- Nov 6, 2024
- 254
موبایلش را میان پنجهاش میفشرد و با دست دیگرش موهای پرهامی که سر بر روی پایش گذاشته و خوابیده بود، را نوازش میکرد. این بوقهای آزاد و کشدار کلافهاش کرده بود. بالاخره پس از چند دقیقه انتظار و یک تماس بیپاسخ تماس وصل شد و صدای خوابآلود سودی در گوشش پیچید.
- الو؟
نفسش را با کلافگی بیرون داد. آنقدر برای گرفتن جوابش عجله داشت که از یاد برده بود سودی عادت دارد تا نزدیکی ظهر بخوابد.
- سلام، چیشد؟ تونستی از احتشام خبر بگیری؟
سودی با کلافگی غر زد:
- اَه یه دقیقه امون بده!
دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد. اینکه سودی بخواهد او را درک کند محال به نظر میرسید. با عجز نالید:
- بگو دیگه سودی!
سودی پوفی کشید. میدانست که احتمالاً بدخوابی اوقاتش را تلخ کرده.
- خیلی خب، رفتم پرسوجو کردم، ولی چیز زیادی دستگیرم نشد؛ فقط گفتن به خاطر واردات داروی قاچاق این آقای احتشام رو فعلاً انداختن بازداشتگاه.
پلک بست و نفس عمیقی کشید.
- دستت درد نکنه؛ الان خودم دارم میرم اونجا، احتمالاً بقیهی چیزها رو هم میفهمم.
سودی در گوشش فریاد کشید:
- چی؟!
لبش را گزید و از داخل آینهی جلوی ماشین، نگاهش با نگاه مرد راننده تلاقی کرد. آنقدر صدای فریاد سودی بلند بود که بعید نبود به گوش مرد راننده هم رسیده باشد.
- چته سودی؟ گوشم کر شد!
سودی با حرص ولی آرامتر از قبل گفت:
- دیوونه شدی؟! داری میری اونجا چیکار؟! میخوای تو رو هم بندازن زندان؟!
سر به سمت شیشه ماشین گرداند. خودش به تمام این چیزها فکر کرده بود و حتی پیِ زندان رفتن را هم به تنش مالیده بود.
- نمیتونم دست رو دست بذارم و ببینم داره میوفته زندان؛ به قول خودت اون پدرمه.
سودی بغضآلود زمزمه کرد:
- ولی اون پولداره، قدرت داره؛ تو زندان که نمیمونه بالاخره یه فکری برای خودش میکنه.
چشم روی هم گذاشت و بغضش را قورت داد.
- نمیشه سودی؛ من اون رو توی این دردسر انداختم، حالا خودمم باید درستش کنم.
سودی نفس عمیقی کشید تا احساسات به غلیان درآمدهاش را فرو بنشاند.
- پس پرهام چی؟ اگه بیوفتی زندان اون چی میشه؟
نگاهش را به پرهامی که آرام خوابیده بود دوخت. برای او هم فکرهایی کرده بود.
- فکر اون رو هم کردم، تو نگران نباش.
سودی«هه» تمسخرآمیزی گفت.
- معلومه فکر همه جا رو هم کردی؛ پس دیگه چرا به من زنگ زدی؟
لبهایش را روی هم فشرد و قطره اشکی از چشمانش چکید. در این وضعیت طاقت دلخوری او را دیگر نداشت.
- سودی؟!
سودی هم بغض کرده بود. پس از خانوادهاش و آن محمدِ بیمعرفت تنها او و رزی آنقدری برایش مهم بودند که از ناراحتیشان بغض و با گریهشان گریه کند.
- جانم؟
آرام و بغضآلود لب زد:
- ازم دلخور نباش.
سودی با لحنی که هم شوخ بود و هم بغضآلود گفت:
- دلخور که نیستم؛ فقط دلم میخواست کنارم بودی تا با همون ماهیتابه قدیمیه که توش سوسیسبندری میپختیم، اینقدر میزدم تو سرت تا عقلت بیاد سرجاش!
و بغضآلود خندید. او هم خندید و در میان خنده اشکش چکید.
- الو؟
نفسش را با کلافگی بیرون داد. آنقدر برای گرفتن جوابش عجله داشت که از یاد برده بود سودی عادت دارد تا نزدیکی ظهر بخوابد.
- سلام، چیشد؟ تونستی از احتشام خبر بگیری؟
سودی با کلافگی غر زد:
- اَه یه دقیقه امون بده!
دستی به صورتش کشید و نفسش را بیرون داد. اینکه سودی بخواهد او را درک کند محال به نظر میرسید. با عجز نالید:
- بگو دیگه سودی!
سودی پوفی کشید. میدانست که احتمالاً بدخوابی اوقاتش را تلخ کرده.
- خیلی خب، رفتم پرسوجو کردم، ولی چیز زیادی دستگیرم نشد؛ فقط گفتن به خاطر واردات داروی قاچاق این آقای احتشام رو فعلاً انداختن بازداشتگاه.
پلک بست و نفس عمیقی کشید.
- دستت درد نکنه؛ الان خودم دارم میرم اونجا، احتمالاً بقیهی چیزها رو هم میفهمم.
سودی در گوشش فریاد کشید:
- چی؟!
لبش را گزید و از داخل آینهی جلوی ماشین، نگاهش با نگاه مرد راننده تلاقی کرد. آنقدر صدای فریاد سودی بلند بود که بعید نبود به گوش مرد راننده هم رسیده باشد.
- چته سودی؟ گوشم کر شد!
سودی با حرص ولی آرامتر از قبل گفت:
- دیوونه شدی؟! داری میری اونجا چیکار؟! میخوای تو رو هم بندازن زندان؟!
سر به سمت شیشه ماشین گرداند. خودش به تمام این چیزها فکر کرده بود و حتی پیِ زندان رفتن را هم به تنش مالیده بود.
- نمیتونم دست رو دست بذارم و ببینم داره میوفته زندان؛ به قول خودت اون پدرمه.
سودی بغضآلود زمزمه کرد:
- ولی اون پولداره، قدرت داره؛ تو زندان که نمیمونه بالاخره یه فکری برای خودش میکنه.
چشم روی هم گذاشت و بغضش را قورت داد.
- نمیشه سودی؛ من اون رو توی این دردسر انداختم، حالا خودمم باید درستش کنم.
سودی نفس عمیقی کشید تا احساسات به غلیان درآمدهاش را فرو بنشاند.
- پس پرهام چی؟ اگه بیوفتی زندان اون چی میشه؟
نگاهش را به پرهامی که آرام خوابیده بود دوخت. برای او هم فکرهایی کرده بود.
- فکر اون رو هم کردم، تو نگران نباش.
سودی«هه» تمسخرآمیزی گفت.
- معلومه فکر همه جا رو هم کردی؛ پس دیگه چرا به من زنگ زدی؟
لبهایش را روی هم فشرد و قطره اشکی از چشمانش چکید. در این وضعیت طاقت دلخوری او را دیگر نداشت.
- سودی؟!
سودی هم بغض کرده بود. پس از خانوادهاش و آن محمدِ بیمعرفت تنها او و رزی آنقدری برایش مهم بودند که از ناراحتیشان بغض و با گریهشان گریه کند.
- جانم؟
آرام و بغضآلود لب زد:
- ازم دلخور نباش.
سودی با لحنی که هم شوخ بود و هم بغضآلود گفت:
- دلخور که نیستم؛ فقط دلم میخواست کنارم بودی تا با همون ماهیتابه قدیمیه که توش سوسیسبندری میپختیم، اینقدر میزدم تو سرت تا عقلت بیاد سرجاش!
و بغضآلود خندید. او هم خندید و در میان خنده اشکش چکید.