- Nov 6, 2024
- 254
آرام و بیجان پلهها را پایین آمد. هنوز هم تمام خانه جز آشپزخانهای که چراغش روشن بود، غرق در تاریکی بود. هنوز هوا روشن نشده و میتوانست حدس بزند که مدت خوابیدنش به یک ساعت هم نرسیده بود. با رسیدنش به آشپزخانه طلعت را دید که روی صندلیهای میز ناهارخوری نشسته و غرق در فکر به گوشهای خیره شده بود. با قدمهایی آرام وارد آشپزخانه شد و طلعت با شنیدن صدای پایش سر بلند کرد و متعجب نگاهش کرد.
- اِ پس چرا نخوابیدی؟
بیحوصله موهای ریخته در صورتش را پشت گوشش زد.
- خوابم نبرد.
صندلی را عقب کشید و روبهروی طلعت پشت میز نشست.
- آقا سامان هنوز زنگ نزده؟
طلعت سر بالا انداخت.
- نه ولی تو نگران نباش؛ عنایت رو فرستادم دنبالشون، اگه خدایی نکرده چیزی بشه بهمون خبر میده.
سر پایین انداخت و چشمانش را بست. حتی فکر به اینکه اتفاق بدی برای احتشام افتاده باشد هم دیوانهاش میکرد. دست طلعت که روی دستش نشست سر بلند کرد و نگاهش را به او که با مهربانی نگاهش میکرد دوخت.
- خوبی دخترم؟
سر تکان داد و سعی کرد مثل او لبخند بزند.
- خوبم.
طلعت با لبخند محوی نگاهش کرد.
- دخترم، میگم... حرفهایی که زدی...
نفسش را با کلافگی بیرون داد. انتظار شنیدن این سوال را داشت و خودش حرف نیمه تمام طلعت را تمام کرد.
- حرفهام همش حقیقت بود؛ دلیلی نداشت همچین دروغی بگم.
طلعت دستی به روسری سفید و گلدارش کشید و با تردید پرسید:
- آخه چطور؟ پس خانوم... یعنی پریماه خانوم کجاست؟
با یادآوری مادرش نم اشک به چشمانش نشست. سر به زیر انداخت و آرام گفت:
- مادرم فوت کرده.
صدای هین ترسیدهی طلعت را شنید و سر بلند کرد. طلعت دستش را به گونهاش زد و با ناراحتی گفت:
- ای وای، خدا مرگم بده!
پس از چند لحظه که به نظر میرسید به خودش مسلط شده است با تأسف زمزمه کرد:
- خدا رحمتشون کنه.
تنها سر تکان داد. نمیخواست حالا به زجرهایی که مادرش کشیده بود، فکر کند. به آن اتفاقات که فکر میکرد از احتشام متنفر میشد و حالا این را نمیخواست.
با به صدا در آمدن زنگ تلفن خانه تمام افکارش از سرش پرید. برای لحظهای گیج شد؛ اما همین که به خودش آمد از جایش پرید و پشت سر طلعت بهسمت سالن قدم تند کرد. طلعت سمت میز کوچک گوشهی سالن رفت و با برداشتن تلفن بیسیم برگشت و روی مبل نشست.
او هم کنار دستش نشست و از طلعت خواست تا تلفن را روی بلندگو بگذارد تا او هم صدای سامان را بشنود. با وصل شدن تماس صدای آرام؛ اما بم و گرفتهی سامان در گوشی پیچید.
- الو... .
طلعت لب گزید و با نگرانی گفت:
- سلام سامان جان، خوبی؟ حال آقا خوبه؟ چرا اینقدر دیر زنگ زدی ما که مردیم از نگرانی؟!
صدای نفسی که سامان آه مانند بیرون داد را شنید و دلش گرفت.
- اِ پس چرا نخوابیدی؟
بیحوصله موهای ریخته در صورتش را پشت گوشش زد.
- خوابم نبرد.
صندلی را عقب کشید و روبهروی طلعت پشت میز نشست.
- آقا سامان هنوز زنگ نزده؟
طلعت سر بالا انداخت.
- نه ولی تو نگران نباش؛ عنایت رو فرستادم دنبالشون، اگه خدایی نکرده چیزی بشه بهمون خبر میده.
سر پایین انداخت و چشمانش را بست. حتی فکر به اینکه اتفاق بدی برای احتشام افتاده باشد هم دیوانهاش میکرد. دست طلعت که روی دستش نشست سر بلند کرد و نگاهش را به او که با مهربانی نگاهش میکرد دوخت.
- خوبی دخترم؟
سر تکان داد و سعی کرد مثل او لبخند بزند.
- خوبم.
طلعت با لبخند محوی نگاهش کرد.
- دخترم، میگم... حرفهایی که زدی...
نفسش را با کلافگی بیرون داد. انتظار شنیدن این سوال را داشت و خودش حرف نیمه تمام طلعت را تمام کرد.
- حرفهام همش حقیقت بود؛ دلیلی نداشت همچین دروغی بگم.
طلعت دستی به روسری سفید و گلدارش کشید و با تردید پرسید:
- آخه چطور؟ پس خانوم... یعنی پریماه خانوم کجاست؟
با یادآوری مادرش نم اشک به چشمانش نشست. سر به زیر انداخت و آرام گفت:
- مادرم فوت کرده.
صدای هین ترسیدهی طلعت را شنید و سر بلند کرد. طلعت دستش را به گونهاش زد و با ناراحتی گفت:
- ای وای، خدا مرگم بده!
پس از چند لحظه که به نظر میرسید به خودش مسلط شده است با تأسف زمزمه کرد:
- خدا رحمتشون کنه.
تنها سر تکان داد. نمیخواست حالا به زجرهایی که مادرش کشیده بود، فکر کند. به آن اتفاقات که فکر میکرد از احتشام متنفر میشد و حالا این را نمیخواست.
با به صدا در آمدن زنگ تلفن خانه تمام افکارش از سرش پرید. برای لحظهای گیج شد؛ اما همین که به خودش آمد از جایش پرید و پشت سر طلعت بهسمت سالن قدم تند کرد. طلعت سمت میز کوچک گوشهی سالن رفت و با برداشتن تلفن بیسیم برگشت و روی مبل نشست.
او هم کنار دستش نشست و از طلعت خواست تا تلفن را روی بلندگو بگذارد تا او هم صدای سامان را بشنود. با وصل شدن تماس صدای آرام؛ اما بم و گرفتهی سامان در گوشی پیچید.
- الو... .
طلعت لب گزید و با نگرانی گفت:
- سلام سامان جان، خوبی؟ حال آقا خوبه؟ چرا اینقدر دیر زنگ زدی ما که مردیم از نگرانی؟!
صدای نفسی که سامان آه مانند بیرون داد را شنید و دلش گرفت.