- Nov 6, 2024
- 254
لقمهی کوچکی از کره و مربای بالنگ گرفت و به دست پرهامی که بغل دستش روی صندلی نشسته بود داد. زیر چشمی هم نگاهی سمت احتشام که روبهرویش نشسته و مشغول خوردن چای بود انداخت. به طرز عجیبی انگار تمام اتفاقات شب قبل را از یاد برده بود و هیچ اشارهای به گفتگوی دیشبشان نکرده بود؛ اما او نمیتوانست حرفهای احتشام را از یاد ببرد و از شب قبل تا همین حالا تمام آن حرفها و فکرها مثل یک نوار دیوانه کننده در سرش تکرار میشد. احتشام با سر کشیدن جرعهی آخر چایش بلند شد و درحالیکه کت مشکی رنگش را که تا آن لحظه به پشت صندلیاش آویزان بود به تن میکرد رو به طلعت گفت:
- امروز سامان قراره بیاد اینجا؛ کارتم رو دادم دست عنایت اگه چیزی خواستی بهش بگو بگیره.
طلعت که از حرف احتشام لبخند به لبش آمده بود گفت:
- چشم آقا؛ امروز برای ناهار میاید دیگه؟
احتشام سر تکان داد.
- آره، با سامان میایم؛ کاری نداری؟
طلعت هم برای بدرقه احتشام از پشت میز بلند شد.
- نه آقا، به سلامت.
احتشام درحالیکه از آشپزخانه خارج میشد «خداحافظی» زیرلب گفت. با رفتن احتشام سر پایین انداخت و نفسش را کلافه بیرون داد.
دلش نمیخواست این دم رفتنش سامان را ببیند.
میخواست برود و او را فراموش کند و این احساس اشتباهیاش را در دلش دفن کند؛ اما هربار با هر بهانهای مجبور بود که با او روبهرو شود.
- چیشده آبجی؟
سر بلند کرد و به پرهامی که با نگرانی نگاهش میکرد نگاه کرد و سعی کرد در آن آشفته بازار ذهنش، چیزی برای لبخند زدن پیدا کند.
- خوبم عزیزدلم، صبحانهات رو تموم کردی؟
پسرک با تکان سرش «اوهومی» گفت.
- پس برو بازی کن.
پسرک سر کج کرد.
- تو هم میای؟
دستی به موهای پسرک کشید.
- نه عزیزم، من میخوام به طلعت جون کمک کنم.
پسرک از روی شانه نگاهش کرد و پرسید:
- میشه برم کارتون ببینم؟
باز هم لبخند زد.
- برو گل پسر.
پسرک از روی صندلی پایین پرید و از آشپزخانه بیرون رفت. سرش را میان دستانش گرفت و به شال آبی رنگ روی سرش چنگ زد. کلافه بود، عصبی بود و در سرش پر از افکار دیوانه کننده بود. یادش به آن شبی که پنهانی حرفهای قادر و مادرش را گوش کرده بود افتاد و روز بعدش که مادرش را مجبور کرده بود تمام حقایق را برایش بازگو کند؛ همان روزی که فهمیده بود، قادر پدر واقعیاش نیست. همان روز که فهمیده بود پدر واقعیاش هیچوقت او را نخواسته بود؛ اما حالا حرفهای مادرش با چیزهایی که طلعت برایش تعریف کرده بود، آنقدر ضد و نقیض بود که هر چهقدر هم فکر میکرد به هیچ نتیجهای نمیرسید. اصلاً نمیفهمید، مادر سامان که بود؟! یعنی سامان ماحصل یک ازدواج پنهانی بود؟! آن اتاق کودک لعنتی برای چه کسی ساخته شده بود؟ چشمانش را روی هم فشرد. سرش از درد و این افکار آشفته درحال انفجار بود. دستی که روی شانهاش نشست او را از خلسه فکریاش بیرون کشید. آرام سر بلند کرد و نگاه به خون نشستهاش را به طلعتی که ترسیده و نگران نگاهش میکرد دوخت.
- خوبی دخترم؟
به آرامی چشم روی هم گذاشت و بغضش را با آب دهانش قورت داد.
- خوبم.
طلعت با تردید نگاهش کرد. میدانست که چشمان سرخ و اوضاع آشفته روحیاش مشخص میکند که خوب نیست؛ اما دلیلی هم نداشت که بخواهد واقعیت را به طلعت بگوید. طلعت درحالیکه به آرامی و زمزمهوار حرف میزد مشغول جمع کردن میز صبحانه شد.
- من که آخر نفهمیدم تو چت شده، خودت هم که یک کلمه حرف نمیزنی ما رو از نگرانی در بیاری.
دستی به صورتش کشید. نمیخواست پیگیر حرفهای طلعت باشد. از پشت میز بلند شد و گفت:
- اگه کاری دارین بگین من کمکتون کنم.
طلعت لحظهای کوتاه نگاهش کرد.
- برو صبحانه خانوم بزرگ رو بده، بعدش اگه خواستی بیا برای ناهار کمکم کن.
- امروز سامان قراره بیاد اینجا؛ کارتم رو دادم دست عنایت اگه چیزی خواستی بهش بگو بگیره.
طلعت که از حرف احتشام لبخند به لبش آمده بود گفت:
- چشم آقا؛ امروز برای ناهار میاید دیگه؟
احتشام سر تکان داد.
- آره، با سامان میایم؛ کاری نداری؟
طلعت هم برای بدرقه احتشام از پشت میز بلند شد.
- نه آقا، به سلامت.
احتشام درحالیکه از آشپزخانه خارج میشد «خداحافظی» زیرلب گفت. با رفتن احتشام سر پایین انداخت و نفسش را کلافه بیرون داد.
دلش نمیخواست این دم رفتنش سامان را ببیند.
میخواست برود و او را فراموش کند و این احساس اشتباهیاش را در دلش دفن کند؛ اما هربار با هر بهانهای مجبور بود که با او روبهرو شود.
- چیشده آبجی؟
سر بلند کرد و به پرهامی که با نگرانی نگاهش میکرد نگاه کرد و سعی کرد در آن آشفته بازار ذهنش، چیزی برای لبخند زدن پیدا کند.
- خوبم عزیزدلم، صبحانهات رو تموم کردی؟
پسرک با تکان سرش «اوهومی» گفت.
- پس برو بازی کن.
پسرک سر کج کرد.
- تو هم میای؟
دستی به موهای پسرک کشید.
- نه عزیزم، من میخوام به طلعت جون کمک کنم.
پسرک از روی شانه نگاهش کرد و پرسید:
- میشه برم کارتون ببینم؟
باز هم لبخند زد.
- برو گل پسر.
پسرک از روی صندلی پایین پرید و از آشپزخانه بیرون رفت. سرش را میان دستانش گرفت و به شال آبی رنگ روی سرش چنگ زد. کلافه بود، عصبی بود و در سرش پر از افکار دیوانه کننده بود. یادش به آن شبی که پنهانی حرفهای قادر و مادرش را گوش کرده بود افتاد و روز بعدش که مادرش را مجبور کرده بود تمام حقایق را برایش بازگو کند؛ همان روزی که فهمیده بود، قادر پدر واقعیاش نیست. همان روز که فهمیده بود پدر واقعیاش هیچوقت او را نخواسته بود؛ اما حالا حرفهای مادرش با چیزهایی که طلعت برایش تعریف کرده بود، آنقدر ضد و نقیض بود که هر چهقدر هم فکر میکرد به هیچ نتیجهای نمیرسید. اصلاً نمیفهمید، مادر سامان که بود؟! یعنی سامان ماحصل یک ازدواج پنهانی بود؟! آن اتاق کودک لعنتی برای چه کسی ساخته شده بود؟ چشمانش را روی هم فشرد. سرش از درد و این افکار آشفته درحال انفجار بود. دستی که روی شانهاش نشست او را از خلسه فکریاش بیرون کشید. آرام سر بلند کرد و نگاه به خون نشستهاش را به طلعتی که ترسیده و نگران نگاهش میکرد دوخت.
- خوبی دخترم؟
به آرامی چشم روی هم گذاشت و بغضش را با آب دهانش قورت داد.
- خوبم.
طلعت با تردید نگاهش کرد. میدانست که چشمان سرخ و اوضاع آشفته روحیاش مشخص میکند که خوب نیست؛ اما دلیلی هم نداشت که بخواهد واقعیت را به طلعت بگوید. طلعت درحالیکه به آرامی و زمزمهوار حرف میزد مشغول جمع کردن میز صبحانه شد.
- من که آخر نفهمیدم تو چت شده، خودت هم که یک کلمه حرف نمیزنی ما رو از نگرانی در بیاری.
دستی به صورتش کشید. نمیخواست پیگیر حرفهای طلعت باشد. از پشت میز بلند شد و گفت:
- اگه کاری دارین بگین من کمکتون کنم.
طلعت لحظهای کوتاه نگاهش کرد.
- برو صبحانه خانوم بزرگ رو بده، بعدش اگه خواستی بیا برای ناهار کمکم کن.