درحال تایپ رمان شبی در رویا نوشته امیراحمد کاربر انجمن چری‌بوک

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
با قطع شدن صدا‌ها سپس ناپدید شدن هیولا از مقابل چشمانم دندان‌های تیز و خونینِ کوسه را دیدم که برای حمله‌یِ نهایی به ما آماده می‌شدند.
فریادی سر دادم و همراه با الکسیا چهره‌یِ خونینِ کوسه را به رگبار بستم اما او با چابکی از حمله‌یِ بیشتر گلوله‌ها جز یکی دوتا که بخشی از باله بزرگش را شکافتند جان سالم به در برد و با خشم بالایی سریع خودش را به ما نزدیک کرد تا دهانش را باز و کارمان را یک‌سره کند.
ناگهان آبِ کثیف و مسموم شده‌ای که از همه طرف ما را احاطه کرده بود مثل جوشش دیگی که در حال سوختن باشد به تلاطم افتاد و ده‌ها مارماهیِ سیاه، باریک و برق‌زده از تاریکیِ درون آب به بیرون جهیدند.
پشتِ سرشان و نزدیک به ماشین‌های زنگ‌زده که با حالِ خرابی روی هم تلنبار شده بودند صخره‌ای مرتفع وجود داشت که چیزی ترسناک و عجیب روی آن ظاهر شده بود.
مارماهیِ غول‌آسایی با کلاه‌برگی پوسیده بر سر و چشمانی زرد اما خونین که از شوق کشتار می‌درخشیدند.
صدای تند و سوزناکش در کنار خُر‌خُر‌های سنگین رعشه‌ای به دلم انداخت و تُن صدایش بیشتر مثل خِش‌خِش برگ‌های پاییزی بود:
- هووو! کوسه‌ی گرسنه! بازی رو بهم زدی!
ناباورانه نگاهی به او انداختم و گفتم:
- اون، اون موجود حرف می‌زنه؟!
مار‌ماهی‌ِ غول‌آسا بی‌توجه به من بلند فریاد زد:
- زود‌باشید بچه‌ها، اون کوسه‌یِ احمق رو بندازین بیرون! داره به مهمونایِ ناخوندمون بی‌حرمتی می‌کنه!
بر خلاف افرادش چیزی سه‌شاخ و چوب‌مانند شبیه به نیزه‌های قدیمی را به کمک باله‌هایش در دست گرفته بود و مرگ و خباثت از نگاهش می‌بارید.
به محض پایانِ حرفش مارماهی‌ها مثل رعدوبرق به کوسه حمله کردند، بدن‌هایشان را با چابکی بالایی دورِ بدنِ کوسه‌یِ غول‌پیکر پیچاندند و جریان‌های برق آبی‌رنگی را از پوستشان بیرون دادند. به محض این اتفاق کوسه از سر درد غرّش بلندی کشید، سپس پیچ‌و‌تابی خورد و با به آتش کشیدن آب سعی کرد خودش را از مار‌ماهی‌های جرقه‌زن دور نگه دارد اما بی‌فایده بود. هم‌زمان با این اتفاق رئیسِ مار‌ماهی‌ها با نوک دمش اشاره‌ای مسخره‌آمیز کرد و نیشخند‌زنان گفت:
- برو گمشو عزیزم! شام امروز به تو تعلق نداره! چون مالِ برنده‌یِ داستانه.
کوسه‌ی زخمی سعی کرد با باز و بسته کردن دهانش به کمک دندان‌های تیزی که در اختیار داشت به مار‌ماهی‌ها صدمه بزند اما زمانی که این کار را بی‌فایده دید و به سرعت عمل بالای آن‌ها پی برد از ادامه این کار منصرف شد و وحشت‌زده با ترسی حیوانی که از چهره آشفته‌ اما اخم‌آلودش موج می‌زد غلت‌زنان مار‌ماهی‌ها را از خودش دور کرد، نعره بلندی سر داد و سریع به اعماق آب گریخت.
***
هوا در تونل‌های زیرزمینیِ نیروگاه زیر بویِ نم و زنگار سنگین شده بود، آب تا کمر بالا آمده بود و مارماهی‌های سیاه‌رنگ در حالی که بدن‌های کشیده و باریک‌شان در تاریکی برق می‌زدند چشم‌های درخشانشان مثل ستاره‌های سمی دور ما حلقه زده بودند.
رئیس‌شان روی صخره‌ای از بتنِ فروریخته لم داده بود و در حالی که پیپ جلبکی‌اش را به دندان می‌گرفت و مدام داخل دهانِ خونینش جابه‌جا می‌کرد نگاهِ عمیقش را سوراخ‌سوراخ به ارینا می‌دوخت.
در حالی که همراه با الکسیا لوله اسلحه‌ام را به سمتِ افرادش نشانه گرفته بودم و سعی داشتم لرزش دست و پا‌هایم را پنهان کنم زیر لب گفتم:
- چرا بهمون حمله نمی‌کنن؟! منتظر چی هستن؟!
الکسیا بی‌خبر پاسخ داد:
- نمی‌دونم، شاید دلشون می‌خواد قبل از غذا باهامون یه سلفی کوتاهی بندازن!
وحشت‌‌زده خشمم را آرام کردم و زیر لب طوری که مار‌ماهی‌ها و رئیسشان متوجه حرفم نشوند گفتم:
- الان به نظرت وقتِ شوخی کردنِ؟!
الکسیا سرش را چرخاند تا چیزی بگوید اما قهقهه‌های بی‌پایان سپس صدای زمخت و هیولا‌مانند رئیسِ مار‌ماهی‌ها حرفش را قطع و سکوتِ طولانی را که در محیط اطرافم زمزمه می‌کرد از میان برداشت:
- ارینا، ارینا... ارینا... وای که چقدر شبیهِ پدرت هستی! حتی با این که شکل و قیافه‌یِ زیبات رو ازت دزدیدن اما هنوزم چهرت شبیه به چهره‌یِ زشتِ پدرتِ!
هر سه در حالی که نفس‌هایمان را در سینه حبس کرده بودیم شگفت‌زده چشمانِ از حدقه‌درآمده‌مان را روی چهره‌یِ ترسناکش قفل کردیم. چطور ممکن است؟ این مار‌ماهیِ دیوانه کیست و چگونه ارینا را می‌شناسد؟ یعنی ارینا از قصد ما را به این نیروگاه مرموز کشاند؟
صدای زمختِ رئیس‌ مار‌ماهی‌ها مرا از افکار آشفته‌ام خارج و توجه‌ام را به خود جلب کرد:
- همون چشایِ بی‌اعتماد... همون روحِ شکسته... درست مثل اولین باری که پدر بد‌اخلاقت رو ملاقات کردم!
ارینا ناباورانه و طوری که انگار در شوک و تردید فرو رفته باشد دست‌هایش را مشت کرد و خشمگینانه گفت:
- تو، تو کی هستی؟ پدرم رو چطور می‌شناسی؟!
مار‌ماهی بدنِ غول‌پیکرش را به چپ و راست تکان داد و در حالی که لم داده بود خنده‌کنان گفت:
- یعنی در مورد من بهت چیزی نگفته ارینا؟! عجیبه، اون که انقدر راز‌نگه‌دار نبود عزیزم!
ارینا بلند فریاد زد:
- من پدری ندارم، پدرم خیلی وقتِ پیش مرد، وقتی من رو از خونه بیرون کرد!
شوک‌زده گفتم:
- چی؟
ارینا بغض گلویش را فشرد و بی‌توجه به موقعیت‌مان بلند‌تر از قبل فریاد زد:
- و تو... تو فقط یه هیولایِ جهش‌یافته‌ای که... .
مار‌ماهی وسط حرفش پرید، با بی‌خیالی لبانِ خندانش را نشان داد و گفت:
- هیولا؟! به من می‌گی هیولا؟! هه! من قبل از این‌که تو به این دنیا بیایی خدای این تاریکی بودم عزیز دلم. می‌خوایی بدونی چرا؟ چون پدر بد‌خلقت با خونش باهام پیمان بست ولی تو... .
ناگهان با صورتی برافروخته نعره‌ای سر داد و خر‌خر‌کنان با اشاره چشم به من و الکسیا بلند فریاد زد:
- ولی تو، با این آشغال‌های بی‌پدر و مادر که شعورشون انقدر پایینِ اومدی اینجا تا باهام پیمان ببندی؟! فکر کردی گنجِ بی‌صاحاب شده‌یِ دریا رو با این دستمال‌پاره‌هایی که همراهتن تقسیم می‌کنم؟
به محض پایانِ حرفش همهمه‌ای میانِ افرادش ایجاد شد و همگی‌شان نگاهِ تهدید‌آمیزی به من و خواهرم انداختند.
الکسیا با صدای متعجب و لرزانی گفت:
- گنج؟! ما فقط می‌خواییم زنده بمونیم، همین.
مار‌ماهی زبانِ نوک‌تیزش را دورِ دهانِ خونین و پر از دندانش کشید و با نیشخندی کوتاه گفت:
- زنده موندن؟ عزیزم، تو توی قصه‌ی من فقط و فقط... یه نقش مکمل بیشتر نیستی! آخرش یا غذای ماهی‌ها می‌شی یا، توی شکمِ من جا می‌گیری.
ناگهان مثل دیوانه‌ای که کنترل اعصابش را از دست داده باشد بلند فریاد کشید:
- درست می‌گم احمق‌ها؟!
افرادش با خنده‌هایی کوتاه و با اشاره‌یِ سر حرفش را تایید و سر‌هایشان را به نشانه‌یِ مثبت بالا و پایین کردند.
الکسیا خطاب به من و آرام زیر لب گفت:
- این دیوونه واقعاً اعصاب نداره‌‌، فکر کنم... .
ناگهان رئیسِ مار‌ماهی‌ها نعره‌ای سر داد و با نگاه خونینی به الکسیا بلند فریاد زد:
- خودت اعصاب نداری دستمال‌‌‌سوخته‌یِ بی‌مصرف!
الکسیا با چشمانِ از حدقه‌درآمده‌اش نگاه تندی به او انداخت و ناباورانه گفت:
- چه گوش‌های تیزی هم داره.
رئیس مار‌ماهی‌ها بلند فریاد زد:
- تا کجاش رو دیدی؟ من بیشتر از این‌ها تو چنتم دارم زنکِ... راستی اون چه کوفتیه که به صورتت زدی؟! اولین باره هم‌چین چیزی رو می‌بینم! اون... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- خب اون ماسک ضد‌رادیو‌اکتیوِ، می‌زنیمش به صورتمون تا از خطر مواد رادیو‌اکتیو که تو هوا پخش شده در امان باشیم.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
رئیس مار‌ماهی‌ها نگاه تندی به من انداخت، مدتی به من خیره شد، سپس با خنده‌های زهر‌آگینی خطاب به ارینا گفت:
- نه انگار شریکایِ احمقت اون‌قدر‌ها هم که فکرش رو می‌کردم بی‌شعور نیستن! مگه نه بچه‌ها؟
صدایِ تِر‌تِر خنده پشت سر هم برای مدتی کوتاه در گوش‌هایم تکرار سپس با نعره‌یِ کوتاه رئیس مار‌ماهی‌ها ناپدید شد:
- خب خفه شید! کجا بودیم؟ درسته... شما سه تا احمق مثل یه مشت گوساله وارد قلمرویِ من شدین و آرامشم رو به هم زدین پس... .
ارینا خشمش را کنترل کرد و گفت:
- محض اطلاعِت این دوتا شریک‌هام نیستن، این دوتا مسافرن و من فقط دارم می‌رسونمشون به جایی که می‌خوان برن.
رئیس مار‌ماهی‌ها نگاه کنجکاوانه‌ای به ما انداخت و گفت:
- عجب، پس آخرالزمانی سه تا احمق هوسِ سفر کردن، می‌شه بپرسم کجا دارین می‌رین؟ شاید ما بتونیم زودتر به مقصد برسونیمتون.
مصمم و جدی با صدای لرزانی پاسخ دادم:
- فکر نکنم دونستنش برات جالب باشه.
رئیس مار‌ماهی‌ها دندان‌هایش را تهدید‌آمیز به ما نشان داد و با بیرون دادن زبانِ نوک‌تیزش گفت:
- واقعاً؟ پس فکر نکنم نیازی باشه به این مکالمه‌یِ خسته‌کننده ادامه بدیم!
در میانِ خنده‌های ترسناکش ارینا پاسخ داد:
- می‌ریم به آزمایشگاه، جایی که... .
لحظه‌ای نگران و آشفته شد و سکوت کرد، سپس بر خلافِ میلش ادامه داد:
- جایی که همکار‌هام دنبالِ اعضای خونوادشون می‌گردن.
رئیس مارماهی‌ها با شنیدن حرف‌های ارینا لحظه‌ای سکوت کرد، سپس به یک‌باره از کوره در رفت، فریاد‌زنان پیپ جلبکی‌اش را به درونِ آب پرتاب کرد و خشمگینانه گفت:
- آزمایشگاه؟!
صدایش مثل پارگی پرده گوش بود:
- پس تو هم مثل پدرت یه خیانتکارِ علم‌باز هستی؟!
ارینا بی‌توجه به اعتراضش قدمی جلو رفت و گفت:
- فقط دارم تویِ پیدا کردن اعضای خونوادشون کمک می‌کنم. این مسئله ربطی به من و پدرم نداره.
رئیس با دمش محکم به آبی که روی بتنِ کهنه جمع شده بود کوبید و موجی از گل‌آلودگی به اطرافش پاشیده شد. هم‌زمان با این اتفاق خشمش را پایین برد و با صدایی تمسخر‌آمیز گفت:
- خونواده؟! هه! اینجا هر کی یه قصه‌ی گریه‌دار داره! مثلاً من... .
با حرکتی دراماتیک باله‌اش را روی قلبش گذاشت و غمگینانه گفت:
- پدربزرگم رو تو یه قوطیِ کنسرو فروختن! چون سر از اون آزمایشگاه کوفتی درآورده بود! حالا همه‌تون می‌خواین برین اون آزمایشگاهِ لعنتی، اما من با این که نمی‌خوام برین می‌‌ذارم برین!
الکسیا اخم کرد و متعجبانه پرسید:
- اگه چیز بدیه، پس چرا می‌ذاری بریم؟
رئیسِ مار‌ماهی‌ها تِر‌تِر‌کنان خندید و در حالی که صدایش مثل خش‌خش زنجیری نیمه‌پاره شده بود خطاب به ما گفت:
- چون می‌خوام بدونین من همیشه بخشنده‌تر از آدما بودم! مثلاً همین الان... .
به افرادِ گرسنه‌اش که دهان‌های چسبنده‌شان را باز کرده بودند اشاره‌یِ کوتاهی کرد و گفت:
- می‌تونستیم شاممون رو داشته باشیم! ولی من یه جنتلمنم و جنتلمن‌ها هم باید همیشه رحم و بخشش رو رعایت کنن!
ارینا با چهره‌ای اخم‌آلود فریاد زد:
- جنتلمن؟! فکر نکنم به خاطر این باشه!
رئیس مار‌ماهی‌ها نگاه تندی به او انداخت و کنجکاوانه پرسید:
- واقعاً؟! اگه از روی بخشش نیست پس به خاطرِ چیه؟!
ارینا بر خلاف میلش پاسخ داد:
- به خاطر اینه که تو فقط یه دیوونه‌ی خودخواهی! گنجِ دریاچه یا خون من... اینا همه توهمه! تو فقط می‌خوایی برای رسیدن به اهدافت ازمون استفاده کنی تا... .
الکسیا در حالی که به او چشم‌غره می‌رفت خطاب به رئیسِ مار‌ماهی‌ها گفت:
- به حرف‌هاش گوش ندین، این کلاً یه تختش کمه! نمی‌فهمه داره چی... .
رئیس مار‌ماهی‌ها بی‌توجه به حرف‌های خواهرم نعره بلندی کشید و صدایش را خفه کرد.
سپس با چالاکی و حرکات سریعی از بالای بتن به پایین پرید، در چشم به هم زدنی خودش را به ما و ارینا نزدیک کرد و در حالی که دورمان با خر‌خر‌های تهدید‌آمیزی می‌چرخید گفت:
- توهم؟ تو گفتی توهم؟! پس میشه بگی چرا همین الان داری می‌لرزی و رگ گردنت مثل سیم‌ِ گیتار کشیده شده؟ خودش را به ما نزدیک‌تر کرد و با جدیت گفت:
- چون می‌دونی راست می‌گم... و از چیزی که تویِ اون آزمایشگاه ممکنه در انتظارت باشه حسابی می‌ترسی!
بر خلاف میلم خطر را به جان خریدم و با لحنی که به خواهش کردن شباهت داشت گفتم:
- بذارین بریم، به موقعش نوبت... ما هم میشه که سخاوتتون رو جبران کنیم.
ناگهان رئیسِ مار‌ماهی‌ها سر جایش ایستاد، سپس با حرکتی سریع به سمت من چرخید و خنده‌کنان با خرخری کوتاه گفت:
- سخاوت؟! ببینید این چی میگه! سخاوت؟! سخاوت؟!
خنده‌های بلندی توسط او و افرادش فضای اطرافم را پر کرد و پس از مدتی کوتاه با نعره بلندش دوباره جای خود را به سکوت داد:
- آقای صلح‌طلب! می‌دونی مشکل شما آدما چیه؟ این که خیلی حرف می‌زنین! مثلاً الان... .
با نوک دمش به ساعتِ خیسِ من زد و گفت:
- تو ۳ دقیقه‌ی گذشته، می‌تونستین فرار کنین! ولی نه! ترجیح دادین با یه مارماهیِ بی‌کلاس بحث کنین!
با پایانِ حرفش یکی از مار‌ماهی‌ها که به نظر می‌رسید نقش مشاورش را داشته باشد در حالی که آب از لب و لوچه‌اش به پایین سرازیر می‌شد جلو آمد و نزدیک به او، من، الکسیا و ارینا ایستاد. زبانِ نوک‌تیزش را با وسواس عجیبی بیرون داد و خنده‌کنان گفت:
- ببخشید رئیس، همه گرسنه‌ایم! بهتر نیست ضیافت رو شروع کنیم؟!
رئیس مار‌ماهی‌ها با نگاهِ تندی به او کنجکاوانه پرسید:
- ضیافت؟!
مار‌ماهی که خواستار کشتن‌مان بود در حالی که سعی داشت نگرانی‌اش را از خشمِ رئیسش پنهان کند با صدایی لرزان گفت:
- آر... آر.. آره... ضیا...فت! آخه به نظر میاد این مکالمه‌یِ حوصله‌سربر... بدجور خست...تون کرده باشه!
ناگهان رئیسش به سکوت عمیقی رفت و موجی از دلهره و وحشت را به جانِ‌مان انداخت.
چشمان زردش به نقطه‌ی نامعلومی در تاریکی خیره شده بود طوری که انگار صدایی را شنیده بود که ما نمی‌شنیدیم. سپس با حرکتی نمایشی دستش را بالا برد و در حالی که هر سه با نگاه‌هایی نگران منتظر پاسخش بودیم نیشخند‌زنان گفت:
- حق با توئه وارِن! واقعاً از این مکالمه‌ی حوصله‌سر‌بَر خسته شدم!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
حرفش خون را درون رگ‌هایمان منجمد کرد و خنده‌های دردناکی را به لبانِ افرادش نشاند. در حالی که دستانم می‌لرزیدند دسته‌یِ اسلحه‌ام را محکم‌تر و به حالتی گرفتم که به محض حمله‌ور شدنشان سریع با چکاندن ماشه شلیک کنم.
ثانیه‌ها کش‌دار شده بودند و نفس‌هایمان در سینه حبس شده بود.
رئیس مار‌ماهی‌ها با چشمانی تنگ‌شده چند قدم به ارینا و من نزدیک شد و زبانِ نوک‌تیزش را به ما نشان داد، حالت بدنش طوری بود که انگار می‌خواست به سمت‌مان حمله کند.
در آخرین لحظات دهانم را باز کردم تا از ارینا بخواهم از او فاصله بگیرد اما رئیسِ مار‌ماهی‌ها زود‌تر از من وارد عمل شد و با نیشخند تلخی بر خلاف انتظار‌مان مصمم و جدی گفت:
- می‌تونین برین!
همه بهت زده به او نگاه می‌کنیم. حتی مارماهی‌ها چشمان درخشانشان را گرد و ناباورانه به او زل زده‌اند. انگار هیچ‌کسی انتظارش را نداشت که رئیس مار‌ماهی‌ها چنین تصمیمِ عجیبی را اتخاذ کند. همه منتظر بودند تا حکم مرگ ما توسط او صادر شود اما خلافِ انتظارشان او حکم نجات و آزادی‌مان را داده بود. از او چنین کاری بعید به نظر می‌رسید، به حتم نقشه‌ای برای‌مان در سر دارد وگرنه غیر‌ممکن است به این راحتی دست از سرِمان بردارد.
وارِن در حالی که به من‌من‌کردن افتاده بود خواست به قصد مخالفت با دستور چیزی بگوید اما رئیسش زود‌تر از او وارد عمل شد و با لحنی طعنه‌آمیز و مصمم گفت:
- بله، درست شنیدین. این عزیزان رو تا خروجیِ غربیِ نیروگاه همراهی می‌کنین و اگه یه مو از سرشون کم بشه اون‌وقت... .
نگاهش با ترکیبی از خشم و تهدید به مارماهی‌های گرسنه افتاد و در ادامه سخنش گفت:
- خونِ تک‌تکتون رو روی زمین جاری می‌کنم! گرفتید چی گفتم؟
تمامی مار‌ماهی‌ها بر خلافِ میلشان سکوت کردند، سپس با اشاره سر حرفِ رئیسشان را تایید کردند و بلند فریاد زدند:
- بله، رئیس!
***
وقتی نزدیک به دروازه‌یِ آهنی که به مسیر خروج ختم می‌شد برای حرکت آماده می‌شدیم رئیس مار‌ماهی‌ها طوری که انگار از تاریکی زاده شده باشد کنار ارینا ظاهر شد، به کمک زبانِ نوک‌تیزش بازویِ راستِ ارینا را لیس زد، سپس در حالی که مشغول خندیدن بود صدایش را با زمزمه‌ای مرگبار پایین آورد و خر‌خر‌کنان گفت:
- فراموش نکن، شبِ ماه کامل و کنار چشمه‌ی نقره‌ای، خودت می‌دونی کجاست، همونجا که پدرت آخرین نفس‌هاش رو کشید. اون‌جا جاییِ که گنج دریا مخفی شده، گنجی که برام خیلی ارزشمنده و فقط با خونِ تو می‌تونم از طریقش صاحبِ دریا‌ها بشم!
به محض پایانِ حرف‌هایش تعجب و شگفتی بر چهره‌یِ من و خواهرم چنگ انداخت. مگر آن گنج چه چیزی با خودش به همراه داشت که این جانورِ درنده به دنبالش بود؟! ارینا به محض شنیدن این حرف‌ها رنگ باخت و در حالی که نفسش را در سینه حبس کرده بود رئیسِ مار‌ماهی‌ها ادامه داد:
- هر جایی که برید من هستم، چیزی از چشم‌هام مخفی نیست و هر اتفاقی بیا‌‌افته من ازش با‌خبر می‌شم. بنابراین اگه سعی کنی با خود‌کشی یا فرار کردن راهِ دسترسیِ من به اون گنج رو از بین ببری اون‌وقت... .
باله‌اش را روی گونه‌یِ راستِ ارینا گذاشت و ناخن‌های تیزش که مثل چاقو از لایِ باله‌اش بیرون زده بود را با حالتی تهدید‌آمیز به ارینا نشان داد:
- تمامِ خاطراتت رو از مغزت می‌مَکم تا بعد از به هوش اومدنت مثل اون کوسه‌یِ احمقی که قصد شکارتون رو داشت فقط یه هیولای گرسنه باقی بمونی، دیگه چیزی از گذشتت رو به خاطر نیاری و بشی یه قاتل بی‌رحم بدون یادِ مادری که برات اشک می‌ریخت!
ارینا خشمش را کنترل کرد و گفت:
- لازم نیست نگران باشی، اگه خواستم فرار یا خودکشی کنم اول از همه به خودت اطلاع میدم مار‌ماهیِ روانی!
رئیس مار‌ماهی‌ها وسط حرفش پرید و با نیشخند تلخی گفت:
- سالیوان عزیزم، اسمم سالیوانِ و در ضمن روانی هم خودتی!
ناگهان عقب کشید، با حرکتی نمایشی کلاه‌برگش را به سلامتی گرفت و با لحنی که خواستار موفقیت‌مان باشد گفت:
- حالا برین و سفرتون به اون آزمایشگاه رو ادامه بدین قبل از اینکه نظرم عوض شه و بخوام ببینم روده‌هاتون زیر نور ماه چه رنگیه! یادتون نره افرادم هر‌جایی که باشین حواسشون بهتون هست و چیزی از چشمم پنهون نمی‌مونه. موفق باشید.
***
( نیم‌ساعت بعد)
مارماهی‌ها در حالی که به صف شده بودند و مثل بادیگارد‌ها دور و اطرافمان قرار داشتند ما را تا دهانه‌ی تونل غربی همراهی کردند. وقتی آخرین نور خروجی را دیدیم، بزرگ‌ترینشان که وارن خطاب شده بود با نگاهی گرسنه و دندان‌های اره‌ای شکلِ برهنه پوزخند زد و خطاب به ما با لحنِ سردی گفت:
- رئیس گفته بود بگم زنده بمونین تا وقتی که دیگه احتیاجی بهتون نداشت خودش گلو‌تون رو پاره کنه!
الکسیا به طعنه گفت:
- عالیه، فقط امیدوارم نخواد تویِ اجرای نقشش عجله به خرج بده.
مار‌ماهی با دهانِ بسته تِر‌تِر‌کنان خندید و گفت:
- نگران نباش، رئیسمون همیشه هر کاری رو با صبر بالا و زمان‌بندی مناسب انجام میده! تا زمانی که وقتش نرسیده باشه نیازی به این نمی‌بینه که کلکتون رو بکنه. مگر این که شما بر خلافِ میلش کاری رو انجام بدید!
دستی به اسلحه‌ام کشیدم و گفتم:
- توصیه‌یِ خوبی بود. سعی می‌کنم یادم بمونه.
وارن هوا را بو کشید، سپس پیش از آن که همراه با دیگر مار‌ماهی‌ها در آب تاریک فرو برود با اشاره‌یِ باله‌اش به قایقِ نجاتِ رنگ و رو رفته‌ای که درست در چند قدمی‌مان قرار گرفته بود گفت:
- رئیس یکی از دارایی‌های خاصش رو بهتون هدیه داده تا با استفاده از اون سفرتون رو ادامه بدین. خیلی تاکید داشت که نباید وقفه‌ای تویِ سفرتون ایجاد بشه برای همین این قایق رو بهتون داد تا زودتر به مقصدتون برسید. موفق باشید، امیدوارم خیلی زود دوباره هر سه‌تا‌تون رو ملاقات کنیم البته در حالی که دارین زیر دندون‌هامون جون می‌دین!
خنده بلندی سر داد و با سرعت در داخلِ آب ناپدید شد.
بی‌توجه به او سرم را به سمتی چرخاندم و اطرافم را بررسی کردم، تاریکی و سکوت بر محیط چنگ زده بود، ابر‌های سیاه مثل همیشه روشناییِ روز را کاملاً پنهان کرده بودند و فقط به کمک نور چراغ قوه می‌توانستم جایی را به خوبی مشاهده کنم.
هوا در بیرونِ نیروگاه سرد بود اما ترس در رگ‌هایمان جاری‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
روبه ارینا کردم و در حالی که سعی داشتم تکه‌‌ چوب بزرگی که رویش ایستاده بودیم را به قایق نزدیک کنم خطاب به او با لحن کنجکاوانه‌ای گفتم:
- این مار‌ماهیِ دیوونه کی بود؟ چطوری تو رو می‌شناخت؟!
ارینا به نقطه‌ی نامرئی در افق خیره شد و در حالی که دستانش از به یاد آوردن خبر مرگِ پدرش مدام می‌لرزیدند نفسش را بیرون داد و طوری که انگار علاقه‌ای به صحبت کردن نداشته باشد فقط سکوت اختیار کرد. چندین و چند بار سوالم را تکرار کردم اما هیچ توجهی به من نشان نداد و در دنیایِ خیالی‌اش غرق شد.
زمانی که می‌خواستم بی‌خیال شوم با بیرون دادن نفسش پاسخ داد:
- خودمم چیزی نمی‌دونم، پدرم گه‌گاهی توی صحبت‌های خصوصیش با دیگران بهش اشاره می‌کرد اما... فکر نمی‌کردم وقتی اسمش رو به زبون می‌آورد به جای یه انسانِ معمولی منظورش یه مار‌ماهی خون‌خوار و خشن باشه!
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- نمی‌خوایی بهمون بگی چرا پدرت با یه مار‌ماهیِ وحشی در ارتباط بوده؟!
ارینا پاسخ داد:
- چیزی نمی‌دونم که بخوام بگم.
در حالی که سعی داشتم دستم را به بدنه‌یِ قایق نزدیک کنم گفتم:
- عالی شد! پس انگار خودمون باید به این قضیه پی ببریم‌.
ارینا خواست چیزی بگوید اما در آخرین لحظات منصرف شد و سکوت اختیار کرد. بی‌توجه به او با نزدیک شدن‌مان به قایقِ نجات هر سه پرش کوتاهی برداشتیم و خودمان را وارِدِ قایق کردیم تا به کمک آن بتوانیم از محل دور شویم و به مسیری که به آزمایشگاه ختم می‌شد ادامه دهیم.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
***
(روز بعد)
تاریکی لابه‌لای ابرهای سُربی را تسخیر کرده بود و صدایِ غرشِ موتورِ قایق مدام در گوش‌هایم شنیده می‌شد. در میانِ خستگیِ شبانه‌روزِ فرار، به حاشیه‌ی شهر و یک پادگانِ نظامیِ متروکه رسیدیم. پادگانی که خزه‌های سبز سرتاسرِ بدنه‌یِ آهنی‌، زنگ‌زده و ترک‌برداشته‌اش را تسخیر کرده بودند و گذشت سال‌های طولانی آن را به ویرانه‌ای بزرگ شبیه کرده بود.
برجک‌های دیده‌بانی خالی و ناو‌های جنگیِ زنگ‌زده که نیمی از بدنه‌شان در آب فرو رفته بود، صحنه‌ی آخرالزمانیِ وحشتناکی را به وجود آورده بودند.
در حالی که چشمان‌مان در سکوتِ مطلق محیطِ مرده‌یِ اطراف را کاوش می‌کرد صدای آرام اما لرزان ارینا را شنیدم که گفت:
- اونجا... انبار اصلیه.
ارینا در حین بو کردن هوا به ساختمان بتنیِ بزرگی اشاره کرد که درِ فلزیِ شکسته‌اش مثل دهانِ بازِ هیولایی بود.
ساختمانِ متروکی که دیوارهایش زخمِ انفجار‌ها و ترکش‌ها را مثل مدال‌های جنگ به ما نشان می‌دادند و لکه‌های کهنه‌یِ خون سر‌تاسر آن‌ها را تسخیر کرده بود.
درِ ورودی مثل دهانِ مرده‌خواری که برای آخرین شکار نفس‌نفس می‌‌زد نیمه‌باز بود و با حالِ خرابی برای ما دست تکان می‌داد.
با نزدیک شدن قایق به اسکله‌‌یِ زخم‌خورده آن را در جایی نزدیک به چند قایقِ رزمیِ موشک‌انداز متوقف کردیم، سپس با خاموش کردن موتور محتاطانه به کمکِ طنابی که نزدیک به اسکله زمین افتاده بود قایق را سرجایش محکم کردیم و با نگاهی به اطراف‌مان قدم‌زنان به طرف دری که به انبار اصلی ختم می‌شد رفتیم.
***
با ورودمان به داخل انبار نور چراغ‌قوه‌یِ اسلحه‌ام را روشن کردم و به مانند الکسیا آن را روی دیوار‌های زخم‌خورده و نیمه‌جان تاباندم.
بوی گندِ تعفن و باروتِ کهنه هوا را مثل سوپی سمی غلیظ کرده بود و گرد و خاک در جایی‌جایِ ستون‌ها، سقف‌ و دیوار‌ها قابل مشاهده بود.
الکسیا با بینیِ چین‌خورده‌اش هوا رو بویید و به طعنه گفت:
- انگار ساکِن‌های این‌ پادگان چندان علاقه‌ای به تمیز نگه‌داشتنِ انبار نداشتن.
گوشه‌ای از انبار، گردِ غبار قرن‌ها بی‌دردسر روی جعبه‌های مهمات نشسته بود و قفسه‌های خاک‌خورده همراهِ سلاح‌های قدیمی اما کارآمدشان برایمان دست تکان می‌دادند. تفنگ‌های تهاجمی با خشاب‌های پر، نارنجک‌های دودزا، نورافکن‌های ضدآب، جعبه‌هایی آهنی با در‌های بسته یا نیمه‌باز که رنگِ زردِ گلوله‌های کوچک و بزرگ از لای آن‌ها برق می‌زد و توپ‌های زرهی یا ضد هوایی که نزدیک به آن‌ها در تاریکی به حالِ خود رها شده بودند نیمی از فضایِ انبار را تسخیر کرده بود‌.
گوشه‌یِ دیگری کنارِ یک توپِ کوچکِ ضد‌هوایی دری آهنی و خاک‌خورده وجود داشت که قفلش مثل اراده آدم‌هایی که به آخر راه رسیده باشند شکسته شده بود و لکه‌های قهوه‌ای‌رنگِ خون بر روی بدنه‌اش غوغا می‌کرد.
الکسیا محتاطانه به آن نزدیک شد، سپس با لگد محکمی آن را باز کرد و با انداختن نورِ چراغ‌‌قوه‌اش به محیط تاریکِ داخلِ آن ناباورانه و طوری که انگار هیجان‌زده شده باشد خطاب به من و ارینا گفت:
- این‌جا... فکر کنم این‌جا معبدِ آب و غذا و جنگ‌افزارهای مقدس باشه!
پشت سر او همراه با ارینا وارد اتاق شدیم و اطراف‌مان را با نگاه‌هایی که ناباوری در آن‌ها موج می‌زد بررسی کردیم.
سمتِ راست‌مان قفسه‌هایی پر از کنسرو وجود داشتند، کنسرو‌هایی که برچسب‌های رنگ‌پریده‌شان هنوز تاریخِ مصرف‌شان را فریاد می‌زنند و روی آن‌ها نوشته شده بود "تا پایانِ دنیا قابلِ استفاده!".
سمت چپ مانند انبار تعداد زیادی جعبه‌‌یِ مهمات روی هم تلنبار شده بودند و رویشان با خطِ قرمز نوشته شده بود "برای روزِ مبادا" ، روزی که حالا پس از گذشت سال‌های طولانی از راه رسیده بود.
کنار جعبه‌های مهمات اسلحه‌های تک‌تیر‌انداز، مسلسل‌های بی‌شمار و تیر‌بار‌های بزرگ و صیقل‌خورده‌ای را می‌دیدم که در نورِ کمِ اتاق مثل استخوان‌های برّاقِ هیولا‌ها می‌درخشیدند.
ناگهان الکسیا مثل کودکی که کریسمس را دوباره کشف کرده باشد دوان‌دوان به یک تفنگِ تهاجمی نزدیک شد و با خوش‌حالیِ وصف‌ناپذیری گفت:
- نگاه کنین! انگار بابانوئلِ آخرالزمانی برامون هدیه گذاشته!
به کنسرو‌های غذا نزدیک شدم، یک بطری آب که درست روی قفسه‌ مخصوصی قرار داشت را برداشتم و در حالی که آن را مثل گنجینه‌ای دست‌نیافتنی می‌چرخاندم و بررسی‌اش می‌کردم ناباورانه گفتم:
- غیر‌ممکنه، این آب... این آب انقدر تمیزه که انگار از بهشت اومده پایین.
ارینا کنارِ جعبه‌ای پر از دستبند زمین نشست و با بو کشیدن هوا در حالی که چشمانش را تنگ کرده بود گفت:
- اینجا... اگر اشتباه نکنم... این‌جا یه پناهگاهِ نظامی بوده... ولی ظاهراً نظامی‌ها هم نتونستن از خودشون محافظت کنن.
متعجبانه گفتم:
- پناهگاه نظامی؟!
ارینا خواست در پاسخ به سوالم چیزی بگوید اما الکسیا بی‌توجه به این مسئله در حینِ برداشتنِ کلاه‌خود نظامی‌ِ رنگ و رو رفته‌ای با طعنه وسط حرفش پرید و در حین این که نگاهش روی کنسرو‌ها قفل شده بود گفت:
- بلاخره تو این جهنم یه جایِ عالی رو پیدا کردیم! فقط بگید این کنسروا مارماهی‌های نگهبان ندارن وگرنه... .
ناگهان برخورد نور چراغ‌قوه‌اش سپس نگاهِ هراسانِ من به جسدِ پوسیده‌ای که نزدیک به قفسه‌یِ کنسرو‌ها پشت دیوارِ ترک‌برداشته زمین افتاده بود باعث شد با سرعت وسط حرفش بپرم و کنجکاوانه بگویم:
- اون، اون یه جسده؟!
هر سه با نگاه‌هایی سرد و جدی به جسدِ مردی با یونیفرمِ نظامیِ پاره‌پاره زل زدیم که با وضعِ آشفته‌ای گوشه‌یِ دیوار زمین افتاده بود و اسلحه‌اش هنوز در دستانِ گره‌کرده‌اش قفل شده بود. زخم‌های صورتش به گونه‌ای بود که انگار حشره‌ یا موجودِ مرگباری پوست و گوشتِ چهره‌‌یِ خونینش را از زندگی خالی کرده‌ بود اما مدال‌های روی سینه‌اش هنوز برق می‌زد.
الکسیا کلاه‌خود را به گوشه‌ای انداخت، سپس چند قدم به جسد مرد نزدیک شد و در حالی که مدال‌های روی سینه‌اش را به آرامی به کمک انگشتان دستش لمس می‌کرد زیر لب با لحن نیش‌داری گفت:
- این یکی رو ببین... روی یکی از مدال‌هاش نوشته شده برای شجاعت. حالا چیزی ازش نمونده جز یه مشتِ اُستُخون تو یه دنیای مرده. منم می‌خوام یه روز همچین مدالی بگیرم البته برای کشتنِ بیشترین هیولا بدون اینکه خودم رو به کشتن بدم.
بی‌توجه به سخنش با نزدیک شدنم به جسد گفتم:
- این یارو چرا انقدر بد مرده؟!
الکسیا شانه‌ای بالا انداخت و با لحن طعنه‌آمیزش ادامه داد:
- می‌دونی جای جالبش کجاست؟ جای جالبش این‌جاست که این یارو... با این که مرده، اما مُردش هم هنوز اسلحه‌ داره!
ارینا از جایش برخاست و چند قدم به جسد نزدیک شد، سپس در حالی که به اسلحه‌ی مرد خیره شده بود و جسد بی‌جانش را مدام بو می‌کشید با صدای لرزانی گفت:
- این شخص... یه ژنرالِ زخمی بوده، یه ژنرال که توسط گازِ خاصی هوشیاریش رو از دست داده و به چیزی که می‌بینید تبدیل شده!
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ارینا به آرامی اسلحهٔ کهنه را از دستان ژنرال مرده بیرون کشید. تفنگ برنزی بود و حکاکیِ "ژنرال الکساندر کِین" روی دسته‌اش برق می‌زد.
ارینا جسد را برگرداند و نگاهی به پشت لباس نظامیِ ژنرالِ مرده که نامش الکساندر بود انداخت.
سوراخِ خونین و بزرگی از زخم کهنه دیده می‌شد و بوی گندِ مشمئز‌کننده‌ای از آن بلند می‌شد.
ارینا با بو کشیدن زخم چهره‌اش را در هم مچاله کرد و ناباورانه گفت:
- این زخم... از گازِ X-29 به وجود اومده. در حالی که دستانش از شدت نگرانی می‌لرزید ادامه داد:
- پدرم روش تحقیق می‌کرده. گازی که هر موجودی را با سرعت از پا درمیاره اما سیستم عصبی انسان رو فقط فلج می‌کنه، به صورتی که بدن رو زنده نگه می‌داره... مثل یه زامبیِ هوشیار.
ناباورانه با چشمان تنگ شده‌ام گفتم:
- یعنی این شخص هنوز زندست و فقط نمی‌تونه بدنش رو تکون بده؟!
ارینا با اشاره سر حرفم را تایید کرد و گفت:
- آره، یه‌جورایی اما کاملاً هم زنده نیست، میشه گفت بین مرگ و زنده موندن گیر کرده‌. نه زندست و نه مرده! صداتون رو شاید بشنوه اما درکی از حرف‌هاتون نداره!
الکسیا با حالتی مشمئزکننده پرسید:
- چرا اینجا پنهان شده بود؟
ارینا پاسخ داد:
- چون داشته انتظار می‌کشیده.
الکسیا متعجبانه گفت:
- انتظار؟!
( ارینا)
بی‌آنکه پاسخی به الکسیا بدهم با رها کردن جسد در حالی که هوا را بو می‌کشیدم تا از حوادثِ گذشته‌یِ مرموز این پادگان آگاه شوم نگاهِ اخم‌آلودم به ته انبار دوید، جایی که نقشه‌ای قدیمی روی دیوار پونز شده بود. لحظه‌ای کوتاه به محض برخورد نگاهم روحِ تعدادی سرباز همراه با یک ژنرال عالی‌رتبه نظامی را دیدم که مقابل آن پدیدار شدند و با سرعت بالایی از بین رفتند.
با اشاره دست به نقشه روبه دِنوِر و الکسیا کردم و مضطربانه گفتم:
- این انبارِ مخفی پناهگاهِ ژنرال‌ها بوده. اما... .
ناگهان چشمانم از حدقه بیرون زد و دردی شدید سرم را به آتش کشاند، ناله‌کنان کفِ دستم را به پیشانی‌ام فشردم، با فریادی خفه روی زمین افتادم و تصاویر محو سپس واضحی مقابل چشمانم قرار گرفت. تصاویری که شبیه به خاطره بودند و... .
***
( ژنرال)
ساعت ۰۴:۳۰ صبح بود و هشدارِ حمله از بلندگوهایِ پادگان با قدرت بالایی شنیده می‌شد. از لای پنجره‌یِ اتاقم حشراتی غول‌پیکر، نیمی انسان و نیمی مار‌ماهی با پا‌های نیزه‌مانند و پوست قرمز‌رنگ را می‌دیدم که با چالاکی از سایه‌‌‌ها بیرون می‌خزیدند و جیغ‌زنان بر سر سربازانی که مسلسل به دست تیر‌اندازی می‌کردند فرود می‌آمدند. سربازان سر‌سختانه ایستادگی می‌کردند و یکی‌دوبار توانستند حملات تعدادی از حشرات را خنثی کنند اما مقاومت‌شان به آرامی در هم می‌شکست و هر کدام در میانِ درگیری یا عقب‌نشینی یکی یکی با فریادِ مرگباری دریده می‌شدند و خونشان هوا را سرخ می‌کرد.
سامانهٔ هشدار با فریادی کشدار به کار خود ادامه می‌داد و نور قرمز‌رنگی در راهروهای زیرزمینی می‌چرخید.
با چشمانی خواب‌آلود از اتاقِ محلِ کارم بیرون زدم و هفت‌تیر به دست به سمت راهرو‌یِ خروجی حرکت کردم تا به طرف مرکز فرماندهی پادگان بروم اما به محض خروجم از اتاقِ کار اولین چیزی که مقابل چشمم قرار گرفت لحظه‌ای مرا از هدفم منصرف و شدیداً شوک‌زده‌ام کرد. سرباز جوانی که به مردی سی‌ساله شبیه بود پس از شلیک به یک حشره‌یِ زخمی سپس از پا درآوردنش مضطربانه به پوست صورت خود چنگ می‌زد و ناله‌کنان سعی داشت چشمانش را از حدقه دربیاورد‌.
صدایِ فریادِ عاجزانه‌اش را شنیدم که گفت:
- برید گمشید لعنتیا! برید گم شید! ولم کنین! نه... نه، نه... من نمی‌خوام بمیرَ... .
با قطع شدن صدایش کرم‌های درخشان و سیاه‌رنگی از چشمانش بیرون خزیدند و با وضع دلهره‌آوری همگی روی زمین فرود آمدند. هم‌زمان با این اتفاق سربازِ مقابلم خِر‌خِر‌کنان و در حالی که دستش را به نشانه درخواست کمک به سمت من دراز کرده بود محکم زمین افتاد و بی‌حرکت گوشه‌ای جان داد.
بی‌توجه به جسدی که به آرامی مقابل چشمانم در حال ذوب شدن بود سرم را به سمت دربِ خروجی چرخاندم و در حالی که هفت‌تیرم را به سوی حشرات عظیم‌الجثه‌ای که از سقف می‌باریدند نشانه رفته بودم و پشت سر هم با فشردن ماشه شلیک می‌کردم فریاد زدم:
- گمشین لعنتیا! از جلوی چشام گمشید!
با هر شلیک، جیرجیرهای دردناکی بلند می‌شد و حشراتی به اندازهٔ سگ از هوا بر زمین می‌افتادند.
با شلیکِ بی‌امانِ گلوله سعی داشتم حشرات غول‌پیکر را از خودم دور کنم اما تلاش‌هایم بی‌فایده به نظر می‌رسید. به ناچار دست از تقلا‌هایم برداشتم و به محض نزدیک شدنم به درب خروجی با باز کردن سپس عبور از آن از ساختمانی که داخلش بودم خارج شدم و بی‌هدف به سمت تعدادی سرباز و کامیون‌های زرهی که در چند قدمی‌ام بودند رفتم.
حشرات هم‌چنان از پشت سر مرا تعقیب می‌کردند و وحشیانه در تلاش بودند تا خودشان را به من نزدیک کنند‌.
هوا پر از غبار و دودِ حاصل از آتشِ انفجار‌ها بود و صدای ناله و تیر‌اندازی از همه‌جا شنیده می‌شد.
***
با بدنی زخمی و نفسی به شماره افتاده، به دیوار تکیه داده بودم و گلوله چندانی برایم باقی نمانده بود.
ناگهان یکی از آن حشرات که بدنش به اندازه بدن یک سگِ شکاری بود با پنجه‌‌های تیز و چنگال‌مانندش به بازویِ راستم چنگ انداخت و مرا وادار کرد تا با نعره‌ای از سر درد او را با لگد محکمی کنار بزنم، سپس با شلیک آخرین گلوله‌یِ هفت‌تیرم چهره‌یِ زشت و ترسناکش را بشکافم و ناله‌کنان جایِ زخمِ بازویم را بررسی کنم.
در حین این کار تلو‌خوران به سمتی رفتم و در حالی که سعی داشتم تعادل و هوشیاری‌ام را حفظ کنم با برخورد نگاهم به برجِ خاکستری‌شکلِ بلندی که دود سیاه‌‌رنگ از آن به بالا سرازیر شده بود زیر لب گفتم:
- مرکز فرماندهی... باید به برج کنترل برسم!
به محض پایان حرفم قدم‌های تندی برداشتم تا به طرفش بروم اما راه مقابلم توسط تعداد زیادی از آن حشرات که به هر سویی سرک می‌کشیدند و با سرباز‌ها درگیر بودند مسدود شده بود.
به ناچار مسلسلِ یکی از سربازانی که نزدیک پایم جان داده بود را از زمین برداشتم و در حین بررسی کردنش سعی کردم با جاخالی دادن یا تیر‌اندازی راهم را از میانِ غبار، دودِ آتش، تانک‌ها و حشراتِ غول‌پیکر باز کنم و خودم را به برجِ فرماندهی برسانم اما تلاش‌هایم به جایی نرسید و در میانِ راه متوقف شد زیرا به طور ناگهانی برج فرماندهی با انفجار گوش‌خراشی کامل منهدم گشت و از آن جز دود غلیظ که به هوا بلند شده بود چیزی باقی نماند‌.
ناگهان به محض این اتفاق در حالی که سر جایم ایستاده بودم و به قتل‌عام سدن سرباز‌ها در میانِ حشرات زل زده بودم صدای یکی از ژنرال‌ها را از بلندگوها شنیدم که با لحنِ جدی گفت:
- به تمامی نیرو‌ها، سریعاً همگی به انبار مهمات برید! سیستم دفاعیِ اون‌جا هنوز کار می‌کنه! من هم اگه بتونم به زودی میام اون‌جا.
صدا به صدای رئیس ستاد که هدایت این پادگان را بر عهده داشت شبیه بود و اضطرابِ شدیدی از آن موج می‌زد.
خشم وجودم را گرفته بود، آن مار‌ماهی‌های لعنتی قرار بود در صورت حمله به این مکان از ما حمایت کنند اما اکنون کدام گوری بودند؟! انگار آن‌ها هم به ما خیانت کردند! می‌دانستم نمی‌شود به آن‌ها اعتماد کرد.
***
در حالی که حشرات پشت سرم مثل سیلی سیاه حرکت می‌کردند و تعدادی سرباز سعی داشتند با تیر‌اندازی آن‌ها را متوقف کنند درب انبار را با رمز اضطراری باز کردم و بی‌توجه به سرباز‌هایی که پشت سرم مشغول دریده شدن توسط حشرات بودند به محض داخل شدنم درب پشت سرم را محکم بستم، آن را قفل کردم و به دنبال سیستم‌های دفاعی نگاهی به اطرافم انداختم اما... .
به جای سیستم دفاعی، با صحنه‌ای هولناک روبرو شدم. صحنه‌ای که در آن همهٔ سربازان و مسئولانِ داخل انبار مرده بودند و اجسادشان در تارهای نقره‌ای حشرات پیچیده شده بود.
ناگهان صدای هیس‌مانندی را از دریچهٔ هوا شنیدم و گاز X-29 به آرامی در فضای اطرافم پخش شد. ناله‌کنان سعی کردم در را باز کنم، اما قفل شده بود. بلند فریاد زدم:
- نه... یکی کمکم کنه، کسی اون بیرون نیست؟! من این تو گیر افتادم! خواهش می‌کنم من... .
به ناگاه صدایی زنانه و خشن را از درون ساعت الکتریکی‌ام شنیدم که بی‌رحمانه گفت:
- شرمنده ژنرال، از بالا دستور اومده که باید همه‌چیز را نابود کنیم! حتی خود شما رو! پس ازمون دلخور نشید چون ما فقط دستور رو داریم اجرا می‌کنیم!
سخنش وحشت عمیقی را به جانم انداخت، در حالی که قلبم از شدت ترس به سینه‌ام مشت می‌کوبید ناباورانه گفتم:
- چی؟! منظورتون چیه که باید همه‌چیز رو نابود کنین؟! شما حق ندارین من رو... .
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
نفوذ گاز به ریه‌هایم لب‌ها سپس بدنم را به سرعت فلج کرد و مرا بر خلاف میلم زمین انداخت. در آخرین لحظات، چشم‌هایم به عکسی روی دیوار افتاد. عکسی از پدر ارینا که با رئیس مارماهی‌ها دست می‌داد. این آخرین چیزی بود که قبل از مرگ می‌دیدم، چیزی که برایم قابل باور نبود. نشانه‌ای از خیانت. خیانتی که من و سربازان این پادگان مخفی و سری را به کام مرگی دردناک کشاند! باید همان موقع که فرصتش را داشتم... .
***
( ارینا)
سردردم مثل میخی بود که تا مغز استخوانم فرو می‌رفت. دنیا برای لحظه‌ای دور سرم چرخید و سیاهی چشمانم را ترک کرد‌.
ته دلم می‌دانستم چیزی که دیده بودم، فقط یک سردرد ساده نبود بلکه خاطره‌ای دردناک از سرنوشت ژنرالی نظامی بود. ژنرالی که به امید کمک آن مار‌ماهی‌ها با حشرات مهاجم درگیر شده بود اما بی‌آنکه خودش بخواهد همراه با افرادش قربانی یک حادثه تلخ شده بود و اکنون مثل جسدِ پیچ‌خورده‌ای روی زمین به حال خودش رها شده بود. پدرم به احتمال طراح مرگ او و سربازان بد‌شانس این پادگان متروکه بود. کسی که رئیس مار‌ماهی‌ها سالیوان زمانی با او همکاری می‌کرده! بیهوده نبود که به محض دیدن من آن مارماهی دیوانه از جانم گذشت و به خوبی مرا به یاد آورده بود. او از قبل با پدرم همکاری می‌کرده و به احتمال پدرم در مورد من و دیگر اعضای خانواده‌ام چیز‌هایی به او گفته ولی چطور می‌توانستم این حقیقت تلخ را به دنور و خواهرش بگویم؟ چطور می‌توانستم اعتراف کنم که پدرم در آن عکس با رئیس مارماهی‌ها دست داده بود و کسی بود که اعضای این پادگان را برای رسیدن به خواسته‌هایش بی‌رحمانه به کام مرگ کشاند؟! شاید بهتر باشد حقیقت را پنهان کنم و... .
به ناگاه ضربات دستِ دنور به صورتم سپس صدای نگرانش مرا از افکار آشفته‌ام خارج کرد:
- ارینا؟ ارینا حالت خوبه؟ چرا حرف نمی‌زنی لعنتی؟!
برای لحظه‌ای کوتاه نفسم را در سینه‌ام حبس کردم سپس با بیرون دادن آن با صدای لرزانی که سعی داشتم آرام باشد گفتم:
— آره... آره حالم خوبه فقط... .
دنور نگران‌تر از قبل در حالی که بالای سرم بود پرسید:
- واقعاً؟
با لحن جدی و آرامی بر خلاف میلم پاسخ دادم:
- آره، آره فقط... فقط یه سردرد ساده بود، همین.
الکسیا چهره‌ عرق‌کرده‌ام را بررسی کرد و با صدای تردید‌آمیزی گفت:
- مطمئنی دلیل بی‌هوش شدنت چیزِ دیگه‌ای نبوده؟
لحن حرف زدنش به گونه‌ای بود که انگار من سعی داشتم چیزی را از آن‌ها مخفی نگه دارم. به کمک دنور از جایم تلو‌خوران و با ناله کوتاهی بلند شدم و گفتم:
- فکر نکنم دونستنش براتون جالب باشه.
الکسیا پاسخ داد:
- چرا نباید جالب باشه؟
من‌من‌کنان پاسخ دادم:
- گف...تم که... فقط... فقط یه سردرد ساده بود همین.
نگاهِ تیزِ الکسیا مثل چاقو روی چشم‌هایم می‌لغزید:
- شرمنده ارینا، بهت برنخوره اما حس می‌کنم تو داری مثل بچه‌ها دروغ می‌گی!
جدی و مصمم اخم‌هایم را در هم کشیدم و گفتم:
- من دروغ نمی‌گم!
الکسیا با نیشخندی کوتاه پاسخ داد:
- پس چرا موقعِ بی‌هوشی صورتت مثل گچ سفید شده بود؟
بی‌توجه به او به جعبه‌های مهمات پشت سرش خیره شدم و محکم پاسخ دادم:
- یه بار گفتم، فقط... خستگی بود. نه چیز دیگه.
الکسیا خواست با سوال دیگری دروغم را برملا کند اما صدای دنور توجه هر دویمان را به خود جلب و الکسیا را از این کار منصرف کرد:
- این رو ببین!
دنور در حالی که کنار جعبه‌ای پر از نارنجک‌های دودزا ایستاده بود دفترچهٔ خاطراتِ زرد‌رنگی را به دست داشت. دفترچه‌ای که روی جلد نیمه‌پاره‌ و خاکی‌رنگش حروف بزرگ اِی، آی و اِس نگاشته شده بودند.
دنور در حالی که دفترچه را کنجکاوانه بررسی می‌کرد با لحن جدی گفت:
- این مال ژنرال نیست، فکر می‌کنم... فکر می‌کنم این مال یه نفر دیگه‌ست، یه نفر که به احتمال تخصصش ساخت سلاح‌های شیمیایی بوده باشه.
ناباورانه دفترچه را از دستش قاپیدم و نوشته‌ها و تصاویرش را بررسی کردم. صفحاتش فقط پر از فرمول‌های پیچیده و طرح‌های مارماهی‌های جهش‌یافته بود. ولی در صفحهٔ آخر با دستخطی که خوب می‌شناختمش نوشته شده بود:
- پروژهٔ هیبریداسیون موفق بود... ولی اون‌ها دارن از کنترل خارج میشن. باید هر جور شده جلوشون رو بگیریم.
پایین دستخط امضایِ مخصوصی وجود داشت. امضایی که نزدیک به آن با دستخطی ترکیبی کلمه‌یِ دکتر ایوانوف کسی که زمانی پیش از طرد شدن او را پدر خودم می‌دانستم و با مار‌ماهی‌ها همکاری می‌کرده نوشته شده بود.
به محض مشاهده نام پدرم دستانم شروع به لرزش کردند و دل‌آشوبی وحشتناک ذهنم را آزار داد.
چطور چنین چیزی امکان داشت؟! یعنی پدرم واقعاً یک دانشمندِ دیوانه و سازنده سلاح‌های بیولوژیکی بود؟! چگونه تمام این مدت من از چهره حقیقی‌اش چیزی نفهمیده بودم؟! الکسیا با برداشتن نگاهش از روی صفحات دفترچه نگاهی به من و برادرش انداخت و آرام پرسید:
— چرا باید تویِ یه انبار هم‌چین چیزی پیدا بشه؟!
دنور شانه‌ای بالا انداخت و گفت:
- چه می‌دونم، شاید موقع فرار از این‌جا یکی یادش رفته این دفترچه رو با خودش ببره.
در حالی که دفترچه را ورق می‌زدم گفتم:
- یا شایدم فکر می‌کردن دیگه این دفترچه ارزشی براشون نداره.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
ناگهان صدای ناباورانه دنور توجه من و الکسیا را به خود جلب کرد. با چرخاندن سرم او را دیدم که یک کارت سبز‌رنگ که به کارت دسترسی شباهت داشت را از جیب ژنرال درآورد و در حین بررسی کردنش گفت:
- روش نوشته شده آزمایشگاه بخش ۷.
الکسیا کنجکاوانه گفت:
- خب، این یعنی چی؟
دنور با قاطعیت پاسخ داد:
- خب این یعنی اگه اشتباه نکنم... به احتمال... فکر کنم این کارت می‌تونه درب آزمایشگاه بخش ۷ رو باز کنه. اونجا باید پاسخ سوالاتمون رو پیدا کنیم.
الکسیا ناباورانه گفت:
- آزمایشگاه؟! یعنی این شخص از یه آزمایشگاه سری به این‌جا اومده بوده؟!
دنور پاسخ داد:
- خب شاید، هر چیزی ممکنه.
همگی سکوت کردیم. می‌دانستم که رفتن به بخش ۷ یعنی مواجهه با حقیقتی که شاید بر خلاف دنور و خواهرش الکسیا من توان تحملش را نداشته باشم. حقیقتی که شاید بخشی از جنایاتِ پدرم ایوانوف را می‌توانست برملا کند.
الکسیا پاسخ داد:
- خب پس شاید بهتر باشه به این آزمایشگاهی که ژنرالِ بد‌شانسمون باهاش در ارتباط بوده یه سری بزنیم اما آزمایشگاه کجا می‌تونه باشه؟ اصلاً چطوری می‌خواییم پیداش کنیم؟
دنور پاسخ داد:
- نمی‌دونم، اما خب هیچ‌چیزی تا ابد نمی‌تونه مخفی بمونه. امیدوارم توی مسیرمون بتونیم پیداش کنیم.
ناگهان صدای غرش رعد و برق سپس بارش باران از بیرون درِ ورودی انبار با قدرت بالایی در گوش‌هایم پیچید و نگاهمان را به خود جلب کرد.
دنور چند قدم به درِ ورودی نزدیک شد و گفت:
- انگار دوباره بارندگی شروع شده، ناچاریم تا زمانی که بارون قطع نشده این‌جا بمونیم.
کنجکاوانه پرسیدم:
- چرا موقع بارندگی نباید به مسیر ادامه بدیم یا بیرون باشیم؟!
دنور پاسخ داد:
- چون توی چنین شرایطی نمیشه وسط تاریکی جایی رو خب مشاهده کرد، تازه این بارون یه بارون معمولی نیست. تا حدودی با رادیو‌اکتیو ترکیب شده و اگه زیاد زیرش بمونی توی کوتاه یا بلند مدت می‌تونه برای سلامتیت خطرناک باشه البته از اون‌جا که تو تحت تاثیر آزمایش‌ها بدنت تغییر کرده فکر نکنم برای تو خطری داشته باشه. درست می‌گم؟
با تردید پاسخ دادم:
- فکر کنم... آره... شاید درست بگی، رادیو‌اکتیو روی بدن من چندان تاثیر خطرناکی نداره. البته تا حالا امتحانش نکردم. شایدم داشته باشه.
الکسیا در حالی که بی‌توجه به من و برادرش با ذوق‌زدگی مشغول بررسی کردن تعدادی از نارنجک‌ها و اسلحه‌ها بود گفت:
- پس تا فرصت هست بیایید با تقسیم کردن این غنایم یه لذتی ببریم.
***
باران مثل پرده‌ای سفید و سنگین، دنیای بیرون را پنهان کرده بود. ولی هیچ‌چیز به اندازۀ سکوت سنگین داخل انبار ترسناک نبود. من در گوشه‌ای چمباتمه زده بودم و به صدای قطره‌هایی که از سقف می‌چکیدند خیره شده بودم. هر قطره مثل ساعت مرگی بود که برایمان شمارش معکوس می‌‌آورد.
ناگهان الکسیا کلاه‌ فلزیِ سبز‌رنگی را به گوشه‌ای انداخت و در حالی که یکی از اسلحه‌ها را بررسی می‌کرد به آرامی به من نزدیک شد و مقابلم ایستاد. برخورد نگاهم به چشمانش کمی مرا مضطرب کرده بود زیرا چشمانش برق می‌زد، همان برق خطرناکی که فقط در چشم‌های کسانی دیده می‌شد که به حقیقت نزدیک شده باشند:
- راستی ارینا نمی‌خوایی بگی چرا به محض خوندن محتویاتِ اون دفترچه دستات شروع به لرزش کرد؟
قلبم تند می‌زد و می‌دانستم باید دروغی ببافم، درست مثل همان روزی که پدرم به من آموخت چطور در برابر پلیس دروغ بگویم:
- به خاطر استرس بود نه چیز دیگه. من... من گاهی اوقات وقتی پیش از حد ذهنم با چیز‌های بد مشغول بشه و به اتفاق نگران‌کننده‌‌ای فکر کنم دستام بی‌اراده می‌لرزه. همین.
انتظار داشتم بی‌خیال شود اما الکسیا بر خلاف خواسته‌ام تسلیم نمی‌شد و مثل سگی بود که رد بو را گرفته باشد:
- من احمق نیستم! راستش رو بگو ارینا! می‌دونی من توی چشمات می‌بینم که دروغ می‌گی! اون دفترچه... .
ناگهان برادرش دنور دستش را روی شانۀ او گذاشت. حرکتی آرام اما قطعی. صدایش وقتی حرف زد، مثل غرش آرام توفان بود:
- الکسیا، بس کن. حالا وقتش نیست.
الکسیا چرخید، با خشم به او نگاه کرد و معترضانه گفت:
- چرا داری ازش دفاع می‌کنی دنور؟ مگه نمی‌بینی داره چیزی رو ازمون مخفی می‌کنه؟ شاید داره نقشۀ کشتنمون رو می‌کشه!
دنور نگاهی به من انداخت، نگاهی که در آن چیزی جز ترکیبی از اطمینان و خستگی نبود. انگار می‌دانست چه رازی را پنهان می‌کنم ولی با این وجود نمی‌خواست به آن اعتراف کنم، شاید هم چیزی نمی‌دانست و از روی ساده‌لوحی و دلسوزی‌اش این‌گونه از من در برابر خواهرش دفاع می‌کرد:
- حتی اگه راستش رو هم بگه، چیزی عوض نمی‌شه الکسیا. حقیقت فقط ترس رو بیشتر می‌کنه.
سپس به من اشاره کرد:
- ارینا هم یکی از ماست. تا حالا کاری نکرده که بهش شک کنیم.
در دلِ خودم، فریادی خاموش می‌کشیدم. فریادی که در آن می‌خواستم بگویم نه، من به اندازۀ شما پاک نیستم و خونِ خیانت، ریاکاری و دروغ در رگ‌هایم جاریست ولی فقط ساکت ماندم و به زمین خیره شدم. الکسیا با حالتی اعتراضی کنار رفت و به پنجره آهنیِ مقابلم تکیه داد. باران حالا به توفانی خروشان تبدیل شده بود، انگار می‌خواست باقی‌مانده‌یِ این پادگان را بشوید تا رد پای گناهان پدرم و کسی که با فعال کردن گاز موجب مرگ ژنرال و افرادش شده بود را از این مکان متروکه پاک کند.
دنور کنارم روی زانو‌هایش نشست و آهسته گفت:
- وقتی آماده‌ شی، خودت بهمون می‌گی. تا اون وقت، من بهت اعتماد دارم.
در میان آن همه تاریکی و دروغ برای اولین بار احساس کردم چیزی در سینه‌ام می‌لرزد که مدت‌ها بود فراموشش کرده بودم و آن امید بود اما می‌دانستم این امید دوامی نمی‌آورد چون دیر یا زود آن‌ها به حقیقت پی می‌بردند.
دنور از روی زانو‌هایش بلند شد و نزدیک به خواهرش روی جعبه‌یِ مشکی‌رنگ و آهنیِ خاک‌خورده‌ای نشست، اسلحه‌اش را روی دستانش جابه‌جا کرد و به آتشی که نزدیک به من و به قصد گرم نگه داشتن فضای اطراف‌مان توسط تخته‌چوب‌های خشکیده ایجاد شده بود نگاهی انداخت.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
( دِنوِر)

در حالی که نگاهم بر روی شعله‌های رقصان آتش قفل شده بود زیر‌چشمی الکسیا را دیدم که نزدیک به من روی جعبه‌یِ مشکی‌رنگِ بزرگی نشسته بود و با زل زدن به شعله‌های آتش در افکارش غرق شده بود. طوری که انگار دنبال پاسخِ سوالاتش می‌گشت.
نور آتش روی صورتش می‌رقصید و سایه‌هایی عمیق را زیر چشمانش که لای ماسک رادیو‌اکتیو به سختی قابل مشاهده بودند ایجاد می‌کرد. اسلحه‌ام را که گرمای فلزش مثل تنها دوست قابل اعتمادم بود در دستانم جابه‌جا کردم و با لحنی آرام طوری که فقط او بتواند صدایم را بشنود گفتم:
- یادت میاد؟
الکسیا به محض شنیدن حرفم از افکارش خارج شد، سپس سریع دست‌پاچگی‌اش را پنهان کرد و با هین کوتاهی گفت:
- چی... چی رو یادم باشه؟
پاسخ دادم:
- توی کلبهٔ، وقتی شب‌ها برق می‌رفت و دور آتش برای بچه‌هام قصه می‌گفتیم؟
الکسیا گوشهٔ لبش را بالا برد:
- اون موقع آرزو می‌کردم همیشه شب‌ها برق قطع بشه. چون تو بهترین قصه‌ها رو براشون می‌گفتی.
خنده‌‌یِ آرامی کردم و گفتم:
- همیشه می‌خواستی قصه‌هات پایان خوش داشته باشن. حتی اون داستانی که در موردِ هیولای جنگل بود.
با پایانِ حرفم نگاهم به ارینا افتاد که آن سوی آتش در سایه‌ها قوز کرده بود:
- تو چی ارینا؟ وقتی بچه بودی، آرزوت چی بود؟
او نگاهی از روی تعجب به من انداخت، انگار فراموش کرده بود که آدم‌ها هم می‌توانند آرزو داشته باشند:
- من... .
صدایش لرزید:
- همیشه می‌خواستم فضانورد بشم. تو شب‌های شهر، ستاره‌ها انقدر کم‌رنگ بودن که فکر می‌کردم اگه برم بالاتر، می‌تونم اون‌ها رو از نزدیک ببینم.
سکوت سنگینی فضا را پر کرد. فقط تَرق‌تَرقِ آتش به حرف‌های ما پاسخ می‌داد.
پس از مدتی کوتاه الکسیا سرفه‌های کوتاهی سر داد، سپس سکوت را شکست و با لحن جدی گفت:
- چه آرزوی کودکانه‌ای، آرزوی من این بود که بتونم یه شب تا صبح رو بدون کابوس بخوابم. بدون اینکه صدای وحشتناکی رو تویِ خواب‌هام بشنوم.
دستانش را به هم فشرد و با بیرون دادن نفسش ادامه داد:
- گاهی وقت‌ها فکر می‌کنم اگه از اینجا خلاص بشم، همون کابوس‌ها برمی‌گردن پیشم.
در حالی که قلبم به درد آمده بود گفتم:
- من همیشه آرزو می‌کردم بتونم یه جای امن برای تو و بچه‌هام پیدا کنم. یه جزیرهٔ کوچیک دور از همهٔ این جنونی که توش گرفتار شدیم. جایی که بتونی همراه با دختر‌هام بالاخره کتابخونه‌ات رو باز کنی.
ارینا کنجکاوانه به من نگاهی انداخت و آهسته پرسید:
- کتابخونه؟
الکسیا برای اولین بار لبخند کوتاه و سردی به لبانش نشاند و گفت:
- همیشه روئیام این بود که یه کتابفروشی کوچیک باز کنم. با قفسه‌های چوبی و بوی کاغذ کهنه. اما حالا... .
به اسلحه‌اش اشاره‌ای کرد و در حالی که لبخندش محو شده بود ادامه داد:
- به جای کتاب، با گلوله و خشاب سروکار دارم.
نگاهم به ارینا افتاد که داشت ساکت گریه می‌کرد، اشک‌هایش مانند الماس زیر نور آتش می‌درخشیدند. ارینا با زحمت زیادی گریه‌اش را متوقف کرد و با لحن غمگینی گفت:
- بزرگترین آرزوی من این بود که گذشته رو عوض کنم.
زیر لب به آرامی زمزمه کرد:
- ای کاش می‌تونستم جلوی پدرم رو بگیرم قبل از اینکه... .
جمله‌اش ناتمام ماند و زمزمه‌اش به سرعت متوقف شد. خواست حرفش را ادامه بدهد اما از این کار منصرف شد و نگاهش را روی شعله‌های گرم آتش قفل کرد.
آتش کمکم داشت کم‌سو می‌شد. سریع از جایم بلند شدم و تخته‌چوب دیگری را رویش انداختم، سپس با نشستن به سر جایم با لحنی آرام گفتم:
- شاید آرزوهامون به ظاهر احمقانه به نظر بیان. ولی همین آرزوهاست که ما رو زنده نگه می‌داره. حتی تو این جهنم.
الکسیا بی‌توجه به حرفم نگاهی به ارینا انداخت و کنجکاوانه گفت:
- فکر نمی‌کنم اشک ریختنت به خاطر اتفاقِ ساده‌ای بوده باشه، درست می‌گم؟!
ارینا بر خلاف میلش نگاهش را روی الکسیا چرخاند و برای لحظه‌ای کوتاه طوری که انگار از گفتن چیزی دو‌دل شده باشد سکوت کرد سپس بر خلاف خواسته‌اش دستش را روی بازویش کشید و طوری که قصد داشته باشد پاسخ سوالِ خواهرم را بدهد گفت:
- لیزا... .
الکسیا کنجکاوانه پرسید:
- لیزا؟
ارینا به شعله‌های در حال مرگ خیره شده بود، انگار پاسخ سوالاتش را در آن‌ها جستجو می‌کرد. ناگهان صدایش را شکست، طوری که مجبور شدیم برای شنیدنش به جلو خم شویم:
- آره، لیزا... .
اسم را طوری تکرار کرد که گویی با هر بار گفتنش درد کهنه اما عمیقی زخم‌هایش را باز می‌کرد:
- خواهر کوچیکترم. وقتی آخرین بار دیدمش فقط هشت سالش بود.
اسلحه را محکم‌تر در دستم فشردم و پرسیدم:
- چه بلایی سرش اومد؟
ارینا چشمانش را بست و با لحن کینه‌ورزانه‌ای هِق‌هِق‌کنان گفت:
- وقتی پدرم به یه مدرسهٔ شبانه‌روزی تویِ سوئیس فرستادِش فکر نمی‌کردم یک سال بعدش و قبل از این که سر از اون آزمایشگاه لعنتی دربیارم یک نامهٔ رسمی به دستم برسه و توی اون نامه بهم گفته بشه که... گفته بشه که خواهرم تویِ دریاچه و در حالی که داشته شنا می‌کرده جونش رو از دست داده.
سکوت سنگینی فضای انبار را پر کرد. فقط صدای باران که به آرامی بر پشت بام می‌بارید شنیده می‌شد.
الکسیا آرام پرسید:
- اما تو باورت نمی‌شد، مگه نه؟
ارینا با لحن تلخی ادامه داد:
- هیچ‌کس تویِ دریاچهٔ مدرسهٔ شبانه‌روی غرق نمی‌شه. مخصوصاً وقتی اون مدرسه اصلاً دریاچه‌ای نداشته باشه!
او دستش را به سوی جیب شلوارِ آبی‌رنگ و نخ‌نمایش دراز کرد و یک عکس قدیمی را بیرون آورد، تصویر یک دختربچه با موهای طلایی و چشمانی که دقیقاً شبیه به چشمان ارینا بود:
- پدرم همیشه می‌گفت لیزا ضعیف بود. می‌گفت ژن‌های معیوبی داشت که باید پاک می‌شدن.
من و الکسیا نگاهی به هم انداختیم. ضعیف، ژن معیوب، این‌ کلمات همان کلماتی بودند که پدر غیر‌واقعیِ خودمان مدام آن‌ را با افتخار برای سرکوفت زدن به من و خواهرم تکرار می‌کرد.
ارینا خشمگینانه بغضش را داخل گلویش خفه کرد و در حالی که صدایش مثل نجوا بود ادامه داد:
- یه شب... پدر حروم‌زادم رو تویِ آزمایشگاه خصوصیش دیدم که داشت مایع خاصی رو با کمک سُرَنگ به لیزا تزریق می‌کرد. بار اولش نبود، تا قبل از این که لیزا خونه رو به قصد رفتن به مدرسه شبانه‌روزی ترک کنه زیاد باهاش این کار رو می‌کرد. تبدیل به عادت هر‌ روزش شده بود. روز قبل از مرگش گفته بودن که تب شدیدی داشت و به سختی می‌تونست روی پاهاش با‌ایسته. وقتی پدرم خبر مرگش رو شنید با داد و فریاد من رو جلوی چشم مادرم بی‌عرضه خطاب کرد و از خونه پرتم کرد بیرون! موقع بیرون انداختنم طوری به من نگاه می‌کرد که انگار من مقصر مرگ خواهرم بودم.
الکسیا ناباورانه و به آرامی گفت:
- یعنی پدرت خواهرت رو با آزمایش‌های مسخرش به کام مرگ کشوند و تو مقصرش معرفی شدی؟! درسته؟!
ارینا سرش را به نشانه تأیید تکان داد و خشمگینانه‌تر از قبل گفت:
- پدر دیوونم گفت من خواهرم رو به آزمایشگاه بردم! گفت من باعث مرگش شدم چون با سکوتم جلوی پدرم رو نگرفتم و اجازه دادم به آزمایش‌هاش روی خواهرم ادامه بده. همین شد که من رو از خونه بیرون کرد!
در سکوت بعدی، تنها چیزی که شنیده می‌شد صدای هِق‌هِق‌ها و نفس‌های بریدهٔ ارینا بود. حالا می‌فهمیدم چرا اینقدر چشمانش غمگین به نظر می‌رسیدند. انگار این دنیا چندان نسبت به او رحم و مروتی نشان نداده بود.
 
آخرین ویرایش:

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
باران به آرامی بر پشت بام انبار می‌بارید، انگار جهان می‌خواست گناهانش را بشوید. من و الکسیا روبروی ارینا نشسته بودیم، و من سعی می‌کردم با نگاه به خواهرم بفهمانم که باید نرم‌تر برخورد کند. ولی الکسیا مثل همیشه تیز بود مثل تیغ.
با تمام شدن حرف ارینا و سکوتش الکسیا با لحن طعنه‌آمیزی گفت:
- پس تو واقعاً فکر می‌کنی پدرت لیزا رو کشته؟
ارینا با تکان دادن سرش حرفش را تایید کرد و گفت:
- آره.
با علامت سر سعی کردم به خواهرم بفهمانم که باید نرم‌تر برخورد کند. ولی الکسیا مثل همیشه تیز بود، درست مثل تیغی برنده:
- و تو هم بی‌گناهی که ناعادلانه قضاوت شده!
ارینا با تکان دادن سرش حرفش را تایید کرد و گفت:
- آره من... وایسا منظورت از این حرف چیه؟! تو فکر می‌‌کنی که... .
الکسیا با لحنی نیش‌دار وسط حرفش پرید و ادامه داد:
- منظورم اینه که معمولاً آدما اولین شک‌شون باید به خودشون باشه نه دیگران.
ارینا به محض شنیدن حرفش اخم‌هایش را در هم کشید و با لحن تندی فریاد زد:
- می‌خوایی بگی دارم دروغ می‌گم؟! من... .
الکسیا وسط حرفش پرید و با اطمینان گفت:
- شاید!
با نگاه تندی به خواهرم به او تذکر دادم: - تمومش کن الکسیا! الان وقتش نیست!
الکسیا بی‌توجه به من با لحن نیشدارش خطاب به من گفت:
- یعنی واقعاً انتظار داری داستانش رو باور کنیم؟ چرا الان باید در مورد چنین چیزی باهامون صحبت کنه؟! من... .
ناگهان ارینا طوری که از کوره در رفته باشد با صدایی لرزان اما قاطع پاسخ داد: - پدرم همیشه می‌گفت بعضی از ما ناقص هستیم. لیزا فقط اولین قربانی بود.
الکسیا خندید، خنده‌ای تلخ و بی‌روح:
- وای! چه پدر جالبی! پس فکر می‌کنی حق با توئه؟ یا شاید می‌خوای با بی‌گناه نشون دادن خودت ما رو فریب بدی تا شاید بتونی مثل اون ژنرال بدبخت بلایی سرمون بیاری؟!
ارینا نگاهِ خشم‌آلودش را روی چهره‌یِ سرد خواهرم قفل کرد، سپس از جایش بلند شد تا با فوش و ناسزا به طرفش حمله‌ور شود. الکسیا بی‌توجه به او اسلحه‌اش را تهدید‌کنان نشان داد و خواست دوباره حرف نیشداری از زبانش خارج کند اما من سریع از جایم برخاستم، در حالی که سعی داشتم خشمم را کنترل کنم زود‌تر از هر دوی‌شان وارد عمل شدم و با فریاد بلندی ارینا و خواهرم را از این کار منصرف ساختم:
- دیگه کافیه! تمومش کنین!
برای لحظاتی طولانی سکوت محیط اطرافم را در خودش غرق کرد. به محض نشستنم ارینا به سر جایش بازگشت و در با لم دادن به دیوارِ خزه‌زده و خاکی‌رنگِ پشت سرش نفس عمیقی کشید و گفت:
- پدرم روی پروژه‌ای کار می‌کرد به نام پاکسازی نژادی. اون فکر می‌کرد می‌تونه دی اِن اِیِ انسان رو تطبیق‌پذیر کنه حتی اگه به قیمت جون هزاران آدم تموم بشه. فکر می‌کنم ژنرال کین می‌خواست این رو افشا کنه، به همین خاطر ساکتش کردن.
الکسیا با بی‌اعتمادی سر تکان داد و گفت:
- باشه، اصلاً هر چی تو بگی!
الکسیا به سمتی دراز کشید و گفت:
- من باید یکم استراحت کنم، هر وقت بارون بند اومد خبرم کنین، فقط اگه جونور وحشی از لای دیوار‌ها سر و کلش پیدا شد تا شکارمون کنه حواستون باشه اول برادرم رو به عنوان غذا سرو کنه!
با لحن آرامی گفتم:
- نگران نباش، حواسمون هست.
بی‌توجه به سخنم در حالی که به آرامی و شمرده‌شمرده نفسش را داخل و بیرون می‌داد اسلحه‌اش را به خودش نزدیک‌تر کرد و با سکوت سنگین فضایِ انبار همراه شد.
***
الکسیا مانند مرده‌ای به خواب رفته بود و با این که نفس‌هایش آرام و منظم به نظر می‌رسید اما چهره‌اش هنوز درهم بود طوری که انگار حتی در خواب هم از کابوس‌ها رهایی نداشت. من کنار آتش نشسته بودم و اسلحه‌ام را تمیز می‌کردم، کاری که همیشه مرا آرام می‌کرد. ارینا هم آن طرف‌تر روی یک جعبه چوبی نشسته بود و به شعله‌های آتش خیره شده بود. ناگعان سرفه‌ای کرد و پس از مدتی کوتاه با شکستن سکوتی که بر فضای اطرافم حکم‌فرما شده بود پرسید:
- بچه‌هات؟ چی شد که گمشون کردی؟
در حالی که دستم روی اسلحه یخ کرده بود گفتم:
- داستانش طولانیه، وقتی هرج و مرج شروع شد سعی کردم همراه با همسرم و بچه‌هام از شهر خارج بشم و اون‌ها رو به یه پناهگاه برسونم اما در حین فرار طی اتفاقِ مرگباری تصادف کردم و بی‌هوش شدم. وقتی به هوش اومدم جسد همسرم رو دیدم که لای آتیش جزغاله شده بود و هیچ اثری هم از بچه‌هام نبود. خودمم نزدیک بود کشته بشم اما خواهرم تو لحظه آخر از راه رسید و نجاتم داد.
سعی کردم صدایم بی‌تفاوت باشد، ولی ته آن تلخی‌ِ شدیدی بود که همیشه با یادآوری آن روز همراهی‌ام می‌کرد.
ارینا کنجکاوانه پرسید:
- و تیر‌اندازی رو، خواهرت بهت یاد داد؟
نگاهی به او انداختم و گفتم:
- قبل از این که دنیا توی آتیشِ دیوونگی بسوزه پدرم به من و خواهرم روش‌های بقا رو یاد داد، روش‌هایی که توش یادگیری تیر‌اندازی شرط اصلی زنده موندن بود. اما خب آموزشاتش رو باید نه با حرف بلکه با عمل به دستوراتش یاد می‌گرفتیم. چندباری مثل خواهرم مجبور شدم انتخاب کنم به عنوان یه قاتل بی‌رحم انسانیتم رو قربانی کنم. اما وقتی با زیر پا گذاشتن قانون خواهرم را توی نقشه فرارش همراهی کردم دیگه هر چیزی که برام باقی مونده بود رو از دست دادم. فکر نکنم مرگ همسرم یا ناپدید شدن بچه‌هام اتفاقی بوده باشه.
ارینا نگاه غمگینش را به من انداخت و در حالی که چشمانش برق می‌زد با لحن تمسخر‌آمیزی گفت:
- پس تو و خواهرت هم یه جورایی فراری هستید. درست مثل من.
خنده‌‌ی تلخ کردم و گفتم:
- نکته مشترک تو و من اینه که هر دو انتخاب کردیم از سرنوشتمون فرار کنیم با این تفاوت که تو مجازات‌هایی بدتر از مال من رو تجربه کردی.
 

امیراحمد

نویسنده رسمی انجمن
مترجم رمان
کتابخوان
نویسنده کتاب
نویسنده فعال
Dec 8, 2023
715
سکوت سنگینی فضا را پر کرد. فقط صدای شعله‌های آتش و نفس‌های آرام الکسیا شنیده می‌شد.
ارینا با نگاه غمگینی به خواهرم نا‌امیدانه و با صدای لرزانی گفت:
- الکسیا از من متنفره، مگه نه؟
به نشانه‌یِ مخالفت سرم را به چپ و راست چرخاندم و با خنده کوتاهی گفتم:
- نه... اون، اون فقط از ترس بیزاره.
اسلحه‌ام را کنار گذاشتم و گفتم:
- وقتی آدما می‌ترسن، یا فرار می‌کنن یا حمله. الکسیا همیشه حمله می‌کنه تا نشون بده که قویه. شاید رفتارش سرد باشه اما همیشه هوایِ نزدیک‌ها و دوستانش رو داره.
ارینا دستانش را به هم فشرد و غمگینانه گفت:
- منم همین کارو می‌کردم. قبل از اینکه لیزا بره... منم همیشه با پدرم جر و بحث می‌کردم. حالا می‌بینم که اون فقط سعی می‌کرد ازم محافظت کنه اما به روش خودش.
با لحن تایید‌آمیزی گفتم:
- همه پدر و مادرها همین کارو می‌کنن، هیچ پدر و مادری نیست که صلاح بچش رو نخواد اما خب مشکل این‌جاست که بعضی وقتا روش‌هاشون بیشتر از فایده‌ای که دارن ممکنه به طرف آسیب وارد کنه.
ناگهان ارینا شروع به گریه کرد، گریه‌ای آرام و شکسته که از اعماق وجودش می‌آمد:
- می‌دونی بدترین چیزی که من رو آزار میده چیه؟ این که من هنوز دوستش دارم. با همه‌ی کارایی که باهام کرد، هنوز امیدوار بودم یه روز بهش ثابت بشه که من بی‌گناه بودم اما قبل از این که این اتفاق بیفته جونش رو از دست داد.
پاسخ دادم:
- هر دو چیز‌هایی رو از دست دادیم اما رفتن به گذشته چیزی رو عوض نمی‌کنه، فقط نگاه به آیندست که می‌تونه دیدت رو تغییر بده‌.
ارینا ناراحت‌تر از همیشه گفت:
- نه برای کسی مثل من که آیندش نا‌معلومه.
از جایم بلند شدم و کنارش نشستم. سپس بی‌آنکه چیزی بگویم فقط دستم را روی شانه‌اش گذاشتم. بعضی وقت‌ها، سکوت بهترین همدردی‌ست.
ارینا به زحمت گریه‌اش را متوقف کرد و با لحن تردید‌آمیزی گفت:
- فکر می‌کنی ما می‌تونیم زنده بمونیم؟
صادقانه گفتم:
- نمی‌دونم، اما می‌دونم که اگه بمیریم، حداقل تنها نمیمیریم.
***
در حالی که کوله‌پشتی‌ام را در دست گرفته بودم گفتم:
- خب، حالا که بارون تموم شده، باید بریم. هر چیزی که می‌تونیم با خودمون ببریم رو جمع کنید.
تقسیم غنایم را با سکوت انجام دادیم. من چند نارنجک دودزا برداشتم، الکسیا تعدادی مسلسل، بطریِ آب و کنسروِ غذا و یک جفت دوربین دید در شب به دست گرفت و ارینا کوله‌پشتی، تعدادی قمه و یک دستگاه ضبط صدا که شاید در آزمایشگاه به کار می‌آمد را با خود همراه کرد.
وقتی از انبار خارج شدیم، هوای تازه بعد از باران مثل فریادِ خداحافظی بر صورت‌مان نشست. پادگان متروکه در تاریکی غریب به نظر می‌رسید. طوری که انگار خودش هم قربانی رازهایی بود که در خود پنهان کرده بود.
قایق کوچکمان را میان آب‌های راکد پیدا کردیم. من پشت فرمان نشستم، الکسیا جلو و ارینا عقب قایق. موتور با صدایی لرزان روشن شد، و ما به آرامی از اسکله دور شدیم.
***
هوای تازه بعد از باران برای مدت کوتاهی آرامش بخش بود، تا اینکه بوی تعفن شدیدی مشاممان را پر کرد. الکسیا اولین نفری بود که متوجه منبع این بوی آزار‌دهنده شد:
- چیزی اونجاست... توی آب!
قبل از اینکه بتوانیم واکنش نشان دهیم، جسد عظیم یک کوسهٔ سفید از آب سر برآورد، دندان‌هایی به اندازهٔ خنجر که هنوز از آرواره‌اش آویزان بودند در اختیار داشت و بدنش تقریباً دو نیم شده بود. ولی آنچه بیش از همه ترسناک به نظر می‌آمد جای گازهایی بود که روی پوستش دیده می‌شد. گاز‌هایی دقیقاً شبیه به جای گَزِشِ دندان‌ِ مارماهی‌هایی که قبلاً دیده بودیم.
زیر لب ناباورانه گفتم:
- خدایا... .
خواستم در مورد دلیل اتفاقِ هولناک مقابلم چیزی بگویم اما ارینا زمزمه‌کنان زود‌تر از من وارد عمل شد:
- اینو اون مار‌ماهی‌های وحشی کشتن. دارن بهمون نشون می‌دن که چیکار می‌تونن بکنن.
ناگهان صدایی هیولا‌مانند توجه‌‌مان را به خود جلب کرد:
- مار‌ماهی؟!
وحشت‌زده همراه با الکسیا اسلحه‌‌ام را به سمتی نشانه رفتم، به دنبال منبع صدا اطرافم را بررسی کردم و با حالتی گارد گرفته فریاد زدم:
- کی بود؟
در میانِ سکوت مرگبار، صدای پِچ‌پِچ عجیبی از آب به گوش رسید. صدایی مثل زمزمه‌های کودکان مرده که از اعماق می‌آمد.
ناگهان آبِ اطرافِ قایق به جوش آمد و ده‌ها ماهیِ گوشت‌خوار با چشمان درخشان و دندان‌های خنجر‌شکل خر‌خر‌کنان از آب بیرون پریدند. یکی از آنها با صدایی نازک، کودکانه و هیولا‌مانند فریاد زد:
- شام امشب آماده‌ست!
ترسی عمیق دلم را به لرزه انداخت و باعث شد سریع لوله اسلحه‌ام را به سمت‌شان نشانه بروم و پشت سر هم شلیک کنم.
هم‌زمان با من الکسیا در حالی که با تفنگش به سمت آنها شلیک می‌کرد متعجبانه فریاد زد:
- این‌ها دیگه چی از جونمون می‌خوان؟
یکی از ماهی‌های گوشت‌خوار با حرکات مارپیچ‌مانندی از حمله‌یِ گلوله‌ها فرار کرد، سپس با فرود آمدن به داخل آب دندان‌هایش را با حالتی تهدید‌آمیز به ما نشان داد و خنده‌کنان گفت:
- چیزی نمی‌خواییم، فقط می‌خواییم دلی از عزا در بیاریم. درست می‌گم بچه‌ها؟!
هم‌نوعانش در حالی که مثل او با حرکات مارپیچ‌مانند از گلوله‌ها فرار می‌کردند همگی یک‌صدا فریاد زدند:
- درسته!
هم‌زمان با پایان حرف‌شان یکی از آنها نعره‌زنان به درون قایق پرید و دقیقاً کنار پای من فرود آمد، سپس با دهانی که مثل اره باز و بسته می‌شد پوزخندزنان گفت:
- پاهات رو بده من! می‌خوام به شکمم یه هدیه بدم!
ناگهان با ضربه‌یِ محکم پایِ ارینا فریاد‌زنان و در حالی که مشغول ناسزا گفتن بود به هوا بلند شد و محکم به داخل آب دریا فرو رفت. به محض این اتفاق ارینا به سمتی اشاره کرد و بلند فریاد زد:
- اون‌جا! اون کلبه‌های قدیمی! زود‌‌‌باش برو سمتشون!
در حالی که صدای گروپ‌گروپ قلبم با سرعت در گوش‌هایم می‌پیچید خط نگاهش را دنبال کردم و تعدادی کلبه چوبی مخروبه‌ را دیدم که درست در میانه رسیدن به خشکی دیده می‌شدند‌. نیمی از بدنه تمامِ آن‌ها در آب فرو رفته و خزه‌های سبز به سر و رویشان دست کشیده بود.
با تمام قوا به موتور قایق فشار آوردم و قایق را به سمت کلبه‌ها حرکت دادم.
ماهی‌ها نعره‌زنان و مثل تگرگ به قایق می‌کوبیدند و حملات‌شان را هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌کردند.
یکی از آن‌ها سعی کرد گوش ارینا و دیگری دست الکسیا را گاز بگیرد اما مقاومت سرسختانه خواهرم و ارینا حملاتشان را دفع و آن‌ها را به قصد شکارمان جدی‌تر کرد.
***
وقتی با هزار بدبختی به نزدیکیِ یکی از کلبه‌ها رسیدیم درش تقریباً نیمه‌باز و نردبان‌هایی چوبی به درِ ورودی متصل شده بود که باید از آن‌ بالا می‌رفتیم.
سریع به محض رسیدن‌مان به نردبان از قایق خارج شدیم و در حالی که سعی داشتیم با جاخالی دادن حملات ماهی‌های گوشت‌خوار را دفع کنیم همگی نفس‌زنان از پله‌های نردبان بالا رفتیم، سپس با لگد محکمی در را باز کردیم و به داخل پرتاب شدیم. به محض ورودمان به داخل صدای هیولا‌مانند، تند و تیزِ یکی از ماهی‌ها را شنیدیم که با بی‌قراری خطاب به ما فریاد زد:
- نمی‌تونید تا ابد فرار کنید! دیر یا زود شکارتون می‌کنیم!
هم‌زمان با پایان حرفش صدای نعره‌ها و خر‌خر‌های ترسناک‌شان به سرعت ناپدید شد و آرامش عمیقی فضای اطرافمان را تسخیر کرد.
هر کدام گوشه‌ای نشستیم و نفس‌زنان سعی کردیم خودمان را آرام کنیم. داخل کلبه پر از وسایل ماهیگیری قدیمی و تورهای پوسیده بود. ارینا گوشه‌ای از کلبه را رصد کرد و نفس‌زنان گفت:
- اینجا... دیگه کجاست؟
ناگهان زمانی که از جایش بلند شد و خواست به سمتی برود چند علامت عجیب که از نظر او آشنا بود توجه‌اش را به خود جلب کرد.
علامت‌‌ها با نشانِ ایکس و وای درست بر رویِ کف کلبه خاکی‌رنگ قرار داشتند و لکه‌های کهنه‌یِ خون در دور و اطرافشان جولان می‌دادند.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 12) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا