- Nov 16, 2024
- 737
از فرط خستگی به محض ورود به طبقهی همکف ویلا کفشهای پاشنهبلندم را از پا در آوردم. با پاهای بره*نه که با یک دست دنبالهی لباس را گرفته بودم از پلههای مرمرین بالا رفتم تا به عایشه سر بزنم. دختری که در این مدت کوتاه من و جهانگیر و حتی آرش را وابستهی خودش کرده بود.
مقابل درب اتاقاش که رسیدم از لای درب نیمهباز نظری به اتاق افکندم. عایشه خواب بود. حق هم داشت. ساعت از سه بامداد نیز گذشته بود. بیصدا درب اتاق را بیشتر گشودم. چهرهی معصوم دخترک حین خواب آرامشی وصفناپذیر را به تصویر میکشید. به آرامی قدم برداشته و نزدیکاش شدم.
پتو را تا گردناش بالا کشیدم تا مبادا سرما بخورد. موهای خرماییاش را از روی صورتاش کنار زدم. کمی چهرهاش جمع شد که دستم را بالفور عقب کشیدم. آرام لبهی تخت نشستم. چشم از او برنمیداشتم؛ چرا که میدانستم فردا روز وداع ماست و بیشتر از او این من هستم که تنهاتر میشوم. در همین حین صدای خوابآلود عایشه باعث تعجبم میشود:
- خیلی منتظرت بودم خاله؛ ولی نیومدی منم خوابم برد.
سفیدی چشمهایاش به سرخی میگرایید و این خماری بیش از حد نشان از خستگی دخترک میداد.
- بیدار بودی بچه؟
عایشه تازه متوجه سر و شکلم شده بود انگار.
- خاله چه خوشگل شدی. لباست خیلی خیلی قشنگه.
و انگار نه انگار که مس*ت خواب باشد پتو را کنار زد و نشست. از نوک پا تا فرق سرم را از نظر گذراند و گفت:
- وای خاله شبیه باربیها شدی.
بیاختیار تکخندهای زدم و گفتم:
- بهتره بخوابی، دیروقته.
گویی تازه به یاد آورده بود که چقدر خوابش میآید و خمیازه کشید.
- خاله میشه برام قصه بگی. هیچوقت قبل خواب کسی برام قصه نگفته.
دست رد زدن به سینهی او حتی از توان شیطان نیز خارج بود، چه برسد به منی که به تازگی در دام احساست خالصانهی او گیر افتاده بودم. پس پذیرفتم.
- باشه، قشنگ دراز بکش تا برات تعریف کنم.
دخترک با لبخند عمیقی بر ل*ب "چشمی" گفت و عقبعقب رفت. بالشت و پتویاش را مرتب و با چشمان عسلیاش کنجکاو به من زل زد تا داستانی برایاش تعریف کنم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به دیوارهای خاکستری اتاق دادم.
- یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. یه دختر خوشگلی بود که اسمش یاسمن بود.
نگاهم را به عایشهی کنجکاو دادم و گویی داشتم به خودم مینگریستم. آنقدر بیچاره شده بودم که حتی اشکهایم طلسم شده بودند. دلم به حال خودم میسوخت و کاری از من سوخته برنمیآمد. چشم بستم و با صدایی آرام به طوری که باعث شود عایشه خوابش ببرد ادامه دادم:
- یاسمن کوچولوی ما از دار دنیا یه درخت سیب، یه برهی سفید کوچولو و یه بادکنک قرمز داشت... .
عایشه میان سخنم پرید و من چشم گشودم:
- مامان بابا نداشت؟
چقدر سخت بود که بخواهم بگویم نه و اما سختترین کارها به دوش من بود.
- نه، نداشت. آره، داشتم میگفتم، یاسمن کوچولوی ما با درخت سیب و بره کوچولو و بادکنک قرمزش خیلی خوشحال بود. اون عاشق طعم سیبهای قرمز درختش بود، از بازی کردن با بادکنک و بره کوچولوش سیر نمیشد؛ تا اینکه یه روز پاییز رسید. پاییز با خودش باد آورد، بارون آورد، ابرهای تیره و سرما رو آورد. با همهی اینا، پاییز لباس نارنجی آورد و تن درخت سیب یاسمن کوچولوی ما کرد. درخت سیب برگهاش زرد و نارنجی و قرمز شد. دیگه سیب نداشت تا به یاسمن بده بخوره. کمکم برگهای زردش هم ریختن و از درخت سیب یاسمن فقط یه تیکه چوب یخزده موند.
