- Dec 8, 2023
- 715
سپس از سر خشم فریاد بلندی سر دادم و با بالا بردن تبرم دواندوان به آن موجود اسکلتمانند نزدیک شدم تا کارش را یکسره کنم اما پرتاب ناگهانی و سریعِ تعداد زیادی تیر استخوانی به طرفم مرا از انجام این کار منصرف ساخت و به ناچار با جاخالی دادن و کنار کشیدن صورت یا بدنم به خود گارد گرفتم و فاصلهام را با موجود عجیبِ مقابلم حفظ کردم.
حس خستگی تَنِ چوبیام را آزار میداد و نفرت از چشمانم میجوشید.
نمیتوانستم درک کنم که چرا آن موجود عجیب انقدر به ریختن خونم تشنه بود، هر چه فکر میکردم به جز این مکان و سلولهای تاریک آن نمیتوانستم چیزی از او به خاطر بیاورم. اگر حرفش به فرض راست هم باشد پس چرا... .
ناگهان زیر پایم لرزید و با برخورد مشتهای سنگین هیولا به روی شن و ماسهها و ترکهایی که کفِ زمین خاکیرنگ را پوشیده بودند فریاد تندش گوشهایم را آزرد:
- فکر کردی میذارم با اون فانوس زنده از اینجا بیرون بری؟
با لحن تندی روبه او و در حالی که سعی دارم با جاخالی دادن حملات تیرهای استخوانی آن موجود عجیب را دفع کنم بلند فریاد زدم:
- نمیدونم از این کارهات چه منظوری دار... .
عبور بخشی از نوکِ تیزِ یکی از تیرهای استخوانی از کنار شقیقه راستم حرفم را قطع و موجی از خشم و نفرت را به بدن چوبیام تزریق کرد.
بیاراده از سر درد و عصبانیت شدید نعره بلندی زدم سپس با دفع حملات تیرهای استخوانی که مدام با جدا شدن از بازوهای موجود اسکلتمانند به سمتم پرتاب میشدند دواندوان خودم را به آن موجود نزدیک کردم و در حالی که نزدیک به او سعی داشتم تبرم را به داخل سینهاش فرو کنم با صدایی سرشار از نفرت فریاد زدم:
- بمیر!
موجود اسکلتمانند سریع خودش را عقب کشید، به کمک استخوانهای شمشیرمانندی که به کتفهایش متصل بود سعی کرد حملاتم را بیاثر کند و با عقب کشیدن خودش به شلیک تیرهای استخوانی ادامه دهد.
به ناگاه با لرزش دوباره زمین زیر پایم نگاهی به هیولا که در حال نزدیک شدن به من بود انداختم، حملاتم به آن موجود اسکلتمانند را متوقف و با کنار کشیدن خودم حمله هیولا را دفع کردم.
انتظار داشتم که موجود نیز به مانند اوفوئیس با برخورد به هیولا کارش یکسره شود اما بر خلاف خواستهام او با چابکی همزمان با من سریع خودش را کنار کشید و مانع از برخورد دست و پاها و بدن تنومند آن هیولا به خود شد.
با بلند شدنم از زمین و در دست گرفتن تبرم تعداد زیادی تیر استخوانی را دیدم که همگی با سرعت به سمتم نزدیک میشدند. سریع به خود گارد گرفتم و ناخودآگاه به مانند قبل با جاخالی دادن و کمک گرفتن از تیغهیِ تبرم حملات تیرها جز یکی دوتا که با عبور از کنار شانه و چشم راستم زخمها و خراشهای کوچکی به وجود آوردند را دفع کردم.
به محض این اتفاق خاک و شنهای اطرافم کنار زده شدند و تعداد دیگری مزدور شبیه به همان موجود از کفِ زمین بیرون آمدند و وحشیانه با پرتاب تیرهای استخوانی به طرفم یورش بردند.
فریادزنان و تبر به دست با آنها درگیر شدم، به برخی آسیبهای جزئی زدم، تعدادی را با تلاش بالایی نفسنفسزنان از خودم دور و تا جایی که میتوانستم فاصلهام را حفظ کردم.
حس خستگی تَنِ چوبیام را آزار میداد و نفرت از چشمانم میجوشید.
نمیتوانستم درک کنم که چرا آن موجود عجیب انقدر به ریختن خونم تشنه بود، هر چه فکر میکردم به جز این مکان و سلولهای تاریک آن نمیتوانستم چیزی از او به خاطر بیاورم. اگر حرفش به فرض راست هم باشد پس چرا... .
ناگهان زیر پایم لرزید و با برخورد مشتهای سنگین هیولا به روی شن و ماسهها و ترکهایی که کفِ زمین خاکیرنگ را پوشیده بودند فریاد تندش گوشهایم را آزرد:
- فکر کردی میذارم با اون فانوس زنده از اینجا بیرون بری؟
با لحن تندی روبه او و در حالی که سعی دارم با جاخالی دادن حملات تیرهای استخوانی آن موجود عجیب را دفع کنم بلند فریاد زدم:
- نمیدونم از این کارهات چه منظوری دار... .
عبور بخشی از نوکِ تیزِ یکی از تیرهای استخوانی از کنار شقیقه راستم حرفم را قطع و موجی از خشم و نفرت را به بدن چوبیام تزریق کرد.
بیاراده از سر درد و عصبانیت شدید نعره بلندی زدم سپس با دفع حملات تیرهای استخوانی که مدام با جدا شدن از بازوهای موجود اسکلتمانند به سمتم پرتاب میشدند دواندوان خودم را به آن موجود نزدیک کردم و در حالی که نزدیک به او سعی داشتم تبرم را به داخل سینهاش فرو کنم با صدایی سرشار از نفرت فریاد زدم:
- بمیر!
موجود اسکلتمانند سریع خودش را عقب کشید، به کمک استخوانهای شمشیرمانندی که به کتفهایش متصل بود سعی کرد حملاتم را بیاثر کند و با عقب کشیدن خودش به شلیک تیرهای استخوانی ادامه دهد.
به ناگاه با لرزش دوباره زمین زیر پایم نگاهی به هیولا که در حال نزدیک شدن به من بود انداختم، حملاتم به آن موجود اسکلتمانند را متوقف و با کنار کشیدن خودم حمله هیولا را دفع کردم.
انتظار داشتم که موجود نیز به مانند اوفوئیس با برخورد به هیولا کارش یکسره شود اما بر خلاف خواستهام او با چابکی همزمان با من سریع خودش را کنار کشید و مانع از برخورد دست و پاها و بدن تنومند آن هیولا به خود شد.
با بلند شدنم از زمین و در دست گرفتن تبرم تعداد زیادی تیر استخوانی را دیدم که همگی با سرعت به سمتم نزدیک میشدند. سریع به خود گارد گرفتم و ناخودآگاه به مانند قبل با جاخالی دادن و کمک گرفتن از تیغهیِ تبرم حملات تیرها جز یکی دوتا که با عبور از کنار شانه و چشم راستم زخمها و خراشهای کوچکی به وجود آوردند را دفع کردم.
به محض این اتفاق خاک و شنهای اطرافم کنار زده شدند و تعداد دیگری مزدور شبیه به همان موجود از کفِ زمین بیرون آمدند و وحشیانه با پرتاب تیرهای استخوانی به طرفم یورش بردند.
فریادزنان و تبر به دست با آنها درگیر شدم، به برخی آسیبهای جزئی زدم، تعدادی را با تلاش بالایی نفسنفسزنان از خودم دور و تا جایی که میتوانستم فاصلهام را حفظ کردم.