هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
-کوله‌ات رو بردار بیار. وارد خروجی دوم میدون میشی و یه دختر بچه می‌بینی. اون میارتت پیش من.
-حله.
تماس را قطع کردم و به دخترک گفتم:
-ببین بچه. بری بیرون یه دوستم میاد که قراره وسایلمو بیاره تا زخم داداشت رو ببندم. بهش میگی من از طرف بید یاس اومدم. اون‌وقت باهات میاد.
دخترک گیج نگاهم کرد و پرسید:
-بید یاس؟
چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم و گفتم:
-مگه تو نمی‌خوای داداشت خوب بشه؟!
سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-خب پس چرا معطل می‌کنی، بجنب دیگه.
دخترک مطیعانه برخاست و از اتاق خارج شد. دوباره توجهم جلب پسرک شد. چندتایی شوید روی صورتش نقش ریش و سیبیل را داشت. مژه‌های کوتاه صاف همراه با ابروهای پیوسته؛ کاملاً خلاف خواهرش که مژه‌های بلند فر با ابروهای تمیز داشت. دخترک بسیار زیباتر از برادرش بود و شباهتی میان‌شان وجود نداشت. مثلاً موهای دخترک بلوطی‌رنگ و صاف بود و بردارش سیاه و فر.
برخاستم و به سمت گاز پیک‌نیکی رفتم. با فندکی روشنش کردم و از میان ظروف خش‌دار و خراب‌شده، یک قابلمه‌ی تمیز و سالم پیدا کردم. قسمتی از آب سطل را درونش خالی کرده و روی گاز گذاشتم. با بخش دیگر آب قمه‌ام را شستم تا بتوانم برای زخم پسرک به کار ببرم.
بالاخره جهانگیر همراه با دختر بچه رسید. یه نگاه کلی به اتاق و پسرک انداخت و در انتها چشمانش بر روی من نشست.
-چی شده؟
جوابم معلوم بود.
-نمی‌دونم. این بچه منو کشوند اینجا به خاطر داداشش.
جهانگیر دوباره نگاهش را به سوی پسرک سوق داد.
-زخمش چیزی نیست که ما بتونیم درستش کنیم.
سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم.
-فقط میتونیم تا درمونگاهی، خانه‌ی بهداشتی، چیزی زنده نگهش داریم.
کوله را از دست جهانگیر گرفتم و از میان وسایل بانداژ و آنتی بیوتیک همراه با بتادین پیدا کردم. آب که جوش آمد پارچه‌‌ای از میان وسایلم بیرون کشیدم و خیسش کردم تا با آن زخم را بشورم. بعد از تمیز کردن زخم، بتادین ریختم تا عفونت از بین برود. همین کار باعث فریاد بلند پسرک شد و به هوش آمد. چشمانش را به سختی باز کرد و به من و جهانگیر خیره شد.
-شماها دیگه کی هستین؟
خواهرش زود به کنارش دوید و عوض ما پاسخ داد.
-داداش، خاله و دوستش اومدن کمکت کنن تا بتونی بری بیمارستان.
پسرک خودش را بالاتر کشید تا بتواند بنشیند.
-نه نه. بیمارستان نه. خودش خوب میشه.
جهانگیر طعنه زد.
-لابد با عفونت و کپک زدن گوشتت نه؟!
موشکافانه خیره‌ی چشمان قهوه‌ای این جوان خام شدم و گفتم:
-تو از یه چیزی می‌ترسی.
خواهرش با ترس نگاهم کرد و پسرک انکار.
-نه. من از چیزی نمی‌ترسم. فقط... فقط نمی‌خوام... .
نیازی به ادامه نبود و حرفش را خودم به پایان رساندم.
-نمی‌خوای گیر بیفتی، مگه نه؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
نگاهم را از پسرک برداشتم و با پارچه زخمش را تمیز کردم و با بانداژ محکم بستمش تا خونش به هدر نرود. پسرک با نفس‌نفسی که جراحتش به جانش انداخته بود، پاسخ داد:
-نخیر. من کاری نکردم که بخوام گیر بیفتم.
جهانگیر درحالی‌که بر روی پنجه‌اش می‌نشست گفت:
-یه نگا به شکل و شمایل ما بکنی، می‌بینی خر خودتی. ما به خاطر خواهرت کمکت کردیم. تخس‌‌بازی رو بذار کنار و دردتو بگو بعد بمیر.
دستم را با آب ولرم داخل قابلمه شستم و با لبه‌ی پیراهنم خشک کردم.
-کار ما تمومه. اگه می‌خوای ببریمت تا یه جایی برسونیمت، اگه نه عزت زیاد.
عوض جوانک، دختربچه جواب داد:
-نه. تو رو خدا نرین. داداشم نمیتونه راه بره.
جهانگیر به آرامی دخترک را به سمت خودش کشید و میان عضله‌هایی که تیشرتش را کم مانده بود پاره کند، جا داد.
-ببین کوچولو داداشت داره خل‌بازی درمیاره، پس ما نمی‌تونیم کمکش کنیم.
دخترک نگاهش را از جهانگیر گرفت و به برادرش خیره شد.
-داداش تو رو خدا بریم بیمارستان. چی میشه؟
همه سکوت کرده بودیم تا این جوانک جواب بدهد. نفس کلافه‌ای کشیدم و با پرخاش گفتم:
-زیرلفظی می‌خوای؟! دِه بنال دیگه.
پسرک بالاخره لبان ترک‌خورده‌اش را از هم فاصله داد:
-نمیشه بدون بیمارستان رفتن حلش کرد؟
جهانگیر و دختربچه کنجکاوانه منتظر پاسخ من بودند.
-باید زخمتو بسوزونیم تا جوش بخوره. دووم میاری؟
پسرک به نشانه‌ی تایید سر تکان داد. رو به جهانگیر گفتم:
-دختره رو ببر. یکم دور بشین.
جهانگیر دخترک را بغل کرد و برخاست؛ و درحالی که سعی داشت حواسش را پرت کند از اتاق خارج شد.
بعد از اطمینان از عدم حضور دختربچه، قابلمه را به کناری گذاشته و گاز پیک‌نیکی را مجدداً روشن کردم. قمه را از جیبم خارج و روی شعله قرار دادم تا داغ شود. در همین حین زخم پسرک را دوباره باز کردم.
-نفس عمیق بکش. خیلی درد داره. اون پارچه‌ی تمیز رو هم بذار لای دندونات تا خواهرت صداتو نشنوه.
بی‌حرف عمل کرد. بعد از اطمینان از داغ شدن قمه، سفت به قسمت زخم چسباندمش و برای چند‌ ثانیه نگهش داشتم. جلز و ولز کردن گوشت و بوی سوختن ماهیچه‌ی پایش، همه و همه درست مثل همان جهنمی بود که نه سال پیش بالاجبار تجربه‌ش کردم. حالا دیگر این عواطف یخ‌زده دست من نبود.
قمه را از روی زخم برداشتم که با صدای بدی از گوشت جدا شد. پسرک بعد فریاد بلندی که کشید، از حال رفت و این عادی بود. دوباره زخم را مثل سابق بستم. آستینش را بالا زدم تا نبضش را چک کنم؛ اما با دیدن خالکوبی، نبض را فراموش کردم. خالکوبی ماه و خنجر نماد اعضای مهم تیم عماد بود. پس یعنی دلیل تمام این نکبتی که در تار و پود این روستا خزیده بود، این پسرک بوده.
بی‌توجه به هیچ چیزی چفیه را دور گردنش پیچیدم و طرفین چفیه را به سمت مخالف کشیدم تا راه نای را ببندم. چشمان پسرک داشت از حدقه بیرون می‌زد و برای تنها ذره‌ای اکسیژن دهانش باز و بدنش با وجود جراحت تقلا می‌کرد. دست‌هایش به سختی داشت به سمتم روانه می‌شد تا مانعم شود، اما چیزی برای نمود قدرت در تنش نمانده بود. رفته‌رفته تنش لرزید و در آخر فارغ از هر لرزش و حرکتی، دیگر نفس نکشید. این کار علاوه‌بر یک اهانت به عماد، این پیغام را به گوشش می‌رساند که فرمانروایی‌اش بوی شیر ترش‌شده می‌دهد.
با همان قمه‌ی مذکور روی سینه‌اش کلمه‌ی «خنجر شکسته» را حک کردم و از اتاق خارج شدم. اهانت همراه با تحقیر تکمیل شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
در چهارچوب در خروجی ایستادم. جهانگیر و دخترک داشتند بازی می‌کردند. شانه‌ام را به چهارچوب چوبی تکیه دادم و برای گفتن اتفاق افتاده، دنبال دروغ و کلمات مناسب بودم. قانع کردن جهانگیر کار سختی نبود، اما دخترک... اما دخترک را نمی‌شد اینجا تنها گذاشت و یا حرفی نزد و ساده رد شد. سنی نداشت و مطمئناً بدون برادرش تلف میشد. خبر بدی که حاملش بودم چشم‌هایم را بیش از حد خمار می‌کرد. چشمانم مادرزادی خمار بود اما وقتی بی‌رحم می‌شدم و بی‌خیال، این مخمور بودن چشم‌هایم بیشتر میشد.
تکیه‌ام را از چهارچوب برداشتم و به سمت‌شان رفتم. دخترک با ذوق به سمتم دوید:
-خاله داداشم چطوره؟ میتونم برم پیشش؟
و بعد سعی کرد از کنارم رد شده و وارد خانه شود. با دو دستم بازوهایش را گرفتم. دخترک با کنجکاوی سرش را بالا آورد تا دلیل ممانعتم را بفهمد. یاسکای هجده ساله در آینه‌ی نگاهش جولان می‌داد. حتی خاطرات یاسکا هم محکوم به زجر بودند. چقدر سخت است که ذوق یک کودک را تبدیل به مصیبت کنی.
-داداشت... داداشت دووم نیاورد و... مرد.
تمام شد. جمله‌ای که همیشه من حاملش بودم برای بار هزارم از لب‌هایم خارج و به دست باد سپرده شد. دخترک ماتش برده بود. دهانش باز و پلک‌هایش خشک شده بود. باورش برای ذهن کوچکش سخت بود که در نه یا ده سالگی تنها پناهش را از دست داده بود. سعی کردم زودتر قال قضیه را بکنم.
-بهتره تو هم با ما بیای. اینجا تک و تنها دووم نمیاری؛ بیا بریم.
بالاخره لب‌هایش به حرکت درآمد.
-وَ... ولی... ولی داداشم... داداشم اونجاست!
اشک‌هایش به پهنای صورت، بی‌معطلی می‌غلتید و به روی لباس زرشکی‌‌اش چکه می‌کرد.
-پَ... پس داداشم چی... من... من فقط با داداشم میام... داداشم... دا... دا... .
جهانگیر به سمت‌مون اومد و دخترک را از روی زمین بلند کرد. او را سخت در آغوش گرفت و سعی بر دلداری‌اش داشت.
-شش... آروم دختر خوب، داداشت رفته بهشت، دیگه پاش درد نمی‌کنه، حالش خوبه و داره می‌خنده. تو مگه داداشت رو دوست نداری؟! پس آروم باش، چون اون الان خیلی جاش خوبه. باشه؟
دخترک محکم جهانگیر را بغل کرد و صدای هق‌هق‌ش زمین و آسمان را به لرزه انداخت. صدای سوزناک زجه‌هایش به روح و جان آدمی خنجر میزد. هرچند قبول داشتم دلداری جهانگیر تومنی مفت نمی‌ارزد؛ اما باز بهتر از منی بود که مرگ را به چشمانش شلیک کرده بودم تا خون بگرید. دیگر هیچ گریه‌ای دلم را به لرزه نمی‌انداخت؛ مدت‌هاست که دیگر وجدان و احساس سراغم را نمی‌‌گیرند.
نگاهم را به چشمان زمردین جهانگیر دادم و لب زدم:
-دیگه بریم.
جهانگیر نیز طوری که دخترک نشنود لب زد:
-خدا می‌دونه چیکار کردی!
کوله را روی دوشم جابه‌جا کردم و از چهارچوب درب گذر کردم. پشت سرم جهانگیر و دخترک گریان نیز خارج شدند. در را به آرامی بستم. هنوز هم هو‌هوی باد با کوبه‌‌ها بازی می‌کرد. ناقوس مرگ تبدیل به صدای چوب‌ها و فلز‌ها شده بود و خبر از یک عزاداری می‌داد. سکوت خفقان آور میان من و جهانگیر با هق‌هق جان‌گداز دخترک اتمسفر میان‌مان را تاریک می‌کرد. غروبی که رنگ سرخ را روی صورت‌مان نقاشی می‌کرد، خبر از گناهکار بودن‌مان می‌داد؛ البته به جز دخترک که صورتش را در گردن جهانگیر مخفی کرده بود.
به ون‌ها رسیدیم و جهانگیر کودک را روی صندلی شاگرد ون خودش نشاند. کمربند ایمنی‌‌اش را بست و به سمت من آمد. آرام لب زد:
-جریان چیه یاسکا؟
نگاه از دخترک بی‌رمق گرفتم و به چشمان مشکوک جهانگیر خیره شدم:
-عضو افراد مخصوص عماد بود. کاملاً مشخصه که چرا روستا خالیه. کار عماد و دار و دستشه. این پسره هم مفت‌بر آقاست احتمالاً.
جهانگیر کلافه میان موهاش دست کشید. می‌دانست کاملاً حق با من است که چرا زنده نگهش نداشتم، اما از سوی دیگر کودک بی‌‌پناه دلش را ناآرام می‌کرد. مردی که جلویم ایستاده بود، بیشتر از من از احساس می‌فهمید و اثباتش حضورش در کنار من با وجود تمام دردسرهاست.
از جهانگیر فاصله گرفته و گفتم:
-جهان! کم ذهنتو درگیر کن، عجله داریم، بجنب.
جهانگیر با آشوب ذهن و قلبش درگیر و بی آنکه متوجه باشد فقط سر تکان داد و به سمت ون خودش رفت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
دست به کمر از جهانگیر گوشی به دست پرسیدم:
-چی شد؟
جهانگیر کلافه آیکون قرمز رنگ را لمس کرد.
-جواب نمیده.
دست مشت‌شده‌ام را محکم به کاپوت ماشین کوبیدم.
-گندش بزنن؛ مردک عیاش.
درحالی که لب پایینم را می‌‌جویدم، نگاهم را به شن‌های برهوتی که در آن گیر افتاده بودیم، انداختم. گویی از میان این شن‌های نامتناهی دنبال راه‌‌حل می‌گشتم. برگشتم سمت جهانگیر.
-شماره‌ی شاهین یا اون‌ یکی نوچه‌‌اش اسمش چی بود؟
کمی سرم را خاروندم.
-مهم نیست... نداری؟
جهانگیر کمی مشغول گشتن در تلفنش شد و گفت:
-شماره‌ی شاهین رو دارم.
دستم را به سمتش دراز کردم.
-بدش من.
تلفن را از دستش گرفتم و به صفحه‌ی نمایش زل زدم. روی اسم شاهین زدم و تماس برقرار شد. بعد از چند بوق که به اندازه‌ی یک عمر گذشت صدای خش‌دار و کشیده‌ی شاهین به گوش رسید.
-جونم رئیس؟
با خشم غریدم:
-معلوم هست تن لشتون کجاست که جواب نمیدین؟
شاهین آروغ چندش‌آوری زد و پاسخ داد:
-رئیس... جون تو متو حقه حق... اصلاً یه حالیه... .
کف دستم را به شیشه‌ی ماشین کوبیدم و برای اینکه دخترک بیدار نشود آرام گفتم:
-خزعبلاتت رو تموم کن ابله، طاهر کدوم گوریه؟
تک‌خنده‌ی همراه با آروغ شاهین باعث شد چشم‌هایم را محکم به هم بفشارم.
-طاهر اینجاست رئیس... داره میکشه بالا... .
چشم‌هایم را گشودم.
-گوشی رو بده بهش.
ناخن انگشت دست آزادم را به دندان گرفتم که صدای ضعیف طاهر شنیده شد.
-کیه؟
شاهین با خنده پاسخش را داد:
-رئیسه... حرصیه متو زدیم... .
و با صدای بلند خندید. صدای طاهر که اضطراب به جانش افتاده بود، شنیدنی بود.
-قطعش کن احمق، قطعش کن!
بی‌درنگ باتحکم گفتم:
-قطع کردی خونت پای خودته شاهین.
سکوت بينمون جاری شد. سکسکه به جان شاهین افتاده بود. آرام اما با تحکم گفتم:
-گفته بودم در دسترس باش، مگه نه؟
صدای طاهر قوی‌تر از قبل شد و معلوم بود گوشی را از شاهین گرفته.
-بله رئیس، حق با شماست.
درب ماشین را باز کرده و یک‌طرفه روی صندلی نشستم.
-بهت هشدار داده بودم، درسته؟ ولی تو چیکار کردی؟
طاهر خواست حرفی بزند که نگذاشتم.
-بذار من بگم. حماقت کردی بدبخت، حماقت. هر حماقتی هم تاوان داره طاهر خان، خودت که بهتر از من باید قوانین رو بدونی.
عجز میان کلمات طاهر رسوخ کرده بود.
-غلط کردم رئیس، گ** خوردم، قول میدم صحیح و سالم برسونم‌تون تهرون.
درحالی که زیر ناخن‌هایم را تمیز می‌کردم، پاسخ دادم:
-اون که وظیفته بدبخت، برای حماقتت چه جبرانی داری؟
به لکنت افتاد و لبخند بر روی لبم اجتناب‌ناپذیر بود.
-ی... یه جوری... جبران می‌کنیم دیگه رئیس... .
انگار که دارد مرا می‌بیند نگاهم نافذ شد.
-وعده‌ی سر خرمن؟
دستپاچگی در تک‌‌تک کلماتش موج می‌زد.
-ن... نه... نه رئیس... ما غلط بکنیم... به اون نون و نمکی که ما سر سفره شما خوردیم قسم یه جوری جبرانش می‌کنیم... حامدم می‌فرستم گرو بمونه پیشتون... .
صدایم را بالا بردم.
-حالیته داری با کی حرف می‌زنی؟
آرام‌تر از قبل ادامه دادم:
-یابو علفی تو کل هیکلتم پیش من گرو بذاری اندازه توله سگ برا من ارزش نداره... یکم به مخ معیوبت فشار بیار.
سکوت بينمون جاری بود. برای من از جنس انتظار و برای او از جنس تفکر.
-رد راننده‌های ساشا رو براتون میزنم.
دستم را به بالای درب ماشین گرفته و پیاده شدم.
-حالا شد، انگاری همچینم نعشه نیستی، برو پشت سیستم تا تهرون حواست بهم باشه. رسیدم، تو ویلای سفید صحبت می‌کنیم.
بی‌درنگ جواب داد.
-چشم رئیس.
خسته از این بحث بدون منفعت که مطمئن بودم طاهر نمی‌تونه ادعاش را عملی کند، گوشی را به دست جهانگیر دادم.
-جهان! حواست باشه، به طاهر مدام زنگ بزن. من یه گاراژ می‌شناسم، می‌تونه کارمون رو راه بندازه.
جهان طبق عادت تلفنش را در جیب پشتی شلوارش گذاشت.
-چه کاری؟
من نیز کلافه دستم را درون جیب پشتی شلوارم گذاشتم و نگاهم را به جاده‌ی خلوت دادم.
-زیاد اینجا وایسادیم، شاید شناسایی بشیم. باید ماشینا رو عوض کنیم.
جهانگیر سری تکان داد و بعد از گفتن «حله» به سمت ون خودش رفت. من نیز دستانم را از جیب‌هایم درآوردم و سوار ماشین شدم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
جلوی گاراژ پارک کردم. نگاهی به کرکره‌ی نیمه باز و نور زرد رنگی که از چراغ‌های داخل گاراژ به بیرون ساطع میشد انداختم. این چراغ و کرکره‌ی نیمه‌باز نشان از حضور کرامت و دار و دسته‌اش می‌داد. همزمان با جهانگیر از ون پیاده شدم. جهانگیر بعد نگاه گذرایی به گاراژ گفت:
- مطمئنی می‌خوای ازشون ماشین بگیری؟
من نیز به جزئیاتی که جهانگیر سعی داشت از کرکره‌ی نیمه‌باز و نوری که پیاده‌رو را روشن کرده بود استخراج کند، دوباره نظر افکندم تا سر در بیاورم.
- بهتر از پلیسه که.
شانه‌‌ای بالا انداخت.
-بین بد و بدتر؟ آره، بهتره.
به نشانه‌ی موافقت سر تکان دادم.
-پس من اول برم اوضاع رو چک کنم‌ بعد
مجدداً سر تکان دادم و به میکروفون مقرر بر یقه‌ی لباسش اشاره کردم.
- میکروفونت رو روشن کن.
- حله
به سمت ون خودش رفت و جلیقه‌‌ی ضد گلوله همراه با کلتی که در جیب پشتی‌اش می‌گذاشت، تمام چیزی بود که همراه خود قرار بود به گاراژ ببرد. بعد از روشن کردن میکروفون به آرامی سر خم کرد و داخل گاراژ را دید زد. بعد اطمینان سریع و نرم وارد شد و از نظرم ناپیدا گشت.
نگاهی به دخترک غرق در خواب که در صندلی شاگرد ون جهانگیر جا گرفته بود انداختم. دردسر با خودمان حمل می‌کردیم و کک‌مان نمی‌گزید. پوف کلافه‌ای کشیدم و درب پشتی ون را گشودم. از میان اسلحه‌ها کلاشینکف نظرم را جلب کرد. بعد از برداشتنش صندوق عقب را بسته و با حرکت روی نوک پا به سمت دیوار کنار کرکره رفتم. به پشت تکیه دادم به دیوار و از طریق میکروفون جویای حال جهانگیر شدم:
- موقعیت؟
بعد از شنیدن صدای خش‌خش، صدای محتاط و آرام جهانگیر به گوش رسید:
- پنج‌ نفرن، طبقه بالا.
چیزی نگفتم و آرام روی پنجه پا نشستم. نوک انگشتانم که از آن روستا درون دستکش چرمی بود، کف زمین را لمس کرد. سرم را آرام خم کردم تا درون گاراژ را دید بزنم. گوش‌هایم تیز شد برای شنیدن صدا تا فاصله‌شان با من مشخص شوند.
بعد از اطمینان از موقعیت، نرم پای راستم را داخل بردم و با یک حرکت پرشی روی دست، کامل داخل شدم. بوی بنزین و رنگ بینی‌ام را چین داد و اما از پشت چفیه چیزی معلوم نبود.
نگاهم گوشه به گوشه‌ی گاراژ را کاوید از برای دیدن دوربین مداربسته و یا موجودی زنده. بعد از اینکه چیزی به چشمم نخورد، به سمت پله‌‌های فلزی رنگ و رو رفته قدم برداشتم تا طبق گزارش جهانگیر به طبقه بالا راه بیابم.
بعد از سه یا چهار پله جهانگیر را درحالی نشسته بر روی پنجه دیدم که با دیدن من ابتدا شوکه شده و سپس کلتش را پایین آورد. من نیز به حالت خمیده به پیش جهانگیر رفتم که گفت:
- واقعاً کلاش؟
چشمانم را در حدقه چرخاندم.
- حوصله کلت ندارم.
بدون اینکه اذن صحبت دهم ادامه دادم:
- پوششم بده، با شماره سه.
جهانگیر آرام پشت سرم آمد و بعد از شماردن معکوس، در یک حرکت برخاستم و اتاقک شیشه‌ای را به رگبار بستم. شیشه‌ها با صدای دلخراش شکست و فرو ریخت؛ و در مقابل حجم عظیمی از بی‌رحمی طاقت نیاورد. اطمینان از اینکه نفری زنده نمانده، باعث شد اسلحه را پایین بیاورم تا جهانگیر برود و مشغول تایید کشته شدن این پنج نفر و در راس آن‌ها کرامت شود. از بالای پله‌ها به ماشین‌ها نگاه کردم که یک لندکروز سیاه چشمم را گرفت؛ خوراک حمل اسلحه بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
بعد از یافتن سوئیچ لندکروز مذکور، کرکره را به طور کامل باز کردم تا جهانگیر ون‌ها را داخل بیاورد. صدای بلند موتور ماشین در گاراژی که رنگ خون گرفته بود پخش می‌شد و اضطراب و تشویش را از گوش‌هایمان به قلب‌مان می‌رساند. دوباره کرکره را پایین دادم و متوجه بیداری دخترک شدم. با چشمان مبهوت و پف‌کرده‌اش به گاراژ نگاه می‌کرد. غم از رگ‌هایی که در سفیدی چشمانش هویدا بود، به زیر پوست‌مان می‌خزید و سرمای پاییز لرز می‌انداخت بر وجدان سال‌ها به خواب رفته‌‌ی ما.
درب شاگرد ون جهانگیر را باز کردم. دخترک کنجکاوی‌اش را بروز نمی‌داد اما چشم‌هایش مملو از سوال بود. یک دستم را روی سقف ماشین و دست دیگرم را بالای درب گذاشتم. سرم را جلو دادم و با صدایی نه‌چندان آرام گفتم:
- باید چشم‌هاتو ببندم.
بالاخره کنجکاوی امانش نداد.
- چرا؟
نگاهم را از شیشه‌ی ماشین به جهانگیری دادم که درحال وارسی لندکروز بود.
- به‌خاطر خودت میگم.
دخترک مطیع‌تر از آن چیزی بود که فکرش را می‌کردم.
- چشم.
مرگ برادر و خانواده با او چه کرده بود؟ چرا گذشته‌‌ی من به تن این دخترک درآمده بود؟ کلافه چشمانم را به هم فشارده و بازش کردم‌.
با روسری زرشکی رنگ دخترک چشمانش را بستم و با دستمال پارچه‌ای کوچک سیاهی که به دور مچ دست راستم بسته بودم، دست‌های دخترک را از پشت بستم‌. کودک مطیعانه درست نشست و انتظار کشید. از ماشین فاصله گرفتم و به سمت جهانگیر رفتم برای کمک به جاساز کردن اسلحه‌ها. جهانگیر سکوت را شکست.
- برنامه‌ات چیه؟
درحالی که جعبه‌ی چوبی پر از فشنگ را زیر صندلی راننده جاساز می‌کردم پاسخ دادم:
- از اینجا یه کله میریم تهران.
جهانگیر حرفی نزد. نمی‌دانم این سکوت برای چه به جانش افتاده بود‌ و دلیلش را نیز نپرسیدم‌؛ مطمئناً بعدها در این باره حرف می‌زدیم.
مشغول وصل کردن آخرین بمب دستی به گوشه‌ای از گاراژ بودم که جهانگیر سراغ دختربچه رفت.
- خب عایشه خانم دستت که درد نگرفته؟!
دخترکی که حال متوجه شدم عایشه نام دارد و یقیناً سنی مذهب است، با صدایی گرفته جواب جهانگیر را داد:
- نه عمو.
منتها رد قرمز روی مچ‌هایش با صدای دلخورش خلاف این پاسخ را اثبات می‌کرد. توجهی به ادامه‌ی این موقعیت مضحک نکرده و پشت فرمان نشستم. حتی نظری درباره‌‌ی این‌که چرا خودم را برای محکم بستن دست‌های دخترک سرزنش می‌کردم، نداشتم.
جهانگیر دست در دست دخترک به سمت صندلی‌های عقب رفت و جای خوابی راحت برای عایشه آماده کرد. بعد از کشیدن پتو مسافرتی کوچک به روی دخترک، کرکره را باز کرد. به محض خروج، فرز کرکره را بسته و در صندلی شاگرد جا گرفت. همیشه تیز عمل می‌کرد.
ریموت بمب‌ها را از جلوی دنده برداشتم و بعد از طی مسافتی حدود پانصد متر، تنها دکمه‌‌ی ریموت را فشردم. صدای انفجار دخترک را ترساند.
- چی بود؟
جهانگیر نیم‌نگاهی به منی انداخت که ریموت را درون سطل زباله‌ی شهرداری می‌انداختم.
- هیچی کوچولو. بخواب‌.
دخترک طبق انتظار به حالت سابق برگشت و سکوت بر بخت ما چنبره زد‌.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
آفتاب به نرمی و با کرشمه درحال طلوع بود. گویی قصد نداشت مهر و عطوفت حاصل از گرمایش را نثار زمینی‌ها بکند‌؛ که البته حق هم داشت. جاده‌ای که اول صبح به‌جز ماشین‌های سنگین و راننده ترانزیت‌های‌شان هیچ نداشت، مسکوت بود و خلوت؛ و این باعث آرامش جاده میشد. آرامشی که شاید فقط بتوان سالی یک‌بار یا دوبار تجربه‌اش کرد.
جهانگیر و عایشه خواب بودند. حوالی تهران بودیم و افراد و در صدر آنها آرش منتظر ما و محموله‌مان بودند. نگاهم سوی جهانگیر کشیده شد و در همان اولین نگاه چین و چروک‌های پیشانی و کنار چشمش توجهم را جلب کرد. در اوج جوانی پیر شده بود؛ اما نه به اندازه‌ی من.
پسری بود بور با چشمان زمردین و پوستی که برف‌فام بودنش را از مادرش به ارث برده بود. جهانگیر هرچه زیبایی داشت را مدیون مادرش بود‌؛ مادری که هرگز ندید.
جهانگیر بی‌مادر بودنش را از سر یک قرارداد یدک می‌کشید. اینکه هیچ‌گاه آغو*ش و احساس مادرانه‌ای را تجربه نکرده بود و تا به کنون این رافت و عطوفت مادرانه را نچشیده بود را از برای حکم یک منطق به دست آورده بود. قربانی آن قرارداد فقط و فقط جهانگیر بود و بس‌. کاغذ نحسی که میان مادر و پدر جهانگیر برقرار بود. فرزند از یکتا و پول از پاشا. پاشا آدمی بود فوق‌العاده منطقی و یکتا زنی بود به شدت خوش‌گذران و پول‌پرست. حال تلفیق این دو آدم شده بود جهانگیری که طعم مادر داشتن را نفهمید و هیچ‌وقت از احساسات پدرانه بویی نبرد.
پاشا با وجود تمام خصوصیات چشم‌گیرش یک مشکل اساسی داشت؛ منطق، چیزی که او را متمایز از بقیه و خاص جلوه می‌داد؛ اما از درون روح جهانگیر را می‌مکید.
با نگاهی دیگر به جهانگیر دماغ متوسط و ل*ب‌های معمولی‌اش به چشم آمد. هر عضوی از صورتش یک یادگاری از مادرش بود. مادری که فقط توانست اثرش را روی پسرش بگذارد و برود، همین.
به همین دلیل جهانگیر عاشق مادر و خاله‌‌ام بود. او جواب عقده‌ها و حسرت‌‌هایش را در محبت مادرم و شیدا می‌دید. از همان کودکی آرزویش بود با ما زندگی کند و همیشه غبطه‌ی من و یاسین و یاسان، برادرانم را می‌خورد.
کنون همه چیز تغییر کرده بود. اتفاقات نه سال پیش باعث شده بود که دیگر حسرت ما را نخورد. خوشحال بود که مادری نداشت تا به قدری وابسته‌اش شود و در آخر روز مرگش دق کند. سر همین مسئله که من هم‌چنان زنده‌ام و بدون مادر، پدر و خاله‌ام شیدا چنین سرپا ماندم به من افتخار می‌کرد.
پسری که از کودکی هم‌چون یاسین و یاسان کنارش بودم و هوای هم‌دیگر را داشتیم، شده بود همان جهانگیری که هرگز تن به ازدواج نداد تا بتواند مرا در این مسیر یاری کند. مسیری پر پیچ و خم که رستم دستان و شیر خدا می‌‌طلبید؛ اما حال میزبان دختری‌ست با زخم عمیق و قلبی چرکین‌. چیزی که هیچ‌کس هیچ‌‌گاه از من انتظار نداشت.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
به انبار کم مانده بودیم. تلفن را از جلوی دنده برداشته و با آرش تماس گرفتم.
- بله رئیس؟
صدای اطرافش رفته‌رفته کم میشد و این نشان از دور شدنش از میان جمعیت را می‌داد.
- با انبار فقط بیست کیلومتر فاصله داریم؛ حالت آماده باش.
هیجان را در نفس‌های آرش میشد شنید.
- چشم.
از برای اطمینان اینکه در خطر نیست پرسیدم:
- کد دوازده بیست و چهار؟
با تایید کد، با خیال راحت تلفن را قطع کردم. با پشت گوشی آرام به گونه‌ی جهانگیر غرق در خواب کوبیدم تا بیدار شود.
- پاشو، کم موندیم.
جهانگیر بی‌معطلی چشمانش را باز کرد و دردمند، گونه‌اش را مالید.
- چه وضع بیدار کردنه؟!
توجهی به اعتراضش نکردم.
- شما رو یه جایی نرسیده به انبار پیاده می‌کنم. یه ماشین بگیرین و برین ویلای سفید. منم میام اونجا تا تکلیف این بچه رو معلوم کنیم.
جهانگیر دیگر خواب‌آلود نبود. حرف عایشه به میان آمده بود و ذهنش به کار افتاده بود.
- می‌خوای چیکار کنی؟
از سرعتم کم کردم.
- به احتمال قوی... .
آه آرامی کشیدم و ادامه دادم:
- بهزیستی.
متوجه فشردن پلک‌های جهانگیر از برای شنیدن این کلمه شدم. می‌دانم که خودش هم در این باره فکر کرده بود و عقلاً به این نتیجه رسیده بود؛ اما عاطفاً نه‌.
- راه دیگه‌ای نیست؟
نمی‌دانم انتظار شنیدن چه چیزی از من را داشت؛ اما هر تصمیمی غیر از این احمقانه بود. البته اگر می‌خواستیم بسیار عقلانی‌تر از این هم رفتار کنیم، باید بچه را می‌کشتیم.
- شرایط ما اجازه‌ی هیچ تصمیمی غیر این رو نمیده. سعی می‌کنم یه بهزیستی خوب پیدا کنم و از نظر مالی هم تأمینش کنم.
کوشش جهانگیر از برای پیدا کردن کلمات مناسب و منطقی و پیدا کردن توجیحی برای مخالفت با من در چشم‌هایی که پایین نگاه می‌کرد، جولان می‌داد و در دست‌هایش هویدا بود.
- می‌تونیم بیشتر درباره‌اش فکر کنیم. مطمئناً راه‌حل‌های بهتر از این هم هست.
تیر خلاص این منطق را پرتاب کردم.
- آره روش‌های بهتری هم هست؛ مثل کشتنش.
می‌دانم که جهانگیر منظورش این نبود؛ اما باید می‌فهمید من بهترین تصمیم را گرفته بودم.
- ما نمی‌تونیم این بچه رو ول کنیم. اون تازه داداشش رو از دست داده و الان به ما وابسته شده. با این سن کم احتمالاً آسیب روحی بدی می‌بینه اگه از طرف ما هم طرد بشه.
حرف‌های قشنگی می‌زد.
- حرفای قشنگی می‌زنی جهان؛ آسیب روحی!
پوزخندی زدم. فکر می‌کنم آخرین چیزی که آن روزها به ذهن هر کسی می‌رسید، آسیب روحی بود. جهانگیر نیش کلامم را از بر بود و هم‌چنان تلاش بیهوده می‌کرد.
- نذار یکی دیگه هم چیزهایی که تو چشیدی رو بچشه.
راهنما زدم و آرام ماشین را به کناری هدایت کردم تا بایستم.
- واقعاً حرفات قشنگه جهان؛ جدی میگم. منتها یه ایراد بزرگ داره. ما داریم بین بد و بدتر انتخاب می‌کنیم، نه بد و خوب که بیای این‌قدر راحت چرت و پرت تحویل من بدی. وابستگی تو هم تا یه هفته دیگه تمومه. اذیت نکن خودتو.
کاملاً که ایستادم ادامه دادم:
- بیدارش کن، پیاده شین برین.
جهانگیر دیگر ادامه نداد و بی‌حرف پیاده شد‌. درب عقب ماشین را گشوده و به نرمی عایشه را بیدار کرد. دخترک درحالی که چشم‌هایش را می‌مالید به حرف‌های جهانگیر گوش سپرد.
- صبح بخیر کوچولو. پیاده شو که باید بقیه راه رو بدون خاله بریم، چون خاله کار داره.
عایشه بی‌حرف به سمت من برگشت و در آنی دست‌هایش را دور شانه‌ و گردنم حلقه کرد. این حرکت ناگهانی و این عاطفه‌ای که بدون اطلاع قبلی داشت به من منتقل میشد، مرا میخکوب کرده بود. عواطف صادقانه‌ی یک دختربچه ضربان قلبم را تشدید و مرا به سال‌های دور و درازی پرت کرده بود. به سختی دستم را بالا بردم و روی ساعد دستش گذاشتم به معنی جواب این محبت. نمی‌دانم صدایم را موقع خداحافظی شنید یا نه؛ اما وقتی با آن صدای مملو از شور و زندگی با من خداحافظی کرد، تنها این گوش‌هایم بود که سوت می‌کشید و توانایی درک و پذیرش این حجم از احساس صادقانه را نداشت. پوست گردنم که با لم*س دخترک گزگز می‌کرد نشان از عادت نداشتن تنم نسبت به بسیاری عواطف را می‌داد.
با خشمی که از سر همه‌ی این واکنش‌ها رخ داده بود، بی‌معطلی فشار پایم روی پدال گاز بیشتر شد و باعث دور شدنم از عایشه و جهانگیر. حالا نمی‌دانم به‌جز جهانگیر خودم را باید چطور راضی به فرستادن عایشه به بهزیستی می‌کردم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
آخرین نگاهم را از آیینه‌ی ماشین به انبار انداختم. خیالم راحت شده بود. همه چیز همان‌طور که می‌خواستم. نفس راحتی کشیدم و وارد جاده شدم. مقصدم خانه بود و دلم هوای مقصد دیگری داشت. خانه‌ی سوخته، آخرین یادگار خانواده برای من بود. نفس سنگینی که بر سینه‌ام نشسته بود قصد رهایی نداشت. به حصار سینه‌‌ام وابسته شده بود. با چند نفس عمیق رهایش کردم و در آنی چشم‌های عسلی‌‌رنگ عایشه میان آن روسری شرابی‌رنگ مقابل چشمانم جان گرفت. چشم‌های‌اش قصد باران داشت. نگاهش به تفنگم بود و تجدید این خاطرات هوای دلش را به وضوح ابری کرده بود.
با صدای بوق بلند کامیون سبزرنگ به خود آمدم و به لاین خودم برگشتم‌. چشم‌های عایشه پنهان شد. قلبم گویی در گوش‌هایم می‌تپید. سرعت ماشین را کم کردم. نه، این‌طور نمی‌شد تا تهران سالم ماند. داشبورد ماشین را باز کردم. از میان آت و آشغال‌هایی که به محض باز کردن بیرون ریختند، یک سی‌دی پیدا کردم. سی‌دی سفید‌رنگی که با خطی ناخوش روی‌اش نوشته بود "گلچین هایده و مهستی". بیش از این از دار و دسته‌ی کرامت انتظار نمی‌رفت. همین هم گزینه‌ی مناسبی برای رهایی از فکر و خیال بود.
سی‌دی را وارد دستگاه کردم. بعد از رد کردن چند آهنگ به موزیک دلخواهم رسیدم. آهنگ وداع در اوج از بانو مهستی. با پخش صدای قوی مهستی در اتاقک ماشین لبخند به روی لبم نم‌‌نمک نقش بست:
- صدات صدا بود وقتی که می‌خوندی کار روزگار بود رفتی و نموندی ... رفتی ولی اسمت رو ل*ب‌ها مونده صدایی جز صدای تو نمونده ... تو هر دلی خونه و جایی داشتی با خوندنت عشق تو دلا می‌کاشتی ... می‌خوندی شب ستاره بارون میشد با خوندنت دل کمی آروم میشد .‌‌..
آه عمیقی از میان ل*ب‌هایم خارج شد. مادرم صدایی به قدرت مهستی داشت‌. پدرم بهترین مشوق او از برای خواندن بود؛ منتها فقط در خانه. البته مادر به کار گویندگی نیز مشغول بود و این استعداد چندان نهفته نماند. پدر با صدای مادر مس*ت میشد؛ و مادر خوب می‌دانست چطور از این صدا و قدرت تارهای صوتی‌اش استفاده کند. هیچ‌گاه از یاد نمی‌برم که وقتی بلند می‌خواند "بنویس، بنویس، هرچی دلت خواست بنویس، منو یک دریا دل عاشق روراست بنویس." پدر چطور مادر را در آغو*ش‌اش می‌فشرد. به قدری عشق‌شان عمیق بود که پدر لحظه‌ای به ذهن‌اش جدایی خطور نمی‌کرد؛ اما به محض آن جدایی دهشتناک خدا نیز تاب دوریی آن دو را نداشت و پدر را نیز برد.
آهنگ عوض شد و همان موسیقی‌ای پخش شد که مادر با صدای قدرتمندش به زیبایی و تحریر حرفه‌ای آن را به گوش‌های‌مان هدیه می‌داد؛ آهنگ بنویس از بانو مهستی. چقدر پدر عاشق این موسیقی بود؛ اللخصوص با صدای مادرم. به خوبی از خود بی‌خود شدن‌اش را حس می‌کردیم. چشم‌های‌اش را می‌بست و با لبخندی عمیق مس*ت صدای مادر می‌شد و حتی نفس کشیدن را از یاد می‌برد. روزگار عشق‌های حقیقی را روی زمین نگاه نمی‌دارد و مادر و پدرم نیز از این قائده مستثناء نبودند‌.
با همین افکار قدیمی مشغول بودم که به برج رسیدم. با یاد عایشه و جهانگیر فهمیدم هنوز زمان استراحت نرسیده و باید بعد از یک دوش مختصر سریع به باغ شهریار بروم.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***
۹ سال قبل

بالاخره ماشین از حرکت ایستاد. ماه نوری برای تلالو نداشت. مهران با حسرت دنده دستی را بالا کشید و با صدای گرفته‌ای سکوت نحس‌مان را تکه‌تکه کرد.
- رسیدیم.
صدای‌اش در چاهسار گوشم اکو میشد. رسیدیم، رسیدیم، رسیدیم... . به کجا رسیده بودیم؟ مقصدمان مگر کجا بود؟ چیزی جز صحنه‌ی تکراری که هر لحظه‌ دل‌‌خراش‌تر از قبل میشد برایم اهمیتی نداشت. حتی اینکه ماشین ایستاده بود و یا درحال حرکت، مهم نبود. زمان برای من نقش مجهول‌ترین رویداد زندگی‌ام را بازی می‌کرد. درک بعد زمان برایم سخت شده بود. همه چیز در یک لحظه رخ داده بود یا چند ساعت و یا چند سال؟ چه کسی صدق این رویداد را تایید می‌کند؟
پاشا بازوی نحیفم را نوازش کرد و سعی داشت آرامش را به درون ملتهبم تزریق کند.
- پیاده شو یاسکا. رسیدیم.
باز هم واژه‌ی رسیدیم. باز هم چیزهایی که متوجه نمی‌شدم. چرا کسی متوجه نمی‌شد که هیچ‌چیز برایم قابل‌درک نیست. من فقط می‌توانم به گوشه‌ی صندلی خونین ماشین نگاه کنم و چهره‌ی پدرم را با جزئیات ببینم و در ذهنم حک کنم. چرا تا به حال متوجه نبودم که وقتی ابروهای‌اش را بالا می‌دهد یکی پایین‌تر از دیگری می‌ماند؟! پاشا هم متوجه این بود؟
- پاشا! می‌دونستی وقتی بابام ابروهاش رو میده بالا، یکی پایین‌تر از اون یکیه؟
پاشا سرش را عقب داد و سعی کرد بغض‌اش تبدیل به اشک نشود. اینکه می‌خواست جوابم را بدهد او را به یک الهه مبدل می‌کرد. صدای‌اش ارتعاش عمیقی داشت. گویی از انتهای حنجره‌اش به سختی نفس رد می‌شود:
- نه... نمی‌دونستم.
هیچ‌کدام قصد پیاده شدن از ماشین را نداشتیم. می‌ترسیدیم. می‌ترسیدیم پیاده بشویم و از این کابوس رها نشویم. می‌ترسیدیم وقتی پیاده می‌شویم هم‌چنان این کابوس ادامه داشته باشد و هر آنچه لم*س کردیم حقیقت باشد. پس مکالمه‌مان را ادامه دادم، تا پیاده نشویم.
- حتماً مامانم می‌دونسته. آخه... آخه اون خیلی چهره‌ی بابا رو دوست داشت.
داشت؟ چرا ذهنم دست از بازی با کلمات برنمی‌داشت. ادامه دادم:
- یعنی... داره... دوست داره.
دیگر تاب پاشا شکست و تحمل‌اش سر رسید. اشکی سمج از چشمه‌ی زمردین‌اش به روی مژه‌هایش افتاد و سنگینی این اشک داغ از خون یک احساس شکسته به روی مژه نشست و مژه نیز تحمل‌اش را از دست داد و اشک را هدیه داد به گونه.
نوک انگشتانم قطره اشک را لم*س کرد و در میانه‌ی راه متوقف‌اش کرد. که می‌دانست این اشک ارزشمند به کجا منتهی خواهد شد؟! اشک را گرفته و روی گونه‌ی خودم قرار دادم. حال که خون عزیزانم گونه‌ی مرا لایق می‌دانستند تا بر روی آن بنشینند پس این اشک نیز سزاوار همان‌جاست.
مردمک چشمان پاشا می‌لرزید. احساس در چشم‌های این مرد منطقی و متکبر موج می‌زد. نرم‌نرمک مرا بیشتر به آغو*ش‌اش کشید و چانه‌اش را روی موهای به رنگ اقبالم گذاشت. اقبال تیره‌ی من، گویی درون سلول‌های تنم رخنه کرده بود.
مهران از آیینه‌ی جلوی ماشین نظاره‌گر این لحظات بی‌تکرار بود و گوش‌های‌اش شنوای کلماتی بود که به صورت مخفیانه احساس را رد و بدل می‌کردند.
چند ثانیه‌ای گذشت تا آن‌که مهران پیش‌قدم شد برای پیاده شدن از ماشین. صدای کوبیدن درب ماشین به زنگ هشداری می‌مانست که می‌بایست قبول می‌کردیم پیاده شویم و بعد از کیلومترها دوری از آخرین تکه‌های قلب‌مان با حقیقت روبه‌رو می‌شدیم. تیرگی اقبال من گویی هر سه‌مان را در آغو*ش گرفته بود و همگی محکوم به احساس و درک این تلخ‌ترین لحظه‌ها.
پاشا بینی‌اش را بالا کشید و موهای سیاهم را نوازش کرد. به آرامی با دست دیگرش درب ماشین را گشود. نسیم سرد نیمه‌شب تن ملتهبم را در بر گرفت و لرزی به تنم انداخت تا بیدار شوم. از توهمی که در ذهنم جولان می‌داد باید رها می‌شدم. آری من از دست داده بودم. علاوه بر پدر و مادرم، خودم را نیز از دست داده بودم.
همین که پاشا پیاده شد، به نرمی به سوی آن گوشه‌ی صندلی ماشین خزیدم و خودم را به سمت سر بی‌تن پدرم رساندم. دست‌های لرزانم را روی گوش‌های‌اش گذاشتم و از صندلی خونین جدای‌اش کردم. چهره‌ی رنگ‌پریده‌ی پدرم را به سینه‌ی داغ از آوار دلم نزدیک و به قلبم فشردم‌اش. آن لحظه تمام امیدم آن بود که این سر مبارک با قلبم یکی شود و این پدرم باشد که به جای قلبم در سینه‌ام بکوبد‌. آه آرزوهای محال مرا به پدرم بازگردانید.
نگذاشتم سد اشک‌هایم بشکند. نفس سنگینی از سینه‌ام رها شد و نمی‌دانستم این باد چطور تمام این‌ نفس‌های سختی که می‌کشم را تحمل می‌کند و سقوط نمی‌کند.
همراه با ارزشمندترین چیزی که در آغو*ش‌ام بود از ماشین پیاده شدم. هم مهران و هم پاشا سعی در کنترل احساسات‌شان داشتند و موفقیت‌شان قابل تحسین بود. پاشا درب ماشین را پشت سرم بست. زیادی به صداها حساس شده بودم که با همین صدای طبیعی‌ای که هر روز شنیده می‌شود، گوش‌هایم سوت کشید. چه اتفاقات نادری!
سرم بالا آوردم و با ویلای دوطبقه‌ی آجری‌رنگ مواجه شدم و فهمیدم که پناه‌مان حالا شده بود ویلای محبوب پدر در گرگان.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا