درحال تایپ رمان شبی در رویا نوشته امیراحمد کاربر انجمن چری‌بوک

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ارینا با دستانی لرزان به علامت‌های روی زمین اشاره کرد و گفت:
- پدرم موقع انجام آزمایش همیشه از X و Y به عنوان کدهای ژنتیکی اصلی استفاده می‌کرد.
زانو زدم و با چاقو خاک اطراف علامت‌ها را کنار راندم. پس از مدتی کوتاه یک دریچهٔ فلزی پنهان پیدا شد. دریچه‌ای با قفل قدیمی که با خون قهوه‌ای‌رنگ زنگ زده بود. الکسیا کنجکاوانه و با بی‌صبری گفت:
- یعنی چی ممکنه پشت این در باشه؟
با چند ضربهٔ محکم قفل را شکستم و گفتم:
- خب، باید بفهمیم.
به محض پایان حرفم دریچه با صدای وحشتناکی باز شد و راه پله‌ای تاریک به زیرزمین نمایان گشت. بوی ضدعفونی‌کنندهٔ کهنه و گوشت گندیده فضای سرد را پر کرده بود.
***
وقتی به کمک کارت شناسایی که از جیب ژنرال آن را پیدا کرده بودیم درب آزمایشگاه را باز کردیم آزمایشگاهی مخوف در مقابل دیدگان‌مان پدیدار شد. آزمایشگاهی که در آن تعداد زیادی از قفسه‌های شیشه‌ایِ شکسته، دستگاه‌های پزشکی زنگ‌زده و لوله‌های آزمایش پر از مایعات بنفش رنگ به ترتیب در جاهای مختلف محیط نیمه‌تاریک مقابلم دیده می‌شد.
روی یکی از میزهای مقابلم یک دی‌وی‌دیِ قدیمی افتاده بود که رویش با ماژیک آبی‌رنگ حروف "دکتر ایوانوف" حک شده بود.
ارینا به محض مشاهده دی‌وی‌دی در حالی که سعی داشت لرزش دستانش را کنترل کند و خودش را آرام نشان دهد سریع آن را برداشت و با قرار دادنش به داخل دیسک کامپیوتر فرسوده‌ای دکمهٔ پلی را فشار داد. به محض این کار تصویرِ خَش‌خَشی سپس صدای مردی با چهره هراسان و لباس سفید‌رنگ آزمایشگاهی به گوش رسید که با لحن افتخار‌آمیزی گفت:
- دکتر ایوانوف، بیست و چهار اگوست، ساعت سه و سی‌دقیقه، امروز این‌جا هستم تا به مرکز اعلام کنم که ما تونستیم به نتایج غیر‌قابل باور و مهمی دست پیدا کنیم. نتیجه آزمایش‌ها فراتر از چیزی بود که تصورش رو می‌کردیم. من فکر می‌کنم که... .
ناگهان صدایی شبیه به زجه سپس نعره‌ای ترسناک حرفش را برای لحظه‌ای کوتاه قطع کرد. ایوانوف بی‌توجه به صدا‌ها ادامه داد:
- فکر می‌کنم که ما تونستیم برای اولین بار به ساخت سلاح نزدیک بشیم، فقط یکم دیگه زمان می‌بره تا نحوه کنترل کردنشون رو یاد بگیریم. دیروز طی آزمایشات فهمیدیم که میشه با فرکانس ۴۰ کیلو‌هرتز و از طریق دستگاه‌های فراصوتِ اتاق کنترل اون‌ها رو برای مدتی کوتاه وادار به فرار و عقب‌نشینی کرد اما هنوز نتونستیم بفهمیم روی چه فرکانسی میشه ذهنشون رو به کنترل کامل درآورد. ما هنوز داریم تحقیق و بررسی می‌کنیم. به محض این که به نتیجه مطلوب‌مون برسیم بهتون در این باره اطلاع می‌دیم تا... .
ناگهان صدای جدیِ شخصی که احتمالاً نگهبان بود است او را از ادامه حرفش منصرف می‌کند:
- قربان... یه نفر می‌خواد شما رو ببینه، میگه باید در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنه.
ایوانوف زبانش را روی دهانش کشید و پاسخ داد:
- باشه، بهش بگو توی دفتر کارم منتظر بمونه. الان میام.
- اطاعت قربان.
با رفتن نگهبان، ایوانوف نفسش را بیرون داد و گفت:
- ظاهراً دوباره یه مزاحم می‌خواد وقتم رو تلف کنه، سر زمان مناسب در مورد نتیجه آزمایش امروز بهتون پیام می‌دم. فیلاً با اجازه از شما باید به کارم رسیدگی کنم.
پیش از پایان ویدئو خشمگینانه گفت:
- مردک عوضی!
به محض پایان حرفش صفحه کامپیوتر خاموش می‌شود و تاریخچه ویدیو‌یِ ضبط شده که احتمالاً مربوط به چند سال پیش است مقابل چشمان‌مان قرار می‌گیرد.
حالت چشم‌ها و چهره ارینا از بغض و خشم پر شده بود و لرزش دستانش شدید‌تر به نظر می‌رسید.
وقتی دستم را روی شانه‌اش گذاشتم یکه خورد و با هین کوتاهی در حین زل زدن به من سعی کرد خودش را آرام نشان دهد و آشفتگی‌اش را پنهان کند. حسی به من می‌گفت که سعی دارد چیزی را از من و خواهرم پنهان کند. نوع نگاهش به ایوانوف به گونه‌ای بود که انگار داشت به پدرش می‌نگریست‌. یعنی ایوانوف ممکن است که پدر ارینا بوده باشد؟! شاید... .
به ناگاه صدای بلند الکسیا توجه من و ارینا را به خود جلب کرد:
- این‌جا رو ببینید، یه جسد این‌جاست.
با دور شدن از کامپیوتر و نزدیک شدن به آن جسد نگهبانی با لباس و شلوار نخ‌نما، نیمه‌پاره و خونین مقابل چشمانم قرار گرفت.
در کنارِ جسدِ خونینِ نگهبان جسد یک دانشمند هم به چشم می‌خورد، دانشمندی که چهره‌اش به مانند چهره آن نگهبان در خون و سیاهی غرق شده بود و در حالی که روی صندلیِ خونینی لم داده بود با اسلحه‌ای در دستان بی‌جانش سرش را به سمت سقف کج و با چشم‌های سفیدش که هنوز تعجبِ لحظهٔ مرگ را حفظ کرده‌ بودند به نقطه‌ای کور در تاریکی می‌نگریست. انگار آخرین حرفش به تاریکی کلمه‌یِ چرا بود و نه چیز دیگر.
با احتیاط به اجساد نزدیک‌تر شدم و با انداختن نگاهم بر روی جسد دانشمندِ سلاخی‌شده و سفید‌پوش گفتم:
- فکر کنم، فکر کنم این یارو قبل از این که کارش رو تموم کنن خودش خود‌کشی کرده اما نوع نگاهش طوریه که انگار کسی یا چیزی با خیانت بهش توی مرگش نقش مستقیم رو ایفا کرده.
الکسیا به طعنه خطاب به ارینا گفت:
- نمی‌خوایی با قدرت بویاییت بهمون بگی تویِ این خراب‌شده دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟
ارینا لحظه‌ای هوا را بو کشید و در حالی که دستانش طبق همیشه از شدت ترس می‌لرزیدند با لحنی که در ظاهر به اطمینان شباهت داشت گفت:
- یه دانشمند بوده... یه دانشمند که به محض مواجه با قتل وحشیانه اون نگهبان... با خیانت یکی از همکار‌هاش مواجه میشه و بعد از این که دیسکی که اطلاعات حیاتی با خودش داشته رو به همکار خائنش میده از روی اجبار دست به خودکشی می‌زنه! چیز دیگه‌ای جز این ندیدم. احتمالاً این اتفاق مالِ چند سال پیش بوده، شاید هم‌زمان با حمله به اون پادگان متروکه.
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- اگه حرفت راست باشه چرا باید هم‌زمان با حمله به پادگان این‌جا رو هم پاکسازی کنن؟! انگار هدفشون فقط جلوگیری از نشت اطلاعات نبوده.
کنار جسد رادیویی قدیمی قرار داشت، رادیویی قدیمی که رنگ قهوه‌ای‌اش ترک‌خورده و مثل پوست مردی بود که انگار سال‌ها در معرض آفتاب سوخته مانده باشد. نزدیک به پایِ جسد چند نوار کاست روی زمین به حال خود رها شده بود و برچسب‌های زردشده‌شان هنوز با دستخطی لرزان مشخص به نظر می‌رسیدند. روی آن‌ها نوشته شده بود یادداشت‌های نهایی، به گوش همه برسانید.
الکسیا یکی از نوارها را برداشت و گفت:
- بلاخره یه چیز جالب تو این جهنم پیدا کردیم... به جز جسد و کپک. بزار ببینیم چه چیز‌هایی باید به گوشمون می‌رسیده که نرسیده.
***
پس از ساعت‌ها تلاش به هر زحمتی بود رادیو را روشن کردیم تا صدایی خش‌دار مثل زمزمه ارواح از پشت دیوار‌های زمان و از بلند‌گو‌های قدیمی بیرون بیاید:
- اگه کسی این رو بشنوه من بهش خواهم گفت که... من دکتر ریچاردسون بودم. عضو تیم تحقیقاتی پروژهٔ آبی. اون‌ها... .
ناگهان صدایی خشن شبیه به صدای دکتر ایوانوف را شنیدم که خشمگینانه گفت:
- زود‌باشین احمق‌ها، اون‌ حروم‌زاده رو پیدا کنین وگرنه... .
صدای نگران ریچاردسون را شنیدم که در حین فحش دادن زیر لب مضطربانه گفت:
- لعنتی، لعنتی... ایوانوف حروم‌زاده!
لحن صدایش به گونه‌ای بود که انگار ایوانوف و افرادش به دنبالش اطراف را می‌گشتند‌. ریچاردسون مضطربانه نفسش را بیرون داد و در حالی که سعی داشت آرامشش را حفظ کند با صدای آرامی گفت:
- مهم نیست... همون‌طور که می‌گفتم اون‌ها ما رو فریب دادن... فکر می‌کردیم داریم روی ماهی‌های اصلاح‌شده ژنتیکی کار می‌کنیم تا گرسنگی و سوئ‌تغذیه‌یِ جهانی رو پایان بدیم ولی... .
صدا قطع، سپس صدای سرفه‌های خشنی شنیده شد:
- ولی... ولی اون‌ لعنتی‌ها بر خلاف دروغ‌های ایوانوف شروع به تغییر کردن. مغزشون رشد کرد، حرف زدن رو یاد گرفتن و بعد... همشون از دم گرسنه شدن... اما گرسنگی‌شون نه برای غذا بلکه فقط برای گوشت تازه بود. انگار از کشتن بقیه لذت می‌بردن!
صدا قطع شد.
به محض خاموش شدن صدا ارینا چشم‌هایش را تنگ کرد و ناباورانه گفت:
- یعنی اون ماهی‌های گوشتخواری که بهمون حمله کردن آزمایش‌شده بودن؟! درست مثل من؟!
با تردید پاسخ دادم:
- شاید.
با لوله اسلحه‌ام به یکی دیگر از نوار‌ها اشاره کردم و خطاب به خواهرم گفتم:
- بعدی رو پخش کن. باید بقیه‌اش رو هم بشنویم.
نوار بعدی صدای هق‌هقِ مردی در حال مرگ را پخش می‌کرد، فضای داخل صدا به گونه‌ای بود که انگار ریچاردسون به دور از چشم نگهبان‌های امنیتی توانسته بود به داخل یکی از مکان‌هایی که در آن قربانیان مورد آزمایش قرار می‌گرفتند نفوذ کند و با استفاده از ضبط‌صدا حوادث را ثبت کند، در میان ناله‌ها و نعره‌های ترسناک صدای ایوانوف را شنیدم که گفت:
- نفر بعدی!
صدایی شبیه به التماس یک زن سپس به زور کشیده شدنش به طرفی نامشخص برای پرتاب شدن به درون آب در نوار می‌پیچید:
- نه خواهش می‌کنم... این کار رو با من نکنین... من رو نبرید اون داخل... من... من نمی‌خوام بمیرم... نمی‌خوام... .
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ناله‌ها بی‌فایده به نظر می‌رسیدند، هم‌زمان با صدای طنینِ شلپ‌شلپ آب و بسته شدن درب، صدای شیطانیِ دکتر ایوانوف را شنیدیم که خنده‌کنان خطاب به زنی که از روی بدشانسی باید مورد آزمایش قرار می‌گرفت گفت:
- نمی‌خوایی نسل‌های آینده به تو افتخار کنه میلا؟! با فداکاریت در این راه گام بزرگی در راهِ از بین بردن گرسنگی در جهان برمی‌داری. این یه نعمت خداییه عزیزم! پس سعی کن باهاش کنار بیایی!
صدای زنانه با خشم خطاب به او غرید:
- خفه شو آشغال! چرا این کار رو باهام می‌کنی؟!
ایوانوف پاسخ داد:
- چون تو ژِن معیوبی داری عزیزم! ژنی که باید اصلاح بشه وگرنه این دنیا رو آلوده می‌کنه!
زن فریاد‌زنان گفت:
- خودت معیوبی عوضی!
ایوانوف بی‌توجه به فحش‌هایش گفت:
- اون دنیا بهت خوش بگذره!
ایوانوف بی‌توجه به گریه‌ها و خواهش‌های شخصی که او را میلا خطاب کرده بود با صدایی جدی و افتخار‌آمیز طوری که انگار مشغول صحبت کردن برای جمعیت بزرگی باشد شمرده‌شمرده گفت:
- درود به همگی. خوش‌حالم که امروز همتون این‌جا هستین. مایلم نکات مهمی رو به اطلاعتون برسونم. همکاران و دوستان گرانقدرم... من امروز این‌جا هستم تا با سند و مدرکی کامل بهتون ثابت کنم که ما بلاخره تونستیم نقطه‌ضعفشون رو پیدا کنیم... .
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- منظورش از نقطه‌ضعف چیه؟ اصلاً در مورد نقطه‌ضعفِ کیا داره صحبت می‌کنه؟
نوار زجه‌ها و جیغ و داد‌های ترسناکی را پخش کرد، سپس به محض پایان صدا‌ها، صدای سرد و جدیه ایوانوف را شنیدیم که با افتخار پاسخ داد:
- همون‌طور که مشاهده می‌کنین وقتی داشتن به شماره پانصد و دوازده حمله می‌کردن لحظه‌ای کوتاه با مشاهده نور و شنیدن موج فرکانس دست به عقب‌نشینی زدن و طبق خواستمون از حمله منصرف شدن. اون‌ها به نور شدید حساسن و چون چشم‌هاشون تکامل نیافته نور خورشید رو نمی‌تونن تحمل کنن و مهم‌تر از اون... صداهای فرکانس بالا اون‌ها رو آزار می‌ده. مثل این‌... .
برای لحظه‌ای سکوت سپس صدای جیغ بلندی پخش شد که به محض پایان یافتنش ایوانوف با لحن افتخار‌آمیزش ادامه داد:
- این صدا یا صدا‌هایی شبیه به این می‌تونن مغز ابتدایی‌شون رو فلج کنن البته فقط برای چند ثانیه... به طور کلی هنوز موفق نشدیم بفهمیم روی چه فرکانسی اون‌ها برای مدت بیشتری مطیع میشن و حمله نمی‌کنن و این یعنی فیلاً شما فقط چند ثانیه فرصت دارید تا از دستشون فرار کنید.
صدا قطع شد. شوک‌زده به کامپیوتر و رادیو نگاهی انداختم، ایوانوف در داخل آن دی‌وی‌دی گفته بود به روش‌ها و نتایجی دست یافته که می‌تواند با استفاده از آن‌ها اشخاصی را تحت کنترل بگیرد. پس منظورش از آن اشخاص همان ماهی‌های گوشت‌خواری بودند که به ما حمله کردند. این صدای ضبط شده احتمالاً باید مربوط به همان روزی باشد که در طی آزمایش‌هایش به این نتیجه دست یافت. انگار بقیه کارکنان و افراد تحت آزمایش فریب وعده‌های دروغینش را خورده بودند و ریچاردسون به این مسئله پی برده بود.
الکسیا با چشمانی برق‌زده و نیشخندی تلخ گفت:
- خب! حالا این شد یه چیز جالب! ما می‌تونیم با این اطلاعات یه سورپرایز برای دوستایِ دندون‌تیزمون آماده کنیم!
ارینا با نگاهی غم‌زده و خشمگین به جسد نگاهی انداخت و گفت:
- این مرد چون نمی‌تونست با دروغ‌های ایوانوف کنار بیاد سعی کرد کثافتکاری‌هاش رو افشا کنه و به همین خاطر هم توسط ایوانوف و افرادش به قتل رسید. انگار شخصی منفورتر و بی‌رحم‌تر از وینتر هم بوده و من ازش خبر نداشتم.
آه عمیقی کشیدم و گفتم:
- لاقل قبل از قتلش یه کاری کرد تا شاید مرگش بی‌معنی نباشه.
به نوار بعدی اشاره کردم و گفتم:
- اون آخری رو هم پخش کن تا ببینیم دیگه این دوست بد‌بختمون از چه اتفاقات مهم و دردناکی توی این مکان پرده برداشته.
الکسیا در حین انجام این کار با لحن متعجبی گفت:
- به یاد نمیارم توی سازمان با اسم ایوانوف مواجه شده باشم. واقعاً عجیبه. چرا باید یه آزمایشگاه و نام کسایی مثل این دانشمند دیوونه رو ازمون مخفی نگه می‌داشتن؟!
شانه‌ای بالا انداختم و گفتم:
- چه می‌دونم، شاید این شخص روی موارد سریِ مهم‌تری کار می‌کرده.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
الکسیا با مکث کوتاهی پاسخ داد:
- شاید.
سپس دکمهٔ پلی را فشار داد. نوار با صدای خش‌خشِ خاصِ نوارهای قدیمی آغاز شد. صدای دو مرد که با تنش واضحی در حال گفتگو بودند:
ایوانوف( با لحنی تحقیر‌آمیز):
- ببین ریچاردسون، تو هنوز سر عقل نیومدی! می‌دونی چرا؟ چون مثل همیشه درک نمی‌کنی، این موضوع لعنتی رو درک نمی‌کنی! این که اینجا مرزهای علم رو داریم جابه‌جا می‌کنیم. اینکه مثل بچه مدرسه‌ای‌ها از چرندیاتی به نامِ اخلاق حرف نمی‌زنیم.
ریچاردسون( با صدایی لرزان و خسته):
- خواهش می‌کنم ایوانوف، به خاطر خدا هم که شده بس کن! این موجودات دیگه موجود نیستن، همشون هیولان! پروژهٔ وینتر رو دیدی چی شد؟ اون دهکدهٔ ساحلی... همهٔ مردم... مثل ماهی از داخل خورده می‌شدن! همشون! خودت می‌دونی از چی حرف می‌زنم... تو باید... .
ایوانوف با خنده‌ای سردی وسط حرفش پرید و گفت:
- آه، پروژهٔ وینتر! یه اشتباه کوچیک در محاسبهٔ درصد پروتئین. ولی حالا مشکل رو حل کردم. می‌خوایی بدونی چطوری تونستم این مشکل ساده رو حل کنم ریچاردسون؟ حدس بزن... دختر کوچولوم لیزا! خیلی خب از پس این آزمایش براومد. تونستم با شکافتن پوست سرش پی ببرم چطور میشه این مشکل رو حل کرد! باورت میشه؟!
ریچاردسون طوری که انگار لحظه‌ای از این حرف شوکه شده باشد زبانش بند آمد، سپس با لحن نا‌آرامی گفت:
- واقعاً؟!
ایوانوف با خوش‌حالی و افتخار شدیدی پاسخ داد:
- آره، آره دخترم مثل خواهرش داره عالی پیشرفت می‌کنه ریچاردسون. دی اِن اِیِ اون حتی از نمونه‌های اصلی هم پایدارتره. باید خودت میومدی و... .
ریچاردسون طوری که انگار از کوره در رفته باشد با صدای خشمگین و لرزانی وسط حرفش پرید و گفت:
- منظورم آزمایش نبود لعنتی! منظورم دخترت بود! تو... تو واقعاً حاضر شدی دخترت رو درگیر این ماجرا کنی؟! اونم بدون توجه به عواقبی که داره؟! آخه چرا... .
ایوانوف( با لحن تندی و خشن):
- اون دختره منه! نه تو، پس حد خودت رو بدون!
ریچاردسون(با وحشت):
- ارینا چی؟ نگو که اون رو هم... .
ایوانوف خشک و بریده پاسخ داد:
- هنوز نه، اما به وقتش اگه لازم باشه اون رو هم فدای هدفم می‌کنم! اما تا اون موقع... شاید کمتر ازم به خاطر ضعیف بودنش کتک بخوره!
ریچاردسون در حالی که سعی داشت خشمش را کنترل کند با لحن لرزانی گفت:
- ولی تو نمی‌تونی... نمی‌تونی با دختر‌هات هم‌چین کاری کنی. این کارت دور از انسانیتِ. می‌فهمی چی می‌گم؟
ایوانوف با لحن تحقیر‌آمیزش ادامه داد:
- ببین ریچاردسون، تو هنوز مثل یه دانشجوی ترسو داری فکر می‌کنی. سر عقل بیا! اینجا ما داریم آینده بشریت رو می‌سازیم و برای ساختن این آینده استفاده از هر ریسکی لازمه!
ریچاردسون نفسش را خشمگینانه بیرون داد و گفت:
- به خداوند قسم تو واقعاً دیوونه شدی! باید بری پیش روان‌پزشک تا... .
ایوانوف با لحنی سرشار از پرخاش پاسخ داد:
- درست صحبت کن! دیوونه اون احمق‌هایی هستن که یه گوشه نشستن و دارن واسه‌یِ انتخاباتی که هر سال توی این کشور برگزار میشه نقشه می‌ریزن نه کسی مثل من که واسه نجات بشریت می‌جنگه!
ریچاردسون خنده عصبی کرد، سپس با لحنی تمسخر‌آمیز گفت:
- خوبه رفیق، مثل وینتر شدی! نه؟ جدیداً حرف‌های احمقانش رو هم تکرار می‌کنی! اصلاً از کی تصمیم گرفتی که غلام حلقه به گوشش بشی؟! تعارف نکن، هرچی بین‌تون بوده رو بریز بیرون، من ناراحت نمی‌شم.
ایوانوف با لحن جدی و سردی پاسخ داد:
- وینتر یه چشم‌انداز و پیشرفت ضروری رو جلوی چشمام گذاشت! پیشرفتی که باهاش می‌تونیم کل این دنیایِ بی‌رحم رو به وضع سابقش برگردونیم! وضعی که توش همه با‌ثبات و برابر باشن!
ریچاردسون با خشم تشر زد:
- با نابود کردن جمعیتِ کل دنیا؟!
ایوانوف با خون‌سردی کامل پاسخ داد:
- ازت نخواستم بیایی به دفترم که نصیحتم کنی ریچاردسون، احضارت کردم تا یه خبر مهم رو بهت بدم.
سرفه‌های کوتاهی کرد و ادامه داد:
- نمونهٔ جدیدمون داره عالی جواب میده... و تقریباً شبیه مادرش شده.
ریچاردسون ناباورانه گفت:
- مادرش؟!
ایوانوف به محض توقف سرفه‌هایش بزاق دهانش را به پایین قورت داد و گفت:
- ازم پرسیدی ارینا رو هم مثل خواهرش لیزا وارد ماجرا کردم یا نه و من گفتم نه! اما خب دیروز نظرم تغییر کرد! نقشه با موفقیت پیش رفته و به زودی وینتر اون رو به آزمایشگاهِ مورد نظر منتقل می‌کنه تا کار‌ اصلی برای ادامه‌یِ پروژهٔ شروع بشه!
ریچاردسون از کوره در رفت و فریاد‌زنان پاسخ داد:
- همسرت چی؟ همسر بیچارت هم خبر داره که قراره چیکار کنی؟ اگه بفهمه که می‌خوایی از ژن بچه‌هاش واسه اهداف پلیدت استفاده کنی اون‌وقت... .
صدای بلند شدنِ ایوانوف از روی صندلیِ کارش سپس لحن خشمگین و تهدید‌آمیزش گوش‌هایم را آزار داد:
- همسرم قرار نیست چیزی در این باره بفهمه چون قبل از این که چیزی بفهمه با فدا شدنش در راهی که من انتخاب کردم شرش رو از سرم کم می‌کنه و در مورد دخترم... اون داره برای یه هدف والا قربانی میشه. چیزی که تو هرگز نمی‌فهمی. حالا انتخاب کن، با ما هستی، یا خودت رو برای بازنشستگی اجباری و چیزی بدتر از این آماده می‌کنی؟!
ریچاردسون لحظه‌ای سکوت کرد، سپس ناباورانه و با صدایی شکسته پاسخ داد:
- خداوند به تو رحم کنه ایوانوف... تو دیگه اون مردی نیستی که می‌شناختم.
ناگهان ایوانوف طوری که انگار از کوره در رفته باشد بر سرش فریاد کشید:
- شما احمقا... همیشه سد راه پیشرفت می‌شین. ولی من ثابت می‌کنم... ثابت می‌کنم که نسل برتر رو می‌تونم خلق کنم.
ریچاردسون عصبی‌تر از همیشه با لحنی تند پاسخ داد:
- من سد راهت نشدم ایوانوف، فقط دارم‌ بهت می‌گم راهی که در پیش گرفتی در بهترین حالت به جهنم ختم می‌شه نه چیزِ دیگه.
ناگهان ایوانوف با خشم انفجاری فریاد زد:
- جسارت داری به کار من شک کنی ریچاردسون؟! واقعاً جسارتش رو داری؟!
ریچاردسون پاسخ داد:
- نه اما... .
ایوانوف با صدای سرشار از خشم وسط حرفش پرید:
- من دارم نژاد بشر رو از انقراض نجات میدم! نژاد بشر! وقتی کمبود منابع دنیا رو ببلعه، اون موقع توی گریه‌هات آرزو می‌کنی کاش مثل من فکر می‌کردی و انقدر مانعم نمی‌شدی!
ریچاردسون با صدای لرزانی که وحشت از آن موج می‌‌‌زد گفت:
- انقراض؟ تو داری خودت باعث انقراض می‌شی ایوانوف! وینتر یه اشتباه نبود، یه فاجعه بود! هنوز هم می‌تونم فریاد اون روستایی‌های بیچاره رو تو خواب بشنوم.
ایوانوف با تحقیر خون‌سردانه‌ای پاسخ داد:
- احمقِ کوته‌فکر! وینتر ثابت کرد که ویروس قابل کنترل‌ِ! اون‌وقت تو داری کارش رو یه فاجعه خطاب می‌کنی؟! ببینم واقعاً فکر کردی با این حرف‌هات می‌تونی من رو از هدفم منصرف کنی؟!
ریچاردسون با جدیت پاسخ داد:
- شاید، اگرم نتونم حد‌اقل تلاشم رو کردم تا... .
ایوانوف وسط حرفش پرید و گفت:
- من روی تصمیمم مصمم هستم ریچاردسون! کاملاً مصمم هستم و هرگز... مطمئن باش که هرگز چیزی نمی‌تونه مانع رسیدن من به هدفم بشه... هیچ‌کس... حتی اگه رئیس‌جمهور یا مجلس سنا با دادگاه کیفری و هر کوفت و مرض دیگه‌ای بخواد مانعم بشه من با تمام قدرت به کارم ادامه می‌دم، پس سر راه من نباش! وگرنه از روت رد می‌شم!
پس از مدتی سکوت ریچاردسون در حالی که با قدم‌هایی محکم به طرف دربِ خروجی می‌رفت خطاب به ایوانوف طعنه‌زنان گفت:
- خب باشه... باشه رفیق... راهِ خودم رو می‌رم... امیدوارم موفق باشی... .
به ناگاه سخنِ تند و تمسخر‌آمیزِ ایوانوف او را از رفتن منصرف کرد:
- راستی در مورد اون ژنرال فضول... .
ایوانوف خنده‌ای شیطانی کرد و گفت:
- اون فکر می‌کرد می‌تونه ما رو لو بده. حالا داره توی انبارِ اون پادگانِ متروکه مثل یه میوه‌یِ بی‌مصرف می‌گنده!
ریچاردسون قدم‌های تندی برداشت، به میز کاری ایوانوف نزدیک شد و در حالی که پنجه‌هایش را به میز می‌کوبید ناباورانه و از شدت خشم فریاد زد:
- خداوندا... پس تو دستور کشتنش رو دادی؟
ایوانوف نزدیک‌تر شد و با صدایی آهسته و خطرناک پاسخ داد:
- مطمئن باش که خائنین دیگه‌ای مثل اون رو هم پیدا می‌کنم و امیدوارم وقتی پیداشون کردم اسم تو بین اونها نباشه ریچاردسون... چون اگه بر خلاف میلم این‌طور باشه اون‌وقت تو برای دخترت که تازه به دانشگاه رفته باید دعا کنی. خودت می‌دونی از چی حرف می‌زنم!
ریچاردسون پس از مکثی مرگبار، با تمسخری یخ‌زده و لحنی هشدار‌آمیز پاسخ داد:
- دختر من رو تهدید نکن نکبت!
ایوانوف با لحنی که به درخواست شباهت داشت گفت:
- اگه تهدیدش نکنم دست از سرم برمی‌داری ریچاردسون؟
ریچاردسون لحظه‌ای مکث کرد، سپس طوری که انگار سعی داشته باشد خشمش را پنهان کند با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- برای موفقیت‌های انسان‌دوستانت آرزوی موفقیت می‌کنم، دکتر ایوانوف. امیدوارم هیولاهایی که می‌سازی در نهایت تو رو نبلعند.
ایوانوف با خنده تلخی پاسخ داد:
- نگران نباش دوست قدیمی... من با بدتر از این‌ها مواجه شدم.
ریچاردسون بی‌توجه به حرفش به سمت درب رفت و گفت:
- پس موفق باشی!
صدای درب با شدت تمام کوبیده شد و شیشه‌های آزمایشگاه به لرزه در‌آمد.
ریچاردسون به محض خروج از اتاق با لحن سردی زیر لب گفت:
- احمقِ حروم‌زاده!
به محض پایان حرفش صدای نوار قطع شد و سکوتی عمیق فضای اطرافمان را تسخیر کرد.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
در سکوت پس از پخش نوار، تنها صدایِ نفس‌های سنگین ما سه نفر به گوش می‌رسید. حتی الکسیا هم که همیشه حرفی برای گفتن داشت به مانند دستگاه‌های نیمه‌جانِ آزمایشگاه ساکت به نظر می‌رسید و به دستگاه ضبط خیره شده بود.
پس از مدتی طولانی سرانجام از بین‌مان الکسیا به حرف آمد و در حالی که ناباورانه به ارینا زل زده بود با صدایی لرزان اما کنترل شده که انگار خودش هم به آن باور نداشت گفت:
- خب... واضحه که پدرت... یه جورایی وسواس علمی داشته.
ارینا خشمگینانه و سریع در حالی که چشمانش از خشم و درد عمیقی برق می‌زدند مثل مار گزیده پاسخ داد:
- بله، دقیقاً! همیشه غرق کارش بود. اما مطمئنم حتی موقعی هم که داشته می‌مرده به این فکر می‌کرده که نتیجه آزمایشش به چه صورت بوده‌.
سعی کردم پُلی بین این تنش ایجاد کنم:
- وسواس علمی یه چیزه، ولی این... این دیگه مرز رو رد کرده بود. تا جایی که حتی از ارینا و خواهرش به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده کرد.
الکسیا با تندی افزود:
- و ظاهراً تنها کسی که جرات مخالفت باهاش رو داشته، همین ریچاردسون بیچاره بوده... اما اونم نتونسته جلوش رو بگیره چون قبل از این که بتونه کاری از پیش ببره ایوانوف مثل اون ژنرال کارش رو تموم کرده و... .
حرفش را ناتمام رها کرد و با نگاه تندی به ارینا گفت:
- راستی ارینا... اون‌جا توی پادگان... وقتی با جسد اون ژنرال مواجه شدی و یه لحظه هوشیاریت رو از دست دادی بهمون گفتی که چیزی ندیدی و ژنرال هم همین‌طوری بدون هیچ دلیل خاصی مرده... .
ارینا مضطربانه بزاق گلویش را پایین داد و گفت:
- منظورت چیه؟ نگو که باز می‌خوایی بگی من... .
الکسیا محکم و خشن وسط حرفش پرید:
- دقیقاً بهش اشاره کردی، چون منظورم همینِ! مطمئنم تو از این مسئله خبر داشتی، خب یادمه وقتی اون دفترچه رو دیدی صورتت پیش از حد سفید شده بود، نوع حرف زدنت هم طوری بود که انگار می‌خواستی حقیقت رو ازمون پنهان کنی! پس... .
خواستم به خواهرم بگویم که دست از ادامه حرفش بردارد اما پیش از آن که چیزی از زبانم خارج شود ارینا به طور ناگهانی و به گونه‌ای که انگار از کوره در رفته باشد نگاهش را از الکسیا دزدید و مثل جسم داغی که توسط آتش سوزانده شود بلند فریاد زد:
- بسه! دیگه نمی‌تونم تهمت‌های مزخرفت رو تحمل کنم!
با لحن نگران و پشیمانی فریاد زدم:
- ارینا، نه وایسا ارینا... خواهرم منظور بدی نداشت فقط... .
بدون اینکه به من یا پشت سرش نگاه کند، به سمت درب فلزیِ انتهایِ آزمایشگاه دوید و داخل اتاق تاریکی ناپدید شد.
دندان‌هایم را محکم روی هم فشردم، به الکسیا چشم‌غره رفتم و گفتم:
- همین رو می‌خواستی خواهر؟
الکسیا متعجبانه نگاهم را رصد کرد و بی‌خبر گفت:
- من که چیزی نگفتم دنور فقط... .
نگاه تندم باعث شد لحظه‌ای سکوت کند، سپس با لحن به ظاهر پشیمانی بر خلاف میلش بگوید:
- باشه اصلاً هر چی تو بگی... عوضی‌بازی درآوردم... حالا راضی شدی؟ بی‌خیال دنور... اون‌طوری بهم زل نزن... خودتم می‌دونی که تا حدی حق با من بود پس... گور باباش، میرم ازش عذر‌خواهی کنم... .
بی‌توجه به حرفش دستم را روی شانه‌اش گذاشتم و او را منصرف کردم، سپس از کنارش رد شدم، به اتاقی که ارینا در داخلش پنهان شد نگاهی انداختم و با صدای آرامی خطاب به خواهرم گفتم:
- من به جات ازش عذر‌خواهی می‌کنم اما لطفاً دفعه بعد کمتر روی اعصابش برو.
الکسیا در حالی که سر جایش ایستاده بود با بی‌تفاوتیِ ساختگی شانه‌اش را بالا انداخت، اما در چشمانش نگرانی موج می‌زد:
- باشه برادر، کار خودتو بکن. پس تا تو ازش عذر‌خواهی می‌کنی منم با این رادیویِ خراب بازی می‌کنم، شاید تونستم فرکانسِ مقابله با اون ماهی‌های لعنتی رو پیدا کنم.
***
وقتی با عبور از کنار درب آهنی‌رنگ به درونِ اتاق تاریک وارد شدم، بوی شدیدِ فُرمالین مشامم را آزار داد. ارینا درست مقابلم گوشه‌ای ایستاده بود و به محفظه‌های آبی‌رنگ و قفسه‌های پر از شیشه‌های آزمایشگاهی خیره شده بود که هر کدام حاوی اندام‌های حفظ‌شده در مایع بودند. یکی از شیشه‌ها حاوی یک جفت چشم آبی بود که به طرز عجیبی شبیه چشمان خودش بود.
به محض آن که چند قدم به او نزدیک شدم با لحنی که سعی داشتم هم‌دردی و پشیمانی از آن موج بزند خنده‌ کوتاهی سر دادم و گفتم:
- هِی پس این‌جایی... یه لحظه نگران شدم که... .
ارینا بی‌مقدمه وسط حرفم پرید و بی‌آنکه نگاهی به من کند گفت:
- اومدی مثل خواهرت من رو بازخواست کنی؟
سرم را به نشانه منفی تکان دادم و گفتم:
- چی؟! نه، نه برای این کار‌ها این‌جا نیومدم... فقط اومدم بگم که خواهرم از حرف‌هاش منظور بدی نداشت، اون فقط... .
ارینا با خشم وصف‌ناپذیری حرفم را قطع کرد:
- هر بار که فرصتی گیر میاره می‌خواد زهرش رو به من خالی کنه! خواهرت واقعاً یه عوضیِ به تمام معناست!
پاسخ دادم:
- می‌دونم که از حرفاش دلخوری... خواهرم گاهی اوقات از حدش فراتر میره اما اون‌طوری هم که فکر می‌کنی نیست، اون فقط... .
نوع رفتارش به گونه‌ای بود که انگار چندان علاقه‌ای نداشت که در مورد خواهرم چیزی بشنود، نفسم را بیرون دادم و در حالی که در چند قدمی‌اش ایستاده بودم گفتم:
- فقط اومدم این‌جا تا... تا از طرف خواهرم ازت عذر‌خواهی کنم... پس امیدوارم از حرفاش زیاد دلخور نشده باشی.
خواستم از او دور و از اتاق خارج شوم اما درست در آخرین لحظات لحن غمگین و صدای درد‌مانندش مرا از رفتن منصرف و توجه‌ام را به خود جلب کرد:
- بهم در مورد همه‌چیز دروغ گفتن. در مورد همه‌چیز.
بدون آنکه به من نگاه کند زمزمه کرد:
- فکر می‌کردم خواهرم واقعاً مرده بوده و پدرم هم به خاطر غم مرگ خواهرم من رو از خونه بیرون کرده اما حالا فهمیدم که اون حروم‌زاده فقط داشته نقش بازی می‌کرده! همه این‌ها فقط یه نقشه بود تا من رو هم مثل خواهرم لیزا گیر بندازه و ازم به عنوان موش آزمایشگاهیش استفاده کنه! بهم گفته بودن لیزا مرده در حالی که هم‌زمان با دادن خبر مرگش اون زنده بوده و پدر دیوونم داشته روش آزمایش می‌کرده!
دستش را به سوی شیشه‌یِ خاکی‌رنگ و ترک‌برداشته قفسه مقابلش دراز کرد تا با مشت محکمی آن را بشکند اما پیش از آنکه لمسش کند یا موفق به این کار شود به او نزدیک شدم و با گرفتن دستش گفتم:
- بس کن ارینا... اینجا چیزی نیست که بهت کمک کنه. فکر کردن به گذشته فقط تو رو بیشتر عذاب میده.
ناگهان روی زانو‌هایش افتاد و هِق‌هِق‌کنان شروع به گریه کرد، گریه‌ای از اعماق وجود که سال‌ها در پس دیوارهای دروغ حبس شده بود:
- چرا من؟ چرا لیزا؟ ما فقط می‌خواستیم پدری داشته باشیم که مثل پدرای دیگه در برابر سختی‌ها نگهبان‌مون باشه... نه این که مثل یه هیولا زندگی‌مون رو به آتیش بکشه.
هم‌زمان با این اتفاق از بیرونِ اتاق صدایِ بلندِ تقه‌های الکسیا و نویز رادیو به گوش می‌رسید. او با تمرکز عجیبی داشت سعی می‌کرد فرکانس مناسب را پیدا کند.
ارینا همچنان هِق‌هِق‌کنان اشک می‌ریخت و بدنش از شدت خشم و نفرتی که نسبت به گذشته‌یِ دردناک و پدر بی‌رحمش داشت به خود می‌لرزید.
روی زانو‌هایم نشستم و کف دستم را بر روی شانه‌ چپش قرار دادم، سپس با لحن غمگین و نصیحت‌آمیزی گفتم:
- بعضی وقتا آدما انقدر غرق در اهدافشون می‌شن که فراموش می‌کنن آدم بودن چه طعمی داره. پدرت همچین آدمی بودِ اما به این فکر کن که حداقل تو مثل اون نیستی.
ارینا سرش را بلند کرد، چشمان قرمز و متورمش پر از سوال بود:
- چطور می‌تونی انقدر مطمئن باشی؟ شاید منم مثل اون باشم... خونِ اون توی رگ‌های منم جاریه.
محکم گفتم:
- نه.
ارینا با لحن متعجبی پرسید:
- چرا نه؟!
مصمم و جدی پاسخ دادم:
- چون تو با فرارت از آزمایشگاه الان اینجا هستی، این‌جا هستی به این خاطر که نگران عدالت و پیش از هر چیز به دنبال حقیقتی. اینو هیچ هیولایی نمی‌تونه تقلید کنه.
برای چند دقیقه همینطور در سکوت نشستیم، تنها صدای نویز رادیو از بیرونِ اتاق به گوش می‌رسید. پس از مدتی کوتاه ارینا چشمانِ براق، خونین و خیسش را که در تاریکی می‌درخشید به کمکِ کفِ هر دو دستش پاک کرد و در حالی که سعی داشت بغض گلویش را خفه کند روبه من با لحن غمگین و آرامی گفت:
- می‌تونم... یه مدت تنها باشم؟ نیاز دارم با خودم خلوت کنم.
مخالفت کردم:
- مطمئنی؟ اینجا زیاد امن نیست، ممکنه... .
با خواهش و جدیت بالایی حرفم را قطع کرد:
- لطفاً
صدایش لرزان اما قاطع بود:
- فقط چند دقیقه. قول می‌دم زیاد طول نکشه.
با اکراه سرم را به نشانه تایید حرفش به بالا و پایین تکان دادم و خواسته‌اش را پذیرفتم.
از روی زانو‌هایم بلند شدم و با دور کردن کف دستم از شانه‌اش به سمت درب خروجی رفتم. هنگام بیرون رفتن، در آستانهٔ درب مقابلم ایستادم و با به یاد آوردن حرف‌های مادر غیر‌واقعی‌ام همان زن خیالی که همیشه در ذهنم برایم داستان می‌گفت برای لحظه‌ای درنگ کردم و در حالی که سر جایم ایستاده بودم سرم را به سمت چهره‌یِ غم‌زده‌یِ ارینا چرخاندم، سپس با لحن نصیحت‌آمیزی گفتم:
- مادرم همیشه بهم می‌گفت گاهی قوی‌ترین کار اینه که بتونی به خودت اجازهٔ ضعف بدی تا به غم و ترست غلبه کنی، پس ضعیف باش اما هرگز تسلیم نشو.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
بی‌آنکه منتظر پاسخی از طرف او باشم سرم را چرخاندم و با قدم‌های آرامی از اتاقِ تاریک خارج شدم و به اتاق کنترل برگشتم. به محض ورودم به اتاق کنترل الکسیا با بی‌صبری چند قدم به من نزدیک شد و در حالی که مدام نگاهش بین من و رادیو تغییر می‌کردبا لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- خب؟ موجودهٔ عاطفی‌مون هنوز زنده‌ست؟
با چهره‌ای اخم کرده پاسخ دادم:
- بذار زنده باشه الکسیا.
الکسیا چشم‌قره رفت و گفت:
- چیه دنور؟ هنوزم به خاطر حرف‌هایی که بهش زدم از دستم دلخوری؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- همه ظرفیت یکسانی برای مقابله با حرف‌هات یا درک عقایدت ندارن الکسیا.
الکسیا اخم‌هایش را در هم کشید و بی‌توجه به حرفم با حرکت چشمانش به رادیویی که در دست گرفته بود اشاره کرد:
- بگذریم... اتفاقه پیش میاد، بیا در مورد مسئله مهم‌تری صحبت کنیم.
پرسیدم:
- چه مسئله‌ای؟
بی‌توجه به سوالم پاسخ داد:
- خبر خوب اینه که تقریباً دارم به فرکانس نزدیک می‌شم. ولی حداقل تا فردا وقت می‌بره که سیستم رو تنظیم کنم.
لبخند تلخی به لبانم نشاندم و گفتم:
- پس امشب رو باید همینجا بمونیم، درسته؟
الکسیا با اشاره سر حرفم رو تایید کرد و گفت:
- آره، ناچاریم تا فردا ‌همین‌جا اتراق کنیم. تا اون موقع می‌تونیم بقیهٔ آزمایشگاه رو بررسی کنیم. شاید چیز مفیدی که به دردمون بخوره پیدا بشه.
الکسیا هم‌زمان با پایان حرفش سیم‌های رادیو را جدا کرد و با باتری‌های باقی‌مانده دستگاه مکعبی‌شکلِ کوچکی ساخت تا به کمک آن بتواند صداهای فرکانس بالا تولید کند.
سپس با نزدیک شدن به صندلیِ آهنیِ خاک‌خورده‌ای دستگاه را روی میزِ کامپیوتری و سفید‌رنگِ مقابلش گذاشت و در حالی که آن را امتحان می‌کرد با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- حالا من رسماً مهندسِ وحشت‌زدنِ ماهی‌ها هستم! اگه روزی دنیا درست بشه اولین کتابم رو با این عنوان چاپ می‌کنم، چگونه از ماهی گوشت‌خوار فرار کنیم. نظرت چیه دنور؟ هِی دنور... دنور، دنور مگه با تو نیستم؟
با سرعت نگاهم را از مسیر منتهی به درب اتاق اجساد جایی که ارینا تنها با اشباح گذشته‌اش درگیر بود دزدیدم و با هین کوتاهی روبه الکسیا گفتم:
- آره، آره دستگاه خوبیه برای... راستی چی می‌گفتی؟
الکسیا چشم‌قره رفت و با لحن متعجب و جدی گفت:
- حواست کجاست دنور؟ ناسلامتی دارم باهات صحبت می‌کنم.
دستی به اسلحه‌ام کشیدم و گفتم:
- حواسم بود، من... .
الکسیا با لحن تندی گفت:
- از وقتی که با ارینا آشنا شدی خیلی رفتارت عجیب شده، یه‌جوری باهام برخورد می‌کنی که انگار من وجود خارجی ندارم!
متعجب چشمان اخم‌آلودش را رصد کردم و گفتم:
- منظورت از این حرف چیه الکسیا؟! تو خواهرمی، چرا هم‌چین فکر مسخره‌ای می‌کنی؟!
الکسیا با جدیت پاسخ داد:
- به این دلیل که همیشه بعد از صحبت کردن باهاش یهو تویِ افکارت غرق می‌شی و وقتی غرق می‌شی... قشنگ یادمه موقع آشنایی با همسرت هم همین رفتار رو داشتی! حس می‌کنم که تو با ارینا داری به یه تفاهمات خاصی می‌رسی که... .
وسط حرفش پریدم و با جدیت پاسخ دادم:
- اون‌طوری که فکر می‌کنی نیست، واقعاً فکر کردی من به اون علاقه‌ای دارم؟!
الکسیا دستی به سرش کشید و گفت:
- خب... شاید.
به طرف یکی از صندلی‌ها رفتم و با نشستن بر روی آن پاسخ دادم:
- من یه بار به یه نفر علاقه‌مند شدم و بعد به بدترین شکل ممکن اون رو از دست دادم پس... فکر نکنم دوباره دلم بخواد چنین چیزی رو تجربه کنم، در ضمن ارینا تنها کسی هست که می‌تونه من رو به دختر‌هام برسونه و به همین دلیل چندان علاقه‌ای ندارم که آسیبی بهش برسه.
الکسیا نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:
- هنوزم فکر می‌کنی اون تنها راه واسه پیدا کردن بچه‌هاتِ؟
با لحن مطمئنی گفتم:
- خب آره، چرا نباشه؟!
الکسیا مدتی سکوت کرد، سپس با بررسی کردن دستگاه بی‌آنکه به من نگاهی کند گفت:
- باشه، هر چند به نظرت دل‌خوش نیستم اما اگه این‌طور فکر می‌کنی پس پیداشون می‌کنیم ... فردا قراره تبدیل به قهرمان‌های یه فیلم درجه دویِ هیولایی بشیم! منم ستارهٔ اصلی‌ می‌شم، زنِ زیبایِ اسلحه‌به‌دستی که مهارتش فراری دادنِ ماهی‌های حرف‌زنِ یا شایدم یه غذای خوشمزه که تو شکم چندتا ماهیِ گوشت‌خوار جا خوش کرده.
با لبخند خسته‌ای پاسخ دادم:
- تو همیشه ستارهٔ اصلی‌ هستی الکسیا. حتی اگه فیلمِ زندگیت یه درامِ آخرالزمانی باشه.
الکسیا با خنده کوتاهی گفت:
- آره، و ارینا هم احتمالاً... .
صدای غمگین و تمسخر‌آمیز اما آرام ارینا از درب ورودیِ اتاق کنترل حرفش را قطع کرد:
- نقشِ هیولایِ ترسناکِ دوست‌داشتنیتون رو دارم... همون که آخرش یا قربانی میشه یا دنیا رو نجات میده. درسته؟
الکسیا به محض شنیدن حرف ارینا طوری که انگار از حضور ناگهانی او غافلگیر شده باشد دست‌پاچه از روی صندلی بلند شد، چهره غمگین ارینا را رصد کرد و برای لحظه‌ای چهره‌اش از پشت ماسک رادیو‌اکتیو سرخ شد ولی سریع به حالت طعنه‌آمیز همیشگی‌اش برگشت:
- اوه! انگار هیولای غم‌زدَمون بلاخره از غارش بیرون اومد! نگران بودیم برای همیشه تو اون اتاق اجساد خودت رو قایم کنی.
خواستم با نگاه سردی به خواهرم اخطار بدهم‌ که حرف ناراحت‌کننده‌ای به او نزند اما ارینا زودتر از من پاسخ داد. صدایش آرام اما پر از خستگی بود:
- ببخشید که گفت و گوی محرمانتون در مورد نقشه‌یِ فرارمون رو به هم زدم. اگه بخوایین می‌تونم برم دوباره تو تاریکی قایم بشم تا شما به نقشه فرارتون بدون من ادامه بدین.
الکسیا نگاهی به من انداخت و با بی‌میلی روبه ارینا گفت:
- چی؟! نه، این چه حرفیه؟ اتفاقاً صحبت در این باره بدون تو خیلی آزار دهنده شده بود.
ارینا یک تای ابرویش را بالا داد و طوری که انگار از دروغ بودن حرف‌های خواهرم آگاه باشد گفت:
- واقعاً؟
نوع حرف زدنش به گونه‌ای بود که انگار انتظار شنیدن عذر‌خواهی از طرف خواهرم را داشت. الکسیا در حالی که سعی داشت تنفرش را پنهان کند با لحنی که در ظاهر به عذر‌خواهی شباهت داشت پاسخ داد:
- خب... شاید یه ذره زیادی بهت مشکوک بودم. من... من فقط سعی داشتم مطمئن بشم که خطری برامون به همراه نداری. پس... بهت می‌گم که به خاطر اون اتفاق... متأسفم.
آخرین کلمه را با چنان بی‌میلی گفت که انگار زهر دردناکی در داخل گلویش گیر کرده بود.
ارینا خلاف خواسته‌اش لبخند سرد و کوچکی به لبانِ زخمی‌اش نشاند و بر خلاف انتظار خواهرم پاسخ داد:
- قبولِ... می‌بخشمت... راستی، امواجِ اون رادیوی قدیمی رو می‌تونم برات ترجمه کنم. پدرم همیشه از کدهای مخصوصی توی دستگاه‌هاش استفاده می‌کرد.
الکسیا ناباورانه پرسید:
- واقعاً؟
ارینا با اشاره سر حرفش را تایید کرد و گفت:
- آره، البته به جز عده محدودی.
***
برای چند ساعت هر سه‌مان دور دستگاه جمع شدیم. الکسیا با بی‌صبری کلیدها را می‌چرخاند و ارینا اعداد را برایش تفسیر می‌کرد. من هم نقشهٔ خروج را روی کف زمین می‌کشیدم.
پس از ساعت‌ها ور رفتن به دستگاه، الکسیا را لحن جدی گفت:
- فرکانس دقیقاً ۴۰.۷ کیلوهرتزه.
ارینا دستگاه را بررسی کرد و گفت:
- اما باید منبع انرژی قوی‌تری پیدا کنیم. این باتری‌ها ممکنه نتونن تا نیمه شب دووم بیارن.
ناگهان با خاموش شدن لامپ‌ها تاریکیِ شدیدی محیط اطراف‌مان را تسخیر کرد.
هم‌زمان با تاریک شدن اتاق الکسیا با اوقات‌تلخی جواب داد:
- چرا برق‌ها رفت؟!
ارینا بی‌توجه به حرفش چشمانِ خونین و براقش را به سمتی چرخاند، سپس به سوی قفسه‌ای اشاره کرد و با لحنی که انگار راهی برای حل مشکل یافته باشد خطاب به هر دویمان گفت:
- اونجا یه ژنراتور اضطراری هست! پدرم همیشه تو آزمایشگاه‌هاش از این مدل استفاده می‌کرد تا اگه برق‌ها رفتن بتونه اتاقش رو روشن نگه داره. شاید بشه ازش واسه قوی‌تر کردن فرکانسِ دستگاه هم استفاده کنیم.
سریع به جایی که اشاره کرده بود نزدیک شد، سپس با زور و زحمت بالایی به کمک من ژنراتور را روشن کرد و نور لامپ‌های فلورسنتِ آزمایشگاه را پس از سال‌ها در فضای نیمه‌تاریکِ اتاق پریدار کرد. به محض این اتفاق سایه‌های عجیبی روی دیوار‌های اطراف‌مان افتاد، سایه‌هایی شبیه به موجوداتی که حالا دیگر با آنها آشنا بودیم.
***
وقتی خسته شدیم با خروج از آزمایشگاه به داخل کلبهٔ متروکه برگشتیم. الکسیا دستگاه را نزدیک پایش زمین گذاشت و در حالی که مشغول روشن کردن آتش با تعدادی از صندلی‌ها و وسایل چوبیِ کلبه بود گفت:
- فیلاً یکم استراحت می‌کنیم.
من پشت در ایستادم و محتاطانه به محیط تاریک و بارانیِ بیرونِ کلبه نگاهی انداختم. ارینا کنار دیوار نشست و به صدای باران گوش داد.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
باران آرام بر پشت بام کلبه می‌بارید و صدای یکنواختِ آن تنها چیزی بود که سکوت سنگین تاریکیِ محیطِ بیرون را می‌شکست. شعله‌های گرم آتش زیر جلز و ولز چوب‌های کهنه می‌رقصید و بخشی از تاریکیِ کلبه را از مقابل دیدگانم دور نگه می‌داشت. با برخورد نگاهم به دستگاه نگاهی به الکسیا انداختم و خواستم در مورد میزان موفقیت نقشه صحبت کنم تا... .
ناگهان ارینا جیغِ نعره‌مانند بلندی سر داد، مانند حیوانِ درنده‌ای ضربه‌زنان به دیوار پشت سرش چنگ زد و در حالی که خر‌خر می‌کرد و چشمانش در تاریکی به طور غیرطبیعی می‌درخشید نفس‌زنان از خواب پرید. هم‌زمان با این اتفاق الکسیا به مانند من لوله اسلحه‌اش را به سمت او نشانه برد و در حالی که با نگاه سردی ارینا را رصد می‌کرد نور چراغ‌قوه‌اش را روی صورت رنگ‌پریدهٔ او لغزاند. ارینا خُر‌خُر‌کنان کف دستانش را از صورت زخمی‌اش دور کرد و چشمانش که برای لحظه‌ای به ترکیبی از رنگ سرخ‌ و بنفشِ غیرطبیعی تغییر کرده بود به نقطهٔ نامعلومی در تاریکی خیره شد.
الکسیا با لحن هراسانی پرسید:
- چی شده؟ باز دوباره کابوس دیدی؟
ارینا در حالی که سعی داشت نسبت به سردردش بی‌توجهی نشان بدهد با لحن نا‌آرام و تندی پاسخ داد:
- صدا‌ها...صدا‌های توی سرم... مثل سیم داغ دارن... مغزم رو می‌سوزونن.
الکسیا با بی‌تفاوتی ساختگی سعی کرد خودش را آرام و خون‌سرد نشان بدهد اما من می‌دیدم که چطور انگشتانش روی ماشه اسلحه می‌لرزید:
- خب حداقل این بار جیغ نکشیدی! پیشرفت کوچیکیه.
ناگهان ارینا با حرکتی رباتیک از جا برخاست و بی‌توجه به تهدید اسلحه‌یِ من و خواهرم الکسیا زیر لب با صدایی کشیده، غمگین و نازک شروع به خواندن آوازی قدیمی کرد:
- در عمق تاریکی، چراغم روشن شد... تا هیولا‌ها ندانند کجا قایم شدم، پس مرا همراهی کن، مرا همراهی کن، مرا همراهی کن... .
الکسیا طوری که انگار شوکه شده باشد چشمانش را تنگ کرد، سپس در حالی که به مانند من لوله اسلحه‌اش را محتاطانه پایین می‌برد با لحن متعجبی پرسید:
- چرا داری آواز می‌‌خونی؟!
ارینا بی‌توجه به سوال خواهرم با صدایی لرزان اما مصمم به آواز خواندنش و تکرار آن ادامه داد، سپس با پایان یافتن آوازش به سمت پنجره‌‌یِ نیمه‌شکسته‌ای که نزدیک به درِ ورودیِ کلبه بود رفت، به باران خیره شد و با لحن غمگینش گفت:
- به خواهرم لیزا همیشه می‌گفتم این آهنگ می‌تونه ما رو محافظت کنه... از اون قسمتمون که می‌خواد تبدیل به چیزی بشه... که ازش می‌ترسیم. فکر نمی‌کردم روزی خودم مجبور بشم مثل خواهر کوچیکم از این آواز برای کنترل خوی جونوریم استفاده کنم!
به محض پایان حرفش در حالی که چنگال‌های برنده از نوک انگشتانش بیرون زده بودند و بدن و دستانش داشت با لرزشی شدید از کنترل خارج می‌شد دوباره به آرامی و زیر لب شروع به آواز خواندن کرد و در میانه خُر‌خُر‌های ترسناکش کوشید کنترل خودش را از دست ندهد.
من و الکسیا نگاهی به هم انداختیم. حالا فهمیدیم که چرا او همیشه در لحظات بحرانی چیزی را زیر لب زمزمه می‌کرد. او با زمزمه کردن این آواز می‌توانست از فعال شدن کامل سلاحی که درونش بود جلوگیری کند و این تنها سد دفاعی‌اش در برابر سرنوشت تاریکش محسوب می‌شد.
در حالی که ساکت مانده بودیم با چشمانی سرشار از شگفتی و ناباوری می‌دیدیم که چگونه ارینا با خواندن این آهنگ پس از گذشت مدت کوتاهی بر لرزش بدن و دستانش مسلط می‌شد و با ناپدید کردن ناخن‌های بلند و چنگال‌مانند خر‌خر‌هایش را به آرامی متوقف می‌کرد. به محض تسلط یافتن بر بدنش طوری که انگار در حال بی‌هوش شدن باشد بدون اینکه به ما نگاه کند تلو‌خوران به طرف اتاق تاریکی که نزدیک به آشپزخانه بود رفت و در را پشت سرش بست.
پیش از بستن در با لحن نگرانی خطاب به ما گفت:
- من...من باید واسه چند ساعتی با خودم تنها باشم... تا وقتی که خودم نخواستم تحت هیچ‌ شرایطی وارد اتاق نشید وگرنه ممکنه اتفاق وحشتناکی براتون بیفته!
با لحن نگرانی پرسیدم:
- مطمئنی که می‌خوای تنها باشی؟ می‌تونم باهات بمونم تا... .
ارینا پوزخند کوتاهی به لبانِ زخمی و خونینش نشاند و گفت:
- ترجیح می‌دم تنها باشم...اگه بازم اون صداها اومدن، نمی‌خوام اولین چیزی که گاز می‌گیرم گردن تو یا خواهرت باشه دنور.
وقتی در بسته شد، الکسیا از جایش برخاست و با نگاهی محتاطانه به درِ اتاقی که ارینا واردش شد روبه من بی‌مقدمه گفت:
- لعنت به دکتر ایوانوف و همکارش وینتر! چطور می‌تونستن یه زنِ معمولی مثل ارینا رو به یه زنگ خطر متحرک تبدیل کنن؟!
با لحن غمگینی پاسخ دادم:
- انگار شنیدن حقایق مربوط به مرگ خواهرش لیزا بدجور حالش رو خراب کرده، شاید بهتر باشه که... .
الکسیا حرفم را قطع کرد و گفت:
- حداقلش دیگه از تاریکی نمی‌ترسه! چون حالا خودش جزئی از تاریکیه... راستی نمی‌خوایی نظرت رو بگی؟!
بی‌خبر پرسیدم:
- نظرم رو؟!
الکسیا دستی به ماسک رادیو‌اکتیوی‌اش کشید و پاسخ داد:
- ببین دنور، دیگه نمی‌تونیم انکار کنیم. اون داره کم‌کم به یکی از اون سلاح‌های خطرناک تبدیل میشه.
اسلحه‌ام را محکم تر فشردم و گفتم:
- تا وقتی که آهنگ می‌خونه، می‌تونیم کنترلش کنیم.
خواهرم با خنده‌های تلخ و بی‌روحی گفت:
- فردا که داریم با اون ماهی‌ها می‌جنگیم، فکر می‌کنی می‌تونه همزمان آهنگ هم بخونه؟ اگه اون موقع کنترلش رو از دست بده اون‌وقت... .
جمله‌اش ناتمام ماند، اما من به خوبی می‌دانستم چه می‌خواهد بگوید. اگر ارینا در وسط نبرد تبدیل می‌شد یک تهدید جدی برای ما به حساب می‌آمد و مجبور می‌شدیم کاری کنیم که تا ابد مرا آشفته و ناراحت می‌کرد.
پس از مدتی کوتاه سکوت را شکستم و با اکراه پاسخ دادم:
- اون داره تلاش می‌کنه خودش رو کنترل کنه الکسیا. اون آهنگ تنها سلاحشه. تنها سلاحی که با استفاده ازش توانایی جلوگیری از تبدیل شدنش رو داره پس... .
الکسیا با صدای تمسخر‌آمیزی در مخالفت با نظرم گفت:
- سلاح؟! نه فکر نکنم برادر... اگه نظر من رو بخوایی بهت می‌گم که اون آهنگ بیشتر شبیه یه کد فعال‌سازی می‌مونه! شرط می‌بندم اگه فردا وسط نبرد نتونه آهنگ رو بخونه، همونجا کنترلش رو از دست میده و تبدیل به یه هیولای واقعی میشه.
باران تندتر شد، انگار طبیعت هم با نگرانی‌های الکسیا هم‌نوا شده بود. آیا واقعاً می‌توانستیم به ارینا اعتماد کنیم؟ یا اینکه فقط یک بمب ساعتی را با خود به قلب خطر می‌بردیم؟
خواستم به قصد مخالفت با او چیزی بگویم اما الکسیا تفنگش را با حالتی جدی به من نشان داد و مصمم گفت:
- یه پیشنهاد دارم برادر، فردا اگه کوچکترین نشانه‌ای از تغییر در ارینا دیدم، اولین تیر رو من می‌زنم. موافقی؟
سکوت سنگینی بین‌مان افتاد. جواب دادن به این سوال سخت‌تر از هر چیزی بود که با آن مواجه شده بودم. اگر ارینا کشته شود آنگاه چگونه می‌توانم دخترانم را پیدا کنم؟ او تنها راه برای یافتن دخترانم است. نه، نمی‌توانم به این سادگی چنین راهی را از بین ببرم:
- نمی‌تونم.
الکسیا با نگاهی که ناباوری از آن موج می‌زد پرسید:
- نمی‌تونی؟!
با لحنی جدی پاسخ دادم:
- واقعاً ازم می‌خوایی اگه تبدیل شد بدون توجه به راه‌حل دیگه‌ای اون رو بکشیم؟ اصلاً فکرش رو هم نکن... من نمی‌ذارم... .
الکسیا خشمش را کنترل کرد و گفت:
- من نگفتم حتماً لازمه اون رو بکشیم دنور، می‌تونیم ازش به عنوان طعمه استفاده کنیم!
با لحنی خسته پاسخ دادم:
- الکسیا این شوخی‌ها... .
ناگهان الکسیا از کوره در رفت و با نگاهی کاملاً جدی وسط حرفم پرید:
- کدوم قسمتش رو شوخی گرفتی دنور؟ من دارم برنامه‌ریزی می‌کنم. اگه اون هیولا بشه...من اولین کسی هستم که یه گلوله تو سرش خالی می‌کنه. ولی تا اون لحظه... .
دستی به لوله تفنگش کشید و ادامه داد:
- بهش محتاطانه به چشم یه سلاح زنده نگاه می‌کنم.
به ناگاه برای لحظاتی کوتاه از اتاق مجاور صدای خرناس عجیب و غریبی شنیده شد، چیزی بین خرخر خرس و زمزمهٔ انسانی که به سرعت خاموش شد.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
الکسیا با شنیدن صدا‌ها نگاهِ سرد و نگرانش را روی من لغزاند و با لحنی طعنه‌آمیز گفت:
- ببین! حتی تو خواب و بیداری هم داره تبدیل به یه چیز غیرعادی میشه.
در حالی که سعی داشتم خونسرد باقی بمانم با صدایی که در ظاهر جدی به نظر می‌آمد گفتم:
- همه ما تو خواب صداهایی از خودمون درمیاریم الکسیا، این دلیل موجهی برای کشتنش نیست.
الکسیا چشم‌قره رفت و معترضانه گفت:
- چشمت رو به روزی که نتونه خودش رو کنترل کنه باز کن دِنوِر.
نفسم را محکم بیرون دادم و گفتم:
- ارینا قوی‌تر از اونه که فکرش رو می‌کنی الکسیا. اون تا حالا... .
الکسیا با سرعت اسلحه را در دستانش جابه‌جا کرد و گفت:
- منم یه زمانی فکر می‌کردم مادر و خواهر غیر‌واقعیمون قوی هستن اما دست‌آخر مجبور شدم هر دوشون رو با یه گلوله از این دنیا خلاص کنم.
سکوت سنگینی فضای اتاق را پر کرد. نگاهی به درِ اتاق انداختم و در حالی که در فکر فرو رفته بودم روبه الکسیا گفتم:
- گیریم کشتیمش بعدش چی؟ چطور می‌خواییم مسیرِ منتهی به آزمایشگاهی که ازش فرار کرد رو پیدا کنیم؟ چطور می‌خواییم بچه‌هام رو پیدا کنیم؟
الکسیا خنده کوتاهی سر داد، سپس به محض پایان خنده‌اش طوری که انگار از شنیدن این حرف‌ها خسته شده باشد با لحن جدی گفت:
- خدایا، من نمی‌گم باید حتماً بکشیمش فقط می‌گم باید یه طرح اضطراری داشته باشیم. مثلاً من همیشه یه گلوله‌یِ نقره تویِ جیبم نگه می‌دارم تا... .
با نگاهی به درِ خروجی وسط حرفش پریدم و با جدیت گفتم:
- اگه روزی واقعا از کنترل خارج بشه...قبل از هر کاری بهش فرصت میدم تا بتونه خودش رو ثابت کنه.
الکسیا بی‌توجه به حرفم با چشمک تمسخر‌آمیزی نیشخند‌زنان گفت:
- پس منم یادم میره که تیرم به سمتِ مغز یا قلبش نرفته...فقط یه زخم کوچیک روی پاش میزنم تا قبل از این که موفق بشه ما رو شکار کنه بتونیم سریع از دستش فرار کنیم!
برای لحظه‌ای دوباره از درون اتاق صدایِ خر‌خر‌های خرس‌مانند و آرام ارینا به گوش رسید و در میانِ ناله‌های انسانی‌اش به سرعت ناپدید شد.
در حالی که نگاهم به درِ اتاق متمرکز بود با صدایی که به درخواست کردن شباهت داشت گفتم:
- شاید بهتر باشه فیلاً این بحث بی‌نتیجه رو پایان بدیم.
الکسیا بر خلاف میلش پاسخ داد:
- باشه برادر، تا وقتی ارینا هوش‌یاریش رو کامل از دست نداده و تبدیل به یه حیوون درنده نشده رازمون پیش خودمون باقی می‌مونه، تا اون موقع حسابی بهش فکر کن... چون من فقط وقتی لازم باشه از تنها گزینه‌ای که می‌دونم درسته استفاده می‌کنم.
برای چند ساعت بعدی، هرکدام در سکوت مشغول کار شدیم. من نقاشی‌های نسبتاً پیشرفته اما قدیمی از تعدادی مار‌ماهی که روی کاغذ‌های نیمه‌پاره ترسیم شده بود و از داخل کشویِ یکی از میز‌های کاریِ آزمایشگاه پیدا کرده بودم را بررسی کردم، الکسیا هم روی قوی‌تر کردن تواناییِ دستگاهِ فرکانس تمرکز کرد و صدای خرخرهای ارینا پس‌زمینه ثابتی بود که مدام به ما یادآوری می‌کرد چه خطر بزرگی در کمین است.
ناگهان در میانه‌یِ کاری که به آن مشغول بودیم الکسیا با لحن آرامی سکوت را شکست و گفت:
- فکر می‌کنم دستگاه توی بهترین حالت فقط برای ده یا پنج دقیقه کار کنه. من که شک دارم تویِ نقشه فرارمون مشکلی ایجاد نشه.
نگاهی به درِ اتاق انداختم و گفتم:
- پس باید سر زمان مناسب ازش برای گیج کردن و دور نگه داشتن ماهی‌ها استفاده کنیم.
هم‌زمان با پایان حرفم الکسیا چاقویش را از پشت شلوارش بیرون کشید و در حالی که با کمکِ تیغه‌یِ تیزِ آن روی زمین شکلک‌های عجیبی را به وجود می‌آورد کنجکاوانه گفت:
- نظرت چیه؟ شانس موفقیت این نقشه‌ی مسخره چقدره؟ من که می‌گم به اندازه‌ زنده موندن یه بستنی تو جهنم می‌مونه.
دستی به پاچه شلوارم کشیدم و گفتم:
- اگه قرار بود شرط ببندم...می‌گفتم شانسمون به اندازه‌ی پیدا کردن یه سوزن تو انبار اجساده.
الکسیا با نگاه معناداری روبه من گفت:
- پس یعنی پنجاه‌...پنجاه؟ خوشبین‌تر از اونی هستی که فکر می‌کردم!
صدای خر‌خر‌های بی‌پایانِ ارینا از درون اتاق مقابل‌مان هم‌چنان شنیده می‌شد.
در حالی که سعی داشتم نسبت به صدا‌ها بی‌تفاوت باشم با جدیت گفتم:
- به هر حال مجبوریم امتحانش کنیم. یا مثل قهرمان‌ها می‌میریم یا مثل احمق‌ها زنده می‌مونیم. این تنها راهیه که داریم.
الکسیا چشمک‌زنان گفت:
- من همیشه طرفدار گزینه‌ی دوم بودم.
به اسلحه‌ام نگاهی انداختم و در حالی که سعی داشتم دلهره‌ام را از احتمال شکستِ نقشه‌مان پنهان کنم گفتم:
- اگه نقشه شکست خورد...حداقل مطمئن باش که آخرین تیرم رو برای خودم نگه می‌دارم. نمی‌خوام تبدیل به غذای ماهی بشم.
الکسیا با خنده‌ای خشک روبه من پاسخ داد:
- نگران نباش برادر، اگه دیدم دارن تو رو می‌خورن، قبلش با نارنجک مهمونیشون رو متفرق می‌کنم! یه جورایی آخرین هدیه‌ی من به دوستان آبزی‌مون خواهد بود. اگرم نشد برات دعا می‌کنم تا زود‌تر به بهشت بری! البته اگه به کتاب مقدسمون باور داشته باشی.
خنده‌ کوتاهی سر دادم و با نگاهی که کمی اطمینان از آن موج می‌زد خطاب به او گفتم:
- الکسیا...تو واقعاً وحشتناکی.
الکسیا شانه‌ای بالا انداخت و پاسخ داد:
- خب کسی که آخرالزمان رو تجربه کرده، حق داره یه ذوق‌آزمایی هم داشته باشه دیگه!
***
( روز بعد)
با تمام شدن بارندگی مه غلیظی مانند پنبهٔ کثیف سطح دریاچه را پوشانده بود. سه نفر نزدیک به ورودیِ دربِ کلبه و در محیط خارج از آن ایستاده‌ بودیم و مثل بازیگرانی که برای اجرای نمایشی مرگبار آماده می‌‌شدند خود را برای فرود به داخل آب و نزدیک شدن به قایقی که سالیوان آن را برای ادامه سفر‌مان به ما قرض داده بود آماده می‌کردیم.
حسی پر از دلهره و اضطراب دلم را می‌آزرد و ذهنم را تشویش می‌کرد.
در میانِ سکوت آزار‌دهنده‌ای که بر محیط اطراف‌مان غلبه کرده بود الکسیا با سرعت دستگاهِ صوتیِ دست‌سازش را تکان داد و با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- خب بچه‌ها، امروز یا قهرمان می‌شیم یا غذای ماهی‌ها! من طرفدارِ گزینه‌یِ اولم...البته اگه ماهی‌ها نظر ندن!
کوله‌ام را محکم به پشت کمرم بستم و با لحن مضطرب و تاکید‌آمیزی گفتم:
- یادت باشه، در بدترین حالت فقط پنج و در بهترین حالت فقط و فقط ده دقیقه فرصت برای دور نگه داشتن ماهی‌ها داریم. این دستگاه مثل باطریِ نیمه‌سوخته می‌مونه و زیاد نمی‌تونه کاراییش رو حفظ کنه پس باید تا قبل از این که کاراییش رو از دست بده سریع به جایی مثل خشکی برسیم وگرنه تویِ شکم یه‌مشت ماهیِ گوشت‌خوار باید از هم خداحافظی کنیم.
به ناگاه ارینا خر‌خر کوتاهی سر داد و در حالی که هوا را بو می‌کشید با صدایی هیولا‌مانند گفت:
- فقط امیدوارم فرکانس تاثیری روی بدن من نداشته باشه.
به محض شنیدن صدایش با چشمانی از حدقه درآمده و در حالی که سعی داشتم ترس و وحشتم را پنهان کنم روبه ارینا گفتم:
- تو، تو چرا صدات این‌طوری شده؟!
صدایش هر‌چند مثل بعد از درگیری با آن حشرات بود اما لحن هیولایی‌اش به شدت نسبت به قبل آشکار‌تر و خطر‌ناک‌تر از همیشه به نظر می‌رسید. چه بر سرش آمده بود؟ ارینا دست‌پا‌چگی‌اش را پنهان کرد، سپس زبانِ خونینش را روی دهانش کشید و گفت:
- خب... دیروز کلی با خودم درگیر بودم و این هم از اثراتشِ!
با تردید پرسیدم:
- مطمئنی حالت خوبه؟
ارینا با صدایی خشمگین ‌که در ظاهر به اطمینان شباهت داشت به گونه‌ای که انگار متوجه دلیل نگرانی‌ام شده باشد پاسخ داد:
- آره، نگران نباش... اگه تبدیل شدم اول از همه تو رو خبر می‌کنم دنور.
الکسیا با تمسخر خطاب به ارینا گفت:
- فقط بپا دیر نکنی، چون ممکنه قبل از اطلاع‌رسانیت خاموش بشی!
ارینا اخم‌هایش را در هم کشید و معترضانه گفت:
- منظورت از این حرف چیه؟!
الکسیا خواست پاسخش را بدهد اما من زودتر‌ از او وارد عمل شدم و با لحنی نگران گفتم:
- منظور خاصی نداشت، فقط ازت خواست که مراقب باشی! همین!
ارینا خشمگین‌تر از قبل خواست به خواهرم چیزی بگوید اما من برای این که حواسشان را از موضوعی که به آن درگیر بودند پرت کنم با صدای کنجکاوی به سمت قایق‌مان اشاره کردم و بلند گفتم:
- فاصلمون با قایق چقدره؟
الکسیا پاسخ داد:
- زیاد ازمون دور نیست، اگه با تمام سرعت به سمتش شنا کنیم شاید بتونیم بدون دردسر بهش برسیم و... هِی وایسا، داری چیکار می‌کن... .
بدون توجه به حرفش سریع خودم را به نردبان رساندم تا از آن به پایین سُر بخورم اما پیش از آن که کف دستانم اولین پله‌یِ چوبیِ نردبان را لمس کند سخنِ ارینا مرا از رفتن منصرف و به مانند الکسیا توجه‌ام را به خود جلب کرد:
- یه لحظه صبر کنین، باید یه چیز مهمی رو بهتون نشون بدم.
الکسیا کنجکاوانه و متعجب پرسید:
- چه چیز مهمی؟
ارینا در حالی که نفسش را محکم و پشت سر هم بیرون می‌‌داد و چشمانش در میانه تاریکی می‌درخشید با ترکیبی از لحن انسانی و هیولا‌مانندش گفت:
- وقتی وارد اون اتاق شده بودم و زیاد توی حالِ خودم نبودم یه‌آن بخشی از دیوارِ پشت سرم رو با ضربه‌های محکمی از بین بردم.
کنجکاوانه پرسیدم:
- خب؟
ارینا لحظه‌ای سکوت کرد، سپس به آرامی پاسخ داد:
- فکر نکنم واسه رسیدن به اون قایق نیازی به شنا کردن باشه. من تونستم چیزی رو پیدا کنم که ممکنه خیلی به دردمون بخوره.
الکسیا ناباورانه نگاهی به من انداخت و طوری که بی‌صبرانه منتظر پاسخ ارینا باشد روبه او گفت:
- خب بگو، چه چیزی رو تونستی پیدا کنی؟
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
الکسیا با کمک من و ارینا محتاطانه سکویِ شناورِ عجیبی که بدنه‌اش از چوب‌های خشکیده و به هم بسته شده به وجود آمده بود را به درون آب انداخت، سپس در حالی که آن را بررسی می‌کرد با لحن ناباورانه‌‌ای که به کنجکاوی شباهت داشت گفت:
- به نظر می‌رسه یه‌جور قایق اضطراری باشه. ولی چرا پدرت هم‌چین وسیله عجیبی رو توی این کلبه‌ پنهون کرده بوده؟!
ارینا که کمی رنگ‌پریده به نظر می‌رسید و چند پارویِ عجیب با تیغه‌های فلزی و به شکل باله را در دست گرفته بود شانه‌ای بالا انداخت و بی‌خبر پاسخ داد:
- خودمم نمی‌دونم، پدر روانیم همیشه برای همه چیز برنامه داشت. شاید اینجا رو به عنوان یه پناهگاه مخفی در نظر گرفته بوده.
سکو در میانه امواجِ آب به طرز عجیبی شناور مانده بود و آرام‌آرام بالا و پایین می‌شد. گویی برای همین منظور ساخته شده بود. نگاهی به الکسیا و ارینا انداختم، مضطربانه نفسم را بیرون دادم و در حالی که نزدیک به لبه‌یِ پله‌های نردبان ایستاده بودم گفتم:
- خب، بیایید شروع کنیم. فراموش نکنین، فقط ده یا پنج دقیقه فرصت داریم. باید توی این مدت سریع سوار قایق بشیم و با تمام قدرت خودمون رو به خشکی برسونیم. در غیر این صورت... .
ناگهان الکسیا با هل دادن ارینا به پشت سرم تعادلم را به هم زد، مرا به پایین و بر رویِ سکویِ چوبی انداخت و با لحنی تمسخر‌آمیز در حالی که پشت سر ما به روی سکو فرود می‌آمد و دستگاه در دستش قرار داشت هیجان‌زده گفت:
- بیایید بازی رو شروع کنیم!
هم‌زمان با پایان حرفش همراه با ارینا و در چند قدمیِ او با نیم‌رخِ صورت به روی تن چوبیِ سکو پرتاب شدم و درد آزار‌دهنده‌ای همراه با خشم و نفرتی وصف‌ناپذیر را در اعضای بدنم احساس کردم. پارو‌ها نزدیک به ارینا روی سکو افتاده بودند و فوش و ناسزا‌های بی‌پایانِ ارینا به خواهرم با صدای هیولا‌مانند، بلند و کر‌کننده‌ای در گوش‌هایم شنیده می‌شد:
- آشغالِ عو...ضی... معلوم هست چه مرگته؟! چرا... .
خواهرم الکسیا بی‌توجه به نا‌سزا‌های ارینا با سرعت او را بر خلاف میلش از زمین بلند کرد، ارینا وحشیانه دستش را پس زد و خشمگینانه گفت:
- گمشو عقب عوضی!
الکسیا بی‌توجه به نا‌سزاگویی‌اش یکی از پارو‌ها را با برداشتن از کف سکویِ چوبی به سمت ارینا انداخت و خنده‌کنان گفت:
- بهتر نیست به جای فحش دادن همکاری کنیم؟!
ارینا قر‌قر‌کنان به ناسزا‌گویی‌اش ادامه داد، سپس پارو را با حرکات و ضرباتِ سریعی محکم و خشمگینانه به آب زد و نگاهش را به قایق انداخت.
در حالی که از روی زانو‌ها و کف دستانم بلند می‌شدم و با تکاندن شلوار و لباسِ مشکی‌رنگ و بررسی کردن اسلحه‌ام هراسان نفس‌نفس می‌زدم بلند روبه خواهرم فریاد کشیدم:
- دیگه هرگز این کار رو نکن!
الکسیا بی‌توجه به نگاه تند و کینه‌مانندم به نقطه‌ای تاریک از آبِ دریا زل زد، سپس نگاهش را دزدید و در حالی که هم‌زمان با متصل بودن بند اسلحه‌‌‌‌اش به شانه‌ با یک دستش دستگاه و با دست دیگرش پارویی را حمل می‌کرد روبه من پوزخند‌زنان گفت:
- می‌خوایی مثل احمق‌ها بهم قُر بزنی یا کمک کنی زودتر به قایق برسیم؟
با سرعت پاروی باقی‌مانده را از کفِ سکو برداشتم و در حین این که هم‌زمان با ارینا و خواهرم سعی داشتم به قایق‌مان که چند ده متر آن طرف‌تر بود نزدیک شوم گفتم:
- انگار در مورد وحشتناک بودنت اشتباه قضاوت نکرده بودم خواهر، واقعاً ازت انتظار نمی‌رفت که... .
الکسیا وسط حرفم پرید و بی‌توجه به عصبانیتم گفت:
- اگه قصد داری من رو باز‌خواست کنی، باز‌خواست کن دنور اما بدون که... .
ناگهان آب اطرافمان به جوش آمد. هم‌زمان با این اتفاق صدا‌هایی ترسناک، کودکانه و آشنا در گوش‌هایم پیچید و ماهی‌های سخنور در حالی که چشمانِ موزی، خونین و درخشان‌شان روی ما سه نفر قفل شده بود با فاصله‌ای کوتاه از زیر آب ظاهر شدند.
یکی از آنها با صدایی نیش‌دار فریاد زد:
- انگار صبحونه‌مون جور شد، زود‌باشین بچه‌ها! هرکی زودتر برسه اون بیشترین سهم رو می‌بره! موافقید؟!
یکی دیگر از آن‌ها در حالی که دندان‌های خونین و اره‌شکل از لای پوزه‌اش بیرون زده بودند بلند و خنده‌کنان فریاد زد:
- قبوله!
ماهی دیگری که یک چشمش را از دست داده بود هوا را بو کرد و با لحن هیولا‌مانند و زنانه‌اش گفت:
- گوشت... گوشت تازه می‌خوام!
هم‌زمان که حرفش تمام شد همگی‌شان را دیدم که با چشمانی پر از طمع و سرعتی شدید و باور‌نکردنی از همه طرف ما را محاصره کردند و به سمت‌مان یورش بردند.
در حالی که پارو‌ زنان لوله اسلحه‌ام را به طرف تعدادی از آن‌ها نشانه گرفته بودم و قلبم محکم به سینه‌ام‌ می‌کوبید خطاب به الکسیا فریاد زدم:
- آماده باش! به محض این که نزدیک شدن باید فعالش کنی!
الکسیا با علامت سر حرفم را تایید و خودش را برای این کار آماده کرد.
ماهی که صدای زنانه داشت نیش‌خند‌ز‌نان غرید:
- چی رو فعال کنید؟!
الکسیا به طعنه فریاد زد:
- شامتون رو!
- شاممون؟! صبر کن ببینم... لعنتی! وایسید... نرین سمتشون، اون‌ها... .
خواست به هم‌نو‌عانش درباره نقشه‌ شومی که در انتظار‌شان بود هشدار بدهد اما دیگر دیر شده بود. با نزدیک شدن یکی از ماهی‌ها به نزدیکیِ سکو و بلند شدنش به هوا سریع نور چراغ‌قوه اسلحه‌ام را به چشمان از حدقه‌ درآمده و خونینش نشانه رفتم، سپس با کنار کشیدن خودم و دفع حمله‌اش وقتی فرصت را مناسب دیدم بلند فریاد زدم:
- حالا!
به محض پایان حرفم در حالی که از همه‌جا محاصره و بی‌وقفه مورد حمله قرار می‌گرفتیم الکسیا در حین تلاش برای جاخالی دادن و حفظ تعادلش دستگاه فرکانس را با زحمت بالایی روشن کرد. به ناگاه صدای آزار‌دهنده و بلندی در فضا پیچید و ماهی‌ها برای لحظه‌ای نعره‌زنان و بر خلاف میل‌شان همگی به عقب رانده شدند، رفتارشان طوری بود که انگار درد شدیدی را احساس می‌کردند و موج فرکانس ذهنشان را شکنجه می‌کرد.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
هم‌زمان با عقب‌ رانده شدن‌شان موجی از صدایِ نفرت‌آمیز و کِشدار فضا را پر کرده بود، صدایی شبیه به جیغ هزاران موجود که همزمان از درد فریاد می‌کشیدند.
برخی از آن‌ها در جا میخکوب شده بودند، چشمان درخشانشان از حدقه بیرون زده بود و با بدن‌هایی پولکی‌شکل، خونین و نیمه‌پاره شروع به لرزشی غیرعادی کرده بودند.
یکی از آنها که به ما نزدیک‌تر بود، با صدایی گرفته فریاد زد:
- یکی این صدا... رو خفه... کنه! مغزم... داره منفجر... می‌شه!
با پایان حرفش سریع نگاهی به قایق انداختم و در حالی که همراه و هم‌زمان با ارینا و خواهرم الکسیا محکم پارو می‌زدم و نفس‌زنان سعی داشتم سرعتم را بیشتر و بیشتر کنم بلند فریاد زدم:
- عجله کنین، فقط ده یا پنج دقیقه فرصت داریم نه بیشتر.
ارینا با چشمانی از وحشت پارو زدنش را شدت داد و با لحن نیمه‌انسانی و هیولا‌مانندش گفت:
- لعنتی! دارن دوباره جمع می‌شن!
الکسیا فریاد‌زنان پارو را محکم‌تر به آب زد و خطاب به ارینا با لحن دستوری گفت:
- فقط پارو بزن!
سکو با هر حرکت ما به قایق نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد، اما ماهی‌ها هم بیکار ننشستند و مدام با حملات و پرش‌هایی مرگبار سعی می‌کردند بی‌توچه به موجِ فرکانس مانع رسیدن ما به قایق شوند اما اغلب آن‌ها پس از مدت کوتاهی از این کار منصرف و تنها با نعره‌های ترسناکی از دور به تعقیب‌مان مشغول می‌شدند.
یکی از آنها در حالی که در چند قدمیِ من بی‌حال و روبه مرگ روی لبه‌یِ سکو افتاده بود و سعی داشت نسبت به نور چراغ‌قوه‌یِ اسلحه‌ام و موج فرکانس بی‌تفاوت باشد با دندان‌قروچه فریاد زد:
- فرار نکنید! لعنتیا فرار... نکنید، رئیس قول دا...ده کُش...تَنِتون رو... سریع و بی‌رنج کنه!
بلند فریاد زدم:
- گمشو!
سپس با ضربه محکم پایم او را فریاد‌زنان به هوا و درون آب انداختم و به پارو زدنم ادامه دادم.
با نزدیک شدن سکو به مقصد و رسیدن‌مان به قایق، سریع به مانند ارینا و خواهرم پارو را به گوشه‌ای انداختم و خودم را آماده کردم تا به محض رسیدن به چند قدمیِ آن با پرش کوتاهی اول از همه سوار قایق‌مان شوم‌.
ناگهان پیش از آنکه موفق به این کار شوم چند متر عقب‌تر از ما آب دریا با سرعتی بالا از هم شکافته شد و ماهیِ غول‌پیکری خودش را از لای امواج دریا پدیدار کرد. بدنش آن‌قدر بزرگ بود که سایه‌اش روی همهٔ‌ ما پوشیده شد. چشمانش مانند دو خورشیدِ سمی می‌درخشید، زخم‌های عمیقی همراه با استخوان‌های بلند و تیغ‌مانند جایی‌جایِ بدن پولکی‌شکلش را تزئین کرده بودند و وقتی دهانش را باز کرد، صف‌هایی از دندان‌های خونین، تیز و اره‌‌مانند شبیه به خنجرهای براق نمایان شدند.
اضطراب عمیقی هر سه‌مان را به رعشه انداخت، می‌توانستم وحشت را در چشمان خواهرم و ارینا به وضوح مشاهده کنم.
ارینا نا‌باورانه چشمان از حدقه درآمده‌اش را باز و بسته کرد و در حالی که سعی داشت قفل زبانش را باز کند مِن‌مِن‌کنان گفت:
- این... ای... ای... این، دیگه... چه کوفتیه؟!
ماهیِ غول‌پیکر در حالی که با وجود آزرده شدن توسط موج فرکانس نسبت به افرادش مقاومت بیشتر و قوی‌تری نشان می‌داد نعره‌ای کر‌کننده از داخل ماهیچه‌های گلویش سر داد و تهدید‌کنان با خنده‌های دیوانه‌وار و پوزخند ترسناکی فریاد کشید:
- کوچولو‌های من... با این عجله جایی می‌رفتین؟!
صدایش مانند غرشی در اعماق اقیانوس بود:
- فکر کردین میتونید از میزبان‌تون فرار کنید؟!
انتظار داشتیم موج فرکانس او را مانند هم‌نوعانش وادار به عقب‌نشینی کند اما او با مقاومتی بالا بر خلاف افرادش در حال نزدیک شدن به ما بود و هر لحظه نیش‌هایش تا بناگوش باز‌تر و باز‌تر می‌شد.
ارینا با اشاره دست روبه من و خواهرم مضطربانه گفت:
- بچه‌ها...به نظر می‌رسه رئیس‌شون از اون، صداخفه‌کن‌ها استفاده کرده!
الکسیا بی‌توجه به حرفش لوله اسلحه‌اش را به سرِ ماهیِ غول‌پیکر نشانه رفت و گفت:
- خب پس باید یه آهنگ دیگه براش بزنیم، بیا عزیزم! اینم از سمفونی شماره ۹ بتهوون...با کلام مرگ!
به محض پایان حرفش ماشه را فشرد و بی‌‌رحمانه شلیک کرد. تعداد زیادی گلوله به دندان‌ها، صورت، بخش‌هایی نزدیک به چشم‌ها و دور و اطرافِ ماهیِ غول‌پیکر اصابت کرد اما بی‌آنکه تاثیری روی او بگذارد تنها خشم و نفرتش را دو چندان و او را برای شکار‌مان مصمم‌تر کرد‌.
ماهیِ غول‌پیکر بی‌توجه به برخورد مداومِ گلوله‌ها به بدنش با لحنی تمسخر‌آمیز و صدایی نازک و کشیده‌ گفت:
- آخ، لعنتی... چقدر دردم اومد!
ناگهان لحنش جدی شد:
- خب دیگه کافیه! وقتِ شکارِ!
نعره بلندی سر داد و خودش را برای یک حمله برق‌آسا آماده کرد.
در حالی که هر سه نفر در سکوت عمیقی مانند مجسمه به او زل زده بودیم الکسیا با توقف شلیک گلوله سپس با وحشتی بی‌سابقه سکوت‌مان را شکست و با دلهره عمیقی روبه من و ارینا بلند فریاد زد:
- قایق! همین حالا!
هر سه نفر سریع خودمان را به طرف قایق پرتاب کردیم. نخست من، سپس ارینا و در آخر هم الکسیا با تقلایِ بالایی وارد قایق شدیم و در حالی که چشمان‌مان بین رئیسِ ماهی و دستگاه فرکانس جابه‌جا می‌شد سعی کردیم موتور قایق را سریع روشن کنیم.
ارینا در حین این کار با بی‌تابی و خشم شدیدی پشت سر هم تکرار می‌کرد:
- زود‌باشین، زود‌باشین روشنش کنین، اون لعنتی داره نزدیک می‌شه.
الکسیا معترضانه به او تشر زد:
- انقدر هول‌مون نکن، الان روشنش می‌کنم فقط... .
ناگهان هم‌زمان با کشیدن سیم مخصوص و طنین صدایِ تِر‌تِرِ روشن شدن موتورِ قایق دستگاه فرکانس برای لحظه‌ای کوتاه با صدایی خِش‌خِش‌مانند قطع و دوباره وصل شد. صدا به گونه‌ای بود که انگار باتری دستگاه داشت به آرامی قدرتش را از دست می‌داد و از کار می‌افتاد.
هم‌زمان با این اتفاق وقتی موتور قایق با عطسه‌های پر سر و صدایی روشن شد ماهیِ غول‌پیکر به مانند افرادش بلند خندید، چشمانِ آتشین و سرخش را در حدقه گرداند و با لبخند نیش‌داری روبه ما گفت:
- خب... حالا وقت تفریح واقعیه!
به محض شروع حمله‌اش وقت را تلف نکردیم و با تمام قدرت بی‌هدف به سمتی که در دل امید داشتیم به خشکی ختم شود گاز دادیم و فرار‌مان را شروع کردیم.
به محض حرکتِ قایق و شروع فرار‌مان ماهی‌ها مانند موشک پشت سر رئیس‌شان به دنبالمان آمدند، رئیس آنها با سرعتی باورنکردنی از همه پیشی گرفت و چندین بار با پرش‌های کوتاه و بلندی سعی کرد هر سه نفر‌مان را همراه با قایق ببلعد اما از روی شانس و اقبال در رسیدن به هدفش ناکام می‌‌ماند و حجم عظیمی از آب خیس را به روی ما و دور و اطراف‌مان فرود می‌آورد.
در حین پاشیده شدن حجم بالایی از آبِ سرد به روی سر و صورت‌مان ارینا دستی به چهره‌یِ اخم‌آلود و خیسش کشید، سپس با وحشت و ترکیبی از هیجان بالا گفت:
- انگار رئیس‌ِ وحشی‌شون دوست نداره از دستش فرار کنیم!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
تاریکی بر اطراف‌مان هم‌چنان مثل همیشه غلبه داشت و آب سرد مانند هزاران سوزن به صورت‌مان می‌خورد و قلبم با شدت بیشتری به سینه‌ام مشت می‌کوبید.
موتور قایق با صدا‌های وحشتناکی می‌غرید و زور‌زنان در میان امواج آب پیش می‌رفت و هر بار که رئیس ماهی‌ها به زیر آب می‌رفت و با پرش‌های بلند خود به هوا سعی می‌کرد به ما نزدیک شود با جاخالی دادن و جابه‌جا کردن مسیر‌مان به چپ و راست حمله‌‌یِ مرگبارش را دفع و به مسیر‌مان ادامه می‌دادیم.
در حین این اتفاق گاهی اوقات همراه با قایق چند متر به هوا بلند می‌شدیم و محکم به روی آب دریا فرود می‌آمدیم یا موج بزرگی از آبِ خیس مثل بمب بر سرمان هجوم می‌آورد.
ارینا با چهره‌ای خیس و وحشت‌زده فریاد زد:
- این جونورایِ وحشی دیوونه‌تر از اونی هستن که فکر می‌کردیم!
الکسیا در حین شلیک به ماهی‌ها و رئیس‌شان در حالی که دستگاه فرکانس را با دست دیگرش به طرف آن‌ها گرفته بود با لحن وحشت‌زده و تندی فریاد زد:
- از اون حشره‌های وحشی‌ که می‌خواستن تیکه‌پارمون کنن که بدتر نیستن!
در حالی که در اثر به هوا بلند شدن قایق روی کف آهنیِ آن زمین افتاده بودم به زحمت نیم‌خیز و از روی زانو‌هایم بلند شدم و نفس‌زنان گفتم:
- من همون حشره‌ها رو به این ماهی دیوونه ترجیح می‌دم.
ناگهان قایق زیر پای‌مان به لرزه درآمد، طوری که انگار هیولای غول‌پیکر می‌خواست آن را از هم بپاشاند. هم‌زمان با این اتفاق رئیس ماهی‌ها با چشمانی برافروخته از خشم دهانش را گشود، دهانی به اندازهٔ یک غار که بوی گندیدهٔ گوشت فاسد از آن به مشام می‌رسید. همان‌طور که هراسان به دهان باز شده و پر از دندان‌هایش خیره شده بودیم و با نگاه به اطراف به دنبال خشکی می‌گشتیم صدای تمسخر‌آمیز و نیش‌دار رئیس‌ ماهی‌ها را شنیدیم که خطاب به ما با خنده‌های ترسناکی گفت:
- بازی تموم شد!
به محض اتمام حرفش غرش کرد و به سوی‌مان هجوم برد تا با حرکتی سریع کارمان را یک‌سره کند اما پیش از آن که دهان غار‌مانند و بزرگش هر سه‌یِ ما را در خود ببلعد الکسیا با چالاکیِ بالایی یک کپسول آتش‌زا که نزدیک پایش کنار لبه‌یِ قایق قرار داشت و از پادگان متروکه پیدا کرده بودیم را به درون دهانش پرتاب کرد و هم‌زمان با شلیک گلوله به طرف کپسول با لحن خشنی فریاد کشید:
- بخورش هیولا! شامِ گرمیه!
به محض اتمامِ حرفش کپسول با صدای زلزله‌مانند و کر‌کننده‌ای منفجر شد و ماهی غول‌پیکر با درد و خشمی وصف‌ناپذیر بر خلاف افرادش نعره‌زنان چند قدم عقب رقت و کمی از ما فاصله گرفت اما بر خلافِ انتظار‌مان پس از مدت کوتاهی دوباره به حملات و تعقیبش ادامه داد و عطشش برای شکارِ ما بیشتر شد.
در یک‌آن با رسیدنش به نزدیکی‌مان نعره‌زنان به اطرافش چرخید و موجی عظیم ایجاد کرد که نزدیک بود قایق را واژگون کند.
الکسیا در حالی که خود را به لبه‌یِ آهنیِ قایق چسبانده بود، دستگاه فرکانس را با واکنش تندی به ماهی‌ها نشان داد و با عقب‌راند‌نشان آن‌ها را برای لحظاتی کوتاه از حمله به سمت‌مان منصرف کرد اما این بار تنها یک صدای نسبتاً ضعیف از دستگاه بیرون آمد.
الکسیا در حین تعویض خشاب و شلیک گلوله روبه من و ارینا با لحن تند و نگرانی فریاد زد:
- قدرت دستگاه به خاطر ضعفِ باتری داره تموم می‌شه! فقط چند ثانیه فرصت داریم!
ماهی‌های کوچک‌تر که از موجِ فرکانس می‌ترسیدند، موقتاً با نزدیک شدن دوباره‌شان به ما و قایق عقب نشینی کردند، اما رئیس‌شان با خشم بیشتری به پیشروی ادامه داد، بی‌توجه به زخمِ خونینِ گلو و بدنِ پولکی‌شکل و بزرگش دُم‌ِ باله‌اش را با حالتی لج‌بازانه از پشت به داخل آب کوبید و با غرشی کر‌کننده فریاد زد:
- فکر کردین می‌تونین از دست من فرار کنید؟ از دستِ رامرِکِ بزرگ؟! کسی که اقیانوس‌ها رو لرزونده؟! هر کسی که من رو می‌شناسه می‌دونه هیچ‌کس از دستم نمی‌تونه فرار کنه! پس... .
دهانش بزرگش را برای بلعیدن قایق گشود و نعره‌زنان به ما نزدیک شد. من که از شدت ترس میخکوب شده بودم به زحمت دلشوره‌ام را کنار زدم، تعدادی نارنجک دودزا که از پادگان پیدا کرده بودیم را از کف قایق‌مان برداشتم و در حالی که عرق پیشانی‌ام را خیس کرده بود و دل‌پیچه‌یِ شدید آزارم می‌داد آن‌ها را با کندن ضامنشان فریاد‌زنان به درون گلوی ماهی غول‌پیکری که خودش را رامرِک خطاب کرده بود پرتاب کردم.
برای لحظه‌ای کوتاه انفجارِ کوچکی رخ داد و هیولای عظیمِ مقابل‌مان با سرفه‌‌های بلندی عقب نشینی کرد. از فرصت استفاده کردیم و با تمام نیرو به مسیر‌مان ادامه دادیم‌.
***
با عبور‌ِ سریع‌مان از کنارِ لاشه‌یِ پاره‌پاره‌ شده‌یِ ناوِ جنگیِ عظیمی که علامتِ ستاره و خورشید به همراه کلمات یو، اِس و اِن بر روی آن حک شده بود ارینا سرش را به سمتی که چندان از ما دور به نظر نمی‌رسید چرخاند و با اشاره دست فریاد زد:
- اون‌ سمت... اون‌جا، اگر اشتباه نکنم... به خشکی ختم می‌شه.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 12) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا