هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
روی زمین سرد نشسته و به دیوار تکیه داده بودم. ساعد دستانم روی زانوهایم بود و چشم‌هایم بسته. آرام سرم را به دیوار کوفتم و زمزمه کردم:
- احمق بودم.
دوباره سرم را کوبیدم:
- هستم.
برای بار سوم کارم را تکرار کردم:
- احمق.
با هر بار کوفتن سرم کلمه‌ی “احمق” را تکرار می‌کردم که با شنیدن صدای درب چشم باز کردم. بی‌آنکه به چهارچوب درب و کسی که وارد شد توجه کنم نگاهم به سه انگشتر استخوان‌های گوش عایشه کشیده شد. چقدر به انگشتانم جلوه می‌داد. با شنیدن صدای ماهر سرم را سریع بالا آوردم:
- هی... پاشو بریم.
دقیقاً داشت چه زری میزد؟ برویم؟ الان؟ با تمام وجودم از ته دل قهقهه زدم. دستم را روی دلم گذاشته و خنده‌هایم را رها کردم.
- پاشم بریم؟
بریده‌‌بریده میان خنده‌هایم ادامه دادم:
- دیگه... چی... پتروس... فداکار؟
و با شدت بیشتری خنده‌هایم را ادامه دادم. درحالی که با ته‌مانده‌ی لبخند روی چهره‌ام از دیوار کمک می‌گرفتم تا برخیزم، اشک‌هایی که از شدت خنده به روی گونه‌ام نشسته بودند را پاک کردم.
ماهر نفس کلافه‌اش را بیرون داد و تشر زد:
- الان وقت مسخره‌بازی نیست. دست بجنبون.
سست به سمتش قدم برداشتم و آرام دست‌هایم را روی یقه‌ی بولیزش گذاشتم. ماهر با دقت سعی داشت بفهمد که چه در سرم می‌گذرد. به ثانیه نکشیده یقه‌اش را محکم‌تر گرفته و به سمت خودم کشیدمش. با حرص جواب دادم:
- مسخره‌بازی؟ عوضی تو تا الان کدوم گوری بودی؟
مچ دستانم را محکم گرفت و رو به صورتم توپید:
- منو باش دلم برات سوخت اومدم تا از این کثافت‌خونه نجاتت بدم بدبخت.
خون جلوی چشمانم را گرفت و انگار کسی که ماشه را فشرده و جمجمه‌ی عایشه را خالی کرده بود، او باشد. محکم با پیشانی‌ام به دماغش کوبیدم که دردمند عقب رفت. فریاد زدم:
- بعد اینکه عایشه را کشتم؟ بعد اینکه خودکشی کردم؟ بعد اینکه خودم با دستای خودم جمجمه‌اش رو خالی کردم؟ آره؟
ماهر سرش را بالا آورد و غرید:
- میدونی ما الان کجاییم احمق؟ وقت کمه دیوونه! باید بریم نازنین رو هم پیدا کنیم و سریع‌تر از این جهنم‌دره بزنیم بیرون. الان وقت احساساتی شدن نیست.
با کف دستم محکم به سینه‌اش کوبیدم و اعتراض کردم:
- احساسات؟ کدوم احساسات لعنتی؟ من با همین ناخن‌هام مغزشو کشیدم بیرون میفهمی؟
ماهر کلافه به صورتش دست کشید و خشمگین غرید:
- اصلا به درک. همین جا بمیر.
به محض گفتن این جمله از اتاق بیرون رفت و من همان‌جا سقوط کردم؛ به تخت تکیه داده و درست مثل کودکی که از کرده‌اش پشیمان باشد زمزمه کردم:
- نرو!
زانوهایم را بغل گرفتم و سرم را روی‌شان گذاشتم. دماغم را بالا کشیده و مغموم سعی داشتم که ترکش‌های بغضم چشمانم را مجروح نکند. با نشستن دستی روی بازویم سرم را بالا آوردم. با دیدن ماهر احساس کردم قلبم دوباره به زندگی برگشته و می‌تپد. ماهر بازویم را محکم کشید و مرا از روی زمین بلند کرد:
- دختره‌ی سرتق.
همچون کسی که اختیاری از خویش نداشته باشد پشت سرش کشیده می‌شدم و حتی می‌توانستم از الان بوی خورشید را حس کنم. با هم سوار آسانسور شدیم و برایم عجیب بود که چرا خبری از کاهنین نبود.
- نازنین کدوم طبقه‌ست؟
درحالی که دکمه طبقه منفی سه را می‌فشاردم جواب دادم:
- احتمالاً باید تو قفسش باشه.
ماهر دردمند پلک‌هایش را به یکدیگر فشرد و من حرفی که شاید حقیقتی تلخ را در ذهنش زنده می‌کرد به زبان آوردم:
- چه بلایی سرش آوردی سر از اینجا درآورده؟
زیرچشمی نگاهم کرد و هیچ نگفت. ادامه دادم:
- هیچ‌کس به زور اینجا نیومده؛ البته به جز من.
درب آسانسور باز شد و حجم انبوهی از قفس‌هایی که برده‌ها را درونش زندانی کرده بودند نمایان شد. صداهایی عذاب‌آور در فضا موج میزد و بوی ادرار و خون به شکل غلیظی بینی‌ام را می‌سوزاند. همه چیز مانع ادامه‌ی سوال‌پیچ کردنم شد.
صدای شهوت، لذت، جیغ، خشونت و مکالمه‌های بی‌سر و ته چنان بالا بود که ماهر برای ثانیه‌ای قدمی به عقب برود؛ شاید فکرش را نکرده بود که باید در چنین لجن‌زاری سراغ زنش را بگیرد.
تقریباً دیگر به این فضاها عادت کرده بودم؛ اما طبقه منفی چهار یک استثناء بود. هیچ‌وقت نتوانسته بودم با آنجا کنار بیایم. جایی که فرزندانی که محصول چنین روابطی بودند به دنیا آمده، بزرگ می‌شدند و اقبالی به جز برده شدن نداشتند. اولین کودکی که اینجا به دنیا آمده بود حال بیست و دو سال سن داشت و این نشان می‌داد قدمت این فرقه حداقل بیست و سه سالی می‌شود.
می‌دانستم بخش کسانی که تبدیل به حیوان می‌شوند کجاست، به همین خاطر دست ماهر را که مات و مبهوت به اوضاع چندش‌آور درون قفس‌‌ها نگاه می‌کرد کشیدم و با هم به سمت راست رفتیم. میان قفس‌ها به دنبال قسمتی گشتم که صدای پارس کردن از آنجا بیاید و شنیدن چنین صدایی میان انواع اقسام اصواتی که اینجا بود کار دشواری محسوب میشد.
بالاخره با فاصله‌ی چند متر نازنین را درحال رابطه با مردی که روی کمرش شمع آب‌‌شده ریخته بودند، دیدم. نمی‌دانستم چطور به ماهر بگویم که نازنین را پیدا کردم و اما بهتر بود بگویم که دیگر نازنینی وجود ندارد؛ خوشبختانه یا متاسفانه خودش رد نگاهم را گرفت و با دیدن صحنه‌ای که هضمش برای هیچ‌کس آسان نبود دست من را که در دستش بود محکم فشرد.
نمی‌خواستم در این لحظه چیزی بگویم ولی وقت تنگ بود و من هیچ خوش نداشتم که دوباره گیر بیفتم و این‌بار مجبور به تنبیهی بدتر از خطای عایشه بشوم:
- می‌خوای ببریمش یا...؟
نمی‌دانستم در ادامه چه چیزی بگویم؛ اما فکر می‌کنم خودش انتهای کلامم را فهمید.
- درمان میشه؟
سعی کردم منطقی باشم:
- چند وقته که خونه نیومده؟
به سختی با صدایی خس‌خس مانند جواب داد:
- هفت سال.
ناامید درحالی که هر دو چشم از این صحنه برنمی‌داشتیم زمزمه کردم:
- اون دیگه شخصیتش شکل گرفته.
ماهر دستم را بیشتر فشرد و نمی‌توانست به این شکل با آخرین امیدش، همسرش خداحافظی کند. مرد درون قفس بعد از پایان رابطه از طریق راهی که بین قفس خودش و قفس نازنین بود، بیرون آمده و داخل قفس خودش شد. همین‌قدر حیوانی. نازنین مشغول لیسیدن خودش درست مثل یک سگ شد که ماهر با آخرین قطره‌های امید در وجودش گفت:
- شاید اگه منو ببینه... .
ادامه نداد. منم نخواستم این حق را از او بگیرم. او را پشت سرم کشیدم و مقابل قفس نازنین نگه داشتم. دستم را از دستش بیرون کشیدم. به وضوح دیدم تمام عجز و امیدش را درون چشم‌هایش ریخت و میله‌های قفس را از سر ناچاری چنگ زد. به سختی لب زد:
- نا... ناز... نازنین.
نازنین چند ثانیه‌ای را بی‌حرکت به ماهر نگاه کرد؛ امید داشت کم‌کم حتی درون بدن من نیز سرازیر می‌شد و اما با کاری که نازنین کرد همه چیز فروپاشید. نازنین درحالی که پارس می‌کرد و دور خودش می‌چرخید از خود نشانه‌هایی برای جلب جفت انجام می‌داد. درست همان‌کاری که چند دقیقه‌ی پیش برای مردی که در قفس کناری‌اش جا داشت انجام داده بود. نازنین خودش را به ساق پای ماهر می‌مالید و به مثال سگی او را بو کشیده و لیس می‌زد.
ماهر با چشم‌های خیس عقب کشید و دست مرا محکم گرفت:
- بریم دیگه.
و من دیدم که چطور ماهر فرو ریخت و امیدش پرپر شد. با تمام توانش سعی داشت هر چه سریع‌تر از آن جهنم دوری کند و حق هم داشت. سوار آسانسور شد و دکمه طبقه منفی پنج را فشرد. سعی می‌کرد محکم به نظر برسد اما اتفاق چند ثانیه‌ی پیش چیزی نبود که انسان بتواند با آن کنار بیاید؛ هرکسی که می‌خواهد باشد، بعضی اتفاقات استثناء ندارد.
وارد طبقه منفی پنج شدیم. به محض باز شدن درب آسانسور شهاب را همراه با حدود صد نفر آدم که برای اسکورت آورده بود مواجه شدم. با فرمان شهاب همه به سمت تویوتا هایلوکس‌شان رفته و سوار شدند. من و ماهر نیز به سمت تنها kmc t9 موجود در پارکینگ رفته و سوار شدیم.
ماهر با تمام خشم و عذابی که در دل داشت استارت زد و حرصش را روی دنده و فرمان و پدال‌های گاز و ترمز و کلاج خالی می‌کرد. وارد رمپ شدیم و حینی که داشتیم بیرون می‌رفتیم با دیدن چند کاهن درحالی که با زنجیر نازنین را جلوی درب نگه داشته بودند متوقف شدیم. صدای قابیل که گویی هیجان از کلماتش تراوش می‌کرد از بلندگوها شنیده شد:
- اگه می‌خوای دختر منو ببری باید نشون بدی که لیاقتش رو داری. یا همین‌جا زنت رو زیر چرخ ماشینت له کن، یا... .
در سکوت به ماهری نگاه کردم که چشم از نازنین برنمی‌داشت. قابیل با خرسندی ادامه داد:
- یا یاسکا رو پیاده کن و با زنت برگرد خونه.
می‌ترسیدم. می‌ترسیدم از اینکه ماهر مرا رها کند و دیگر کسی نباشد که نجاتم بدهد؛ و من باید تا پایان آموزشات منتظر می‌ماندم. من تحمل بیشتر از این را دیگر نداشتم. نمی‌خواستم از ماهر چیزی طلب کنم؛ غرورم را جلوی هیچ‌کس نشکسته بودم و ماهر نیز مستثنی نبود. می‌دانستم انتخاب ماهر من نیستم. سرگذشتم را قبول کرده و دست بردم سمت دستگیره‌ی در. ماهر هنوز هم چشم از نازنین برنداشته بود. به وضوح بالا و پایین شدن سیبک گلویش را دیدم.
همین که درب را گشودم ماهر دنده را از حالت خلاص بیرون آورد و بغض‌آلود غرید:
- درو ببند.
هنوز هم نگاهش سمت نازنین بود که درب را بستم. منقبض شدن عضله‌ی پایش را دیدم که داشت کلاج را می‌فشرد. با پای راستش پدال گاز را تا ته فشرد و در انتها با پایین کشیدن دنده دستی ماشین به سرعت به سمت نازنین حمله کرد. کاهنین عقب کشیدند و در آنی صدای برخورد سپر ماشین با جسم نازنین و صدای استخوان و گوشت و غضروف بدنش زیر چرخ‌های ماشین به وضوح شنیده شد.
همین که وارد جاده شدیم ماهر پایش را از روی پدال گاز برنداشته بود و وحشیانه درحالی که به فرمان می‌کوبید فریاد زد:
- لعنتی لعنتی لعنتی.
و با تمام وجودش نعره کشید و من فقط نگاه کردم به جاده‌ای که با سرعت سرسام‌آوری طی میشد. با تمام عواطف غریبی که مرا مورد تهاجم قرار داده بودند به این فکر می‌کردم که چرا ماهر مرا انتخاب کرد؛ شاید این شروع بازی‌ای بود که هیچ‌کدام نمی‌خواستیم که شروع شود و از سر ناآگاهی درون شیپور آغازش دمیده بودیم.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
شب سایه‌ انداخته بود روی ما و تمام گناهان‌مان؛ روح‌مان خالی، دست‌هایمان پر از خون و قلب‌مان آلوده به احساس. خیلی وقت بود راه‌مان از اسکورت‌های ماهر جدا شده بود. هنوز هم صدای قابیل که به محض خروج به ماهر زنگ زده بود درون گوشم می‌پیچید:
- خودم‌ گذاشتم ببریش. خواستم به داستان رنگ جدیدی بدم. لذت ببرید.
هیچ‌کدام هنوز نمی‌دانستیم قابیل قرار است با ما چه کند. فقط پیش می‌رفتیم در جاده‌ای که درختان سر به فلک کشیده سقفش بودند و آسفالت سیاه زمینش. کمی که گذشت سرعت ماشین پایین آمد. ماهر آرام ماشین را به کناری کشید و گفت:
- بیا تو برون.
چیزی نگفتم. دستم روی دستگیره نشست و نرم پیاده شدم. جلوی درب راننده که رسیدم ماهر هنوز پیاده نشده بود. درب را خودم باز کردم که گفت:
- روی سپر که چیزی مشخص نیست؟
می‌دانستم منظورش چیست و دیده بودم که لکه‌ی خون بزرگی روی سپر نشسته. آرام جواب دادم:
- از پشت ماشین دور بزن.
نفسش را کلافه بیرون داد و از ماشین بیرون پرید. بدون اتلاف وقت روی صندلی راننده جاگیر شدم و چند ثانیه‌ی بعد ماهر روی صندلی شاگرد نشست. صندلی را خواباند و درحالی چشم‌هایش را می‌بست ساعدش را روی پیشانی‌اش گذاشت.
نرم فرمان را چرخانده و بی‌صدا دوباره وارد جاده شدم. صداهای مختلفی در سرم بود و برای رهایی از همه‌شان پرسیدم:
- تو ماشینت فلش آهنگ داری؟
بی‌آنکه تغییری به وضعیتش بدهد گوشی خودم را به سمتم گرفت و گفت:
- وصل شو و هرچی دلت میخواد بذار. فقط صداشو کم کن.
نجوا مانند “باشه”ای گفته و با تلفنم به مانیتور وصل شدم؛ احتمال می‌دادم کار جهانگیر باشد که تلفنم را از طریق او به دستم رسانده بود. میان تمام آهنگ‌هایی که همه‌شان بی‌کلام بودند، قطعه‌ای با صدای ویولون سل و پیانو گذاشتم*. صدایش را کم کردم و گذاشتم زخم آرشه به روی روح‌مان بنشیند و صدای فریادمان را از طریق سیم به گوش‌مان برساند.
صدای ماهر مانع از تمرکزم روی آهنگ شد:
- چرا به جز تو؟
گنگ نگاهش کردم که هنوز در همان حالت و با چشم‌های بسته دراز کشیده بود.
- منظورت چیه؟
کمی در جایش تکان خورد و بی‌آنکه چشم‌هایش را باز کند جواب داد:
- گفتی همه با میل خودشون می‌رن زیرزمین به جز خودت.
نفسم را به سختی از قفسه سینه‌ام بیرون دادم. نمی‌دانستم می‌توانم حقایق را برایش تعریف کنم یا نه. من از او فقط یک چیز می‌دانستم، آن هم همسری بود که هفت سال گمش کرده بود و حالا بعد از اینکه پیدایش کرده بود، زیر ماشین او را له کرده بود. کوتاه جواب دادم:
- من قبل از اینکه به دنیا بیام انتخاب شدم.
چشم‌هایش را گشود و نگاهم کرد:
- برای ملکه شدن؟
از پیچ دور زدم و کمی اطلاعات بیشتری دادم:
- نه از همون اول. منم مثل همه‌‌ی کسایی که تو اون قفس‌ها بودن یه نمونه آزمایشگاهی بودم. یکی که مثل بقیه روش آزمایش‌های روانی انجام میشد؛ فرق من با بقیه این بود که من خارج از اون محیط مورد آزمایش قرار می‌گرفتم؛ بدون اینکه بدونم. و به خاطر عملکردم به عنوان دختر قابیل شناخته شدم و برای رهبری فرقه انتخاب شدم.
چیزی نگفت که آرام پرسیدم:
- نگفتی چیکار‌ کردی زنت از اونجا سر در آورده؟
شاید در چنین حالتی هیچ‌‌کس کاری نمی‌کرد که آن واقعه یادآوری شود؛ اما ما آدم‌های عادی نبودیم.
- ما یه ازدواج منطقی کرده بودیم. عاشقش نبودم ولی وابسته‌اش چرا. از همون اول کله‌اش باد داشت. اگه یکم بهش زور می‌گفتی از کوره در می‌رفت. قانون نمی‌فهمید، چهارچوب حالیش نبود، قید و بند نداشت. همین یاغی‌گری‌هاش آروم‌آروم باعث شد بگه چرا باید خدا رو بپرستم، چرا باید مسلمون باشم، اصلا جرا باید خدادار باشم، وقتی میتونم هرچی که میخوام باشم. کم‌کم نمی‌دونم چطوری با قابیل آشنا شد. از اینکه با کسی حرف میزد که اونم تاییدش می‌کرد خیلی خوشحال بود. دیگه کمتر خونه میومد و مدام پیش قابیل بود. تا اینکه برای همیشه رفت زیرزمین. دلیلش هم این بود ازدواج نمیتونه منو زندونی کنه، من آزادم.
با نفسی که از سر تاسف از دهانم خارج میشد دنده را عوض کرده و گفتم:
- بهترین طعمه برای قابیل و امثالش.
سرش را به نشانه‌ی تایید بالا و پایین کرد که آهنگ تمام شد. درحالی که دوباره همان موزیک را پخش می‌کردم حرف ماهر بدنم را سست و رنجور کرد:
- من از دوربین‌های مداربسته دیدم چه بلایی سرت آوردن. بازم می‌خوای ملکه باشی؟
نگاهی به انگشترهای سه استخوان گوش عایشه که در انگشتان دست چپم بود انداختم. همان دست را از روی فرمان برداشتم و بغضی سخت مانع میشد به راحتی نفس بکشم. خودم هم جوابش را نمی‌دانستم. ماهر ادامه داد:
- چرا از انگشت‌هات درشون نمیاری؟
دستم را مشت کرده و با نهایت نفرتی که از خودم داشتم لب زدم:
- تا اشتباهم رو یادم نره.
بی‌درنگ جواب داد:
- مشخص شد چرا تو رو انتخاب کرده.
جوابی ندادم و به ادامه‌ی مسیر پرداختم. درحالی که نمی‌دانستم از این به بعد باید چه کار می‌کردم.

*موزیک انتخابی یاسکا
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
آرام‌آرام آفتاب به روی زمین تیغ می‌کشید و جهنم خودش را به حیات تبدیل می‌کرد. با تهران فاصله‌ای نداشتیم. ماهر با یک نفس عمیق چشم‌هایش را گشود و کش و قوسی به بدنش داد. با صدای دورگه‌ از خواب پرسید:
- رسیدیم؟
نگاهی به چهره‌اش کرده و گفتم:
- نه، ولی کم موندیم.
چیزی نگفت که ادامه دادم:
- این اطراف یه قهوه‌خونه خوب هست، میتونیم اونجا صبحونه بخوریم.
سرش را تکان داد و چیزی نگفت. محکم به صورتش دست کشید و حواسش را به جاده داد. قهوه‌خانه مذکور یادگار خاطره‌ی دوازده سال پیش است که برای اولین بار وارد زیرزمین می‌شدم. پانزده سال بیشتر سن نداشتم که با فرقه‌ی قابیل آشنا شدم. تک به تک آزمایش‌هایی که روی برده‌ها انجام داده بود را هر روز برایم شرح می‌داد. آن روزها بسیار می‌ترسیدم. هرگز در مخیله‌ام نمی‌گنجید که چنین جایی با چنین عملکردی و چنین عقیده‌ای وجود دارد.
علاوه‌ بر همه‌ی این‌ها هر روز به جلسات سخنرانی کاهن اعظم باید می‌رفتم. آن روزها من نیز در کنار برده‌‌ها می‌نشستم؛ با این تفاوت که ردای بلندی به تنم بود که تصور کنند من کاهنی تازه‌‌واردم. سخت‌ترین تنبیهات بدنی را داشتم از برای هر خطای کوچک. از جمله این خطاها احساسات بود. حس وفاداری، وابستگی، تعلق خاطر، دوستی، اعتماد، رحم و حتی غم. تنها عاطفه‌ای که اجازه داشتم حسش کنم خشم بود و غرور با چاشنی خونسردی و بیخیالی. در آخر همین تعلیمات برایم پوچی را به ارمغان آورد.
آخرین روزی که تنبیه شدم مرا در برهوتی کنار جاده‌ای خلوت رها کردند و رفتند؛ آموزشات سری اولم تمام شده بود. وضع فیزیکی‌ام به قدری وخیم بود که هنوز هم آن عجم از میل به بقا برایم حکم معجزه را داشت. ران چپم با میخ جمع شده بود، روی کمرم شمع آب‌شده ریخته بودند و شکم و پهلویم پر از رد شلاق، سیگار و ناخن‌های قابیل بود. استخوان بازوی دست راستم و بند‌بند انگشتان همان دستم شکسته شده بود. یکی از دنده‌های آزادم نیز آسیب دیده بود. بگذریم از آهن داغی که میان دو کتفم کلمه “Evil” را حک کرده بود.
با همان اوضاع اسفناکی که یک پایم را به دنبال خودم می‌کشیدم، راه رفتم. به سمت شهر خزیدم درحالی که در آن سرما فقط یک شلوار جین پاره همراه با یک بلوز مردانه‌ی سیاه‌رنگ تنم بود. با وجود بسته بودن تمام مغازه‌های سر راه و رد شدن بی‌اعتنای ماشین‌های معدود، قهوه‌خانه‌ی عمو فریدون باز بود. داخل قهوه‌خانه پر بود از الوات و مردان خطرناک و سابقه‌دار که همه‌شان با اخم و تعجب به حال وحشتناکم می‌نگریستند و افکار مختلف در سر می‌پروراندند.
همان روز عمو فریدون را درحالی که سینی چای در دستش بود دیدم. مردی تقریباً پنجاه ساله که پولیور قهوه‌ای پوشیده بود با یک شلوار پارچه‌ای رنگ و رو رفته‌ی سیاه. یک دستمال یزدی بر گردن و کلاه پشمی پرز‌دار سیاهی نیز به سر. با همان چهره‌‌ای که چین و چروک‌هایش نشان از بی‌رحمی زمانه می‌داد و لب‌های خشک و ترک‌خورده‌اش دم از زندگی ساده‌اش می‌زد. فقط کوتاه با حنجره‌ی خسته از جیغ‌های ناشنیده‌ام لب زدم:
- کمکم کنید.
و سقوط کردم. مثل ده‌ها باری که در راه سقوط کردم و با تکیه بر زانوی خسته‌ام برخاستم. دوباره با تکیه بر میز خواستم برخیزم که عمو فریدون به سمتم پا تند کرد. با صدای ماهر دست از مرور خاطرات برداشتم:
- راستی با جنازه‌ها چیکار کردی؟
ابتدا کمی گنگ نگاهش کردم و بعد یادم افتاد منظورش همان قتل‌عام پنجاه نفره در مهمانی‌‌ست:
- ریختم‌شون تو رنده و بعد فاضلاب.
اول کمی مشکوک نگاهم کرد تا ردی از شوخی و تمسخر در کلامم و یا چشمانم پیدا کند اما وقتی مطمئن شد زمزمه کرد:
- چرا؟
بیخیال شانه‌ای بالا انداخته و گفتم:
- بهترین راه برای حذف کردن‌شون رو انتخاب کردم.
باز هم احساس می‌کرد که شاید مذاحی در کلامم باشد اما جدیت چهره و نگاهم باعث میشد این فرضیه برایش رد شود. آرام گفتم:
- خودت کشتی‌شون، این‌طوری به من نگاه نکن. من صرفا به چرخه‌ی طبیعت برشون گردوندم.
دستی به لب‌های گوشتی‌اش کشید و مردد لب زد:
- نمی‌دونم واقعاً کار درستی کردم از اونجا آوردمت بیرون یا نه.
پوزخندم از چشم‌هایش دور نماند:
- شبیه قدیسه‌ها صحبت نکن. تو اون پنجاه نفر رو کشتی؛ منم فقط گندکاری تو رو جمع کردم.
کامل برگشت سمتم با صدای بلندتری ادامه داد:
- میدونم ولی تو با من فرق داری. من یه مرد چهل ساله‌ام که عمریه تو این کثافت بزرگ شدم و تو فقط یه دختر بیست و هفت ساله‌ای ولی به اندازه‌ی من ککت نمی‌گزه.
نفسم را کلافه بیرون دادم و تیز نگاهش کردم:
- خب که چی؟ به تریپ قبات برخورد؟
در آن بهبهه‌‌ی رانندگی چانه‌ام را سمت خودش کشید تا نگاهش کنم:
- داری میشی یکی لنگه‌ی قابیل. حالیته؟
چانه‌ام را از دستش خارج کردم. هنوز هم دلیل اصلی این کولی‌بازی‌هایش را نمی‌دانستم.
- تو یه دردی داری، ولی این چرت و پرتایی که میگی نیست.
درمانده و عاجز صاف نشست و زمزمه کرد:
- اگه قراره تو این‌قدر قشنگ با معادلات قابیل بری جلو، اون فرقه نمی‌میره. مو به مو همه چیزی که ازت انتظار داره رو داری اجرا می‌کنی... .
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- تو واقعاً داری تبدیل به ملکه میشی یاسکا.
گویی برق با ولتاژ بالا از بدنم رد شده باشد قلبم تیر کشید. صدای کودکان طبقه منفی چهار، صدای قابیلی که خودش گذاشته بود فرار کنم تا به قول خودش به داستان رنگ ببخشد، صدای کاهن اعظم که مرا ملکه خطاب می‌کرد و برای روز رستاخیز نوید می‌داد. واقعاً چه اتفاقی داشت برای من رخ می‌داد؟
با دیدن تابلو لامپ نئونی که نوشته بود قهوه‌خانه عمو فریدون، نگه داشتم و ذهنم را از پرت و پلاهای ماهر پاک کردم. به او اعتمادی نیست، بازی‌های روانی او بدتر از بازی‌های مافیایی‌اش حریفش را شکست می‌دهد. ماشین را خاموش کرده و گفتم:
- رفتی داخل زر مفت نمیزنی.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
با هم وارد قهوه‌خانه‌ی همیشه شلوغ عمو فریدون شدیم. بوی قلیان دوسیب، املت، سیگار و چای در هم آمیخته بود. قهوه‌‌خانه هیچ تغییر نکرده بود و هم‌چنان در همان وضعیت بود. مملو از ارازل و اوباش، پر از همهمه‌ و صدای قل‌قل کردن قلیان و خندیدن و به میز کوبیدن برخی از الوات.
عمو فریدون با قامتی خمیده درحال گذاشتن سینی املت روی تخت مشتری بود. قشنگ می‌توانستم سنگینی نگاه افراد را روی خودم و ماهر حس کنم. ما برای آنها حکم دو تا بچه را داشتیم؛ منتها بدون توجه همراه ماهر به سمت عمو فریدون رفتیم. آرام صدایش زدم:
- عمو فریدون!
بعد از گذاشتن سینی روی میز چوبی رنگ و رو رفته برگشت سمتم، چقدر پیرتر شده بود! اول کمی نگاهم کرد و بعد روی صورت پر چین و چروک‌اش ردی از لبخند آمد:
- سلام دختر. راه گم کردی!
ناخودآگاه لبخند بزرگی روی لبم نشست:
- سلام عمو. مزاحمت نباشیم سرت شلوغه؟
درحالی که به سمت میز چوبی مملو از قلیان‌های رنگ‌به‌رنگ می‌رفت، دستش را بالا آورد و گفت:
- پرت و پلا نگو. بعد این همه مدت اومدی نمیذارم بری.
پشت پیشخوان درحالی که حساب یک مرد قوی ‌هیکل با چندین رد قمه روی صورت و سر طاس و سیبیل چخماقی‌اش را حساب می‌کرد گفت:
- این بچه کیه؟
منظورش با ماهری بود که هم‌چنان در سکوت نظاره‌گر ما بود. ماهر خودش پیش‌دستی کرد:
- سلام عمو. ماهرم، کوچیک شما.
متعجب از لحن ماهر کمی به سمتش برگشته و با اخم نگاهش کردم. عمو فریدون بعد از گذاشتن پول درون کشو گفت:
- بی‌خبر از ما شوهر کردی دختر؟ ما رو قابل ندونستی بیایم یه تبریک بگیم؟ البته سلیقه‌اتم چپکیه، یکم زودتر می‌گفتی نمیذاشتم وصلت‌تون سر بگیره. خوشبخت بشین ولی این اسمه آخه تو داری جوون؟
ماهر رسماً وا رفت. با همان لبخند گفتم:
- نه عمو شوهر چیه؟ من جنازمم دست این بشر نمیدم.
عمو فریدون با دستمال یزدی از سر عادت دور دهانش را با اینکه تمیز بود پاک کرد و گفت:
- خدا رو شکر. فکر کردم خدا زده پس کله‌ات. حالا چی میخورین براتون بیارم؟
درحالی که با لذت به قیافه‌ی ماهر نگاه می‌کردم پرسیدم:
- چی میخوری؟
ماهر که انگار حالش گرفته بود آرام گفت:
- فرق نمیکنه.
دیگر اصرار نکردم و رو به عمو فریدون گفتم:
- دو تا املت لطف کن عمو.
عمو فریدون درحالی که سر یکی از کارگرانش داد می‌کشید پرسید:
- ده تکون بخور دیگه نفله... قلیون چاق کنم براتون؟
برگشتم سمت ماهر که دست در جیب سر به زیر انداخته بود:
- قلیون می‌کشی؟
حینی که ته‌ریشش را می‌خواراند نگاهی به قلیان‌ها انداخت و گفت:
- میگی یدونه دوسیب بگو بکشیم.
برگشتم سمت عمو فریدون و گفتم:
- عمو یدونه دوسیب هم بی‌زحمت بگو برامون بیارن. دستت طلا.
عمو فریدون درحالی که به سمت آشپزخانه میرفت گفت:
- زنده باشی دختر. چشم به هم بزنی یه املت مشتی با قلیون برات آوردم.
دیگر وارد آشپزخانه شد و نتوانستم جواب محبتش را بدهم. همراه با ماهر به سمت یکی از تخت‌های نزدیک به میز مملو از قلیان رفتیم. حینی که می‌نشستیم تکیه داده به پشتی گفتم:
- خوب کِنِف شدیا.
کمی به حالت پوکر نگاهم کرد و بعد چیزی نگفت. پسرک لاغراندامی با پوست تیره و موهای فر به سمت‌مان آمد و سینی چای را روی میز گذاشت. خواستم بگویم ما چای نخواسته بودیم که خودش پیش‌دستی کرد:
- اوستا گفت براتون چای بریزم. چای اصل لاهیجانه. خوردنش یَک صفایی داره.
چیزی نگفتم که پسرک بعد گذاشتن فنجان و نعلبکی و قندان راهش را کشید و رفت. زمان را غنیمت شمرده و رو به ماهر گفتم:
- اون اسنایپر تو ویلا، آدم تو بود؟
یادم آمد روزی را که مثل یک ترسو وسط ستاره برعکس ایستاده بودم تا قابیل سر برسد و ظاهراً مرا برباید؛ و یک نور قرمزرنگ کوچک روی لباسم می‌گفت که فقط من شاهد این مراسم مضحک نیستم.
- آره. از همون‌جا با پهپاد تعقیبت کردیم. هک کردن دوربینای زیرزمین هم کار آرش بود.
درحالی که انگشتم را لبه‌ی فنجان می‌چرخاندم پرسیدم:
- کیا فیلم دوربینا رو دیدن؟
دستی به صورتش کشید و گفت:
- من، شهاب و جهان و آرش و یه پیرمردی که نشناختمش.
چشم‌هایم را از درد بستم. پس همه شاهد قتل عایشه به دست من بودند. آن پیرمرد مذکور نیز حتما پاشا بوده. واقعاً نمی‌دانستم قرار است چطور با جهانگیر مواجه شوم.
- کجاها دوربین داشتن؟
ماهر فنجانش را دست گرفت و مشغول هم زدن چای‌نبات شد.
- اتاق تو، سالن طبقه منفی یک، کل طبقه منفی دو، سه و پنج. بقیه طبقات با بقیه اتاقای طبقه منفی یک رو نتونستیم هک کنیم.
پس یعنی همه‌چیز را درمورد من دیده بودند. تمام آنچه که اتفاق افتاده بود و همه‌شان را این پنج نفر دیده بودند، در ذهنم جان گرفت. مراسم تاج‌گذاری، قتل عایشه، خودکشی من، مثله کردن عایشه. کلافه به موهایم چنگ زدم.
- فقط یه طبقه رو ندیدین که اونم طبقه منفی چهاره. اصل کثافت‌‌کاریای قابیل اونجاست.
ماهر چوب چای‌نباتش را که دیگر چیزی از نبات رویش نمانده بود درون نعلبکی گذاشت و پرسید:
- چطور؟
فنجانم را برداشته و بدون قند کمی از چایم نوشیدم.
- فکر می‌کنی این همه رابطه‌ای که بین برده‌هاست و برا راحتی اکثر فیفا با هم ارتباط دارن برای چیه؟ فکر میکنی اونجا زنی نیست که حامله شده باشه؟
ماهر فنجان خالی‌اش را با چشمانی که وهم و کنجکاوی درونش حلقه زده بود درون نعلبکی گذاشت:
- منظورت چیه؟
جرعه‌‌ای از چای را نوشیده و درحالی که من نیز فنجانم را درون نعلبکی می‌گذاشتم جواب دادم:
- طبقه منفی سه رو که دیدی، اونجا یه بیمارستان مجهزه با بهترین پزشک‌ها و جراح‌ها. بچه‌ها اونجا به دنیا میان و تو طبقه منفی چهار بزرگ میشن و هیچ‌کس نمی‌دونه باهاشون چیکار میکنن. البته بعد هجده سالگی وارد طبقه منفی دو میشن و جزو برده‌ها محسوب میشن.
ماهر کلافه سرش را عقب برد و چشم‌هایش را بست.
- این دیگه واقعاً زیاده‌رویه.
با آمدن عمو فریدون که سینی املت در دستش بود، مکالمه‌مان قطع شد. شاید برای هضم این‌ها یک تنفسی نیاز بود و یا شاید یک آمادگی برای ادامه‌‌ی حرف‌ها.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
عمو فریدون بعد گذاشتن املت رفت و من و ماهر نیز مشغول خوردن املت‌ها شدیم. درحالی که تکه‌ای پیاز درون دهانم می‌گذاشتم ماهر گفت:
- تو اینا رو از کجا میدونی؟
چندتا سبزی برداشته و لای نان سنگک گذاشته و گفتم:
- خنگی؟ منو ملکه معرفی کرده، نباید چیزی بدونم؟!
ماهر سر تکان داد و زمزمه کرد:
- ولی بیشتر بازیچه‌ای.
حرف تلخی بود که به احتمال زیاد هم حق با او بود؛ اما قرار نبود سکوت کنم:
- درست صحبت کن. بالاخره که قابیل میمیره.
ماهر قبل از اینکه لقمه‌اش را در دهانش بگذارد پاسخ داد:
- دوست داری ملکه اونجا باشی نه؟
جوابم هم مثبت بود و هم منفی. بعد از قورت دادن لقمه‌اش ادامه داد:
- همون کاری که اون با بچه‌ها انجام میده تو هم انجام بدی، هر آزمایشی که دلت میخواد روی یه انسان واقعی انجام بدی قبل از اینکه تئوری بررسی کنی، مثل اون برده داشته باشی، هوم؟
کلافه لقمه‌ی خودم را درون ظرف املتم پرت کردم و گفتم:
- نه که الانشم خیلی پاک و منزه و مطهرم. من خیلی وقته راهم رو انتخاب کردم. باید اون‌قدری غرق این لجن بشم تا... .
ادامه ندادم. تازه به خاطر آورده بودم که او قبل از اینکه ماهر باشد، ساشاست. قوی در بازی ذهنی، خارق‌‌العاده در فریب و بسیار باهوش. ماهر کنجکاو شد:
- تا چی؟
تا همین جا هم زیادی از من می‌دانست و من از او تقریباً هیچ:
- دیگه زر نمیزنی.
اگر یکم دیگر ادامه می‌دادم لو می‌دادم که می‌خواهم قاتل پدر و مادرم و شیدا را بیابم و در آن واحد از یاسین و یاسان محافظت کنم.
املت‌های‌مان که تمام شد عمو فریدون با قلیان سر رسید و آن را مقابل ماهر گذاشت. من نیز کمی به ماهر نزدیک‌تر شدم تا عمو راحت‌تر بنشیند:
- خب جوونا از چی حرف می‌زدین؟
ماهر درحالی که قلیان می‌کشید جواب داد:
- هیچی عمو. از کار و بار و زندگی.
عمو نگاهش را سمت من کشید و پرسید:
- نگفتی این بچه کیت میشه؟
کمی برای جواب تعلل کردم چون از قبل آمادگی چنین پرسشی را نداشتم. کمی با تردید جواب دادم:
- از دوستان خانوادگی مائه. برای یه کاری از طرف شرکت رفته بودیم سمنان.
دروغ گفتن جزئی از روزمرگی‌هایم بود. عمو فریدون سری تکان داد و از سر عادت با دستمال یزدی دور دهانش را پاک کرد و گفت:
- خوش باشین. من برم پشت دخل وگرنه این قوم الظالمین بدون تسویه حساب گم و گور میشن.
و با تکیه بر زانوانش برخاست و سلانه‌سلانه سمت پیشخوان رفت. با رفتن عمو فریدون ماهر سر شیلنگ قلیان را به سمتم گرفت و گفت:
- می‌کشی؟
نگاهی به قلیان انداخته بیخیال دستم را دراز کردم تا شیلنگ را به دستم بدهد؛ اما ماهر کمی نزدیک‌تر شد و درحالی که دستش را پشت سرم لبه‌ی پشتی تخت می‌گذاشت سر شیلنگ را طرف دهانم گرفت و منتظر ماند پوکی بزنم. یک نگاه به چشم‌های اغواگر ماهر و یک نگاه به قلیان لب‌هایم را به سمت سر پلاستیکی برد و پوک عمیقی با صدای قل‌قل کردن قلیان بدان زده شد. با لبخند کجی دودش را به صورت ماهر دمیدم و چشم دوختم به لجن‌زار چشم‌هایش. دود صورتش را ابتدا کمی محو و سپس چشم‌های خمارش را به رخ کشید که در کمین مرداب چشم‌هایم نشسته بود. لبخند کجم را که کنج لبم دید لب زد:
- همیشه این‌قدر لجبازی؟
با همان لبخند کجی که تمسخر درش مشهود بود کمی نزدیک‌تر شده و از عمد نگاهم را به لب‌های گوشتی‌اش دادم:
- میدونی که هستم... ساشا!
او برایم هنوز باید ساشا می‌ماند. مردمک‌هایم را که انگار به دنبال بازی جدیدی بود نرم به سوی مردمک‌هایش کشاندم. ابرویی بالا انداخت و او نیز نگاهش روی لب‌هایم نشست:
- ساشا؟
بیشتر نزدیک شدم و طوری که لب‌هایم هنگام حرف زدن به لب‌هایش اصابت کند جواب دادم:
- آره... ساشا!
و عقب کشیده و شیلنگ قلیان را از دستش ربودم. درحالی که سر قلیان را میان لب‌هایم می‌گذاشتم انگشتم را به سمت گوشه لبش برده و تکه املتی که به سیبیلش چسبیده بود را برداشتم. همان تکه را آرام میان لب‌هایش گذاشته و انگشتم را عقب کشیدم:
- یه تیکه املت به سیبیلت چسبیده بود.
صدای قل‌قل کردن قلیان و دودی که مخالف جهت او در هوا رقصید و مرد. ماهر با نفسی کلافه عقب کشید و من نیز مسرور از این بازی مشغول قلیان کشیدن شدم.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

درحالی که نگاهم آپارتمان‌های کدر شهر را می‌پایید به این فکر می‌کردم که چطور قرار است با جهانگیر رو به رو شوم. او بیشتر از همه‌‌ی ما وابسته‌ی عایشه بود و از بخت بد با چشمان خودش دیده بود چه بلایی به سرش آورده بودم. درحالی که خودم تجربه‌ی بدتری را نسبت به او متحمل شده بودم اما هم‌چنان نگران واکنشش بودم. در کل جهانگیر با همه کس فرق می‌کرد. همیشه پشتیبان، همیشه دقیق و حواس‌جمع و همیشه مهربان؛ و این عطوفت فقط شامل حال من میشد و عایشه‌ای که دیگر نیست. با صدای ماهر دست از افکار پریشانم کشیدم:
- از این به بعد چیکار می‌کنی؟
با برجی که من درش ساکن بودم فاصله چندانی نداشتیم. من از وقتی که نازنین زیر ماشین له شد تصمیمم را گرفته بودم. زمان ساختن حکومت من رسیده بود:
- به محض اینکه از این کوچه بدون من خارج بشی، تو ساشایی و منم یاسکا. رحم نمی‌کنم.
ماهر جلوی برج ترمز کرد و با لبخند پهنی به سمتم برگشت:
- خب؟
دستم را به سمت دستگیره در برده و گفتم:
- خب به جمالت! منتظر تلافی قضیه کازینو باش. یکی طلبت ماهر خان.
ماهر با زدن دکمه‌ای درب‌های ماشین را قفل کرد ‌و کامل به سمتم برگشت:
- فکر کردم بعد نجات دادنت بی‌‌حساب شدیم.
ابرویی بالا انداخته و جواب دادم:
- نه، نشدیم، چون از آدمای من استفاده کردی.
خودش را جلو کشید و مچ دستم را اسیر دستش کرد. با یک حرکت مرا به سمت خودش کشید که با گرفتن فرمان مانع از دست دادن تعادلم شدم. درحالی که فاصله‌مان به کمترین میزان خود رسیده بود ل*ب زد:
- پس بهتره حواست باشه شاه‌ماهی!
از اینکه او هم عاشق بازی کردن بود لذت می‌بردم. دستم را از روی فرمان برداشته و چانه‌اش را اسیر کردم. درحالی که سرم را خم می‌کردم، چشمانم میان ل*ب‌ها و چشم‌‌هایش در نوسان بود:
- حواس من که جمعه. تو معلوم نیست کجا سیر می‌کنی.
مچ دستم را که رها کرد من نیز چانه‌اش را رها کردم. قبل از اینکه از هم فاصله بگیریم گفت:
- از اینکه رقیبم تویی لذت میبرم.
عقب کشیده و اشاره کردم قفل درب را باز کند:
- باز نمی‌کنی؟
دکمه را که زد، درب را گشوده و پیاده شدم. به محض بستن درب شیشه شاگرد را پایین داد و گفت:
- پس خدانگهدار.
دو قدم عقب رفته و گفتم:
- فعلا.
دستم را درون جیبم فرو بردم که او نیز شیشه را بالا داد و با سرعت بالایی از جلوی چشمانم محو شد. پشت کردم به کوچه و وارد لابی برج شدم. درحالی که منتظر بودم آسانسور پایین بیاید چهره‌ی جهانگیر و عایشه مدام مقابل چشم‌هایم جان می‌گرفت و محو میشد. با صدای درب آسانسور داخلش شدم و با فشردن دکمه طبقه ۳۷ به دیوار تکیه دادم. نگاهی به انعکاس چهره‌ام درون آیینه کردم. دیگر زمان آن رسیده بود که قاتل پدر و مادرم را بیابم. حالا دیگر زمان حکومت رسیده بود.
با صدای آسانسور که ایستاده بود خارج شده و جلوی درب واحدم ایستادم. مطمئن بودم هر سه نفرشان پشت این درب منتظر من هستند. زنگ خانه را فشردم که بلافاصله درب باز شد و قامت جهانگیر نمایان. نفس عمیقی کشیده و داخل شدم. با حرفی که جهانگیر زد به طرز عجیبی بغض به شدت در گلویم جای گرفت:
- هنوز اون انگشترا دستته؟
به سختی کفش‌هایم را از پایم درآوردم و خواستم جوابی بدهم اما حنجره‌ام یاری نمی‌کرد:
- چطور تونستی؟ تو چشماش نگاه کردی و بهش شلیک کردی. تو تنها پناهش بودی اونجا.
قلبم فشرده شد. راه نفس تنگ و تنگ‌تر میشد. خواستم قدمی به جلو گذاشته و فرار کنم؛ اما پاهایم توان‌شان را از دست داده بودند. آرام ل*ب زدم:
- من... من اونجا... چاره‌ای نداشتم.
نگاه عاجزم را کشیدم سوی چشمانش که سرخی‌شان و بغضی که در آن جنگل طوفانی نشسته بود باعث شد ل*ب‌هایم را به یکدیگر بفشارم تا مبادا من نیز بغضم بشکند:
- اون فقط ده سالش بود.
شکستم. به سخت‌ترین شکل ممکن شکستم. یک قطره اشک مثل آخرین لخته‌های خون عایشه که از لای ناخن‌هایم شسته بودم روی صورتم رنگ گرفت و رفت.
- جهان... نمیشد... می‌فهمی؟
تمام امیدم به این بود که جهانگیر مرا درک کند. چون او تنها کسی بود که مرا با تمام وجود می‌فهمید. وقتی مرا محکم به آغوشش کشید و فشرد فهمیدم هنوز هم برای او یاسکا کوچولویی هستم که از بچگی قول داده بود هوایم را داشته باشد. به آرامی کنار گوشش ل*ب زدم:
- من نمی‌خواستم... ولی... ولی... .
جهانگیر با بغضی که سخت آن را کنترل کرده بود میان حرفم پرید:
- ششش، مهم نیست، دیگه تموم شد.
و خودش بهتر از من می‌دانست که چقدر مهم بود و حالاحالاها تمام نمیشد. روی سرم ب*و*سه‌ای‌ کاشت و آرام مرا به سمت پذیرایی هدایت کرد درحالی که در آغوشش دیگر توان ایستادن نداشتم.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

با شعفی بی‌سابقه درحالی که نم موهایم را با حوله کوچک می‌‌گرفتم از پله‌ها پایین آمدم. به آرش نگاهی انداختم که درش افتخار موج میزد و در عین حال از او می‌خواست که ادامه بدهد:
- و این‌طوری یه ضرر بزرگ به مستر ساشا می‌زنیم. کافیه اون محموله به سرقت بره که حتی اگه سود کلانش رو نادیده بگیریم، آبرویی که ازش میره... .
جهانگیر نیز با شوق ادامه کلامش را دست گرفت:
- خودش به تنهایی لذت‌بخش و سودآوره.
آرش در حالی که روی مبل لم داده و لپ‌تابش را می‌پایید دوباره میدان را دست گرفت:
- تو کل خاورمیانه خورد میشه و همه‌ی مشتریا سرازیر میشن سمت تو.
حوله را روی گردنم رها کردم و پشت مبل آرش رفتم. پس‌گردنی‌ای نثارش کردم.
- توئم ترشی نخوری یه چی میشیا.
آرش پشت گردنش را مالید و ریزریز خندید. جهانگیر نیز طبق معمول سرش در یخچال درحال خالی کردنش بود. با شیشه نوتلا و نان تست که از یخچال بیرون آورده بود گفت:
- هنوز الاغ یه کار دیگه هم کرده.
مشکوک هر دو را نگاه کردم که آرش ادامه داد:
- قشنگی نقشه به همین‌جاشه. اسلحه‌ها الکترونیکی‌ان یعنی فقط کسی که کدشون رو بدونه میتونه کنترل‌شون کنه. فقط با کد میشه تغذیه‌شون کرد، شلیک کرد و یا حتی بازشون‌ کرد. حالا حدس بزن کد دست کیه؟
لپ‌تاب را عملاً پرت کرد روی میز و با نشان دادن صفحه‌ای که طرح انواع اسلحه‌ها را نشان می‌داد که اطلاعات‌شان را زیرشان نوشته بود و با دکمه‌ای میشد آنها را خاموش یا روشن کرد دست‌هایش را مقابل سینه‌اش قفل کرد. درحالی که کلاه آفتابی‌اش را روی میز می‌انداخت مغرورآمیز لب زد:
- تو دست و بالت الماس داری پلنگ!
با لگدی به پایش “خفه شو”یی نثارش کرده و روی یک مبل تک نفره مقابل لپ‌تاب نشستم. درحالی که اطلاعات اسلحه‌ها را چک می‌کردم جهانگیر با دهان پر و نان تستی که رویش نوتلا مالیده بود به سمت‌مان آمد:
- برنامه چیه؟
لپ‌تاب را به سمت آرش هل داده و گفتم:
- منتظر می‌مونیم کشتی لنگر بندازه. محموله دست ساشا برسه و موقع فروش با کد اسلحه‌ها رو از کار می‌ندازیم. این‌طوری وقت نمیکنه حتی گندکاری‌شو جمع کنه.
آرش درست نشست و نان تست نصفه‌ی جهانگیر را از دستش قاپید:
- ولی باید به اسلحه‌ها نزدیک باشیم.
جهانگیر خواست به سمت آرش حمله کند و تستش را پس بگیرد اما با این حرف آرش متوقف شد.
- چقدر نزدیک؟
این من بودم که پرسیدم. آرش درحالی که تمام تست را داخل دهانش جا می‌کرد به صورت نامفهوم جواب داد:
- تاقلیباً یه کیومتل بُلد دائه.
جهانگیر یکی پس کله‌ی آرش کوبید و گفت:
- چی داری میگی گشنه؟
آرش تست را کامل قورت داد و گفت:
- میگم تقریباً یه کیلومتر برد داره.
حوله را از پشت گردنم برداشته و برخاستم. درحالی که به سمت پله‌ها می‌رفتم پاسخ دادم:
- خیلی هم عالی؛ ولی من می‌خوام مثل خودش که موقع آبروریزی تو مهمونی صاف تو تخم چشام زل زد، درحالی که داره برای درست کردن اوضاع پرپر میزنه تو چشماش زل بزنم و تحقیرش کنم.
نفس عمیقی کشیده و ادامه دادم:
- و بعد محموله به سرقت بره ولی مشخص نشه کار ما بوده.
آرام زیرلب زمزمه کردم:
- این‌طوری دلم خنک میشه.
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

۹ سال قبل

سرم را به پنجره‌ی اتاقم تکیه دادم. هنوز اشک‌های داغ از این سلاخی بی‌رحمانه روی گونه‌هایم جاری بود. چشم‌هایم درختان لخت پاییزی را می‌پایید. شاخه‌های‌شان میان باد می‌رقصید و باران خیس‌شان کرده بود. پدر لا به لای ریشه‌های همین درختان آرمیده بود. و مادرم میان آوار به جا مانده از آن فاجعه درون آتش جا گذاشته شده بود. قلبم فشرده شد. دستم را ناخودآگاه روی سینه‌ام کشیدم و به شکل احمقانه‌ای می‌خواستم آرامش کنم.
گویی قلبم با هر پمپاژ عدم اطمینانش را درون سلول به سلول تنم می‌فرستاد. با خون داغی که میان رگ‌هایم جاری بود به مثال هجوم مردمی معترض در خیابان‌ها، شعار “ممکن نیست”، تنم را به آشوب کشیده بود.
با دیدن جسمی قهوه‌ای رنگ و صدایی که از همان سو می‌آمد هشیار شدم. نوای حزینی از میان شاخه‌های درختان عبور می‌کرد و در این هوای طوفانی با وجود عایقی شیشه‌ای به گوش می‌رسید. با کمی دقت آرشه و ویولن سل را تشخیص دادم؛ اما کسی که آن را می‌نواخت، نه. به مهارت آرشه روی تارها می‌لغزید. مدام می‌رفت و می‌آمد؛ گاه تند و گاه آرام.
صدایش بالاخره فریبم داد. پنجره را گشودم و پایم را لبه‌ی پنجره گذاشته و خودم را بیرون کشیدم. با پاهای برهنه به روی زمین گلی پریدم. صدای پرت شدن خاک باران خورده میان طوفان بلعیده شد. صدا وضوح بیشتری پیدا کرد. رنگ گرفت. باران تنم را مجدد مورد تهاجم خویش قرار داد. قدم‌هایم را نرم و آهسته به سمت نوازنده برداشتم. گویی با طنابی نامرئی مرا به سمت خویش می‌کشید.
کم‌کم دست‌های نوازنده مشخص شد. دست‌هایی زمخت و ساده، با رگ‌های برجسته نشان از سن بالای مرد می‌داد. با اینکه حتی قامتش مشخص نبود اما از دست‌هایش میشد مرد بودنش را فهمید. ناگهان آرشه از تار جدا شد و افتاد. خواستم خیز بردارم و آرشه را بردارم اما دست‌های مرد با قدرت ویولون سل را به درختی کوفت و آن را شکست. ایستادم. مرد از میان سایه‌ها هیبتش را به رخ کشید. ماه روی چهره‌ی فرتوت و پر چین و چروکش تیغ کشید. نگاهم کرد، سخت، عمیق و درنده. از پاهای گلی تا آخرین تار موی سرم را جزء به جزء و با دقت رصد کرد. آرشه را از روی زمین برداشت و به سمتم گرفت.
- بگیرش.
نوک آرشه را لمس کرده و انگشتانم را دورش پیچیدم؛ اما او رها نکرد. من انتها و او ابتدایش را گرفته بود. چیزی نگفتم. همه حرکاتش را به دقت نظاره می‌کردم. مردی طاس که حتی باد از کنارش گذر می‌کرد و در خود نمی‌دید که با او برخوردی داشته باشد. مرد با آن صدای رسا و آهنگین دوباره تکرار کرد:
- بگیرش.
من آرشه را گرفته بودم. طوری که حتی اگر او رهایش می‌کرد به همان شکل می‌ماند. نگاه گیج و نامطمئنی به مرد انداختم. منظورش از ضمیر “ش” به یقین آرشه نبود. آرشه را رها کردم که آن را با دو دستش گرفت و شکست.
- اشتباه کردی.
می‌توانستم بفهمم که منظورش از اشتباه رها کردن آرشه بود اما چرا؟ پرسیدم:
- چرا؟
یک سوی لبش به سمت بالا کش رفت.
- چون خودت رو رها کردی.
نگاهی به آرشه شکسته انداختم. ابتدا آرشه‌ای بدون ویولن سل، و حالا آرشه‌ی شکسته.
- چه شکسته باشه چه نه، آرشه بدون ویولونش هیچی نیست.
مرد آرشه را به سمتم گرفت:
- بگیرش.
این بار نگرفتمش. از او عبور کرده و به سمت ویولون سل شکسته رفتم. از سرش گرفته و همان‌طور در همان وضعیت پشت سرم کشیدمش. دوباره رو به روی مرد ایستادم.
- برای چی شکستیش؟ اون آرشه من بودم، ویولون سل کی بود؟
مرد چنان از بالا نگاهم کرد که لحظه‌ای او را خدا پنداشتم.
- همون پدری که با دست‌های خودت دفنش کردی. منتظر مراسم ختم خودت هم هستم.
و آرشه را روی زمین انداخت و رفت. من نیز با تعجب خیره‌ی راهی که میان سایه‌های آن هیبتش گم شد. ویولون سل را نیز رها کردم. ما در تشیع جنازه تنها نبودیم اما حسی در وجودم می‌گفت که او تصادفاً شاهد ماجرا نبوده.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
صبح نیشخندزنان تیغ کشید. خورشید مثل طاعون شیوع پیدا می‌کرد. درختان عریان‌تر از همیشه و بوی خاک باران خورده هیچ تقدسی نداشت. نگاهم تل خاکی‌ای که آرامگاه پدرم بود را جزء به جزء در ذهنش حک می‌کرد. چشمانم هر دانه‌ی ریز و درشت خاک را لمس می‌کرد و کمی آن‌طرف‌تر، ویولون سل شکسته. خواب نبود، مرد نوازنده حقیقت داشت و پارکت‌های گلی مهر تایید. دیشب چه اتفاقی افتاده بود؟
جیغ‌ها و صدای ترق‌‌ترق آتش میان آوار، مادرم، سر بریده‌ شده‌ی او، پدرم، تن به رگبار بسته‌ شده‌ی او، گریز، مراسم تدفین، مرد نوازنده و در انتها من. به صورتم چنگ زدم و آن را پوشاندم. قفسه‌ی سینه‌ام برای قلبم تنگ بود، می‌خواست فرار کند، می‌خواست نتپد. ریه‌هایم تقلا می‌کردند، دم، بازدم، دم، تن بی‌سر مادرم، بازدم، دم، مراسم تشیع پدرم، بازدم، دم... و دیگر نفسم بیرون نیامد.
خودم را جلوی آیینه کشیدم. صورتم پر از گرد و غبار و خاکستر، نفس از گلویم رد نمیشد. لکه‌های خون خشک‌شده، همه متعلق به پدر بود. نفس بکش لعنتی. آن دم نحس را بیرون بفرست. یاری نکرد، ریه فلج شده بود، شش‌هایم از کار افتاده بود، قلب تقلا می‌کرد، به وضوح کبود شدن چهره‌ام را می‌دیدم. دهانم به مثال ماهی‌ای بیرون از تنگ باز و بسته میشد. سست شدم، دکوری روی میز را برداشته و به سمت آیینه پرت کردم. تمام هوای موجود در ریه‌هایم با صدایی سخت و خشن از میان لب‌های ترک‌خورده‌‌ام خارج شد. چندین سرفه‌ی پشت سر هم و ورود نابهنگام پاشا و مهران به داخل اتاق. اشک‌هایم به پهنای صورت می‌ریختند. باور، چه واژه‌ی غریبی! با صدایی که گویی از دل خاک بیرون آمده باشد زمزمه کردم:
- مامان بابام کجان؟
می‌توانستم دستپاچگی هر دو را حس کنم. صدای مرد نوازنده در گوشم پیچید:
- منتظر مراسم ختم خودت هم هستم.
زمزمه کردم:
- زنده به گورم کن.
پاشا به حرف آمد. چندان برایش پیش نیامده بود که برادرزاده‌ای داشته باشد که جنون افسارش را گرفته باشد، آن هم بعد سلاخی پدر و مادرش.
- پاشو یاسکا برو حموم. یه دوش آب گرم حالتو جا میاره. پاشو عزیزم.
سرم به شدت به سمت هردوشان برگشت. از من چه طلب می‌کرد؟!
- میخوای خون مامان بابامو از رو صورتم بشورم؟
و بارها پشت سر هم زمزمه کردم:
- حتی با خون هم شسته نمیشن.
دستم را چندین بار به روی گونه‌ام بالا پایین کشیدم و ناخن‌هایم را درون گوشتم فرو بردم. رسماً گوشتم را می‌سابیدم که مهران متوقفم کرد. پاشا خسته بود. نمی‌توانست نقش عموی مهربان و دلسوز را وقتی که خودش بریده بود برایم بازی کند. مهران جورمان را می‌کشید. دست‌هایم را مهار و مرا در آغوشش قفل کرد.
- باشه حموم نمیریم. بریم صبحونه بخوریم، هوم؟
صبحانه بخوریم؟ چرا همه چیز تا به این اندازه غریب است.
- چرا باید صبحونه بخوریم؟
قوه درکم را از دست داده بودم. می‌دیدم و متوجه نمی‌شدم، می‌شنیدم و نمی‌فهمیدم، لمس می‌کردم و نمی‌دانستم. مهران آرام پرسید:
- گشنت نیست؟
گشنگی! چرا گرسنه بودم. مادر و پدرم چه؟ آیا گرسنه هستند؟ چیزی نپرسیدم. ذهنم میان چند چیز پخش شده بود. تکه‌ای از آن میان آوار کاشانه کنار مادرم خزیده بود، قسمتی دیگر زیر خاک پیش پدرم آرمیده بود و بخشی از آن کنار ویولن سل شکسته فرو ریخته بود؛ چندان چیزی برای فهمیدن حرف‌های مهران برایم باقی نمانده بود.
درحالی که از اتاق می‌خواستیم خارج شویم، برگشتم. با سرعت خودم را از دست‌های مهران جدا کرده و به سمت پنجره اتاق دویدم. بازش کرده و پریدم داخل باغ. بی‌توجه به پاهای بدون پوشش، خودم را به ویولون سل شکسته رساندم. آرشه را از کنارش برداشتم. سالم سالم بود. حتی تمیز هم بود. یک آرشه جدید کنار همان ویولون سل. این یعنی یک فرصت، به وضوح او داشت با من بازی می‌کرد. صدای مهران بالاخره برایم پررنگ شد.
- این چیه؟ ببینم تو این کارو کردی؟
خودم را از روی زمین برداشتم، آرشه‌ی سالم را. وارسی‌اش کردم، نو و تمیز. نرم به روی سیم‌های از بین رفته ویولون سل شکسته کشیدم. جیغ گوش خراش لبخند را به لبم آورد. یک فرصت برای من، برای آرشه، برای یک قطعه موسیقی دیگر.
بدون توجه به مهران ویولون سل را کنار مزار پدر بردم. به تل خاکی تکیه‌اش دادم. او منتظر دفن شدن من نبود؛ راهی نو مقابلم جان گرفت، رنگ‌ها به روی ذهنم نقش بستند، چه کسی مرا این‌طور مورد هدف قرار داده بود؟ انتقام در وجودم شعله کشید، اما چه اتفاقی می‌خواست بیفتد؟

***
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
با لباس اعیان سفیدرنگی به تن، قدم‌های مطمئنم را داخل باغ بزرگ ساشا گذاشتم. لباس بلند تنگ که اندام بی‌نقصم را به نمایش می‌گذاشت و کفش پاشنه‌بلند هم‌رنگ با آن قدم را کشیده‌تر نشان می‌داد. ابتدای باغ ایستادم تا خود ساشا به استقبالم بیاید. پالتوی خز سفیدرنگی که روی شانه‌هایم انداخته بودم کمکی به گرم کردن تنم نمی‌کرد و بیشتر فقط تجملات استایلم را به رخ می‌کشید.
درختان سر به فلک‌ کشیده‌ی زمستانی در سیاهی شب کشیده‌تر و هولناک‌تر به نظر می‌رسیدند و راه را گویی طولانی‌تر جلوه می‌دادند. ساشا با آن کت و شلوار رسمی کرمی‌رنگ با بولیز سفید زیرش به مثال گرگی در لباس بره پیش آمد. راه سنگ‌فرش‌شده‌ی منور به چراغ‌های لای سنگ‌ها سایه‌ی قدم‌های او را نزدیک‌تر می‌کرد.
لبخند مغروری به روی لب‌های سرخم نشاندم. انتهای موهایم را که به صورت دم اسبی بالای سرم بسته بودم عقب راندم. ساشا درست مانند یک شکارچی نزدیک و نزدیک‌تر میشد و در انتها با فاصله‌ی یک قدم از من با همان عطر همیشگی سرد مقابلم ایستاد. چشم‌هایش میخ به چشم‌هایم لب گشود:
- فکر نمی‌کردم بیای.
با اشاره‌ی دست او خدمتکاری پیش آمد تا پالتو را از روی شانه‌ام بردارد. حینی که پالتو را تحویل می‌دادم جواب دادم:
- دعوت کردی، منم اومدم.
سری تکان داد و نگاهش به روی شانه‌هایم افتاد. دستش را پیش آورد و به دور کمرم حلقه کرد. آرام با هم به سمت میزهای پذیرایی راه افتادیم که گفت:
- خوش اومدی.
زیر لب “ممنون”ی گفتم که ادامه داد:
- امشب واقعاً نفس‌گیر شدی.
مقابل میز بزرگان مافیای کشور رسیدیم و من نیز چیزی به ساشا نگفتم. درحالی که صندلی مرا عقب می‌کشید به روی صندلی جاگیر شده و جواب تک‌‌تک سلام‌ها را دادم. کیفم را روی میز گذاشته و توجهی به نگاه‌ درنده‌ی مردان سر میز نکردم.
ساشا از ما دور شد تا به باقی میهمانان رسیدگی کند. در این حین شیخ هاتف به روی پس‌زمینه فضا که آهنگی ملایم بود و همهمه‌ها نیز جزوی از آن محسوب می‌شدند خراش کشید:
- باعث سعادته برای بار دوم شما رو می‌بینیم بانو یاسکا.
نگاهم را با حرکتی ملایم به سوی او کشانده و انتهای موهایم را عقب راندم.
- پس خوب از این فرصت استفاده کن شیخ، کم پیش میاد.
رو کردم سمت شیخ سلمان و ادامه دادم.
- از اسلحه‌ها راضی هستین؟
شیخ سلمان دقیقاً نگاهش شانه‌ها و سینه‌ی عریانم را می‌پایید که با این حرف به خودش آمد.
- اسلحه‌های خوبی‌ان. تو هیچ بازاری ردشون نیست؛ منتها ببینیم ساشا خان چی داره برای فروش.
آرام زمزمه کردم.
- درسته؛ به هر حال جناب ساشا از من کارکشته‌تر و باتجربه‌تر هستن، فکر می‌کنم اسلحه‌های ایشون جذاب‌تر باشه.
نگاه شیخ سلمان باز به روی سینه‌ام خزید و گفت:
- من که از خریدم راضی‌ام.
بعید می‌دانم هم‌چنان منظورش تسلیحات باشد. نگاهم را گرفته و به ساشایی که نزدیک‌تر میشد دادم.
-‌ باعث مسرته.
ساشا با آن قامت بلند و شانه‌های عریض به مثال الهه‌ای یونانی با تکبر گام برمی‌داشت و آن سینه‌ی فراخ و بازوان خوش‌تراش در کنار اجزای متناسب صورتش ترکیبی از جنس سلطنت را به رخ می‌کشید. اینکه او واقعا کیست را می‌توان از چشمان زمردینش شکار کرد؛ منتها اگر شکارچی متبحری باشی. ساشا مقابل من در آن سوی میز جاگیر شد و گفت:
- الان آهنگ لایتی پخش میشه و همه با هم می‌رقصن. دخترای دلخواه‌تون رو انتخاب کنید تا براتون آماده کنم.
همگی یک‌به‌یک دختران مورد نظرشان را انتخاب کرده و آهنگ لایت فضای باغ را در آغوش گرفت. همه‌ی افراد برخاستند و به سمت پیست رقص حرکت کردند و برخی نیز همراه با پارتنرشان مراسم رقص را بی‌ارزش دانسته و مستقیم راه اتاق‌های ویلا را پیش گرفتند برای خاموش کردن شعله‌‌های هوس‌شان.
ساشا کتش را از تنش خارج کرد و روی صندلی انداخت. آرام میز را دور زد و دستش را به سمتم دراز کرد:
- افتخار میدین؟
مردمک‌هایم را از دستش به چشم‌هایش رساندم.
- ترجیح میدم به جماعت درحال رقص نگاه کنم.
اصرار کرد.
- فقط یک رقص کوتاه به نشانه‌ی احترام.
نمی‌خواستم حالا که تا این حد برای ضربه زدن به او نزدیکش شدم با یک ناز کردن احمقانه خرابش کنم. دست ظریف و کشیده‌ام را کف دست زمخت و بزرگش گذاشتم. آرام برخاستم که مرا سوی خودش کشید و به میان آدم‌های رقصان وسط پیست برد.
یک دستش را روی گودی کمرم گذاشت و با دست دیگرش دستم را گرفت. من نیز کف دست آزادم را درست روی قلبش گذاشتم نه آرام می‌تپید و نه تند. چیزی میان آرامش و طوفان، عشق و هوس و یا حتی جنون و عقل. با فاصله از هم با ریتم آهنگ حرکت کرده و می‌رقصیدیم و به قول خودش با احترام. نفس‌های گرمش پوست سرم را می‌سوزاند و جای دستش گزگز می‌کرد. معمولاً به لامسه توسط هیچ‌کس جز پاشا و جهانگیر عادت نداشتم. صدای آرامش به گوشم رسید:
- مشتاقم ببینم برای تلافی قضیه کازینو میخوای چیکار کنی.
سرم را بالا گرفته و به چشم‌های تب‌دارش دوختم:
- میدونی آدم صبوری‌‌ام. همه چیز درست تو وقت خودش اتفاق میفته.
لبخندی زد که لب گوشتی زیرینش به شکل بامزه‌ای به سمت پایین جمع شد و دندان‌های جلویش با سماجت چشمک زدند:
- اما امیدوارم واقعا جواب بده چون دلم میخواد بی‌حساب بشیم.
چشم‌هایم را کمی جمع کرده و لبخندی موذی به روی چهره‌ام رنگ گرفت:
- نگو که به نوبت اعتقاد داری؟
توگلو خندید ‌و موهایم را بویید:
-درمورد تو آره اعتقاد دارم؛ چون حریف جذابی هستی.
بی‌درنگ پرسیدم:
-از چه نظر؟
سرش را نزدیک‌تر آورد طوری که تماسی ایجاد نشد اما گرمای حضورمان تن‌مان را به آتش می‌کشید:
-قدرتمندتر، باهوش‌‌تر، بی‌رحم‌تر و ظریف‌تر.
ابرویی بالا انداختم:
-ظریف‌تر؟
اوهومی کشیده گفت و دیگر سخنی میان‌مان رد و بدل نشد. موزیک به پایان رسید و دستم را گرفت و سر میز کشانید. صدای آرش در گوشم که از گوشواره‌ها می‌رسید، لبخند به لبم آورد:
- بابا ظریف‌! بد تو نخته‌ها پلنگ! ببین من واقعاً نمی‌خوام امشب صداهای مستهجن بشنوم.
به خاطر حضور افراد نتوانستم ناسزایی نثارش کنم و فقط می‌توانستم صبور باشم ماموریت با موفقیت تمام شود تا به خدمتش برسم.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا