد که این همان رزیِ آرام و صبور باشد.
- اِ رزی جونور چیه؟ مثلاً زنگ زدم عذرخواهی کنم هر چی از دهنت در اومد بارم کردی که!
رزی با صدایی آرام ادایش را درآورد. سرش را با تأسف تکان داد. انگار عصبانیتش قرار نبود به این زودی‌ها فروکش کند.
- خیلی خب، معذرت‌خواهیت رو که کردی حالا قطع کن برم بخوابم، خیرسرم صبح زود باید برم سرکار!
با خنده گفت:
- باشه برو، شبت بخیر.
رزی اما بی‌آنکه جوابی بدهد تماس را قطع کرد و باعث شد که دوباره خنده‌اش به هوا برود.
- به‌به! همیشه به خنده.
با دیدن سامان که به سمتش می‌آمد خنده‌اش را فرو خورد. سامان روی مبل روبه‌روی او نشست و گفت:
- چی‌شد، چرا خنده‌ات رو ادامه نمیدی؟ نترس من ناراحت نمیشم؛ اینقدر توی این چند روزه اخم و ناراحتی دیدم که دلم گرفت.
سر پایین انداخت. نمی‌توانست تشخیص بدهد که حرف‌هایش تنها یک درد‌‌دل معمولی است یا یکی از آن تیکه و کنایه‌‌های معروفش. سامان پا روی پا گرداند و ادامه داد:
- انگار به بی‌خبر رفتن و اومدن عادت داری.
جوابی نداد و بافت زیر را محکم‌تر کرد.
- حالا چی داری می‌بافی، اونم این‌موقعه‌ی شب؟
سر بلند کرد و نگاه کوتاهی سمت سامان انداخت. آن تیشرت و شلوار راحتیِ سفید رنگ به چهره‌اش حالت جوانانه‌تری داده‌ بود.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
- یه کلاه و شال گردن برای برادرم‌.
سامان با ابروهای بالا رفته به چهره‌ی او که با نور کم دیوارکوب‌ها روشن شده‌ بود نگاه کرد و گفت:
- چرا حالا که زمستون داره تموم میشه به فکر بافتن شال و کلاه افتادی؟
باز هم نخ را دور انگشتش پیچید و بافت محکمی زد.
- خب سال دیگه می‌تونه از این‌ها استفاده کنه‌.
سامان متعجب نگاهش کرد و پرسید:
- خب تا سال دیگه که هنوز خیلی مونده، چرا از الان برای سال دیگه داری می‌بافی؟
درحالی‌که همچنان سرش پایین و نگاهش خیره به کاموای در دستانش بود لبخند محوی زد و با صدایی آرام جواب داد:
- شاید سال دیگه اینجا نباشم تا بتونم براش چیزی ببافم.
سامان با دندان‌هایی که روی هم می‌فشرد با حرص غرید:
- مثلاً کجا باشی؟!
از حرص و عصبانیت صدایش لب گزید. مطمئناً اگر فکرش را به زبان میاورد عصبانی‌تر هم میشد؛ اما بالأخره که او هم باید روزی تاوان اشتباهاتش را پس می‌داد.
- مثلاً بازداشتگاه، دادگاه، شاید هم زندان.
سامان زیرلب با حرص و اخم غرید:
- بیخود! مگه من می‌ذارم؟!
لبش را گزید تا نخندد، این مرد با همین محبت‌ها و توجه‌های زیرپوستی هم می‌توانست همه را عاشق خودش بکند. سر بلند کرد و با خباثت گفت:
- چیزی گفتین؟
سامان پوفی کشید.
- گفتم تا سال آینده فرصت نداری تا فردا صبح که فرصت داری؛ چرا این موقعه‌ی شب این کار رو می‌کنی؟
نگاهش را به چشمان سامان که در آن تاریک‌ و روشنیِ سالن مرموز و نافذتر شده ‌بودند دوخت.
- خوابم نمی‌برد گفتم بیام این‌ها رو تموم کنم؛ شما خودتون چرا این موقعه‌ی شب اومدین و اینجا نشستین؟
سامان آهی کشید و گفت:
- فردا صبح دادگاه داریم؛ فکرم مشغول اونه، خوابم نمی‌بره.
با ناراحتی به چهره‌ی گرفته‌ی سامان خیره شد. برای این‌که حال و هوایش را عوض کند پرسید:
- چایی می‌خورین براتون بیارم؟
سامان سر بلند کرد و لبخند او را که دید ابرو بالا پراند و با شیطنت جواب داد:
- اگه قول بدی توش مرگ‌ِ موش نریزی، چرا که نه.
با لبخند سامان خندید. کاموای در دستش را روی میز گذاشت و دست به دسته‌ی مبل‌ها گرفت و برخاست تا به آشپزخانه برود.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
با نگرانی و اضطراب طول و عرض سالن را قدم میزد. بیشتر از سه‌ ساعت بود که سامان همراه با امیرعلی برای رسیدن به دادگاهِ احتشام از خانه بیرون زده‌ بودند و هنوز خبری از آن‌‌ها نبود. برای چندمین بار شماره‌ی سامان را گرفت و باز هم صدای زنی که خبر از خاموشی موبایل می‌داد در گوشش پیچید. پوفی کشید و با حرص موبایلش را میان مشتش فشرد. این بی‌خبری و فکر به اتفاقات وحشتناکی که می‌توانست رخ داده ‌باشد، دیوانه‌اش کرده‌ بود!
- ای بابا دختر یه دقیقه بیا بشین سرگیجه گرفتم.
نگاهی به طلعت که کنار پرهامِ خیره به تلویزیون بر روی کاناپه نشسته و کتاب آشپزی در دستانش را بالا و پایین می‌کرد انداخت و نفسش را عمیق بیرون داد. کاش می‌توانست مثل او خونسرد باشد.
- نمی‌تونم؛ استرس دارم، می‌ترسم چیزی شده ‌باشه که هنوز نیومدن.
طلعت با تأسف سر تکان داد.
- چرا نفوس بد میزنی آخه دختر؟ هنوز که چیزی معلوم نیست.
خواست در جواب حرف طلعت چیزی بگوید که صدای موتور ماشین سامان را شنید. با عجله دوید و وارد حیاط شد. نمی‌توانست صبر کند؛ می‌خواست هر چه زودتر از نتیجه‌ی دادگاه خبری بگیرد. به ماشین سامان که گوشه‌ای از باغ پارک شده ‌بود رسید و همان لحظه‌ سامان هم از ماشینش پیاده شد. روبه‌روی سامان ایستاد و نفس‌نفس‌زنان گفت:
- سلام.
سامان سری تکان داد و نگاه او پیِ صندلی‌های خالیِ ماشین رفت و متعجب از تنهاییِ سامان پرسید:
- آقای تقوی نیومدن؟
سامان از سؤالش اخم در هم کشید.
- واسه پرسیدن از امیرعلی اینقدر دویدی؟
خنده‌ی مات و حیرانی کرد و جواب داد:
- نه، من فقط نگران بودم‌.
منظورش این بود که نگران احتشام بود که اینطور دویده‌ بود؛ اما سامان انگار حرفش را چیز دیگری تعبیر کرد که با پوزخند و به تلخی گفت:
- نگران نباش، امیرعلی حالش خوبه؛ کار داشت سرِ راه پیاده‌اش کردم.
بی‌هدف سرش را تکان داد. آنقدر نگران احتشام بود که نمی‌توانست روی حرف‌های سامان تمرکز کند.
- دادگاه... دادگاه چی‌شد؟ تونستین برای آزادیِ آقای احتشام کاری بکنین؟
سامان نفسش را آه‌ مانند بیرون داد و با کلافگی محکم دست بر صورتش کشید و از بین دستانش «نه» خفه‌ای گفت. با ناراحتی و صدایی که گرفته و اندکی دورگه شده‌ بود ادامه داد:
- گفتن رأی رو بعد از بررسی امضاها اعلام می‌کنن، ولی تا اون‌موقع بابا باید توی زندان بمونه.
دست روی دهان باز مانده‌اش کوبید تا صدایش درنیاید. وای بر او! چه کرده‌ بود؟! چه بلایی بر سر این خانواده‌ آورده ‌بود؟!
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
سرش را به طرفین تکان داد. تقصیر او بود؛ او باید جای احتشام به زندان می‌رفت. نباید این بلا بر سر احتشام می‌آمد.
- همش تقصیر منه؛ اگه نیومده‌ بودم اینجا، اگه اون مدارک رو برنمی‌داشتم اینجوری نمی‌شد.
با بغض و گریه ادامه داد:
- آخه چرا نذاشتین برم و همه چیز رو به پلیس بگم؟ چرا نذاشتین گندی که زدم و خودم جمع کنم؟!
قدمی عقب گذاشت و به تنه‌ی کلفت درخت سیب تکیه زد. سامان پیش رویش ایستاد و غرید:
- تو فکر کردی من از این وضعیت راضی‌ام؟ بهت که گفتم به بابا قول دادم، نمی‌تونستم زیر قولم بزنم.
سرش را تکان داد. حالش خراب بود. عذاب‌وجدانی که از وضعیت احتشام گرفته ‌بود دیوانه‌اش کرده ‌بود!
- تقصیر من بود، من باید می‌رفتم زندان نه اون!
سامان با کلافگی نفسش را بیرون داد و دستی میان موهایش کشید‌.
- باز که برگشتی سر خونه‌ی اولت؛ انتظار داشتی من چی‌کار کنم؟ می‌خواستی بذارم بری پیش پلیس و خودت رو بندازی توی دردسر؟
سر خورد و روی زمین نشست. حال خودش را نمی‌فهمید. حس می‌کرد مادرش بابت کاری که با احتشام کرده از او ناراضی و ناراحت است و این به حال بدش دامن میزد. سرش را به تنه‌ی درخت تکیه داد و سر به سمت آسمانی که مثل بخت او با ابرهای تیره پوشانده شده‌ بود دوخت و مثل دیوانه‌ها زیرلب زمزمه کرد:
- تقصیر من بود؛ من باید می‌رفتم زندان نه اون. من بودم که گند زدم نه اون. لعنت به من! لعنت به بختِ بد من!
سامان کنارش روی زمین نشست و سرش را پایین انداخت.
- تقصیر تو نیست. تقصیر هیچ‌کس نیست؛ هیچ‌کس.
به سامان نگاه کرد و پلک زد. چند قطره اشک از چشمانش بر گونه‌های سردش چکید و دیگر تلاشی نمی‌کرد تا اشک‌هایش را از سامان پنهان کند.
- من نمی‌خواستم انتقام بگیرم.
سامان همچنان سر به زیر بود و نگاهش نمی‌کرد.
- می‌دونم.
چانه‌اش لرزید و باز هم ادامه داد:
- می‌خواست برادرم رو بکشه.
سامان زمزمه کرد:
- می‌دونم.
هق زد.
- مجبور شدم این کار رو بکنم.
سامان سر تکان داد.
- می‌دونم.
لبش را به دندان گرفت و گفت:
- من خیلی متأسفم!
سامان سر بلند کرد و نگاهش کرد و در چشمان مشکی و زیبایش برق اشک را میشد دید. پیش از آن‌که سامان جوابی بدهد صدای طلعت بلند شد.
- چی‌شده سامان‌ جان؟ چرا اینجا نشستین؟
سامان دستی به چشمانش کشید و اشک‌ چشمانش را پیش از آن‌که سرازیر شوند پاک کرد و با صدایی که هنوز گرفته ‌بود گفت:
- چیزی نشده، حالا میام داخل بهتون میگم.
سپس سر به سمت او که حالا و با آمدن طلعت سر به زیر انداخته‌ بود چرخاند و آرام ادامه داد:
- پاشو بریم داخل، هوا سرده سرما می‌خوری؛ پاشو.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
از پشت میز صبحانه بلند شد و پشت سر سامان به سمت در رفت. سامان از در بیرون رفت و او تکیه به در زده، غرق در فکر و بی‌حواس به سامان که خم شده و مشغول پوشیدن کفش‌های چرمش بود خیره بود‌.
- من دارم میرم؛ کاری نداری؟
با سوال سامان از فکر در آمد. سر بلند کرد و به سامان نگاه کرد و پرسید:
- دارین میرین ملاقاتِ آقای احتشام؟
سامان سر تکان داد. لبش را زیر دندانش گرفت و فشرد. یک هفته‌ی تمام بود که احتشام در زندان به سر می‌برد و هنوز جواب بررسیِ آن امضاهای لعنتی نیامده ‌بود.
- تو کی می‌خوای دست از این خودخوری‌هات برداری؟ هان؟
سر به زیر انداخت و مغموم و گرفته جواب داد:
- دست خودم نیست؛ وقتی به این فکر می‌کنم که آقای احتشام به‌ خاطر من افتاده زندان عذاب‌وجدان دیوونه‌ام می‌کنه.
سامان با سرزنش نگاهش کرد و نچی گفت‌.
- آخه من به تو چی بگم دختر خوب؟ یه بار بهت گفتم دوباره هم میگم، این اتفاق تقصیر تو نیست؛ پدر من خودش خواست که تو دخالت نکنی و خودش همه چیز رو گردن گرفت. پس دلیلی برای عذاب‌وجدان وجود نداره‌، خب؟
آرام سر تکان داد و می‌دانست که نمی‌تواند این افکار عذاب‌آور را از سرش بیرون کند.
- ببینم تو تصمیمت عوض نشده؟ هنوزم نمی‌خوای بیای ملاقاتش؟
شرمنده و ناراحت سرش را پایین انداخت با این‌که از دردسرهایی که برای احتشام درست کرده ‌بود عذاب‌وجدان داشت؛ اما هنوز هم نمی‌توانست برود و با او صحبت کند. بغض‌آلود جواب داد:
- من... من خیلی متأسفم؛ اما نمی‌تونم... نمی‌تونم که... .
سامان دست بلند کرد و حرفش را قطع کرد.
- نمی‌خوام مجبورت کنم که این کار رو انجام بدی؛ اما یکم هم به این فکر کن که اون هم حق داره بخواد با دختری که بعد از بیست و چند سال اومده و میگه دخترشه حرف بزنه.
و بی‌‌آن‌که بخواهد از او جوابی بگیرد چرخید و به سمت ماشینش که در انتهای باغ پارک شده ‌بود رفت. در را همچنان باز نگه داشته و دور شدن سامان را نظاره می‌کرد و ذهنش به حرف‌های او مشغول شده ‌بود. می‌دانست که حق با سامان است؛ اما نمی‌توانست با احتشام صحبت کند. جدای از آن‌که با دیدن احتشام زجرهایی که خودش و مادرش کشیده‌ بودند برایش یادآوری میشد، حالا شرم از کاری که با او کرده‌ بود هم خود دلیلی شده ‌بود که نخواهد و نتواند با او روبه‌رو شود.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
روی زانو نشست و زیپ کاپشن آبی‌ رنگ پرهام را بالا کشید.
- آخه خودت و این بچه کجا دارین میرین؟ مگه آقا سامان نگفت از خونه بیرون نرین؟
نیم‌نگاهی سمت طلعت انداخت و درحالی‌که پرهام را سمت در می‌فرستاد تا کفش‌هایش را بپوشد گفت:
- میریم تا همین پارک نزدیک خونه تا پرهام یکم بازی کنه؛ نگران نباشین بعد از این همه مدت یاد گرفتم از خودم و برادرم مواظبت کنم.
طلعت دست روی بازوی او که قصد داشت سمت در برود گذاشت و با مهربانی گفت:
- حرف‌هام رو پای دخالت نذار دخترم، من فقط نگرانتونم.
لبخند تلخی تحویل طلعت داد و آهی کشید. هیچ‌وقت برای هیچ‌ کدام از کارهایش عادت نداشت به کسی جواب پس بدهد و حالا کنار آمدن با این موضوع برایش سخت بود.
- می‌دونم طلعت ‌جون، نگران نباشین حواسم به خودم و پرهام هست.
طلعت هم لبخندی به رویش پاشید و او با خداحافظی کوتاهی از در بیرون زد. آرام و دست در دست پرهامی که برای خودش آواز می‌خواند و بالا و پایین می‌پرید کوچه را به مقصد پارک آن‌طرف خیابان طی می‌کرد. با سودی در پارک قرار گذاشته‌ بود تا هم پرهام بتواند بازی کند و هم خودش پس از این چند روز که مجبور شده ‌بود در خانه بماند کمی هوای آزاد بخورد و حال و هوا عوض کند‌. به پارک که رسیدند پرهام را سمت زمین بازی فرستاد و خودش پس از چرخ دادنِ نگاهش و ندیدن سودی، سمت یکی از نیمکت‌های فلزی که روبه‌روی زمین بازی بود رفت و منتظر سودی نشست.
- به‌به رفیق شفیق خودم، چه عجب! تو هلفدونی دنبالت می‌گشتم وسط پارک پیدات کردم.
پیش از آن‌که به پای سودی از جایش بلند شود، سودی کنارش روی نیمکت نشست. نگاهش را روی مانتوی سرخابیِ سودی که مثل همیشه تنگ و کوتاه بود چرخی داد و با دیدن جین سفیدش که یک پارگیِ بزرگ روی رانش داشت اخم درهم کرد. مانتو و جین مشکیِ خودش در برابر او زیادی ساده به‌ نظر می‌رسید.
- باز نیومده چرت و پرت گفتنت رو شروع کردی؟
سودی رو ترش کرد و گفت:
- جدیداً مد شده جای سلام و احوال‌پرسی تیکه بندازن؟
لبخند بی‌حسی زد. حوصله کل‌کل کردن با سودی را نداشت.
- خیلی خب، سلام.
سودی اخم محوی به صورت آرایش شده‌اش نشاند و متعجب پرسید:
- ببینم تو حالت خوبه؟!
نگاهش را سمت پرهام که درحال بالا رفتن از سرسره‌ بود گرداند و لب زد:
- آره، چطور مگه؟
متوجه شانه بالا انداختن سودی شد.
- آخه قبلاً تا صد دفعه جواب من رو نمی‌دادی ول‌کن ماجرا نبودی، ولی الان سریع کوتاه اومدی!
نفس عمیقی کشید و لحظه‌ای کوتاه پلک بست.
- حوصله‌‌ی کل‌کل کردن ندارم.
سودی تمسخرآمیز نگاهش کرد.
- اوهو، چه فاز این بالا شهریا رو گرفتی.
با کج‌ و معوج کردن دهانش ادایش را درآورد:
- حوصله کل‌کل کردن ندارم؛ ایش!
کلافه نگاهش کرد. این دختر انگار قرار نبود کوتاه بیاید.
- بس کن تو رو خدا!
سودی پوفی کشید. می‌دانست که احتمالاً این حال و اوضاع نامساعدش سودی را کلافه کرده ‌است.
- نگفتی، چی‌شده از حبس در اومدی؟
دستی برای پرهامی که از بالای سرسره دست تکان می‌داد بالا گرفت و گفت:
- اومدم هم یکم پرهام بازی کنه، هم خودم یه هوایی بخورم.
با کمی مکث، ادامه داد:
- راستش می‌خواستم با تو هم حرف بزنم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
سودی دست روی دستان درهم قلاب شده‌ی او که به ‌طور عصبی و مضطربانه فشرده می‌شدند گذاشت و آرام پرسید:
- چی شده؟
سرش را به سمت سودی برگرداند و به چشمان خمار و زیبایش که با نگرانی به او دوخته شده‌ بودند نگاه کرد.
- احتشام می‌خواد من رو ببینه.
نگاه از چشمان سودی گرفت و سر پایین انداخت و ادامه داد:
- ولی من نمی‌خوام ببینمش؛ سختمه وقتی می‌بینمش به این فکر نکنم که چه بلایی سر زندگیمون آورده.
با بغض ادامه داد:
- سامان می‌گه اونم حق داره که بعد از این همه مدت بخواد باهام حرف بزنه، ولی سخته برم و باهاش حرف بزنم و حرف‌هام نیش و کنایه نداشته ‌باشه.
سودی سر کج کرد و به او که آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشته و سرش را میان دستانش گرفته و با کلافگی پلک روی هم می‌فشرد نگاه کرد.
- هی! ببینمت.
آرام سر بلند کرد و به سودی نگاه کرد.
- دلت نمی‌خواد بری ببینیش؟
سودی شانه بالا انداخت و ادامه داد:
- خب نرو، ولی به این هم فکر کن که چند سال دیگه از این‌که بهش فرصت ندادی حرف بزنه پشیمون میشی یا نه.
تنها نگاهش کرد و سودی به پشتی نیمکت تکیه داد و دست به سینه زد و نگاهش را به نقطه‌ی نامعلومی دوخت.
- اون‌ موقع‌ها که با محمد آشنا شده‌ بودم، اون‌ روزها که فکر می‌کردم عاشقمه و از قربون صدقه رفتن‌هاش رو ابرا سِیر می‌کردم، خیال می‌کردم بابام دشمنمه؛ دشمنمه که میگه این پسره نه، که میگه محمد تو رو به ‌خاطر پولت می‌خواد نه خودت. اون‌قدر احمق بودم که حرفاش رو باور نکردم؛ اون‌قدر عاشق بودم که به‌خاطر اون پسره قید پدرم، مادرم و حتی سیاوشی که جونم به جونش بسته ‌بود رو زدم و از خونه فرار کردم. برام مهم نبود محمد یه پسر فقیره که نه درس خونده و نه پدر و مادر درست و حسابی داره، ولی واسه اون انگار مهم بود؛ مهم بود که وقتی رفتم دم خونه‌اش و گفتم از خونه فرار کردم دست رد به سینه‌ام زد و گفت حاضر نیست با یه دختر فراری که هیچ پشت و پناهی نداره ازدواج کنه. اونجا بود که فهمیدم محمد من رو به‌ خاطر پول بابام می‌خواست؛ اونجا بود که فهمیدم حق با پدرمه، ولی دیر بود‌. زندگی بدون خانواده‌ام خیلی سخت بود، نه به ‌خاطر پولش که خودتم می‌دونی همیشه هرطوری بود خرج زندگیم رو در میاوردم؛ سخت بود چون تنها بودم و کسایی که دوستشون داشتم رو به ‌خاطر یه احساس بچگونه و مسخره از دست داده‌ بودم. سخت بود چون وقتی مریض می‌شدم کسی نبود ازم مراقبت کنه، وقتی یکی مزاحمم می‌شد کسی نبود پشتم دربیاد، وقتی حالم بد بود کسی نبود تا بهش پناه ببرم و از غصه‌هام براش بگم.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
سودی نفسش را آه ‌مانند بیرون داد و لبخند تلخی به لبان سرخ ‌رنگ و رژ خورده‌اش نشست.
- وقتی به خودم اومدم که خیلی دیر بود؛ اون‌قدر‌ دیر که دیگه فرصت برگشتن نبود. خلاصه‌اش این‌که یه کاری نکن که بعد از یه مدت پشیمون بشی از کاری که باید می‌کردی، ولی نکردی.
لب باز کرد تا حرفی برای دلداری‌اش بزند. قبل‌ترها یک چیزهایی به طور سربسته از زندگی سودی شنیده ‌بود؛ اما حالا باورش نمی‌شد این دختر شاد و سرخوش چنین اتفاقاتی را از سر گذرانده ‌باشد.
- سودی من خیلی متأسفم که... .
سودی دست بلند کرد و حرفش را قطع کرد. با لبخند تلخی که همچنان بر لب داشت گفت:
- نمی‌خواد چیزی بگی؛ من این چند ساله این‌قدر خودم واسه‌ی خودم حرف زدم و به خودم دلداری دادم که همه‌ی این حرف‌ها رو از بَرَم.
دست روی شانه‌ی او گذاشت و ادامه داد:
- به حرف‌هام فکر کن؛ گاهی ناراحتی و عذابِ امروزت به یه فردای بدون پشیمونی می‌ارزه‌.
***
کلید به در انداخت و وارد باغ شد. با دیدن ماشین سامان که گوشه‌ای پارک شده ‌بود نفسش را عمیق بیرون داد. فعلاً نمی‌خواست به این فکر کند که سامان به ‌خاطر بیرون رفتنشان چه واکنشی نشان خواهد داد. فعلاً می‌خواست به کاری که تصمیم گرفته ‌بود انجامش دهد فکر کند. شاید حق با سودی بود؛ شاید ناراحتی امروزش به فردای بدون پشیمانی‌اش می‌ارزید. دست پرهامی که عجله داشت تا زودتر وارد خانه شود و به قول خودش بادکنک‌های رنگارنگش را به طلعت‌ جان نشان دهد را رها کرد و پسرک دوان‌دوان سمت خانه رفت و خودش ایستاد و رفتنش را تماشا کرد. شاید اگر به‌ خاطر زندگیِ برادرش نبود، هرگز پا به این خانه نمی‌گذاشت و تا آخر عمرش حتی یک‌بار هم پدر، برادر و مادربزرگش را نمی‌دید و نمی‌دانست باید از اتفاقات افتاده ناراحت باشد یا خوشحال. همه چیز آن‌قدر درهم پیچیده شده ‌بود که حالا حتی نمی‌دانست چه احساسی باید داشته ‌‌باشد. سرش را تکان داد و دوباره سمت در ورودی به راه افتاد. فکر کردن به این موضوعات هیچ‌وقت نتیجه‌ای نداشت. در را باز کرد و همین که وارد خانه شد و از راهروی کوچک و کوتاهِ ابتدای ورودی گذشت، نگاهش به پرهامی افتاد که با هیجان و بادکنک به دست با طلعت صحبت می‌کرد. لبخندی به لب نشاند و به سمتشان رفت.
- سلام.
طلعت با همان لبخندی که از ذوق و شوق پرهام به لبش آمده ‌بود سر به سمت او چرخاند و جواب داد:
- سلام دخترم.
اشاره‌ای به طبقه‌ی بالا کرد و پرسید:
- آقا سامان تو اتاقشونن؟
طلعت سر تکان داد و گفت:
- آره دخترم، تازه اومده.
تشکری کرد و سمت راه‌پله‌ها رفت. می‌خواست سامان را ببیند و از حال احتشام خبری بگیرد و تصمیمش را با او در میان بگذارد.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 24) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا