- Dec 8, 2023
- 715
با قطع شدن صداها سپس ناپدید شدن هیولا از مقابل چشمانم دندانهای تیز و خونینِ کوسه را دیدم که برای حملهیِ نهایی به ما آماده میشدند.
فریادی سر دادم و همراه با الکسیا چهرهیِ خونینِ کوسه را به رگبار بستم اما او با چابکی از حملهیِ بیشتر گلولهها جز یکی دوتا که بخشی از باله بزرگش را شکافتند جان سالم به در برد و با خشم بالایی سریع خودش را به ما نزدیک کرد تا دهانش را باز و کارمان را یکسره کند.
ناگهان آبِ کثیف و مسموم شدهای که از همه طرف ما را احاطه کرده بود مثل جوشش دیگی که در حال سوختن باشد به تلاطم افتاد و دهها مارماهیِ سیاه، باریک و برقزده از تاریکیِ درون آب به بیرون جهیدند.
پشتِ سرشان و نزدیک به ماشینهای زنگزده که با حالِ خرابی روی هم تلنبار شده بودند صخرهای مرتفع وجود داشت که چیزی ترسناک و عجیب روی آن ظاهر شده بود.
مارماهیِ غولآسایی با کلاهبرگی پوسیده بر سر و چشمانی زرد اما خونین که از شوق کشتار میدرخشیدند.
صدای تند و سوزناکش در کنار خُرخُرهای سنگین رعشهای به دلم انداخت و تُن صدایش بیشتر مثل خِشخِش برگهای پاییزی بود:
- هووو! کوسهی گرسنه! بازی رو بهم زدی!
ناباورانه نگاهی به او انداختم و گفتم:
- اون، اون موجود حرف میزنه؟!
مارماهیِ غولآسا بیتوجه به من بلند فریاد زد:
- زودباشید بچهها، اون کوسهیِ احمق رو بندازین بیرون! داره به مهمونایِ ناخوندمون بیحرمتی میکنه!
بر خلاف افرادش چیزی سهشاخ و چوبمانند شبیه به نیزههای قدیمی را به کمک بالههایش در دست گرفته بود و مرگ و خباثت از نگاهش میبارید.
به محض پایانِ حرفش مارماهیها مثل رعدوبرق به کوسه حمله کردند، بدنهایشان را با چابکی بالایی دورِ بدنِ کوسهیِ غولپیکر پیچاندند و جریانهای برق آبیرنگی را از پوستشان بیرون دادند. به محض این اتفاق کوسه از سر درد غرّش بلندی کشید، سپس پیچوتابی خورد و با به آتش کشیدن آب سعی کرد خودش را از مارماهیهای جرقهزن دور نگه دارد اما بیفایده بود. همزمان با این اتفاق رئیسِ مارماهیها با نوک دمش اشارهای مسخرهآمیز کرد و نیشخندزنان گفت:
- برو گمشو عزیزم! شام امروز به تو تعلق نداره! چون مالِ برندهیِ داستانه.
کوسهی زخمی سعی کرد با باز و بسته کردن دهانش به کمک دندانهای تیزی که در اختیار داشت به مارماهیها صدمه بزند اما زمانی که این کار را بیفایده دید و به سرعت عمل بالای آنها پی برد از ادامه این کار منصرف شد و وحشتزده با ترسی حیوانی که از چهره آشفته اما اخمآلودش موج میزد غلتزنان مارماهیها را از خودش دور کرد، نعره بلندی سر داد و سریع به اعماق آب گریخت.
***
هوا در تونلهای زیرزمینیِ نیروگاه زیر بویِ نم و زنگار سنگین شده بود، آب تا کمر بالا آمده بود و مارماهیهای سیاهرنگ در حالی که بدنهای کشیده و باریکشان در تاریکی برق میزدند چشمهای درخشانشان مثل ستارههای سمی دور ما حلقه زده بودند.
رئیسشان روی صخرهای از بتنِ فروریخته لم داده بود و در حالی که پیپ جلبکیاش را به دندان میگرفت و مدام داخل دهانِ خونینش جابهجا میکرد نگاهِ عمیقش را سوراخسوراخ به ارینا میدوخت.
در حالی که همراه با الکسیا لوله اسلحهام را به سمتِ افرادش نشانه گرفته بودم و سعی داشتم لرزش دست و پاهایم را پنهان کنم زیر لب گفتم:
- چرا بهمون حمله نمیکنن؟! منتظر چی هستن؟!
الکسیا بیخبر پاسخ داد:
- نمیدونم، شاید دلشون میخواد قبل از غذا باهامون یه سلفی کوتاهی بندازن!
وحشتزده خشمم را آرام کردم و زیر لب طوری که مارماهیها و رئیسشان متوجه حرفم نشوند گفتم:
- الان به نظرت وقتِ شوخی کردنِ؟!
الکسیا سرش را چرخاند تا چیزی بگوید اما قهقهههای بیپایان سپس صدای زمخت و هیولامانند رئیسِ مارماهیها حرفش را قطع و سکوتِ طولانی را که در محیط اطرافم زمزمه میکرد از میان برداشت:
- ارینا، ارینا... ارینا... وای که چقدر شبیهِ پدرت هستی! حتی با این که شکل و قیافهیِ زیبات رو ازت دزدیدن اما هنوزم چهرت شبیه به چهرهیِ زشتِ پدرتِ!
هر سه در حالی که نفسهایمان را در سینه حبس کرده بودیم شگفتزده چشمانِ از حدقهدرآمدهمان را روی چهرهیِ ترسناکش قفل کردیم. چطور ممکن است؟ این مارماهیِ دیوانه کیست و چگونه ارینا را میشناسد؟ یعنی ارینا از قصد ما را به این نیروگاه مرموز کشاند؟
صدای زمختِ رئیس مارماهیها مرا از افکار آشفتهام خارج و توجهام را به خود جلب کرد:
- همون چشایِ بیاعتماد... همون روحِ شکسته... درست مثل اولین باری که پدر بداخلاقت رو ملاقات کردم!
ارینا ناباورانه و طوری که انگار در شوک و تردید فرو رفته باشد دستهایش را مشت کرد و خشمگینانه گفت:
- تو، تو کی هستی؟ پدرم رو چطور میشناسی؟!
مارماهی بدنِ غولپیکرش را به چپ و راست تکان داد و در حالی که لم داده بود خندهکنان گفت:
- یعنی در مورد من بهت چیزی نگفته ارینا؟! عجیبه، اون که انقدر رازنگهدار نبود عزیزم!
ارینا بلند فریاد زد:
- من پدری ندارم، پدرم خیلی وقتِ پیش مرد، وقتی من رو از خونه بیرون کرد!
شوکزده گفتم:
- چی؟
ارینا بغض گلویش را فشرد و بیتوجه به موقعیتمان بلندتر از قبل فریاد زد:
- و تو... تو فقط یه هیولایِ جهشیافتهای که... .
مارماهی وسط حرفش پرید، با بیخیالی لبانِ خندانش را نشان داد و گفت:
- هیولا؟! به من میگی هیولا؟! هه! من قبل از اینکه تو به این دنیا بیایی خدای این تاریکی بودم عزیز دلم. میخوایی بدونی چرا؟ چون پدر بدخلقت با خونش باهام پیمان بست ولی تو... .
ناگهان با صورتی برافروخته نعرهای سر داد و خرخرکنان با اشاره چشم به من و الکسیا بلند فریاد زد:
- ولی تو، با این آشغالهای بیپدر و مادر که شعورشون انقدر پایینِ اومدی اینجا تا باهام پیمان ببندی؟! فکر کردی گنجِ بیصاحاب شدهیِ دریا رو با این دستمالپارههایی که همراهتن تقسیم میکنم؟
به محض پایانِ حرفش همهمهای میانِ افرادش ایجاد شد و همگیشان نگاهِ تهدیدآمیزی به من و خواهرم انداختند.
الکسیا با صدای متعجب و لرزانی گفت:
- گنج؟! ما فقط میخواییم زنده بمونیم، همین.
مارماهی زبانِ نوکتیزش را دورِ دهانِ خونین و پر از دندانش کشید و با نیشخندی کوتاه گفت:
- زنده موندن؟ عزیزم، تو توی قصهی من فقط و فقط... یه نقش مکمل بیشتر نیستی! آخرش یا غذای ماهیها میشی یا، توی شکمِ من جا میگیری.
ناگهان مثل دیوانهای که کنترل اعصابش را از دست داده باشد بلند فریاد کشید:
- درست میگم احمقها؟!
افرادش با خندههایی کوتاه و با اشارهیِ سر حرفش را تایید و سرهایشان را به نشانهیِ مثبت بالا و پایین کردند.
الکسیا خطاب به من و آرام زیر لب گفت:
- این دیوونه واقعاً اعصاب نداره، فکر کنم... .
ناگهان رئیسِ مارماهیها نعرهای سر داد و با نگاه خونینی به الکسیا بلند فریاد زد:
- خودت اعصاب نداری دستمالسوختهیِ بیمصرف!
الکسیا با چشمانِ از حدقهدرآمدهاش نگاه تندی به او انداخت و ناباورانه گفت:
- چه گوشهای تیزی هم داره.
رئیس مارماهیها بلند فریاد زد:
- تا کجاش رو دیدی؟ من بیشتر از اینها تو چنتم دارم زنکِ... راستی اون چه کوفتیه که به صورتت زدی؟! اولین باره همچین چیزی رو میبینم! اون... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- خب اون ماسک ضدرادیواکتیوِ، میزنیمش به صورتمون تا از خطر مواد رادیواکتیو که تو هوا پخش شده در امان باشیم.
فریادی سر دادم و همراه با الکسیا چهرهیِ خونینِ کوسه را به رگبار بستم اما او با چابکی از حملهیِ بیشتر گلولهها جز یکی دوتا که بخشی از باله بزرگش را شکافتند جان سالم به در برد و با خشم بالایی سریع خودش را به ما نزدیک کرد تا دهانش را باز و کارمان را یکسره کند.
ناگهان آبِ کثیف و مسموم شدهای که از همه طرف ما را احاطه کرده بود مثل جوشش دیگی که در حال سوختن باشد به تلاطم افتاد و دهها مارماهیِ سیاه، باریک و برقزده از تاریکیِ درون آب به بیرون جهیدند.
پشتِ سرشان و نزدیک به ماشینهای زنگزده که با حالِ خرابی روی هم تلنبار شده بودند صخرهای مرتفع وجود داشت که چیزی ترسناک و عجیب روی آن ظاهر شده بود.
مارماهیِ غولآسایی با کلاهبرگی پوسیده بر سر و چشمانی زرد اما خونین که از شوق کشتار میدرخشیدند.
صدای تند و سوزناکش در کنار خُرخُرهای سنگین رعشهای به دلم انداخت و تُن صدایش بیشتر مثل خِشخِش برگهای پاییزی بود:
- هووو! کوسهی گرسنه! بازی رو بهم زدی!
ناباورانه نگاهی به او انداختم و گفتم:
- اون، اون موجود حرف میزنه؟!
مارماهیِ غولآسا بیتوجه به من بلند فریاد زد:
- زودباشید بچهها، اون کوسهیِ احمق رو بندازین بیرون! داره به مهمونایِ ناخوندمون بیحرمتی میکنه!
بر خلاف افرادش چیزی سهشاخ و چوبمانند شبیه به نیزههای قدیمی را به کمک بالههایش در دست گرفته بود و مرگ و خباثت از نگاهش میبارید.
به محض پایانِ حرفش مارماهیها مثل رعدوبرق به کوسه حمله کردند، بدنهایشان را با چابکی بالایی دورِ بدنِ کوسهیِ غولپیکر پیچاندند و جریانهای برق آبیرنگی را از پوستشان بیرون دادند. به محض این اتفاق کوسه از سر درد غرّش بلندی کشید، سپس پیچوتابی خورد و با به آتش کشیدن آب سعی کرد خودش را از مارماهیهای جرقهزن دور نگه دارد اما بیفایده بود. همزمان با این اتفاق رئیسِ مارماهیها با نوک دمش اشارهای مسخرهآمیز کرد و نیشخندزنان گفت:
- برو گمشو عزیزم! شام امروز به تو تعلق نداره! چون مالِ برندهیِ داستانه.
کوسهی زخمی سعی کرد با باز و بسته کردن دهانش به کمک دندانهای تیزی که در اختیار داشت به مارماهیها صدمه بزند اما زمانی که این کار را بیفایده دید و به سرعت عمل بالای آنها پی برد از ادامه این کار منصرف شد و وحشتزده با ترسی حیوانی که از چهره آشفته اما اخمآلودش موج میزد غلتزنان مارماهیها را از خودش دور کرد، نعره بلندی سر داد و سریع به اعماق آب گریخت.
***
هوا در تونلهای زیرزمینیِ نیروگاه زیر بویِ نم و زنگار سنگین شده بود، آب تا کمر بالا آمده بود و مارماهیهای سیاهرنگ در حالی که بدنهای کشیده و باریکشان در تاریکی برق میزدند چشمهای درخشانشان مثل ستارههای سمی دور ما حلقه زده بودند.
رئیسشان روی صخرهای از بتنِ فروریخته لم داده بود و در حالی که پیپ جلبکیاش را به دندان میگرفت و مدام داخل دهانِ خونینش جابهجا میکرد نگاهِ عمیقش را سوراخسوراخ به ارینا میدوخت.
در حالی که همراه با الکسیا لوله اسلحهام را به سمتِ افرادش نشانه گرفته بودم و سعی داشتم لرزش دست و پاهایم را پنهان کنم زیر لب گفتم:
- چرا بهمون حمله نمیکنن؟! منتظر چی هستن؟!
الکسیا بیخبر پاسخ داد:
- نمیدونم، شاید دلشون میخواد قبل از غذا باهامون یه سلفی کوتاهی بندازن!
وحشتزده خشمم را آرام کردم و زیر لب طوری که مارماهیها و رئیسشان متوجه حرفم نشوند گفتم:
- الان به نظرت وقتِ شوخی کردنِ؟!
الکسیا سرش را چرخاند تا چیزی بگوید اما قهقهههای بیپایان سپس صدای زمخت و هیولامانند رئیسِ مارماهیها حرفش را قطع و سکوتِ طولانی را که در محیط اطرافم زمزمه میکرد از میان برداشت:
- ارینا، ارینا... ارینا... وای که چقدر شبیهِ پدرت هستی! حتی با این که شکل و قیافهیِ زیبات رو ازت دزدیدن اما هنوزم چهرت شبیه به چهرهیِ زشتِ پدرتِ!
هر سه در حالی که نفسهایمان را در سینه حبس کرده بودیم شگفتزده چشمانِ از حدقهدرآمدهمان را روی چهرهیِ ترسناکش قفل کردیم. چطور ممکن است؟ این مارماهیِ دیوانه کیست و چگونه ارینا را میشناسد؟ یعنی ارینا از قصد ما را به این نیروگاه مرموز کشاند؟
صدای زمختِ رئیس مارماهیها مرا از افکار آشفتهام خارج و توجهام را به خود جلب کرد:
- همون چشایِ بیاعتماد... همون روحِ شکسته... درست مثل اولین باری که پدر بداخلاقت رو ملاقات کردم!
