رمان گورستان پیوندها (جلد دوم دلیما) | نگین حلاف

  • نویسنده موضوع Gemma
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
میله‌ی سرم را محکم‌تر می‌گیرم و آرام وارد سالن اصلی می‌شوم و ناگهان گوشه‌ی چشمم حرکت می‌بیند؛ یک پرستار زن با لباس سفید، ماسک صورتی و موهای بلوند درست روبرویم ظاهر می‌شود. چشم‌هایم با تعجب به او می‌افتد و او بی‌درنگ به سمت من می‌آید.
با لهجه‌ی روسی و سرعت زیاد شروع به صحبت می‌کند، کلماتی که برایم بی‌معنی‌اند و مثل هجوم صدای طوفان به گوشم می‌رسند. اما عصبانیت و سرزنشش را حس می‌کنم. دستش را بلند می‌کند و با حرکات سریع اشاره می‌کند که نباید اینجا باشم، چرا از اتاقم خارج شدم و... انگار هشداری جدیست.
من روسی بلد نیستم اما کلماتش واضح‌تر از هر ترجمه‌ای منتقل می‌شوند؛ نگاه‌های تیز و حرکات دست و بدنش مثل تابلوهایی هشداردهنده‌اند. نفس‌هایم تند می‌شود، میله‌ی سرم را محکم‌تر می‌گیرم و با چشمان گرد شده به او نگاه می‌کنم. آرام، اما با سرعت، به سمت اتاقم برمی‌گردم. پرستار ، با گام‌های کوتاه دنبالم می‌آید. وقتی به در اتاق می‌رسم، دستش را به آرامی روی شانه‌ام می‌گذارد و با لهجه‌ی روسی چیزی می‌گوید؛ صدایش ملایم‌تر شده اما هنوز نکته‌ی هشدارآمیز دارد. هرچند چیزی از کلماتش نمی‌فهمم، اما حس می‌کنم چیزی شبیه «دیگه جایی نرو و همین‌جا بمون» است.
او پس از این هشدار کوتاه کنارم می‌ایستد، نگاهی به اتاق می‌اندازد و بعد بدون آن که چیزی اضافه کند، می‌چرخد و می‌رود. نفس عمیقی می‌کشم و آرام روی تخت می‌نشینم، اما هنوز حس سنگینی و تعقیب را در فضای سرد اتاق احساس می‌کنم.
کمی بعد در اتاق با صدایی خشک و فلزی باز می‌شود. دو نفر وارد می‌شوند؛ یکی مردی با روپوش سفید و موهای جوگندمی‌ست، لبخند کم‌رنگی بر لب دارد که بیشتر از آن‌که آرام‌کننده باشد، نوعی رسمیت و فاصله را یادآور می‌شود. شانه‌های پهن و قد بلندش اولین چیزی‌ست که به چشم می‌آید و کنارش پرستاری مرد جوانی ایستاده؛ لاغراندام، با چشمانی تیره و عمیق، لباس آبی‌ رنگ بیمارستان بر تن دارد. تضاد میان جثه‌ی باریک او و اندام ستبر پزشک، برای لحظه‌ای نگاهم را می‌دزدد.
پرستار قدمی جلو می‌آید، دستش را به سویم دراز می‌کند و با لحنی کمی محتاط می‌گوید:
- سلام.
چشمانم تا انتها باز می‌شوند. به قدری از شنیدن این کلمه جا می‌خورم که چند لحظه تنها به او خیره می‌مانم، انگار زمان دوباره ایستاده است. او مکثی می‌کند و سپس می‌گوید:
- Hello.
انگار مطمئن نیست سراغ بیمار درستی آمده یا نه، یا شک دارد که زبانش را بفهمم. بی‌اختیار دستش را می‌گیرم و
حرکتی سریع و محکم، مثل چنگ زدن به چیزی آشنا در میانه‌ی این غریبه‌ها. لبخند باریکی بر لب‌هایش می‌نشیند.
می‌گویم:
- سلام!
دکتر هم سلام می‌گوید، با لهجه‌ی سنگین روسی که کلمه را خشن و ناآشنا جلوه می‌دهد. پرستار نگاه کوتاهی به پرونده‌ی در دستش می‌اندازد و می‌پرسد:
- پیوند شکوهی، درسته؟
با عجله سر تکان می‌دهم.
- بله.
چشم‌هایش به سمت صندلی خالی کنار تخت و مبل دو نفره‌ی گوشه‌ی اتاق می‌روند. آن‌جا که جای خالی آدونیس و عرفان مثل سایه‌ای سرد سنگینی می‌کند. پرستار ابرویی بالا می‌اندازد و می‌پرسد:
- همراهاتون کجا رفتن؟
شانه بالا می‌اندازم، صدایم کمی خشک است:
- نمی‌دونم.
لبخند کجی می‌زند، انگار میان دلسوزی و کنایه معلق است:
- مثل پروانه که دورتون می‌چرخیدن. مخصوصاً اون آقا... همسرتون، فکر کنم
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
کلمه در گوشم طنین می‌اندازد؛ همسر. و مثل خنجری کند درونم می‌چرخد. از این واژه متنفرم. از خودش و از تمام بار سنگینی که با آن به جانم دوخته شده است. پرستار لحظه‌ای مکث می‌کند، بعد با دست به دکتر اشاره می‌کند.
- لطفاً به سوالات دکتر فیودوروف با دقت جواب بدید، باشه؟
چشم‌هایم روی روپوش سفید و نگاه نافذ دکتر می‌لغزد؛ پس دکترم این مرد بوده‌است... یکم خجالت می‌کشم.
دکتر به روسی چیزی می‌گوید؛ صدایش آرام اما قاطع است، مثل برشی سرد در هوا. پرستار جمله را به فارسی ترجمه می‌کند:
- قبلاً تجربه‌ی سقط جنین داشتین؟
بی‌صدا سرم را به نشانه‌ی نفی تکان می‌دهم و با صدایی که انگار از اعماق وجودم بیرون کشیده شده، می‌گویم:
- نه.
پرستار با صدای یکنواختش ترجمه می‌کند و دکتر سر تکان می‌دهد. نگاهش واقعاً نافذ است. پرستار می‌پرسد:
- الان دردتون شدیده یا نه؟
لب‌هایم را مرطوب می‌کنم، چشم‌هایم لحظه‌ای روی سرم چرخ‌دار کنار تختم ثابت می‌ماند، انگار که بخواهم به چیزی تکیه کنم. با صدایی آرام جواب می‌دهم:
- نه... خیلی کمتر شده.
پرستار دوباره با همان دقت مکانیکی کلمات را به روسی برمی‌گرداند. دکتر ابرویی بالا می‌برد، جمله‌ای کوتاه می‌گوید و باز پرسشی تازه:
- مشکلات قبلی در رحم یا تخمدان داشتین؟
زبانم خشک شده. دهان باز می‌کنم، صدایم گرفته است:
- نه... هیچی. تا جایی که می‌دونم.
سایه‌ی شک روی نگاه دکتر می‌لغزد، اما زود محو می‌شود. پرستار ترجمه می‌کند و دوباره می‌پرسد:
- سابقه‌ی کیست، فیبروئید یا اختلال هورمونی دارین؟
«فیبروئید؟» برای لحظه‌ای این واژه برایم بیگانه است. ذهنم سعی می‌کند تعریفی از آن بیرون بکشد اما چیزی نمی‌یابد. تنها چیزی که می‌دانم همین کیست لعنتی‌ست. و مطمئن بودم تا قبل از این کابوس، رحمی سالم داشتم. آرام می‌گویم:
- نه... فکر نکنم.
پرستار به روسی کلمات را برمی‌گرداند. دکتر حالا کمی جلوتر می‌آید، چهره‌اش جدی‌تر از قبل و جمله‌ای بلندتر می‌گوید. پرستار کمی مکث می‌کند و با لحن جدی می‌پرسد:
- داروهایی مصرف می‌کردین که ممکنه روی سقط تأثیر گذاشته باشن؟
نفس در سینه‌ام گیر می‌کند. تصویر آن قرص آبی لعنتی، مثل شبحی جلوی چشمم ظاهر می‌شود. بعد هم تزریق عرفان... همان سوزنی که با ورودش به رگم همه‌چیز به جهنم بدل شد. لرز خفیفی روی پوستم می‌نشیند.
سرم را آهسته تکان می‌دهم، انگار اعتراف می‌کنم به جنایتی که هرگز انتخاب خودم نبود. صدایم پایین می‌آید:
- آره... گمونم تأثیرگذار بودن.
به محض اینکه سرم را تکان می‌دهم، دکتر واکنشی تند نشان می‌دهد. کلمه‌ای روسی مثل شلیک از دهانش بیرون می‌پرد؛ کوتاه، محکم، انگار همان «چی؟» فارسی باشد، اما خیلی بُرنده‌تر.
پرستار همزمان رو به من برمی‌گردد و با لحنی متعجب و کمی خشن تکرار می‌کند:
- چی؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
برای لحظه‌ای مردد می‌مانم. زبانم می‌خواهد حقیقت را لو بدهد، به همان قرص‌های لعنتی آبی اشاره کند. آرام می‌گویم:
- یه داروی آ... .
اما همان لحظه مغزم مثل برق می‌جهد. نه... اشتباه است. من قبل از خونریزی حتی آن قرص‌ها را نخورده بودم. وقتی هم خون از بدنم مثل رودخانه جاری می‌شد، سه تا از همان قرص‌های آبی را قورت دادم... هیچ تغییری نکرد. هیچ چیزی زیاد یا متوقف نشد. نمی‌شود دلیل سقط آن‌ها باشند.
پس مسیر حرفم را عوض می‌کنم. صدا در گلویم می‌لرزد، اما کلمات را بیرون می‌فرستم:
- اون آقایی که خودشو همسرم معرفی کرده... همیشه یه آمپول خاص بهم تزریق می‌کرد. به خاطر مشکلات بینایی‌ام مجبور بودم اون دارو رو بزنم. اگه نمی‌زدم، حالم خیلی بد می‌شد.
پرستار کلماتم را به روسی برمی‌گرداند و دکتر ابروهایش را درهم می‌کشد، پرستار بی‌درنگ برمی‌گردد و با صدایی کوتاه می‌پرسد:
- می‌دونین اون چه دارویی بوده؟
خنده‌ای بی‌اختیار از لب‌هایم بیرون می‌پرد، خنده‌ای کوتاه و تلخ، بیشتر شبیه قهقهه‌ی بی‌جان یک جنازه. می‌گویم:
- نه. راستش فقط می‌دونم یه دارویی بود که خودش و دوستش ساخته بودن. مسخره‌ست..‌. نه؟
پرستار ابروهایش بالاتر می‌رود و در همان حین که با دکتر حرف می‌زند، چیزی را یادداشت می‌کند. دکتر دست‌های بزرگش را در جیب روپوش سفید فرو می‌برد، لحظه‌ای در سکوت مرا می‌نگرد و بعد جمله‌ای کوتاه به روسی می‌گوید. لحنش آرام اما جدی‌ست، مثل حکم. پرستار ترجمه می‌کند:
- همسرتون در این مورد چیزی به دکتر فیودوروف نگفته.
ذهنم شعله می‌کشد. نباید هم می‌گفت. جنایتکار عوضی.
پرستار ادامه می‌دهد:
- اون دارو مجوز داشته؟
از کجا باید بدانم آن آمپول کذایی چه کوفتی بوده؟ چه سمّی را هر بار در رگم می‌ریخته؟ لب‌هایم خشک می‌شود، اما آرام می‌گویم:
- نمی‌دونم.
پرستار خودکارش را روی پرونده می‌لغزاند و در همان حال بدون اینکه سر بلند کند، می‌گوید:
- همسرتون گفته شما افسردگی شدید دارین و چون به اسکیزوفرنی مبتلا بودین، قرص کوئتیاپین مصرف می‌کردین. یه قرصه که توی بعضی برندها رنگش آبی کم‌رنگه.
لحظه‌ای به چشمانم نگاه می‌کند، منتظر تأییدم است. تنها به او خیره می‌شوم، بدون پلک زدن. بعد می‌پرسد:
- این قرص رو مصرف می‌کردین، خانم شکوهی؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
آهی عمیق از سینه‌ام بیرون می‌دهم، مثل سنگی که از قفسه‌ی سینه‌ام رها می‌شود. صدایم آرام اما خسته است:
- بله.
پرستار مکثی می‌کند و جمله‌ی بعدی‌اش را با احتیاط ادا می‌کند:
- شما افسردگی شدید دارین... و به اسکیزوفرنی مبتلا هستین؟
از نگاهش خوشم نمی‌آید. نگاهش مثل نور چراغ قوه‌ای است که می‌خواهد از لای همه‌ی لایه‌های تاریک ذهنم بگذرد. بی‌حوصله و سرد می‌گویم:
- تقریباً... بله.
ابروهایش باریک‌تر می‌شود، صدایش تیزتر:
- چرا تقریباً؟
و واقعاً در نگاهم سؤالش احمقانه جلوه می‌کند. دلم می‌خواهد بگویم "تو که خودت می‌فهمی پس چرا می‌پرسی؟" یعنی واقعاً نمی‌داند اسکیزوفرنی چیست؟ فقط آرام می‌گویم:
- چون به اون شدت اسکیزوفرنی ندارم... فقط بعضی وقت‌ها توهم می‌زنم ولی می‌دونم چیزهایی که می‌بینم توهمن‌. خب کسی که اسکیزوفرنی داره هیچ‌وقت...
پرستار بی‌هوا وسط حرفم می‌پرد:
- شما متوجه‌ی واقعی نبودن توهمات‌تون میشین؟
لحنش بی‌انعطاف و سرد است، مثل یک مأمور بازجویی. از رفتار خشک و تیزش بیزار می‌شوم. در چشم‌هایش هیچ همدلی‌ای نیست؛ فقط کنجکاویِ سرد یک پرنده‌ی شکاری که شکار نیمه‌جانش را ورانداز می‌کند. مگر هم‌وطن من نیست؟ پس چرا این‌گونه رفتار می‌کند؟
شاید هم من زیادی حساس شده‌ام. شاید آن‌ها فقط می‌خواهند بفهمند چرا یک زن بیست‌ساله با رحمی سالم بچه‌اش را از دست داده. اما من الان طاقت این نگاه‌ها را ندارم. با نفسی بریده می‌گویم:
- بله.
و اضافه می‌کنم:
- من یه ترومای کودکی خیلی بد داشتم که... .
اما قبل از این‌که جمله‌ام کامل شود، بی‌رحمانه روی کلامم پا می‌گذارم. کلافگی‌ام بیشتر می‌شود. اصلاً چرا باید در اتاقی سفید، مقابل دو غریبه، زخم‌های کودکی‌ام را برملا کنم؟ آن‌ها که قرار نیست التیام بدهند. آرام اما محکم می‌گویم:
- ولش کنین. میشه دلیل سقطم رو بگین؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
پرستار مکثی می‌کند، به دکتر نگاه می‌کند و چیزی به او می‌گوید. دکتر کوتاه سری تکان می‌دهد و جوابی می‌دهد. پرستار رو به من برمی‌گردد و ترجمه می‌کند:
- یکی از دلایلش می‌تونه این باشه که استرس و افسردگی شدیدی داشتین. شاید هم... به اون دارویی که گفتین مربوط باشه. ما باید با همسرتون تماس بگیریم و ازش اطلاعات لازم رو بگیریم.
کلمه‌ی "همسر" مثل سیلی بر گوشم می‌نشیند. خون در رگ‌هایم می‌جوشد. آن جنایتکار هیچ‌وقت همسر من نبوده.
پرستار ادامه می‌دهد:
- ولی دلیلش قرص کوئتیاپین نیست. چون تقریباً تو بارداری بی‌ضرره.
ابرویی بالا می‌برم. کلمه‌ی "بی‌ضرر" در گوشم می‌پیچد، مثل یک شوخی تلخ. بعد ادامه می‌دهد:
- همسرتون گفتن از بارداری‌تون مطلع نبودین.
با صدایی که ته‌مانده‌ی بغض در آن می‌لرزد، می‌گویم:
- نبودم.
دکتر چیزی می‌پرسد، پرستار ترجمه می‌کند:
- متوجه‌ی عقب افتادن قاعدگی‌تون نشدین؟
حافظه‌ام مثل کتابی است که صفحاتش را با تیغ بریده باشند. هیچ تصویری از آخرین قاعدگی‌ام در ذهن ندارم. فکر می‌کردم حافظه‌ام دارد کامل می‌شود، اما حالا مطمئن می‌شوم هنوز تکه‌های بزرگی گم شده‌اند. خدا می‌داند چند بار توسط آن عوضی وادار به فراموشی شده‌ام. به سختی می‌گویم:
- نه.
برای لحظه‌ای صدای عرفان در گوشم می‌پیچد. برای امتحان حرف‌هایش، می‌پرسم:
- من که کیست نداشتم... مگه نه؟
پرستار پرونده‌ام را ورق می‌زند، چشم‌هایش خطوط را دنبال می‌کند و بعد بی‌تفاوت می‌گوید:
- نه. سقط‌تون طبیعی بوده و جنین کامل سقط شده. اگه حال‌تون خوب باشه و مشکلی نداشته باشین فردا مرخص میشین.
جمله‌اش را به دکتر منتقل می‌کند. دکتر لبخندی آرام و رضایت‌بخش می‌زند، لبخندی که به نظرم بیشتر به یک حرکت قراردادی می‌ماند تا همدردی واقعی. چند جمله‌ی آرامش‌بخش می‌گوید، اما پرستار بی‌اعتنا آن‌ها را ترجمه نمی‌کند. همراه دکتر از اتاق بیرون می‌رود.
زیر لب تشکر می‌کنم:
- ممنونم.
و در بسته می‌شود. سکوت برمی‌گردد و برای چند لحظه به فضای خالی اتاق خیره می‌شوم. درست است که پرستار هم‌زبانم بود، اما رفتارش آن‌قدر خشک و بی‌روح بود که انگار با دیواری حرف می‌زدم. نه دلش لرزید، نه نگاهش نرم شد و این... بیشتر از هر زخمی مرا آزار داده‌است. فکر می‌کردم می‌توانم از او کمک بگیرم.
حال چه کنم؟
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
سه ساعت گذشته. در این سه ساعت کاشی‌های سفید کف اتاق بیمارستان را شمرده‌ام. سی‌و‌هشت کاشی دارد. نه بیشتر، نه کمتر. هر بار که دوباره می‌شمارم شک می‌کنم مبادا یکی‌شان را جا انداخته باشم یا اضافه شمرده باشم. انگار ذهنم دیگر به هیچ چیز جز تکرار عددها اعتماد ندارد.
نقش و نگار پرده‌های سفید را هم شمرده‌ام. بیست‌و‌یک گل آبی کم‌رنگ دارند. گل‌هایی که بیشتر شبیه لکه‌ی آب رقیق‌شده روی پارچه‌اند تا نقش‌ونگار واقعی. به هرکدام خیره می‌شوم، سعی می‌کنم معنایی از دلشان بیرون بکشم. گاهی یکی‌شان برایم شبیه پروانه می‌شود، یکی شبیه چشمی که نیمه‌باز نگاهم می‌کند. بعد از چند دقیقه همه دوباره محو می‌شوند و فقط گل‌های تکراری آبی‌اند.
صدای تیک‌تاک ساعت دیواری در گوشم فرو می‌رود. هر ثانیه کش می‌آید، مثل قطره‌ی سرم که آرام از لوله می‌لغزد و در رگم فرو می‌رود. دلم می‌خواهد بلند شوم و قدم بزنم، اما پاهایم مثل سنگ روی تخت افتاده‌اند. انگار وزنه‌ای به جانم بسته باشند.
اتاق بی‌اندازه خالی‌ست. پرستارها چند بار آمده‌اند، سرم را چک کرده‌اند، چیزی روی پرونده نوشته‌اند و رفته‌اند. حتی نگاهشان هم در صورتم مکث نکرده. من مانده‌ام و این سکوت سفید.
چندبار چشم‌هایم را بستم و باز کردم، به امید این‌که وقتی بازشان می‌کنم چیزی تغییر کرده باشد. اما هر بار همان دیوار سفید، همان بوی تند الکل و همان سکوتی که آدم را خفه می‌کند.
سه ساعت گذشته و انگار سه روز بوده. یا سه سال..
فکرم به جای دیگری پرواز می‌کند‌. هنوز هم باورم نمی‌شود قرار بوده مادر شوم. این واژه برایم غریبه است، مثل لباسی که اندازه‌ی تنم نیست اما ناگهان روی شانه‌هایم انداخته باشند. حاضر بودم مادر هر فرزندی باشم... به جز فرزند عرفان.
ذهنم بی‌اختیار به سمت تصویری می‌رود که نمی‌خواهم ببینم. اگر به دنیا می‌آمد، چه شکلی می‌شد؟ آیا چشمان آبی و سرد او را به ارث می‌برد یا قهوه‌ای‌های پرالتهاب مرا؟ آیا موهای فر و خرمایی من روی سرش می‌نشست یا تارهای لخت و سیاهِ او؟
تصویر گنگی از کودکی در ذهنم شکل می‌گیرد. صورتی نیمه‌روشن، موهایی نامعلوم، نگاهی که نه به من تعلق دارد و نه به او. انگار کودکی ساخته‌شده از دود و سایه‌ها باشد. دلم می‌خواهد در آغوشم بگیرمش، اما به محض نزدیک شدن، در مه محو می‌شود و چیزی جز خلأ نمی‌ماند.
نفس در سینه‌ام سنگین می‌شود. چه تراژدی عجیبی‌ست... دلم برای چیزی می‌سوزد که هرگز شکل نگرفت، هرگز نفس نکشید و هرگز فرصت نکرد مادرش را حتی لحظه‌ای ببیند. انگار سوگواری می‌کنم برای شبحی که فقط در حد یک احتمال بود.
با این حال، بخشی از وجودم آرامش بیمارگونه‌ای حس می‌کند؛ آرامشی تلخ. چون اگر زنده می‌ماند، فرزند عرفان می‌بود. یادم می‌آید از چه عمقی از نفرت گفتم: نمی‌توانم بچه‌ای را دوست داشته باشم که ریشه‌هایش در وجود مردی مثل اوست.
اما حالا، در این اتاق سرد و تنها، می‌بینم نفرت چطور در برابر اندوه بی‌معنا می‌شود. آدم هرچه باشد، باز دلش می‌سوزد برای چیزی که از دست رفته... حتی اگر هرگز نمی‌خواسته‌اش.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
اما سؤال دیگری ذهنم را می‌دَرَد: دختر می‌شد یا پسر؟
اگر دختر بود... شاید صورتش شبیه من می‌شد؛ گونه‌های گرد، لب‌های کوچک و نگاه کنجکاوی که از همان اول دنیا را زیر نظر می‌گیرد. شاید موهای خرمایی و فر من روی شانه‌های ظریفش می‌ریخت و هر بار که می‌خندید، انعکاسی از خنده‌ی کودکانه‌ی من در چشمانش دیده می‌شد. اگر دختر بود، شاید صدایش نرم می‌شد، مثل جویباری که در گوش آدم زمزمه می‌کند. دلم می‌خواست دست‌های کوچکش را بگیرم و در خیابان‌های شلوغ مسکو قدم بزنم... هرچند می‌دانم حقیقت هرگز جایی برای چنین رویایی باقی نمی‌گذارد.
و اگر پسر بود... قد بلند می‌شد مثل او، شانه‌های پهنی می‌گرفت و شاید همان چشمان آبی یخ‌زده را به ارث می‌برد؛ همان چشمانی که همیشه انگار چیزی برای قضاوت دارند. شاید نگاهش آمیخته‌ای از جدیت عرفان و سرکشیِ پنهانی من می‌بود. اگر پسر بود، احتمالاً صدایش زود کلفت می‌شد، محکم و برنده و هر بار که می‌گفت «مادر»، قلبم می‌لرزید. حتی اگر همزاد خون عرفان می‌بود، نمی‌توانستم انکار کنم که شنیدن این کلمه می‌توانست دیوارهای نفرت را برای لحظه‌ای ترک بیندازد.
هر دو تصویر مثل آینه‌هایی روبه‌روی هم، مدام در ذهنم تکرار می‌شوند: دختری با موهای فر و چشم‌های قهوه‌ای، پسری با موهای لخت و چشم‌های آبی. یکی بوی من می‌دهد، دیگری بوی او. و هر بار که به هر دو فکر می‌کنم، دردی عجیب از درون می‌خزد و مثل ماری آرام در قفسه‌ی سینه‌ام می‌پیچد.
اما ناگهان به خودم می‌آیم. دارم چه غلطی می‌کنم؟ چرا باید به چنین چیزهایی فکر کنم؟ چرا باید مغزم را درگیر خیال‌بافی‌هایی کنم که هرگز به حقیقت نرسیده و حالا هم دیگر هیچ‌وقت نخواهد رسید؟ چه دختر، چه پسر... هر چه که بود، حالا خاکستر است. چیزی که حتی فرصت نکرده نفس بکشد.
لعنت به من... انگار دارم برای چیزی داغ می‌بینم که هیچ‌وقت نمی‌خواستمش. من از همان اول حاضر نبودم مادرِ فرزندِ عرفان باشم. پس این تصویرسازی‌های بیهوده چه معنایی دارند؟ دارم خودم را شکنجه می‌کنم.
دستم را روی صورتم می‌گذارم، چشمانم را می‌بندم و سعی می‌کنم همه‌ی آن صورت‌های خیالی را از ذهنم پاک کنم. اما لعنتی‌ها نمی‌روند. دختر با موهای فر هنوز در گوشه‌ی ذهنم لبخند می‌زند. پسر با چشمان یخ‌زده هنوز دارد نگاهم می‌کند. انگار ذهنم همدست دشمنم شده تا شکنجه ادامه داشته باشد.
و درست وسط این سرزنش‌ها، تصویر دیگری در ذهنم جان می‌گیرد. همان پیوند دیگر... پیوندی که دیروز فیلم‌های عاشقانه‌اش را دیدم. زنی شبیه من، اما نه من. لبخندی داشت که هیچ‌وقت از چهره‌اش پاک نمی‌شد، جوری به عرفان نگاه می‌کرد که عرفان لحظه به لحظه دلش می‌لرزید.
آن پیوند همیشه همسرش را دوست داشت، همیشه در آغوشش آرام می‌گرفت و مطمئن بود جای امنش همان‌جاست. او هرگز از مادر شدن نمی‌ترسید. برعکس، انگار آرزو داشت بچه‌ای از مردی که عاشقش است داشته باشد. او همان زنی بود که بی‌هیچ تردیدی، به مادرِ فرزندِ عرفان بودن افتخار می‌کرد و من... من هیچ‌وقت او نبودم؛ و حتی... نمی‌خواهم باشم.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
زمان مثل قطره‌های کند سرم پایین می‌چکد و بالاخره شب از راه می‌رسد. نور سفید و بی‌روح روز جای خودش را به تاریکی بیرون داده، اما چراغ‌های مهتابی اتاق بیمارستان همچنان بی‌امان روشن‌اند و سقف را مثل همیشه بی‌جان و خالی کرده‌اند.
ساعت دیواری، با هر تیک‌تاکش، بیشتر یادآوری می‌کند که ساعت‌ها گذشته. سه وعده پرستار آمده و سرم عوض کرده، دوباره فشار و دمای بدنم را گرفته، دوباره پرونده‌ام را ورق زده و رفته‌و من، تمام این مدت چشمم به آن صندلی خالی کنار تخت بوده. همان صندلی که صبح هنوز گرم از حضورشان بود، حالا سرد و بی‌جان مانده.
تعجب آرام‌آرام در وجودم ریشه می‌دواند. چطور ممکن است این همه وقت گذشته باشد و هیچ خبری از عرفان و آدونیس نشود؟ حتی یک بار هم سراغم نیامده‌اند. نه پیامی، نه خبری، نه حتی سایه‌ای پشت شیشه‌ی در.
نگرانم؟ شاید. اما بیشتر از نگرانی، حس می‌کنم چیزی در این غیبت طولانی عجیب است. مگر می‌شود عرفان با آن وسواسِ همیشگی‌اش، یک لحظه مرا تنها بگذارد؟ یا آدونیس، که همیشه نقش همراه و مراقب را بازی می‌کرد؟
زیر لب می‌گویم:
- کجا رفتن...؟
و ناخواسته فکر می‌کنم نکند دیگر قرار نیست برگردند.
به خودم می‌گویم لابد برای کاری رفته‌اند، شاید با دکتری مشغول حرف زدن باشند، شاید چیزی را امضا کنند یا دنبال دارو باشند. اما مگر می‌شود یک روز کامل بگذرد و حتی لحظه‌ای هم سراغم نیایند؟
احساس متناقضی در من جان می‌گیرد؛ یک سویش اضطراب است، سوی دیگرش آسودگیِ عجیب. نبود عرفان یعنی نبود نگاه‌های سنگین و کنترل‌گرش، نبود صدای پرخشم و تحکم‌آمیزش. نبود آدونیس هم یعنی نبود آن حرکات عجیبش و نگاه‌هایی که نمی‌فهمیدم پشتشان چه نقشه‌ای خوابیده. انگار هر دو رفته‌اند و من برای اولین بار در این روزها واقعاً تنهایم.
اما همین تنهایی به شکلی دیگر وحشتناک است. اگر واقعاً دیگر برنگردند چه؟ اگر مرا در این کشور غریب، در این بیمارستان ناشناس، رها کرده باشند؟
زیر لب زمزمه می‌کنم:
- چرا نمیان...؟
چشمم را به صندلی خالی کنار تخت می‌دوزم. همان صندلی لعنتی، انگار حالا هزاران راز نگفته دارد. حس می‌کنم اگر بیشتر به آن خیره شوم، شاید سایه‌ای از آن‌ها دوباره ظاهر شود، اما تنها چیزی که می‌بینم فضای خالی‌ست.
احساس می‌کنم دارم آرام‌آرام بین دو قطب می‌چرخم: ترس این‌که برنگردند و آرامش عجیبی که نبودشان به من هدیه داده.
دو ساعت دیگر می‌گذرد. عقربه‌های ساعت روی دیوار چرخیده‌اند و حالا شب به تمامه در اتاقم جا خوش کرده است. پرستار می‌آید، پرده‌ی نیمه‌باز را می‌کشد، صدای خش‌خش می‌دهد و بعد چراغ‌های سفید سقف را خاموش می‌کند. تنها چراغ کوچک بالای تخت روشن می‌ماند، نوری زرد و ضعیف که بیشتر شبیه سایه‌پردازی هراس‌انگیز است تا آرامش‌بخش.
در لحظه‌ای که پرستار از اتاق بیرون می‌رود و در پشت سرش بسته می‌شود، وحشت مثل حیوانی گرسنه در سینه‌ام می‌جهد. دیگر هیچ صدایی از راهرو هم نمی‌آید. سکوت بیمارستان در شب، چیزی فراتر از سکوت معمول است؛ سنگین، متراکم و پر از هراس.
زیر پتو جمع می‌شوم اما تنم یخ کرده. چشم‌هایم را می‌بندم تا بخوابم اما ذهنم مثل میدان جنگ پر از فکرهای آشفته است: چرا عرفان و آدونیس برنگشتند؟ چرا حتی یک بار هم در را باز نکردند؟ اگر عمداً رهایم کرده باشند چه؟ اگر نقشه‌ای در کار است و همه‌ی این‌ها بخشی از آن نقشه باشد؟
نفس‌هایم کوتاه و تند بالا و پایین می‌روند. بارها پلک‌هایم را محکم می‌بندم، به خودم فشار می‌آورم که بخوابم، اما نمی‌شود. هر بار چشم‌هایم را می‌بندم، انگار سایه‌ای پشت پلک‌هایم جان می‌گیرد، سایه‌ای شبیه آن‌ها، یا شاید چیزی تاریک‌تر و ناشناس‌تر.
زمزمه می‌کنم:
- نمی‌تونم... نمی‌تونم بخوابم.
دست‌هایم می‌لرزند و انگار با هر دقیقه، اتاق کوچک‌تر می‌شود و دیوارهای سفیدش بیشتر به سمتم هجوم می‌آورند.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
در میان این همه وحشت و بی‌خوابی، ناگهان ذهنم به عقب پرت می‌شود. به لحظه‌هایی که برای آخرین بار عرفان و آدونیس را دیدم، کلماتی را پرتاب کردم که حالا مثل تیغ در گلویم گیر کرده‌اند. یادم می‌آید چطور با خشم در مورد کشتن بچه‌اش گفتم، یا وقتی با تمسخر خندیدم و همه‌ی غرورش را لگدمال کردم.
زیر لب زمزمه می‌کنم:
- چرا باید این‌جوری می‌گفتم؟
انگار دوباره همان صحنه جلوی چشمم زنده می‌شود. نگاهش، آن نگاه سنگین و خالی که بعد از شنیدن حرف‌هایم به من دوخته بود. هیچ وقت نفهمیدم توی آن لحظه چه چیزی در دلش شکست، اما حالا حس می‌کنم چیزی شکستنی‌تر از من در او خرد شد. گفت «امیدوارم یه روز بفهمی با چی جنگیدی و چی رو از دست دادی… ولی اون روز دیگه خیلی دیره.»، نکند... نکند... واقعاً رفته؟
پتو را محکم‌تر دور خودم می‌پیچم، انگار می‌توانم از شر خاطره‌ها پنهان شوم. اما نمی‌شود. حس می‌کنم اگر امشب بمیرد یا اگر هرگز دوباره پیدایش نکنم، همین جملاتم مثل طنابی دور گردنم باقی می‌مانند.
- چرا این‌قدر عصبانی شدم؟ چرا هیچ‌وقت نفهمیدم شاید اون تنها کسی بود که… .
اما جمله‌ام در تاریکی نیمه‌تمام می‌ماند.
زل زده‌ام به تاریکی اتاق و به خودم می‌گویم:
- نه… باید می‌گفتم. حقم بود. حقم بود این حرف‌ها رو بزنم.
لب‌هایم را گاز می‌گیرم. تصویر همان دعوا جلوی چشمانم بالا و پایین می‌رود؛ صدای خودم را می‌شنوم که چطور مثل چاقو روی تن کلماتش می‌کشم. دوباره زیر لب زمزمه می‌کنم:
- نه… باید می‌گفتم… .
اما هیچ‌چیز از تلخی درونم کم نمی‌شود. تناقض مثل یک سنگ آسیاب دارد مغزم را له می‌کند. نه… بله… باید… نباید… .
یک لحظه همه‌چیز ساکت می‌شود و بی‌اختیار خنده‌ای کوتاه و خشک از گلویم درمی‌آید. خنده‌ای که بیشتر شبیه ناله است تا خنده. صدایش توی اتاق خالی می‌پیچد و خودم را می‌ترساند.
- ببین پیوند… به چی رسیدی… .
دستم را روی صورتم می‌کشم. حس می‌کنم با این خنده، خودم را به سخره گرفته‌ام. انگار از این بلاتکلیفی لبه‌ی مرز جنون ایستاده باشم؛ هم پشیمانم، هم لج‌باز، هم بی‌پناه.
پتو را تا روی سرم می‌کشم و با صدای نفس‌های خودم می‌جنگم.
 

Gemma

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
Jan 18, 2025
308
***

صبح شده. نور کم‌جان خورشید از لای پرده‌ی سفید می‌خزد و مثل تیغه‌ای باریک روی صورتم می‌افتد. پلک‌هایم سنگین‌اند و اصلاً یادم نمی‌آید کی خوابیده‌ام. آخرین چیزی که به خاطر دارم، خیره شدن به سقف تاریک و شمردن نفس‌هایم بود، اما حالا ناگهان در روشنای صبح چشم باز کرده‌ام.
اولین واکنشم، نگاه به صندلی خالی کنار تختم است. همان‌طور بی‌حرکت و سرد، مثل شبی که گذشت. هیچ‌کس نیامده. نه پرستاری که شب چراغ را خاموش کرد، نه دکتر روس و نه… آن دو نفری که باید کنارم می‌بودند.
گلوی خشکم را تر می‌کنم و نگاه مضطربم روی درِ بسته می‌لغزد. انگار همه‌ی دنیا از من فاصله گرفته و من تنها موجودی‌ام که در این اتاق جا مانده‌ام. حس می‌کنم چیزی اشتباه است؛ انگار این بی‌خبری عادی نیست.
دلشوره مثل یک وزنه‌ی سنگین روی قفسه‌ی سینه‌ام فشار می‌آورد. ناخودآگاه انگشتانم را در هم گره می‌کنم و به صندلی خالی زل می‌زنم. نکند اتفاقی افتاده؟ نکند عرفان و آدونیس به دردسری افتاده باشند؟
این فکر مثل خوره به جانم می‌افتد. آن‌ها هر دو بلدند از پسِ موقعیت‌های سخت بربیایند، اما... اگر این بار فرق کرده باشد؟ اگر اصلاً هیچ قصدی برای برگشتن نداشته باشند؟
می‌خواهم خودم را قانع کنم که همه‌چیز طبیعی است، که حتماً بیرون درگیر کاری مهم‌اند یا برای آوردن چیزی رفته‌اند. اما ذهنم مدام سناریوهای ترسناک می‌سازد؛ تصادف؟ دشمنی ناشناس؟ یا شاید هم تصمیم گرفته‌اند مرا همین‌جا رها کنند.
یک لحظه از این فکر، خون در رگ‌هایم یخ می‌زند. دستم را روی ملحفه می‌گذارم و محکم فشار می‌دهم، انگار می‌خواهم از سردی پارچه مطمئن شوم که هنوز در واقعیت هستم.
دستم را روی سینه‌ام می‌گذارم و نفس‌های کوتاه می‌کشم. چرا این‌قدر نگران آن‌ها هستم؟ چرا دلشوره‌ام هنوز آرام نمی‌گیرد؟ اصلاً چرا باید نگران کسانی باشم که می‌توانند خودشان از پس هر چیزی بر بیایند؟
اما قلبم نمی‌پذیرد، می‌لرزد و مدام نام عرفان و آدونیس را صدا می‌زند، حتی اگر به زبان نیاورم. حس می‌کنم اگر اتفاقی برای آن‌ها افتاده باشد، من تنها کسی هستم که نمی‌توانم کاری کنم و این عاجز بودن مثل سنگی روی شانه‌هایم فشار می‌آورد.
خنده‌ای تلخ از لب‌هایم سر می‌زند، خنده‌ای که بیشتر از اینکه شاد باشد، پر از سرزنش است. چرا باید خودم را درگیر نگرانی کنم؟ چرا باید فکر کنم ممکن است اتفاقی بیفتد، وقتی که نمی‌توانم حتی از خودم مراقبت کنم؟
پلک‌هایم را می‌بندم و دوباره نفس عمیق می‌کشم، سعی می‌کنم خودم را جمع کنم، اما همان حس بی‌قراری و اضطراب مدام به جانم بازمی‌گردد، مثل سایه‌ای که هیچ وقت از پشت سر کنار نمی‌رود.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 25) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا