هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

حدود یک ساعت بعد به ویلای ساشا رسیدم. با دیدن ماشین شایان با فاصله‌ی پانصد متر پارک کردم. سوز هوای پاییز در قلبم رخنه کرده بود. پیاده به سمت ماشین شایان رفتم و سوئیچم را از شیشه باز ماشین بغلش انداختم:
- ماشینم رو ببر.
و از شایان فاصله گرفتم. هوای آلوده از سرما و دود ماشین را به ریه‌هایم کشیدم و با لبخند کجی که روی صورتم شکل گرفته بود به سمت درب‌ بزرگ و سیاه‌رنگ ویلا رفتم. مقابل درب دو سگ سرابی نخودی رنگ قرار داشت که با زنجیر به دیوار وصل شده بودند. به محض دیدنم شروع کردند به پارس کردن و صدای زنجیرهای‌شان گوشم را خراش می‌داد. آرام زمزمه کردم:
- ساشا... زنت از این دو تا خیلی لوس‌تر رفتار می‌کرد.
پوزخندی زده و به سمت نگهبانی رفتم. درحالی که دستانم درون جیب‌هایم بود بینمی‌ام را بالا کشیدم. به محض ورود به اتاقک نگهبانی گفتم:
- به ساشا بگو شاه‌‌ماهی اومده.
مرد ابتدا نگاهی به سر و وضعم انداخت و بعد درحالی که مرا زیر نظر داشت زنگ زد:
- الو آقا شهاب. یه خانمی اومده میگه به جناب ساشا اطلاع بدیم شاه‌ماهی اومده.
مرد بعد از گفتن چشم بی‌میل اذن ورود داد. با طمانینه وارد باغ شدم و از راه سنگ‌فرش شده به سمت ویلای آجری‌رنگ قدم برداشتم. در میانه‌ی راه با جهانگیر تماس گرفتم:
- الو... جهان؟ فهمیدی اسم زنش چیه؟
جهانگیر بعد از سکوتی کوتاه جواب داد:
- خیلی وقته خبری از زنش نیست ولی این‌طور که از ثبت احوال فهمیدم اسم زنش نازنین فتحی‌ه. حدس بزن اسم خودش چیه؟
سرخوش حینی که به درختان سرو بلند می‌نگریستم گفتم:
- زر بزن جهان.
باغ پر بود از درختان میوه‌ای که برگ‌های‌شان را خزان به رنگ خویش درآورده بود. جهانگیر بی‌معطلی پاسخ داد:
- ماهر ارجمند.
زیرلب نام ماهر را زمزمه کرده و با خداحافظی کوتاهی تلفن را قطع کردم. همین که به پله‌های مرمری ویلا رسیدم شهاب درب را گشوده و خوش‌آمد گفت:
- سلام یاسکا خانم. خوش اومدید.
پله‌ها را آرام‌آرام بالا آمده و بی‌توجه به خوش‌آمدگویی‌اش به محض رسیدن به درب گفتم:
- هنوز مسته؟
شهاب به وضوح اخم‌هایش در هم رفت هم از کوچک‌ شماردنش و هم اینکه از احوال ساشا مطلع بودم.
- نه حالش خوبه.
نگاهم را به چشم‌های قهوه‌ای شهاب دادم و دستی به شانه‌اش کشیدم.
- نیاز نیست به من دروغ بگی.
دستم را برداشته و نگاهم را به موهای به هم ریخته‌‌ی خرمایی‌‌اش دادم:
- از سر و وضعت معلومه درگیر بودی.
ریش بزی‌اش را میان انگشت‌های اشاره و شصتم گرفتم.
- عادت کن. منم دیگه عضوی از خونواده‌ام.
با پوزخندی رهایش کرده و بی‌آنکه کفش‌هایم را دربیاورم وارد ویلا شدم. بلند صدایش زدم:
- ماهر... کجایی مرد؟
ساشا یا بهتر بگویم ماهر با موهای آشفته و صورت خیس از آب درحالی که دکمه‌های پیراهن سفیدرنگش را میبست پله‌ها را تند پایین آمد. خوب خودش را جمع و جور کرده بود در این مدت کوتاه.
- من اینجام شاه‌ماهی. چه زود دلتنگم شدی!
با لبخند پهنی برگشتم سمت پله‌ها. چند قدمی به سمتم برداشت و مقابلم دست در جیب شلوار پارچه‌ای سیاه‌رنگش ایستاد. بوی گند الکل با بوی عطر سرد همیشگی‌اش مخلوط شده بود و ترکیب بدی ساخته بود:
- اسم قشنگی داری. چرا ساشا بدسلیقه؟
سرش را به سمتم متمایل کرد:
- پس اسمم رو دوست داری؟
دستی به یقه‌ی بولیزش کشیده و مرتبش کردم.
- نه به اندازه‌ی نازنین جون.
عقب کشید که دستم از یقه‌اش جدا شد. نگاهم را به چشم‌های خشمگینش دوختم. با اشاره‌ای به شهاب او را بیرون کرد و گفت:
- اومدی چیکار؟
معلوم بود بحث نازنین حتی به دست راستش هم مربوط نمیشد؛ عجب نقطه ضعف محشری! از او رو گرفتم و به سمت مبل‌های سیاه رنگ قدم برداشتم. روی یکی از مبل‌های تک نفره جا گرفتم.
- گفته بودم تو این سه روز بدجوری عاشق زنت شدم؟
نفس کلافه‌اش را بیرون داد و به موهایش چنگ زد. چقدر از این حالش لذت می‌بردم. هرچقدر آشفته‌تر، فریب دادنش راحت‌تر.
- نمی‌خوای بری سر اصل مطلب؟
به صورت نمایشی دلخور شدم و از جا برخاستم. حینی که به سمت آشپزخانه میرفتم جواب دادم:
- با شکم گرسنه که نمیشه.
ماهر کفری پشت سرم وارد آشپزخانه شد. درب یخچال را گشوده و از میان میوه‌ها یک سیب قرمز برداشتم. حینی که گاز بزرگی بدان میزدم یکی از پودینگ‌ها را برداشته و روی جزیره گذاشتم. سعی کرد برای مسلط شدن بر اعصابش به من کنایه بزند؛ منتها رفیق، من این بار دست پر آمده‌ام و تو چیزی در چنته نداری:
- این چه سر و وضعیه؟
راست می‌گفت. من در مقابل او تیپ جالبی نزده بودم. فقط یک شلوار شش جیب سیاه با تیشرت تنگ طوسی و یک سویشرت سیاه. گاز دیگری به سیبم زدم و با دهان پر گفتم:
- میبینی؟ وضعیت نازنین جون هوش و حواس برا آدم نمیذاره.
درب یخچال را بسته و روی یکی از صندلی‌های دور جزیره جا خوش کردم. آخرین گاز را به سیب زده و گفتم:
- یه قاشق بده ببینم دست‌‌پختت چطوریه.
از آب‌چکان یک قاشق کوچک برداشت و با حرص به سمتم گرفت.
- ته‌مونده‌ی سیبم چی پس؟
با حرص دست دیگرش را به سمتم دراز کرد و من هم ته‌مانده‌ی سیب را کف دستش انداختم و بعد قاشق را از او گرفتم. توجهی به ادامه‌ی کارش نکردم و با آرامش مشغول خوردن پودینگ شدم. با قاشق به صندلی رو به رویم اشاره کردم:
- بیا بشین تا برات بگم ماهر خان.
نفسش را کلافه بیرون داد و نشست. احساس می‌کردم تقاص روزی که در کازینو حرصم را درآورده بود را دارد می‌دهد.
- دارم میرم زیرزمین.
نگاهم را از پودینگ به سمت چشمانش کشیدم. به وضوح امید و شگفتی به همراه شوک به چشمانش بازگشته بود. ادامه دادم:
- پیغومی داری برا زنت؟
جا خورد. این را دوست نداشت. ناامید پرسید:
- نمیتونی بیاریش بیرون؟
از خوردن پودینگ دست کشیده و از وسط جزیره یک دستمال کاغذی برداشتم. دور دهانم را پاک کردم و حقیقت را گفتم:
- من اونجا تنهام. نمی‌دونم کجاست. نمی‌دونم کی برمی‌گردم و چطور. نمیتونم همچین ریسکی بکنم.
ماهر خودش را جلو کشید.
- اگه من ساپورتت کنم چی؟
خنده‌ام داشت امیدش را می‌خشکاند.
- داریم درمورد قابیل صحبت می‌کنیم ماهر.
مغموم برگشت عقب. نمی‌خواست ریسک کند. چون از جلو رفتن می‌ترسید. می‌ترسید با چیزی رو به رو شود که سال‌ها فقط خیالش کرده بود؛ اما حالا فرق داشت، واقعیت با خیالش خیلی فاصله داشت. می‌ترسید اگر پا پیش بگذارد همین خیال را نیز از دست بدهد.
- ماهر... اگه ارزشش رو داره ریسک کن. اگه نه خداحافظ.
به محض اینکه از جا برخاستم او نیز برخاست.
- وایسا... .
به سمتم قدم برداشت و مقابلم ایستاد. پس بالاخره وسوسه شده بود.
- باید چیکار کنم؟
این شک انداختن به جان او برای تبرئه‌ی خودم بود:
- مطمئنی؟
سرش را به نشانه تایید تکان داد که گفتم:
- فردا ساعت پنج صبح. دو کوچه پایین‌تر از کوچه‌‌ی ویلای شهریارم. یه ویلای سیاه‌رنگ اونجاست. منو از اونجا می‌دزدن.
چشم‌هایش را ریز کرد:
- می‌‌دزدنت؟
درحالی که با دکمه‌ی لباسش بازی می‌کردم بی‌توجهی به سوالش گفتم:
- اومدی که اومدی، نیومدی... .
دستانم را درون جیب شلوارم گذاشته و از کنارش رد شدم:
- دیگه نه من رو میببنی نه زیرزمین رو.
و این جمله برای من هم دردناک بود. ماهر آخرین امید من بود، همان‌طور که من برای او. صدایش را هنگام رفتن شنیدم:
- اگه نازنین به هر دلیلی برنگرده خونه، دیگه پشتیبانی منو نداری.
مرا از چه می‌ترساند؟ از جایی که دو بار تجربه‌اش کرده بودم. من گلیم خودم را از آب بیرون می‌کشیدم؛ اما تو چطور ماهر؟
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
تنم سست شده بود. تمام عضلاتم منقبض شده و سرم را زیر انداخته بودم. سر جایگاه همیشگی منتظرش بودم. وسط ستاره برعکس، روی خونی که برای من قربانی کرده بود. نمی‌دانستم ماهر مرا پشتیبانی می‌کرد یا نه. آیا فریب خورده بود تا برای تعقیب من و دانستن مکان زیرزمین بیاید؟ هوای سرد باعث شد بینی‌‌ام را بالا بکشم. دست در جیب سویشرت همیشگی با خود زمزمه کردم:
- بار اولم که نیست، من آدم محبوبشم، اون فقط می‌خواد من رو تربیت کنه، چیزی نیست.
هرچند دروغ تحویل خودم می‌دادم؛ اما برای اینکه از ترسم بکاهم مجبور بودم. با افتادن یک نور قرمز به اندازه یک نقطه روی سویشرتم سرم را بالا آوردم؛ کار اسنایپر بود. با دیدن مردی سیاه‌پوش بر روی پشت بام یکی از ویلاها فهمیدم ماهر قبول کرده. خرسند دست راستم را از جیبم درآوردم و روی سینه‌ام قرار دادم. با نشان دادن عدد دو فهماندم که متوجهش شدم. اسنایپر نیز بلافاصله نور را برداشت.
مسرور دستم را به جیبم برگرداندم و نقاب بی‌تفاوتی را به چهره‌ام بازگرداندم. بعد از چند دقیقه یک لیموزین سیاه وارد باغ شد و میان درختان سر به فلک کشیده‌ی بی‌برگ ایستاد؛ بدون اسکورت و این جالب بود. دو مرد با شکل و شمایلی مثل قابیل پیاده شدند. پلیور سیاه‌رنگ به تن همراه با پالتوی بلند سیاهی به روی آن. زنجیرهای طلا نیز مهر کارشان؛ یعنی سرپیچی از فرمان خدا.
یکی از مردها درب لیموزین را گشود. تا خواستم به سمت درب رفته و بنشینم با علامت دست مرا از حرکت بازداشت. در همان نقطه ایستادم. با پیاده شدن خود قابیل، وحشت‌زده و شوکه‌شده فقط نگاهش کردم. این اولین باری بود که خودش دنبالم آمده بود.
پالتوی خز سیاه رنگش را پیش کشید و با سیگار برگی در دست به سمتم قدم برداشت. نرسیده به خط ستاره‌ی روی زمین ایستاد و ستاره را دور زد. بعد از پوکی که زد براندازم کرد و سکوت سخت‌مان را شکست:
- نمی‌خوای بهم سلام بدی یاسکا؟
درحالی که همان‌طور دور ستاره و من می‌چرخید بی‌اختیار اطاعت کردم:
- سلام پدر.
قلبم از کلمه‌ی پدر فشرده شد. طوری که شانه‌هایم سعی داشتند به یکدیگر نزدیک شده قلبم را خرد کنند.
- سلام دخترم.
روی نوک ستاره ایستاد و ادامه داد:
- می‌دونم متعجب شدی که خودم دنبالت اومدم؛ ولی نتونستم صبر کنم تا بیای خونه و اونجا ببینمت.
زیرزمین را خانه می‌دانست؛ و این دلتنگی یعنی عطش مضاعفی داشت برای تربیت من. بعد از پوک کوتاهی ادامه داد:
- حدس بزن این بار برات چی قربانی کردم؟
از ترس لب به سخن گشودم:
- خوک؟... یا سگ؟
سهمناک خندید.
- نه عزیزم. این بار برات آدم قربانی کردم. یه دختر، یه دختر باکره.
تنم به رعشه افتاد. لغزیدن عرق سرد، منقبض شدن تمام تنم و تلخ شدن طعم دهانم؛ همه چیز باعث میشد بالا بیاورم و چقدر خوب مرا تربیت کرده بود که هیچ‌کدام از این‌ها را بروز نمی‌دادم. حتی دیگر پشتیبانی ماهر نیز دلم را خوش نمی‌کرد و حالا از اینکه او را درگیر این ماجرا کرده بودم می‌ترسیدم؛ اگر قابیل متوجه میشد چه کردم تنبیه سختی را باید گردن‌گیر می‌شدم. سکوتم که طولانی شد خودش به حرف آمد:
- نشنیدم یاسکا.
بی‌درنگ از ترس او پاسخ دادم:
- ممنونم پدر.
زیرلب آفرینی زمزمه کرد و من هنوز سرم را بالا نیاورده بودم تا چهره‌اش را ببینم.
- سرت رو بالا بیار دخترم. می‌خوام نگاهت کنم.
سرم را آرام بالا آورده و نگاهم به چهره‌ی کریهش افتاد. سری طاس و چهره‌ای پر از خالکوبی‌های گونه گون. خالکوبی‌هایی که تا گردنش ادامه داشت و زیر پیراهنش گم می‌شد. پرسینگ طلایی درست وسط بینی‌اش به شکل گاو‌های وحشی و چند پرسینگ به شکل تیغ دور لاله‌ی گوش‌هایش. در نهایت ابروهایی که با تیغ زده بود و هیچ مویی روی صورتش وجود نداشت. عمیق نگاهم کرد.
- بیا اینجا دخترم.
توجهم به دست‌های پر از خالکوبی‌اش جلب شد و آن گردنبند صلیب وارونه. آرام آرام قدم برداشتم و سعی کردم نگاهم به سه انگشتر‌ش که استخوان‌های سه‌گانه گوش میانی بود نیفتد. چرا که همه‌ی آنها را خودش از داخل جمجمه‌ی شخصی مجهول‌ درآورده بود. مقابلش ایستادم. سیگارش را میان لب‌هایم گذاشت و با اشاره‌ی چشمش پوکی بدان زدم. دودش را به سمت پایین بیرون فرستادم که دوباره سیگار را میان لب‌هایم گذاشت و گفت:
- دودش رو هدر نده. می‌خوام نفست رو بو کنم.
پوک بعدی را که زدم دودش را درون صورتش دمیدم. با ولع بویید و سیگار را زمین انداخت. صورتم را با دو دستش قاب گرفت و ب*و*سه‌ای روی پیشانی‌ام کاشت.
- خوش برگشتی دخترم. چیزی که با خودت نداری؟
یکی از قوانین رفتن به زیرزمین آن بود که هیچ نباید با خود می‌آوردی. نه تلفن، نه اسلحه، نه زیورآلات و نه حتی ساعت. فقط خودت و لباس‌های تنت. کمی عقب کشید و با اشاره دست، دو مرد همراهش شروع کردند به تفتیش بدنی من. بعد از اطمینان از اینکه هیچ چیزی همراهم نیست عقب کشیدند و قابیل دستم را گرفت. آرام مرا به سمت لیموزین برد و اول خودش نشست و بعد من. دو مرد نیز بعد از ما در جایگاه راننده و شاگرد نشسته و حرکت کردند. بوی سیگاربرگ همراه با بوی استوخدوس در هوای لیموزین جریان داشت. قابیل عاشق این عطر بود.
به من اشاره کرد روی زمین مقابلش بنشینم. اطاعت کردم؛ از جا بلند شده و روی دو زانو مقابلش نشستم. از صندلی کنارش چشم‌بندی برداشت و روی چشم‌هایم گذاشت؛ از روی چشم‌بند روی دو چشمم را بوسید و گفت:
- خودت که قوانین رو میدونی دخترم.
و بعد مرا چرخاند طوری که پشتم به او باشد. روی کف لیموزین روی دو زانو نشسته و دست‌های قابیل موهایم را نوازش می‌‌کرد؛ گاه ب*و*سه‌ای نیز روی موهایم می‌‌نشاند و این جمله را هر بار می‌گفت:
- صبور باش دخترم.
هیچ وقت از رفتارهای این مرد روان‌پریش چیزی نفهمیدم و از ترس نه تکان می‌خوردم و نه حرفی میزدم؛ و او همان‌طور که همیشه بود روانم را به بازی گرفته بود. سنگینی دست‌هایش که بماند. نفس عمیقی کشیده و به ماهر فکر کردم. عاقبت چه خواهد شد؟
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
چشم‌بندم را خودش درآورد. از ترس حتی چشمانم را نمالیدم تا بهتر ببینم. هنوز فرمان نداده بود که برخیزم. آرام اشاره کرد تا آن دو نفر از افرادش پیاده شده و ما تنها باشیم. تنها ماندن با او سخت‌ترین کار ممکن بود. مطمئن بودم این عواطفم را او می‌دانست؛ اما برای بهتر تربیت کردنم بروز نمی‌داد. سرش را به گوش راستم نزدیک کرد. نفس‌هایش پوستم را می‌سوزاند و تا استخوانم نفوذ می‌کرد. زمزمه‌‌وار کنار گوشم لب زد:
- اینجا تو یاسکای واقعی هستی. دختر معبود. خلفه‌ی شیطان. هیچ کس مثل تو لیاقت این لقب رو نداره. از معبود سپاس‌گزار باش و در مقابل برده‌ها خدایی کن.
عقب کشید. درحالی که شانه‌هایم را می‌فشرد بلندتر گفت:
- بنده‌هات منتظرتن یاسکا. به خونه خوش اومدی.
درب را گشوده و اول خودش پیاده شد. صدای همهمه تپش قلبم را بالا می‌برد و مغزم نبض میزد. پاهایم یاری نمی‌کرد که به میان آنها بروم؛ منتها آخرش که چه؟ باید می‌رفتم.
از لیموزین که پیاده شدم خود را در پارکینگ طبقه‌ی منفی پنج دیدم. همه گویا منتظر من بودند. صدای جیغ‌های کریه‌شان بالا رفت و شروع کردند به خوش‌آمدگویی همگانی. آیینی که همه راست می‌ایستادند و بعد از خواندن متنی به سجده می‌رفتند.
متنی به زبانی قدیمی که قابیل هیچ‌گاه به من یاد نداد توسط آنها خوانده شد و همگی در یک آن به سجده رفتند. مردان و زنانی برهنه با بدنی تماماً خالکوبی و پرسینگ‌های مختلف در جاهای مختلف. از میان‌شان گذشتم و در نهایت به تشتی پر از خون رسیدم. پس این بوی مشمئزکننده که از ابتدا به مشامم رسیده بود، بوی همین خون بود. مقابل تشت ایستادم. نوبت مراسمی دیگر بود.
مردان پوشیده با لباس بلند سیاه رنگ که کلاهش را به سر انداخته بودند و هیچ از آنها مشخص نبود، دختری برهنه و مجروح را حینی که روی زغال داغ می‌کشیدند به سمت تشت آوردند. دخترک بیهوش بود و معلوم بود چرا. مرد دیگری با همان شکل و شمایل با اره برقی وارد شد. دو مرد پوشیده که قابیل آنها را راهب صدا می‌کرد دو پای دختر را از یکدیگر فاصله دادند و روی تشت گرفتند. راهب سوم اره برقی را روشن کرده و به سمت دخترک رفت. برده‌ها یک صدا و با ضرب کلمه “هوع” را تکرار می‌کردند درحالی که هم‌چنان در سجده بودند و به زمین مشت می‌زدند. راهب اره برقی را به سمت وسط پاهای دخترک برد و با طمانینه شروع کرد به نصف کردن دختر.
مبهوت خیره‌ی نصف شدن تن سفید دخترک بودم و آن فواره‌ی خونی که از بدنش بیرون میزد. از شدت حالت تهوع نامحسوس کمی خم شده و دست روی معده‌ام گذاشتم. بدنم از درون خالی شد و روح از تنم رفت. هم‌چنان به جنازه دو نیم شده‌ی دخترک بور نگاه می‌کردم که با پایان کار دوباره برده‌ها شروع کردند به جیغ کشیدن.
گوش‌هایم سوت می‌کشید و مری‌ام را انگار آتش زده بودند. بدنم درد می‌کرد و امان از چشمانم که می‌‌توانست ببیند. باید این مرحله را نیز رد می‌‌کردم. با تمام چیزی که در من مانده بود تشت را دور زده و به سمت آسانسور رفتم تا به طبقه منفی یک برویم. درواقع می‌گریختم.
همراه با قابیل وارد آسانسور شده و هر چه بالا می‌رفتیم صدای جیغ برده‌ها کاهش می‌یافت. به محض رسیدن به طبقه مورد نظر از آسانسور خارج شده و از میان آتش‌دان‌ها گذر کردیم. با احترام نگهبان‌ها و همراهی راهب‌هایی که درحال خواندن آیاتی از کتاب مخصوص‌شان بودند همراه با قابیل به درب سیاه‌رنگ اتاق من رسیدیم. راهبی که راهب ارشد نامیده می‌شد و این از لباس قرمز رنگ بلندش مشخص بود، درب اتاق را لمس و آیه‌ای خواند. با اذن او ما وارد اتاقی سیاه و قرمز شدیم؛ اتاق من.
قابیل مثل همیشه بدون هیچ عاطفه‌ای به سمت کاناپه رفت و نشست؛ و من نیز به اجبار رو به رویش جاگیر شدم. دقایقی طولانی مستقیم خیره‌ی مردمک‌هایم شد. سعی کردم من نیز میلی متری چشمانم از مردمک‌‌هایش منحرف نشود و نمی‌دانم چقدر موفق بودم که چشمانم سدی باشند برای احساسات درونم. سکوت اتاق را صدای خش‌دار قابیل شکست:
- ذهنت درگیر قربانیته، چرا؟
وقتی به یکی از عاطفه‌های درون ذهنت می‌رسید محال بود رهایت کند؛ هفت سال پیش در همین‌جا وقتی از من پرسید که چرا هنوز با خاطره‌ی مرگ پدر و مادرم زندگی می‌کنم، از همان وقتی که جوابش را دادم تا وقتی پا از این زیرزمین منفور بیرون بگذارم برای از بین بردنش از هیچ کاری دریغ نکرد. سکوتم باز طولانی شد.
- قبلاً زودتر جوابم رو می‌دادی. هم خوشحال‌کنندست، هم ناراحت‌‌کننده.
نخواستم جوابش را بدهم. مطمئناً چنین حرف‌هایی از او ادامه‌ای داشت.
- نشون‌دهنده‌ی بلوغه و این یعنی داری به جوابت فکر میکنی؛ و هم اینکه تو‌ فرمان‌بردار من باید باشی، مطلقاً پس این تاخیر برای من خوشایند نیست؛ اما باید منطقی بود مگه نه؟
الان وقت جواب دادن به سوال سابقش بود.
- تا به حال برای من دختر قربانی نکرده بودین به خصوص به این شکل. کمی تو شوکم.
جمله‌ی پایانی باید به مزاقش خوش می‌آمد.
- منتها عادت می‌کنم. مثل تمام آیین‌های دیگه. باید منطقی بود.
هر جوابی که به او‌ می‌دهی در حد یک سخنرانی انرژی سلب می‌کند. با اشاره دست فهماند که به سمتش بروم. از جا برخاسته و مقابلش ایستادم. به پاهایش که اشاره کرد فهمیدم از من چه می‌خواهد. همیشه از این کار بیزار بودم. روی پاهایش نشستم که مرا سخت در آغوش گرفت. سرم را به سینه‌اش چسباند و روی موهایم ب*و*سه‌ای جا گذاشت. تمام وجودم نبض میزد. تنم منقبض شده بود و گویا که فلج شده باشم از خودم اختیاری نداشتم. شروع کرد به سخن گفتن:
- نمی‌ذارم کسی ذهن دخترم رو مشغول کنه. تو یاسکایی، عواطفت مرده. درسته؟
منظورش عایشه بود. ای کاش توانی در حنجره‌ام بود تا حرفی می‌زدم. به مثال طناب داری به گردنم، گلویم درد می‌کرد.
- میدونی کی رو میگم مگه نه؟
مگر میشد ندانم او از که سخن می‌گوید؟! از تنها اشتباهم در این شش سال؛ عایشه را می‌گفت. آرام زمزمه کردم:
- چیزی ذهن منو مشغول نکرده.
چنگ محکمی با ناخن‌های بلند تیزش به پهلویم زد. صدایم را در خودم خفه کردم و تنها واکنشم منقبض شدن عضلاتم بود.
- خواهیم دید دخترم.
با فشار عمیقی که به پهلویم وارد کرد و در نهایت رها کرد، فهمیدم از خونریزی مطمئن شده که ناخن‌هایش را بیرون کشیده. هیچ دم نزدم از سوزش و دردی که در تمام وجودم به راه افتاده بود. صورتش را پایین آورد و مقابل صورتم نگه داشت. اشتیاق دیدن چشمانم در وجودش شعله می‌کشید چون درد را به من هدیه داده بود. فاصله‌ی بین بینی و چانه‌ام را پر کرد و دستش را روی جای زخم گذاشت. همان‌طور که زخمم را نوازش می‌کرد دست از لب‌هایم نمی‌کشید. نفسم قطع شده بود. فقط می‌خواستم که این ثانیه‌های نحس هر چه زودتر به پایان برسند. نرم فاصله‌ گرفت اما نه زیاد. هرم نفس‌هایش لب‌هایم را می‌سوزاند. چشمانش بسته بود و حتی پلک‌هایش از خالکوبی در امان نمانده بودند. عمیق نفس کشید و لب زد:
- اینم هدیه‌ی امروز بابت اینکه دردت رو بروز ندادی. تو خارق‌العاده‌ای یاسکا.
چشمانش را گشود و ناظر به هر حرکت چشمانم هم‌چنان پهلویم را نوازش می‌کرد. درحالی که من در آغوشش بودم برخاست و مرا همراه خود به تخت برد. نرم مرا روی تخت گذاشت و فاصله گرفت:
- برای امشب آماده باش. برده‌ها می‌خوان عبادتت کنن.
رفت و مرا با انبوهی از عاطفه و افکار تنها گذاشت.
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
به محض خروجش از تخت برخاسته و نشستم که این حرکت ناگهانی باعث تشدید درد پهلویم شد. کمی در خود پیچیدم و به ملافه‌ی مشکی رنگ چنگ زدم. لعنت به تو قابیل! مقابلم آیینه‌ی دایره‌ شکلی قرار داشت که می‌توانستم چهره‌ی رنجورم را در آن ببینم؛ همراه با عکس پنتاگرام وارونه بر دیوار پشت سرم.
از تخت پایین آمده و به سمت دربی رو به روی درب ورودی اتاق رفتم. سرویس بهداشتی اختصاصی من بود و من چه شکنجه‌ها که در همین چهاردیواری زیر دوش آب نشدم. چراغ‌های اینجا همه قرمز رنگ بودند که باعث میشد آن حس اضطراب در وجودت رخنه کند. تیشرت طوسی رنگم که حال از صدقه سری قابیل سرخ شده بود را از تنم خارج کردم. مقابل همین آینه و روشویی بارها و بارها زخم‌هایم را مداوا کردم. این آینه با حاشیه قرمز جزوی از خود من بود.
نگاهی به چهار زخم سوراخ‌مانند کردم و با گاز استریل زخم را بستم. تیشرت را درون سبد رخت چرک و آشغال‌های گاز و باند استریل را درون سطل آشغال انداختم. با همان بالاتنه‌ی نیمه برهنه از سرویس بهداشتی خارج شده و به سمت کمد دیواری سیاه‌رنگ رفتم. همه چیز اینجا سیاه بود مگر اینکه محض تنوع کمی رنگ قرمز نیز به آن اضافه می‌کردند.
کمد را باز کرده و به تیشرت‌هایی که همه سیاه یا قرمز بودند و طرح سر قوچ روی آنها خودنمایی می‌کرد نگاه کردم؛ درواقع نقش بافومت، الهه‌ی طبیعت و گله‌ی چهارپایان و چوپان‌ها بود اگر اشتباه نکرده باشم، البته بیشتر به عنوان اسطوره‌ی شهوت و باروری شناخته می‌شود و در شیطان‌گرایی چهره‌ای مقدس دارد. فقط یک تیشرت سیاه ساده وجود داشت که همان را با اشتیاق چنگ زده و به تن کردم. مطمئناً قابیل این انتخاب را خودش از عمد برای من گذاشته بود. به یقین حال نیز منتظر جوابش بود؛ پس بگذار ببیند.
ذهنم پر کشید سوی جهانگیر و پاشا. نامه‌ای که برای آنها با دست‌خط خودم درون خانه گذاشته بودم تا مبادا نگرانم شوند. هفت سال پیش نیز همین‌ کار را کردم؛ منتها با این تفاوت که ماهری در کار نبود. یعنی چه کار می‌توانست برای نازنین و در اصل من بکند؟ بعید می‌دانستم که کاری از دستش بربیاید، فقط دلم خوش بود به اینکه لااقل مکان زیرزمین را متوجه شده؛ البته اگر شده باشد.
تقه‌ای به در خورد و صدای خش‌داری از پشت آن به گوش رسید:
- کاهن اعظم هستم ولیعهد. اذن حضور می‌خواستم.
وقتی کاهن اینجاست یعنی مراسم امشب مراسم مهمی‌ست و این شرایط را سخت می‌کرد.
- بیا داخل.
کاهن اعظم با آن ردای بلند قرمز با طرح صلیب وارونه وارد شد. پشت سرش دو راهب رده پایین با دو سینی بزرگ از وسایل داخل شدند و به محض گذاشتن آنها روی میز گوشه‌ی اتاق خارج شدند. کاهن اعظم که به علت بلندی کلاهی که به سر داشت چهره‌اش نامعلوم بود و من تا به کنون هیچ‌گاه او را ندیدم شروع کرد به سخن گفتن:
- امشب مراسم بزرگی درخور شأن شما اجرا خواهد شد.
سپاس‌‌گزاری برای من حرام تلقی میشد. خود کاهن اعظم هفت سال پیش این‌ قوانین را برایم از حفظ می‌گفت.
- درمورد مراسم توضیح بده.
احترام گذاشتن، نفرت‌انگیز بود. کاهن اعظم به صندلی رو به روی آیینه اشاره کرد.
- لطفا بشینید تا توضیح بدم.
همان‌طور که گفت نشستم و منتظرش ماندم. به سمت سینی‌های مملو از وسایل مخصوص آیین امشب رفت. از میان آنها یک تاج سیاه‌رنگ* برداشت و به سمتم آمد. درحالی که تاج را روی سرم می‌گذاشت گفت:
- ما خواستار یک پادشاهی برای شیطان‌پرستان هستیم. ما با شیطان‌پرستان لاویایی، چپ‌گراها و شرپرست‌ها تفاوت داریم. همون‌طور که می‌دونید ما سبکی نو از شیطان‌گرایی هستیم.
سنگینی تاج فولادین در مقابل سنگینی حضور کاهن اعظم هیچ بود. اتمسفر حضورش مرا خفه می‌کرد.
- ابلیس بزرگ طفلی به میان ما فرستاد برای هدایت ما؛ و از میان رهبران، قابیل، رهبر ما این سعادت رو داشت که پرورش این فرزند رو عهده‌دار بشه. حال شما به بلوغ رسیدید ولیعهد. زمان پادشاهی و تاج‌گذاری شما فرا رسیده.
دست‌هایش را عقب کشید و نگاه من میان تاج هراس‌انگیز و لبخند دندان‌نمای کریه کاهن اعظم در گردش بود. این اولین باری بود که تکه‌ای از صورتش را می‌دیدم. چیزی که مرا متعجب کرد نبود خالکوبی روی صورت و دستانش بود. کاهن اعظم ادامه داد:
- ما در این مدت افتخار این رو داشتیم که برای شما برده جمع‌آوری کنیم. برده‌های شما منتظرن. بعد از پوشیدن لباس‌های مخصوص به معبد بیاین برای غسل خاکستر.
گویی که هیچ نگفته باشد گفتم:
- تو فرق داری.
کاهن در یک آن لبخندش را از دست داد:
- چه فرقی؟
بی‌آنکه بازگردم جواب دادم:
- خالکوبی نداری.
کاهن با صبوری توضیح داد:
- خالکوبی مال برده‌هاست. کاهنین فقط میتونن این ردا رو به تن داشته باشن و یا برهنه بگردن.
بالفور پرسیدم:
- پس قابیل چی؟
کاهن اعظم کمی صدایش را صاف کرد و آرام گفت:
- جناب قابیل یک رهبر هستن و رهبر باید الگوی برده‌ها باشه اما کاهنین فقط یک آموزگار ساده هستن که تعالیم شیطانی رو گوشزد میکنن.
چشمانم را از کلافگی بستم:
- برو بیرون.
بی هیچ حرفی کاهن بزرگ از اتاق خارج شد و مرا با هزار سوال و عجز تنها گذاشت. حالم از خودم به هم می‌خورد. تاج را روی میز رها کردم و از روی صندلی برخاستم. نگاهی اجمالی به وسایل درون سینی انداخته و درمانده روی تخت دراز کشیدم. از همین حالا دلم برای هوای تازه و نور خورشید تنگ شده بود. ای کاش هر چه زودتر ماهر کاری می‌کرد. هرچند امید را دروغی بیش نمی‌دانستم اما وجود ماهر مسبب حماقتم شده بود.

*تاج سیاه‌رنگ: رجوع به عکس جلد
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
با تمام زنجیرهایی که به من وصل شده بود و گویا مرا به پایین می‌کشید تا غرقم کند ایستاده بودم، استوار. ردای بلند سیاه‌رنگی به تنم و از گوشه و کنار لباسم زنجیر آویزان شده بود. کاهنین مشغول ریزه‌کاری‌های لباسم بودند و کاهن اعظم دست به عصا فرمان می‌داد. کمربند آهنینم را محکم کردند و در نهایت انگشترهایم را یک به یک به انگشتان سردم انداختند. نگاه‌شان کردم. یکی طرح سر قوچ، دیگری افعی و آخری سر خوک بود.
در نهایت همه‌‌ی کاهنین بعد از آنکه نقابم را به چهره گذاشتند از اتاق خارج شدند. فقط من ماندم و کاهن اعظم. با شنیدن صدای عصا متوجه نزدیک شدنش شدم. آرام مقابلم ایستاد و تعظیم کرد:
- ولیعهد به سلامت باد!
حینی که‌ کمر راست می‌کرد به تاج اشاره کرد:
- تاج رو خودتون به سر بذارید. اجازه بدید قدرت ابلیس بزرگ به روان‌تون نفوذ کنه.
بی‌حرف از روی میز تاج را برداشته و مقابل آیینه ایستادم. تاج را آرام‌آرام گویی از ته چاهی بالا می‌کشیدم. به روی سرم که نشست گردنم گرفت و این از سنگینی تاج نبود. امروز خدا از روی سرم سنگینی نگاهش را برنمی‌داشت.
درب باز شد و تنها کسی که می‌توانست بدون اجازه وارد این اتاق شود قابیل بود. کاهن اعظم به قابیل ادای احترام کرد و ما را تنها گذاشت. نگاهم به لباسش افتاد. ردای بلندی مثل من به تن داشت و برخلاف من جامه‌ی او کلاه نداشت. سکوت‌مان را درهم شکست:
- بالاخره به جایگاهت رسیدی.
برگشتم سمتش. با قدم‌های آرام نزدیکم شد و دست برد به سوی چهره‌ام. آرام نقاب را کنار زد:
- حیف نیست چهره‌ات رو پنهون کنی؟
چیزی نگفتم که نقاب را به چهره‌ام بازگرداند. نقابی که به طرح پوزه سگ بود و این تصویر نقش بسته به روی نقاب برمی‌گشت به دوران مصر باستان و تعدد خدایان. قابیل درحالی که کمرم را نرم در دستانش حبس کرده بود، جای زخم صبح را نوازش می‌کرد.
- تو همیشه متفاوت بودی یاسکا. من فرزندان زیادی داشتم؛ اما همه‌شون به خاطر بی‌عرضه‌گی و بی‌دست و پا بودن‌شون بیشتر از ده سال دووم نیاوردن.
از پشت نقاب نگاهش را رصد می‌کردم که فقط به جای زخم خیره شده بود.
- خودم قربانی‌شون کردم. فرزند نالایق سرنوشتی جز این نداره.
او قاتل قهاری بود. به فرزند خودش نیز رحم نمی‌کرد؛ من که جای خود داشتم. سرش را به سمت گردنم آورد و ادامه‌ی حرفش را گویا به شاهرگم می‌گفت:
- هرچند خون من توی رگ‌هات نیست؛ اما روان من تو روح تو جریان داره یاسکا؛ و تو... .
با فرو رفتن دندان‌‌هایی تیز در گردنم نفسم حبس شد. تکان نخوردم. قانون بود. عاجز بودنت را حتی نباید پدرت می‌دید. قدری سرش را عقب کشید.
- تو درون من نبض می‌زنی.
تپش قلبم اوج گرفت. حرف‌های قابیل با حرف‌های هفت سال پیش تفاوت داشت. رنگ و بوی دیگری گرفته بود. او مرا دیگر دختر شیطان نمی‌دید.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
همراه با قابیل به طبقه منفی دو رفتیم، تالاری بزرگ برای انواع اقسام مراسمات و آیین‌های شیطانی. صدای جیغ کرکننده برده‌ها و موسیقی راک که خواننده‌ای با صدای خشن و زمخت آیات شیطانی را درون میکروفون فریاد میزد. همراه هم در راهی با فرش قرمز از میان برده‌های درحال سجده رد شده و به قسمتی با ارتفاع بالاتر که محل استقرار من و قابیل بود رسیدیم. نگاهم در میان برده‌ها چرخید که چهره‌ای آشنا حرکتم را کند کرد، نازنین بود. حرکتی شبیه دم تکان دادن سگ از خود بروز می‌داد و سرش مثل باقی برده‌ها پایین بود. ماهر قمار بدی را آغاز کرده بود. این نازنین هیچ شباهتی به همسر ماهر نداشت.
با اشاره دست قابیل موسیقی قطع شد، برده‌ها لال شدند و فقط صدای جلز و ولز ذغال‌های درون آتش‌دان به گوش می‌رسید. مثل همیشه ترکیب بوی خون، ادرار، دود و انواع روان‌گردان در اتمسفر جهنمی اینجا برقرار بود. کاهنین دور تا دور سالن ایستاده بودند و کاهن اعظم درست رو به روی ما در آن سوی سالن. قابیل بدون نیاز به میکروفون با صدایی رسا همه را خطاب قرار داد:
- بالاخره روز موعود رسید. ما صاحب ملکه‌ای شدیم که سردمدار ما خواهد بود؛ منتها... .
سکوت کرد. با اشاره‌ی دست پرده‌ای که از سقف آویزان شده بود کنار رفت و با دیدن این تصویر نفسم رفت. عایشه‌ی برهنه درون قفس از ترس به خود می‌لرزید و سعی داشت بدنش را پنهان کند. دست‌هایم مشت شد. تمام وجودم چشم شده بود و جزء به جزء چهره‌ی عایشه را می‌کاوید.
- منتها ملکه باید خونی بریزه. درست مثل قابیل بزرگ که خون برادرش رو مکید.
صدای “هوع هوع” گفتن برده‌ها همراه با کوبیدن مشت‌های‌شان به زمین آغاز شد. وقت خونخواهی چنین می‌کردند. عایشه‌ی من ترسیده بود و اشک می‌ریخت. قلبم فشرده شد و انگار که نمی‌تپید. قابیل برگشت سمت من و آرام دم گوشم زمزمه کرد:
- اشتباهت رو خودت بکش؛ وگرنه تبدیلش می‌کنم به درس عبرت.
توان از بدنم رفته بود. هم‌چنان به عایشه‌ی ترسیده نگاه می‌کردم. قابیل را می‌شناختم. تهدیدش را عملی می‌کرد. قطعاً عایشه را تبدیل به یکی از برده‌ها می‌کرد و من نمی‌‌توانستم کاری برای دخترم بکنم.
- با چی می‌کشیش؟
آب دهانم به مثال تیغی از گلویم رد شد. فکر کردم چطور می‌توانم دخترم را هر چه زودتر خلاص کنم، طوری که کمترین درد را متحمل شود. بدترین انتخابی که بر عهده‌ام بود را امشب درحالی که انگار نفس نمی‌کشیدم باید می‌گرفتم. به سختی با گلویی که بغض خفه‌اش کرده بود لب زدم:
- ت... تفنگ... شکاری.
به وضوح رضایت قابیل را متوجه شدم. با اشاره به یکی از کاهنین در کمترین زمان ممکن تفنگی شکاری به دستم رسید و من خشک‌شده نمی‌دانستم چطور باید با دخترم خداحافظی می‌‌کردم. اشک راه خودش را پیدا کرد. صدای برده‌ها مغزم را سوراخ می‌کرد. بدنه‌ی سرد اسلحه قلبم را منجمد ساخت. هرگز تصور نمی‌‌کردم لحظه‌ی وداع من با عایشه این چنین باشد. ای کاش لااقل در آغوشت می‌گرفتم و می‌بوسیدمت.
اسلحه را بالا آوردم که در یک حرکت قابیل نقابم را برداشت:
- حالا شلیک کن.
تنم یخ زد. عایشه با نگاهی مبهوت و چشم‌هایی قرمز از سر اشک نگاهم می‌کرد. به آنی چنگ زد به میله‌های قفس و صورتش را به میان آنها فشرد. با تمام وجودش به تنها امید پوچش رو انداخت:
- خاله... .
با جیغ بنفشی کمک طلبید از فردی اشتباه.
- خاله من میترسم. خاله منو بیار بیرون. خاله... .
ضامن تفنگ را کشیده و نشانه‌گیری کردم. ای کاش همان جا رهایت کرده بود عایشه. ای کاش وارد آن روستای لعنتی نمی‌شدم، ای کاش برادرت را نمی‌کشتم، ای کاش جلوی پرورشگاه رهایت کرده بودم. ای‌کاش‌هایم تا فردا صبح تمام نمی‌شدند؛ اما دانه‌های ساعت شنی عمرت چرا، دارند تمام می‌شوند؛ همراه با آخرین من‌هایی که درونم دارند می‌میرند.
مرا ببخش دخترم. تمام قلبم را درون گلوله گذاشته و همراه با اشکی که سقوط کرد ماشه را فشردم. خون از پیشانی عایشه سرازیر شد. چند ثانیه‌ای همان‌طور ماند و بعد سقوط کرد. به محض اینکه جیغ برده‌ها از سر گرفته شد نقابم را از قابیل گرفته و به چهره‌ام زدم. در میان آن همهمه و جیغ‌های گوش خراش درحالی که قطرات اشک پیاپی سرازیر می‌شدند جیغ کشیدم؛ و تنها کسی که شنید قابیل بود و خدایی که از من بخت‌برگشته رو گردانده بود. مرا ببخش عایشه.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
چونان جنازه‌ای نگاهم را به آیینه کشیدم. دوباره همان اتاق جهنمی، من با آن لباس منفور و نور سرخ‌فام. نقاب را از روی صورتم برداشتم. گویی خون عایشه روی چهره‌ام نقش بسته بود و دستانم آلوده به خودم. نگاهم به تاج کشیده شد و نقش پنتاگرام وارونه در دیوار پشت سرم به حال و روزم می‌خندید. تصویر آیینه رنگ باخت و عایشه شروع کرد به سخن گفتن:
- می‌خوای منو بکشی؟ من تنهام. مامان و بابام مردن. من هیچی ندارم. منو نکش.
فضا عوض شد. روستای متروک جان گرفت و عایشه با همان لباس محلی قرمز و روسری بلندش ایستاده بود. می‌خواستم دهان باز کنم و توضیح بدهم که ناچار بودم؛ اما عایشه پیشی گرفت:
- داداشم زخمیه. میتونی کمکش کنی؟ خواهش می‌کنم.
عایشه با همان دمپایی‌های قرمز خاکی دوید. می‌‌خواستم فریاد بزنم نرو؛ اما عایشه رفته بود و آن نگاه گرم عسلی‌اش را از من دریغ کرده بود. دوباره خود را درون همان اتاق منحوس دیدم. جیغ بلندی کشیده و تاجم را به سمت آیینه پرت کردم. آیینه هزار تکه شد و فرو ریخت هم‌زمان با منی که مدت‌ها بود فقط ظاهر ایستاده بود. سقوط کردم. دستم را میان آیینه‌ها کشیدم. دنبال عایشه می‌گشتم و زیر لب زمزمه می‌کردم:
- عایشه... عایشه کجایی؟... عایشه مامان.
صدایی از عایشه ذهنم را متلاشی کرد:
- خاله داداشم چطوره؟ میتونم برم پیشش؟
تکه‌های آیینه را یکی‌یکی برداشته و رصد می‌کردم. در همه‌شان نقشی از من بیچاره به تصویر کشیده شده بود. با دیدن رد خون روی تمام خرده‌های آیینه دستم را عقب کشیدم. گویی خون عایشه به سمتم هجوم آورده بود.
- سلام خاله. دلم برات تنگ شده بود.
به دستانم که نگاه کردم جنون به زیر پوستم دوید و راه نفسم بسته شد. با تمام خشمی که از خودم داشتم به گلویم چنگ زدم تا نفس بگیرم. پوستم را با ناخن‌هایم خراش می‌دادم و در انتها با سرفه‌ای کار به انتها رسید و متاسفانه من زنده ماندم؛ بدتر از قبل سقوط کردم. کنار خرده‌های آیینه سرم را روی زمین گذاشتم. صدای عایشه هم‌چنان مرا رها نمی‌کرد.
- خیلی منتظرت بودم خاله؛ ولی نیومدی منم خوابم نبرد.
کنون راحت خوابیده‌ای عایشه؟ من نیستم، جهانگیر نیست، برادرت را هم خودم ازت گرفتم، باز هم راحت خوابیده‌ای؟ سرمای کف اتاق استخوانم را در هم شکسته بود.
- خاله چه خوشگل شدی. لباست خیلی قشنگه.
چشمانم را بستم و اجازه دادم این قطرات نفرت‌انگیز به راه خودشان از چشمانم دور شوند.
- خاله میشه برام قصه بگی. هیچ‌وقت قبل خواب کسی برام قصه نگفته.
با شدت بیشتری گریه‌ام از سر گرفته شد. با سوزش کف دست و گلویم به خود آمدم؛ منتها در مقابل رنج عمیق قلبم هیچ بودند. چشمانم را گشودم. یک تکه از آیینه‌ را برداشته و با درماندگی نگاهش کردم.
- خاله من ده سالمه. باید بیرون رفتنی حجاب داشته باشم.
صدای ترمز ماشین، گریه‌های عایشه و حس آخرین باری که دست کشیدم روی موهایش و بوسیدمش در سرم تکرار شد. اگر مقابل پرورشگاه رهایش کرده بودم... .
قسمت تیز آیینه را به سمت مچم بردم. می‌توانستم نبض ضعیف سرخرگم را حس کنم. خون می‌رفت و می‌آمد. برای زنده ماندن آدمی مثل من تلاش می‌کرد؛ چه تلاش رقت‌انگیزی! زمزمه‌‌وار در گوش خودم صحبت کردم:
- این تنها کاریه که میتونم برات انجام بدم دخترم.
اشک‌های عایشه به پهنای صورت می‌غلتید:
- خا... خاله! تو... تو رو خدا! من نمیخوام برم.
چشمانم را محکم بستم و جای تیز آیینه را روی مچ دستم محکم کردم:
- منو ببخش.
و با تمام قوتی که در من مانده بود آیینه را درون مچ دستم فرو کرده و پایین کشیدم. خون با فشار از بدنم خارج میشد و رفته‌رفته چشم‌هایم به خواب می‌رفت. عایشه جیغ کشید:
- خاله من میترسم. خاله منو بیار بیرون. خاله... .
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
صدای دستگاه ضربان قلب، ندای یک زندگی را در گوش‌ها می‌نواخت. دهانم خشک شده بود و لوله‌ای در آن مرا به حالت تهوع وادار می‌کرد. نفس‌هایم عجیب قصد رفت و آمد از بینی‌‌ام را نداشتند. پلک‌هایم نمی‌خواستند باز شوند و صدایی مرا هشیار کرد:
- به هوش اومد.
ناآشنا بود. شاید هم نبود؛ منتها کنون قدرت تحلیل نداشتم. صدای چندین قدم که به من نزدیک شدند و بوی تند اتاق استریل. لوله که از دهانم خارج شد چند بار سرفه کردم. به سختی آب دهانم را که مثل زهر بود فرو بردم. آرام پلک‌هایم را باز کردند. روی‌شان چسب زده بودند. نور اتاق چشمم را زد. چندین دکتر و پرستار در هاله‌ای محو پیش چشمانم جان گرفتند.
بعد از کارهای مربوطه همه‌شان اتاق را ترک کردند؛ اما انگار اتاق سنگینی حضور شخصی دیگر به جز من را نیز تحمل می‌کرد. اشتباه نکرده بودم:
- سومین خودکشی ناموفق.
صدا از سوی پنجره‌‌ای می‌آمد که به آن دید نداشتم اما حضور نور خورشید این نوید را می‌داد که ما روی زمین هستیم و این اتاق پنجره‌ای دارد. قدم‌های سنگین و نرم به من نزدیک می‌شدند تا آنکه قابیل با چشم‌هایی سرخ بالای سرم ظاهر شد.
- از دو بار قبلی بهتر خودکشی کردی.
تحسین بود یا تمسخر؟ و از همه بدتر چرا من زنده مانده بودم؟ کنارم روی تخت نشست:
- می‌دونستی انسان تا زمانی که رسالتش رو انجام نده نمی‌میره. پس چرا خودکشی گناهه؟
لب‌های ترک خورده‌ام به یکدیگر دوخته شده بودند. یاد عایشه دوباره به ذهنم راه یافته بود.
- این درحالیه که ما بعد انجام رسالت‌مون از این دنیا میریم چه با خودکشی چه بدون خودکشی.
می‌خواستم لب باز کنم و بگویم اشتباه می‌کنی اما توان سخن گفتن در من از بین رفته بود. کنارم روی تخت نشست و درحالی که انگشتش را نوازش‌وار روی بانداژ مچم می‌کشید گفت:
- چرا می‌خواستی منو ترک کنی؟
صدای عایشه مثل پتکی بر سرم کوفته شد:
- خاله تو رو خدا! من نمی‌خوام برم.
قدرت تحلیل حرفش را نداشتم. منظورش را نمی‌فهمیدم. هم‌چنان چشم‌هایش روی مچم بود.
- اگه دیر رسیده بودم تو الان اینجا نبودی.
پس او کسی بود که مرا نجات داده بود. نجات که نه، مرا در این جهنم نگه داشته بود. روی تنم خم شد و سرش را روی شانه‌ام گذاشت.
- میدونی که؟ تو دیگه دختر شیطان نیستی... .
ادامه‌ی حرفش را درحالی که ب*و*سه‌ای به شاهرگم میزد گفت:
- تو معشوقه منی!
حرفی که میزد را نه می‌فهمیدم و نه می‌خواستم بفهمم. چطور این مرد هفتاد ساله به این نتیجه رسیده بود؟ چه باعث شده بود که نیاز پیدا کند به یک معشوقه، نه هم‌خواب؟ بالاخره لب‌هایم از هم فاصله گرفت و صدایی خس‌خس‌مانند از گلویم خارج شد:
- چرا... من؟
سوال پررنگی که در ذهنم جولان می‌داد. سرش را بالا آورد و خیره به مردمک چشم‌هایم گفت:
- تو تنها کسی هستی که میتونه برای من بچه‌های مفید به دنیا بیاره.
ای کاش جا داشت یا من همین‌جا می‌مردم و یا او را همین الان می‌کشتم. او می‌خواست چندین موش آزمایشگاهی با خون خودش داشته باشد و تعداد کودکان بیشتری مثل عایشه را از من بگیرد. این بار سکوت نمی‌کنم.
- من... نه ملکه‌ی... این جهنمم... نه مادر... توله‌های تو.
با وجود اینکه هیچ در تنم نبود برای مقاومت و برخاستن منتها آن‌قدری این چند روز برایم غیرقابل هضم بود که دیگر به عواقب کارم فکر نکنم. دستم به سمت ساعد دستم رفت. سرم را کشیدم که خون از ساعدم جاری شد. قابیل عقب کشید و طوری که برایش هیجان‌انگیز باشد نگاهم می‌کرد. دستگاه‌ها را از بدنم جدا کردم به سختی نیم خیز شدم. لباس آبی رنگ مخصوص بیمارستان تنم بود و اما می‌دانستم اینجا فقط خانه‌ی قابیل است با این تفاوت که یک تیم پزشکی مجهز نیز در آنجا حضور دارد.
سخت از تخت پایین آمدم. نه دمپایی و نه کفشی وجود داشت. توجهی نکردم و با پای برهنه به سمت درب خروجی رفتم. لحظه‌ای چشمانم سیاهی رفت. مشخص بود خون زیادی از بدنم رفته؛ اما متاسفانه نمرده بودم. حتی خدا هم مرا گردن نمی‌گرفت. وقتی دستم به دستگیره رسید صدای قابیل مرا از حرکت منع کرد:
- میدونستی نهال تازه یاد گرفته راه بره؟
مردک عوضی چطور می‌توانست بعد از عایشه پای او را به میان بکشد. دو برادرم را که خودم فرستاده بودم‌شان ترکیه تا از این جهنم و باتلاق به دور باشند را درگیر این کثافت بکند. یاسین، یاسان و همسرش کیمیا و درنهایت فرزند آنها نهال. تنها کسانی که از خانواده‌ام مانده بودند را نمی‌توانست از من بگیرد. با عجز برگشتم سمت قابیل. چند ضربه با کف دست به تخت زد و گفت:
- خیلی خون از بدنت رفته. بهتره استراحت کنی.
تحقیرم می‌کرد و نمی‌دانست که چه آتش نفرتی را در دلم فروزان می‌ساخت. نوبت به من هم خواهد رسید قابیل.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
دوباره روی همان تخت جهنمی، انعکاسی از تصویر من روی آیینه و بالای سرم همان نماد شیطانی و نور سرخ اتاق که روی چهره‌ام کلمه‌ی قاتل را جیغ می‌کشید. هر دو دستم را بانداژ کرده بودند. دست چپم به خاطر رگی که زده بودم و دست راستم به خاطر خرده شیشه‌ها. آیینه‌ی اتاق را زود عوض کرده بودند و همین باعث پوزخندم شد. صدای یک کاهن از پشت درب مرا از تصویر منفور خودم رهایی داد:
- ملکه، کاهن اعظم شما رو به جلسه‌ی بزرگ آیات شیطان دعوت میکنن. جناب قابیل گفتن این پیام رو حتماً به شما برسونم.
تهدیدم کرده بود. این یعنی باید در این جلسه شرکت می‌کردم. از پشت درب گفتم:
- میتونی بری.
جلسه‌ای که مرا به آن دعوت کرده بودند بیشتر برای فریب دادن برده‌ها بود. آیات شیطانی تفسیر میشد و خدا و حقایق انکار. هر چه می‌گفتند مزخرف بود؛ منتها نمیشد نرفت.
از روی تخت برخاستم و ردای بلند مخصوص جلسه پوشیدم. باید به مثال کسی که با تمام جانش به این خزعبلات اعتقاد داشت رفتار می‌کردم. در نهایت از اتاق به مقصد طبقه منفی دو بیرون رفتم.
به محض باز شدن درب آسانسور سکوت هولناکی مرا خفه کرد. بوی تعفن عجیبی به این فضای آلوده به گناه جان بخشیده بود. برده‌ها نشسته بودند ‌و منتظر آمدن من بودند تا جلسه شروع شود. ناخودآگاه نگاهم به همان جایی کشیده شد که قفس عایشه از آن آویزان شده بود. باورم نمیشد که عایشه هنوز آنجا باشد و آن جسد را هنوز دفن نکرده باشند. جنازه باد کرده و منبع بوی تعفن مشخص شد. چرا او را دفن نمی‌کردند؟ قابیل قصد داشت با من چه کند؟
درحالی که سنگینی حضور عایشه را در اطرافم حس می‌کردم به سمت جایگاهم در کنار قابیل رفتم. قابیل از ابتدا حرکاتم را زیر نظر داشت:
- برده‌ها نتونستن شاهکارت رو دور بندازن.
به قفس اشاره کرد و ادامه داد:
- عایشه برای اونا یه سنبله.
سکوتم تنها جواب او بود. سعی کردم چشمانم به سمت قفس نرود. نگاهم را به کاهن اعظم دادم که با آن ردای بلند قرمز به روی جایگاهش که مبلی شاهانه و بزرگ بود نشسته و در اطرافش دو مجسمه به شکل سر خوک ایستاده بودند. بالای سرش نقش بافومت حکم همان خدایی را داشت که برایش قربانی می‌دادند و در ازای آن هر چه می‌خواستند طلب می‌کردند و به قولی حاجت‌ روا می‌شدند. کاهن اعظم سکوت را با صدایی مهیب شکست:
- ابلیس بزرگ به ما یاد داد که از حق‌مون نگذریم.
سکوت کرد. در میان چهره‌ها می‌گشت تا حرفش تاثیرش را بگذارد:
- ابلیس چندین هزار سال خدا رو عبادت کرد؛ اما مزدش چی بود؟... سجده به انسان؟ انسانی که از خاک آفریده شده آیا این لیاقت رو داره که ابلیس بزرگ به اون سجده کنه؟... نخیر. این یعنی عزت نفس. شیطان به ما یاد داد که عزت نفس داشته باشیم.
خیلی دوست داشتم بگویم پس اگر قرار است عزت نفس داشته باشیم چطور است در وهله‌ی اول با احترام نگذاشتن به کسی که به ما سجده نکرد و قسم خورد گمراه‌مان کند شروع کنیم؛ منتها بی‌حرف نگاهش کردم. کمی سکوت کرد و بعد از چند ثانیه فریاد زد:
- ابلیس در مقابل یک نافرمانی از بهش رانده شد پس این چه بهشتیه که به ما وعده میدن؟ بهشتی که حتی تحمل ابلیس بزرگ رو نداره؟ ابلیس که این همه سال خدا رو عبادت کرد؟ من و شما که جای خودمون رو داریم. بهشتی که آدم و حوا رو به خاطر یک سیب از خودش روند. پس چرا باید به بهشت بریم؟ چرا باید برای چیزی زحمت بکشیم که به ابلیس رحم نکرد؟
همه سخت در تفکر بودند و خزعبلات کاهن اعظم را با جان و دل تایید می‌کردند. نافرمانی از خدا در همه درجاتی کفر است و کافر جایگاهی در بهشت ندارد. اگر هر جایی کفر ورزیدی یعنی ایمان نداری و خدا از ما ایمان می‌خواهد. در قبال تمام آنچه که ما داریم، ایمان چیز کوچکی‌ست که در ازایش پرداخت می‌کنیم.
- ابلیس اولین موجودی بود که متوجه بی‌رحمی خدا شد؛ عَلَم طغیان برداشت و این همه سال با خدا جنگید تا انسان رو نجات بده. همون‌طور که خودش رو نجات داد. ما کم از خدا بی‌رحمی ندیدیم. رابطه جنسی، تنها چیزیه که به انسان بیشترین لذت رو میده اما حرام. طمع تنها راه موفقیته اما حرام. هر آنچه که انسان رو شاد میکنه حرامه. این چه خداییه؟
واقعاً با حرف‌هایش سرم را به درد می‌آورد. همه چیز که حرام نیست. هر چیزی شرایط خودش را دارد. هر کاری قانونی دارد، چهارچوبی دارد. حتی خود این فرقه با تمام ادعاهایش توسط قانون اداره می‌شود.
نفسم را کلافه بیرون دادم که دست قابیل روی رانم نشست. نگاهم را به او دادم که چشم‌هایش میخ من بود:
- سوالی داری میتونی از کاهن اعظم بپرسی.
مخالفتم را به وضوح حس می‌کرد. من نیز می‌دانستم با حرف‌های کاهن اعظم خودش هم موافق نیست؛ اما به جمعی از این احمق‌ها نیاز داشت و تنها چیزی که من نمی‌فهمیدم همین احساس نیاز او بود. این همه آدم احمق برای چه؟
با پیشروی دست قابیل به خود آمدم و دستش را پس زدم. قابیل پوزخندی زده و گفت:
- وقتشه ولیعهد این فرقه به دستای ما ساخته بشه یاسکا.
با تمام وجودم ترس را حس کردم. سلول به سلول بدنم فرمان فرار می‌داد و اما راهی نبود. نه توان مخالفت در من بود و نه قدرت قبول کردن و کنار آمدن. برزخی که مرا در آن گرفتار کرده بود فقط می‌توانست با مرگ تمام شود.
- بعد از جلسه‌ی کاهن اعظم نوبت ماست.
با فرو کردن ناخن‌هایش به درون گوشت رانم مهرش را زد و طبق معمول بعد از اطمینان از خونریزی مشغول نوازش شد. نفسم را منقطع بیرون دادم و دردم را مخفی کردم. تنها دفعه‌ای بود که می‌خواستم این جلسه و مزخرفات کاهن اعظم تمام نشود؛ اما بخت تا به حال یار من نبوده.
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
دیگر توانی در من نمانده بود برای مقابله با قابیل. سر خم کرده بودم. پشیمان از تمام تقلاها، سقوط کرده بودم. تعظیم کردم، آخر به قاتل خودم تعظیم کردم. وقتی ویدیویی ضبط‌شده از یاسین، برادرم پخش شد که درحال بازی کردن با دخترش بود، دیگر نتوانستم با او جدال کنم. هنوز صدای خنده‌های نهال که به سختی کلمه‌‌‌ی یاسکا را ادا می‌کرد در ذهنم اکو میشد.
- یا... یاشکا... یاشا... یاشکا.
نمی‌توانست س را تلفظ کند. چقدر سخت بود که دوباره بخواهم قربانی شوم. می‌دانستم این ریسمان نجس در انتها به من می‌رسد؛ اما سعی می‌کردم که باور نکنم و بجنگم. چقدر احمقانه در تلاش بودم و توهم می‌زدم توان غلبه کردن به قابیل را دارم.
با چشم‌های پر از اشک به چهره‌ی عایشه نگاه کردم. هنوز بهت در چشمانش نشسته بود. جای گلوله در پیشانی‌اش گویی روزنه‌ای بود به تمام گناهان من. قابیل ساتور را به سمتم گرفت.
- سه استخون گوش... صحیح و سالم، ازت تحویل می‌گیرم.
با دستی سرد و لرزان ساتور را گرفتم. کشتنش بس نبود و حال باید مثله‌اش می‌کردم. بوی تعفن اتاق حالم را بدتر می‌کرد. چشم‌های عایشه، حرف‌هایش، معصومیتش، همه و همه به تن خسته و رنجورم چنگ می‌زدند. نور چراغ جراحی که پوست سفید عایشه را بیشتر به رخ می‌کشید، چشمان من گناهکار را می‌سوزاند.
قابیل از اتاق جراحی بیرون رفت. خوب می‌دانستم روی این تخت چه بدن‌هایی که به زور آمده و به چه نحوی رفته. صدای نهال همراه با یاسین دوباره پخش شد:
- بگو یاسکا عشقم. یاس... کا.
پلک‌هایم را به هم فشردم. ساتور را درست روی نوک بینی عایشه به صورت عمود قرار دادم. با بغضی که می‌خواست گلویم را بدرد و مرا از این زندگی نکبتم رها کند ساتور را بالا بردم.
- یا... یاشکا... یاشا... یاشکا.
صدای نهال گویی قوت وجودم بود. به ثانیه نکشید که هر آنچه از من باقی مانده بود درون دست‌هایم خزید و ساتور را درست وسط چهره‌ی عایشه فرو برد. سر عایشه به دو نیم تقسیم شد. من ماندم و اندام‌های داخلی گندیده‌ی او. دیگر توانم برای خودداری از بین رفت. ضجه‌زنان یک نیمکره‌ی مغزش را بیرون کشیدم. جیغ گوش خراش دیگری کشیده و با دست‌هایی که توان کنترل کردن‌شان را نداشتم درون جمجمه‌اش را با همین ناخن‌های نجسم خالی کردم.
دوباره صدای یاسین این‌بار با صدای عایشه درون ذهنم پخش شد:
- بگو یاسکا عشقم. یاس... کا.
درون جمجمه کاملاً خالی شد.
- خاله کسی تا به حال برام قصه نگفته.
دوباره با دست لعنتی‌ام ساتور را برداشتم و درست از جایی که به مجرای گوش داخلی وصل میشد جمجمه‌اش را شکستم. یک جیغ گوش‌خراش دیگر و ضجه‌های بی‌امان من همراه با صدای نهال:
- یا... یاشکا... یاشا... یاشکا.
با چشم‌هایی که تار می‌دید و دستانی که درست کار نمی‌کرد سه استخوان گوش میانی را خارج کردم و درون ظرف استیل کوچک قرار دادم. همان جا بعد از اتمام کار سقوط کردم. جیغ‌های عایشه تنم را سوزاند:
- خاله تو رو خدا. خاله من می‌ترسم. خاله... .
جیغ‌کشان با دست‌های خونینم به صورتم چنگ زدم:
- به من نگو خاله... به من نگو خاله... به من نگو خاله... .
فریادهایم گلویم را می‌‌سوزاند و اما باعث هیچ تغییر حالتی در قابیل نمیشد. همان‌جا از شدت انزجار روی زمین بالا آوردم. هق‌‌هق‌کنان خودم را عقب کشیده و به دیوار تکیه دادم. هنوز زمزمه‌‌کنان از آن صدای لعنتی می‌خواستم که مرا خاله خطاب نکند. سرم را روی زمین سرد و افسرده گذاشتم. به خودم پیچیدم و با اشک‌هایی آرام و مسکوت نمی‌دانستم که چه می‌‌گفتم:
- من خاله‌ی تو نیستم... به من نگو خاله... بغلم نکن... به من دست نزن عایشه... جلو نیا... .
اما عایشه هم‌چنان نزدیک و نزدیک‌تر میشد، با چشمانی گریان و لب‌هایی که می‌خندید به همراه گلوله‌ای در سرش به من نزدیک‌تر میشد.
- منو ببین خاله.
ناگهان سرش از وسط دو نیم شد و خندید.
- ببین با من چیکار کردی.
مغزش از سرش بیرون ریخت و هم‌چنان داشت با لب‌هایی که به دو نیم تقسیم شده بودند می‌خندید.
- خوشگل شدم خاله؟ آره؟
تن عایشه روی من سقوط کرد و با وحشت او را پس زدم. عایشه با همان شکل و شمایل، مغموم نگاهم کرد.
- منو دوست نداری خاله؟
به جای اشک از چشم‌هایش خون می‌ریخت و هر بار این جمله را با جیغ تکرار می‌کرد:
- منو دوست نداری خاله؟
تپش قلبم بالا رفته بود. با جیغ به دیوار چسبیده بودم و از سر ناچاری به گچ دیوار چنگ می‌زدم.
- تو که خودت منو این‌ شکلی کردی. چرا دوسم نداری؟
با فریاد عربده کشیدم:
- من دوست دارم... من دوست دارم عایشه.
اشتباه من نیز همین بود. من دوستش داشتم و این تمام اشتباه من بود. صدای نهال باز به گوشم نشست:
- یا... یاشکا... یاشا... یاشکا.
دیگر نفهمیدم چه شد و فقط با صداهایی از نهال، عایشه و یاسین دیگر تصویری جز سیاهی ندیدم.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا