هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
از فرط خستگی به محض ورود به طبقه‌ی همکف ویلا کفش‌های پاشنه‌بلندم را از پا در آوردم. با پاهای بره*نه که با یک دست دنباله‌ی لباس را گرفته بودم از پله‌های مرمرین بالا رفتم تا به عایشه سر بزنم. دختری که در این مدت کوتاه من و جهانگیر و حتی آرش را وابسته‌ی خودش کرده بود.
مقابل درب اتاق‌اش که رسیدم از لای درب نیمه‌باز نظری به اتاق افکندم. عایشه خواب بود. حق هم داشت. ساعت از سه بامداد نیز گذشته بود. بی‌صدا درب اتاق را بیشتر گشودم. چهره‌ی معصوم دخترک حین خواب آرامشی وصف‌ناپذیر را به تصویر می‌کشید. به آرامی قدم برداشته و نزدیک‌اش شدم.
پتو را تا گردن‌اش بالا کشیدم تا مبادا سرما بخورد. موهای خرمایی‌اش را از روی صورت‌اش کنار زدم. کمی چهره‌اش جمع شد که دستم را بالفور عقب کشیدم. آرام لبه‌ی تخت نشستم. چشم از او برنمی‌داشتم؛ چرا که می‌دانستم فردا روز وداع ماست و بیشتر از او این من هستم که تنهاتر می‌شوم. در همین حین صدای خواب‌آلود عایشه باعث تعجبم می‌شود:
- خیلی منتظرت بودم خاله؛ ولی نیومدی منم خوابم برد.
سفیدی چشم‌های‌اش به سرخی می‌گرایید و این خماری بیش از حد نشان از خستگی دخترک می‌داد.
- بیدار بودی بچه؟
عایشه تازه متوجه سر و شکلم شده بود انگار.
- خاله چه خوشگل شدی. لباست خیلی خیلی قشنگه.
و انگار نه انگار که مس*ت خواب باشد پتو را کنار زد و نشست. از نوک پا تا فرق سرم را از نظر گذراند و گفت:
- وای خاله شبیه باربی‌ها شدی‌.
بی‌اختیار تک‌خنده‌ای زدم و گفتم:
- بهتره بخوابی، دیروقته.
گویی تازه به یاد آورده بود که چقدر خوابش می‌آید و خمیازه کشید.
- خاله میشه برام قصه بگی. هیچ‌وقت قبل خواب کسی برام قصه نگفته.
دست رد زدن به سینه‌ی او حتی از توان شیطان نیز خارج بود، چه برسد به منی که به تازگی در دام احساست خالصانه‌ی او گیر افتاده بودم. پس پذیرفتم.
- باشه‌، قشنگ دراز بکش تا برات تعریف کنم.
دخترک با لبخند عمیقی بر ل*ب "چشمی" گفت و عقب‌عقب رفت. بالشت و پتوی‌اش را مرتب و با چشمان‌ عسلی‌اش کنجکاو به من زل زد تا داستانی برای‌اش تعریف کنم. نفس عمیقی کشیدم و نگاهم را به دیوار‌های خاکستری اتاق دادم.
- یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد کبود غیر از خدا هیچ‌کس نبود. یه دختر خوشگلی بود که اسمش یاسمن بود.
نگاهم را به عایشه‌ی کنجکاو دادم و گویی داشتم به خودم می‌نگریستم. آن‌قدر بیچاره شده بودم که حتی اشک‌هایم طلسم شده بودند. دلم به حال خودم می‌سوخت و کاری از من سوخته برنمی‌آمد. چشم بستم و با صدایی آرام به طوری که باعث شود عایشه خوابش ببرد ادامه دادم:
- یاسمن کوچولوی ما از دار دنیا یه درخت سیب، یه بره‌ی سفید کوچولو و یه بادکنک قرمز داشت... .
عایشه میان سخنم پرید و من چشم گشودم:
- مامان بابا نداشت؟
چقدر سخت بود که بخواهم بگویم نه و اما سخت‌ترین کارها به دوش من بود.
- نه، نداشت. آره، داشتم می‌گفتم، یاسمن کوچولوی ما با درخت سیب و بره کوچولو و بادکنک قرمزش خیلی خوشحال بود. اون عاشق طعم سیب‌های قرمز درختش بود، از بازی کردن با بادکنک و بره کوچولوش سیر نمی‌شد؛ تا اینکه یه روز پاییز رسید. پاییز با خودش باد آورد، بارون آورد، ابرهای تیره و سرما رو آورد. با همه‌ی اینا، پاییز لباس نارنجی آورد و تن درخت سیب یاسمن کوچولوی ما کرد‌. درخت سیب برگ‌هاش زرد و نارنجی و قرمز شد. دیگه سیب نداشت تا به یاسمن بده بخوره. کم‌کم برگ‌های زردش هم ریختن و از درخت سیب یاسمن فقط یه تیکه چوب یخ‌زده موند.
نگاهم چشم‌های غمگین عایشه را کاوید و اما چنان داستان یاسمن مرا غرق خویش کرده بود که از یاد برده بودم همه‌ی داستان‌ها که همچو اقبال خونین من نیستند.
- یاسمن خیلی ناراحت شد. گرسنه موند. هیچی نداشت دیگه بخوره. هر روز لاغر و لاغرتر شد؛ ولی بره کوچولوش هر روز بزرگ و بزرگ‌تر میشد. آخه اون علف می‌خورد. کم‌کم پاییز رفت و زمستون اومد. زمستون با خودش برف آورد، قندیل آورد؛ اما با خودش بره رو برد. هوا خیلی سرد شده بود. بره کوچولو دووم نیاورد. بره‌ی ما افتاد و مرد. حالا یاسمن فقط یه بادکنک داشت. یه بادکنک قرمز که اون رو یاد درخت سیب و زنگوله‌ی قرمز بره‌اش مینداخت. یاسمن تنها شده بود. هیچ‌کی رو نداشت باهاش حرف بزنه، غذا نداشت بخوره، سردش بود و دیگه بره‌اش هم نبود تا بغلش کنه و بخوابه. آروم‌آروم یاسمن خوابش می‌بره. بادکنک رو محکم ب*غل می‌کنه و سرش رو روی برف‌ها می‌ذاره. یاسمن قصه‌ی ما یخ میزنه. زیر درخت سیب و کنار بره‌ی کوچولوش برف اون رو هم دفن می‌کنه. حالا فقط یه بادکنک قرمز مونده بود که اونم از دست یاسمن کوچولوی ما وِل میشه و به هوا میره؛ و داستان یاسمن به خواب‌ رفته رو به گوش ابرها میگه. از اون به بعد دیگه هیچ‌کس بادکنک قرمز یاسمن رو ندیده.
عایشه خوابش برده بود و نمی‌دانستم تا کجای این داستان مرا همراهی کرده بود‌. منتها یاسمن کوچک داستان خیالی‌ای که تعریف کرده بودم، همه از خاطرات من نشات می‌گرفت و بدی داستان نیز همین‌جا بود که دیگر کسی یاسمن را ندید. درواقع یاسمن نخفت، یاسمن دست شیطان را گرفت و با آتش جهنم بره را کباب کرد و بلعید. یاسمن بادکنک‌اش را رها کرد و دست در دست شیطان از زمستان گذر کرد تا مبدل به یاسکایی شود که او را دختر شیطان می‌نامیدند.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

آسمان رخت سرخی به تن کرده بود که رگه‌های طلایی آن دم از یک سلطنت نامیرا می‌زد. حوالی شهرک صنعتی، بوی فاضلاب کارخانه‌ها و سکوت چنبره‌زده بر این مکانی که وارث دنیای کثیف مدرن است، به دنبال یک کارخانه متروک می‌گشتیم. جاده‌ی خاکی و سنگلاخی که شهرک صنعتی را دور می‌زد و هیچ چشم دوربینی قابل ثبت هیچ عکسی از ما نبود؛ مگر پهپاد بالای سرمان باشد که طبق رصد آرش هیچ امواجی در شعاع سه کیلومتری ما، ما را تهدید نمی‌کند. بالاخره چشمم به تابلوی کارخانه‌ای خورد که به دنبالش بودم. کارخانه تولید سوسیس و کالباس و امثال آن. با بی‌سیم به جهانگیر اطلاع دادم:
- رسیدیم.
درست مقابل کارخانه پارک کردم. بالاخره این کارخانه متروکی که پنج سال پیش از صاحب ورشکسته‌اش خریده بودم به درد خورد. از ماشین پیاده شدم. هوا سوز بدی داشت و بر استخوان آدمی کارد می‌زد. حال آنکه انسان نمی‌دانست سرما چه موهبتی‌ست در مقابل باقی بلایایی که هیچ‌کس نمی‌داند چطور و کی بر سرش نازل می‌شود.
دسته کلید را از جیبم خارج و به سمت قفل کتابی بزرگ بر درب آهنی کارخانه قدم برداشتم. قفل زنگ زده بود؛ اما نه زیاد. فقط لایه‌ی رویی‌اش خبر از نحسی این مکان مدرن اما جنایت‌کار می‌داد. درب را باز کردم و ون‌های پر از جنازه یکی‌یکی پشت سر هم وارد شدند.
محوطه‌‌ی بزرگ کارخانه‌ی متروک که صدایی از موتورخانه، دستگاه‌های دیگ بخار، موتور سردخانه و ژانراتورش خارج نمی‌شد. این هوای خاکستری‌رنگ گویی به جان این کارخانه که زمانی منبع کارآفرینی بود رسوخ کرده بود. در مقابل درب محوطه‌ای سقف‌دار مشاهده میشد که پر از دیگ‌بخارهای خاک‌خورده بود و در کنار آن موتورخانه‌ای بود که موتورش از کار افتاده بود. به سمت دیگر محوطه سقف‌دار رفتم که اتاق برق و ژنراتور آنجا بود. نیاز به برق داشتیم.
وارد اتاق برق شدم و باید اعتراف می‌کردم که در این اتاق بزرگ از هیچ‌چیز سر در نمی‌آوردم. اما کلید بزرگ دستی که با بالا و پایین کشیدن‌‌اش میشد تغییری در مداری نامعلوم ایجاد کرد نظرم را به خودش جلب کرد. این می‌توانست کمک‌کننده باشد؛ و بود.
با کشیدن کلید اهرم‌مانند به سمت پایین، با صدایی بلند همچون صدای بیرون آمدن دود غلیظ از قطار، برق در تمام کارخانه به راه افتاد و صدای موتورها، دیگ‌بخار‌ها، ژنراتورها و وز وز برق در کارخانه‌ی خاک‌خورده به راه افتاد. دستم را از خاک نشسته روی اهرم پاک کردم و از اتاق برق خارج شدم. به سمت دیگر محوطه‌ی کارخانه رفتم چون یقین داشتم دستگاه رنده باید در محوطه باشد نه در سالن خطوط تولید. البته که حدسم درست بود. درست پشت محوطه‌ی سقف‌دار مخصوص دیگ‌بخار‌ها دستگاه دو‌متری رنده با حجم بسیار بزرگ و دهشتناک جلویم زنده شد و استیل‌های‌اش نگاهم را کور کرد. همان چیزی بود که می‌خواستم.
نگاهی به ساز و کار دستگاه انداختم. از پله‌های‌اش بالا رفتم تا درون محوطه‌ی مخروطی‌شکل برعکس را ببینم. همان‌طور که حدس می‌زدم رنده‌های بزرگ و غول‌پیکر که حتی ماشین‌آلات فولادی را در خود خورد و نابود می‌کرد آنجا قرار داشت. درست در کنار این محوطه مخروطی صفحه‌ی فلزی کوچکی بود که سه کلید قرمز، سبز، و زرد بر روی آن خودنمایی می‌کرد. سبز باید کلید روشن کردن‌اش و قرمز خاموش کردن‌اش باشد، زرد چندان به کار نخواهد آمد. البته تصور می‌کنم.
از پله‌ها پایین آمدم و به ظرف مکعبی استیل زیر رنده نگاه کردم. قابل تحرک بود و می‌شد با چرخ‌هایی که زیرش تعبیه شده به این سو و آن سو بردش. هرچه پیش می‌رفت از خریداری این کارخانه متروک بیشتر لذت می‌بردم. برگشتم به سمت محوطه‌ای که ون‌ها آنجا پارک کرده بودند و منتظر دستور من بودند. جهانگیر به سمتم آمد.
- چیکار کنیم؟
ایستادم و دست در جیب جوابش را دادم:
- لباس و هر وسیله‌ی دیگه‌ای که روی جنازه‌هاست رو دربیارید. فقط خود بدن‌شون بمونه. بعد یکی‌یکی میارید می‌ندازید داخل دستگاه رنده.
جهانگیر سری تکان داد و به سمت افراد رفت. خوبی جهانگیر در همین بی‌تفاوت بودن‌اش بود منتها مسئله‌ی عایشه همه‌ی ما را تغییر داده بود. حتی آرشی که تمام به فکر خودش، عیش و نوش‌اش و لذت‌های پست‌‌اش بود را مبدل به کسی کرده بود که می‌توانست همچو پدری حواس‌اش به فرزندش باشد و نگذارد هیچ حادثه‌ای اوقاتش را تلخ کند؛ اما هر سه نفر ما می‌دانستیم که عایشه اشتباه‌ترین اتفاق روندی بود که ده سال است آن را پیش گرفته‌ایم.
افراد همچو حیوانات درنده به جان جنازه‌ها افتاده بودند و یکی‌یکی لباس‌های‌شان را می‌دریدند و طلا و زیور‌آلات‌شان را برای خود برداشته و در جیب‌های‌شات پنهان می‌کردند. به مثال قوم مغول بویی از انسانیت نبرده و کارهای شرم‌برانگیزی با این تن‌های بی‌اختیار مرده انجام می‌دادند. بماند. توجه به آنان آدمی را بیش از پیش از گونه‌ی انسان ناامید می‌کند. با جهانگیر به سمت دستگاه رنده رفتیم. وقتی اولین جنازه سر رسید، دکمه‌ی سبز رنگ را فشردن و شاهد به حرکت افتادن رنده‌های تیز و برنده درون مخروط شدم. وای به حال موجودی زنده که درون آن سهواً بلغزد و سقوط کند.
با اشاره‌ی سر اولین جنازه که پسری بور بود بدون هیچ پوششی درون دستگاه انداخته شد و صدای خورد شدن ماهیچه‌ها، اسخوان‌ها و غضروف‌های‌اش مو به تن آدم سیخ می‌کرد. حال آنکه صحنه‌ی قطعه‌قطعه شدن‌اش بدتر از آن خمیر شدن‌اش منجر به حالت تهوع میشد. بعد از از بین رفتن موفقیت‌آمیز اولین جنازه، بقیه‌ی جنازه‌ها نیز به ترتیب وارد دستگاه رنده شدند و هیچ چیز از آنها جز خمیری مخلوط از ماهیچه و رگ و پی و استخوان و غضروف نماند.
بوی مشمئزکننده‌ی جنازه‌‌های خمیر شده در اتمسفر این کارخانه‌ای که گویی اقبالش را نحسی گرفته بود فراگرفت و همه‌ی افراد راه بینی‌‌شان را گرفته بودند و سعی داشتند بالا نیاورند که موفق هم بودند. حال پنجاه جنازه‌ای که تا ساعتی پیش زنده بودند، به بدترین شکل ممکن محو و نیست و نابود شدند؛ چونان که گویی از مادر زاده نشده بودند. این عاقبت کسانی‌ست که هیچ قید و بند و چهارچوبی برای آنان وجود ندارد. کسانی که برای لذت‌های نامشروع دست به هر کاری زدند، حالا حتی جنازه‌های‌شان یافت نخواهد شد.
جنازه‌ها که به اتمام رسید، از پله‌ها پایبن رفتیم تا ظرف استیل بزرگ را به سمت چاه فاضلاب حرکت دهیم. آرام‌آرام افراد ظرف بزرگ را به حرکت درآوردند و به سوی چاه عمیق و قطور فاضلاب بردند. با احتیاط از یک طرف ظرف را بلند کرده و محتویاتش را درون چاه خالی کردند.
تمام شد. هیچ از آن مردان و زنانی که به اختیار آمده بودند و به اختیار جام مرگ را نوشیده بودند نماند. با فضولات و کثافت‌های درون چاه ادغام شدند و حال هیچ از آنها نیست که حتی برای‌شان مراسم تدفین بگیرند. باید بگویم ما که شما را راحت از این دنیا عبور دادیم. حواس‌تان به ورودی برزخ باشد. پوزخند عمیقی بر لبم شکل گرفت. ای کاش بودند شاهدانی تا از حماقت شما عبرت بگیرند؛ اما لایق عبرت هم نیستید.
ظرف استیل را به سر جای‌اش برگرداندند و من دیگر نباید بیش از این اینجا می‌ماندم. دسته کلید را به جهانگیر دادم و از کارخانه خارج شدم. باید هرجه سریع‌تر عایشه را نیز از آن خانه رد می‌کردیم. هرچه پیش می‌رود حماقت‌مان بیشتر ریشه می‌گیرد
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
تحمل‌اش سخت بود. بعد از نه سال و اندی حسی غریب که گویا نوستالژی‌ترین عاطفه‌ی موجود در خاطراتم بود، برگشته بود. از صدقه سری حضور کودکی ده ساله که برادرش را خفه کرده بودم و حالا خودش را نیز با فرستادن به بهزیستی می‌خواستم متلاشی کنم. مقابل درب ورودی ویلا، درون ماشین نشسته بودم. سرم را با کرختی به شیشه تکیه داده و نگاهم به ویلا بود و افکارم با دخترک درون‌اش. لعنت به عواطف!
نفسم را کلافه بیرون دادم. خوب مطلع بودم که اگر قدم اول را گذاشته و پیاده می‌شدم دیگر چیزی جلودارم نبود؛ و دقیقاً همین مرا از حرکت بازمی‌داشت. بی‌قرار دستانم را روی فرمان گذاشتم و چانه‌ام را بدان تکیه دادم. مطمئن بودم اگر هرکسی چهره‌ام را می‌دید عجز آن را با تمام وجودش حس می‌کرد. یک اندیشه همچو نارنجکی درون ذهنم منفجر شد و ترکش‌های‌اش باعث بر پیاده شدن‌ام از ماشین گردید؛ امنیت عایشه.
دیگر اختیار قدم‌های بلندم دست من نبود. حتی اینکه به ضرب درب ورودی را گشودم و پله‌ها را یکی‌دوتا بالا رفتم. هیچ یک از اختیار نشأت نمی‌گرفت. همه چیز گویی در ثانیه‌ای رخ داد. عایشه که دیشب لباس‌های دخترانه‌ای را که آرش برای‌اش خریداری کرده بود به تن داشت، عمیقاً در خواب به سر می‌برد. در لحظه‌ای تصویر عایشه‌ی خفته با تصویر شادی سه ساله تعویض شد و آن خاطره‌ای که نباید یادآوری میشد، مقابل چشمانم جان گرفت.

***
بیست و یک سال قبل
آذر ۱۳۸۳

با قدم‌های تند کوچکم از راه‌پله‌ی چوبی پایین می‌رفتم که صدای پدر هشدار داد:
- آروم دخترم، میفتی دستت میشکنه.
با رسیدن به انتهای پله‌‌ها دوان‌دوان راه آشپرخانه را پیش گرفتم:
- مراقبم.
و پشت‌بند آن خاله‌ام را که درحال خرد کردن خیار بود صدا کردم:
- خاله، خاله.
خاله شیدا حینی که مشغول خرد کردن خیار بعدی بود پاسخ داد:
- جانم خاله؟
بر روی صندلی میزغذاخوری به سختی جای گرفتم و به خاطر قد کوتاهم بر روی آن ایستادم و یک خیار از زیر دست خاله کش رفتم:
- شادی جیش داره.
خاله شیدا بلافاصله خیار را رها کرد و بعد از شستن دست‌های‌اش بی‌درنگ آشپزخانه را ترک کرد. با خیار در دستم از صندلی پریدم پایین و بعد گاز بزرگی که به خیار زدم از مادرم پرسیدم:
- غذا چی داریم؟
مادرم مانند همیشه جواب داد:
- شام.
معترض شدم:
- عه مامان! می‌دونم شام داریم اسمش چیه؟
درحالی که دوغ را از یخچال برمی‌داشت گفت:
- اسمش غذاست.
نفس کلافه‌ای از این بازی‌ای که مادرم هر بار راه می‌انداخت کشیدم و نزدیک‌ترین صندلی به اجاق گاز را به سمت‌ اجاق کشیدم. دوباره به سختی از صندلی بالا رفته و با دستمال پارچه‌ای درب قابلمه خورشت را گشودم. بعد خروج بخار که باعث عقب کشیدن سرم شد با خورشت فسنجان مواجه شدم و گفتم:
- خب بگو فسنجون داریم دیگه.
مادرم بی‌حرف خندید. از صندلی پایین آمدم و داشتم دوان‌دوان از آشپرخانه خارج می‌شدم که صدای شماتت‌بار مادرم مرا از حرکت نگاه داشت:
- یاسکا!
برگشتم به سمت مادرم و کنجکاو نگاهش کردم که با اخم‌های‌اش مواجه شدم:
- چی شده؟
با جشم و ابرو به صندلی اشاره کرد که دمغ و سلانه‌سلانه به آشپزخانه برگشته و صندلی را سرجای‌اش برگرداندم. گاز بزرگ دیگری به خیار در دستم زدم و ته خیار را درون پیش‌دستی پدر رها کردم. پدر مشغول بررسی کاغذهایی بود که یحتمل مربوط به شرکت میشد. آرام، بی‌آن‌که مزاحمتی ایجاد کنم از کنارش داشتم رد می‌شدم که گفت:
- ریز میای یاسکا خانم.
خندیدم و پاسخ دادم:
- میرم پیش داداشی.
حین جابه‌جا کردن عینک مستطیل‌شکل‌اش گفت:
- پیش یاسین نری‌ها، اون درس داره.
خیال پدر را راحت کردم:
- نه، نه، میرم پیش یاسان.
پدر زیرلبی "آفرین"ی گفت و من نیز به سوی اتاق یاسان که زیر راه پله مقرر بود رفتم و در همبن حین صدای مکالمه مادر و خاله‌ام را شنیدم:
خوابید؟
آره خسته شده بود. همین که شیرش رو خورد خوابش برد‌.
خوبه گشنه نخوابید.
به محض باز کردن درب اتاق یاسان، صدای انفجار راه پله و موج آن، مرا به داخل اتاق پرت کرد و آتش فضای درب را فرا گرفت.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***
زمان حال

با کرختی به دیوار پشت سرم تکیه دادم. هنوز صدای جیغ شادی گوشم را خراش می‌داد و قلبم گویی جایی برای تپیدن نداشت. چشمانم را محکم بستم تا مبادا اتفاقی که نباید بیفتد و بعد سال‌ها اشکی روی گونه‌ام روانه شود. تصویر تن سوخته‌ی شادی لحظه‌ای از یادم نمی‌رفت. کودک سه‌ساله‌ای که تا آخرین لحظه سوخت. بدن خاکستر شده و استخوان‌های دودی، موهای از بین رفته و کاسه‌ی چشم بدون چشم، استخوان آرواره بیرون زده و صورت سیاه. دستانم را محکم به صورتم کوفتم تا این تصویر بیش از این جان نگیرد.
از بلندی صدای کوفتن دستم به صورتم عایشه بیدار شد. با شگفتی چشم‌های درشت عسلی‌‌اش را به چهره‌ام داد.
- خاله! چی شده؟
با سن کم‌اش خوب می‌فهمید و عواطف را به زیبایی درک می‌کرد. بد بزرگ شده بود و در سن بدی هم بزرگ شده بود.
- هیچی. آماده شو میریم بیرون.
دیگر چیزی نگفت و بی‌‌حرف چشمانش را مالید. سلانه‌سلانه سوی سرویس بهداشتی رفت و من نیز اتاق را ترک کردم. روی کاناپه وسط محوطه سالن نشستم و ذهنم بی‌اجازه شروع کرد به یادآوری فریادهای خاله شیدا.
- بچه‌ام داره می‌سوزه یاشار. تو رو خدا یه کاری کن. بچه‌ام... آی بچه‌ام.
چنگ‌زدن‌هایش، اشک‌هایش، ضجه‌‌هایش و جیغ‌هایش، همه‌شان در کنار جیغ‌ها و فریادهای گوش‌خراش شادی، صحنه‌ای که خدا را به اشک وامیدارد، چه برسد به انسان. با صدای درب نگاهم برگشت سمت عایشه. روسری زرشکی‌‌اش را سر کرده بود و مجدد لباس‌های خودش را پوشیده بود.
- چرا لباسایی که آرش خریده بود رو نپوشیدی؟
گوشه‌ی روسری‌اش را با مظلومیت به دست گرفت و گفت:
- خاله من ده سالمه باید بیرون رفتنی حجاب داشته باشم.
دیگر به چالش نکشیدم‌اش که چرا مقابل جهانگیر و آرش چنین نبودی. قطع به یقین حجاب بیشتر برای او یک عادت است مقابل غریبه‌ها یا لااقل کسانی که با آنها احساس راحتی نمی‌کند. از جا برخاسته و دستش را گرفتم تا همراه هم پایین رفته و سوار ماشین بشویم.
در کمتر از یک ساعت به بهزیستی مورد نظر رسیدیم. سر کوچه نگه داشتم. انتهای همین کوچه بن‌بست جای جدایی من و عایشه بود. نگاهی به عایشه انداختم که اطراف را نگاه می‌کرد تا بفهمد چرا ایستادیم و به انتهای کوچه دید نداشت. نفسم را با صدا و طولانی بیرون دادم. وقت‌‌کشی در کارم نبود اما حالا فرق می‌کرد.
در یک حرکت دنده دستی را پایین دادم و به سمت کوچه فرمان را حرکت دادم. همین که وارد کوچه شدیم عایشه نگاهش به تابلوی بزرگ آبی‌رنگ بهزیستی افتاد. قبل از اینکه به محوطه دید دوربین‌های مداربسته پرورشگاه برسیم ایستادم. صدای لرزان عایشه با صدای جیغ شادی در ذهنم همزمان شد:
- خا... خاله! مَ... منو کُ... کجا می‌بری؟
چشمانم را بستم. سکوتم که طولانی شد باز عایشه مرا خطاب قرار داد:
- خاله؛ تو رو خدا!
در یک حرکت آنی از ماشین پیاده شدم. عینک آفتابی‌ام را از روی موهایم بر روی چشمانم قرار دادم. درب عقب ماشین را گشوده و دستم را به سمت عایشه گرفتم:
- بیا پایین.
التماس چشم‌های عایشه قلبم را هدف گرفته بود:
- خاله. کجا میریم؟ تو رو خدا!
دختر باهوشی بود؛ اما نمی‌خواست باور کند، و این سخت‌ترش هم می‌کرد. تشر زدم؛ خلاف میلم:
- عایشه!
به آرامی به سمتم آمد و دست سردش دستم را گرفت. پیاده که شد درب ماشین را بستم. قبل از اینکه وارد محوطه دید دوربین‌ها شوم دست عایشه را رها کردم. آرام روی پنجه پا نشستم تا هم‌قد عایشه شوم.
- ببین بچه. من دیگه نمیتونم پیشت باشم. بهتره بری اونجا.
با دست به پرورشگاه اشاره کردم و ادامه دادم:
- این برات بهتره. باشه؟
اشک‌هایش پشت سر هم به پهنای صورتش می‌غلتید.
- خا... خاله! تو... تو رو خدا! من نمیخوام برم.
و مرا سفت در آغوش گرفت.
- خاله خواهش می‌کنم!
چشمانم را محکم بستم و قبل آنکه دستانم او را به آغوش کشند و باعث شوند که برخیزم و عایشه را با خود ببرم، او را از خود دور کردم؛ و تنها کلمه‌ای که از میان لب‌هایم خارج شد، شدت اشک‌های عایشه را بیشتر کرد.
- خداحافظ!
بالفور برخاستم و سوار ماشین شدم. عایشه به دنبالم دوید و من فقط توانستم در کسری از ثانیه دنده عقب رفته و از این کودک فرار کنم. بالاخره بعد از پنج سال سد چشم‌هایم شکست و اولین قطره‌ی اشک آرام‌آرام پوستم را سوزاند. عایشه هم‌چنان ضجه‌زنان به دنبالم می‌دوید و آخر سر به طرز زمین خورد. قلبم درون اشک‌هایم گریه می‌کرد و با دیدن سرخی خون روی زانواش و آن عجزی که در وجودش جولان می‌داد و تلاشی که برای برخاستن مجدد می‌کرد مرا از پای درآورد. با صدای بدی ترمز گرفتم. در یک حرکت پریدم پایین و به سمت عایشه‌ی نقش بر زمین دویدم. من با کودکم چه می‌خواستم بکنم؟! با تمام عطش و عاطفه‌ای که نسبت به او داشتم محکم به آغوشم راندم‌اش و از زمین جدایش کردم. به سختی کنار گوش‌اش لب زدم:
- منو ببخش.
و بعد از سال‌ها عواطف خفته‌ام جوشید و ب*و*سه‌ای روی موهای خرمایی‌اش کاشتم.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

غرق میان دود سیگار؛ یک صحنه‌ی دراماتیک دیگر از من؛ می‌شود آلبومی از روزگارم تهیه کرد و در فضای مجازی با عنوان عکس‌‌‌های دارک مخصوص نوجوانان احمق منتشر کرد. به یقین استقبال فوق‌العاده‌ای از آن می‌شد، مسخره‌ست.
سیگار برگ را درون جاسیگاری خاموش کردم. چند سرفه‌ی پشت سر هم و چشمانم را بستم. عایشه، عایشه، عایشه؛ میان این همه فکر و خیال، تو چطور همه‌ی ذهنم را اشغال کرده‌ای؟! لعنت به احساس!
صدای قفل درب گوش‌هایم را تیز کرد. حتی رغبتی برای بلند شدن از روی کاناپه نداشتم. می‌دانستم که بود؛ تنها کسی که کلید قفل خانه را داشت، پاشا. مثل همیشه بی‌مقدمه فضا را در دست گرفت:
- خسته شدم هر بار میام این شکلی می‌بینمت.
تک‌خنده‌ای مهمان ناخوانده‌ی ل*ب‌هایم شد:
- خودت وقت بدی میای؛ گلایه نکن.
هنوز چشمانم را باز نکرده بودم؛ ولی صدای خشن پاشا که حتی زمان مهر ورزیدن نیز تغییر نمی‌کرد نزدیک‌تر شد:
- یعنی باور کنم داری تغییر می‌کنی؟
فهمیدم منظورش عایشه‌ست. پس جهانگیر خبرچین همه چیز را به پدر مثلاً عزیزش گفته بود؛ شاید هم آرش چاپلوس چرب‌زبان. دوروبر‌ی‌های ما هم که چشم بازار را کور کرده‌اند.
- چه تغییری؟
طفره رفتن مقابل این مرد غیرممکن بود؛ فقط می‌شد وقت خرید. لگدی به پاهایم زد تا جمع‌شان کنم. چشم‌هایم را گشوده و درست نشستم. مثل هر بار با همان شکل و شمایل همیشگی مقابلم نشست.
- عایشه!
نامی که در ذهنم آژیر خطر بود از دهان پاشا هم خارج شد؛ این یعنی کار بیخ پیدا کرده که حتی پاشا نیز آن را مطرح می‌کند. سرم را به پشتی کاناپه تکیه دادم و در پاسخ گفتم:
- وقتی همه چی رو میدونی چرا می‌پرسی؟ اصلا برای چی اومدی؟
نگاهم بلوز سفید استخوانی همراه با ساس‌بند قهوه‌ایش را کاوید. کلاه شاپو را روی میز گذاشت که ادامه دادم:
- چرا یکتا داره میاد؟
هوف کلافه‌ای کشید.
- بحث رو عوض نکن. اگه لازم باشه حتی باید عایشه رو بکشی؛ ولی تو چیکار کردی؟ اونقدری ریسک کردی که تا دم در پرورشگاه رفتی و تازه موفق هم نبودی.
خونسرد جواب دادم:
- تو که اینقدر مرد منطق و عملی چرا اسم یکتا هنوز تو شناسنامه‌اته؟
کلافه دست به صورتش کشید.
- مادر بچه‌امه، چه انتظاری داری؟!
سرم را از پشتی کاناپه فاصله دادم:
- محض رضای خدا این فیلما رو دیگه برا من نیا. اگه صرفا به خاطر بچه‌ات اون زن تو زندگیته پس چرا یه بار نفهمیدی که چقدر جهان از یکتا متنفره؟ اصلا وقتی دنبال یه زن تازه فارغ‌شده برای شیر دادن به جهان بودی همین مادر بچه‌ات کجا بود؟
پاشا نیز تکیه‌اش را برداشت:
- اون نمی‌تونست. باید می‌رفت. منم نمی‌خواستم باشه.
کلافه دست به زانو گرفتم و از جا برخاستم.
- تو هم داری خودتو گول میزنی، منم. پس حق نداری ازم حساب پس بگیری.
در ادامه راه آشپزخانه را پیش گرفتم؛ ولی صدای پاشا رهایم نکرد:
- تو خودت رو با من مقایسه نکن. نه رابطه‌ی ما با اشتباه‌مون یکیه، نه اتفاقی که افتاده قابل قیاسه.
درحالی که بی‌‌حوصله در یخچال را باز می‌کردم پاسخ دادم:
- راست میگی. لااقل برا من شروعش با هوس نبوده که تهش به اسم بچه بخوام گناهم رو بشورم. یکتا خوب میدونه برای یه شب باهاش بودن چه حالی میشی که این‌طوری افسارت رو دست گرفته؛ منتها پاشا خان... .
درحالی که موز و پرتغال و سیب را به سمت سینک می‌بردم ادامه دادم:
- من یه بچه‌ای که داداشش رو کشتم و نتونستم تو برهوت ولش کنم با خودم آوردم و الان نمیتونم ازش بگذرم؛ حتی آرشی که تو عوضی بودن و کثافت بودن لنگه نداره دلش نمیاد عایشه رو ول کنه.
او نیز برخاست و به آشپزخانه آمد.
- یعنی باور کنم احساساتی شدی؟!
واقعاً بحث‌مان داشت مسخره میشد.
- پاشا، تو منو میشناسی؛ بهتر از هر کسی، البته بین زنده‌ها... .
خوب منظورم را فهمید از لفظ زنده‌ها.
- یاسکا داری برمی‌گردی، حالیته؟
گوش‌هایم سوت کشید. سیب از دستم افتاد داخل سینک. من روانی نبودم. برنمی‌گشتم.
- تمومش کن.
سیب را با کرختی برداشته و زیر شیر گرفتم تا بشورم. تکه‌های بی‌پایان خودم را به سختی سر پا نگه داشتم.
- نه، اتفاقاً بذار یادت بندازم که عایشه فقط یه دختر معصوم قربانی نیست. عایشه راه برگشت به اون زیرزمینه. میدونی زودتر از من هم اون متوجه میشه؛ و شده. اگه بازم بفهمه ردی از احساس تو‌ وجودت هست، رحم نمی‌کنه. برای چندمین بار سلاخیت میکنه. دوباره باهات بازی میکنه. بفهم دختر.
سیب را آرام روی پیشدستی گذاشتم، در کنار موز و پرتغال. کارد را در کنارش و با حالی زار پیشدستی را به سمت پاشا گرفتم. پاشا حالم را فهمید؛ او با تمام وجودش می‌خزید زیر پوستم و گویا از خون و گوشت و استخوانم حالم را می‌پرسید. بغض به گلو نرسیده‌ام را از چشمانم شکار می‌کرد.
پیشدستی را از دستم گرفت و روی میز گذاشت. آرام به لبه‌ی سینک تکیه دادم. لحظه‌های سخت و عذاب‌آور یکی‌یکی از جلوی چشم‌هایم رد میشد. پاشا آرام شانه‌هایم را گرفت و مرا به سمت خود کشید. نرم از لبه‌ی سینک جدا شده و خود را در آغوشش رها کردم. به روی سرم ب*و*سه‌ای گذاشت و مرا در میان دستانش قفل کرد.
- اومدم اینجا که نذارم دوباره برگردی. میدونی که؟!
گویی سعی داشت تکه‌های خرد شده وجودم را با مهرش به یکدیگر بچسباند. فقط او بود که می‌دانست من چه‌ها را متحمل شدم. اتفاقاتی که خون روحم را می‌مکید و مرا زار و خسته میان بیابان نکبت‌هایم رها می‌کرد. من نمیخواستم برگردم. واقعاً نمیخواستم. آن‌قدر بی‌حوصله و کرخت بودم که خود پاشا مرا در آغوشش به سمت کاناپه کشاند. قابیل؛ باید هر چه زودتر، قبل از اقدام او، عایشه را از خودم دور می‌کردم.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
بی‌میل از آغوش پاشا جدا شده و به روی مبل خودم را پرت کردم. پاشا گویا قرار نبود دست از شگفت‌زده کردنم بردارد:
- یه خبرایی از قابیل دارم؛ البته حدس میزنم کار قابیل باشه.
از پشتی مبل فاصله گرفتم و موشکافانه خیره‌ی پاشا شدم:
- چطور؟
پاشا درحالی که پاکت سیگارش را از تنها جیب بلوزش خارج می‌کرد پاسخ داد:
- نزدیک ویلای شهریار یه مراسم بوده. تقریباً دو روز پیش.
حرفش را قطع کردم:
- یعنی وقتی من نگور بودم؟
با حرکت سر تایید کرد و سیگارش را آتش زد:
- آره. علامت ستاره هم روی زمین با خاکستر کشیده شده بود.
دانسته‌هایم را برایم تعریف می‌کرد:
- رد خون هم وسطش. احتمالا هم بوی ادرار سگ هم می‌اومده.
انصافاً پاشا سوال مزخرفی پرسید:
- تو از کجا میدونی؟
پوزخندی زدم و دوباره به مبل تکیه دادم:
- باهاشون کم زندگی نکردم پاشا.
پاشا متاسف پک دیگری به سیگارش زد و خاکسترش را در جاسیگاری ریخت.
- هیچ وقت نفهمیدم چطور این همه آدم سمت خودش کشیده.
چشمانم را بستم و با یادآوری زیرزمین عرق سردی از فرق سر تا گودی کمرم راهی شد:
- تو زیرزمین رو ندیدی. اونجا آدما رو تبدیل به هر چیزی که بخواد میکنه. سگ، خوک، روانی، انواع اقسام گرایش، انواع اقسام بیماری و هر چیزی که هم به فکرت میرسه و هم نه.
سیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد:
- هیچ‌وقت از اونجا بهم چیزی نگفتی؛ فقط... .
کمی مکث کرد و چشمانش را محکم به هم فشرد:
- فقط عین یه جسد بیرون اومدی و دیگه مثل سابق نشدی.
از پاشا نگاهم را سلب و به پنجره‌ی سراسری‌ای دادم که به روف گاردن دید داشت:
- باور کن که نمیخوای بدونی.
پاشا نفس کلافه‌اش را با صدا بیرون داد. می‌دانست حرفی نمی‌زنم. نمی‌توانستم بزنم. حتی شنیدن یک لحظه از آن جهنمی که من احساسش کردم را خیلی‌ها تاب نداشتند. با صدای تلفنم نگاهم را از پنجره گرفته و تلفن را رصد کردم. با نام ساشا اخم‌هایم درهم رفت. باز چه خوابی دیده بود؟
- بله؟
بعد از چند ثانیه جواب داد:
- خداوکیلی جای خوبی زندگی میکنی.
چشمانم را بسته و پیشانی‌ام را ماساژ دادم. دم در بود اما چرا؟
- چیکار داری؟
می‌توانستم نیشخندش را از همین جا هم حس کنم.
- مطمئنم الان عصبانی‌ای.
نگاهم را به پاشای کنجکاو دادم.
- اگه چرت و پرت‌‌هات تموم شد قطع کنم؟
خندید؛ مثل همیشه. گویی میدان را او با روان ناقصش به دست داشت. اما همین روان ناقص، از منی که روان برایم نمانده بود پیشی می‌گرفت.
- باشه باشه. حرص نخور. پایین برجتم. به نگهبانت بگو بکشه کنار بیام. باید طبقه آخر باشی آره؟
تلفن را از گوشم فاصله داده و نفسم را هوف مانند از بند سینه‌ام رها کردم.
- چیکار داری ساشا؟
برخلاف انتظارم بی‌درنگ جواب داد؛ و ندرتاً جدی:
- باید با هم حرف بزنیم. نمیتونم پشت تلفن بگم.
استیصال میان کلماتش در من نیز رخنه کرد. هر خبری که حاملش بود مطمئناً غیرقابل حل بود برای خودش که نزد من آمده. شاید هم یک تهدید از جایی که فکر نمی‌کردیم سر بر آورده بود.
- اسلحه و تحهیزاتت رو تحویل بده و فقط خودت بیا داخل. بگی از طرف بید یاس اومدم بهت اجازه میده وارد بشی.
دوباره برگشت به حالت سابق.
- اوه! بید یاس! نه، حال کردم باهات. اومدم شاه ماهی.
کلافه سریع تلفن را قطع کردم و روی مبل پرتش کردم.
- پاشا! شرمنده ولی باید جمع کنی بری. ساشا داره میاد بالا نمیخوام ببینتت.
پاشا حینی که کلاه شاپویش را برمیداشت گفت:
- چرا این یارو اسمش شبیه منه؟
زمان غلط، شوخی غلط؛ از پاشا بعید بود.
- چون اسم خودش نیست لقبشه. الان هم وقت این حرفا نیست زود باش.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
قدم‌هایش را با طمانینه و احتیاط به داخل خانه گذاشت. چشم‌هایش همه جا را می‌کاوید. از آشپزخانه و هال گرفته تا پله‌‌ها و قسمتی از طبقه بالا؛ هنوز به روی همان مبل سابق نشسته بودم. با نزدیک‌تر شدنش بوی سیگار در کنار بوی عطر سردش بیشتر حس می‌شد. نگاهم را از قامتش به چهره‌اش دادم. بالاخره لب گشود:
- خوش‌سلیقه‌ای!
و درست آمد و رو به رویم روی مبل تک نفره نشست.
- چی شده؟
کاپشن طوسی رنگش را از تن خارج و روی مبل انداخت.
- فکر نمی‌کردم تو هم زیرزمین رفته باشی.
شوکه خیره‌ی مردمک‌هایش شدم. به یقین هیچ‌کس به جز من و پاشا درباره این موضوع چیزی نمی‌‌دانست. قابیل نیز آدمی نبود که نم پس بدهد. چطور فهمیده بود؟
- چی میخوای بگی؟
دو دستش را روی صورتش کشید و نگاهش را به روف گاردن داد. کلافه بود ولی دلیلش را نمیدانستم. با مکثی طولانی دست کرد داخل جیب شلوارش و تلفنش را درآورد. بعد از کمی بالا و پایین کردن صفحه گوشی را مقابلم گرفت:
- این دختر رو اونجا دیدی؟
زنی با موهای قهوه‌ای و چشم‌های سبز. صورتی کوچک و سفید؛ لاغراندام و معصوم. اما قبل از هر چیزی نگاهم را به صورت ساشا دادم. غم؛ چیزی که نمی‌توانست از چشم‌هایش بزداید و دوباره نقش مردی لوده را بازی کند. کلافه بود و منتظر. منتظر جواب من. نگاهم که به چشم‌هایش طولانی شد لب باز کرد:
- چی شد؟ دیدیش یا نه؟
دوباره نگاهم را به تصویر دادم. عقب کشیدم. ناخودآگاه یادآوری‌ها از سر گرفته شد. قفس‌های بزرگ زنگ‌زده و آدم‌های برهنه‌ی داخلش؛ به هر شکلی، در حال انجام کارهای گاه هراس‌انگیز، گاه منزجرکننده و گاه شوکه‌کننده. تصویر زن به یادم آمد. حالت بدی داشت. زنجیر شده بود به قفس. نیاز قوی به مواد مخدر و در عین حال توهم میزد که سگ است؛ برهنه و با قلاده‌ای در گردن خودش را لیس میزد. نیاز جنسی بالا؛ هر از گاهی مردی را به داخل قفس می‌فرستادند برای جایزه دادن به آن زن.
سرم را پایین انداخته و دستانم را به گوش‌هایم رساندم. صدای دخترک در مغزم اکو می‌شد. صدای ناله‌ها و واق‌واق کردن‌هایش. صدای بینی‌‌اش که بو می‌کشید و حتی صدای لیسیدن خودش. منزجرکننده بود و ترسناک. باید به ساشا می‌گفتم که چه دیده‌ام؟
- کس و کارته؟
تلفنش را خاموش کرد و درون جیبش گذاشت.
- میشناسیش؟
از استیصال چشمانش می‌شد فهمید فرد مهمی‌ست. به روی صورتم دست کشیدم و از جا بلند شدم.
- تا نگی چیزی بهت نمیگم.
او نیز پشت سر من بلند شد و همراه من به سمت روف گاردن آمد.
- یاسکا الان وقت تلافی قضیه کازینو نیست.
می‌دانستم. آن‌قدری قدرت داشتم که نخواهم از طریق عزیزان دشمنانم تحت فشار بگذارم‌شان. درب روف گاردن را باز کردم.
- میدونی همچین کاری نمی‌کنم.
خودش خوب میدانست؛ اما دخترک ضعیفش می‌کرد، معادلاتش را به هم می‌ریخت و طور دیگری رفتار می‌کرد که حرفه‌ای بودنش را زیر سوال می‌برد.
-فقط بگو دیدیش یا نه؟
به روی صندلی پلیمری نشسته و نگاهم را به آسمان به رنگ غروب دادم. تا نمی‌فهمیدم کیست جوابی نمی‌دادم.
- چیکارته؟
ساشا قرارش را از دست داد و عصبانی به صندلی دیگر لگدی زد که نقش زمین شد. خشمگین فریاد زد:
- زنمه لعنتی. راحت شدی؟ زنمه.
چشم‌هایم را محکم به هم فشاردم. بدتر از این نمیشد. چشم‌هایم را باز کرده و نگاهش کردم. چه می‌گفتم؟ می‌گفتم زنت تبدیل به سگ شده؟ یا آن‌قدر خورد و تحقیر شده که برای یک رابطه جنسی واق‌واق می‌کند؟
- ساشا... .
چشم از او گرفتم و آرنج‌هایم را به زانوانم تکیه دادم. سرم را پایین انداختم.
- قیدشو بزن.
یک قدم بلند و محکم به سمتم برداشتم و زانو زد. آرواره پایینم را در دست گرفت و صورتم را به سمت خودش کشید.
- زنده‌ست؟
درست می‌دیدم؟ این بغض بود که در چشم‌ها و کلمات پاشا زار می‌زد؟
- دعا کن که مرده باشه.
قوت از دستانش رفت. انگشت‌هایش شل شد و آرواره‌ام را رها کرد.
- بگو چی دیدی.
محکم دست به صورتم کشیدم و مشتم را مقابل دهانم نگه داشتم. ای کاش چنین چیزی نمی‌خواست.
- زنت... زنت... .
واقعاً باید چطور می‌گفتم؟ ساشا به قدری ملتمسانه نگاهم می‌کرد که گاه فراموش می‌کردم کسی که مقابلم قرار گرفته ساشایی‌ست که از قتل پنجاه نفر خشنود بود و انگار که پشه‌ای کشته باشد.
- زنت رو از بین بردن. چیزی ازش باقی نمونده. تبدیلش کردن به یه سگ.
یقه‌ام را در دست گرفت و مرا به سمت خودش کشید. رگه‌های قرمز در چشمانش سفیدی‌ای باقی نذاشته بود و او باور نمی‌کرد چه می‌شنید که چنین از خود بی‌خود شده بود. غرید:
- چی داری زر میزنی؟
باید می‌فهمید کسی که مقابلش قرار گرفته منم؛ یاسکا. مشت محکمی به گونه‌اش زدم که رهایم کرد و دستش را روی صورتش گذاشت.
- دروغ نگفتم. پرسیدی دیدیش گفتم آره. حالا هم گمشو بیرون.
دستش را از روی صورتش برداشت و نگاهم کرد. آب دهان خونین‌اش را کف زمین تف کرد.
- یعنی چی تبدیلش کردن به... .
نمی‌توانست کلمه سگ را به زبان بیاورد. جواب دادم:
- سگ. سعی کردم مراعاتت کنم ولی لیاقتش رو نداشتی. آره سگ.
نفس گرفتم و بی‌رحمانه ادامه دادم:
- همه رو تو قفس میندازن، زن تو هم مستثنا نیست. عین سگ واق‌واق میکنه، خودشو لیس میزنه، غذاشو بو میکنه، چهار دست و پا راه میره، لخته، با هر مردی هم که گیرش بیاد رابطه برقرار میکنه، کفش صاحابش رو لیس میزنه، قلاده میزنه و هر کی هر طور بخواد باهاش رفتار میکنه. کافیه؟ یا بیشتر بگم؟
ساشا ذره‌‌ذره آب می‌شد، خورد میشد. درباره هر کسی صحبت نمی‌کردم. زنش بود. کسی که به خاطرش چنین ضعیف و سردرگم شده بود. با هر جمله رنگ صورتش بیشتر به سفیدی میزد. تصور همسرش در حالتی که توصیف کرده بودم برایش به سنگینی تمام خاطراتی بود که با او ساخته بود.
بازویش را گرفته بلندش کردم. روی صندلی خودم نشاندمش. هرگز فکر نمی‌کردم که روزی دلم برای ساشا بسوزد؛ اما تقدیر خواب‌های جالبی برای ما ندیده بود.
صندلی‌ای که ساشا به آن لگد زده بود را سرپا کردم. نگاه مترحمانه‌ای به ساشای مبهوت انداختم و داخل شدم. از یخچال آب پرتقال برداشتم و درون لیوان شیشه‌ای ریختم. لیوان به دست دوباره به روف گاردن برگشتم. لیوان را به سمتش گرفتم.
- یکم بخور حالت جا بیاد.
لیوان آبمیوه را از دستم گرفت و نوشید. در حالت عادی اول می‌گفت من بنوشم بعد خودش اما حالا انگار ساشا نبود. لیوان خالی را از دستش گرفتم و روی میز هم‌جنس با صندلی گذاشتم. از جا برخاست و عزم رفتن کرد. چیزی نگفت. حنجره‌اش گویی از کار افتاده بود. کاپشنش را برداشت و به سمت درب خروجی رفت. به محض خروجش زنگ زدم به نگهبان:
- الو... فرهاد؟
صدای زمختش به گوش رسید:
- بله خانم؟
از روف گاردن به خیابان نگاه کردم:
- همین مردی که اومد داخل و اسم رمز رو گفت بگو تعقیبش کنن.
- چشم خانم.
از نرده‌ها فاصله گرفته و قطع کردم. بهترین زمان برای آتو گرفتن از ساشا بود. متاسفانه کار من شرف نمی‌شناخت.
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

مقابل درب زنگ‌زده تیمارستان ایستادم. خاطرات قدم به قدم مرا رها نمی‌‌کرد؛ درست همچو سایه. آرام دنده را روی یک انداخته و نرم جلو رفتم. تیمارستان سوخته نفسم را حبس کرده بود. جایی که هر روز بعد مدرسه آنجا بودم؛ به خاطر شیدا.
کنار ماشین جهانگیر توقف کردم. ساختمان دو طبقه دودی رنگ با پنجره‌های شکسته و خاک گرفته، هنوز مراسم عزایشان بعد از پانزده سال تمام نشده بود. گویی هنوز هم بوی جسد‌های سوخته و صدای جیغ‌های گوش‌خراش ناشی از درد سوختی در اتمسفر اینجا حضور داشت.
از ماشین پیاده شده و به سمت درب ورودی تیمارستان رفتم. تابلو هنوز سر جایش بود؛ مرکز درمانی سهیل. این نام نفرت‌انگیز که پنج سال از زندگی من در آنجا شکل گرفته بود. معاشرت با انواع بیماران روانی. من قبل از ارتباط با افراد عادی یاد گرفته بودم چطور با روانی‌ها سر و کار داشته باشم؛ از صدقه سری دکتر سهیل راشد.
پله‌های دودی را یکی‌یکی بالا رفتم. هر جا که نقشی از سیاهی نبود یعنی جنازه‌ای سپر بلای کاشی‌ها شده بود. چه تابلوی هنری دردناکی.
بالاخره به طبقه اول رسیدم. همه‌ی اتاق‌ها را از بر بودم. اتاق سیزده؛ اتاق مردی که دادگاه ادعا داشت دختر پنج ساله‌اش را کشته. همیشه به دیوار زنجیر بود تا حمله نکند و هر بار نیز فریاد میزد:
- من سارا رو نکشتم. منو ول کنید.
اولین برخوردمان را خوب به یاد داشتم. وقتی از درب نیمه‌باز درحال دزدکی نگاه کردن به اویی بودم که به زور به بدنش آمپول تزریق می‌کردند، با دیدن من دست از تقلا برداشت و گفت:
- از من فرار نکن. نترس. بیا با هم بازی کنیم.
شاید فقط هشت سال داشتم؛ اما عجز کلماتش را با جان و دلم می‌چشیدم. میخواستم داخل شوم و با او بازی کنم اما پرستارها درب را سریع بسته و مرا دور ساختند؛ و بر حذرم داشتند که او مرد خطرناکی‌‌ست. نامش محمد بود. می‌گفت مرا بابا محمد صدا کن.
دستم را به چهارچوب درب کشیدم و به زنجیرهای زنگ‌زده با حسرت نگاه کردم. دلم می‌خواست امروز من به او بگویم از من فرار نکن، نترس، بیا با هم بازی کنیم، بابا محمد.
از اتاق سیزده فاصله گرفتم. همه‌ی اتاق‌ها داستانی داشتند؛ اما بدترین‌شان اتاق هفده بود. اتاق شیدا که بعد از مرگ سخت شادی مبتلایش شده بود. به گفته سهیل من باید هر روز به دیدنش می‌رفتم تا تسکین بیابد. حرف‌هایش همه دروغ بود و امروز قرار بود دلیل دروغ‌‌هایش را از زبان خودش بشنوم.
به سمت اتاق هفده پا تند کردم. جهانگیر و آرش مقابل سهیلی که با سر و وضع خونی به صندلی بسته شده بود ایستاده و انتظار مرا می‌کشیدند. با اشاره سر بیرون‌شان کردم و توجهی به نگاه‌هایشان نکردم که هر کدام پیامی غیرقابل تحمل و تکراری برایم داشت.
صندلی فلزی دیگری از گوشه اتاق کشیدم و جلوی سهیل بی‌هوش گذاشتم. اتاق همان اتاق بود فقط سوخته بود و کثیف. چقدر شاهد رنج شیدا در این اتاق بودم و هیچ نمی‌گفتم تا آنکه شب فرا رسد و در گوشه‌ای از اتاقم. یعنی به یاد داشت که شیدا کجای این تیمارستان نفرین‌شده سوخته است؟
به روی صندلی نشستم. کمی خودم را جلو کشیده و سیلی محکمی به صورتش زدم تا به هوش بیاید. سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. صورتش ورم کرده بود و خون‌مرده‌ها و کبودی‌های چهره‌‌اش به همان میزانی منفورش می‌کردند که بود. موهای طلایی‌اش به روی چهره‌اش نامرتب پخش شده بود. بلافاصله با دیدنم مرا شناخت.
- یا... یاسکا.
به نشانه تایید سر تکان دادم. روزی خودش با من هشت ساله بازی روانی شروع کرده بود. چرا من این بار آغازگر نباشم؟
- خودمم دکتر راشد. خاله‌ام خوب میشه؟
با لحن بچگانه این‌ها را ادا کردم. درست مثل یاسکای هشت یا نه ساله. نفهمید. فکر نمی‌کردم بعد از بیست سال مرا نشناسد.
- منم دکتر. یاسکا؛ خواهرزاده شیدا. میشناسی شیدا رو؟ بیمار اتاق هفده. دختر سه ساله‌اش سوخته بود. درست پیش چشم مامانش.
چشم‌هایش که گشاد میشد نشان می‌داد که فهمیده. ادامه دادم:
- چه خبر از بابا محمد؟ اونم مثل شیدا تو همین تیمارستان جونش رو گرفتی؟ عمو نوید و خاله رویا چی؟
بالاخره بریده بریده لب به سخن گشود:
- چی از جونم میخوای؟
با تکیه بر زانوانم بلند شدم و به پشت سرش رفتم.
- هیچی. فقط چند تا سوال دارم.
نوازش‌گونه دستم را روی موهای چرب و خونینش کشیدم.
- بالاخره برای تو هم دوران سختی بوده. من درکت میکنم. ولی... .
دستم از نوازش ایستاد و میان موهایش مشت شد. به یکباره موهایش را عقب کشیده تا چهره‌اش مقابل صورتم قرار بگیرد:
- چرا این کار رو با من و خونوادم کردی؟ کثافت شیدا وابسته‌ات شده بود، بچه‌ی تو تو شکمش بود؛ دلت برای بچه‌ی خودتم نسوخت عوضی؟
این ها را با فریاد مقابل صورتش می‌توپیدم. سکوت کرد و مشکوک براندازم کرد تا صدق حرفم را بسنجد. مگر نه اینکه خودش باعث و بانی همه چیز بود، پس این اداها دیگر برای چیست؟
- چرا حرف نمیزنی عوضی؟
کنجکاوانه پرسید:
- بچه؟... بچه من و... شیدا؟... امکان نداره.
مشکوک نگاهش کردم. باورش نداشتم. موهایش را رها کرده و به سمت صندلی خودم رفتم. تقریبا بعد از پنج سال دیگر شیدا می‌توانند به خانه بیاید. همان موقع‌ها نیز علائمش شروع شده بود. با مادرم به سونوگرافی رفته بودند و دکتر هم تایید کرده بود. روزی که شیدا برای گفتن این خبر به این تیمارستان جهنمی می‌آمد، تیمارستان آتش گرفت و شیدا همراه با طفل دو ماهه‌اش سوخت؛ اما آن روز خبری از سهیل نبود و تنها کسی که از این واقعه جان سالم به در برده بود خود نامردش بود.
- برا من فیلم نیا سهیل. اون روز که شیدا اومده بود اینجا تو خبر داشتی. اومده بود خبر بچه رو بده.
سهیل سرش را به نشانه نفی تکان داد:
- نه نه. من نمی‌دونستم شیدا داره میاد. ضمنا امکان نداره اون بچه من باشه.
کشیده‌ی محکمی به سمت چپ صورتش زدم که سرش برگشت. حق نداشت درمورد شیدا این‌طور صحبت کند. باید گناهش را گردن می‌گرفت.
- این وصله‌ها به شیدا نمی‌چسبه. بچه خودت رو گردن بگیر بی‌وجود. اون‌قدری مرد باش و بگو آره بچه خودمه.
سهیل خشمگین غرید:
- چه ربطی به وجود داره لعنتی. من عقیمم.
این جمله مثل پتک بر سرم فرود آمد و سهیل ادامه داد:
- طبق آزمایشی هم که دو سال پیش دادم هم‌چنان همونم. چه برسه به پونزده سال پیش.
موشکافانه چشم‌های آبی‌اش را از نظر گذراندم. دروغی درش یافت نمی‌شد. اما پس بچه شیدا مال که بود؟ در اصل مسئله که فرقی نمی‌کرد. او تیمارستان را به آتش کشیده بود؛ از عمد.
- فرقی به حالت نمی‌کنه. چرا تیمارستان رو به آتیش کشیدی؟
باز با همان اخم پیشین سهیل بحث را عوض کرد:
- چرا طفره میری؟ نتونستی بچه شیدا رو بندازی گردن من؟ چی شد شیدا که از گل پاک‌تر بود؟
کشیده‌ی دیگری نثارش کردم تا بداند با که صحبت می‌کند.
- دهنتو آب بکش سهیل. دفعه بعد بلایی به سرت میارم که هزار بار آرزوی مرگ کنی.
چیزی نگفت. سرش هم‌چنان پایین بود. دوباره سوالم را پرسیدم:
- چرا تیمارستان رو آتیش زدی؟ چه منفعتی برات داشت؟
آرام پاسخ داد:
- کار من نبود.
باز هم داشت زر میزد. کشیده‌ی دیگری به صورتش زدم و دوباره سوال پرسیدم. چند ثانیه مکث کرد که به دست راستم سیلی دیگری به صورتش زدم. دیگر نمیخواستم حرفی بزند چون شکنجه دادنش برایم لذت‌بخش‌تر بود. از جا برخاستم و مشتی به گونه‌اش زدم. یقه‌ی لباسش را چنگ زده و مشت‌های بی‌امانم را روی صورتش فرود آوردم. آن‌قدر زدم که تمام صورتش را خون گرفته بود. دماغش شکسته و زیر چشم‌هایش ورم کرده بود. آرواره‌ی پایینش نیز از جا درآمده و دندانش شکسته بود.
کشیدم عقب. دوباره روی صندلی جا خوش کرده و نفسی تازه کردم. گویی داغ دلم خنک شده بود اما نه به اندازه کافی.
- حالا بگو ببینم چرا؟
دندانش را همراه با خلط خونی‌اش روی زمین تف کرد. منقطع و با خس‌خس جوابم را داد:
- به خدا... کار من... نبود... یِ... یکی... بهم زنگ... زد... .
نفس عمیقی کشید که با سرفه‌های بی‌امان ناتمام ماند.
- از تیمارستان... بزن... بیرون.
بی‌درنگ پرسیدم:
- کی؟
سهیل ادامه داد:
- با... باور کن... نمی‌دونم... فقط گفت... از تو و... خونوادت... دوری کنم... بعدها... پی‌اش رو گرفتم... فهمیدم... کار یکی... به اسم... قاب... .
کلامش با تیری که به شقیقه‌اش خورد ناتمام ماند. مبهوت به سهیل بی‌جان نگاه کردم فریاد زدم:
- حرف بزن... حرف برن لعنتی اون کی بود؟
تکانش میدادم اما نه؛ دیگر مرده بود. افراد عین مور و ملخ داخل ریختند. از پنجره‌ی شکسته به رو به رو نگاه کردم. یک ساختمان نیمه‌کاری و یک اسنایپر که با سرعت درحال گریز بود. سمت جهانگیر فریاد زدم:
- بگیرش جهان تو اون ساختمونه بجنب.
و دوباره به سمت ساختمان نگاه کردم. افراد به سرعت اتاق را خالی کردند. می‌توانستم حدس بزنم کار قابیل است؛ اما چرا؟ این کارها چه پیغامی داشت. مرد تک‌‌تیرانداز از دیدم خارج شد؛ فقط امیدوار بودم جهانگیر بتواند گیرش بیندازد.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
سرخورده برگشتم سمت جنازه. سرش پایین افتاده بود و از شقیقه‌اش خون جاری بود. نزدیکش شدم. دستم را روی سرش گذاشتم. حینی که نرم موهایش را نوازش می‌کردم شروع کردم به حرف زدن. طوری که حتی خودم متوجه نبودم چرا این‌ها را به زبان می‌آورم:
- دکتر... پاشو، پاشو حرف بزن. یه چیزی بگو.
صدایی از او درنیامد. آرام پیش پایش نشستم و به چهره‌ی خونین و کبودش نگاه کردم. خیره به چشم‌های آبی‌اش ادامه دادم:
- می‌دونستی شیدا عاشق چشمات بود؟
با تکیه بر زانو‌اش برخاستم. به پشت سرش رفته تا طناب را از دور دستانش باز کنم.
- می‌دونی... ما همه‌مون تو رو دوست داشتیم. برامون عزیز بودی؛ مثل شیدا بودی برامون. یه زندگی تازه بهمون بخشیدی؛ اما نه به من.
طناب‌ها را که کامل باز کردم بدنش از روی صندلی افتاد و چون پاهایش وصل به صندلی بود، صندلی هم پشت بندش افتاد زمین.
- وقتی مامانم شنید شیدا بارداره اول یکم ناراحت شد؛ یه بچه نامشروع که اونم نطفه‌‌اش تو تیمارستان بسته شده؛ راستش اتفاق جالبی نبود.
نشستم تا طناب را از پاهایش باز کنم.
- اما شرایط شیدا یه موقعیت عادی نبود. چشم بست رو همه چی فقط به خاطر اینکه خواهرش به زندگی برگرده. مهم نبود با چی یا به خاطر چی. همین شد که اون موجود دو ماهه نیومده جای خودش رو تو قلب مامانم پیدا کرد.
صندلی را از روی جنازه برداشته و جسد را صاف کردم.
- شاید باورت نشه ولی تو فکر بند و بساط عروسی برا شما دو تا بودیم؛ اما... .
نگاهی به دبه‌ی کوچک بنزین گوشه اتاق انداختم که جهانگیر از قبل آنجا گذاشته بود. به سمتش رفته و برش داشتم.
- تو شیدا رو به آتیش کشیدی سهیل. برام فرقی نمی‌کنه عقیم بودی یا نه، از نظر ما اون بچه تو بود؛ حتی به غلط.
درب قرمز دبه را باز کرده و بنزین را رویش ریختم. دبه‌ی خالی را گوشه‌ای پرت کرده و آخرین نگاه‌هایم را به چهره‌اش انداختم. دوباره نشستم تا چشم‌هایش را ببندم.
- خیلی دلم میخواست بدونم چرا با من همچین کاری کردی؟ چرا منو هر روز به بهونه شیدا می‌کشوندی اینجا و با روانم بازی می‌کردی؟ ولی... نشد.
دست کشیدم روی چشم‌هایش تا پلک‌‌هایش روی چشمانش به مثال کفن به روی جنازه بیفتد.
- اینم به احترام شیدا. امیدوارم با این تن سوخته پذیرای عشق عوضیش باشه.
و کمی عقب رفته و فندکم را از جیب خارج کردم.
- میدونستی موهات رو هم خیلی دوست داشت؟
و فندک روشن را به سمت موهای خیس از بنزینش گرفتم. در آنی تمام تنش شعله‌ور شد. بلند شدم و به این شاهکار هنری خیره شدم.
- اون دنیا بهت خوش بگذره سهیل.
از اتاق هفده برای همیشه خداحافظی کردم. شیدا و معشوقش را همان جا ترک گفتم. به یاد خاله رویا از پله‌ها بالا رفتم. اتاق بیست و هشت؛ اتاق زنی چهل ساله که پارانوئید داشت. مقابل اتاقش ایستادم. تختش سوخته بود و خودش نیز روی همان تخت؛ آخر هیچ‌وقت از تخت جدا نمیشد مگر به ضرورت.
همیشه گوشه تخت کز می‌کرد و رفتار همه را زیر نظر می‌گرفت. از همه می‌ترسید. روزی که برای رفتن به سرویس بهداشتی از اتاقش خارج شده بود را خوب به یاد دارم. اولین بار بود که میدیدمش. مدام نگاهش همه جا را می‌کاوید تا مبادا کسی آسیبی به او بزند. عروسک کوچک سالیوان را بغل گرفته بودم و با تعجب به رفتارهایش دقت می‌کردم. وقتی متوجهم شد از دست پرستارش فرار کرد و به سمتم خیز برداشت. از ترس عروسکم را سپر بلای خود کردم؛ اما برخلاف پیش‌بینی‌ام مرا محکم به آغوش کشید و پشت سر هم شروع کرد به حرف زدن:
- چرا تو رو اینجا آوردن؟ میخوان بهت آسیب بزنن؟ من نمیذارم بلایی سرت بیاد. تو هنوز خیلی کوچولویی. نه، نمیذارم کسی اذیتت کنه.
پرستارها او را محکم از من جدا کردند و تشر زدند که نزد پدر و مادرم بروم. خاله رویا هم‌چنان به حرف‌هایش ادامه می‌داد:
- ولم کنید. نمیذارم اون دختر رو هم دیوونه کنید. از اینجا فرار کن خاله. بدو برو. از دست اینا فرار کن.
نفس عمیقی کشیده و به سمت تختش رفتم. حق با تو بود خاله رویا. باید از دست‌شان فرار می‌کردم. آنها مرا نیز دیوانه کردند. بلایی به سرم آوردند که خدا نیز گریه کرد. به روی تخت سوخته‌اش دست کشیدم. ای کاش تو مراقبم بودی. عروسک سالیوان را از دستم گرفته و به او می‌سپاردی مراقبم باشد.
از اتاق بیست و هشت خارج شدم. خاله رویا نیز برایم تمام شد. به تک‌تک اتاق‌ها سر زدم. با همه‌شان وداع گفتم. در میان پله‌های منتهی به طبقه همکف جهانگیر را نفس‌‌‌نفس زنان دیدم. می‌دانستم نتوانسته مرد تک‌تیرانداز را به چنگ بیندازد. افراد قابیل قابل قیاس با دیگر افراد نیستند. آنها معمولی نبودند.
جهانگیر ابتدا عذرخواهی کرد که نگذاشتم ادامه بدهد:
- ولش کن جهان. برو سراغ جنازه سهیل. سعی کن تو بهشت زهرا دفنش کنی.
این آخرین لطفی بود که می‌توانستم در حق سهیل بکنم. فقط به احترام خوشی موقتی که به خانه‌مان بازگردانده بود. از تیمارستان بیرون آمده و سوار ماشین شدم. تقاص‌ها یک به یک داده میشد؛ منتها با این نکته که با هر کدام از آنها تکه‌ای از وجود من هم به شکل دردناکی جدا شده و با آنها به درک واصل میشد.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***

به پیغامی که از طریق ایمیل به دستم رسیده بود برای بار پنجم نگاه کردم. قابیل بعد از شش سال دوباره مرا احضار کرده بود:
- سلام یاسکای عزیز؛ از زمان دیدار قبلی‌مون مدت زمان زیادی می‌گذره و من دلتنگت شدم دخترم. امیدوارم که به زودی بهم سر بزنی. باغ ویلای شهریار محل قرار من و تو. دوست‌دار تو، پدرت.
دستم را محکم روی صورتم کشیده و لپ تاب را بستم. ناخنم را می‌‌جویدم و به این فکر می‌کردم که باز چه اشتباهی از من سر زده که مرا فراخوانده. لغزیدن قطرات سرد عرق را روی تیغه‌ی کمرم به وضوح حس می‌کردم؛ و این تنها نشانه‌ی ترسم از او نبود. لرزیدن دست‌ها و نفس‌های منقطع؛ وای به حالی روزی که قرار است ملاقاتش کنم.
از جا برخاستم. نیازمند هوای آزاد بودم و روف گاردن مثل همیشه تنها پناهم. من تنها کسی بودم که او مرا دخترم می‌نامید؛ و هیچ وقت نفهمیدم چرا؛ منتها همین باعث میشد انتظار بیشتری از من داشته باشد و سخت‌گیری‌‌‌هایش نیز از حد بگذرد. دلیل مراسم مخصوص در نزدیکی ویلای شهریار نیز مشخص شد. درواقع محل قرار ما را از قبل تعیین کرده بود و با این مراسمی که به وضوح از عمد علامت‌هایی را جا گذاشته بود، پیغامی از برای من بود. هرچند بیشتر از محل قرار بودن، مکانی بود برای ربودن من به زیرزمین. زیرزمینی که هیچ‌وقت نفهمیدم کجاست و هیچ‌وقت نتوانستم به عنوان کسی که مثلاً دختر صاحب آن بودم، به آن عادت کنم.
دست‌های لرزانم را روی نرده قرار داده و حینی که به آسمان نگاه می‌کردم به دنبال راه گریز می‌گشتم. چطور می‌توانستم که آنجا نروم؟ و اگر می‌رفتم چطور می‌توانستم زودتر از زمان پایان آموزش از آنجا خارج شوم. تحمل یک دوره‌ی آموزشی دیگر در من نبود. دلیل فراخوان من به یقین یک کلاس آموزشی دیگر بود؛ چرا که عقاید قابیل بر این بود که نیازی به درخواست انجام کاری نیست، وقتی که آموزشی هست برای انتقال عادت‌های اجباری. حتماً رفتاری از من سر زده بود که به مذاق قابیل خوش نیامده بود. یکی باید مرا پشتیبانی می‌کرد؛ وگرنه اگر مانند گذشته دوباره به زیرزمین می‌رفتم بدون هیچ پشتوانه‌ای در بهترین حالت یک سال آنجا بودم.
نمی‌توانستم به جهانگیر، آرش و یا حتی پاشا اتکا کنم. یک اشتباه کوچک آنها را نیز مثل من به زیرزمین می‌کشاند؛ و یقیناً آنها مثل من خوش‌شانس نخواهند بود که قابیل به آنها لقب‌هایی به زیبایی دخترم بدهد. در این صورت آنها نیز تبدیل می‌شدند به قربانی‌های آزمایشگاه جهنمی‌اش.
کسی را باید یافت که مثل خودم باشد و برایم ارزشی نداشته باشد. کسی که بتوان به راحتی فریبش داد و قانعش کرد. نگاهم کاشی‌های خاکستری روف گاردن را جزء به جزء از نظر می‌گذارند. با دیدن رد خون روی کاشی نزدیک به میز نگاهم رویش ثابت ماند. این همان آب دهان خونین ساشا بود که از آن روز نشسته بودم. لبخند کم‌کم جای خودش را روی صورتم پیدا می‌کرد. فقط یک احمق بود که می‌توانست فریب این دام را بخورد؛ ساشای عاشق.
لبخندم تبدیل به خنده شد. شانس در خانه‌ام را زده بود. ساشا خوب گاف داده بود. البته اگه حواسش را جمع کند او نیز می‌تواند سودی از این ماجرا ببرد. تلفنم را از جیب شلوارم خارج کرده و با نگهبان ساختمان تماس گرفتم:
- الو... فرهاد؟
بی‌معطلی پاسخ داد:
- بفرمایید خانم.
خودم را روی صندلی رها کردم:
- کی رو فرستادی پی ساشا؟
کمی با شک پرسید:
- مردی که با گفتن اسم رمز وارد شد؟
اوهومی گفتم که جواب داد:
- شایان خانم. هنوز هم تو تعقیبشه.
باشه‌‌ای گفته و بالفور قطع کردم. به دنبال اسم شایان گشته و به محض پیدا کردنش زنگ زدم:
- بله خانم؟
با اشتیاق خیره‌ی رد خون شدم و گفتم:
- ساشا کجاست؟
با مکث جواب داد:
- دارم تعقیبش می‌کنم.
با نیشخند پرسیدم:
- احوالاتش چجوریاس؟
متوجه تمسخر در کلامم شد:
- روز اول که مست و پاتیل تو خونه‌اش بود و درنمی‌‌اومد. دست راستش شهاب بهش می‌رسید. روز دوم رفت انبارش، یه معامله مواد مخدر داشت با چِتین، پسر ترکیه‌ایه. الانم اومده خونه‌اش باز مست کرده.
شرایطش عالی بود برای قبول پیشنهادم:
- لوکیشن بفرست. تا من نیومدم دست از تعقیبش برندار.
با شنیدن اطاعت کردنش سریع تلفن را قطع کردم. با جنونی که از این موقعیت زیر پوستم دویده بود وارد خانه شدم. بلافاصله سویشرت سیاه همیشگی‌ام را تنم کردم و بعد از برداشتن سوئیچ به سمت آسانسور خودرو بر رفتم و سوار ماشین شدم.
 
آخرین ویرایش:

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا