- Nov 16, 2024
- 737
***
حدود یک ساعت بعد به ویلای ساشا رسیدم. با دیدن ماشین شایان با فاصلهی پانصد متر پارک کردم. سوز هوای پاییز در قلبم رخنه کرده بود. پیاده به سمت ماشین شایان رفتم و سوئیچم را از شیشه باز ماشین بغلش انداختم:
- ماشینم رو ببر.
و از شایان فاصله گرفتم. هوای آلوده از سرما و دود ماشین را به ریههایم کشیدم و با لبخند کجی که روی صورتم شکل گرفته بود به سمت درب بزرگ و سیاهرنگ ویلا رفتم. مقابل درب دو سگ سرابی نخودی رنگ قرار داشت که با زنجیر به دیوار وصل شده بودند. به محض دیدنم شروع کردند به پارس کردن و صدای زنجیرهایشان گوشم را خراش میداد. آرام زمزمه کردم:
- ساشا... زنت از این دو تا خیلی لوستر رفتار میکرد.
پوزخندی زده و به سمت نگهبانی رفتم. درحالی که دستانم درون جیبهایم بود بینمیام را بالا کشیدم. به محض ورود به اتاقک نگهبانی گفتم:
- به ساشا بگو شاهماهی اومده.
مرد ابتدا نگاهی به سر و وضعم انداخت و بعد درحالی که مرا زیر نظر داشت زنگ زد:
- الو آقا شهاب. یه خانمی اومده میگه به جناب ساشا اطلاع بدیم شاهماهی اومده.
مرد بعد از گفتن چشم بیمیل اذن ورود داد. با طمانینه وارد باغ شدم و از راه سنگفرش شده به سمت ویلای آجریرنگ قدم برداشتم. در میانهی راه با جهانگیر تماس گرفتم:
- الو... جهان؟ فهمیدی اسم زنش چیه؟
جهانگیر بعد از سکوتی کوتاه جواب داد:
- خیلی وقته خبری از زنش نیست ولی اینطور که از ثبت احوال فهمیدم اسم زنش نازنین فتحیه. حدس بزن اسم خودش چیه؟
سرخوش حینی که به درختان سرو بلند مینگریستم گفتم:
- زر بزن جهان.
باغ پر بود از درختان میوهای که برگهایشان را خزان به رنگ خویش درآورده بود. جهانگیر بیمعطلی پاسخ داد:
- ماهر ارجمند.
زیرلب نام ماهر را زمزمه کرده و با خداحافظی کوتاهی تلفن را قطع کردم. همین که به پلههای مرمری ویلا رسیدم شهاب درب را گشوده و خوشآمد گفت:
- سلام یاسکا خانم. خوش اومدید.
پلهها را آرامآرام بالا آمده و بیتوجه به خوشآمدگوییاش به محض رسیدن به درب گفتم:
- هنوز مسته؟
شهاب به وضوح اخمهایش در هم رفت هم از کوچک شماردنش و هم اینکه از احوال ساشا مطلع بودم.
- نه حالش خوبه.
نگاهم را به چشمهای قهوهای شهاب دادم و دستی به شانهاش کشیدم.
- نیاز نیست به من دروغ بگی.
دستم را برداشته و نگاهم را به موهای به هم ریختهی خرماییاش دادم:
- از سر و وضعت معلومه درگیر بودی.
ریش بزیاش را میان انگشتهای اشاره و شصتم گرفتم.
- عادت کن. منم دیگه عضوی از خونوادهام.
با پوزخندی رهایش کرده و بیآنکه کفشهایم را دربیاورم وارد ویلا شدم. بلند صدایش زدم:
- ماهر... کجایی مرد؟
ساشا یا بهتر بگویم ماهر با موهای آشفته و صورت خیس از آب درحالی که دکمههای پیراهن سفیدرنگش را میبست پلهها را تند پایین آمد. خوب خودش را جمع و جور کرده بود در این مدت کوتاه.
- من اینجام شاهماهی. چه زود دلتنگم شدی!
با لبخند پهنی برگشتم سمت پلهها. چند قدمی به سمتم برداشت و مقابلم دست در جیب شلوار پارچهای سیاهرنگش ایستاد. بوی گند الکل با بوی عطر سرد همیشگیاش مخلوط شده بود و ترکیب بدی ساخته بود:
- اسم قشنگی داری. چرا ساشا بدسلیقه؟
سرش را به سمتم متمایل کرد:
- پس اسمم رو دوست داری؟
دستی به یقهی بولیزش کشیده و مرتبش کردم.
- نه به اندازهی نازنین جون.
عقب کشید که دستم از یقهاش جدا شد. نگاهم را به چشمهای خشمگینش دوختم. با اشارهای به شهاب او را بیرون کرد و گفت:
- اومدی چیکار؟
معلوم بود بحث نازنین حتی به دست راستش هم مربوط نمیشد؛ عجب نقطه ضعف محشری! از او رو گرفتم و به سمت مبلهای سیاه رنگ قدم برداشتم. روی یکی از مبلهای تک نفره جا گرفتم.
- گفته بودم تو این سه روز بدجوری عاشق زنت شدم؟
نفس کلافهاش را بیرون داد و به موهایش چنگ زد. چقدر از این حالش لذت میبردم. هرچقدر آشفتهتر، فریب دادنش راحتتر.
- نمیخوای بری سر اصل مطلب؟
به صورت نمایشی دلخور شدم و از جا برخاستم. حینی که به سمت آشپزخانه میرفتم جواب دادم:
- با شکم گرسنه که نمیشه.
ماهر کفری پشت سرم وارد آشپزخانه شد. درب یخچال را گشوده و از میان میوهها یک سیب قرمز برداشتم. حینی که گاز بزرگی بدان میزدم یکی از پودینگها را برداشته و روی جزیره گذاشتم. سعی کرد برای مسلط شدن بر اعصابش به من کنایه بزند؛ منتها رفیق، من این بار دست پر آمدهام و تو چیزی در چنته نداری:
- این چه سر و وضعیه؟
راست میگفت. من در مقابل او تیپ جالبی نزده بودم. فقط یک شلوار شش جیب سیاه با تیشرت تنگ طوسی و یک سویشرت سیاه. گاز دیگری به سیبم زدم و با دهان پر گفتم:
- میبینی؟ وضعیت نازنین جون هوش و حواس برا آدم نمیذاره.
درب یخچال را بسته و روی یکی از صندلیهای دور جزیره جا خوش کردم. آخرین گاز را به سیب زده و گفتم:
- یه قاشق بده ببینم دستپختت چطوریه.
از آبچکان یک قاشق کوچک برداشت و با حرص به سمتم گرفت.
- تهموندهی سیبم چی پس؟
با حرص دست دیگرش را به سمتم دراز کرد و من هم تهماندهی سیب را کف دستش انداختم و بعد قاشق را از او گرفتم. توجهی به ادامهی کارش نکردم و با آرامش مشغول خوردن پودینگ شدم. با قاشق به صندلی رو به رویم اشاره کردم:
- بیا بشین تا برات بگم ماهر خان.
نفسش را کلافه بیرون داد و نشست. احساس میکردم تقاص روزی که در کازینو حرصم را درآورده بود را دارد میدهد.
- دارم میرم زیرزمین.
نگاهم را از پودینگ به سمت چشمانش کشیدم. به وضوح امید و شگفتی به همراه شوک به چشمانش بازگشته بود. ادامه دادم:
- پیغومی داری برا زنت؟
جا خورد. این را دوست نداشت. ناامید پرسید:
- نمیتونی بیاریش بیرون؟
از خوردن پودینگ دست کشیده و از وسط جزیره یک دستمال کاغذی برداشتم. دور دهانم را پاک کردم و حقیقت را گفتم:
- من اونجا تنهام. نمیدونم کجاست. نمیدونم کی برمیگردم و چطور. نمیتونم همچین ریسکی بکنم.
ماهر خودش را جلو کشید.
- اگه من ساپورتت کنم چی؟
خندهام داشت امیدش را میخشکاند.
- داریم درمورد قابیل صحبت میکنیم ماهر.
مغموم برگشت عقب. نمیخواست ریسک کند. چون از جلو رفتن میترسید. میترسید با چیزی رو به رو شود که سالها فقط خیالش کرده بود؛ اما حالا فرق داشت، واقعیت با خیالش خیلی فاصله داشت. میترسید اگر پا پیش بگذارد همین خیال را نیز از دست بدهد.
- ماهر... اگه ارزشش رو داره ریسک کن. اگه نه خداحافظ.
به محض اینکه از جا برخاستم او نیز برخاست.
- وایسا... .
به سمتم قدم برداشت و مقابلم ایستاد. پس بالاخره وسوسه شده بود.
- باید چیکار کنم؟
این شک انداختن به جان او برای تبرئهی خودم بود:
- مطمئنی؟
سرش را به نشانه تایید تکان داد که گفتم:
- فردا ساعت پنج صبح. دو کوچه پایینتر از کوچهی ویلای شهریارم. یه ویلای سیاهرنگ اونجاست. منو از اونجا میدزدن.
چشمهایش را ریز کرد:
- میدزدنت؟
درحالی که با دکمهی لباسش بازی میکردم بیتوجهی به سوالش گفتم:
- اومدی که اومدی، نیومدی... .
دستانم را درون جیب شلوارم گذاشته و از کنارش رد شدم:
- دیگه نه من رو میببنی نه زیرزمین رو.
و این جمله برای من هم دردناک بود. ماهر آخرین امید من بود، همانطور که من برای او. صدایش را هنگام رفتن شنیدم:
- اگه نازنین به هر دلیلی برنگرده خونه، دیگه پشتیبانی منو نداری.
مرا از چه میترساند؟ از جایی که دو بار تجربهاش کرده بودم. من گلیم خودم را از آب بیرون میکشیدم؛ اما تو چطور ماهر؟
حدود یک ساعت بعد به ویلای ساشا رسیدم. با دیدن ماشین شایان با فاصلهی پانصد متر پارک کردم. سوز هوای پاییز در قلبم رخنه کرده بود. پیاده به سمت ماشین شایان رفتم و سوئیچم را از شیشه باز ماشین بغلش انداختم:
- ماشینم رو ببر.
و از شایان فاصله گرفتم. هوای آلوده از سرما و دود ماشین را به ریههایم کشیدم و با لبخند کجی که روی صورتم شکل گرفته بود به سمت درب بزرگ و سیاهرنگ ویلا رفتم. مقابل درب دو سگ سرابی نخودی رنگ قرار داشت که با زنجیر به دیوار وصل شده بودند. به محض دیدنم شروع کردند به پارس کردن و صدای زنجیرهایشان گوشم را خراش میداد. آرام زمزمه کردم:
- ساشا... زنت از این دو تا خیلی لوستر رفتار میکرد.
پوزخندی زده و به سمت نگهبانی رفتم. درحالی که دستانم درون جیبهایم بود بینمیام را بالا کشیدم. به محض ورود به اتاقک نگهبانی گفتم:
- به ساشا بگو شاهماهی اومده.
مرد ابتدا نگاهی به سر و وضعم انداخت و بعد درحالی که مرا زیر نظر داشت زنگ زد:
- الو آقا شهاب. یه خانمی اومده میگه به جناب ساشا اطلاع بدیم شاهماهی اومده.
مرد بعد از گفتن چشم بیمیل اذن ورود داد. با طمانینه وارد باغ شدم و از راه سنگفرش شده به سمت ویلای آجریرنگ قدم برداشتم. در میانهی راه با جهانگیر تماس گرفتم:
- الو... جهان؟ فهمیدی اسم زنش چیه؟
جهانگیر بعد از سکوتی کوتاه جواب داد:
- خیلی وقته خبری از زنش نیست ولی اینطور که از ثبت احوال فهمیدم اسم زنش نازنین فتحیه. حدس بزن اسم خودش چیه؟
سرخوش حینی که به درختان سرو بلند مینگریستم گفتم:
- زر بزن جهان.
باغ پر بود از درختان میوهای که برگهایشان را خزان به رنگ خویش درآورده بود. جهانگیر بیمعطلی پاسخ داد:
- ماهر ارجمند.
زیرلب نام ماهر را زمزمه کرده و با خداحافظی کوتاهی تلفن را قطع کردم. همین که به پلههای مرمری ویلا رسیدم شهاب درب را گشوده و خوشآمد گفت:
- سلام یاسکا خانم. خوش اومدید.
پلهها را آرامآرام بالا آمده و بیتوجه به خوشآمدگوییاش به محض رسیدن به درب گفتم:
- هنوز مسته؟
شهاب به وضوح اخمهایش در هم رفت هم از کوچک شماردنش و هم اینکه از احوال ساشا مطلع بودم.
- نه حالش خوبه.
نگاهم را به چشمهای قهوهای شهاب دادم و دستی به شانهاش کشیدم.
- نیاز نیست به من دروغ بگی.
دستم را برداشته و نگاهم را به موهای به هم ریختهی خرماییاش دادم:
- از سر و وضعت معلومه درگیر بودی.
ریش بزیاش را میان انگشتهای اشاره و شصتم گرفتم.
- عادت کن. منم دیگه عضوی از خونوادهام.
با پوزخندی رهایش کرده و بیآنکه کفشهایم را دربیاورم وارد ویلا شدم. بلند صدایش زدم:
- ماهر... کجایی مرد؟
ساشا یا بهتر بگویم ماهر با موهای آشفته و صورت خیس از آب درحالی که دکمههای پیراهن سفیدرنگش را میبست پلهها را تند پایین آمد. خوب خودش را جمع و جور کرده بود در این مدت کوتاه.
- من اینجام شاهماهی. چه زود دلتنگم شدی!
با لبخند پهنی برگشتم سمت پلهها. چند قدمی به سمتم برداشت و مقابلم دست در جیب شلوار پارچهای سیاهرنگش ایستاد. بوی گند الکل با بوی عطر سرد همیشگیاش مخلوط شده بود و ترکیب بدی ساخته بود:
- اسم قشنگی داری. چرا ساشا بدسلیقه؟
سرش را به سمتم متمایل کرد:
- پس اسمم رو دوست داری؟
دستی به یقهی بولیزش کشیده و مرتبش کردم.
- نه به اندازهی نازنین جون.
عقب کشید که دستم از یقهاش جدا شد. نگاهم را به چشمهای خشمگینش دوختم. با اشارهای به شهاب او را بیرون کرد و گفت:
- اومدی چیکار؟
معلوم بود بحث نازنین حتی به دست راستش هم مربوط نمیشد؛ عجب نقطه ضعف محشری! از او رو گرفتم و به سمت مبلهای سیاه رنگ قدم برداشتم. روی یکی از مبلهای تک نفره جا گرفتم.
- گفته بودم تو این سه روز بدجوری عاشق زنت شدم؟
نفس کلافهاش را بیرون داد و به موهایش چنگ زد. چقدر از این حالش لذت میبردم. هرچقدر آشفتهتر، فریب دادنش راحتتر.
- نمیخوای بری سر اصل مطلب؟
به صورت نمایشی دلخور شدم و از جا برخاستم. حینی که به سمت آشپزخانه میرفتم جواب دادم:
- با شکم گرسنه که نمیشه.
ماهر کفری پشت سرم وارد آشپزخانه شد. درب یخچال را گشوده و از میان میوهها یک سیب قرمز برداشتم. حینی که گاز بزرگی بدان میزدم یکی از پودینگها را برداشته و روی جزیره گذاشتم. سعی کرد برای مسلط شدن بر اعصابش به من کنایه بزند؛ منتها رفیق، من این بار دست پر آمدهام و تو چیزی در چنته نداری:
- این چه سر و وضعیه؟
راست میگفت. من در مقابل او تیپ جالبی نزده بودم. فقط یک شلوار شش جیب سیاه با تیشرت تنگ طوسی و یک سویشرت سیاه. گاز دیگری به سیبم زدم و با دهان پر گفتم:
- میبینی؟ وضعیت نازنین جون هوش و حواس برا آدم نمیذاره.
درب یخچال را بسته و روی یکی از صندلیهای دور جزیره جا خوش کردم. آخرین گاز را به سیب زده و گفتم:
- یه قاشق بده ببینم دستپختت چطوریه.
از آبچکان یک قاشق کوچک برداشت و با حرص به سمتم گرفت.
- تهموندهی سیبم چی پس؟
با حرص دست دیگرش را به سمتم دراز کرد و من هم تهماندهی سیب را کف دستش انداختم و بعد قاشق را از او گرفتم. توجهی به ادامهی کارش نکردم و با آرامش مشغول خوردن پودینگ شدم. با قاشق به صندلی رو به رویم اشاره کردم:
- بیا بشین تا برات بگم ماهر خان.
نفسش را کلافه بیرون داد و نشست. احساس میکردم تقاص روزی که در کازینو حرصم را درآورده بود را دارد میدهد.
- دارم میرم زیرزمین.
نگاهم را از پودینگ به سمت چشمانش کشیدم. به وضوح امید و شگفتی به همراه شوک به چشمانش بازگشته بود. ادامه دادم:
- پیغومی داری برا زنت؟
جا خورد. این را دوست نداشت. ناامید پرسید:
- نمیتونی بیاریش بیرون؟
از خوردن پودینگ دست کشیده و از وسط جزیره یک دستمال کاغذی برداشتم. دور دهانم را پاک کردم و حقیقت را گفتم:
- من اونجا تنهام. نمیدونم کجاست. نمیدونم کی برمیگردم و چطور. نمیتونم همچین ریسکی بکنم.
ماهر خودش را جلو کشید.
- اگه من ساپورتت کنم چی؟
خندهام داشت امیدش را میخشکاند.
- داریم درمورد قابیل صحبت میکنیم ماهر.
مغموم برگشت عقب. نمیخواست ریسک کند. چون از جلو رفتن میترسید. میترسید با چیزی رو به رو شود که سالها فقط خیالش کرده بود؛ اما حالا فرق داشت، واقعیت با خیالش خیلی فاصله داشت. میترسید اگر پا پیش بگذارد همین خیال را نیز از دست بدهد.
- ماهر... اگه ارزشش رو داره ریسک کن. اگه نه خداحافظ.
به محض اینکه از جا برخاستم او نیز برخاست.
- وایسا... .
به سمتم قدم برداشت و مقابلم ایستاد. پس بالاخره وسوسه شده بود.
- باید چیکار کنم؟
این شک انداختن به جان او برای تبرئهی خودم بود:
- مطمئنی؟
سرش را به نشانه تایید تکان داد که گفتم:
- فردا ساعت پنج صبح. دو کوچه پایینتر از کوچهی ویلای شهریارم. یه ویلای سیاهرنگ اونجاست. منو از اونجا میدزدن.
چشمهایش را ریز کرد:
- میدزدنت؟
درحالی که با دکمهی لباسش بازی میکردم بیتوجهی به سوالش گفتم:
- اومدی که اومدی، نیومدی... .
دستانم را درون جیب شلوارم گذاشته و از کنارش رد شدم:
- دیگه نه من رو میببنی نه زیرزمین رو.
و این جمله برای من هم دردناک بود. ماهر آخرین امید من بود، همانطور که من برای او. صدایش را هنگام رفتن شنیدم:
- اگه نازنین به هر دلیلی برنگرده خونه، دیگه پشتیبانی منو نداری.
مرا از چه میترساند؟ از جایی که دو بار تجربهاش کرده بودم. من گلیم خودم را از آب بیرون میکشیدم؛ اما تو چطور ماهر؟
آخرین ویرایش: