- Nov 16, 2024
- 737
***
زمان حال
با زدن تکبوقی، درب باغ توسط فرزام باز شد. باید خوشاقبال میبود که نامش را فراموش نکرده بودم. معمولاً افرادی که بیشتر نقش پادو و سیاهلشکر را دارند زیاد در یادم نمیمانند. به آرامی با چرخاندن فرمان به روی سنگریزههای کف باغ حرکت کردم و جلوی استخر بزرگ بدون آب ایستادم.
ویلای شهریار در ظاهر یک ساختمان دو طبقهی کوچک بود و درباطن زیرزمین وسیعی داشت که نه تنها کل باغ بلکه دو باغ مجاورش را نیز تحت شعاع قرار میداد. درواقع این زیرزمین، یکی از بزرگترین کازینوهای شهر بود و این باز هم ظاهر کار بود. در اصل اینجا بزرگترین معاملههای خرید و فروش اسلحه صورت میگرفت. یک دوم زمین مختص کازینو و الباقی برای افراد مخصوص تعبیه شده بود.
از ماشین پیاده شدم. سرتاسر باغ پر از افراد مسلح آموزشدیده بود و این اجتماع آنان مربوط به معامله بزرگ امشب و به دام انداختن یک ماهی خوشخط و خال به نام سهیل بود. هرچند امشب میزبان میهمانان بسیاری هستیم که هر کدام برای خرید اسلحههایی که من امروز به سرقت بردم لَهلَه میزنند؛ منتها ما فقط یک خریدار داریم و او نیز سهیلیست که تنها سرنخ بهجامانده از رویداد نه سال پیش است.
استخر پر از برگهای پاییزی و خاکخورده را دور زده و درحالی که طنین خشخش برگها تنها صدای قابلتوجه است به درب چوبی قطور ویلا میرسم. درب توسط یکی از افراد باز میشود و بیمعطلی وارد میشوم.
تمام ویلا در سکوت غرق شده است. انتظار شنیدن صدای عایشه را داشتم و یا لااقل صحبتهای ناتمام جهانگیر با تلفن؛ اما هیچ شنیده نمیشود. ناگهان با شنیدن صدای جیغ دختربچهای که قهقههی بلندی پشتبندش میزند، ناخودآگاه قدمی به عقب برمیدارم. اینجا چه خبر است؟
از پلههای سنگی سیاه بیدرنگ بالا میروم و درحالی که دستم نردههای فرفورژهی سرد را لم*س میکند به این فکر میکنم که چطور قرار است این بچه را مقابل درب پرورشگاه رها کنم.
صدای زمزمهی آرام جهانگیر از درب اتاق آخر که نیمهباز است به گوش میرسد. بوی زندگی گویی در این خانه جریان یافته و من گریزان از این عواطف به خاک
سپرده شده.
آرام درب قهوهای سوخته را هل میدهم و جهانگیر و عایشه را درحالی که به روی شکم بر روی تخت دونفره دراز کشیدهاند درحال نقاشی میبینم. اینکه گوشهی لبم ناخودآگاه کش میآید مرا میترساند و لیکن سر و شکل عایشه مرا از افکارم دور میسازد. در آن لباسها بامزهتر از قبل به نظر میرسید. شلوارک جهانگیر تنش بود همراه با تیشرت طوسیرنگ من که هردو در تناش زار میزدند و جثهی لاغر دخترک درون این لباسهای گشاد او را شبیه مترسک کرده بود. موهایاش را که آخرینباری که دیده بودم بافته بود، حال نمیدانم چطور به صورت گوجهای بالای سرش بسته بود و مشخص بود که حمام نیز رفته.
عایشه تا نگاهش به من افتاد همچو فنری از روی تخت پرید و با شتاب خودش را به من رساند. محکم دو دستش را دور شکمم حلقه کرد و از نیرویی که موقع دویدن به من ساکن وارد کرده بود قدمی به عقب رفته و دستانم را روی کتفهایش قرار دادم. این تکخندهای که بیاذن من از دهانم خارج شده بود میان حرفهای عایشه گم شد:
- سلام خاله. دلم برات تنگ شده بود.
آیا واقعاً راست میگفت؟ واقعاً دلتنگ من بود یا اینکه این تنها جملهایست که به ذهن کودکان میرسد؟ هرچه بود باعث شد دستانم را به زیربغلاش برسانم و از زمین بلندش کنم. به آغو*شاش کشیدم و حینی که به سمت تخت میرفتم به جهانگیر هم سلام دادم.
آن لبخند ملیحی که به روی صورت جهانگیر نقش بسته بود مرا مجبور به رها کردن دخترک کرد تا روی تخت بنشیند و تلنگری بود که نباید بیش از این به دخترک وابسته شوم. او فقط قسمت بسیار ریزی از راه ماست و نه همراه ما. لبخندم پر کشید و آرام رو به دخترک گفتم:
- بچه تا نقاشیتو بکشی، من و عمو جهان برمیگردیم.
چیزی جز اطاعت از این دخترک ندیده بودم و حال نیز خلاف آن تصور نمیشد. همراه جهانگیر از اتاق خارج شده و درب را پشت سرم بستم. به سمت اتاق دیگری با همان شکل و شمایل رفتیم و درب را پشت سرمان بستیم تا مبادا صدایمان به گوش کسی برسد. بیمقدمه پرسیدم:
- درمورد پرورشگاهها تحقیق کردی؟ بهتره کجا ببریمش؟
جهانگیر به وضوح پژمرده شد. کسی که تا چندی پیش زندگی و احساس در جنگل چشمهایش موج میزد، حال نگاهش طوفانی بود و این حال چشمهایاش دستکمی از حال قلبی من نداشت؛ منتها ما راهی بهتر از این نداشتیم. جهانگیر با مِن و مِن خواستهی قلبیاش را مطرح کرد.
- من... من میتونم نگهش دارم... قول میدم اتفاق بدی نیفته.
نفس کلافهای کشیدم. اگر قرار بر انتخاب احساسی بود که من بهتر از او میتوانستم از این دخترک نگهداری کنم اما حرف، حرف منطق است؛ پس تشر زدم:
- جهان! نمیشه. وقتی نیستیم، کی قراره این بچه رو نگه داره؟ اگه یه وقت مردیم یا دستگیر شدیم، کی به این بچه میرسه؟ اصن وقتی بزرگ بشه قراره بهش چی بگی؟ اینکه من قاچاقچی مواد مخدرم، آدمکشم یا اینکه دزد اسلحه و دلال دارواَم؟ کدومش رو میخوای بگی؟ میخوای از الان تصمیم بگیریم کدومش رو بگیم؟ این بچه نمیتونه پیش ما بمونه. باور کن جاش تو یه پرورشگاه خوب بهتر از کنار ماست. ممکنه رقیبا برای زمین زدنمون ازش سواستفاده کنن. ممکنه صدتا بلای دیگه سرش بیارن اون هم فقط به جرم اینکه ما با خودخواهی اونو کنارمون نگه داشتیم. این خودخواهیه جهان. به خودت بیا. این بچه حیفه پیش ما بزرگ بشه.
جهانگیر در تمام مدتی که صحبت میکردم سرش را پایین انداخته بود و نمیتوانستم احساسش را از چشمانش بخوانم؛ اما این طرز ایستادن نماد ملموسی از یک احساس نافرجام را به ذهن میسپارد. بالاخره سرش را بالا آورد و من رگههای سرخ درون سفیدی چشمانش را دیدم. کاملاً لرزش قلبم را حس کردم و میدانستم وداع با این عاطفهی نو برای من سختتر از جهانگیر خواهد بود. هرچند من عادت کرده بودم. جهانگیر بعد از یک سکوت سنگین به حرف آمد:
- راست میگی. حق با توئه. من نباید خودخواه باشم. میرم... میرم دنبال یه پرورشگاه خوب بگردم.
با رضایتی ظاهری سرم را تکان دادم، هرچند در انتهای قلبم صدای فریادی که میگفت "خواهش میکنم مخالفت کن" گوشهایم را کر میکرد.
زمان حال
با زدن تکبوقی، درب باغ توسط فرزام باز شد. باید خوشاقبال میبود که نامش را فراموش نکرده بودم. معمولاً افرادی که بیشتر نقش پادو و سیاهلشکر را دارند زیاد در یادم نمیمانند. به آرامی با چرخاندن فرمان به روی سنگریزههای کف باغ حرکت کردم و جلوی استخر بزرگ بدون آب ایستادم.
ویلای شهریار در ظاهر یک ساختمان دو طبقهی کوچک بود و درباطن زیرزمین وسیعی داشت که نه تنها کل باغ بلکه دو باغ مجاورش را نیز تحت شعاع قرار میداد. درواقع این زیرزمین، یکی از بزرگترین کازینوهای شهر بود و این باز هم ظاهر کار بود. در اصل اینجا بزرگترین معاملههای خرید و فروش اسلحه صورت میگرفت. یک دوم زمین مختص کازینو و الباقی برای افراد مخصوص تعبیه شده بود.
از ماشین پیاده شدم. سرتاسر باغ پر از افراد مسلح آموزشدیده بود و این اجتماع آنان مربوط به معامله بزرگ امشب و به دام انداختن یک ماهی خوشخط و خال به نام سهیل بود. هرچند امشب میزبان میهمانان بسیاری هستیم که هر کدام برای خرید اسلحههایی که من امروز به سرقت بردم لَهلَه میزنند؛ منتها ما فقط یک خریدار داریم و او نیز سهیلیست که تنها سرنخ بهجامانده از رویداد نه سال پیش است.
استخر پر از برگهای پاییزی و خاکخورده را دور زده و درحالی که طنین خشخش برگها تنها صدای قابلتوجه است به درب چوبی قطور ویلا میرسم. درب توسط یکی از افراد باز میشود و بیمعطلی وارد میشوم.
تمام ویلا در سکوت غرق شده است. انتظار شنیدن صدای عایشه را داشتم و یا لااقل صحبتهای ناتمام جهانگیر با تلفن؛ اما هیچ شنیده نمیشود. ناگهان با شنیدن صدای جیغ دختربچهای که قهقههی بلندی پشتبندش میزند، ناخودآگاه قدمی به عقب برمیدارم. اینجا چه خبر است؟
از پلههای سنگی سیاه بیدرنگ بالا میروم و درحالی که دستم نردههای فرفورژهی سرد را لم*س میکند به این فکر میکنم که چطور قرار است این بچه را مقابل درب پرورشگاه رها کنم.
صدای زمزمهی آرام جهانگیر از درب اتاق آخر که نیمهباز است به گوش میرسد. بوی زندگی گویی در این خانه جریان یافته و من گریزان از این عواطف به خاک
سپرده شده.
آرام درب قهوهای سوخته را هل میدهم و جهانگیر و عایشه را درحالی که به روی شکم بر روی تخت دونفره دراز کشیدهاند درحال نقاشی میبینم. اینکه گوشهی لبم ناخودآگاه کش میآید مرا میترساند و لیکن سر و شکل عایشه مرا از افکارم دور میسازد. در آن لباسها بامزهتر از قبل به نظر میرسید. شلوارک جهانگیر تنش بود همراه با تیشرت طوسیرنگ من که هردو در تناش زار میزدند و جثهی لاغر دخترک درون این لباسهای گشاد او را شبیه مترسک کرده بود. موهایاش را که آخرینباری که دیده بودم بافته بود، حال نمیدانم چطور به صورت گوجهای بالای سرش بسته بود و مشخص بود که حمام نیز رفته.
عایشه تا نگاهش به من افتاد همچو فنری از روی تخت پرید و با شتاب خودش را به من رساند. محکم دو دستش را دور شکمم حلقه کرد و از نیرویی که موقع دویدن به من ساکن وارد کرده بود قدمی به عقب رفته و دستانم را روی کتفهایش قرار دادم. این تکخندهای که بیاذن من از دهانم خارج شده بود میان حرفهای عایشه گم شد:
- سلام خاله. دلم برات تنگ شده بود.
آیا واقعاً راست میگفت؟ واقعاً دلتنگ من بود یا اینکه این تنها جملهایست که به ذهن کودکان میرسد؟ هرچه بود باعث شد دستانم را به زیربغلاش برسانم و از زمین بلندش کنم. به آغو*شاش کشیدم و حینی که به سمت تخت میرفتم به جهانگیر هم سلام دادم.
آن لبخند ملیحی که به روی صورت جهانگیر نقش بسته بود مرا مجبور به رها کردن دخترک کرد تا روی تخت بنشیند و تلنگری بود که نباید بیش از این به دخترک وابسته شوم. او فقط قسمت بسیار ریزی از راه ماست و نه همراه ما. لبخندم پر کشید و آرام رو به دخترک گفتم:
- بچه تا نقاشیتو بکشی، من و عمو جهان برمیگردیم.
چیزی جز اطاعت از این دخترک ندیده بودم و حال نیز خلاف آن تصور نمیشد. همراه جهانگیر از اتاق خارج شده و درب را پشت سرم بستم. به سمت اتاق دیگری با همان شکل و شمایل رفتیم و درب را پشت سرمان بستیم تا مبادا صدایمان به گوش کسی برسد. بیمقدمه پرسیدم:
- درمورد پرورشگاهها تحقیق کردی؟ بهتره کجا ببریمش؟
جهانگیر به وضوح پژمرده شد. کسی که تا چندی پیش زندگی و احساس در جنگل چشمهایش موج میزد، حال نگاهش طوفانی بود و این حال چشمهایاش دستکمی از حال قلبی من نداشت؛ منتها ما راهی بهتر از این نداشتیم. جهانگیر با مِن و مِن خواستهی قلبیاش را مطرح کرد.
- من... من میتونم نگهش دارم... قول میدم اتفاق بدی نیفته.
نفس کلافهای کشیدم. اگر قرار بر انتخاب احساسی بود که من بهتر از او میتوانستم از این دخترک نگهداری کنم اما حرف، حرف منطق است؛ پس تشر زدم:
- جهان! نمیشه. وقتی نیستیم، کی قراره این بچه رو نگه داره؟ اگه یه وقت مردیم یا دستگیر شدیم، کی به این بچه میرسه؟ اصن وقتی بزرگ بشه قراره بهش چی بگی؟ اینکه من قاچاقچی مواد مخدرم، آدمکشم یا اینکه دزد اسلحه و دلال دارواَم؟ کدومش رو میخوای بگی؟ میخوای از الان تصمیم بگیریم کدومش رو بگیم؟ این بچه نمیتونه پیش ما بمونه. باور کن جاش تو یه پرورشگاه خوب بهتر از کنار ماست. ممکنه رقیبا برای زمین زدنمون ازش سواستفاده کنن. ممکنه صدتا بلای دیگه سرش بیارن اون هم فقط به جرم اینکه ما با خودخواهی اونو کنارمون نگه داشتیم. این خودخواهیه جهان. به خودت بیا. این بچه حیفه پیش ما بزرگ بشه.
جهانگیر در تمام مدتی که صحبت میکردم سرش را پایین انداخته بود و نمیتوانستم احساسش را از چشمانش بخوانم؛ اما این طرز ایستادن نماد ملموسی از یک احساس نافرجام را به ذهن میسپارد. بالاخره سرش را بالا آورد و من رگههای سرخ درون سفیدی چشمانش را دیدم. کاملاً لرزش قلبم را حس کردم و میدانستم وداع با این عاطفهی نو برای من سختتر از جهانگیر خواهد بود. هرچند من عادت کرده بودم. جهانگیر بعد از یک سکوت سنگین به حرف آمد:
- راست میگی. حق با توئه. من نباید خودخواه باشم. میرم... میرم دنبال یه پرورشگاه خوب بگردم.
با رضایتی ظاهری سرم را تکان دادم، هرچند در انتهای قلبم صدای فریادی که میگفت "خواهش میکنم مخالفت کن" گوشهایم را کر میکرد.