- Nov 16, 2024
- 737
روی زمین سرد نشسته و به دیوار تکیه داده بودم. ساعد دستانم روی زانوهایم بود و چشمهایم بسته. آرام سرم را به دیوار کوفتم و زمزمه کردم:
- احمق بودم.
دوباره سرم را کوبیدم:
- هستم.
برای بار سوم کارم را تکرار کردم:
- احمق.
با هر بار کوفتن سرم کلمهی “احمق” را تکرار میکردم که با شنیدن صدای درب چشم باز کردم. بیآنکه به چهارچوب درب و کسی که وارد شد توجه کنم نگاهم به سه انگشتر استخوانهای گوش عایشه کشیده شد. چقدر به انگشتانم جلوه میداد. با شنیدن صدای ماهر سرم را سریع بالا آوردم:
- هی... پاشو بریم.
دقیقاً داشت چه زری میزد؟ برویم؟ الان؟ با تمام وجودم از ته دل قهقهه زدم. دستم را روی دلم گذاشته و خندههایم را رها کردم.
- پاشم بریم؟
بریدهبریده میان خندههایم ادامه دادم:
- دیگه... چی... پتروس... فداکار؟
و با شدت بیشتری خندههایم را ادامه دادم. درحالی که با تهماندهی لبخند روی چهرهام از دیوار کمک میگرفتم تا برخیزم، اشکهایی که از شدت خنده به روی گونهام نشسته بودند را پاک کردم.
ماهر نفس کلافهاش را بیرون داد و تشر زد:
- الان وقت مسخرهبازی نیست. دست بجنبون.
سست به سمتش قدم برداشتم و آرام دستهایم را روی یقهی بولیزش گذاشتم. ماهر با دقت سعی داشت بفهمد که چه در سرم میگذرد. به ثانیه نکشیده یقهاش را محکمتر گرفته و به سمت خودم کشیدمش. با حرص جواب دادم:
- مسخرهبازی؟ عوضی تو تا الان کدوم گوری بودی؟
مچ دستانم را محکم گرفت و رو به صورتم توپید:
- منو باش دلم برات سوخت اومدم تا از این کثافتخونه نجاتت بدم بدبخت.
خون جلوی چشمانم را گرفت و انگار کسی که ماشه را فشرده و جمجمهی عایشه را خالی کرده بود، او باشد. محکم با پیشانیام به دماغش کوبیدم که دردمند عقب رفت. فریاد زدم:
- بعد اینکه عایشه را کشتم؟ بعد اینکه خودکشی کردم؟ بعد اینکه خودم با دستای خودم جمجمهاش رو خالی کردم؟ آره؟
ماهر سرش را بالا آورد و غرید:
- میدونی ما الان کجاییم احمق؟ وقت کمه دیوونه! باید بریم نازنین رو هم پیدا کنیم و سریعتر از این جهنمدره بزنیم بیرون. الان وقت احساساتی شدن نیست.
با کف دستم محکم به سینهاش کوبیدم و اعتراض کردم:
- احساسات؟ کدوم احساسات لعنتی؟ من با همین ناخنهام مغزشو کشیدم بیرون میفهمی؟
ماهر کلافه به صورتش دست کشید و خشمگین غرید:
- اصلا به درک. همین جا بمیر.
به محض گفتن این جمله از اتاق بیرون رفت و من همانجا سقوط کردم؛ به تخت تکیه داده و درست مثل کودکی که از کردهاش پشیمان باشد زمزمه کردم:
- نرو!
زانوهایم را بغل گرفتم و سرم را رویشان گذاشتم. دماغم را بالا کشیده و مغموم سعی داشتم که ترکشهای بغضم چشمانم را مجروح نکند. با نشستن دستی روی بازویم سرم را بالا آوردم. با دیدن ماهر احساس کردم قلبم دوباره به زندگی برگشته و میتپد. ماهر بازویم را محکم کشید و مرا از روی زمین بلند کرد:
- دخترهی سرتق.
همچون کسی که اختیاری از خویش نداشته باشد پشت سرش کشیده میشدم و حتی میتوانستم از الان بوی خورشید را حس کنم. با هم سوار آسانسور شدیم و برایم عجیب بود که چرا خبری از کاهنین نبود.
- نازنین کدوم طبقهست؟
درحالی که دکمه طبقه منفی سه را میفشاردم جواب دادم:
- احتمالاً باید تو قفسش باشه.
ماهر دردمند پلکهایش را به یکدیگر فشرد و من حرفی که شاید حقیقتی تلخ را در ذهنش زنده میکرد به زبان آوردم:
- چه بلایی سرش آوردی سر از اینجا درآورده؟
زیرچشمی نگاهم کرد و هیچ نگفت. ادامه دادم:
- هیچکس به زور اینجا نیومده؛ البته به جز من.
درب آسانسور باز شد و حجم انبوهی از قفسهایی که بردهها را درونش زندانی کرده بودند نمایان شد. صداهایی عذابآور در فضا موج میزد و بوی ادرار و خون به شکل غلیظی بینیام را میسوزاند. همه چیز مانع ادامهی سوالپیچ کردنم شد.
صدای شهوت، لذت، جیغ، خشونت و مکالمههای بیسر و ته چنان بالا بود که ماهر برای ثانیهای قدمی به عقب برود؛ شاید فکرش را نکرده بود که باید در چنین لجنزاری سراغ زنش را بگیرد.
تقریباً دیگر به این فضاها عادت کرده بودم؛ اما طبقه منفی چهار یک استثناء بود. هیچوقت نتوانسته بودم با آنجا کنار بیایم. جایی که فرزندانی که محصول چنین روابطی بودند به دنیا آمده، بزرگ میشدند و اقبالی به جز برده شدن نداشتند. اولین کودکی که اینجا به دنیا آمده بود حال بیست و دو سال سن داشت و این نشان میداد قدمت این فرقه حداقل بیست و سه سالی میشود.
میدانستم بخش کسانی که تبدیل به حیوان میشوند کجاست، به همین خاطر دست ماهر را که مات و مبهوت به اوضاع چندشآور درون قفسها نگاه میکرد کشیدم و با هم به سمت راست رفتیم. میان قفسها به دنبال قسمتی گشتم که صدای پارس کردن از آنجا بیاید و شنیدن چنین صدایی میان انواع اقسام اصواتی که اینجا بود کار دشواری محسوب میشد.
بالاخره با فاصلهی چند متر نازنین را درحال رابطه با مردی که روی کمرش شمع آبشده ریخته بودند، دیدم. نمیدانستم چطور به ماهر بگویم که نازنین را پیدا کردم و اما بهتر بود بگویم که دیگر نازنینی وجود ندارد؛ خوشبختانه یا متاسفانه خودش رد نگاهم را گرفت و با دیدن صحنهای که هضمش برای هیچکس آسان نبود دست من را که در دستش بود محکم فشرد.
نمیخواستم در این لحظه چیزی بگویم ولی وقت تنگ بود و من هیچ خوش نداشتم که دوباره گیر بیفتم و اینبار مجبور به تنبیهی بدتر از خطای عایشه بشوم:
- میخوای ببریمش یا...؟
نمیدانستم در ادامه چه چیزی بگویم؛ اما فکر میکنم خودش انتهای کلامم را فهمید.
- درمان میشه؟
سعی کردم منطقی باشم:
- چند وقته که خونه نیومده؟
به سختی با صدایی خسخس مانند جواب داد:
- هفت سال.
ناامید درحالی که هر دو چشم از این صحنه برنمیداشتیم زمزمه کردم:
- اون دیگه شخصیتش شکل گرفته.
ماهر دستم را بیشتر فشرد و نمیتوانست به این شکل با آخرین امیدش، همسرش خداحافظی کند. مرد درون قفس بعد از پایان رابطه از طریق راهی که بین قفس خودش و قفس نازنین بود، بیرون آمده و داخل قفس خودش شد. همینقدر حیوانی. نازنین مشغول لیسیدن خودش درست مثل یک سگ شد که ماهر با آخرین قطرههای امید در وجودش گفت:
- شاید اگه منو ببینه... .
ادامه نداد. منم نخواستم این حق را از او بگیرم. او را پشت سرم کشیدم و مقابل قفس نازنین نگه داشتم. دستم را از دستش بیرون کشیدم. به وضوح دیدم تمام عجز و امیدش را درون چشمهایش ریخت و میلههای قفس را از سر ناچاری چنگ زد. به سختی لب زد:
- نا... ناز... نازنین.
نازنین چند ثانیهای را بیحرکت به ماهر نگاه کرد؛ امید داشت کمکم حتی درون بدن من نیز سرازیر میشد و اما با کاری که نازنین کرد همه چیز فروپاشید. نازنین درحالی که پارس میکرد و دور خودش میچرخید از خود نشانههایی برای جلب جفت انجام میداد. درست همانکاری که چند دقیقهی پیش برای مردی که در قفس کناریاش جا داشت انجام داده بود. نازنین خودش را به ساق پای ماهر میمالید و به مثال سگی او را بو کشیده و لیس میزد.
ماهر با چشمهای خیس عقب کشید و دست مرا محکم گرفت:
- بریم دیگه.
و من دیدم که چطور ماهر فرو ریخت و امیدش پرپر شد. با تمام توانش سعی داشت هر چه سریعتر از آن جهنم دوری کند و حق هم داشت. سوار آسانسور شد و دکمه طبقه منفی پنج را فشرد. سعی میکرد محکم به نظر برسد اما اتفاق چند ثانیهی پیش چیزی نبود که انسان بتواند با آن کنار بیاید؛ هرکسی که میخواهد باشد، بعضی اتفاقات استثناء ندارد.
وارد طبقه منفی پنج شدیم. به محض باز شدن درب آسانسور شهاب را همراه با حدود صد نفر آدم که برای اسکورت آورده بود مواجه شدم. با فرمان شهاب همه به سمت تویوتا هایلوکسشان رفته و سوار شدند. من و ماهر نیز به سمت تنها kmc t9 موجود در پارکینگ رفته و سوار شدیم.
ماهر با تمام خشم و عذابی که در دل داشت استارت زد و حرصش را روی دنده و فرمان و پدالهای گاز و ترمز و کلاج خالی میکرد. وارد رمپ شدیم و حینی که داشتیم بیرون میرفتیم با دیدن چند کاهن درحالی که با زنجیر نازنین را جلوی درب نگه داشته بودند متوقف شدیم. صدای قابیل که گویی هیجان از کلماتش تراوش میکرد از بلندگوها شنیده شد:
- اگه میخوای دختر منو ببری باید نشون بدی که لیاقتش رو داری. یا همینجا زنت رو زیر چرخ ماشینت له کن، یا... .
در سکوت به ماهری نگاه کردم که چشم از نازنین برنمیداشت. قابیل با خرسندی ادامه داد:
- یا یاسکا رو پیاده کن و با زنت برگرد خونه.
میترسیدم. میترسیدم از اینکه ماهر مرا رها کند و دیگر کسی نباشد که نجاتم بدهد؛ و من باید تا پایان آموزشات منتظر میماندم. من تحمل بیشتر از این را دیگر نداشتم. نمیخواستم از ماهر چیزی طلب کنم؛ غرورم را جلوی هیچکس نشکسته بودم و ماهر نیز مستثنی نبود. میدانستم انتخاب ماهر من نیستم. سرگذشتم را قبول کرده و دست بردم سمت دستگیرهی در. ماهر هنوز هم چشم از نازنین برنداشته بود. به وضوح بالا و پایین شدن سیبک گلویش را دیدم.
همین که درب را گشودم ماهر دنده را از حالت خلاص بیرون آورد و بغضآلود غرید:
- درو ببند.
هنوز هم نگاهش سمت نازنین بود که درب را بستم. منقبض شدن عضلهی پایش را دیدم که داشت کلاج را میفشرد. با پای راستش پدال گاز را تا ته فشرد و در انتها با پایین کشیدن دنده دستی ماشین به سرعت به سمت نازنین حمله کرد. کاهنین عقب کشیدند و در آنی صدای برخورد سپر ماشین با جسم نازنین و صدای استخوان و گوشت و غضروف بدنش زیر چرخهای ماشین به وضوح شنیده شد.
همین که وارد جاده شدیم ماهر پایش را از روی پدال گاز برنداشته بود و وحشیانه درحالی که به فرمان میکوبید فریاد زد:
- لعنتی لعنتی لعنتی.
و با تمام وجودش نعره کشید و من فقط نگاه کردم به جادهای که با سرعت سرسامآوری طی میشد. با تمام عواطف غریبی که مرا مورد تهاجم قرار داده بودند به این فکر میکردم که چرا ماهر مرا انتخاب کرد؛ شاید این شروع بازیای بود که هیچکدام نمیخواستیم که شروع شود و از سر ناآگاهی درون شیپور آغازش دمیده بودیم.
- احمق بودم.
دوباره سرم را کوبیدم:
- هستم.
برای بار سوم کارم را تکرار کردم:
- احمق.
با هر بار کوفتن سرم کلمهی “احمق” را تکرار میکردم که با شنیدن صدای درب چشم باز کردم. بیآنکه به چهارچوب درب و کسی که وارد شد توجه کنم نگاهم به سه انگشتر استخوانهای گوش عایشه کشیده شد. چقدر به انگشتانم جلوه میداد. با شنیدن صدای ماهر سرم را سریع بالا آوردم:
- هی... پاشو بریم.
دقیقاً داشت چه زری میزد؟ برویم؟ الان؟ با تمام وجودم از ته دل قهقهه زدم. دستم را روی دلم گذاشته و خندههایم را رها کردم.
- پاشم بریم؟
بریدهبریده میان خندههایم ادامه دادم:
- دیگه... چی... پتروس... فداکار؟
و با شدت بیشتری خندههایم را ادامه دادم. درحالی که با تهماندهی لبخند روی چهرهام از دیوار کمک میگرفتم تا برخیزم، اشکهایی که از شدت خنده به روی گونهام نشسته بودند را پاک کردم.
ماهر نفس کلافهاش را بیرون داد و تشر زد:
- الان وقت مسخرهبازی نیست. دست بجنبون.
سست به سمتش قدم برداشتم و آرام دستهایم را روی یقهی بولیزش گذاشتم. ماهر با دقت سعی داشت بفهمد که چه در سرم میگذرد. به ثانیه نکشیده یقهاش را محکمتر گرفته و به سمت خودم کشیدمش. با حرص جواب دادم:
- مسخرهبازی؟ عوضی تو تا الان کدوم گوری بودی؟
مچ دستانم را محکم گرفت و رو به صورتم توپید:
- منو باش دلم برات سوخت اومدم تا از این کثافتخونه نجاتت بدم بدبخت.
خون جلوی چشمانم را گرفت و انگار کسی که ماشه را فشرده و جمجمهی عایشه را خالی کرده بود، او باشد. محکم با پیشانیام به دماغش کوبیدم که دردمند عقب رفت. فریاد زدم:
- بعد اینکه عایشه را کشتم؟ بعد اینکه خودکشی کردم؟ بعد اینکه خودم با دستای خودم جمجمهاش رو خالی کردم؟ آره؟
ماهر سرش را بالا آورد و غرید:
- میدونی ما الان کجاییم احمق؟ وقت کمه دیوونه! باید بریم نازنین رو هم پیدا کنیم و سریعتر از این جهنمدره بزنیم بیرون. الان وقت احساساتی شدن نیست.
با کف دستم محکم به سینهاش کوبیدم و اعتراض کردم:
- احساسات؟ کدوم احساسات لعنتی؟ من با همین ناخنهام مغزشو کشیدم بیرون میفهمی؟
ماهر کلافه به صورتش دست کشید و خشمگین غرید:
- اصلا به درک. همین جا بمیر.
به محض گفتن این جمله از اتاق بیرون رفت و من همانجا سقوط کردم؛ به تخت تکیه داده و درست مثل کودکی که از کردهاش پشیمان باشد زمزمه کردم:
- نرو!
زانوهایم را بغل گرفتم و سرم را رویشان گذاشتم. دماغم را بالا کشیده و مغموم سعی داشتم که ترکشهای بغضم چشمانم را مجروح نکند. با نشستن دستی روی بازویم سرم را بالا آوردم. با دیدن ماهر احساس کردم قلبم دوباره به زندگی برگشته و میتپد. ماهر بازویم را محکم کشید و مرا از روی زمین بلند کرد:
- دخترهی سرتق.
همچون کسی که اختیاری از خویش نداشته باشد پشت سرش کشیده میشدم و حتی میتوانستم از الان بوی خورشید را حس کنم. با هم سوار آسانسور شدیم و برایم عجیب بود که چرا خبری از کاهنین نبود.
- نازنین کدوم طبقهست؟
درحالی که دکمه طبقه منفی سه را میفشاردم جواب دادم:
- احتمالاً باید تو قفسش باشه.
ماهر دردمند پلکهایش را به یکدیگر فشرد و من حرفی که شاید حقیقتی تلخ را در ذهنش زنده میکرد به زبان آوردم:
- چه بلایی سرش آوردی سر از اینجا درآورده؟
زیرچشمی نگاهم کرد و هیچ نگفت. ادامه دادم:
- هیچکس به زور اینجا نیومده؛ البته به جز من.
درب آسانسور باز شد و حجم انبوهی از قفسهایی که بردهها را درونش زندانی کرده بودند نمایان شد. صداهایی عذابآور در فضا موج میزد و بوی ادرار و خون به شکل غلیظی بینیام را میسوزاند. همه چیز مانع ادامهی سوالپیچ کردنم شد.
صدای شهوت، لذت، جیغ، خشونت و مکالمههای بیسر و ته چنان بالا بود که ماهر برای ثانیهای قدمی به عقب برود؛ شاید فکرش را نکرده بود که باید در چنین لجنزاری سراغ زنش را بگیرد.
تقریباً دیگر به این فضاها عادت کرده بودم؛ اما طبقه منفی چهار یک استثناء بود. هیچوقت نتوانسته بودم با آنجا کنار بیایم. جایی که فرزندانی که محصول چنین روابطی بودند به دنیا آمده، بزرگ میشدند و اقبالی به جز برده شدن نداشتند. اولین کودکی که اینجا به دنیا آمده بود حال بیست و دو سال سن داشت و این نشان میداد قدمت این فرقه حداقل بیست و سه سالی میشود.
میدانستم بخش کسانی که تبدیل به حیوان میشوند کجاست، به همین خاطر دست ماهر را که مات و مبهوت به اوضاع چندشآور درون قفسها نگاه میکرد کشیدم و با هم به سمت راست رفتیم. میان قفسها به دنبال قسمتی گشتم که صدای پارس کردن از آنجا بیاید و شنیدن چنین صدایی میان انواع اقسام اصواتی که اینجا بود کار دشواری محسوب میشد.
بالاخره با فاصلهی چند متر نازنین را درحال رابطه با مردی که روی کمرش شمع آبشده ریخته بودند، دیدم. نمیدانستم چطور به ماهر بگویم که نازنین را پیدا کردم و اما بهتر بود بگویم که دیگر نازنینی وجود ندارد؛ خوشبختانه یا متاسفانه خودش رد نگاهم را گرفت و با دیدن صحنهای که هضمش برای هیچکس آسان نبود دست من را که در دستش بود محکم فشرد.
نمیخواستم در این لحظه چیزی بگویم ولی وقت تنگ بود و من هیچ خوش نداشتم که دوباره گیر بیفتم و اینبار مجبور به تنبیهی بدتر از خطای عایشه بشوم:
- میخوای ببریمش یا...؟
نمیدانستم در ادامه چه چیزی بگویم؛ اما فکر میکنم خودش انتهای کلامم را فهمید.
- درمان میشه؟
سعی کردم منطقی باشم:
- چند وقته که خونه نیومده؟
به سختی با صدایی خسخس مانند جواب داد:
- هفت سال.
ناامید درحالی که هر دو چشم از این صحنه برنمیداشتیم زمزمه کردم:
- اون دیگه شخصیتش شکل گرفته.
ماهر دستم را بیشتر فشرد و نمیتوانست به این شکل با آخرین امیدش، همسرش خداحافظی کند. مرد درون قفس بعد از پایان رابطه از طریق راهی که بین قفس خودش و قفس نازنین بود، بیرون آمده و داخل قفس خودش شد. همینقدر حیوانی. نازنین مشغول لیسیدن خودش درست مثل یک سگ شد که ماهر با آخرین قطرههای امید در وجودش گفت:
- شاید اگه منو ببینه... .
ادامه نداد. منم نخواستم این حق را از او بگیرم. او را پشت سرم کشیدم و مقابل قفس نازنین نگه داشتم. دستم را از دستش بیرون کشیدم. به وضوح دیدم تمام عجز و امیدش را درون چشمهایش ریخت و میلههای قفس را از سر ناچاری چنگ زد. به سختی لب زد:
- نا... ناز... نازنین.
نازنین چند ثانیهای را بیحرکت به ماهر نگاه کرد؛ امید داشت کمکم حتی درون بدن من نیز سرازیر میشد و اما با کاری که نازنین کرد همه چیز فروپاشید. نازنین درحالی که پارس میکرد و دور خودش میچرخید از خود نشانههایی برای جلب جفت انجام میداد. درست همانکاری که چند دقیقهی پیش برای مردی که در قفس کناریاش جا داشت انجام داده بود. نازنین خودش را به ساق پای ماهر میمالید و به مثال سگی او را بو کشیده و لیس میزد.
ماهر با چشمهای خیس عقب کشید و دست مرا محکم گرفت:
- بریم دیگه.
و من دیدم که چطور ماهر فرو ریخت و امیدش پرپر شد. با تمام توانش سعی داشت هر چه سریعتر از آن جهنم دوری کند و حق هم داشت. سوار آسانسور شد و دکمه طبقه منفی پنج را فشرد. سعی میکرد محکم به نظر برسد اما اتفاق چند ثانیهی پیش چیزی نبود که انسان بتواند با آن کنار بیاید؛ هرکسی که میخواهد باشد، بعضی اتفاقات استثناء ندارد.
وارد طبقه منفی پنج شدیم. به محض باز شدن درب آسانسور شهاب را همراه با حدود صد نفر آدم که برای اسکورت آورده بود مواجه شدم. با فرمان شهاب همه به سمت تویوتا هایلوکسشان رفته و سوار شدند. من و ماهر نیز به سمت تنها kmc t9 موجود در پارکینگ رفته و سوار شدیم.
ماهر با تمام خشم و عذابی که در دل داشت استارت زد و حرصش را روی دنده و فرمان و پدالهای گاز و ترمز و کلاج خالی میکرد. وارد رمپ شدیم و حینی که داشتیم بیرون میرفتیم با دیدن چند کاهن درحالی که با زنجیر نازنین را جلوی درب نگه داشته بودند متوقف شدیم. صدای قابیل که گویی هیجان از کلماتش تراوش میکرد از بلندگوها شنیده شد:
- اگه میخوای دختر منو ببری باید نشون بدی که لیاقتش رو داری. یا همینجا زنت رو زیر چرخ ماشینت له کن، یا... .
در سکوت به ماهری نگاه کردم که چشم از نازنین برنمیداشت. قابیل با خرسندی ادامه داد:
- یا یاسکا رو پیاده کن و با زنت برگرد خونه.
میترسیدم. میترسیدم از اینکه ماهر مرا رها کند و دیگر کسی نباشد که نجاتم بدهد؛ و من باید تا پایان آموزشات منتظر میماندم. من تحمل بیشتر از این را دیگر نداشتم. نمیخواستم از ماهر چیزی طلب کنم؛ غرورم را جلوی هیچکس نشکسته بودم و ماهر نیز مستثنی نبود. میدانستم انتخاب ماهر من نیستم. سرگذشتم را قبول کرده و دست بردم سمت دستگیرهی در. ماهر هنوز هم چشم از نازنین برنداشته بود. به وضوح بالا و پایین شدن سیبک گلویش را دیدم.
همین که درب را گشودم ماهر دنده را از حالت خلاص بیرون آورد و بغضآلود غرید:
- درو ببند.
هنوز هم نگاهش سمت نازنین بود که درب را بستم. منقبض شدن عضلهی پایش را دیدم که داشت کلاج را میفشرد. با پای راستش پدال گاز را تا ته فشرد و در انتها با پایین کشیدن دنده دستی ماشین به سرعت به سمت نازنین حمله کرد. کاهنین عقب کشیدند و در آنی صدای برخورد سپر ماشین با جسم نازنین و صدای استخوان و گوشت و غضروف بدنش زیر چرخهای ماشین به وضوح شنیده شد.
همین که وارد جاده شدیم ماهر پایش را از روی پدال گاز برنداشته بود و وحشیانه درحالی که به فرمان میکوبید فریاد زد:
- لعنتی لعنتی لعنتی.
و با تمام وجودش نعره کشید و من فقط نگاه کردم به جادهای که با سرعت سرسامآوری طی میشد. با تمام عواطف غریبی که مرا مورد تهاجم قرار داده بودند به این فکر میکردم که چرا ماهر مرا انتخاب کرد؛ شاید این شروع بازیای بود که هیچکدام نمیخواستیم که شروع شود و از سر ناآگاهی درون شیپور آغازش دمیده بودیم.