- Dec 8, 2023
- 715
چند قدم جلو رفتم، به کمک دست مشت شدهام ضربات کوتاهی به دربِ سلولِ مقابلم وارد کردم و با لحن تردیدآمیزی گفتم:
- هِی؟ اون داخل چه خبره؟ کسی... .
برای لحظهای کوتاه صدای خُرخُرها از درون سلول مقابلم پدیدار شد و مرا از ادامه حرفم منصرف ساخت.
با فاصله گرفتنم از سلول صدای خُرخُرها نیز به سرعت آرام و پس از مدت کوتاهی ناپدید شد.
چه چیزی داخل آن سلول حضور داشت؟ برای چه باید... .
به ناگاه دستی زمخت و خونین را روی شانهام احساس کردم.
سریع سر و بدن چوبیام را به پشت سر چرخاندم، فریادزنان هین کوتاهی کشیدم، سپس چند قدم عقب رفتم و در حالی که به خود گارد گرفته بودم به دست نیمه سوخته، خونین و زمختی که با فاصلهای کوتاه از لای میلههای آهنی سلول به سمت صورتم دراز شده بود نگاهی انداختم.
آثار شکستگی به همراه لکههای کهنهیِ خون انگشتان پوسیده و رَگه شدهیِ دستِ مقابلم را تسخیر کرده بود.
وقتی با دقت بیشتری محیطِ تاریکِ داخل سلولِ مقابلم را بررسی کردم با چهره خونین و زخمیِ پیرمردِ ریشدراز و اخمآلودی مواجه شدم که چشم راستش را در اثر فرو رفتن شیئ تیزی کامل از دست داده بود و لباس و شلوار مشکی، نخنما و نیمهپارهای به تن داشت.
داخل دهانش اثری از دندان نبود و به سختی میتوانست کلمات را زیر ل*ب تکرار کند.
ناخنهای کشیده و تیزی از داخل انگشتان دستش بیرون زده بودند و رفتارش تهاجمی به نظر میرسید.
گاهی اوقات خُرخُر میکرد و گاهی اوقات هم مانندِ مردهای نیمهجان در حالی که سر تاسش را پایین انداخته بود با صدایی بلند ضجه میزد و طوری که انگار از چیزی پشیمان شده باشد فریاد میکشید:
- اونها ما رو میکشن! هممون رو میکشن! کمکم کن تا جلوشون رو بگیرم! باید کمکم کنی تا... .
پلکهای چوبیام را به هم نزدیک کردم و کنجکاوانه با صدای هیولامانندم گفتم:
- جلویِ کی رو بگیری؟!
خُرخُر بلندی سر داد و بلندتر و خشمگینانهتر از قبل فریاد زد:
- ملکه! ملکه و خاندانِ نفرین شدش! باید جلوشون رو بگیرم! باید... .
به ناگاه با بالا آوردن سرش و مشاهدهیِ من کنترلش را از دست میدهد، خشمگینانه به میلههای آهنیِ دربِ سلول مقابلم ضربه میزند و در حالی که سعی دارد به قصد کشتنم دستش را به چهرهام نزدیک کند بلند و با لحن کینهتوزانهای خُرخُرکنان میگوید:
- تو... تو همونی! همون فرزندِ نفرین شده! تو هم یکی از اونهایی! یکی از اون نفرینشدهها! پسر و دخترم به دست تو و مادر بیرحمت کشته شدن!
ناباورانه نگاهی به او انداختم و با صدایی سرشار از خشم و تعجب گفتم:
- چی؟! چی داری میگ... .
وحشیانه به میلههایِ آهنی مشت میزند و بیتوجه به درد دست مشت شدهاش خطاب به بقیه زندانیانی که داخل سلولهای دیگر هستند میگوید:
- اون اینجاست! اون آشغالِ نفرین شده اینجاست! اون رو بکشید وگرنه... .
ناگهان برای لحظهای کوتاه احساس خفگی کرد، نگاهش را از من دزدید و در حالی که کفِ دستِ چنگالمانندش را به گلویش چسبانده بود سرفهزنان گفت:
- جلو...شو... بگی...ری*د... او...نها... نفرینشده هستن... نباید بهشون... .
حرفش قطع و بیاراده نزدیک به دربِ سلول زمین افتاد، متعجبانه سر تا پایش را بررسی کردم و گفتم:
- هِی؟ منظورت از اون حرف چی بود؟ هِی پیرِ خرفت مگه با تو نیستم؟ جواب سوالم رو بده.
- هِی؟ اون داخل چه خبره؟ کسی... .
برای لحظهای کوتاه صدای خُرخُرها از درون سلول مقابلم پدیدار شد و مرا از ادامه حرفم منصرف ساخت.
با فاصله گرفتنم از سلول صدای خُرخُرها نیز به سرعت آرام و پس از مدت کوتاهی ناپدید شد.
چه چیزی داخل آن سلول حضور داشت؟ برای چه باید... .
به ناگاه دستی زمخت و خونین را روی شانهام احساس کردم.
سریع سر و بدن چوبیام را به پشت سر چرخاندم، فریادزنان هین کوتاهی کشیدم، سپس چند قدم عقب رفتم و در حالی که به خود گارد گرفته بودم به دست نیمه سوخته، خونین و زمختی که با فاصلهای کوتاه از لای میلههای آهنی سلول به سمت صورتم دراز شده بود نگاهی انداختم.
آثار شکستگی به همراه لکههای کهنهیِ خون انگشتان پوسیده و رَگه شدهیِ دستِ مقابلم را تسخیر کرده بود.
وقتی با دقت بیشتری محیطِ تاریکِ داخل سلولِ مقابلم را بررسی کردم با چهره خونین و زخمیِ پیرمردِ ریشدراز و اخمآلودی مواجه شدم که چشم راستش را در اثر فرو رفتن شیئ تیزی کامل از دست داده بود و لباس و شلوار مشکی، نخنما و نیمهپارهای به تن داشت.
داخل دهانش اثری از دندان نبود و به سختی میتوانست کلمات را زیر ل*ب تکرار کند.
ناخنهای کشیده و تیزی از داخل انگشتان دستش بیرون زده بودند و رفتارش تهاجمی به نظر میرسید.
گاهی اوقات خُرخُر میکرد و گاهی اوقات هم مانندِ مردهای نیمهجان در حالی که سر تاسش را پایین انداخته بود با صدایی بلند ضجه میزد و طوری که انگار از چیزی پشیمان شده باشد فریاد میکشید:
- اونها ما رو میکشن! هممون رو میکشن! کمکم کن تا جلوشون رو بگیرم! باید کمکم کنی تا... .
پلکهای چوبیام را به هم نزدیک کردم و کنجکاوانه با صدای هیولامانندم گفتم:
- جلویِ کی رو بگیری؟!
خُرخُر بلندی سر داد و بلندتر و خشمگینانهتر از قبل فریاد زد:
- ملکه! ملکه و خاندانِ نفرین شدش! باید جلوشون رو بگیرم! باید... .
به ناگاه با بالا آوردن سرش و مشاهدهیِ من کنترلش را از دست میدهد، خشمگینانه به میلههای آهنیِ دربِ سلول مقابلم ضربه میزند و در حالی که سعی دارد به قصد کشتنم دستش را به چهرهام نزدیک کند بلند و با لحن کینهتوزانهای خُرخُرکنان میگوید:
- تو... تو همونی! همون فرزندِ نفرین شده! تو هم یکی از اونهایی! یکی از اون نفرینشدهها! پسر و دخترم به دست تو و مادر بیرحمت کشته شدن!
ناباورانه نگاهی به او انداختم و با صدایی سرشار از خشم و تعجب گفتم:
- چی؟! چی داری میگ... .
وحشیانه به میلههایِ آهنی مشت میزند و بیتوجه به درد دست مشت شدهاش خطاب به بقیه زندانیانی که داخل سلولهای دیگر هستند میگوید:
- اون اینجاست! اون آشغالِ نفرین شده اینجاست! اون رو بکشید وگرنه... .
ناگهان برای لحظهای کوتاه احساس خفگی کرد، نگاهش را از من دزدید و در حالی که کفِ دستِ چنگالمانندش را به گلویش چسبانده بود سرفهزنان گفت:
- جلو...شو... بگی...ری*د... او...نها... نفرینشده هستن... نباید بهشون... .
حرفش قطع و بیاراده نزدیک به دربِ سلول زمین افتاد، متعجبانه سر تا پایش را بررسی کردم و گفتم:
- هِی؟ منظورت از اون حرف چی بود؟ هِی پیرِ خرفت مگه با تو نیستم؟ جواب سوالم رو بده.