رمان زعم و یقین |اثر سایه مولوی کاربر انجمن چری بوک

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
1748521730099.jpg
کد068
عنوان: زعم و یقین
نویسنده: سایه مولوی
ژانر: معمایی، اجتماعی، عاشقانه
@مژگان چکنه
خلاصه

یک راه بود و چند بی‌راهه و ذهنی درگیر خیالات واهی، حقایق پنهان و مشکلات زندگی. برای پایان دادنِ مشکلات قدم به مسیری سراسر اشتباه می‌گذارد و اسیر تاریکی‌ها می‌شود.
حقیقت کدام است؟! هویتش چیست؟! سلاح پر شده از گلوله‌های انتقام را سمت چه کسی باید نشانه رفت؟

 
آخرین ویرایش:

مژگانمـ

سرپرست اجرایی کتاب + مدیر تالار رمان
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
منتقد کیفی
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
نویسنده فعال
هنرمند
Mar 9, 2023
1,586
1000011845.jpg



نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار رمان
 

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
مقدمه:
غرق شدن در گرداب خیال و توهم، و قدم گذاشتن در مسیری اشتباه؛
گناه پشت گناه، به بهای نفس کشیدن، زنده ماندن، و ادامه دادن زندگی.
این، داستان رنج‌ها و رنجاندن‌هاست؛
گریه‌ها و گریاندن‌ها، دردها و درد کشیدن‌ها، زخم‌ زدن‌ها و زخم خوردن‌ها.
روایتی از شکستن و شکسته شدن،
از تباه شدن آدم‌ها، نابود شدن زندگی‌ها، و مرگِ آرامِ خوبی‌ها.

به نام خالق عشق


خیرگی نگاه مردان در قهوه‌خانه را روی خودش و سودی احساس می‌کرد.
به قول رزی، این قهوه‌خانه‌هایی که پر بود از مردهای لات و اوباش، مناسب هیچ دختری نبود؛ اما خب، سودی معمولاً انتخاب‌هایش نامناسب بود. پوفی کشید. می‌توانستند جلوی آن‌همه چشم که زل‌زل نگاهشان می‌کردند، حرف بزنند؟!
بی‌حوصله، قندی از قندان فلزی پیشِ رویش برداشت و گوشه‌ی لپش گذاشت تا مزه‌ی تلخ دهانش عوض شود.
صدای حرف زدن مردها و قهقهه‌های بلندشان روی اعصابش بود. نگاه کلافه‌اش را از شیشه‌ی قهوه‌خانه که به‌خاطر دود سیگار و قلیان‌ها به سیاهی میزد، گرفت و به سودی که پا روی پا انداخته و از سیگار نیمه‌سوخته‌اش کام‌های عمیقی می‌گرفت، دوخت؛ ژست جذابش مناسب آن قهوه‌خانه‌ی قدیمی و زهواردررفته نبود.
دم عمیقی گرفت. کل فضای قهوه‌خانه را دود گرفته و بوی چای، قهوه و تنباکوی دو سیب نعنا با هم مخلوط شده بود. دستی به صورتش کشید و کمی از چای یخ‌کرده‌ی میانِ استکان کمر باریکش را سر کشید. در آن وضعیت، ترکیب بوی املت و تنباکوی قلیانِ میز کناری‌شان که توسط چند مرد درشت‌هیکل و لات اشغال شده بود، به حال بدش دامن میزد. خیره به سودی نگاه کرد تا شاید از رو برود و دست از سر آن سیگار بیچاره که تقریباً به فیلتر رسیده بود، بردارد.
- ها! چیه زل زدی به من؟
زیر لب غرولندی کرد و در ظاهر خونسرد ماند. جلوی سودی حرص خوردن و عصبانی شدن فقط همه‌چیز را بدتر می‌کرد.
- فقط نگاه من سنگینه؟ این‌همه آدم بهت زل زدن عیب نداره؟
سودی نگاه چپ‌چپی به مردان نشسته پشت میزهای دور و اطرافشان انداخت و نگاه خیره‌شان را که دید، توپید:
- چتونه دو ساعته زل زدین به ما؟ آدم ندیدین مگه؟
یکی از مردان، که سبیل‌هایش او را یاد مردان قجری که عکس‌شان را در کتاب‌های تاریخی دیده بود می‌انداخت، خیره در چشمان دریده‌ی سودی با پررویی گفت:
- آدم که زیاد دیده بودیم، ولی حوری ندیده بودیم جون شما.
سودی با حرص از پشت میز چوبی که چند جایش لب‌پر و تکه‌تکه شده بود، بلند شد و فریاد کشید:
- وایسا تا یه حوری بهت نشون بدم ده‌تا حوری از اون‌ورش بزنه بیرون!
او هم هم‌پای سودی از جایش بلند شد. دخترک کله‌شق انگار دنبال شر می‌گشت!
- بسه سودی، شر درست نکن، بیا بریم.
سودی بی‌آن‌که نگاهش را از مردانی که با تمسخر نگاهشان می‌کردند بگیرد، گفت:
- نه، صبر کن! من به این مردیکه حالی کنم حوری کیه.
***

