- Dec 8, 2023
- 715
با نگاهی به گیتار ریتم آهنگ را تغییر داد و گفت:
- قبل از سرنگونی، مادرت شروع به احیا و بازسازی دژهای مقدس کرده بود اما با از بین رفتنش این کار متوقف شد. اگه تا الان روستا یا قلعهای هر چند کمجمعیت هنوز از گزند تاریکی مصون مونده به خاطر اون دژهای نورانی و مقدسیه که توسط مادرت احیا شده بود.
از روی تخت بلند شدم و دهانم را باز کردم تا سوال دیگری از او بپرسم اما تعادلم را با سرعت از دست دادم، لحظهای کوتاه دنیا به دور سرم چرخید و محکم روی تخت چوبی فرود آمدم.
ناله کوتاهی کردم، سپس چند بار سرم را برای رهایی از سرگیجه به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
- او... اون... جو...جواهر... .
وسط حرفم پرید و با لحن نگران و جدی گفت:
- اگه یادت باشه ازت پرسیدم که ازش محافظت کردی یا نه، فک کنم با توضیحاتم بدونی در مورد چی صحبت میکنم چون الان خودت اسمش رو به زبون آوردی!
ناباورانه چشمان از حدقه درآمدهام را روی او قفل کردم و گفتم:
- چی؟! منظورت... میخوایی بگی منظورت این بود که از اون جواهر محافظت کردم یا نه؟! این رو میخواستی بدونی؟!
نگاه تندی به من کرد و با تأکید شدیدی گفت:
- مادرت قبل از مرگش به جز تو با کسی در مورد جواهر صحبت نکرد، بعد از من فقط تو بودی که از رازهای پنهانش خبر داشتی! حالا زود بگو جواهر کجاست؟! فقط با اون جواهر میشه همهچیز رو به وضع سابقش برگردوند.
از کجا باید بدانم؟ من از کجا باید بدانم که جواهر کجاست؟ من حتی نامم را هم به خطر نمیآورم چه برسد به این که از جواهر چیزی به خاطر آورم.
مدتی سکوت کردم و با صدایی آمیخته به بیخبری گفتم:
- متاسفم، اما... اما من نمیدونم اون جواهر کجاست... تنها چیزی که میدونم اینه که... .
به محض گفتن این حرفها موجی از خشم و نفرت چهره اخمآلود الف پیر را تسخیر کرد. نگاهش به گونهای بود که انگار طاقتش داشت به پایان میرسید و میخواست با دو دستش من را خفه کند، چرا او انقدر مُصر است تا آن جواهر را به دست بیاورد؟! شاید نقشه خطرناکی در سر دارد؟! شاید هم... .
خشمگینانه دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما این بار من زودتر از او وارد عمل شدم.
پاهای سفت و چوبیام را با زحمت زیادی حرکت دادم، از روی تخت بلند شدم و گفتم:
- من چطور زنده موندم؟
مکس کوتاهی کرد و با دودلی به من نگاه تندی انداخت، انگار انتظار نداشت از من چنین سوالی را بشنود.
مدتی کوتاه سکوت کرد، سپس در حالی که سعی داشت خشمش را کنترل کند با لبخندی مصنوعی پاسخ داد:
- زیاد کنجکاوی میکنی شاهدخت! انگار برای رسیدن به حقایق خیلی عجله داری! بهت گفتم که باید صبور باشی... عجله کردن تو این شرایط برات خوب نیست!
چرا از پاسخ به سوالم طفره میرود؟! مگر سوال عجیبی از او پرسیدم؟! اگر او جانم را از مرگ نجات داده و این گونه ادعای وفاداری به من و خاندانم را دارد پس چرا از پاسخ درست به سوالم خودداری میکند؟! نکند کاسهای زیر نیمکاسه است؟!
اخمهایم را به چشمانم نزدیک کردم و با صدایی آمیخته به نفرت و تردید سوالم را تکرار کردم:
- من چطوری زنده موندم؟
- قبل از سرنگونی، مادرت شروع به احیا و بازسازی دژهای مقدس کرده بود اما با از بین رفتنش این کار متوقف شد. اگه تا الان روستا یا قلعهای هر چند کمجمعیت هنوز از گزند تاریکی مصون مونده به خاطر اون دژهای نورانی و مقدسیه که توسط مادرت احیا شده بود.
از روی تخت بلند شدم و دهانم را باز کردم تا سوال دیگری از او بپرسم اما تعادلم را با سرعت از دست دادم، لحظهای کوتاه دنیا به دور سرم چرخید و محکم روی تخت چوبی فرود آمدم.
ناله کوتاهی کردم، سپس چند بار سرم را برای رهایی از سرگیجه به چپ و راست تکان دادم و گفتم:
- او... اون... جو...جواهر... .
وسط حرفم پرید و با لحن نگران و جدی گفت:
- اگه یادت باشه ازت پرسیدم که ازش محافظت کردی یا نه، فک کنم با توضیحاتم بدونی در مورد چی صحبت میکنم چون الان خودت اسمش رو به زبون آوردی!
ناباورانه چشمان از حدقه درآمدهام را روی او قفل کردم و گفتم:
- چی؟! منظورت... میخوایی بگی منظورت این بود که از اون جواهر محافظت کردم یا نه؟! این رو میخواستی بدونی؟!
نگاه تندی به من کرد و با تأکید شدیدی گفت:
- مادرت قبل از مرگش به جز تو با کسی در مورد جواهر صحبت نکرد، بعد از من فقط تو بودی که از رازهای پنهانش خبر داشتی! حالا زود بگو جواهر کجاست؟! فقط با اون جواهر میشه همهچیز رو به وضع سابقش برگردوند.
از کجا باید بدانم؟ من از کجا باید بدانم که جواهر کجاست؟ من حتی نامم را هم به خطر نمیآورم چه برسد به این که از جواهر چیزی به خاطر آورم.
مدتی سکوت کردم و با صدایی آمیخته به بیخبری گفتم:
- متاسفم، اما... اما من نمیدونم اون جواهر کجاست... تنها چیزی که میدونم اینه که... .
به محض گفتن این حرفها موجی از خشم و نفرت چهره اخمآلود الف پیر را تسخیر کرد. نگاهش به گونهای بود که انگار طاقتش داشت به پایان میرسید و میخواست با دو دستش من را خفه کند، چرا او انقدر مُصر است تا آن جواهر را به دست بیاورد؟! شاید نقشه خطرناکی در سر دارد؟! شاید هم... .
خشمگینانه دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما این بار من زودتر از او وارد عمل شدم.
پاهای سفت و چوبیام را با زحمت زیادی حرکت دادم، از روی تخت بلند شدم و گفتم:
- من چطور زنده موندم؟
مکس کوتاهی کرد و با دودلی به من نگاه تندی انداخت، انگار انتظار نداشت از من چنین سوالی را بشنود.
مدتی کوتاه سکوت کرد، سپس در حالی که سعی داشت خشمش را کنترل کند با لبخندی مصنوعی پاسخ داد:
- زیاد کنجکاوی میکنی شاهدخت! انگار برای رسیدن به حقایق خیلی عجله داری! بهت گفتم که باید صبور باشی... عجله کردن تو این شرایط برات خوب نیست!
چرا از پاسخ به سوالم طفره میرود؟! مگر سوال عجیبی از او پرسیدم؟! اگر او جانم را از مرگ نجات داده و این گونه ادعای وفاداری به من و خاندانم را دارد پس چرا از پاسخ درست به سوالم خودداری میکند؟! نکند کاسهای زیر نیمکاسه است؟!
اخمهایم را به چشمانم نزدیک کردم و با صدایی آمیخته به نفرت و تردید سوالم را تکرار کردم:
- من چطوری زنده موندم؟