نگاهم چشمهای غمگین عایشه را کاوید و اما چنان داستان یاسمن مرا غرق خویش کرده بود که از یاد برده بودم همهی داستانها که همچو اقبال خونین من نیستند.
- یاسمن خیلی ناراحت شد. گرسنه موند. هیچی نداشت دیگه بخوره. هر روز لاغر و لاغرتر شد؛ ولی بره کوچولوش هر روز بزرگ و بزرگتر میشد. آخه اون علف میخورد. کمکم پاییز رفت و زمستون اومد. زمستون با خودش برف آورد، قندیل آورد؛ اما با خودش بره رو برد. هوا خیلی سرد شده بود. بره کوچولو دووم نیاورد. برهی ما افتاد و مرد. حالا یاسمن فقط یه بادکنک داشت. یه بادکنک قرمز که اون رو یاد درخت سیب و زنگولهی قرمز برهاش مینداخت. یاسمن تنها شده بود. هیچکی رو نداشت باهاش حرف بزنه، غذا نداشت بخوره، سردش بود و دیگه برهاش هم نبود تا بغلش کنه و بخوابه. آرومآروم یاسمن خوابش میبره. بادکنک رو محکم ب*غل میکنه و سرش رو روی برفها میذاره. یاسمن قصهی ما یخ میزنه. زیر درخت سیب و کنار برهی کوچولوش برف اون رو هم دفن میکنه. حالا فقط یه بادکنک قرمز مونده بود که اونم از دست یاسمن کوچولوی ما وِل میشه و به هوا میره؛ و داستان یاسمن به خواب رفته رو به گوش ابرها میگه. از اون به بعد دیگه هیچکس بادکنک قرمز یاسمن رو ندیده.
عایشه خوابش برده بود و نمیدانستم تا کجای این داستان مرا همراهی کرده بود. منتها یاسمن کوچک داستان خیالیای که تعریف کرده بودم، همه از خاطرات من نشات میگرفت و بدی داستان نیز همینجا بود که دیگر کسی یاسمن را ندید. درواقع یاسمن نخفت، یاسمن دست شیطان را گرفت و با آتش جهنم بره را کباب کرد و بلعید. یاسمن بادکنکاش را رها کرد و دست در دست شیطان از زمستان گذر کرد تا مبدل به یاسکایی شود که او را دختر شیطان مینامیدند.
مقابل درب اتاقاش که رسیدم از لای درب نیمهباز نظری به اتاق افکندم. عایشه خواب بود. حق هم داشت. ساعت از سه بامداد نیز گذشته بود. بیصدا درب اتاق را بیشتر گشودم. چهرهی معصوم دخترک حین خواب آرامشی وصفناپذیر را به تصویر میکشید. به آرامی قدم برداشته و نزدیکاش شدم.
پتو را تا گردناش بالا کشیدم تا مبادا سرما بخورد. موهای خرماییاش را از روی صورتاش کنار زدم. کمی چهرهاش جمع شد که دستم را بالفور عقب کشیدم. آرام لبهی تخت نشستم. چشم از او برنمیداشتم؛ چرا که میدانستم فردا روز وداع ماست و بیشتر از او این من هستم که تنهاتر میشوم. در همین حین صدای خوابآلود عایشه باعث تعجبم میشود:
- خیلی منتظرت بودم خاله؛ ولی نیومدی منم خوابم برد.
سفیدی چشمهایاش به سرخی میگرایید و این خماری بیش از حد نشان از خستگی دخترک میداد.
- بیدار بودی بچه؟
عایشه تازه متوجه سر و شکلم شده بود انگار.
- خاله چه خوشگل شدی. لباست خیلی خیلی قشنگه.
و انگار نه انگار که مس*ت خواب باشد پتو را کنار زد و نشست. از نوک پا تا فرق سرم را از نظر گذراند و گفت:
- وای خاله شبیه باربیها شدی.
بیاختیار تکخندهای زدم و گفتم:
- بهتره بخوابی، دیروقته.
گویی تازه به یاد آورده بود که چقدر خوابش میآید و خمیازه کشید.
- خاله میشه برام قصه بگی. هیچوقت قبل خواب کسی برام قصه نگفته.
دست رد زدن به سینهی او حتی از توان شیطان نیز خارج بود، چه برسد به منی که به تازگی در دام احساست خالصانهی او گیر افتاده بودم. پس پذیرفتم.
- باشه، قشنگ دراز بکش تا برات تعریف کنم.
دخترک با لبخند عمیقی بر ل*ب "چشمی" گفت و عقبعقب رفت. بالشت و پتویاش را مرتب و با چشمان عسلیاش کنجکاو به من زل زد تا داستانی برایاش تعریف کنم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به دیوارهای خاکستری اتاق دادم.
- یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچکس نبود. یه دختر خوشگلی بود که اسمش یاسمن بود.
نگاهم را به عایشهی کنجکاو دادم و گویی داشتم به خودم مینگریستم. آنقدر بیچاره شده بودم که حتی اشکهایم طلسم شده بودند. دلم به حال خودم میسوخت و کاری از من سوخته برنمیآمد. چشم بستم و با صدایی آرام به طوری که باعث شود عایشه خوابش ببرد ادامه دادم:
- یاسمن کوچولوی ما از دار دنیا یه درخت سیب، یه برهی سفید کوچولو و یه بادکنک قرمز داشت... .
عایشه میان سخنم پرید و من چشم گشودم:
- مامان بابا نداشت؟
چقدر سخت بود که بخواهم بگویم نه و اما سختترین کارها به دوش من بود.
- نه، نداشت. آره، داشتم میگفتم، یاسمن کوچولوی ما با درخت سیب و بره کوچولو و بادکنک قرمزش خیلی خوشحال بود. اون عاشق طعم سیبهای قرمز درختش بود، از بازی کردن با بادکنک و بره کوچولوش سیر نمیشد؛ تا اینکه یه روز پاییز رسید. پاییز با خودش باد آورد، بارون آورد، ابرهای تیره و سرما رو آورد. با همهی اینا، پاییز لباس نارنجی آورد و تن درخت سیب یاسمن کوچولوی ما کرد. درخت سیب برگهاش زرد و نارنجی و قرمز شد. دیگه سیب نداشت تا به یاسمن بده بخوره. کمکم برگهای زردش هم ریختن و از درخت سیب یاسمن فقط یه تیکه چوب یخزده موند.
نگاهم چشمهای غمگین عایشه را کاوید و اما چنان داستان یاسمن مرا غرق خویش کرده بود که از یاد برده بودم همهی داستانها که همچو اقبال خونین من نیستند.
- یاسمن خیلی ناراحت شد. گرسنه موند. هیچی نداشت دیگه بخوره. هر روز لاغر و لاغرتر شد؛ ولی بره کوچولوش هر روز بزرگ و بزرگتر میشد. آخه اون علف میخورد. کمکم پاییز رفت و زمستون اومد. زمستون با خودش برف آورد، قندیل آورد؛ اما با خودش بره رو برد. هوا خیلی سرد شده بود. بره کوچولو دووم نیاورد. برهی ما افتاد و مرد. حالا یاسمن فقط یه بادکنک داشت. یه بادکنک قرمز که اون رو یاد درخت سیب و زنگولهی قرمز برهاش مینداخت. یاسمن تنها شده بود. هیچکی رو نداشت باهاش حرف بزنه، غذا نداشت بخوره، سردش بود و دیگه برهاش هم نبود تا بغلش کنه و بخوابه. آرومآروم یاسمن خوابش میبره. بادکنک رو محکم ب*غل میکنه و سرش رو روی برفها میذاره. یاسمن قصهی ما یخ میزنه. زیر درخت سیب و کنار برهی کوچولوش برف اون رو هم دفن میکنه. حالا فقط یه بادکنک قرمز مونده بود که اونم از دست یاسمن کوچولوی ما وِل میشه و به هوا میره؛ و داستان یاسمن به خواب رفته رو به گوش ابرها میگه. از اون به بعد دیگه هیچکس بادکنک قرمز یاسمن رو ندیده.
عایشه خوابش برده بود و نمیدانستم تا کجای این داستان مرا همراهی کرده بود. منتها یاسمن کوچک داستان خیالیای که تعریف کرده بودم، همه از خاطرات من نشات میگرفت و بدی داستان نیز همینجا بود که دیگر کسی یاسمن را ندید. درواقع یاسمن نخفت، یاسمن دست شیطان را گرفت و با آتش جهنم بره را کباب کرد و بلعید. یاسمن بادکنکاش را رها کرد و دست در دست شیطان از زمستان گذر کرد تا مبدل به یاسکایی شود که او را دختر شیطان مینامیدند.