مقدمه:
غرق شدن در گرداب خیال و توهم، و قدم گذاشتن در مسیری اشتباه؛
گناه پشت گناه، به بهای نفس کشیدن، زنده ماندن، و ادامه دادن زندگی.
این، داستان رنجها و رنجاندنهاست؛
گریهها و گریاندنها، دردها و درد کشیدنها، زخم زدنها و زخم خوردنها.
روایتی از شکستن و شکسته شدن،
از تباه شدن آدمها، نابود شدن زندگیها، و مرگِ آرامِ خوبیها.
به نام خالق عشق
خیرگی نگاه مردان در قهوهخانه را روی خودش و سودی احساس میکرد.
به قول رزی، این قهوهخانههایی که پر بود از مردهای لات و اوباش، مناسب هیچ دختری نبود؛ اما خب، سودی معمولاً انتخابهایش نامناسب بود. پوفی کشید. میتوانستند جلوی آنهمه چشم که زلزل نگاهشان میکردند، حرف بزنند؟!
بیحوصله، قندی از قندان فلزی پیشِ رویش برداشت و گوشهی لپش گذاشت تا مزهی تلخ دهانش عوض شود.
صدای حرف زدن مردها و قهقهههای بلندشان روی اعصابش بود. نگاه کلافهاش را از شیشهی قهوهخانه که بهخاطر دود سیگار و قلیانها به سیاهی میزد، گرفت و به سودی که پا روی پا انداخته و از سیگار نیمهسوختهاش کامهای عمیقی میگرفت، دوخت؛ ژست جذابش مناسب آن قهوهخانهی قدیمی و زهواردررفته نبود.
دم عمیقی گرفت. کل فضای قهوهخانه را دود گرفته و بوی چای، قهوه و تنباکوی دو سیب نعنا با هم مخلوط شده بود. دستی به صورتش کشید و کمی از چای یخکردهی میانِ استکان کمر باریکش را سر کشید. در آن وضعیت، ترکیب بوی املت و تنباکوی قلیانِ میز کناریشان که توسط چند مرد درشتهیکل و لات اشغال شده بود، به حال بدش دامن میزد. خیره به سودی نگاه کرد تا شاید از رو برود و دست از سر آن سیگار بیچاره که تقریباً به فیلتر رسیده بود، بردارد.
- ها! چیه زل زدی به من؟
زیر لب غرولندی کرد و در ظاهر خونسرد ماند. جلوی سودی حرص خوردن و عصبانی شدن فقط همهچیز را بدتر میکرد.
- فقط نگاه من سنگینه؟ اینهمه آدم بهت زل زدن عیب نداره؟
سودی نگاه چپچپی به مردان نشسته پشت میزهای دور و اطرافشان انداخت و نگاه خیرهشان را که دید، توپید:
- چتونه دو ساعته زل زدین به ما؟ آدم ندیدین مگه؟
یکی از مردان، که سبیلهایش او را یاد مردان قجری که عکسشان را در کتابهای تاریخی دیده بود میانداخت، خیره در چشمان دریدهی سودی با پررویی گفت:
- آدم که زیاد دیده بودیم، ولی حوری ندیده بودیم جون شما.
سودی با حرص از پشت میز چوبی که چند جایش لبپر و تکهتکه شده بود، بلند شد و فریاد کشید:
- وایسا تا یه حوری بهت نشون بدم دهتا حوری از اونورش بزنه بیرون!
او هم همپای سودی از جایش بلند شد. دخترک کلهشق انگار دنبال شر میگشت!
- بسه سودی، شر درست نکن، بیا بریم.
سودی بیآنکه نگاهش را از مردانی که با تمسخر نگاهشان میکردند بگیرد، گفت:
- نه، صبر کن! من به این مردیکه حالی کنم حوری کیه.
***
سودی با حرص غرید:
- چرا نذاشتی حساب اون مردیکهی آشغال رو برسم؟
با اخم چشمغرّهای به سودی رفت. از اخلاق جسور و گستاخش خوشش میآمد؛ اما گاهی هم برای خودش و او دردسر درست میکرد.
- تو مثل اینکه جدیجدی باورت شده میتونی بزنیش؟ مردیکه دو تای من و تو هیکل داشت!
سودی پوف تمسخرآمیزی کرد.
- مگه میخواستم باهاش مچ بندازم؟ دعوا که قد و هیکل نمیخواد.
در ادامهی حرفش نیشخندی زد و از جیب شلوار جینِ زخمیاش چاقوی ضامندارش را بیرون کشید و ادامه داد:
- یه دونه از اینا رو میخواد، با یه جو دل و جرأت.
چشمانش را درشت کرد و متعجب گفت:
- که بعدش بزنی یکی رو نفله کنی؟
سودی پشت چشمی برایش نازک کرد.
- تو دعوا که حلوا خیرات نمیکنن.
از آنهمه خونسردیِ سودی حرصش درآمد. حرف زدن با او مثل خواندن یاسین در گوش خر میماند. نگاه از چشمان خمار و مشکیرنگ سودی که همچنان حقبهجانب نگاهش میکرد، گرفت؛ پشتش را به او کرد و به سمت جدولهای کنار خیابان قدم برداشت و در همان حال با دلخوری گفت:
- اصلاً تقصیر منه که نخواستم بیوفتی گوشهی هلفدونی.
سودی انگار که تازه ناراحتیاش را درک کرده بود، سمتش آمد و دست دور بازویش پیچاند.
خب بابا، چرا مثل این دختربچهها قهر میکنی؟
نفسش را با حرص بیرون داد؛ سودی، منتکشیهایش هم متفاوت بود.
- حالا که نذاشتی اینجا چیزی بخوریم، میشه بفرمایید این خندق بلا رو کجا باید پر کنیم؟
دستش را به کمرش زد و با حالتی طلبکارانه نگاهش کرد و گفت:
- من نذاشتم؟ یادت رفته کی داشت اون وسط شر درست میکرد؟
سودی تابی به چشمانش داد و با لحن لوسی گفت:
- باشه بابا، نزن منو! اصلاً خودم میبرمت یهجا، ناهار هم مهمون من.