ارینا ناباورانه و طوری که انگار در شوک و تردید فرو رفته باشد دستهایش را مشت کرد و خشمگینانه گفت:
- تو، تو کی هستی؟ پدرم رو چطور میشناسی؟!
مارماهی بدنِ غولپیکرش را به چپ و راست تکان داد و در حالی که لم داده بود خندهکنان گفت:
- یعنی در مورد من بهت چیزی نگفته ارینا؟! عجیبه، اون که انقدر رازنگهدار نبود عزیزم!
ارینا بلند فریاد زد:
- من پدری ندارم، پدرم خیلی وقتِ پیش مرد، وقتی من رو از خونه بیرون کرد!
شوکزده گفتم:
- چی؟
ارینا بغض گلویش را فشرد و بیتوجه به موقعیتمان بلندتر از قبل فریاد زد:
- و تو... تو فقط یه هیولایِ جهشیافتهای که... .
مارماهی وسط حرفش پرید، با بیخیالی لبانِ خندانش را نشان داد و گفت:
- هیولا؟! به من میگی هیولا؟! هه! من قبل از اینکه تو به این دنیا بیایی خدای این تاریکی بودم عزیز دلم. میخوایی بدونی چرا؟ چون پدر بدخلقت با خونش باهام پیمان بست ولی تو... .
ناگهان با صورتی برافروخته نعرهای سر داد و خرخرکنان با اشاره چشم به من و الکسیا بلند فریاد زد:
- ولی تو، با این آشغالهای بیپدر و مادر که شعورشون انقدر پایینِ اومدی اینجا تا باهام پیمان ببندی؟! فکر کردی گنجِ بیصاحاب شدهیِ دریا رو با این دستمالپارههایی که همراهتن تقسیم میکنم؟
به محض پایانِ حرفش همهمهای میانِ افرادش ایجاد شد و همگیشان نگاهِ تهدیدآمیزی به من و خواهرم انداختند.
الکسیا با صدای متعجب و لرزانی گفت:
- گنج؟! ما فقط میخواییم زنده بمونیم، همین.
مارماهی زبانِ نوکتیزش را دورِ دهانِ خونین و پر از دندانش کشید و با نیشخندی کوتاه گفت:
- زنده موندن؟ عزیزم، تو توی قصهی من فقط و فقط... یه نقش مکمل بیشتر نیستی! آخرش یا غذای ماهیها میشی یا، توی شکمِ من جا میگیری.
ناگهان مثل دیوانهای که کنترل اعصابش را از دست داده باشد بلند فریاد کشید:
- درست میگم احمقها؟!
افرادش با خندههایی کوتاه و با اشارهیِ سر حرفش را تایید و سرهایشان را به نشانهیِ مثبت بالا و پایین کردند.
الکسیا خطاب به من و آرام زیر لب گفت:
- این دیوونه واقعاً اعصاب نداره، فکر کنم... .
ناگهان رئیسِ مارماهیها نعرهای سر داد و با نگاه خونینی به الکسیا بلند فریاد زد:
- خودت اعصاب نداری دستمالسوختهیِ بیمصرف!
الکسیا با چشمانِ از حدقهدرآمدهاش نگاه تندی به او انداخت و ناباورانه گفت:
- چه گوشهای تیزی هم داره.
رئیس مارماهیها بلند فریاد زد:
- تا کجاش رو دیدی؟ من بیشتر از اینها تو چنتم دارم زنکِ... راستی اون چه کوفتیه که به صورتت زدی؟! اولین باره همچین چیزی رو میبینم! اون... .
وسط حرفش پریدم و گفتم:
- خب اون ماسک ضدرادیواکتیوِ، میزنیمش به صورتمون تا از خطر مواد رادیواکتیو که تو هوا پخش شده در امان باشیم.