- Nov 6, 2024
- 254
با پشت انگشت اشارهاش چند تقه به در زد و «بفرمایید» گفتن سامان را که شنید در را گشود.
- سلام.
سامان روی تخت نشسته و مشغول خشک کردن موهای مرطوبش بود. با دیدن او که میان چارچوب در ایستاده بود، جواب داد:
- سلام؛ بیا تو.
سربهزیر وارد اتاق شد. سعی میکرد نگاهش به بازوهای عضلانیِ سامان که در آن لباس آستین حلقهایِ سفید عجیب جلب توجه میکرد نیفتد؛ اما نگاهش سرکشی میکرد و ناخواسته سمت اندام متناسب سامان میرفت.
- پارک خوش گذشت؟
لعنتی زیرلب نثار خودش و نگاه بیجنبهاش کرد و سعی کرد نگاهش را فقط بر روی صورت سامان نگه دارد. پوزخندی زد و جواب داد:
- دیگه از سنم گذشته که واسهی خوش گذرونی برم پارک.
سامان از روی تخت برخاست و حولهی در دستانش را روی پشتی صندلیِ کنار میز آرایش رها کرد.
- ولی سنت اینقدر هم زیاد نیست؛ هشت سال از من کوچیکتری.
شانه بالا انداخت و بیتفاوت گفت:
- به هر حال بچه نیستم که برم پارک بازی کنم.
سامان «هومی» کشید.
- اینم حرفیه.
نگاه از سامانی که روبهروی آینه مشغول شانه زدن موهایش شده بود، گرفت و با غمی که از یادآوری احتشام به صدایش نشسته بود پرسید:
- حال آقای احتشام خوب بود؟
اخمهای سامان هم از یادآوری احتشام درهم شد. سامان به تکان دادن سرش اکتفا کرد و او به خودش پوزخند زد و فکر کرد که مگر میشود در زندان هم خوب بود؟
- کی دوباره میرین ملاقاتشون؟
سامان از داخل آینه نیم نگاهی سمتش انداخت.
- هفتهی دیگه.
قدمی به سامان نزدیکتر شد و با ناامیدی پرسید:
- یعنی من باید تا هفتهی دیگه صبر کنم؟
سامان متعجب به سمتش برگشت و مبهوت لب زد:
- تو؟! مگه تو هم میخوای بیای؟!
آرام سر تکان داد و لبخند محوی کنج لبهای سامان نشست.
- امیرعلی زبون پلیسها رو خوب بلده؛ بهش میگم یه وقت ملاقات بگیره. فقط اینکه... .
با کنجکاوی به سامان که موشکافانه او را زیر نظر گرفته بود نگاه کرد. سامان قدمی به سمتش برداشت و سر به سمت صورتش آورد و آرام لب زد:
- مطمئنی؟
درحالیکه نگاهش خیره به چشمان سامان بود، آرام سرش را بالا و پایین کرد. آن فاصلهی اندکش با سامان و نفسهای گرمش که به صورتش میخورد حیرانش کرده و احساساتش را به تلاطم انداخته بود. سامان که دستپاچه و تند تنش را عقب کشید، نفسش را با کلافگی بیرون داد و دستی به صورت و گونههای داغ شدهاش کشید. باز چه مرگش شده بود؟! این احساسات مزخرف نباید کنار سامان اینطور به غلیان در میآمد. آخر کدام خواهری عاشق برادرش میشد و با نزدیکیِ به او قلبش تپش میگرفت که او اینچنین شده بود؟! دستش را مشت کرد. دلش میخواست قلبش را از سینهاش بیرون بکشد تا دیگر اینطور با دیدن سامان بازیاش نگیرد. هوفی کشید تمام تنش گر گرفته بود. نمیدانست اتاق سامان چه سِری در خود داشت که هربار پایش به این اتاق باز میشد چنین احساساتی را تجربه میکرد! سامان پس از مدتی که هر دو در سکوت و جنجالِ با خودشان به سر میبردند، بیآنکه سر به سمت او بچرخاند و نگاهش کند با صدایی که گرفته و خشدار شده بود گفت:
- میشه بری بیرون؟ میخوام لباس عوض کنم.
مشتش را روی دهانش گذاشت و پشت انگشت اشارهاش را محکم به دندان گرفت. با حرص از اتاق بیرون زد و در را بهم کوبید. لعنت به او! لعنت به این احساسات مزخرف که اینطور دیوانهاش میکرد.
- سلام.
سامان روی تخت نشسته و مشغول خشک کردن موهای مرطوبش بود. با دیدن او که میان چارچوب در ایستاده بود، جواب داد:
- سلام؛ بیا تو.
سربهزیر وارد اتاق شد. سعی میکرد نگاهش به بازوهای عضلانیِ سامان که در آن لباس آستین حلقهایِ سفید عجیب جلب توجه میکرد نیفتد؛ اما نگاهش سرکشی میکرد و ناخواسته سمت اندام متناسب سامان میرفت.
- پارک خوش گذشت؟
لعنتی زیرلب نثار خودش و نگاه بیجنبهاش کرد و سعی کرد نگاهش را فقط بر روی صورت سامان نگه دارد. پوزخندی زد و جواب داد:
- دیگه از سنم گذشته که واسهی خوش گذرونی برم پارک.
سامان از روی تخت برخاست و حولهی در دستانش را روی پشتی صندلیِ کنار میز آرایش رها کرد.
- ولی سنت اینقدر هم زیاد نیست؛ هشت سال از من کوچیکتری.
شانه بالا انداخت و بیتفاوت گفت:
- به هر حال بچه نیستم که برم پارک بازی کنم.
سامان «هومی» کشید.
- اینم حرفیه.
نگاه از سامانی که روبهروی آینه مشغول شانه زدن موهایش شده بود، گرفت و با غمی که از یادآوری احتشام به صدایش نشسته بود پرسید:
- حال آقای احتشام خوب بود؟
اخمهای سامان هم از یادآوری احتشام درهم شد. سامان به تکان دادن سرش اکتفا کرد و او به خودش پوزخند زد و فکر کرد که مگر میشود در زندان هم خوب بود؟
- کی دوباره میرین ملاقاتشون؟
سامان از داخل آینه نیم نگاهی سمتش انداخت.
- هفتهی دیگه.
قدمی به سامان نزدیکتر شد و با ناامیدی پرسید:
- یعنی من باید تا هفتهی دیگه صبر کنم؟
سامان متعجب به سمتش برگشت و مبهوت لب زد:
- تو؟! مگه تو هم میخوای بیای؟!
آرام سر تکان داد و لبخند محوی کنج لبهای سامان نشست.
- امیرعلی زبون پلیسها رو خوب بلده؛ بهش میگم یه وقت ملاقات بگیره. فقط اینکه... .
با کنجکاوی به سامان که موشکافانه او را زیر نظر گرفته بود نگاه کرد. سامان قدمی به سمتش برداشت و سر به سمت صورتش آورد و آرام لب زد:
- مطمئنی؟
درحالیکه نگاهش خیره به چشمان سامان بود، آرام سرش را بالا و پایین کرد. آن فاصلهی اندکش با سامان و نفسهای گرمش که به صورتش میخورد حیرانش کرده و احساساتش را به تلاطم انداخته بود. سامان که دستپاچه و تند تنش را عقب کشید، نفسش را با کلافگی بیرون داد و دستی به صورت و گونههای داغ شدهاش کشید. باز چه مرگش شده بود؟! این احساسات مزخرف نباید کنار سامان اینطور به غلیان در میآمد. آخر کدام خواهری عاشق برادرش میشد و با نزدیکیِ به او قلبش تپش میگرفت که او اینچنین شده بود؟! دستش را مشت کرد. دلش میخواست قلبش را از سینهاش بیرون بکشد تا دیگر اینطور با دیدن سامان بازیاش نگیرد. هوفی کشید تمام تنش گر گرفته بود. نمیدانست اتاق سامان چه سِری در خود داشت که هربار پایش به این اتاق باز میشد چنین احساساتی را تجربه میکرد! سامان پس از مدتی که هر دو در سکوت و جنجالِ با خودشان به سر میبردند، بیآنکه سر به سمت او بچرخاند و نگاهش کند با صدایی که گرفته و خشدار شده بود گفت:
- میشه بری بیرون؟ میخوام لباس عوض کنم.
مشتش را روی دهانش گذاشت و پشت انگشت اشارهاش را محکم به دندان گرفت. با حرص از اتاق بیرون زد و در را بهم کوبید. لعنت به او! لعنت به این احساسات مزخرف که اینطور دیوانهاش میکرد.
آخرین ویرایش توسط مدیر: