- Dec 8, 2023
- 715
پیرمرد بیتوجه به نالهها و فریادهایم به کارش ادامه میداد.
چندبار پشت سر هم حرفهایم را تکرار کردم، با انگشتان دستم به بازویش چنگ زدم و تلاش کردم خودم را آزاد کنم اما تلاشهایم برای رهایی، ثمرهای جز درد و رنج نداشت.
پس از مدتی به ناچار تسلیم شدم و دست از تلاش برداشتم، پیرمرد ابروهای سفید و نیمهپارهاش را از هم باز کرد.
دستی به چانه زخمیاش کشید و پس از مدتی کوتاه با کنار گذاشتن پارچه چوبی رنگ به کارش پایان داد.
از من فاصله گرفت و به نزدیکی میز چوبی رفت، تن چوبی میز توسط تعدادی گلدان کوچک تزئین شده بود و نزدیک آنها بشقابی پر از استخوان نیمه گوشت وجود داشت.
پتک سنگی با دسته فلزی محکمش کنار پایه یکی از صندلیهای چوبی که نزدیک میز قرار داشت جا خوش کرده بود.
کندههای چوبی داخل آتش شومینه جلز و ولز میکردند و از شدت شکنجه رگههای آتش داغ به آه و ناله افتاده بودند.
مایع داغ و زرد رنگ پس از مدتی با سرعت زخمها و خراشهای عمیق بدنم را ترمیم کرد.
سرگیجهام محو شد و سیاهی از چشمانم بال گشود.
ناله کوتاهی سر دادم، از جایم بلند شدم و کمرم را صاف کردم.
روی تخت چوبی و تشک سفید رنگ نشستم و با نگاهی به اطراف دستی به پیشانی و صورت چوبیام کشیدم.
دیوارهای خزهزده به همراه صندلیهای چوبی و شومینه گرم با شکل و شمایل و سلیقه خاصی برایم دست تکان میدادند.
صدای شعلههای نورانی و گرم آتش در زیر قابلمه نسبتاً بزرگی که داخل شومینه قرار گرفته بود گوشهایم را نوازش میداد.
پنجرههای شیشهای فرشی از چوب به روی خود کشیده بودند و با فاصله در جایجای دیوارها حضور داشتند.
بویی عجیب از داخل قابلمه توجهام را به خود جلب کرده بود اما به جای گرسنگی حس تشنگی گلو و ل*بهایم را آزار میداد.
ناگهان سرفههای کوتاه، سپس صدای خشدار و کلفت پیرمرد باعث شد با صورتی اخمآلود نگاهم را از قابلمه بزرگی که داخل شومینه قرار داشت بدزدم و به او نگاهی بیااندازم:
- روح مردگان جاوید باد... روح مردگان جاوید باد... روح مردگان جاوید باد... .
شنیدن جملات آشنا و مرموزش موجی از تعجب و کنجکاوی را به بدنم تزریق میکند.
پیرمرد در حالی که کتابی کهنه و خاکی رنگ را در دست گرفته بود دستی به گوش الفمانند و نوک تیزش کشید.
ریش بلند و سفیدش را در هوا تکان داد، روبه من کرد و با خنده تمسخرآمیزی گفت:
- جمله عجیبیه نه؟ دویست سال پیش قبل از این که همشون توی کودتا سرنگون و نابود بشن این جمله یکی از شعارهای اصلیشون بود... .
نیشخند تلخی زد و آن جمله عجیب را تکرار کرد:
- روح مردگان... جاوید باد... .
کتاب را چندبار ورق زد، سپس آن را به روی میز پشت سرش انداخت و با صدایی که به شگفتی و ناباوری آمیخته بود گفت:
- گمون نمیکردم بعد از دویستسال دوباره با یکیشون مواجه بشم، اونم کسی که... .
حالت و نوع نگاهش به گونهای بود که انگار هنوز شک داشت من واقعی باشم.
چندبار پشت سر هم حرفهایم را تکرار کردم، با انگشتان دستم به بازویش چنگ زدم و تلاش کردم خودم را آزاد کنم اما تلاشهایم برای رهایی، ثمرهای جز درد و رنج نداشت.
پس از مدتی به ناچار تسلیم شدم و دست از تلاش برداشتم، پیرمرد ابروهای سفید و نیمهپارهاش را از هم باز کرد.
دستی به چانه زخمیاش کشید و پس از مدتی کوتاه با کنار گذاشتن پارچه چوبی رنگ به کارش پایان داد.
از من فاصله گرفت و به نزدیکی میز چوبی رفت، تن چوبی میز توسط تعدادی گلدان کوچک تزئین شده بود و نزدیک آنها بشقابی پر از استخوان نیمه گوشت وجود داشت.
پتک سنگی با دسته فلزی محکمش کنار پایه یکی از صندلیهای چوبی که نزدیک میز قرار داشت جا خوش کرده بود.
کندههای چوبی داخل آتش شومینه جلز و ولز میکردند و از شدت شکنجه رگههای آتش داغ به آه و ناله افتاده بودند.
مایع داغ و زرد رنگ پس از مدتی با سرعت زخمها و خراشهای عمیق بدنم را ترمیم کرد.
سرگیجهام محو شد و سیاهی از چشمانم بال گشود.
ناله کوتاهی سر دادم، از جایم بلند شدم و کمرم را صاف کردم.
روی تخت چوبی و تشک سفید رنگ نشستم و با نگاهی به اطراف دستی به پیشانی و صورت چوبیام کشیدم.
دیوارهای خزهزده به همراه صندلیهای چوبی و شومینه گرم با شکل و شمایل و سلیقه خاصی برایم دست تکان میدادند.
صدای شعلههای نورانی و گرم آتش در زیر قابلمه نسبتاً بزرگی که داخل شومینه قرار گرفته بود گوشهایم را نوازش میداد.
پنجرههای شیشهای فرشی از چوب به روی خود کشیده بودند و با فاصله در جایجای دیوارها حضور داشتند.
بویی عجیب از داخل قابلمه توجهام را به خود جلب کرده بود اما به جای گرسنگی حس تشنگی گلو و ل*بهایم را آزار میداد.
ناگهان سرفههای کوتاه، سپس صدای خشدار و کلفت پیرمرد باعث شد با صورتی اخمآلود نگاهم را از قابلمه بزرگی که داخل شومینه قرار داشت بدزدم و به او نگاهی بیااندازم:
- روح مردگان جاوید باد... روح مردگان جاوید باد... روح مردگان جاوید باد... .
شنیدن جملات آشنا و مرموزش موجی از تعجب و کنجکاوی را به بدنم تزریق میکند.
پیرمرد در حالی که کتابی کهنه و خاکی رنگ را در دست گرفته بود دستی به گوش الفمانند و نوک تیزش کشید.
ریش بلند و سفیدش را در هوا تکان داد، روبه من کرد و با خنده تمسخرآمیزی گفت:
- جمله عجیبیه نه؟ دویست سال پیش قبل از این که همشون توی کودتا سرنگون و نابود بشن این جمله یکی از شعارهای اصلیشون بود... .
نیشخند تلخی زد و آن جمله عجیب را تکرار کرد:
- روح مردگان... جاوید باد... .
کتاب را چندبار ورق زد، سپس آن را به روی میز پشت سرش انداخت و با صدایی که به شگفتی و ناباوری آمیخته بود گفت:
- گمون نمیکردم بعد از دویستسال دوباره با یکیشون مواجه بشم، اونم کسی که... .
حالت و نوع نگاهش به گونهای بود که انگار هنوز شک داشت من واقعی باشم.