- Dec 8, 2023
- 715
ارینا با دستانی لرزان به علامتهای روی زمین اشاره کرد و گفت:
- پدرم موقع انجام آزمایش همیشه از X و Y به عنوان کدهای ژنتیکی اصلی استفاده میکرد.
زانو زدم و با چاقو خاک اطراف علامتها را کنار راندم. پس از مدتی کوتاه یک دریچهٔ فلزی پنهان پیدا شد. دریچهای با قفل قدیمی که با خون قهوهایرنگ زنگ زده بود. الکسیا کنجکاوانه و با بیصبری گفت:
- یعنی چی ممکنه پشت این در باشه؟
با چند ضربهٔ محکم قفل را شکستم و گفتم:
- خب، باید بفهمیم.
به محض پایان حرفم دریچه با صدای وحشتناکی باز شد و راه پلهای تاریک به زیرزمین نمایان گشت. بوی ضدعفونیکنندهٔ کهنه و گوشت گندیده فضای سرد را پر کرده بود.
***
وقتی به کمک کارت شناسایی که از جیب ژنرال آن را پیدا کرده بودیم درب آزمایشگاه را باز کردیم آزمایشگاهی مخوف در مقابل دیدگانمان پدیدار شد. آزمایشگاهی که در آن تعداد زیادی از قفسههای شیشهایِ شکسته، دستگاههای پزشکی زنگزده و لولههای آزمایش پر از مایعات بنفش رنگ به ترتیب در جاهای مختلف محیط نیمهتاریک مقابلم دیده میشد.
روی یکی از میزهای مقابلم یک دیویدیِ قدیمی افتاده بود که رویش با ماژیک آبیرنگ حروف "دکتر ایوانوف" حک شده بود.
ارینا به محض مشاهده دیویدی در حالی که سعی داشت لرزش دستانش را کنترل کند و خودش را آرام نشان دهد سریع آن را برداشت و با قرار دادنش به داخل دیسک کامپیوتر فرسودهای دکمهٔ پلی را فشار داد. به محض این کار تصویرِ خَشخَشی سپس صدای مردی با چهره هراسان و لباس سفیدرنگ آزمایشگاهی به گوش رسید که با لحن افتخارآمیزی گفت:
- دکتر ایوانوف، بیست و چهار اگوست، ساعت سه و سیدقیقه، امروز اینجا هستم تا به مرکز اعلام کنم که ما تونستیم به نتایج غیرقابل باور و مهمی دست پیدا کنیم. نتیجه آزمایشها فراتر از چیزی بود که تصورش رو میکردیم. من فکر میکنم که... .
ناگهان صدایی شبیه به زجه سپس نعرهای ترسناک حرفش را برای لحظهای کوتاه قطع کرد. ایوانوف بیتوجه به صداها ادامه داد:
- فکر میکنم که ما تونستیم برای اولین بار به ساخت سلاح نزدیک بشیم، فقط یکم دیگه زمان میبره تا نحوه کنترل کردنشون رو یاد بگیریم. دیروز طی آزمایشات فهمیدیم که میشه با فرکانس ۴۰ کیلوهرتز و از طریق دستگاههای فراصوتِ اتاق کنترل اونها رو برای مدتی کوتاه وادار به فرار و عقبنشینی کرد اما هنوز نتونستیم بفهمیم روی چه فرکانسی میشه ذهنشون رو به کنترل کامل درآورد. ما هنوز داریم تحقیق و بررسی میکنیم. به محض این که به نتیجه مطلوبمون برسیم بهتون در این باره اطلاع میدیم تا... .
ناگهان صدای جدیِ شخصی که احتمالاً نگهبان بود است او را از ادامه حرفش منصرف میکند:
- قربان... یه نفر میخواد شما رو ببینه، میگه باید در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنه.
ایوانوف زبانش را روی دهانش کشید و پاسخ داد:
- باشه، بهش بگو توی دفتر کارم منتظر بمونه. الان میام.
- اطاعت قربان.
با رفتن نگهبان، ایوانوف نفسش را بیرون داد و گفت:
- ظاهراً دوباره یه مزاحم میخواد وقتم رو تلف کنه، سر زمان مناسب در مورد نتیجه آزمایش امروز بهتون پیام میدم. فیلاً با اجازه از شما باید به کارم رسیدگی کنم.
پیش از پایان ویدئو خشمگینانه گفت:
- مردک عوضی!
به محض پایان حرفش صفحه کامپیوتر خاموش میشود و تاریخچه ویدیویِ ضبط شده که احتمالاً مربوط به چند سال پیش است مقابل چشمانمان قرار میگیرد.
حالت چشمها و چهره ارینا از بغض و خشم پر شده بود و لرزش دستانش شدیدتر به نظر میرسید.
وقتی دستم را روی شانهاش گذاشتم یکه خورد و با هین کوتاهی در حین زل زدن به من سعی کرد خودش را آرام نشان دهد و آشفتگیاش را پنهان کند. حسی به من میگفت که سعی دارد چیزی را از من و خواهرم پنهان کند. نوع نگاهش به ایوانوف به گونهای بود که انگار داشت به پدرش مینگریست. یعنی ایوانوف ممکن است که پدر ارینا بوده باشد؟! شاید... .
به ناگاه صدای بلند الکسیا توجه من و ارینا را به خود جلب کرد:
- اینجا رو ببینید، یه جسد اینجاست.
با دور شدن از کامپیوتر و نزدیک شدن به آن جسد نگهبانی با لباس و شلوار نخنما، نیمهپاره و خونین مقابل چشمانم قرار گرفت.
در کنارِ جسدِ خونینِ نگهبان جسد یک دانشمند هم به چشم میخورد، دانشمندی که چهرهاش به مانند چهره آن نگهبان در خون و سیاهی غرق شده بود و در حالی که روی صندلیِ خونینی لم داده بود با اسلحهای در دستان بیجانش سرش را به سمت سقف کج و با چشمهای سفیدش که هنوز تعجبِ لحظهٔ مرگ را حفظ کرده بودند به نقطهای کور در تاریکی مینگریست. انگار آخرین حرفش به تاریکی کلمهیِ چرا بود و نه چیز دیگر.
با احتیاط به اجساد نزدیکتر شدم و با انداختن نگاهم بر روی جسد دانشمندِ سلاخیشده و سفیدپوش گفتم:
- فکر کنم، فکر کنم این یارو قبل از این که کارش رو تموم کنن خودش خودکشی کرده اما نوع نگاهش طوریه که انگار کسی یا چیزی با خیانت بهش توی مرگش نقش مستقیم رو ایفا کرده.
الکسیا به طعنه خطاب به ارینا گفت:
- نمیخوایی با قدرت بویاییت بهمون بگی تویِ این خرابشده دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟
ارینا لحظهای هوا را بو کشید و در حالی که دستانش طبق همیشه از شدت ترس میلرزیدند با لحنی که در ظاهر به اطمینان شباهت داشت گفت:
- یه دانشمند بوده... یه دانشمند که به محض مواجه با قتل وحشیانه اون نگهبان... با خیانت یکی از همکارهاش مواجه میشه و بعد از این که دیسکی که اطلاعات حیاتی با خودش داشته رو به همکار خائنش میده از روی اجبار دست به خودکشی میزنه! چیز دیگهای جز این ندیدم. احتمالاً این اتفاق مالِ چند سال پیش بوده، شاید همزمان با حمله به اون پادگان متروکه.
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- اگه حرفت راست باشه چرا باید همزمان با حمله به پادگان اینجا رو هم پاکسازی کنن؟! انگار هدفشون فقط جلوگیری از نشت اطلاعات نبوده.
کنار جسد رادیویی قدیمی قرار داشت، رادیویی قدیمی که رنگ قهوهایاش ترکخورده و مثل پوست مردی بود که انگار سالها در معرض آفتاب سوخته مانده باشد. نزدیک به پایِ جسد چند نوار کاست روی زمین به حال خود رها شده بود و برچسبهای زردشدهشان هنوز با دستخطی لرزان مشخص به نظر میرسیدند. روی آنها نوشته شده بود یادداشتهای نهایی، به گوش همه برسانید.
الکسیا یکی از نوارها را برداشت و گفت:
- بلاخره یه چیز جالب تو این جهنم پیدا کردیم... به جز جسد و کپک. بزار ببینیم چه چیزهایی باید به گوشمون میرسیده که نرسیده.
***
پس از ساعتها تلاش به هر زحمتی بود رادیو را روشن کردیم تا صدایی خشدار مثل زمزمه ارواح از پشت دیوارهای زمان و از بلندگوهای قدیمی بیرون بیاید:
- اگه کسی این رو بشنوه من بهش خواهم گفت که... من دکتر ریچاردسون بودم. عضو تیم تحقیقاتی پروژهٔ آبی. اونها... .
ناگهان صدایی خشن شبیه به صدای دکتر ایوانوف را شنیدم که خشمگینانه گفت:
- زودباشین احمقها، اون حرومزاده رو پیدا کنین وگرنه... .
صدای نگران ریچاردسون را شنیدم که در حین فحش دادن زیر لب مضطربانه گفت:
- لعنتی، لعنتی... ایوانوف حرومزاده!
لحن صدایش به گونهای بود که انگار ایوانوف و افرادش به دنبالش اطراف را میگشتند. ریچاردسون مضطربانه نفسش را بیرون داد و در حالی که سعی داشت آرامشش را حفظ کند با صدای آرامی گفت:
- مهم نیست... همونطور که میگفتم اونها ما رو فریب دادن... فکر میکردیم داریم روی ماهیهای اصلاحشده ژنتیکی کار میکنیم تا گرسنگی و سوئتغذیهیِ جهانی رو پایان بدیم ولی... .
صدا قطع، سپس صدای سرفههای خشنی شنیده شد:
- ولی... ولی اون لعنتیها بر خلاف دروغهای ایوانوف شروع به تغییر کردن. مغزشون رشد کرد، حرف زدن رو یاد گرفتن و بعد... همشون از دم گرسنه شدن... اما گرسنگیشون نه برای غذا بلکه فقط برای گوشت تازه بود. انگار از کشتن بقیه لذت میبردن!
صدا قطع شد.
به محض خاموش شدن صدا ارینا چشمهایش را تنگ کرد و ناباورانه گفت:
- یعنی اون ماهیهای گوشتخواری که بهمون حمله کردن آزمایششده بودن؟! درست مثل من؟!
با تردید پاسخ دادم:
- شاید.
با لوله اسلحهام به یکی دیگر از نوارها اشاره کردم و خطاب به خواهرم گفتم:
- بعدی رو پخش کن. باید بقیهاش رو هم بشنویم.
نوار بعدی صدای هقهقِ مردی در حال مرگ را پخش میکرد، فضای داخل صدا به گونهای بود که انگار ریچاردسون به دور از چشم نگهبانهای امنیتی توانسته بود به داخل یکی از مکانهایی که در آن قربانیان مورد آزمایش قرار میگرفتند نفوذ کند و با استفاده از ضبطصدا حوادث را ثبت کند، در میان نالهها و نعرههای ترسناک صدای ایوانوف را شنیدم که گفت:
- نفر بعدی!
صدایی شبیه به التماس یک زن سپس به زور کشیده شدنش به طرفی نامشخص برای پرتاب شدن به درون آب در نوار میپیچید:
- نه خواهش میکنم... این کار رو با من نکنین... من رو نبرید اون داخل... من... من نمیخوام بمیرم... نمیخوام... .
- پدرم موقع انجام آزمایش همیشه از X و Y به عنوان کدهای ژنتیکی اصلی استفاده میکرد.
زانو زدم و با چاقو خاک اطراف علامتها را کنار راندم. پس از مدتی کوتاه یک دریچهٔ فلزی پنهان پیدا شد. دریچهای با قفل قدیمی که با خون قهوهایرنگ زنگ زده بود. الکسیا کنجکاوانه و با بیصبری گفت:
- یعنی چی ممکنه پشت این در باشه؟
با چند ضربهٔ محکم قفل را شکستم و گفتم:
- خب، باید بفهمیم.
به محض پایان حرفم دریچه با صدای وحشتناکی باز شد و راه پلهای تاریک به زیرزمین نمایان گشت. بوی ضدعفونیکنندهٔ کهنه و گوشت گندیده فضای سرد را پر کرده بود.
***
وقتی به کمک کارت شناسایی که از جیب ژنرال آن را پیدا کرده بودیم درب آزمایشگاه را باز کردیم آزمایشگاهی مخوف در مقابل دیدگانمان پدیدار شد. آزمایشگاهی که در آن تعداد زیادی از قفسههای شیشهایِ شکسته، دستگاههای پزشکی زنگزده و لولههای آزمایش پر از مایعات بنفش رنگ به ترتیب در جاهای مختلف محیط نیمهتاریک مقابلم دیده میشد.
روی یکی از میزهای مقابلم یک دیویدیِ قدیمی افتاده بود که رویش با ماژیک آبیرنگ حروف "دکتر ایوانوف" حک شده بود.
ارینا به محض مشاهده دیویدی در حالی که سعی داشت لرزش دستانش را کنترل کند و خودش را آرام نشان دهد سریع آن را برداشت و با قرار دادنش به داخل دیسک کامپیوتر فرسودهای دکمهٔ پلی را فشار داد. به محض این کار تصویرِ خَشخَشی سپس صدای مردی با چهره هراسان و لباس سفیدرنگ آزمایشگاهی به گوش رسید که با لحن افتخارآمیزی گفت:
- دکتر ایوانوف، بیست و چهار اگوست، ساعت سه و سیدقیقه، امروز اینجا هستم تا به مرکز اعلام کنم که ما تونستیم به نتایج غیرقابل باور و مهمی دست پیدا کنیم. نتیجه آزمایشها فراتر از چیزی بود که تصورش رو میکردیم. من فکر میکنم که... .
ناگهان صدایی شبیه به زجه سپس نعرهای ترسناک حرفش را برای لحظهای کوتاه قطع کرد. ایوانوف بیتوجه به صداها ادامه داد:
- فکر میکنم که ما تونستیم برای اولین بار به ساخت سلاح نزدیک بشیم، فقط یکم دیگه زمان میبره تا نحوه کنترل کردنشون رو یاد بگیریم. دیروز طی آزمایشات فهمیدیم که میشه با فرکانس ۴۰ کیلوهرتز و از طریق دستگاههای فراصوتِ اتاق کنترل اونها رو برای مدتی کوتاه وادار به فرار و عقبنشینی کرد اما هنوز نتونستیم بفهمیم روی چه فرکانسی میشه ذهنشون رو به کنترل کامل درآورد. ما هنوز داریم تحقیق و بررسی میکنیم. به محض این که به نتیجه مطلوبمون برسیم بهتون در این باره اطلاع میدیم تا... .
ناگهان صدای جدیِ شخصی که احتمالاً نگهبان بود است او را از ادامه حرفش منصرف میکند:
- قربان... یه نفر میخواد شما رو ببینه، میگه باید در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنه.
ایوانوف زبانش را روی دهانش کشید و پاسخ داد:
- باشه، بهش بگو توی دفتر کارم منتظر بمونه. الان میام.
- اطاعت قربان.
با رفتن نگهبان، ایوانوف نفسش را بیرون داد و گفت:
- ظاهراً دوباره یه مزاحم میخواد وقتم رو تلف کنه، سر زمان مناسب در مورد نتیجه آزمایش امروز بهتون پیام میدم. فیلاً با اجازه از شما باید به کارم رسیدگی کنم.
پیش از پایان ویدئو خشمگینانه گفت:
- مردک عوضی!
به محض پایان حرفش صفحه کامپیوتر خاموش میشود و تاریخچه ویدیویِ ضبط شده که احتمالاً مربوط به چند سال پیش است مقابل چشمانمان قرار میگیرد.
حالت چشمها و چهره ارینا از بغض و خشم پر شده بود و لرزش دستانش شدیدتر به نظر میرسید.
وقتی دستم را روی شانهاش گذاشتم یکه خورد و با هین کوتاهی در حین زل زدن به من سعی کرد خودش را آرام نشان دهد و آشفتگیاش را پنهان کند. حسی به من میگفت که سعی دارد چیزی را از من و خواهرم پنهان کند. نوع نگاهش به ایوانوف به گونهای بود که انگار داشت به پدرش مینگریست. یعنی ایوانوف ممکن است که پدر ارینا بوده باشد؟! شاید... .
به ناگاه صدای بلند الکسیا توجه من و ارینا را به خود جلب کرد:
- اینجا رو ببینید، یه جسد اینجاست.
با دور شدن از کامپیوتر و نزدیک شدن به آن جسد نگهبانی با لباس و شلوار نخنما، نیمهپاره و خونین مقابل چشمانم قرار گرفت.
در کنارِ جسدِ خونینِ نگهبان جسد یک دانشمند هم به چشم میخورد، دانشمندی که چهرهاش به مانند چهره آن نگهبان در خون و سیاهی غرق شده بود و در حالی که روی صندلیِ خونینی لم داده بود با اسلحهای در دستان بیجانش سرش را به سمت سقف کج و با چشمهای سفیدش که هنوز تعجبِ لحظهٔ مرگ را حفظ کرده بودند به نقطهای کور در تاریکی مینگریست. انگار آخرین حرفش به تاریکی کلمهیِ چرا بود و نه چیز دیگر.
با احتیاط به اجساد نزدیکتر شدم و با انداختن نگاهم بر روی جسد دانشمندِ سلاخیشده و سفیدپوش گفتم:
- فکر کنم، فکر کنم این یارو قبل از این که کارش رو تموم کنن خودش خودکشی کرده اما نوع نگاهش طوریه که انگار کسی یا چیزی با خیانت بهش توی مرگش نقش مستقیم رو ایفا کرده.
الکسیا به طعنه خطاب به ارینا گفت:
- نمیخوایی با قدرت بویاییت بهمون بگی تویِ این خرابشده دقیقاً چه اتفاقی افتاده؟
ارینا لحظهای هوا را بو کشید و در حالی که دستانش طبق همیشه از شدت ترس میلرزیدند با لحنی که در ظاهر به اطمینان شباهت داشت گفت:
- یه دانشمند بوده... یه دانشمند که به محض مواجه با قتل وحشیانه اون نگهبان... با خیانت یکی از همکارهاش مواجه میشه و بعد از این که دیسکی که اطلاعات حیاتی با خودش داشته رو به همکار خائنش میده از روی اجبار دست به خودکشی میزنه! چیز دیگهای جز این ندیدم. احتمالاً این اتفاق مالِ چند سال پیش بوده، شاید همزمان با حمله به اون پادگان متروکه.
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- اگه حرفت راست باشه چرا باید همزمان با حمله به پادگان اینجا رو هم پاکسازی کنن؟! انگار هدفشون فقط جلوگیری از نشت اطلاعات نبوده.
کنار جسد رادیویی قدیمی قرار داشت، رادیویی قدیمی که رنگ قهوهایاش ترکخورده و مثل پوست مردی بود که انگار سالها در معرض آفتاب سوخته مانده باشد. نزدیک به پایِ جسد چند نوار کاست روی زمین به حال خود رها شده بود و برچسبهای زردشدهشان هنوز با دستخطی لرزان مشخص به نظر میرسیدند. روی آنها نوشته شده بود یادداشتهای نهایی، به گوش همه برسانید.
الکسیا یکی از نوارها را برداشت و گفت:
- بلاخره یه چیز جالب تو این جهنم پیدا کردیم... به جز جسد و کپک. بزار ببینیم چه چیزهایی باید به گوشمون میرسیده که نرسیده.
***
پس از ساعتها تلاش به هر زحمتی بود رادیو را روشن کردیم تا صدایی خشدار مثل زمزمه ارواح از پشت دیوارهای زمان و از بلندگوهای قدیمی بیرون بیاید:
- اگه کسی این رو بشنوه من بهش خواهم گفت که... من دکتر ریچاردسون بودم. عضو تیم تحقیقاتی پروژهٔ آبی. اونها... .
ناگهان صدایی خشن شبیه به صدای دکتر ایوانوف را شنیدم که خشمگینانه گفت:
- زودباشین احمقها، اون حرومزاده رو پیدا کنین وگرنه... .
صدای نگران ریچاردسون را شنیدم که در حین فحش دادن زیر لب مضطربانه گفت:
- لعنتی، لعنتی... ایوانوف حرومزاده!
لحن صدایش به گونهای بود که انگار ایوانوف و افرادش به دنبالش اطراف را میگشتند. ریچاردسون مضطربانه نفسش را بیرون داد و در حالی که سعی داشت آرامشش را حفظ کند با صدای آرامی گفت:
- مهم نیست... همونطور که میگفتم اونها ما رو فریب دادن... فکر میکردیم داریم روی ماهیهای اصلاحشده ژنتیکی کار میکنیم تا گرسنگی و سوئتغذیهیِ جهانی رو پایان بدیم ولی... .
صدا قطع، سپس صدای سرفههای خشنی شنیده شد:
- ولی... ولی اون لعنتیها بر خلاف دروغهای ایوانوف شروع به تغییر کردن. مغزشون رشد کرد، حرف زدن رو یاد گرفتن و بعد... همشون از دم گرسنه شدن... اما گرسنگیشون نه برای غذا بلکه فقط برای گوشت تازه بود. انگار از کشتن بقیه لذت میبردن!
صدا قطع شد.
به محض خاموش شدن صدا ارینا چشمهایش را تنگ کرد و ناباورانه گفت:
- یعنی اون ماهیهای گوشتخواری که بهمون حمله کردن آزمایششده بودن؟! درست مثل من؟!
با تردید پاسخ دادم:
- شاید.
با لوله اسلحهام به یکی دیگر از نوارها اشاره کردم و خطاب به خواهرم گفتم:
- بعدی رو پخش کن. باید بقیهاش رو هم بشنویم.
نوار بعدی صدای هقهقِ مردی در حال مرگ را پخش میکرد، فضای داخل صدا به گونهای بود که انگار ریچاردسون به دور از چشم نگهبانهای امنیتی توانسته بود به داخل یکی از مکانهایی که در آن قربانیان مورد آزمایش قرار میگرفتند نفوذ کند و با استفاده از ضبطصدا حوادث را ثبت کند، در میان نالهها و نعرههای ترسناک صدای ایوانوف را شنیدم که گفت:
- نفر بعدی!
صدایی شبیه به التماس یک زن سپس به زور کشیده شدنش به طرفی نامشخص برای پرتاب شدن به درون آب در نوار میپیچید:
- نه خواهش میکنم... این کار رو با من نکنین... من رو نبرید اون داخل... من... من نمیخوام بمیرم... نمیخوام... .