رمان زعم و یقین |اثر سایه مولوی کاربر انجمن چری بوک

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
آرام و بی‌جان پله‌ها را پایین آمد. هنوز هم تمام خانه جز آشپزخانه‌ای که چراغش روشن بود، غرق در تاریکی بود. هنوز هوا روشن نشده و می‌توانست حدس بزند که مدت خوابیدنش به یک ساعت هم نرسیده ‌بود. با رسیدنش به آشپزخانه طلعت را دید که روی صندلی‌های میز ناهارخوری نشسته و غرق در فکر به گوشه‌ای خیره شده‌ بود. با قدم‌هایی آرام وارد آشپزخانه شد و طلعت با شنیدن صدای پایش سر بلند کرد و متعجب نگاهش کرد.
- اِ پس چرا نخوابیدی؟
بی‌حوصله موهای ریخته در صورتش را پشت گوشش زد.
- خوابم نبرد.
صندلی را عقب کشید و روبه‌روی طلعت پشت میز نشست.
- آقا سامان هنوز زنگ نزده؟
طلعت سر بالا انداخت.
- نه ولی تو نگران نباش؛ عنایت رو فرستادم دنبالشون، اگه خدایی نکرده چیزی بشه بهمون خبر میده.
سر پایین انداخت و چشمانش را بست. حتی فکر به این‌که اتفاق بدی برای احتشام افتاده‌ باشد هم دیوانه‌اش می‌کرد. دست طلعت که روی دستش نشست سر بلند کرد و نگاهش را به او که با مهربانی نگاهش می‌کرد دوخت.
- خوبی دخترم؟
سر تکان داد و سعی کرد مثل او لبخند بزند.
- خوبم.
طلعت با لبخند محوی نگاهش کرد.
- دخترم، میگم... حرف‌هایی که زدی...
نفسش را با کلافگی بیرون داد. انتظار شنیدن این سوال را داشت و خودش حرف نیمه تمام طلعت را تمام کرد.
- حرف‌هام همش حقیقت بود؛ دلیلی نداشت همچین دروغی بگم.
طلعت دستی به روسری سفید و گلدارش کشید و با تردید پرسید:
- آخه چطور؟ پس خانوم... یعنی پری‌ماه خانوم کجاست؟
با یادآوری مادرش نم اشک به چشمانش نشست. سر به زیر انداخت و آرام گفت:
- مادرم فوت کرده.
صدای هین ترسیده‌ی طلعت را شنید و سر بلند کرد. طلعت دستش را به گونه‌اش زد و با ناراحتی گفت:
- ای وای، خدا مرگم بده!
پس از چند لحظه‌ که به‌ نظر می‌رسید به خودش مسلط شده ‌است با تأسف زمزمه کرد:
- خدا رحمتشون کنه.
تنها سر تکان داد. نمی‌خواست حالا به زجرهایی که مادرش کشیده ‌بود، فکر کند. به آن اتفاقات که فکر می‌کرد از احتشام متنفر میشد و حالا این را نمی‌خواست.
با به صدا در آمدن زنگ تلفن خانه تمام افکارش از سرش پرید. برای لحظه‌ای گیج شد؛ اما همین که به خودش آمد از جایش پرید و پشت سر طلعت به‌سمت سالن قدم تند کرد. طلعت سمت میز کوچک گوشه‌ی سالن رفت و با برداشتن تلفن بی‌سیم برگشت و روی مبل نشست.
او هم کنار دستش نشست و از طلعت خواست تا تلفن را روی بلندگو بگذارد تا او هم صدای سامان را بشنود‌. با وصل شدن تماس صدای آرام؛ اما بم و گرفته‌ی سامان در گوشی پیچید‌.
- الو... .
طلعت لب گزید و با نگرانی گفت:
- سلام سامان جان، خوبی؟ حال آقا خوبه؟ چرا اینقدر دیر زنگ زدی ما که مردیم از نگرانی؟!
صدای نفسی که سامان آه ‌مانند بیرون داد را شنید و دلش گرفت.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
- سلام طلعت‌ جان. من خوبم؛ بابا هم خوبه نگران نباش.
نفسش را با آسودگی بیرون داد. خوب بود که حالش خوب بود.
- خدا رو صدهزار مرتبه شکر! پس چرا اینقدر دیر زنگ زدی؟
صدای تق‌تق چیزی شبیه به روشن کردن فندک را شنید و از ذهنش گذشت که مگر سامان هم سیگار می‌کشید؟!
- دکترا گفتن بابا سکته رو رد کرده؛ منتظر بودم وضعیتش ثابت بشه تا بهتون زنگ بزنم.
با شنیدن نام سکته رنگ از رخش پرید! طلعت با دست ضربه‌ای به گونه‌اش کوبید و گفت:
- خدا مرگم بده!
سامان نچی کرد.
- طلعت جان گفتم که حالش خوبه، نگران نباش.
نفسش را همراه با بغضش قورت داد. اگر اتفاقی برایش می‌افتاد، مطمئناً نمی‌توانست خودش را تا آخر عمرش ببخشد.
- خب حالا کی مرخص میشن؟
سامان نفسش را سنگین و عمیق بیرون داد.
- احتمالاً فردا.
طلعت «وایی» گفت.
- تو که گفتی حالشون خوبه!
صدای سامان حالتی از کلافگی گرفت.
- خوبه، ولی دکتر گفته برای احتیاط باید یکی دو روز بستری باشه.
طلعت آهانی گفت و سامان با حالتی خشمگین پرسید:
- اون دختره هنوز اونجاست؟!
طلعت زیر چشمی نگاه مرددی سمت او انداخت.
- آ... آره اینجاست.
سامان هومی کشید.
- پس حواست بهش باشه، جایی نره تا من برگردم.
لبخند تلخی زد. احتمالاً می‌خواست بیاید و سوال پیچش کند و راست و دروغ حرف‌هایش را در بیاورد؛ اما او قصد ماندن نداشت. تا همین حالا هم اگر مانده ‌بود فقط برای خبر گرفتن از حال احتشام بود و همین که هوا روشن میشد و پرهام از خواب بیدار میشد، برای همیشه از این خانه می‌رفت. می‌رفت و دیگر پایش را هم این اطراف نمی‌گذاشت.
***
سویشرت و شلوار شش جیبی که از شب قبل به تن داشت را با مانتوی مشکی ساده و جین ذغالی‌اش عوض کرد. در آینه نگاهی به صورتش انداخت؛ برعکس همیشه قصد آرایش صورتش را نداشت و حتی رنگ پریده‌اش و تیرگی کمرنگ زیر چشمانش هم نمی‌توانست به این‌کار مجبورش کند. شال مشکی ‌رنگش را به سر کشید و سمت پرهامی که همچنان خواب بود رفت و به آرامی صدایش زد.
- پرهام جان؟ داداشی؟ پاشو قربونت برم؛ پاشو عزیزم صبح شده.
پرهام چشمانش را گشود و گیج و خواب‌آلود به او نگاه کرد. لبخندی به چهره بانمکش زد و دستی به موهای آشفته شده‌اش کشید.
- پاشو گل پسر، پاشو که می‌خوایم بریم خونه‌ی خودمون.
پسرک روی تخت نشست و با دستان مشت شده‌اش چشمان خمار از خوابش را مالش داد. کمی که خواب از سرش پرید با ناراحتی پرسید:
- می‌خوایم از اینجا بریم؟
ناراحتی‌اش را که دید با کلافگی پوفی کشید. اگر از همان اول می‌دانست که با آمدنش به این خانه اینطور زندگی و روح روان خودش و برادرش بهم می‌ریزد هرگز پا به این خانه نمی‌گذاشت.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
درحالی‌که در یک دستش چمدان، روی شانه‌اش کیف و کوله‌اش و در دست دیگرش دست کوچک پرهام بود؛ از پله‌ها پایین آمد. تصمیمش را گرفته‌ بود؛ می‌خواست تا قبل از آمدن سامان این عمارت را ترک کند. دیگر نمی‌خواست بماند؛ تا همین‌جا هم زیادی برای احتشام دردسر درست کرده ‌بود. با پایین آمدنشان از آخرین پله، طلعت که مشغول گردگیری میز و وسایل داخل سالن بود، دست از کارش کشید و به‌سمتشان آمد. با نزدیک شدنش پرهام با همان گرفتگی و بغضی که در چهره‌اش هم نمایان بود گفت:
- سلام طلعت ‌جون.
طلعت به رویش لبخندی زد.
- سلام گل پسر.
و رو به ‌سمت او کرد و پرسید:
- کجا دارین میرین؟
سرش را پایین انداخت. گفتن این حقیقت باعث شرمش میشد‌.
- من باعث شدم حال آقای احتشام بد بشه؛ فکر کنم بهتره وقتی مرخص میشن ما اینجا نباشیم. میریم خونه خودمون.
طلعت اخم محوی کرد و با نگاهی به پرهام که با کنجکاوی نگاهشان می‌کرد با صدایی آرام گفت:
- یعنی چی اینجا نباشی بهتره؟ مگه ندیدی آقا سامان چی گفت؛ می‌خوای من رو با آقا سامان در بندازی؟
سرش را به نشانه نفی حرفش تکان داد.
- نه، من فقط می‌خوام از اینجا برم؛ اصلاً از همون اول هم اومدن به من این خونه اشتباه بود.
نفسش را کلافه بیرون داد و ادامه داد:
- شما هم می‌تونین به آقا سامان بگین، که نتونستین جلوی من رو بگیرین‌.
طلعت لب روی هم فشرد و دوباره نگاهی به چهره‌ی گرفته‌ی پرهام انداخت.
- نمیشه که دخترم؛ بذار خود آقا سامان بیاد بعدش اگه خواستی برو.
نچی از سر کلافگی گفت.
- نمی‌تونم، آقا سامان که بیاد نمیذاره من برم؛ من نمی‌تونم اینجا بمونم، تو رو خدا یکم درکم کنین!
طلعت با ناراحتی نگاهش کرد.
- آخه من که... .
با باز شدن در ورودی خانه، حرف طلعت نیمه تمام ماند. با دیدن سامان که سنگین و آرام سمتشان قدم برمی‌داشت نفس کلافه‌ای کشید و کلافه‌تر بیرونش داد. مثلاً می‌خواست تا قبل از آمدن سامان برود و حالا او درست روبه‌رویش ایستاده و با چشمانی به خون نشسته و ابروهایی درهم گره خورده نگاهش می‌کرد. طلعت به‌سمت سامان چرخید و گفت:
- سامان جان من... .
حرفش با بالا آمدن دست سامان ناتمام ماند.
- الان نه طلعت؛ بعداً.
به پرهامی که دست او را در دستش می‌فشرد و با خجالت به سامان نگاه می‌کرد اشاره‌ای کرد و ادامه داد:
- این بچه رو ببر بهش صبحانه بده؛ خودت هم کنارش بمون‌.
طلعت سری تکان داد و دستش را سمت پرهام دراز کرد.
- بیا گل پسر؛ بیا بریم بهت صبحانه بدم.
پسرک سر بالا انداخت.
- نمی‌خوام.
به پرهام نگاهی انداخت. پسرک در حضور غریبه‌ها دور شدن از او را دوست نداشت و سامان پس از این ‌همه بودن در این عمارت همچنان برایش غریبه بود. دست پسرک را نرم فشرد و درحالی‌که کمی سمتش خم شده ‌بود کنار گوشش زمزمه کرد:
- برو صبحانه بخور داداشی؛ منم بعدش میام پیشت، خب؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
با رفتن طلعت و پرهام به آشپزخانه سامان که تا آن لحظه‌ اخم‌آلود و خیره نگاهش می‌کرد، چند قدم جلوتر آمد و روبه‌رویش ایستاد. حالا و از آن فاصله‌ی کم می‌توانست به خوبی رگ‌های خونی چشمانش و فشرده‌ شدن آرواره‌هایش بر روی هم را ببیند. آب دهانش را با ترس قورت داد. هیچ نمی‌دانست این مرد عصبانی پیش رویش تا لحظاتی دیگر چه خواهد کرد و از واکنش اویی که می‌دانست جانش برای پدرش در می‌رود هراس داشت.
- تو چی‌کار کردی با ما؟ چی‌کار کردی؟!
ناخودآگاه قدمی رو به عقب برداشت. این لحن آرام و زمزمه‌وار هیچ تناسبی با آن ابروهای درهم گره‌خورده نداشت. سامان درحالی‌که سرش را با تأسف ‌تکان می‌داد، دوباره پرسید:
- چی‌کار کردی با زندگی ما؟!
خواست قدم دیگری به عقب برود که با فریاد سامان سر جایش میخکوب شد‌.
- چرا این‌کار رو کردی؟!
از صدای فریاد سامان طلعت از آشپزخانه بیرون دوید و وحشت‌زده به سامان خیره‌ شد‌.
- آروم باش سامان‌ جان!
سامان نگاه کوتاهی سمت طلعت انداخت و با دوباره دوختنِ نگاهش به او با تحکم گفت:
- شما برو طلعت جان؛ من و این خانوم یه خورده حسابایی با هم داریم.
طلعت نمی‌توانست روی حرف سامانی که می‌دانست در این چند ساعت فشار روحیِ زیادی را متحمل شده حرفی بزند، بنابراین رفتن را به ماندن ترجیح داد و به آشپزخانه برگشت. با رفتن او سامان دست به سینه زد و سوالش را دوباره تکرار کرد. دهانش را چندین بار باز و بسته کرد و با لکنت گفت:
- م... من کاری نکردم... تقصیر... تقصیر شما بود که مجبور شدم همه چیز رو بگم.
اخم‌های سامان بیش از پیش درهم گره خورد.
- واسه من آسمون ریسمون نباف‌.
دوباره فریاد کشید:
- چرا اون مدارک لعنتی رو برداشتی؟!
با آمدن نام مدارک دسته‌ی چمدان از دستش رها شد و صدای افتادنش سکوتی که پس از فریاد سامان ایجاد شده‌ بود را شکست. چشمان گشاد شده از وحشتش را به سامانی که صورتش از فرط عصبانیت به کبودی میزد دوخت. از کجا ماجرای برداشتن مدارک را فهمیده ‌بود؟! چطور چنین چیزی را فهمیده ‌بود؟!
- م... من... من نمی‌فهمم شما چی میگین؛ اصلاً نمی‌فهمم از چی حرف می‌زنین.
سامان دندان روی هم سابید. حرص و عصبانیت در چهره‌اش مشهود بود؛ اما با این‌حال سعی می‌کرد آن پوزخند تمسخرآمیز را روی لب‌هایش حفظ کند.
- نمی‌فهمی؟ جالبه!
با حرص فریاد کشید:
- دِ آخه به‌ خاطر همین مدارک لعنتی شرکت ما رو پلمپ کردن؛ برای پدرم حکمِ بازداشت صادر کردن. می‌فهمی یعنی چی؟ یعنی همین که از بیمارستان مرخص بشه یک راست باید بره زندان!
چشمانش سیاهی رفت؛ دست به نرده‌ی پله‌ها گرفت تا سقوط نکند. احتشام قرار بود به زندان بیفتد؟! برای مدارکی که او برداشته‌ بود؟! برای آن مدارک لعنتی باید می‌رفت زندان؟!
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
دستش را مشت کرد. لعنتی به داوودی و خودش فرستاد. تمامش تقصیر آن مردک بود! آن مرد لعنتی با آن مدارک چه‌ کرده ‌بود؟! چه کرده ‌بود که به ‌خاطرش احتشام باید به زندان می‌افتاد؟! لعنت به او! تمام این‌ها تقصیر او بود که برای پول وارد این خانه شده‌ بود؛ اما با این‌حال نمی‌توانست حقیقت را بگوید. اگر سامان حقیقت را می‌فهمید او به زندان می‌رفت و بعد، تکلیف برادرش چه میشد؟! حتی... حتی ممکن بود داوودی بلایی سر برادر کوچکش بیاورد. با این فکر قلبش لرزید. نه! نمی‌توانست اجازه دهد که بلایی سر برادر کوچکش بیاید. نمی‌توانست! سرش را تندتند تکان داد.
- من... من نمی‌فهمم از کدوم مدارک حرف می‌زنین.
مشت شدن دست سامان را دید و می‌دانست که به این راحتی‌ها حرفش را باور نخواهد کرد.
- از اون مدارک لعنتی که تو دزدیدیشون. آخ که چقدر به بابا گفتم گمشدن اون مدارک کار توعه، ولی حرفم رو قبول نکرد!
قلبش از غصه فشرده ‌شد. سامان به احتشام گفته ‌بود که برداشتن مدارکش کار اوست؟! یعنی سامان به او اعتماد نداشت؟! یعنی حتی دوستش هم نداشت؟! پس آن‌همه توجه برای چه بود؟ اشک میان چشمانش جمع شد. علاقه‌ای در کار نبود؟ حتی به عنوان برادر هم دوستش نداشت؟! از این فکر حرصش گرفت. حالا که او برای سامان یا احتشام مهم نبود، چرا آن‌ها باید برای او مهم می‌بودند؟! سر بالا گرفت و با حرص گفت:
- من نمی‌فهمم شما چی دارین میگین؛ من اصلاً از اون مدارکی که ازش حرف می‌زنین خبر ندارم‌.
سامان با حرص سر تکان داد.
- که از اون مدارک خبر نداری! باشه عیبی نداره، ولی وای به‌ حالت اگه بفهمم دروغ گفتی و برداشتن اون مدارک کار تو بوده؛ اون‌وقت روزگارت رو سیاه می‌کنم!
چند قدمی عقب‌تر رفت و درحالی‌که انگشتش را برای تهدیدش بالا گرفته‌ بود ادامه داد:
- در ضمن، فکر نکن که حرفات رو درباره‌ی این‌که دختر پدرمی باور کردم.
و چرخید و یک راست از عمارت بیرون رفت. با بیرون رفتنش همان اندک انرژی‌اش هم ته کشید و تن سست و بی‌حالش را روی پله‌ها رها کرد. با شنیدن صدای در طلعتی که تا آن لحظه‌ به زور خودش را در آشپزخانه پابند کرده‌ بود از آشپزخانه بیرون آمد و به ‌سمت او که با رنگ‌‌ و رویی پریده روی پله‌های ابتدایی نشسته و سر به زیر انداخته ‌بود رفت.
- آقا سامان کجا رفت؟ این ماجرای بازداشت چی بود که داشت می‌گفت؟!
با خستگی سر بلند کرد و به طلعت چشم دوخت. انگار تمام احساساتش با همان یک جمله‌ی سامان ویران شده ‌بود. انگار که حقیقتِ پذیرفته نشدنش توسط این خانواده‌ مثل یک سیلی دردناک به صورتش کوبانده شده‌ بود.
- می‌گفت برای آقای احتشام حکم بازداشت صادر کردن.
طلعت با چشمان گشاد شده نگاهش کرد.
- خاک به سرم! بازداشت چرا؟
با بی‌حالی سرش را تکان داد و زیرلب زمزمه کرد:
- نمی‌دونم.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
آرام و دست در دست پرهام از میان گل‌و‌لای وسط کوچه رد شد. نگاهش از کوچه‌ی تنگ و جوی بدبوی وسط آن تا خانه‌های کوچک و قدیمی در رفت‌و‌آمد بود. دلش برای این محله‌های پایین شهر، این خانه‌های کوچک و درب‌و‌داغان و حتی مردم عجیب و غریب و خاله‌زَنَکش هم تنگ شده ‌بود. دلش می‌خواست حالا که تا اینجا آمده‌ بود، سری هم به خانه‌ی خودشان می‌زد؛ اما نمی‌خواست ریسک کند. می‌ترسید سامان خودش یا کسی را به دنبال او به آنجا فرستاده‌ باشد، گرچه که همین حالا هم بعید نبود که سامان از جایش خبردار شده ‌باشد؛ اما حداقل اینطور خیالش از بابت امنیت پرهام راحت بود. جلوی در آبی ‌رنگ کوچک که چند جایش ردی از زنگ‌زدگی دیده ‌میشد ایستاد. زنگ کوچک و تک کلیدیِ روی دیوار را که فشرد پرهام پرسید:
- مگه نمی‌خواستیم بریم خونه‌ی خودمون؟ پس چرا اومدیم اینجا؟
لبخندی به پسرک زد.
- قراره یه چند روز مهمون خاله رزی باشیم؛ بعدش میریم خونه خودمون.
چند لحظه‌ بعد صدای «کیه؟» گفتن سهند (برادر کوچک رزی) بلند شد و او در جوابش گفت:
- ماییم خاله، در رو باز کن.
***
رزی سینی چای به ‌دست از آشپزخانه خارج شد و با لبخندی که چال ‌گونه‌اش را نمایان کرده‌ بود، به سمت او آمد. کمی جمع‌و‌جورتر نشست و دستی به موهای ریخته بر روی پیشانی‌اش کشید.
- بفرما؛ اینم یه چایی لب‌سوز و لب‌دوز واسه رفیق بی‌معرفت خودم.
از کلمه بی‌معرفتی که رزی گفت لبخند تلخی به لبش نشست. حق هم داشت که به او بی‌معرفت بگوید؛ آنقدر در این چند وقته دردسر داشت که سر زدن به او و سودی را از یاد برده ‌بود. رزی استکان چای را پیش‌رویش گذاشت و با نگاهی به چهره‌ی گرفته‌اش با تعجب گفت:
- ناراحت شدی پری؟ من باهات شوخی کردم!
او هم لبخند محوی زد. ناراحتی‌اش از حرف رزی که می‌دانست یک گلایه پنهان شده در لفافه شوخی است نبود. ناراحتی‌اش از خودش بود؛ از خودش که برای دور و اطرافیانش جز دردسر چیزی نداشت
- نه بابا ناراحت چیه؟ فقط یکم فکرم مشغوله.
رزی قندی گوشه لپش گذاشت و پس از نوشیدن جرعه‌ای از چایش پرسید:
- مشغول چی؟ راستی نگفتی چی‌شد که از اون خونه اومدی بیرون؟ تو که می‌گفتی حقوقت خوبه و کارت هم سخت نیست.
با یادآوری احتشام و دردسری که برایش به ‌وجود آورده ‌بود آهی کشید. کاش می‌توانست کاری برایش بکند؛ اما نمی‌توانست جان برادرش را به خطر بیاندازد. نمی‌‌توانست چنین ریسکی بکند و خودش را با داوودی در بیاندازد.
- خودم که نیومدم بیرون، اخراجم کردن.
رزی ابروهای نازک و قهوه‌ای ‌رنگش را با تعجب بالا انداخت‌‌.
- اخراجت کردن؟ چرا؟!
به آرامی پلک زد و پوزخندی روی لبش نشست.
- واسه‌ی این‌که فکر می‌کردن از خونه‌شون دزدی کردم.
رزی هینی از ترس و تعجب کشید و دست روی دهان باز مانده‌اش گذاشت.
- وای! بازم؟!
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
با یادآوری آن مردک که پولش از پارو بالا می‌رفت و به ‌خاطر بیست ‌هزار تومان پولی که گم کرده‌ بود، کیف و تمام لباس‌های او را گشته‌ بود، پوزخندش عمق گرفت. از این دسته آدم‌ها در زندگی‌اش کم نبود؛ کسانی که تحقیرش کرده ‌بودند. کسانی که تمام غرور و احساسش را مثل سامان نابود کرده ‌بودند. سرش را تکانی داد. آخرِ تمام افکارش به سامان یا احتشام می‌رسید. نیم ‌نگاهی سمت پرهامی که به دنبال سهند دورتادور خانه می‌دوید انداخت و سعی کرد ذهنش را از فکر سامان و احتشام خالی کند.
- من رو بی‌خیال، تو از خودت بگو؛ سرکار نمیری؟
رزی دوباره لبخند زد.
- چرا میرم، ولی امروز رو از آقای حسینی رییس شرکتمون مرخصی گرفتم که کنار تو باشم.
با شرمندگی سر به زیر انداخت. کاش می‌توانست یک روز تمام محبت‌های او و سودی را جبران کند؛ اما چطور؟ حالا و با این اوضاع قمردرعقرب زندگی‌اش هیچ‌کاری برای خودش هم نمی‌توانست بکند؛ چه برسد به دیگران!
- شرمنده‌ام رزیتا! مزاحم کار تو هم شدم؛ کاش می‌تونستم این‌همه محبتت رو جبران کنم!
رزی از لفظ رزیتا و تعارف او اخم محوی کرد. او و سودی تنها زمانی رزی را با نام کاملش صدا می‌کردند که ناراحت بودند و حوصله‌ی آن ظاهرسازی کلامی را نداشتند و رزی هیچ دلش نمی‌خواست اویی که برایش همیشه الگوی مقاومت و سرسختی بود را این چنین گرفته و ناراحت ببیند.
- اِ این حرف‌ها چیه میزنی دیوونه؟ بعد عمری اومدی اینجا حرف از مزاحمت میزنی؟
لبخندی زد و با لحنی که سعی می‌کرد کمی از لحن شوخ سودی را داشته ‌باشد، ادامه داد:
- بعد هم نگران جبرانش نباش، سقف خونتون که درست شد، میایم با سودی چند روز سرت خراب میشیم. در ضمن دیگه به من نگو رزیتا که کلاهمون بدجور میره تو هم‌؛ افتاد؟
از لحن لوتی‌منشانه رزی که اصلاً هم تناسبی با آن صدای نازک و آرامش نداشت هر دو به خنده افتادند.
***
خسته و کلافه غلتی زد و در آن تاریکی اتاق چشم به سقف نم‌گرفته‌ی خانه دوخت. بیشتر از یک ساعت بود که از این پهلو به آن پهلو می‌شد و خواب به چشمانش نمی‌آمد. فکرش مشغول بود؛ مشغول سامان و احتشام. نمی‌دانست عاقبت احتشام چه می‌شود. نگران بود که مبادا احتشام با آن قلب بیمارش راهی زندان شود. نگران بود که نتواند با استفاده از پول یا آشناهایی که داشت فکری برای آن مدارکش بکند. پوفی کشید و پشت هم پلک زد. حتی نمی‌دانست داوودی با آن مدارک چه کرده که احتشام به‌ خاطرش قرار است به زندان برود. مردک لعنتی انگار از اول هم قصدش همین بود که احتشام را زمین بزند؛ وگرنه دلیلی نداشت برای به‌ دست آوردن این مدارک آن ‌همه پول خرج کند. دندان‌هایش را با خشم روی هم فشرد. حالا کم‌کم داشت حقایق را می‌فهمید. چقدر احمق بود که خیال می‌کرد داوودی قرار است از طریق آن مدارک پولی به جیب بزند! با شنیدن صدای آرام آلارم موبایل رزی سر به سمت او چرخاند. رزی در جایش نیم‌خیز شد و برای این‌که آلارم موبایلش سهند و پرهامی را که کمی آنطرف‌تر خوابیده ‌بودند بیدار نکند، آلارم را با سرعت قطع کرد.
- صدای موبایل تو بود؟
رزی با تعجب نگاهی به سمت او انداخت و آرام پرسید:
- آره؛ بیدارت کردم؟
به پهلو چرخید و درحالی‌که نگاهش خیره به رزی که از داخل رختخواب بلند میشد بود، دستش را اهرم سرش کرد.
- نه بیدار بودم. کجا داری میری؟
رزی از روی میز تحریر گوشه‌ی اتاق نایلونی را برداشت و درحالی‌که در آن تاریکی آرام و محتاطانه به‌ سمت در قدم برمی‌داشت گفت:
- میرم داروهای مامان رو بدم؛ تو بخواب.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
رزی از اتاق بیرون رفت و در را بست و نگاه او همچنان به در بسته خیره بود. روزهای زیادی دلش خواسته ‌بود جای رزی باشد. روزهای زیادی هم به حالش غبطه خورده ‌بود. از این‌که مادرش را داشت، گرچه که بیمار و زمین‌گیر؛ اما کنارشان بود. او هم خیلی روزها آرزو کرده‌ بود که ای کاش مادرش کنارش بود. کنارش بود تا روزهایی که از همه جا می‌برید به آغوش او پناه می‌آورد؛ اما مادرش نبود. دعاهایش او را شفا نداده و آرزوهایش هم او را برنگردانده‌ بود. رزی که وارد اتاق شد چشمانش را بست. نه می‌خواست فکر او را با دیدن بی‌خوابی‌اش مشغول کند و نه حوصله‌ی حرف زدن از مشکلاتش را داشت.
***
نفسش را کلافه بیرون داد و با صدایی آمیخته با بغض و حرص نالید:
- گند زدم سودی؛ گند!
سودی هم انگار کلافه شده ‌بود که پوفی کشید و گفت:
- ای بابا! خب یه کلمه هم به من بگو چی‌کار کردی؟
دستش را بند ریشه موهایش کرد. داشت از فکر و خیالِ احتشام دیوانه می‌شد.
- اون مدارک رو تحویل داوودی دادم و... .
صدای مبهوت و متحیر سودی کلامش را قطع کرد:
- چی؟!
نچی کرد و دستی به صورتش که از شدت حرص و ناراحتی داغ شده ‌بود کشید.
- تقصیر من نبود؛ تهدیدم کرد، گفت پرهام رو میکشه!
بغضش را قورت داد و ادامه داد:
- به‌ خاطر این مدارک میخوان احتشام رو بندازن زندان.
صدای «وای!» گفتن با استیصال سودی را شنید و بغض کرد. کم مانده‌ بود بنشیند و به‌خاطر دردسری که برای احتشام درست کرده ‌بود زار بزند. سکوت سودی که طولانی شد نالید:
- سودی؟!
پس از لحظه‌ای مکث صدای جدی سودی در گوشش پیچید‌‌.
- می‌خواستی ازش انتقام بگیری؟
از سوال سودی جا خورد! انتقام؟! پیش از این به انتقام فکر کرده‌ بود؛ اما هیچ‌وقت بیشتر از فکرش پیش نرفته‌ بود. اصلاً او نمی‌توانست از مردی که مادرش تا آخرین لحظه‌‌ی عمرش دوستش داشت انتقام بگیرد.
- نه؛ گفتم که تهدیدم کرد، گفت یه بلایی سر پرهام میاره. تو بودی چی‌کار می‌کردی؟
سودی نفسش را عمیق و آه ‌مانند بیرون داد.
- حالا کجایی؟ خبری ازش داری یا نه؟
پلک بست و تصویر احتشام پیش چشمانش جان گرفت. یعنی حالا کجا بود؟ زندان بود یا بیمارستان؟
- دو روزه به بهونه‌ی تعمیر سقف خونه‌‌مون اومدم خونه‌ی رزی تا آب‌ها از آسیاب بیوفته؛ خبری هم ندارم. راستش زنگ زدم ببینم تو می‌تونی بری واسم ازشون خبر بگیری؟
تعلل سودی را که دید با اضطراب گوشه‌ی انگشتش را به دندان گرفت. نمی‌خواست برای خبر گرفتن به تلفن عمارت یا شماره‌ی سامان زنگ بزند و سودی تنها امیدش بود.
- باشه، بذار ببینم چی‌کار می‌تونم واست بکنم.
نفسش را عمیق بیرون داد.
- خراب‌کاری نکنی سودی!
صدای پوزخند سودی را شنید و موبایلش را دست به دست کرد.
- به، من رو دست کم گرفتیا! من خودم یه پا کماندو‌ام.
از لحن سودی لبخند زد. تنها کسی که می‌توانست در بدترین شرایط هم لب او را به خنده باز کند این دختر پر شروشور بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
تماس را که قطع کرد از اتاق بیرون آمد. با دیدن پرهام و سهند که سرگرم تماشای تلویزیون بودند، لبخند تلخی به لبش آمد. سودی گفته‌ بود «برادرش نقطه‌ی ضعفش شده و برای او هرکاری خواهد کرد.» آهی کشید. پر بیراه هم نگفته ‌بود؛ پس از مرگ مادرش برای آینده‌ی برادرش همه کاری کرده‌ بود. نگاه از پسرها گرفت و به ‌سمت در آشپزخانه که از داخل آن سروصدای ظرف و ظروف به گوشش می‌رسید رفت. با دیدن قامت کوچک سارا که کنار گاز ایستاده‌ بود ابروهایش از تعجب بالا پرید.
- چی‌کار می‌کنی سارا جان؟
سارا به سمتش برگشت و لبخندی زد.
- دارم غذا رو گرم می‌کنم.
سرش را آرام تکانی داد و به سارایی که دوباره مشغول هم زدن غذاها شده‌ بود خیره شد. دخترک کاملاً شبیه رزی بود؛ همان چشمان عسلی و کشیده، همان صورت گرد و سفید که کمی هم کک‌و‌مک داشت و همان موهای مواج و قهوه‌ای که آن‌ها را بافته و روسری قرمز کوچکی که به سر داشت نیمی از آن‌ها را پوشانده ‌بود. جلوتر رفت و گفت:
- بذار من کمکت کنم.
دخترک دستان خیسش را به گوشه‌ی بلوز زرشکی‌ رنگش کشید و گفت:
- نه؛ خودم می‌تونم ممنون.
پوفی کشید و با تکیه به کابینت‌های فلزی و کهنه دست به سینه ایستاد. سارا عجیب او را به یاد کودکیِ خودش می‌انداخت. یاد آن روزهایی که مجبور بود در زمانی که مادرش به سرکار می‌رفت کارهای خانه را انجام دهد. در این یکی، دو روز دیده ‌بود که سارا پس از آمدن از مدرسه تمام کارهای خانه مثل جارو زدن، ظرف شستن و لباس شستن را انجام می‌دهد و این قلبش را به درد می‌آورد. یک دختر ده، یازده ساله باید به فکر درس و آینده‌اش می‌بود؛ نه به فکر انجام کارهای خانه. با دیدن سینی فلزی که ظرفی سوپ و یک لیوان آب و چند خشاب قرص در آن بود پرسید:
- این سوپ برای مادرته؟
سارا از روی آبچکان چند عدد بشقاب برداشت و درحالی‌که آن‌ها را می‌شمرد تا به‌‌ اندازه‌ی همه باشد گفت:
- بله.
سینی را از روی کابینت برداشت و گفت:
- من غذای مادرت رو می‌برم.
سارا سرش را تندتند تکان داد.
- نه لازم نیست، من خودم می‌برم؛ شما بیاید با بچه‌ها ناهار بخورین. فکر کنم غذا گرم شده‌ باشه.
لبخند محوی زد. این دختر درست مثل او خیلی بزرگ‌تر از سنش رفتار می‌کرد. انگار خاصیت فقر این بود که کودکان را زودتر از موعد به بلوغ فکری می‌رساند. لبخندی به صورت معصوم و آرام دخترک زد.
- تو با بچه‌ها ناهارتون رو بخورین، منم همراه مادرت غذام رو می‌خورم.
سینی را برداشت و بی‌آنکه اجازه دهد که دخترک تعارفی بکند از آشپزخانه بیرون زد و سمت اتاق دیگر خانه قدم برداشت.
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
وارد اتاق که شد با دیدن خاله شیرین (مادر رزی) که داخل رخت‌خوابش نشسته و کتاب می‌خواند، لبخندی به لبش نشست.
- سلام خاله شیرین.
خاله شیرین با دیدنش لبخندی زد.
- سلام پری جان، خوبی؟
به‌ سمتش رفت و سینی را روی زمین گذاشت.
- خوبم ممنون، شما خوبین؟
خاله شیرین با دستان لرزان عینک ته‌استکانی‌اش را از روی چشمان عسلی ‌رنگش که چروک‌های ریز و درشت احاطه‌اشان کرده ‌بودند، برداشت و آرام سر تکان داد. نگاهش را در صورت رنگ‌پریده و تکیده‌‌اش چرخی داد. لاغری‌اش، چشمان ضعیفش، پای قطع شده‌ و حتی کلیه‌هایش که این‌روزها مثل سابق کار نمی‌کرد همه از عوارض بیماری‌اش بود. ظرف سوپ را از داخل سینی برداشت و به دستش داد.
- نمی‌دونم چی‌شد که دلم خواست امروز با شما غذا بخورم.
و نگاهی به بشقاب سوپ خودش انداخت. دلش نمی‌آمد جلوی خاله شیرینِ دیابتی‌اش قیمه‌ای که رزی درست کرده ‌بود را بخورد.
- برای من برنج و نون خوب نیست، تو چرا سوپ می‌خوری؟
قاشقی از سوپ را به دهانش گذاشت و گفت:
- امروز یکم گلودرد داشتم؛ فکر کنم سرماخوردم، سوپ بخورم بهتره.
با حرفش لب‌های باریک خاله شیرین به لبخند محوی باز شد و او هم لبخند زد. قاشق دیگری از سوپ را به دهانش گذاشت. مزه‌اش با این که نمک و روغن نداشت زیاد هم بد نبود. نگاهی به خاله شیرین که به آرامی مشغول غذا خوردن بود انداخت. فکرش سمت ملک‌تاج رفت؛ نمی‌دانست حالا چه کسی از او مراقبت می‌کند. یعنی طلعت غذایش را داده ‌بود؟ در دلش دعا ‌کرد که داروهایش را فراموش نکرده‌ باشد به موقع بدهد. شاید هم حالا پرستار دیگری استخدام کرده‌ بودند تا مراقبش باشد. از این فکر آهی کشید و به بشقاب غذایش خیره شد. اگر می‌خواست با خودش روراست باشد باید می‌گفت که برای پیرزن دلتنگ و بیش از آن نگران است.
- خوبی پری ‌جان؟
لبخند دستپاچه‌ای زد و سر تکان داد.
- بله، خوبم... خوبم ممنون.
دست خاله شیرین روی دستش قرار گرفت‌.
- مطمئنی؟ اگه چیزی شده به من بگو، تو هم مثل دختر منی.
لب‌هایش لرزید. چانه‌اش لرزید و قبلاً بارها این جمله را از زبان طلعت شنیده‌ بود.
- پری ‌جان؟
دستش را از زیر دست خاله شیرین بیرون کشید و تند و دستپاچه اشک‌هایی که می‌رفت تا از چشمانش سرازیر شود را پاک کرد. چرا این فکرها دست از سرش برنمی‌داشت؟! چرا این افکار راحتش نمی‌گذاشت؟! با دو دست لرزانش صورتش را پوشاند. دیگر نمی‌توانست به این وضعیت ادامه دهد. داشت دیوانه میشد! دیگر نمی‌توانست اینطور زندگی کند. دیگر نمی‌توانست!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 24) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا