- Nov 16, 2024
- 737
اغوا زیر لب “باشه”ای گفته و قطع کرد. در همین لحظه ساشا دکمهی استارت را فشرد و نرم فرمان را به سمت عمارت چرخاند. برگشتم به عقب و به هر سه نفرشان سلام دادم. از چشمانشان خواب چکه میکرد. پاشا با اخمهای درهم نگاهی به سر و وضعم کرد و پرسید:
-چرا این شکلی شدی؟ چه بلایی سرت اومده؟
رو کردم سمت خیابان و بیملاحظه پاسخ دادم:
-هیچی. پلههای خونه بابا فرسوده شده بود، رفتم روش، شکست، افتادم.
نگرانی و خشم پاشا در هم آمیخت و درحالی که چرخ ماشین به روی سنگفرش میلغزید غرید:
-اونجا چه غلطی میکردی تو؟ چرا کسی رو با خودت نبردی؟ بار آخرت باشه بدون اسکورت جایی میری.
اعتنایی نکردم و نگاهم را به زیباییهای وصفناپذیر عمارت مالک دادم. صدای آرش چیزی بود که در ذهن همهی ما جولان میداد:
-پشمام حاجی. عجب جای خفنیه!
زیبایی عمارت به قدری شکوهمند بود که هر چشمی را خیرهی خود میکرد. ساشا همانطور که آرام مسیر سنگفرش را میپیمود لب زد:
-آبنما رو دور بزنم؟
با تکان دادن سر تایید کردم که در همین لحظه اغوا با خدم و حشم خود، با همان ردای بلند و لباس سلطنتی و عصای خوشتراش در دستش مقابل درب ظاهر شد. آرش طبق معمول مثل صدای گوشهی ذهنمان عمل کرد:
-خداوکیلی اگه وارد یه مملکت دیگه شدیم بهم بگین، این یارو الان ملکهست یا شاهزاده؟ نکنه دولت جدیده خبر نداریم؟
ساشا مقابل آبنما ایستاد و من در جواب کوتاه گفتم:
-رهبر خاندان مالکه. حواست به رفتارت باشه.
همزمان که پیاده میشدیم آرش از خیر اعتراضش نگذشت :
-خُبه حالا.
با یک دست صندوق را گرفتم و با دست دیگرم کفشهای پاشنه بلندم را پا کردم که پاشا سریع خودش را به من رساند و زیر بازویم را گرفت. جهانگیر نیز از آن سمت خواست کمکم کند که مانع شدم. اغوا انتهای عصایش را به زمین کوفت و رسا اعلام کرد:
-میهمان داریم. به بانو کمک کنید.
و خودش پیش از آن که به پلهها برسیم برگشت سمت درب و داخل شد. آرش زیرلب طعنه زد:
-باور کنید یا هووی ملانی ترامپه یا ملکه جدید انگلیس.
چشمغرهای به آرش رفتم تا خفه شود و در همین حین خدمهی عمارت به ما رسیدند. ویلچری مقابل من گذاشتند که ممانعت کردم:
-یه عصا بهم بدید کافیه.
ویلچر را بردند و عصایی چوبی به دستم دادند. کمک همه را پس زده و در کنار بقیه از پلههای سفید مرمرین خودم بالا آمدم. خدمه درب چوبی بزرگ با طرح برجستهی دو سیمرغ قرینه به روی دو طاق درب را گشودند و عمارت زرین پیش چشممان جان گرفت. قبل از اینکه آرش مرتکب به بیآبرویی غیرقابل جمع کردنی بشود رو به خدمتکاری گفتم:
-جناب مالکزاد کجا هستن؟
خدمتکار در حالتی خمیده و با یونیفرمی موقر و همسان با دیگران مودب پاسخ داد:
-تو اتاقکارشون منتظر شما هستن. همکارم شما رو تا طبقه بالا راهنمایی میکنن.
آرام در جواب گفتم:
-نیازی نیست، خودمون میریم.
خدمتکار با گفتن “هر طور مایلید” عقب کشید و باقی خدمه نیز با همان حالت خمیده از سر احترام عقب کشیدند. خودم پیشقدم شدم و مجسمهی سنگی امیرکبیر را دور زدم. به سمت پلههای شرقی رفتیم که زبان آرش مجدد در دهانش جنبید:
-خدایی نمیخوای بگی اینجا کجاست؟ از نوادگان سلسلهی پهلویان یا قاجار؟ نکنه دختر اشرفه؟
چشم در حدقه چرخاندم و زیر لب غریدم:
-محض رضای خدا خفه شو بعداً صحبت میکنیم.
آرش با خندهای کنترلشده پاسخ داد:
-چشم خانم ظریف.
با همین جمله ساشا سرش به سمت ما دو نفر برگشت و مشکوک رو به آرش پرسید:
-تو تو مهمونی صدای ما رو میشنیدی؟
آرش با لودگی دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و جواب داد:
-با بالاترین کیفیتی که تو دنیا وجود داره. حتی لرزش صدات هم ناب بود. خدایی انتظار شنیدن یه سری صدای مستهجن هم داشتم ولی خب... .
با تشر نام آرش را صدا زدم تا خفه شود اما مگر چفت و بست داشت دهانش؟!
-خلاصه که یاسکا خانم با درایت دم به تله نداد.
مقابل درب کندهکاری شدهی اتاقکار اغوا رسیدیم که ساشا به آرش تشر زد:
-هی، مواظب حرف زدنت باش.
قبل از اینکه تقهای به درب اتاق بزنم رو به همه گفتم:
-نمیخوام این وضعیت رو داخل اتاق جلوی اغوا هم ببینم.
رو به ساشا ادامه دادم:
-به دل نگیر عقل تو کلهاش نیست.
بلافاصله تقهای به درب زدم که صدای سرد اغوا به گوش رسید:
-بفرمایید داخل.
وارد که شدیم اغوا از پشت میزش برخاست و با دست به کاناپههای مقابل میز قهوهای سوخته با طرح چرم اشاره کرد:
-خوش آمدید، بفرمایید.
سلام داده و تشکر کردیم. جعبه را روی میز مقابلم و خودم به روی مبل تکنفره بنشستم. اغوا میزش را دور زد و عصایش را در جای مخصوصش گذاشت. مقابلم به روی مبل تکنفره جاگیر شد و گفت:
-چی شده اینطوری سر زده تو این ساعت اومدی اینجا؟ اونم با این وضع.
با دست به مچ پا و بازوی مجروحم اشاره کرد و ادامه داد:
-تو طبقه منفی یک یه تیم پزشکی مجهز هست، مشخصه بیمارستان نرفتی. اگه بخوای دستگاه X-ray رو بگم برات آماده کنن تا از پات عکس بگیرن؟
سرم را به نشانهی نفی تکان داده و قفل صندوق را گشودم. آرام گفتم:
-نیازی نیست. خبرای خوبی برات دارم که همین الان از خونهی پدرم برات آوردم.
اغوا با همان اخم ریز چاشنی چهرهاش پا روی پا انداخت و درحالی که با دست به ساشا اشاره میکرد گفت:
-مگه امشب مهمونی ساشا نرفته بودی؟ نکنه قابیل دعوتت کرده بود؟
درب جعبه را نگشودم و خیره به چشمهای اغوا گفتم:
-مهمونی ساشا رفتم. بعدش که کارم تموم شد نتونستم منتظر بمونم صبح بشه تا با یاسین و یاسان تماس بگیرم. رفتم سراغ خونهی پدرم. قابیل دعوتم نکرد ولی انگار میدونست قراره بیام. منتظرم بودم. البته قبل از اینکه قابیل رو پیدا کنم، صندوق مخفی مادرم رو پیدا کردم.
اغوا که حالا موضوع برایش جذابتر شده بود پایش را پایین آورد و رو به جلو خم شد؛ اما قبل از آن که چیزی بگوید پاشا پیشدستی کرد:
-میخوای چیکار کنی یاسکا؟ چرا وقتی اون عوضی تو خونه داداشم بود چیزی به ما نگفتی؟ اصلاً چرا داری پای داداشات رو وسط میکشی؟ تو خودت شرط گذاشتی داداشات هیچی از قضیه نفهمن ولی الان هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی؟
نگرانی آمیخته با خشم پاشا قابل درک بود. بعد از فاجعه نه سال پیش پاشا دیگر عموی ناتنی من نبود، شده بود پدر و برای من و جهانگیر همزمان پدری میکرد. دستم را از روی صندوق برداشته و عقب کشیدم. گویی عمق چاهی محبوس شده بودم که صدایم از حنجرهام این چنین بیرمق بیرون میآمد.
-پاشا کسی به اسم هابیل بَکیر میشناسی؟
اغوا بالفور گفت:
-وقتی تو ایران به سرپرستی میگیرنش فامیلش رو تغییر میدن و میشه هابیل ظفرپور.
کلامم را اصلاح میکنم.
-هابیل ظفرپور، هابیل بَکیر، زیو فرانکل، کدومش رو میشناسی؟
پاشا گیج از سخنان ما لب به سخن میگشاید:
-استاد فلسفهی مادرت رو میگی؟ چیکار اون بنده خدا داری؟ خیلی وقته خبری ازش ندارم فک کنم تا الان دیگه فوت کرده باشه.
آه عموی از همه جا بیخبر من. بندهی خدا؟ تنها چیزی که هیچ وقت نمیشود به قابیل نسبت داد. جهانگیر که تمام این مدت سکوت کرده بود وسط بحث پرید.
-قبل از اینکه حرف دیگهای بزنید لطفاً اول بگید چی به چیه بعد. چون من یکی که از هیچی خبر ندارم.
او و آرش بیخبرترین افراد جمع بودند، پس صلاح دانستم تا همه چیز را از اول برای همه شرح بدهم تا حفرههای خالی این روایت شاید پر بشود. با درد چشمانم را بستم و شروع کردم به گفتن اتفاقاتی قریب به هفتاد و هفت سال پیش که حتی نطفهی والدینم هم تشکیل نشده بود؛ اما عواقبش من بیست و هفت ساله را چنین زمینگیر کرده بود.
-چرا این شکلی شدی؟ چه بلایی سرت اومده؟
رو کردم سمت خیابان و بیملاحظه پاسخ دادم:
-هیچی. پلههای خونه بابا فرسوده شده بود، رفتم روش، شکست، افتادم.
نگرانی و خشم پاشا در هم آمیخت و درحالی که چرخ ماشین به روی سنگفرش میلغزید غرید:
-اونجا چه غلطی میکردی تو؟ چرا کسی رو با خودت نبردی؟ بار آخرت باشه بدون اسکورت جایی میری.
اعتنایی نکردم و نگاهم را به زیباییهای وصفناپذیر عمارت مالک دادم. صدای آرش چیزی بود که در ذهن همهی ما جولان میداد:
-پشمام حاجی. عجب جای خفنیه!
زیبایی عمارت به قدری شکوهمند بود که هر چشمی را خیرهی خود میکرد. ساشا همانطور که آرام مسیر سنگفرش را میپیمود لب زد:
-آبنما رو دور بزنم؟
با تکان دادن سر تایید کردم که در همین لحظه اغوا با خدم و حشم خود، با همان ردای بلند و لباس سلطنتی و عصای خوشتراش در دستش مقابل درب ظاهر شد. آرش طبق معمول مثل صدای گوشهی ذهنمان عمل کرد:
-خداوکیلی اگه وارد یه مملکت دیگه شدیم بهم بگین، این یارو الان ملکهست یا شاهزاده؟ نکنه دولت جدیده خبر نداریم؟
ساشا مقابل آبنما ایستاد و من در جواب کوتاه گفتم:
-رهبر خاندان مالکه. حواست به رفتارت باشه.
همزمان که پیاده میشدیم آرش از خیر اعتراضش نگذشت :
-خُبه حالا.
با یک دست صندوق را گرفتم و با دست دیگرم کفشهای پاشنه بلندم را پا کردم که پاشا سریع خودش را به من رساند و زیر بازویم را گرفت. جهانگیر نیز از آن سمت خواست کمکم کند که مانع شدم. اغوا انتهای عصایش را به زمین کوفت و رسا اعلام کرد:
-میهمان داریم. به بانو کمک کنید.
و خودش پیش از آن که به پلهها برسیم برگشت سمت درب و داخل شد. آرش زیرلب طعنه زد:
-باور کنید یا هووی ملانی ترامپه یا ملکه جدید انگلیس.
چشمغرهای به آرش رفتم تا خفه شود و در همین حین خدمهی عمارت به ما رسیدند. ویلچری مقابل من گذاشتند که ممانعت کردم:
-یه عصا بهم بدید کافیه.
ویلچر را بردند و عصایی چوبی به دستم دادند. کمک همه را پس زده و در کنار بقیه از پلههای سفید مرمرین خودم بالا آمدم. خدمه درب چوبی بزرگ با طرح برجستهی دو سیمرغ قرینه به روی دو طاق درب را گشودند و عمارت زرین پیش چشممان جان گرفت. قبل از اینکه آرش مرتکب به بیآبرویی غیرقابل جمع کردنی بشود رو به خدمتکاری گفتم:
-جناب مالکزاد کجا هستن؟
خدمتکار در حالتی خمیده و با یونیفرمی موقر و همسان با دیگران مودب پاسخ داد:
-تو اتاقکارشون منتظر شما هستن. همکارم شما رو تا طبقه بالا راهنمایی میکنن.
آرام در جواب گفتم:
-نیازی نیست، خودمون میریم.
خدمتکار با گفتن “هر طور مایلید” عقب کشید و باقی خدمه نیز با همان حالت خمیده از سر احترام عقب کشیدند. خودم پیشقدم شدم و مجسمهی سنگی امیرکبیر را دور زدم. به سمت پلههای شرقی رفتیم که زبان آرش مجدد در دهانش جنبید:
-خدایی نمیخوای بگی اینجا کجاست؟ از نوادگان سلسلهی پهلویان یا قاجار؟ نکنه دختر اشرفه؟
چشم در حدقه چرخاندم و زیر لب غریدم:
-محض رضای خدا خفه شو بعداً صحبت میکنیم.
آرش با خندهای کنترلشده پاسخ داد:
-چشم خانم ظریف.
با همین جمله ساشا سرش به سمت ما دو نفر برگشت و مشکوک رو به آرش پرسید:
-تو تو مهمونی صدای ما رو میشنیدی؟
آرش با لودگی دستانش را در جیب شلوارش فرو برد و جواب داد:
-با بالاترین کیفیتی که تو دنیا وجود داره. حتی لرزش صدات هم ناب بود. خدایی انتظار شنیدن یه سری صدای مستهجن هم داشتم ولی خب... .
با تشر نام آرش را صدا زدم تا خفه شود اما مگر چفت و بست داشت دهانش؟!
-خلاصه که یاسکا خانم با درایت دم به تله نداد.
مقابل درب کندهکاری شدهی اتاقکار اغوا رسیدیم که ساشا به آرش تشر زد:
-هی، مواظب حرف زدنت باش.
قبل از اینکه تقهای به درب اتاق بزنم رو به همه گفتم:
-نمیخوام این وضعیت رو داخل اتاق جلوی اغوا هم ببینم.
رو به ساشا ادامه دادم:
-به دل نگیر عقل تو کلهاش نیست.
بلافاصله تقهای به درب زدم که صدای سرد اغوا به گوش رسید:
-بفرمایید داخل.
وارد که شدیم اغوا از پشت میزش برخاست و با دست به کاناپههای مقابل میز قهوهای سوخته با طرح چرم اشاره کرد:
-خوش آمدید، بفرمایید.
سلام داده و تشکر کردیم. جعبه را روی میز مقابلم و خودم به روی مبل تکنفره بنشستم. اغوا میزش را دور زد و عصایش را در جای مخصوصش گذاشت. مقابلم به روی مبل تکنفره جاگیر شد و گفت:
-چی شده اینطوری سر زده تو این ساعت اومدی اینجا؟ اونم با این وضع.
با دست به مچ پا و بازوی مجروحم اشاره کرد و ادامه داد:
-تو طبقه منفی یک یه تیم پزشکی مجهز هست، مشخصه بیمارستان نرفتی. اگه بخوای دستگاه X-ray رو بگم برات آماده کنن تا از پات عکس بگیرن؟
سرم را به نشانهی نفی تکان داده و قفل صندوق را گشودم. آرام گفتم:
-نیازی نیست. خبرای خوبی برات دارم که همین الان از خونهی پدرم برات آوردم.
اغوا با همان اخم ریز چاشنی چهرهاش پا روی پا انداخت و درحالی که با دست به ساشا اشاره میکرد گفت:
-مگه امشب مهمونی ساشا نرفته بودی؟ نکنه قابیل دعوتت کرده بود؟
درب جعبه را نگشودم و خیره به چشمهای اغوا گفتم:
-مهمونی ساشا رفتم. بعدش که کارم تموم شد نتونستم منتظر بمونم صبح بشه تا با یاسین و یاسان تماس بگیرم. رفتم سراغ خونهی پدرم. قابیل دعوتم نکرد ولی انگار میدونست قراره بیام. منتظرم بودم. البته قبل از اینکه قابیل رو پیدا کنم، صندوق مخفی مادرم رو پیدا کردم.
اغوا که حالا موضوع برایش جذابتر شده بود پایش را پایین آورد و رو به جلو خم شد؛ اما قبل از آن که چیزی بگوید پاشا پیشدستی کرد:
-میخوای چیکار کنی یاسکا؟ چرا وقتی اون عوضی تو خونه داداشم بود چیزی به ما نگفتی؟ اصلاً چرا داری پای داداشات رو وسط میکشی؟ تو خودت شرط گذاشتی داداشات هیچی از قضیه نفهمن ولی الان هیچ معلوم هست داری چیکار میکنی؟
نگرانی آمیخته با خشم پاشا قابل درک بود. بعد از فاجعه نه سال پیش پاشا دیگر عموی ناتنی من نبود، شده بود پدر و برای من و جهانگیر همزمان پدری میکرد. دستم را از روی صندوق برداشته و عقب کشیدم. گویی عمق چاهی محبوس شده بودم که صدایم از حنجرهام این چنین بیرمق بیرون میآمد.
-پاشا کسی به اسم هابیل بَکیر میشناسی؟
اغوا بالفور گفت:
-وقتی تو ایران به سرپرستی میگیرنش فامیلش رو تغییر میدن و میشه هابیل ظفرپور.
کلامم را اصلاح میکنم.
-هابیل ظفرپور، هابیل بَکیر، زیو فرانکل، کدومش رو میشناسی؟
پاشا گیج از سخنان ما لب به سخن میگشاید:
-استاد فلسفهی مادرت رو میگی؟ چیکار اون بنده خدا داری؟ خیلی وقته خبری ازش ندارم فک کنم تا الان دیگه فوت کرده باشه.
آه عموی از همه جا بیخبر من. بندهی خدا؟ تنها چیزی که هیچ وقت نمیشود به قابیل نسبت داد. جهانگیر که تمام این مدت سکوت کرده بود وسط بحث پرید.
-قبل از اینکه حرف دیگهای بزنید لطفاً اول بگید چی به چیه بعد. چون من یکی که از هیچی خبر ندارم.
او و آرش بیخبرترین افراد جمع بودند، پس صلاح دانستم تا همه چیز را از اول برای همه شرح بدهم تا حفرههای خالی این روایت شاید پر بشود. با درد چشمانم را بستم و شروع کردم به گفتن اتفاقاتی قریب به هفتاد و هفت سال پیش که حتی نطفهی والدینم هم تشکیل نشده بود؛ اما عواقبش من بیست و هفت ساله را چنین زمینگیر کرده بود.