- Jan 18, 2025
- 308
میلهی سرم را محکمتر میگیرم و آرام وارد سالن اصلی میشوم و ناگهان گوشهی چشمم حرکت میبیند؛ یک پرستار زن با لباس سفید، ماسک صورتی و موهای بلوند درست روبرویم ظاهر میشود. چشمهایم با تعجب به او میافتد و او بیدرنگ به سمت من میآید.
با لهجهی روسی و سرعت زیاد شروع به صحبت میکند، کلماتی که برایم بیمعنیاند و مثل هجوم صدای طوفان به گوشم میرسند. اما عصبانیت و سرزنشش را حس میکنم. دستش را بلند میکند و با حرکات سریع اشاره میکند که نباید اینجا باشم، چرا از اتاقم خارج شدم و... انگار هشداری جدیست.
من روسی بلد نیستم اما کلماتش واضحتر از هر ترجمهای منتقل میشوند؛ نگاههای تیز و حرکات دست و بدنش مثل تابلوهایی هشداردهندهاند. نفسهایم تند میشود، میلهی سرم را محکمتر میگیرم و با چشمان گرد شده به او نگاه میکنم. آرام، اما با سرعت، به سمت اتاقم برمیگردم. پرستار ، با گامهای کوتاه دنبالم میآید. وقتی به در اتاق میرسم، دستش را به آرامی روی شانهام میگذارد و با لهجهی روسی چیزی میگوید؛ صدایش ملایمتر شده اما هنوز نکتهی هشدارآمیز دارد. هرچند چیزی از کلماتش نمیفهمم، اما حس میکنم چیزی شبیه «دیگه جایی نرو و همینجا بمون» است.
او پس از این هشدار کوتاه کنارم میایستد، نگاهی به اتاق میاندازد و بعد بدون آن که چیزی اضافه کند، میچرخد و میرود. نفس عمیقی میکشم و آرام روی تخت مینشینم، اما هنوز حس سنگینی و تعقیب را در فضای سرد اتاق احساس میکنم.
کمی بعد در اتاق با صدایی خشک و فلزی باز میشود. دو نفر وارد میشوند؛ یکی مردی با روپوش سفید و موهای جوگندمیست، لبخند کمرنگی بر لب دارد که بیشتر از آنکه آرامکننده باشد، نوعی رسمیت و فاصله را یادآور میشود. شانههای پهن و قد بلندش اولین چیزیست که به چشم میآید و کنارش پرستاری مرد جوانی ایستاده؛ لاغراندام، با چشمانی تیره و عمیق، لباس آبی رنگ بیمارستان بر تن دارد. تضاد میان جثهی باریک او و اندام ستبر پزشک، برای لحظهای نگاهم را میدزدد.
پرستار قدمی جلو میآید، دستش را به سویم دراز میکند و با لحنی کمی محتاط میگوید:
- سلام.
چشمانم تا انتها باز میشوند. به قدری از شنیدن این کلمه جا میخورم که چند لحظه تنها به او خیره میمانم، انگار زمان دوباره ایستاده است. او مکثی میکند و سپس میگوید:
- Hello.
انگار مطمئن نیست سراغ بیمار درستی آمده یا نه، یا شک دارد که زبانش را بفهمم. بیاختیار دستش را میگیرم و
حرکتی سریع و محکم، مثل چنگ زدن به چیزی آشنا در میانهی این غریبهها. لبخند باریکی بر لبهایش مینشیند.
میگویم:
- سلام!
دکتر هم سلام میگوید، با لهجهی سنگین روسی که کلمه را خشن و ناآشنا جلوه میدهد. پرستار نگاه کوتاهی به پروندهی در دستش میاندازد و میپرسد:
- پیوند شکوهی، درسته؟
با عجله سر تکان میدهم.
- بله.
چشمهایش به سمت صندلی خالی کنار تخت و مبل دو نفرهی گوشهی اتاق میروند. آنجا که جای خالی آدونیس و عرفان مثل سایهای سرد سنگینی میکند. پرستار ابرویی بالا میاندازد و میپرسد:
- همراهاتون کجا رفتن؟
شانه بالا میاندازم، صدایم کمی خشک است:
- نمیدونم.
لبخند کجی میزند، انگار میان دلسوزی و کنایه معلق است:
- مثل پروانه که دورتون میچرخیدن. مخصوصاً اون آقا... همسرتون، فکر کنم
با لهجهی روسی و سرعت زیاد شروع به صحبت میکند، کلماتی که برایم بیمعنیاند و مثل هجوم صدای طوفان به گوشم میرسند. اما عصبانیت و سرزنشش را حس میکنم. دستش را بلند میکند و با حرکات سریع اشاره میکند که نباید اینجا باشم، چرا از اتاقم خارج شدم و... انگار هشداری جدیست.
من روسی بلد نیستم اما کلماتش واضحتر از هر ترجمهای منتقل میشوند؛ نگاههای تیز و حرکات دست و بدنش مثل تابلوهایی هشداردهندهاند. نفسهایم تند میشود، میلهی سرم را محکمتر میگیرم و با چشمان گرد شده به او نگاه میکنم. آرام، اما با سرعت، به سمت اتاقم برمیگردم. پرستار ، با گامهای کوتاه دنبالم میآید. وقتی به در اتاق میرسم، دستش را به آرامی روی شانهام میگذارد و با لهجهی روسی چیزی میگوید؛ صدایش ملایمتر شده اما هنوز نکتهی هشدارآمیز دارد. هرچند چیزی از کلماتش نمیفهمم، اما حس میکنم چیزی شبیه «دیگه جایی نرو و همینجا بمون» است.
او پس از این هشدار کوتاه کنارم میایستد، نگاهی به اتاق میاندازد و بعد بدون آن که چیزی اضافه کند، میچرخد و میرود. نفس عمیقی میکشم و آرام روی تخت مینشینم، اما هنوز حس سنگینی و تعقیب را در فضای سرد اتاق احساس میکنم.
کمی بعد در اتاق با صدایی خشک و فلزی باز میشود. دو نفر وارد میشوند؛ یکی مردی با روپوش سفید و موهای جوگندمیست، لبخند کمرنگی بر لب دارد که بیشتر از آنکه آرامکننده باشد، نوعی رسمیت و فاصله را یادآور میشود. شانههای پهن و قد بلندش اولین چیزیست که به چشم میآید و کنارش پرستاری مرد جوانی ایستاده؛ لاغراندام، با چشمانی تیره و عمیق، لباس آبی رنگ بیمارستان بر تن دارد. تضاد میان جثهی باریک او و اندام ستبر پزشک، برای لحظهای نگاهم را میدزدد.
پرستار قدمی جلو میآید، دستش را به سویم دراز میکند و با لحنی کمی محتاط میگوید:
- سلام.
چشمانم تا انتها باز میشوند. به قدری از شنیدن این کلمه جا میخورم که چند لحظه تنها به او خیره میمانم، انگار زمان دوباره ایستاده است. او مکثی میکند و سپس میگوید:
- Hello.
انگار مطمئن نیست سراغ بیمار درستی آمده یا نه، یا شک دارد که زبانش را بفهمم. بیاختیار دستش را میگیرم و
حرکتی سریع و محکم، مثل چنگ زدن به چیزی آشنا در میانهی این غریبهها. لبخند باریکی بر لبهایش مینشیند.
میگویم:
- سلام!
دکتر هم سلام میگوید، با لهجهی سنگین روسی که کلمه را خشن و ناآشنا جلوه میدهد. پرستار نگاه کوتاهی به پروندهی در دستش میاندازد و میپرسد:
- پیوند شکوهی، درسته؟
با عجله سر تکان میدهم.
- بله.
چشمهایش به سمت صندلی خالی کنار تخت و مبل دو نفرهی گوشهی اتاق میروند. آنجا که جای خالی آدونیس و عرفان مثل سایهای سرد سنگینی میکند. پرستار ابرویی بالا میاندازد و میپرسد:
- همراهاتون کجا رفتن؟
شانه بالا میاندازم، صدایم کمی خشک است:
- نمیدونم.
لبخند کجی میزند، انگار میان دلسوزی و کنایه معلق است:
- مثل پروانه که دورتون میچرخیدن. مخصوصاً اون آقا... همسرتون، فکر کنم