سودی با حرص غرید:
- چرا نذاشتی حساب اون مردیکه‌ی آشغال رو برسم؟
با اخم چشم‌غرّه‌ای به سودی رفت. از اخلاق جسور و گستاخش خوشش می‌آمد؛ اما گاهی هم برای خودش و او دردسر درست می‌کرد.
- تو مثل این‌که جدی‌جدی باورت شده می‌تونی بزنیش؟ مردیکه دو تای من و تو هیکل داشت!
سودی پوف تمسخرآمیزی کرد.
- مگه می‌خواستم باهاش مچ بندازم؟ دعوا که قد و هیکل نمی‌خواد.
در ادامه‌ی حرفش نیشخندی زد و از جیب شلوار جینِ زخمی‌اش چاقوی ضامن‌دارش را بیرون کشید و ادامه داد:
- یه دونه از اینا رو می‌خواد، با یه جو دل و جرأت.
چشمانش را درشت کرد و متعجب گفت:
- که بعدش بزنی یکی رو نفله کنی؟
سودی پشت چشمی برایش نازک کرد.
- تو دعوا که حلوا خیرات نمی‌کنن.
از آن‌همه خونسردیِ سودی حرصش درآمد. حرف زدن با او مثل خواندن یاسین در گوش خر می‌ماند. نگاه از چشمان خمار و مشکی‌رنگ سودی که همچنان حق‌به‌جانب نگاهش می‌کرد، گرفت؛ پشتش را به او کرد و به سمت جدول‌های کنار خیابان قدم برداشت و در همان حال با دلخوری گفت:
- اصلاً تقصیر منه که نخواستم بیوفتی گوشه‌ی هلفدونی.
سودی انگار که تازه ناراحتی‌اش را درک کرده بود، سمتش آمد و دست دور بازویش پیچاند.
خب بابا، چرا مثل این دختربچه‌ها قهر می‌کنی؟
نفسش را با حرص بیرون داد؛ سودی، منت‌کشی‌هایش هم متفاوت بود.
- حالا که نذاشتی این‌جا چیزی بخوریم، میشه بفرمایید این خندق بلا رو کجا باید پر کنیم؟
دستش را به کمرش زد و با حالتی طلبکارانه نگاهش کرد و گفت:
- من نذاشتم؟ یادت رفته کی داشت اون وسط شر درست می‌کرد؟
سودی تابی به چشمانش داد و با لحن لوسی گفت:
- باشه بابا، نزن منو! اصلاً خودم می‌برمت یه‌جا، ناهار هم مهمون من.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
یک پایش را زیر تنش جمع کرده بود و پای دیگرش را از تخت آویزان کرده و بی‌هدف تکان می‌داد. هوا سرد بود و سوز تندی داشت. ژاکت بافت گلبهی‌رنگش را محکم‌تر دور خودش پیچید، اما بافت‌های درشت لباسش جلودار سرما نبودند. دست‌هایش را روی سینه چلیپا کرد و نگاهش را دور باغ چرخاند. درخت‌های لخت، آلاچیق‌های خالی و تخت‌های چوبی رهاشده، منظره‌ی دلسردکننده‌ای داشتند. اخم کرد و با بی‌حوصلگی نگاهش را برگرداند. نشستن روی تخت‌های بیرونی رستوران واقعاً ایده‌ی مزخرفی بود!
بی‌حوصله رو به سودی که هنوز مشغول ور رفتن با منو بود، گفت:
- خب؟
سودی بی‌آن‌که نگاهش را بردارد، تکرار کرد:
- خب که خب.
نفسش را با صدا بیرون داد. تمام هدفش از بیرون کشاندن سودی، حرف زدن بود؛ اما تا حالا که فقط وقت تلف کرده بودند.
- مگه نگفتی می‌خوای باهام حرف بزنی؟ چی شد پس؟
سودی منو را بست و همان‌طور که دستش را برای صدا زدن پیش‌خدمت در هوا تکان می‌داد، گفت:
- چرا، ولی می‌دونی که تا شکمم پر نشه، مخم کار نمی‌کنه.
زیر لب غرید:
- ای کارد بخوره تو اون شیکم لعنتی!
سودی که انگار شنیده بود، با تندی برگشت:
- چی گفتی؟
- هیچی بابا.
سودی با دقت گوشت و نخود و لوبیای آبگوشت را کوبید و هر از گاهی با انگشت به نخودها ناخنک میزد. رفتارش گاهی از بچه‌محل‌های لب‌خط هم لوتی‌منشانه‌تر بود؛ آن‌قدر که یادش می‌رفت در خانواده‌ای مرفه و آبرومند بزرگ شده و حالا از سر اجبار با آدم‌های این منطقه دمخور شده است. سودی گوشت‌کوب را بالا کشید و باقی‌مانده‌ی غذا را از دورش لیس زد. با چندش نگاهش کرد؛ باید خدا را شکر می‌کرد که کسی اطراف‌شان نبود، وگرنه آبروی‌شان رفته بود.
- بیا بخور، ببین چی ساختم!
***

سینی خالی را عقب زد. خودش میلی به غذا نداشت اما سودی به‌جای هر دوی‌شان کل آبگوشت را تمام کرده بود. کمی به عقب تکیه داد و به پشتی تخت چوبی زد.
- خب، حالا که شکمت پر شد، بگو ببینم چی می‌خواستی بگی.
سودی خلالی برداشت، میان دندان‌هایش کشید و گفت:
- ماجرای فردا شب رو رزی بهت نگفت؟
اخم‌هایش درهم رفت:
- نه، فردا شب چی شده؟
سودی ابروهایش را با شیطنت بالا انداخت:
- خبرای خوب خوب!
کلافه نگاهش کرد. این سبک تکه‌تکه حرف زدن سودی همیشه کفری‌اش می‌کرد. با حرص غرید:
- دِ جونت درآد، درست حرف بزن ببینم چی میگی!
سودی زد زیر خنده.
- وای، خیلی باحال حرص می‌خوری، جون تو!
از لای دندان‌های به‌هم‌فشرده‌اش گفت:
- جون خودت نکبت! بگو ببینم فردا شب چه خبره؟
سودی خنده‌اش را با چند سرفه جمع کرد، قیافه‌اش جدی شد:
- مهمونیه!
تا کلمه‌ی «مهمونی» را شنید، دلش فرو ریخت. از مهمانی‌ها بدش می‌آمد؛ برایش مساوی بود با مستی، عربده‌کشی و مردهای لایعقل. از تخت پایین پرید:
- نه.
سودی جا خورد:
- چی؟ چرا نه؟
دلش نمی‌خواست برود، نه حال و حوصله‌اش را داشت، نه آمادگی‌اش را. بندهای کفشش را بست و زیر لب گفت:
- قرارمون یادت رفته؟ گفتی دیگه از این لقمه‌ها نمی‌ذاری جلوی راهمون.
سودی هم از تخت پایین پرید و کنار او ایستاد:
- ولی این مهمونی با قبلیا فرق داره! پر از آدمای مایه‌دار و قماربازهای حرفه‌ایه. می‌فهمی چه پولی میشه به جیب زد؟
اسم پول که آمد، پاهایش سست شدند. سودی که تردید را در چشم‌هایش دید، عقب نکشید:
- آمارش رو گرفتم، نصف پولدارای بالا شهر اون‌جان. فقط کافیه یه شب خوب بازی کنیم.
با دلشوره به او نگاه کرد. از یک طرف نمی‌خواست برود، از طرفی عقلش فریاد میزد که به پول نیاز دارد.
سودی یک‌قدم جلو آمد:
- چی‌کار می‌کنی؟ میای؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
این پا و آن پا شد و دوباره به درب کوچک فلزی زنگ‌زده کوبید. با شنیدن صدای «آمدم» گفتن طوبی، دستش را پایین آورد، قدمی عقب رفت و کنار دیوار آجری ایستاد.
در میان آن‌همه همسایه‌ی فضول و خاله‌زنکی که همیشه برای صفحه گذاشتن پشت دیگران آماده بودند، داشتن یک همسایه‌ی مهربان و آرام مثل طوبی، نعمتی بود.
بعد از چند لحظه، در باز شد. نگاهش روی صورت تکیده و سبزه‌ی طوبی ماند، که موهای سفید و موج‌دارش از زیر روسری بیرون زده بود. روی چانه‌اش چند خال کوچک سبز هم داشت که می‌گفت یک مدل خالکوبی‌ست.
- سلام طوبی‌خانم.
طوبی لبخندی به رویش زد.
- سلام رولَه (عزیز)، بیا تو.
لبخند بی‌جانی زد. بچه‌تر که بود، حرف‌های طوبی را که با لهجه‌ی لری گفته میشد، درست نمی‌فهمید.
- نه، ممنون. باید برم خونه؛ فقط پرهام رو صدا کنید بیاد، لطفاً.
طوبی سرش را داخل برد و پرهام را صدا زد. پسرک دوان‌دوان از خانه بیرون آمد. با دیدنش روی زانو نشست و برایش آغوش باز کرد. پسرک خودش را در آغوش او انداخت و دستان کوچکش را دور گردنش حلقه کرد. ب*و*سه‌ای به گونه‌های همیشه سرخ و تپل پسرک زد و از جایش برخاست. طوبی با لبخند نگاهشان می‌کرد. لبخند اجباری زد و سرش را پایین انداخت؛ خوب می‌دانست همسایه‌ها پشت سرش چه می‌گویند، و حالا، پیشِ زنی که سال‌ها همدم مادرش بود، از خودش خجالت می‌کشید.
***

با یک دست دهان و بینی خودش را پوشاند و با دست دیگر صورت پرهام را. بوی گند تر*یاک نه فقط حیاط، که احتمالاً تا چند خانه آن‌طرف‌تر را هم برداشته بود.
با حرص از پله‌های سنگی که چندتایشان شکسته بود، بالا رفت. ندیده هم می‌دانست قادر و رفیق‌هایش همان‌جا پای بساط‌شان ولو شده‌اند. پرهام را از در حیاط به سمت تک‌اتاق خانه فرستاد و در را قفل کرد. این‌طور بهتر بود؛ نمی‌خواست پسرک مثل خودش، از همان سن کم، شاهد کثافت‌کاری‌های پدرش باشد.
با انزجار به قادر و مردان مست و نئشه‌ای که گوشه‌گوشه‌ی هال کوچک خانه ولو شده بودند نگاه کرد. بساط منقل و وافور هنوز همان وسط پهن بود. اخم‌هایش را در هم کشید؛ نمی‌خواست خانه‌ی مادرش بعد از مرگش هم پاتوق یک مشت معتاد و اراذل باشد.
جلوتر رفت. مردها هنوز متوجهش نشده بودند و در عالم خودشان سِیر می‌کردند.
- باز که شماها این‌جا پلاسید؟ مگه نگفتم دیگه این‌ورا پیداتون نشه؟
یکی از مردها با لحن کش‌داری گفت:
- اَه تو دیگه چی میگی؟
دندان‌هایش را روی هم فشرد و به مردی که این را گفته بود نگاه کرد؛ آن‌قدر زپرتی و مردنی بود که اگر دماغش را می‌گرفتی، جانش درمی‌رفت.
دستش را محکم مشت کرد. دلش می‌خواست تک‌تک‌شان را زیر مشت و لگد بگیرد.
- با شماهام! پاشید گورتون رو گم کنید از این‌جا!
این‌بار یکی دیگر از مردان رو به قادر تشر زد:
- قادر، خفه کن این سلیطه رو!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
به قادر نگاهی انداخت؛ کنار بساط مشروبش ولو شده بود و آن‌قدر خورده بود که هوش‌وحواسش پریده بود. به حرف مردها اهمیتی نداد و این‌بار بلندتر فریاد کشید:
- پاشید برید از این‌جا، تا زنگ نزدم پلیس بیاد جمع‌تون کنه!
فقط اسم «پلیس» کافی بود تا مردها، با وجود مستی و نئشگی، دم‌شان را روی کول‌شان بگذارند و بروند. برگشت و در را پشت سرشان بست. قادر هنوز همان‌جا پای بساط نشسته بود و بطری زهرماری‌اش را در دست تکان‌تکان می‌داد.
قدمی به او نزدیک شد و با عصبانیت و انزجار گفت:
- مگه نگفتم دیگه این رفیق‌رفقای الدنگت رو نیاری این‌جا؟!
قادر با چشمان خمار نگاهش کرد. آب دهانش را قورت داد، سعی می‌کرد مستی‌اش را نادیده بگیرد و شجاعتش را حفظ کند. ادامه داد:
- این‌جا پاتوقت نیست که هر غلطی دلت خواست بکنی!
قادر با تکیه بر دستانش بلند شد. گیج بود؛ اما نه آن‌قدر که چیزی نفهمد. تلوتلوخوران به سمتش آمد، و او ناخودآگاه قدمی عقب رفت. دست خودش نبود؛ این ترس لعنتی انگار در وجودش ریشه دوانده بود.
- تو دیگه چی میگی، هان؟ چی می‌خوای از جون من؟
دستانش را مشت کرد. قادر حالا در یک‌قدمی‌اش ایستاده بود. بوی تند الکل دهانش و بوی موادی که در خانه مصرف شده بود، حالش را به‌هم میزد.
نگاهش را در چهره‌ی مرد چرخاند؛ اثرات مصرف مواد کاملاً نمایان بود. صورت لاغر و رنگ‌پریده، حلقه‌های تیره‌ی زیر چشمان گودرفته‌اش و موهای کم‌پشت جلوی سرش.
امکان نداشت فراموش کند این مرد، با آن جثه‌ی درشت و زور بازو، بیست سال از زندگی خودش و مادرش را تباه کرده بود.
چهره‌اش را درهم کشید و گفت:
- آخرین باره که دارم بهت میگم؛ حق نداری این کثافت‌کاری‌هات رو بیاری تو این خونه، فهمیدی؟
قادر صورتش را نزدیک آورد و فریاد زد:
- تو چی‌کاره‌ای که واسه‌ی من تعیین تکلیف می‌کنی، هان؟ تا بود اون مادر هرزه‌ات تو کار من دخالت می‌کرد، حالا نوبت توعه؟
با نفرت به قادر خیره شد. نفس‌نفس میزد و تمام تنش از شدت خشم می‌لرزید.
مادرش خط قرمز زندگی‌اش بود؛ به هیچ‌کس اجازه نمی‌داد به او توهین کند.
- حق نداری درباره‌ی مادرم این‌طوری حرف بزنی!
قادر با ابروهای بالا رفته و چشمانی که به‌زور باز نگه‌شان داشته بود، نگاهش کرد و با همان لحن کش‌دار گفت:
- مثلاً این‌طوری حرف بزنم، چی میشه؟ چی‌کار می‌خوای بکنی؟
با دست، محکم به سینه‌ی قادر کوبید. خون خونش را می‌خورد و ترسش را فراموش کرده بود. مثل همیشه که اسم مادرش به میان می‌آمد، مثل گرگ زخمی چنگ و دندان نشان می‌داد.
قدمی عقب رفت و سرتاپای قادر را با تحقیر نگاه کرد و گفت:
- دِ آخه بدبخت، تو که آه نداری با ناله سودا کنی، واسه من قپی میای؟ می‌دونی اگه همون مادر من نبود، الان آواره‌ی کوچه‌ و خیابون بودی؟ شایدم جنازه‌تو از توی جوب پیدا می‌کردن، مثل این کارتن‌خوابا!
ابروهای قادر در هم گره خورد. می‌دانست که دقیقاً زده بود به نقطه‌ضعفش، و حالا احتمالاً تا سر حد مرگ عصبانی‌اش کرده بود.
دست قادر که بالا رفت، چشمانش ناخودآگاه بسته شد. انتظارش را داشت؛ این رفتار از قادری که همیشه دستش هرز بود بعید نبود.
سرش به طرفی کج شد، موهایش روی صورتش ریخت. دستانش را مشت کرد و جز یک پوزخند، چیزی تحویل قادری که از شدت خشم نفس‌نفس میزد، نداد.
با خونسردی موهای ریخته روی صورتش را پشت گوش زد. این ضربه‌ها برایش عادی شده بود؛ آن‌قدر عادی که دیگر حتی دردی هم حس نمی‌کرد، اما زخمی که گوشه‌ی لبش باز شده بود، هنوز نشان می‌داد که قادر، همان قدرت سابق را دارد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
کسی پشت هم در را می‌کوبید. منقل را گوشه‌ی دیوار رها کرد و کمرش را صاف کرد. در حالی‌ که پله‌های کوتاه زیرزمین کوچک و تاریک را بالا می‌آمد، خاک دستانش را تکاند.
در را آهسته باز کرد. رُزی را که دید، دست برد و روسری‌اش را کمی جلو کشید تا کبودی صورتش را پنهان کند، اما بی‌فایده بود. رزی کبودی را دیده بود.
- سلام.
رزی با چشمان گشاد شده پرسید:
- علیک سلام. صورتت چی شده؟ باز کتک خوردی؟
اخم محوی کرد. از حرف زدن درباره‌ی اتفاقاتی که بین او و قادر می‌افتاد خوشش نمی‌آمد؛ اما رزی، بی‌توجه به اخمش، ادامه داد:
- چرا می‌ذاری هر کاری دلش می‌خواد بکنه، پری؟ چرا هیچی بهش نمی‌گی؟
کج‌خندی زد. رزی که شرایطش را می‌دانست، چرا این‌طور نصیحت می‌کرد؟
- تو میگی چی‌کار کنم، ها؟ برم بزنم تو گوشش؟ یا ازش شکایت کنم؟ هیچ کاری نمی‌تونم بکنم. می‌ترسم زیاد به پروپاش بپیچم پرتم کنه بیرون؛ اون‌وقت با یه بچه‌ی چهار پنج ساله کجا آواره شم؟
رزی سرش را پایین انداخت و آهی کشید؛ انگار تازه یادش افتاده بود در چه وضعی هستند.
- آره... راست میگی. ما هیچ‌کدوم هیچ کاری نمی‌تونیم بکنیم. اصلاً انگار سرنوشت‌مون با یه مشت معتاد پاپتی گره خورده.
نفسش را با کلافگی بیرون داد. اوضاع هر کدام‌شان از آن یکی بدتر بود.
آن از سودی که فرار کرده بود، این از خودش، و رزی بیچاره هم که گیر یک برادر معتاد افتاده بود و بعد از مرگ پدر، بار زندگی مادر مریض و خواهر و برادر کوچک‌ترش را هم به دوش می‌کشید.
به رزی که غرق در فکر بود نگاه کرد. تازه متوجه کاور در دستانش شد و ابروهایش از تعجب بالا پرید.
- این دیگه چیه؟
رزی سرش را بالا گرفت و گیج نگاهش کرد. پری با چشم و ابرو به کاور اشاره کرد و دوباره پرسید:
- این چیه؟
رزی آهانی کشید:
- این لباسه. سودی برای تو گرفته، برای مهمونی فردا شب.
با یادآوری مهمانی فردا شب، دلش دوباره آشوب شد. اگر قادر گند جدیدی بالا نیاورده بود و همه‌ی پول‌شان را خرج مواد خودش و رفیق‌هایش نکرده بود، حالا نیازی نبود او هم به آن مهمونی مزخرف برود.
کاور لباس را روی میز چوبی رها کرد. پرهام همان‌جا کنار اسباب‌بازی‌هایش خوابش برده بود. خم شد و بلندش کرد. پسرک سنگین‌تر شده بود؛ برادر کوچکش روز به روز قد می‌کشید.
خوب یادش بود روزی که آن پسرک ریزه‌میزه و ضعیف را در آغوش مادرش تماشا کرده بود. پسرک بیچاره هنوز به دو سال نرسیده بود که مادرش را از دست داد. بعد از آن، با تمام بی‌تجربگی‌اش، تلاش کرده بود برایش مادری کند؛ نه، دست‌کم خواهری.
ب*و*سه‌ای به موهای قهوه‌ای و لختش زد و با سرانگشتانش صورتش را آرام نوازش کرد.
چشمان درشت و سبز، ابروهای کمانی و کم‌رنگ، صورت سرخ و سفید، بینی کوچک و چانه‌ی گردش... پسرک بی‌نهایت شبیه مادرش بود؛ تقریباً هیچ شباهتی به او یا قادر نداشت.
پتو را روی تن پرهام کشید. نیم‌نگاهی به کاور لباس انداخت و با بی‌حوصلگی پوفی کشید.
در میان آن‌همه مشکل ریز و درشت، فقط همین نگرانی از رفتن به آن مهمانی کم بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
کمی از مواد کتلت را کف دستش پهن کرد و توی تابه گذاشت. هنوز یک‌طرف صورتش گزگز می‌کرد و گوشه‌ی لبش می‌سوخت. پشت دستش را به صورتش کشید. این اولین بار نبود که چنین اتفاقی می‌افتاد و قطعاً آخرین بار هم نبود.
دستان کوچک پرهام که دور پایش پیچید، حواسش را به آشپزخانه برگرداند.
- من گشنمه!
خم شد، یکی از کتلت‌ها را به دستش داد و با ب*و*سه‌ای که روی صورتش نشاند، او را از آشپزخانه بیرون فرستاد.
یادش آمد وقتی خودش بچه بود، مادرش اجازه نمی‌داد به آشپزخانه نزدیک شود. می‌گفت پر از وسایل خطرناک است.
از یادآوری خاطرات لبخندی نشست گوشه‌ی لبش. آن روزها با وجود سختی‌ها، زندگی‌شان آرام‌تر بود.
اما آرامش دوام نداشت؛ مادرش که رفت، آرامش هم از خانه رخت بست... و حالا هر روز یک دردسر تازه داشتند.
لقمه‌ی کوچکی گرفت و در دهان پرهام گذاشت. زیرچشمی حواسش به قادر بود که با غذایش بازی می‌کرد.
این‌که اشتها نداشت عجیب بود، و عجیب‌تر این‌که بعد از آن بحث تندشان سکوت کرده و هیچ نگفته بود.
- پول داری؟
دستی که با لقمه به سمت دهانش می‌رفت، بی‌حرکت ماند.
پس دوباره خمار شده بود. بی‌خود فکر کرده بود حال خرابش از بحث‌شان باشد.
لقمه را گوشه‌ی بشقاب رها کرد و بلند شد. سمت اتاقش رفت.
تراول پنجاهی را از کیفش بیرون کشید. پول زیادی نمانده بود و همه‌ی امیدش به فرداشب بود؛ به آن مهمانی لعنتی و پولی که ازش درمی‌آورد.
از اتاق بیرون آمد، مستقیم سمت قادر رفت و اسکناس را به سمتش دراز کرد.
اگر مثل دفعات قبل بود، این‌قدر راحت پول را کف دستش نمی‌گذاشت؛ اما نه حال و حوصله‌ی جر و بحث داشت، نه دلش می‌خواست فقط یک شب مانده به مهمانی، آن هم جلوی چشمان کنجکاو پرهام، دوباره از قادر کتک بخورد.
صدای بسته شدن در را شنید. دوباره رفته بود، به قول خودش، تا با آن رفیق‌های مافنگی‌اش خودش را «بسازد».
پوزخند زد. حتی یک‌بار هم نپرسیده بود این پول‌ها از کجا می‌آید. برایش مهم نبود. همین که خرج موادش جور میشد، کافی بود.
***

لباس بلند ماکسی و مشکی‌اش را به تن کرد و جلوی آینه ایستاد. با کمک کرم‌پودرها توانسته بود آن کبودی لعنتی را از روی پوست سفید صورتش محو کند. به چهره‌ی خوش‌نقش و نگارش در آینه خیره شد و پوزخند زد.
حالا باید می‌رفت و مثل یک عروسک خیمه‌شب‌بازی، خودش را برای مردهای آن مهمانی به نمایش می‌گذاشت.
اولین بارش نبود که به این مهمانی‌ها می‌رفت، اما باز هم مثل همیشه دلش شور میزد ومی‌ترسید.
شالش را جلوتر کشید و پالتوی بلندش را محکم‌تر دور خودش پیچید.
با این‌که کوچه تاریک بود و چراغ‌ها نور کمی داشتند، اما با این سر و شکل، باز هم معذب بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
از پیچ کوچه که گذشت، چشمش افتاد به اِسپورتیج قرمز رنگی که کنار جدول پارک شده بود. ابروهایش از تعجب بالا پرید؛ حضور چنین ماشین مدل‌بالایی در این محله عجیب بود.
نگاهش هنوز به ماشین خیره بود که صدای بوقی از جا پراندش. زیر لب فحشی داد؛ عجب دیوونه‌هایی پیدا می‌شدند!
خواست بی‌تفاوت راهش را بکشد و برود که این‌بار ماشین برایش چراغ زد. اخم کرد و دندان روی هم سایید؛ انگار راننده دنبال دردسر بود.
با حرص سمت ماشین رفت، با پشت دست محکم به شیشه کوبید، اما با پایین رفتن شیشه و دیدن سودی پشت فرمان، حرف در دهانش ماسید.
- برسونیمت خوشگله!
به خودش که آمد، به سودی توپید:
- زهرمار، مسخره! این دیگه چه کاری بود؟!
با خنده‌ی بلند سودی، اخم‌هایش را در هم کشید. واقعاً شب خوبی برای این شوخی‌های احمقانه نبود.
***

درحالی‌که با داشبورد و ضبط ماشین مدل‌بالا ور می‌رفت، پرسید:
- نمی‌خوای بگی این ماشین رو از کجا آوردی؟
سودی با بی‌تفاوتی گفت:
- از رفیقم گرفتم.
سرش را با تأسف تکان داد. خوب می‌دانست این «رفیق»، یکی از همان پسرهای بالا شهری‌ست که سودی هر بار تیغ‌شان میزد.
- راستی مگه این مهمونی‌های خصوصی کارت دعوت نمی‌خوان؟
سودی نگاهی کوتاه به او انداخت:
- چرا خب.
اخم کرد و پرسید:
- پس ما چه‌طوری قراره بریم تو؟
سودی لبخند شیطنت‌آمیزی زد:
- نترس، فکر اون‌جاشم کردم.
رزی میان حرفش پرید:
- کارت دعوتم از رفیقش گرفته.
سر چرخاند و به رزی نگاه کرد. در آن چشمان عسلی پر اضطراب، دلهره موج میزد؛ حتی آرایش سنگین هم نتوانسته بود رنگ پریدگی صورتش را بپوشاند. حرفی برای دلداری نداشت؛ خودش هم مثل او ترسیده و نگران بود.
سودی ماشین را مقابل ویلای بزرگ و شیکی نگه داشت که اطرافش را باغی وسیع احاطه کرده بود. کنار مرد درشت‌هیکلی که به‌عنوان نگهبان ایستاده بود ترمز زد.
تعداد محافظ‌هایی که جلوی در ایستاده بودند، به‌خوبی نشان می‌داد این مهمانی، چیز عادی‌ای نیست.
سودی کارت‌ها را از پنجره به نگهبان داد. مرد بدون حرفی سر تکان داد و گفت:
- بفرمایید.
صدای نفس عمیق رزی را شنید. حالش را درک می‌کرد. طبیعی بود مضطرب باشد.
سودی ماشین را گوشه‌ی حیاط درندشت پارک کرد؛ جایی میان ماشین‌های آن‌چنانی و براق.
- خب بچه‌ها، بریزید پایین!
نگاهی پُر اخم به سودی انداخت. چه‌طور می‌توانست در این وضعیت این‌قدر بی‌خیال باشد؟
دست سرد رزی دور بازویش حلقه شد. از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد، لبخند محوی زد و با اعتمادبه‌نفسی ساختگی زمزمه کرد:
- نگران نباش.
سودی هم کنارشان ایستاد و با همان حال و هوای همیشه گفت:
- نترسید بابا، این‌جا امنه.
رزی با طعنه نگاهش کرد:
- آره خب! دفعه‌ی قبل هم گفتی امنه!
سودی با حرص به او زل زد:
- خب من چه می‌دونستم قراره بری با اون یارو تو یه اتاق؟ باید عقلت می‌رسید نری اون‌جا.
چشم‌غره‌ای به سودی رفت؛ حالا وقت یادآوری آن ماجرا بود؟
- خفه‌ شید!
سودی بی‌توجه به تشرش ادامه داد:
- ولی... .
این‌بار با لحنی تندتر گفت:
- با جفت‌تونم!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

سایه مولوی

نویسنده کتاب
نویسنده کتاب
هنرمند
Nov 6, 2024
254
مثل‌ هربار، اولین چیزی که پس از ورود به ویلا به چشم‌می‌خورد، زن‌ و مردهایی بودند که روی پیست رقص درهم می‌لولیدند و عده‌ای دیگر با جام‌های شراب از خودشان پذیرایی‌ می‌کردند. کمی آن‌طرف‌تر، مردانی شیک‌پوش پشت میزهای بازی‌های شرط‌بندی نشسته‌ بودند.
این مهمانی‌ها انگار مرکز فساد دنیا بودند. نگاهش را با انزجار از آن‌ها گرفت و به‌دنبال سودی و رزی سمت رختکن‌ رفت.
دستی به چتری‌های بلوندش کشید و مرتب‌شان‌ کرد. ریشه‌ی موهایش در آمده‌ بود. به خودش یادآوری‌ کرد باید هرچه‌ زودتر سری به آرایشگاه بزند؛ هیچ از رنگ مشکی موهایش، که به‌ قول سودی مثل سیاهی شب بود، خوشش نمی‌آمد.
از آینه نگاهش به رزی افتاد. با ناراحتی و حالتی معذب‌گونه، تلاش‌ می‌کرد با موهای بلند و مواج قهوه‌ای‌اش شانه و بازوهای لختش را، که از لباس آستین‌کوتاه قرمز بیرون‌ مانده‌ بود، بپوشاند. نچ کلافه‌ای‌ کرد؛ رزی انگار هیچ‌وقت قرار نبود با این‌کارها کنار بیاید.
- خب بچه‌ها، بریم که کلی اسکناس درشت منتظرمونه!
به سودی نگاه‌ کرد؛ با آن موهای شرابی کوتاه، پرسینگ بینی و پوست برنزه شده‌اش، در آن لباس دکلته‌ی بنفش از همیشه جذاب‌تر بود. هرکسی نمی‌دانست، اما او خوب می‌فهمید که سودی تنها برای پول این‌جا نبود؛ دلیلی به بزرگی یک کینه‌ی قدیمی پشت این‌کارش وجود داشت.
پس از رزی و سودی از پله‌ها پایین‌ آمد و لحظه‌ای از همان‌جا مهمان‌ها را از نظر گذراند. نگاهش به مرد جوانی افتاد که جلوی بار ایستاده‌ بود و لیوانی در دست‌ داشت. به‌نظر مورد خوبی می‌آمد. نمی‌خواست همان اول سراغ مردهای قمارباز برود؛ ریسک‌شان زیاد بود.
جلوتر رفت و کمی آن‌طرف‌تر از مرد به بار تکیه‌ داد. خودش را مشغول تماشای رقصنده‌ها نشان‌ می‌داد، اما تمام حواسش به مرد بود که گاهی زیرچشمی نگاهش‌ می‌کرد.
سعی‌ می‌کرد لوندی را در حرکاتش بگنجاند و موفق هم بود؛ به‌قول سودی، این افسونگری‌ها در ذاتش بود.
نزدیک‌ شدن مرد را دید، اما واکنشی‌ نشان‌ نداد. نگاهش هنوز به پیست رقص بود. خوب یاد گرفته‌ بود که فاصله‌ گرفتن، آدم‌ها را بیشتر جذب‌ می‌کند.
- سلام.
سر چرخاند و با لبخند ملایمی‌ گفت:
- سلام.
مرد نگاهی از سر تا پایش انداخت.
- من رامینم.
دستش را در دست مرد گذاشت.
- خوشبختم، پری هستم.
مرد لبخند زد و ابروهایش را بالاانداخت.
- چه اسم قشنگی. واقعاً بهتون میاد.
لبخندش را تکرار کرد؛ مردک زبان‌باز!
- ممنونم.
رامین لیوان شرابش را یک‌نفس سر کشید.
- شما میل نمی‌کنید بانو؟
زهرخندی‌زد.
- نه، ترجیح‌ میدم هوشیار باشم تا از مهمونی لذت‌ ببرم.
خنده‌ی مرد بلند شد.
- چه شیرین‌زبون!
خودش را به نشنیدن‌ زد. مرد لیوانش را دوباره از بطری روی بار پر کرد و کمی بالا گرفت.
- پس من می‌خورم، به سلامتی شما.
خوب بود؛ اگر یکی‌ دو لیوان دیگر هم بالا می‌رفت، کارش راحت‌تر میشد. فقط امیدوار بود از آن مردهای بدمست نباشد.
کمی خودش را به او نزدیک‌تر کرد. حرکات شل و ول رامین نشان‌ می‌داد که مست شده است. باز هم نزدیک‌تر رفت و دست دور بازوی مرد انداخت که تعادل نداشت.
- اوه... مثل‌ این‌که حالتون خوب نیست. بهتره برید بشینید.
او را به‌سمت صندلی‌ها هدایت‌ کرد. در همان حال، بی‌سر‌وصدا کیف پولش را از جیب شلوارش بیرون‌ کشید و در جیب‌ مخفی لباسش چپاند. مرد را روی صندلی نشاند.
- من میرم براتون آب بیارم.
چند قدم دور شد و به سمت بار رفت. مطمئن‌ بود با آن‌همه م*ش*روب اصلاً نمی‌فهمد چه شده؛ اما باز هم دور شدن، عاقلانه‌تر بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 24) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا