هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***
زمان حال

با زدن تک‌بوقی، درب باغ توسط فرزام باز شد. باید خوش‌اقبال می‌بود که نامش را فراموش نکرده بودم. معمولاً افرادی که بیشتر نقش پادو و سیاه‌لشکر را دارند زیاد در یادم نمی‌مانند. به آرامی با چرخاندن فرمان به روی سنگ‌ریزه‌های کف باغ حرکت کردم و جلوی استخر بزرگ بدون آب ایستادم.
ویلای شهریار در ظاهر یک ساختمان دو طبقه‌ی کوچک بود و درباطن زیرزمین وسیعی داشت که نه تنها کل باغ بلکه دو باغ مجاورش را نیز تحت شعاع قرار می‌داد. درواقع این زیرزمین، یکی از بزرگ‌ترین کازینو‌های شهر بود و این باز هم ظاهر کار بود. در اصل اینجا بزرگ‌ترین معامله‌های خرید و فروش اسلحه صورت می‌گرفت. یک دوم زمین مختص کازینو و الباقی برای افراد مخصوص تعبیه شده بود.
از ماشین پیاده شدم. سرتاسر باغ پر از افراد مسلح آموزش‌دیده بود و این اجتماع آنان مربوط به معامله بزرگ امشب و به دام انداختن یک ماهی خوش‌خط و خال به نام سهیل بود. هرچند امشب میزبان میهمانان بسیاری هستیم که هر کدام برای خرید اسلحه‌هایی که من امروز به سرقت بردم لَه‌لَه می‌زنند؛ منتها ما فقط یک خریدار داریم و او نیز سهیلی‌ست که تنها سرنخ به‌جامانده از رویداد نه سال پیش است.
استخر پر از برگ‌های پاییزی و خاک‌خورده را دور زده و درحالی که طنین خش‌خش برگ‌ها تنها صدای قابل‌توجه است به درب چوبی قطور ویلا می‌رسم. درب توسط یکی از افراد باز می‌شود و بی‌معطلی وارد می‌شوم.
تمام ویلا در سکوت غرق شده است. انتظار شنیدن صدای عایشه را داشتم و یا لااقل صحبت‌های ناتمام جهانگیر با تلفن؛ اما هیچ شنیده نمی‌شود. ناگهان با شنیدن صدای جیغ دختربچه‌‌ای که قهقهه‌ی بلندی پشت‌بندش می‌زند، ناخودآگاه قدمی به عقب برمی‌دارم. اینجا چه خبر است؟
از پله‌های سنگی سیاه بی‌درنگ بالا می‌روم و درحالی که دستم نرده‌‌های فرفورژه‌ی سرد را لم*س می‌کند به این فکر می‌کنم که چطور قرار است این بچه‌ را مقابل درب پرورشگاه رها کنم.
صدای زمزمه‌ی آرام جهانگیر از درب اتاق آخر که نیمه‌باز است به گوش می‌رسد. بوی زندگی گویی در این خانه جریان یافته و من گریزان از این عواطف به خاک
سپرده شده.
آرام درب قهوه‌ای سوخته را هل می‌دهم و جهانگیر و عایشه را درحالی که به روی شکم بر روی تخت دونفره دراز کشیده‌اند درحال نقاشی می‌بینم. اینکه گوشه‌ی لبم ناخودآگاه کش می‌آید مرا می‌ترساند و لیکن سر و شکل عایشه مرا از افکارم دور می‌سازد. در آن لباس‌ها بامزه‌‌تر از قبل به نظر می‌رسید. شلوارک جهانگیر تنش بود همراه با تیشرت طوسی‌رنگ من که هردو در تن‌اش زار می‌زدند و جثه‌ی لاغر دخترک درون این لباس‌های گشاد او را شبیه مترسک کرده بود. موهای‌اش را که آخرین‌باری که دیده بودم بافته بود، حال نمی‌دانم چطور به صورت گوجه‌ای بالای سرش بسته بود و مشخص بود که حمام نیز رفته.
عایشه تا نگاهش به من افتاد همچو فنری از روی تخت پرید و با شتاب خودش را به من رساند. محکم دو دستش را دور شکمم حلقه کرد و از نیرویی که موقع دویدن به من ساکن وارد کرده بود قدمی به عقب رفته و دستانم را روی کتف‌هایش قرار دادم. این تک‌خنده‌‌ای که بی‌اذن من از دهانم خارج شده بود میان حرف‌های عایشه گم شد:
- سلام خاله. دلم برات تنگ شده بود.
آیا واقعاً راست می‌گفت؟ واقعاً دل‌تنگ من بود یا اینکه این تنها جمله‌ایست که به ذهن کودکان می‌رسد؟ هرچه بود باعث شد دستانم را به زیربغل‌اش برسانم و از زمین بلندش کنم. به آغو*ش‌اش کشیدم و حینی که به سمت تخت می‌رفتم به جهانگیر هم سلام‌ دادم.
آن لبخند ملیحی که به روی صورت جهانگیر نقش بسته بود مرا مجبور به رها کردن دخترک کرد تا روی تخت بنشیند و تلنگری بود که نباید بیش از این به دخترک وابسته شوم. او فقط قسمت بسیار ریزی از راه ماست و نه همراه ما. لبخندم پر کشید و آرام رو به دخترک گفتم:
- بچه تا نقاشی‌تو بکشی، من و عمو جهان برمی‌گردیم.
چیزی جز اطاعت از این دخترک ندیده بودم و حال نیز خلاف آن تصور نمی‌شد. همراه جهانگیر از اتاق خارج شده و درب را پشت سرم بستم. به سمت اتاق دیگری با همان شکل و شمایل رفتیم و درب را پشت سرمان بستیم تا مبادا صدای‌مان به گوش کسی برسد. بی‌مقدمه پرسیدم:
- درمورد پرورشگاه‌ها تحقیق کردی؟ بهتره کجا ببریمش؟
جهانگیر به وضوح پژمرده شد. کسی که تا چندی پیش زندگی و احساس در جنگل چشم‌هایش موج می‌زد، حال نگاهش طوفانی بود و این حال چشم‌های‌اش دست‌کمی از حال قلبی من نداشت؛ منتها ما راهی بهتر از این نداشتیم. جهانگیر با مِن و مِن خواسته‌ی قلبی‌اش را مطرح کرد.
- من... من می‌تونم نگه‌ش دارم..‌. قول میدم اتفاق بدی نیفته.
نفس‌ کلافه‌ای کشیدم. اگر قرار بر انتخاب احساسی بود که من بهتر از او می‌توانستم از این دخترک نگهداری کنم اما حرف، حرف منطق است؛ پس تشر زدم:
- جهان! نمیشه. وقتی نیستیم، کی قراره این بچه‌ رو نگه داره؟ اگه یه وقت مردیم یا دستگیر شدیم، کی به این بچه می‌رسه؟ اصن وقتی بزرگ بشه قراره بهش چی بگی؟ اینکه من قاچاقچی مواد مخدرم، آدم‌کشم یا اینکه دزد اسلحه و دلال دارو‌اَم؟ کدومش رو می‌خوای بگی؟ می‌خوای از الان تصمیم بگیریم کدومش رو بگیم؟ این بچه نمی‌تونه پیش ما بمونه. باور کن جاش تو یه پرورشگاه خوب بهتر از کنار ماست. ممکنه رقیبا برای زمین زدن‌مون ازش سواستفاده کنن. ممکنه صدتا بلای دیگه سرش بیارن اون هم فقط به جرم اینکه ما با خودخواهی اونو کنارمون نگه داشتیم. این خودخواهیه جهان. به خودت بیا. این بچه حیفه پیش ما بزرگ بشه.
جهانگیر در تمام مدتی که صحبت می‌کردم سرش را پایین انداخته بود و نمی‌توانستم احساسش را از چشما‌نش بخوانم؛ اما این طرز ایستادن نماد ملموسی از یک احساس نافرجام را به ذهن می‌سپارد. بالاخره سرش را بالا آورد و من رگه‌های سرخ درون سفیدی چشمانش را دیدم‌. کاملاً لرزش قلبم را حس کردم و می‌دانستم وداع با این عاطفه‌ی نو برای من سخت‌تر از جهانگیر خواهد بود. هرچند من عادت کرده بودم. جهانگیر بعد از یک سکوت سنگین به حرف آمد:
- راست میگی. حق با توئه. من نباید خودخواه باشم. میرم... میرم دنبال یه پرورشگاه خوب بگردم.
با رضایتی ظاهری سرم را تکان دادم، هرچند در انتهای قلبم صدای فریادی که می‌گفت "خواهش می‌کنم مخالفت کن" گوش‌هایم را کر می‌کرد.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
جهانگیر بی‌حرف و با شانه‌های خمیده‌ای که باری از احساس را حمل می‌کرد از اتاق خارج شد. با بسته شدن درب به روی تنها صندلی اتاق نشستم و گویی که آواری از من به روی این صندلی فرو ریخته شد. چشمانم را بسته و نفس‌های عمیقی که می‌کشیدم می‌خواستند مرا از واقعیت دور سازند. تعلل جایز نبود؛ پس برخاستم و از اتاق خاکستری‌رنگ خارج شدم. این دختر امشب را میهمان ما بود و بدتر از آن امشب شب فروش اسلحه‌ها بود و هیچ امکانی برای حتی یک خطای‌ کوچک وجود نداشت.
پله‌های مرمرین سیاه‌رنگ را با طمانینه پایین رفتم و مقابل درب ورودی ایستادم. حینی که سوئیچ را مقابل یکی از افراد می‌گرفتم، گفتم:
- تو صندوق عقب هرچی هست بیار.
مرد سوئیچ را گرفت و با تعظیم کوتاهی اطاعت کرد. از درب ورودی دور شدم و به سمت پذیرایی رفتم. به روی کاناپه‌ی سبزرنگ بنشستم و خیره‌‌ی منظره‌ی پاییزی پشت پنجره شدم. پرده‌های مخملی کرم‌رنگ همچو گیسوی دختری که شال به سر کرده چهره‌ی خزان‌زده‌ی پنجره را قاب گرفته بود و نقشی از شرم به روی شیشه‌ها جای گرفته بود. باد از میان شاخه‌های درهم‌‌تنیده‌ی ل*خت گذر می‌کرد و با برگ‌های پژمرده بازی. گویی باد نوازنده بود و طبیعت بازیگر.
با شنیدن صدای درب چشم از باغ گرفتم و به مرد نگاه کردم. با اشاره به تنها اتاق طبقه همکف، گفتم:
- بذارشون داخل اتاقم.
و نگاهم را از مرد مطیع گرفتم. باغ نیم‌مرده با آسمان خاکستری‌رنگ که هوای بارانی روزهای آتی را نوید می‌داد، بدرقه‌ام کرد و از جای برخاستم. با نفس عمیقی دست‌هایم را به پشت برده و قفل کردم. گویی آواری از من‌های بی‌شماری که به روی شانه‌ام ریخته بود را با خود به سمت اتاق می‌بردن تا برای امشب بزک کنم؛ و چقدر می‌توان همچو یک دلقک مطیع سناریویی بود که نویسنده‌اش انگار که خفته باشد.
درب اتاق را گشوده و قبل هر تصویری بوی چوب به مشامم رسید. اتاقی با تم چوبی و مبلمان کرم‌رنگ که میزی اداری با کنده‌کاری‌های هنرمندانه در صدر آن نشان از حضور با سابقه‌ی یک نفر را می‌داد؛ آری، پدر. این اتاق متعلق به پدر بود و تصدیق این سخن پس‌زمینه میز و صندلی اداری آن بود، یعنی کتابخانه. مردی که صاحب این اتاق بودچوب را زنده می‌دانست و به نور اعتقادی نداشت؛ و به همین دلیل اتاق بزرگ هیچ پنجره‌ای نداشت و فقط چراغ مطالعه‌ی روی میز و چراغ کوچک متصل به وسط سقف زینت‌دهنده‌ی آن بود.
نگاهم به مبلمان وسط اتاق کشیده شد که به روی میز آن وسایلم را قرار داده بودند. درب را پشت سرم بسته و بدان تکیه دادم. سرم را آرام عقب برده و مماس با درب قرار دادم. چشم‌های بسته و اما انگار باز بود. به روشنی خاطرات یکی پس از دیگری زنده میشد و مقابل چشمانم قد علم می‌کرد. صحنه‌ها یکی‌یکی می‌آمدند و با رفتن‌شان روح را با خود می‌بردند. صدای کودکی که پدرش را خطاب قرار می‌داد و پدر باحوصله‌ای که تک‌تک سوالات دخترک کنجکاو را با آرامش جواب می‌داد. چه‌ها که من در این اتاق یاد نگرفتم و چه‌ها که نکشیدم. از درب جدا شدم. پلک‌هایم را گشودم و به سوزش چشم‌هایم توجهی نکردم. نه، وقت اشک نبود. بینی‌ام را با صدا بالا کشیدم و به سمت بسته‌های روی میز رفتم.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
بعد از دوش ده دقیقه‌ای در حمام اختصاصی اتاق پدر، به سمت لباس‌هایی که از پاکت‌ها و بسته‌های‌شان خارج کرده بودم رفتم. بعد از پوشیدن لباس زیر و یک بولیز بلند راه‌راه که اواسط رانم می‌رسید، جلوی آینه رفته و مشغول سشوار کشیدن شدم. اتمام سشوار هم‌زمان شد با باز شدن درب توسط آرش. بی‌درنگ تشر زدم:
- بهت یاد ندادن در بزنی؟!
آرش طبق معمول بی‌توجهی کرد و به سوی مبل راحتی سه‌نفره رفت.
- برات خبرای خوب دارم خانم رئیس.
از آینه می‌توانستم چشم‌هایش را که برق شیطنت در آن به خوبی نمایان بود ببینم همراه با آن لبخند بزرگی که تمام صورت‌اش را پوشانده بود.
- می‌شنوم.
زیپ کیف آرایش را باز کرده و وسایل آرایش را بیرون آوردم تا مشغول شوم.
- باورت نمیشه قراره کیا بیان مهمونی!
چیزی از برق نگاه‌اش که همه از هیجان گفتن این خبر بود کم نشده بود. فقط حالت نشستن‌اش تغییر کرده بود که به آن هم نمی‌شد گفت نشستن، بیشتر لم داده بود.
- خب؟
از روی مبل برخاست و با دقت به لباس‌های مختص میهمانی نگاه می‌کرد.
- شیخ هاتف، سهیل که خودت می‌دونی، عماد و داداشش عابد، شیخ سلمان، حشمت و ساشا.
دست از زدن کرم پودر برداشتم و کامل برگشتم سمت آرش. درست می‌شنیدم؟!
- ساشا؟
آرش دست از وارسی لباس مجلسی زرشکی‌رنگ برداشت و با نگاهی که انگار خوش‌اش آمده بود از اینکه توجه مرا جلب کرده تایید کرد.
- اوهوم. ساشا.
دوباره برگشتم سمت آینه.
- این خطرناکه.
حالتی از گیجی از فرق سر تا نوک پای‌اش را در بر گرفت.
- چرا؟ اونم مثل بقیه دیگه.
درحالی که به روی پلک‌هایم سایه می‌زدم پاسخ دادم:
- اون هیچ‌وقت طرف ما نبوده. بهتر بگم، طرف هیچ‌کس نبوده. برای همه‌مون حداقل یه بار تله گذاشته یا لومون داده. یه بار هم محموله سیصد کیلویی هروئین‌مون رو لو داد. یادته؟
تمام ذوق و هیجان آرش پر کشید.
- آره یادمه. ولی این می‌تونه یه قدم بزرگ باشه.
درحالی که ریمل می‌زدم، آخرین روزنه‌ی امیدش را نیز کور کردم.
- و هم می‌تونه بزرگ‌ترین اشتباه‌مون باشه؛ که فکر نکنم با یه ضرر مالی سر و ته‌اش به هم بیاد، ممکنه به قیمت جون‌مون تموم بشه.
آرش خودش را دوباره روی همان مبل پرت کرد. تقریباً وا رفته بود و انگار نمی‌خواست که دیگر ساشا بیاید؛ اما در واقع حضور ساشا چیز بدی هم نبود. میشد دو مشتری داشت، یکی نشان از گذشته و دیگری متعلق به آینده.
بعد از زدن رژلب قرمز تیره از جا برخاستم.
- پاشو برو بیرون می‌خوام لباس بپوشم.
دوباره برق نگاه‌اش برگشت.
- اوهو! ببین خانم رئیس ما چیکار کرده! چه دلبر شدی ناقلا!
چشم‌غره‌ای رفته و به درب اشاره کردم.
- گورتو گم کن.
آرش حینی که می‌خندید راه خروج را در پیش گرفت.
- نه انگار ساشا نیومده کار خودشو کرده. میدونی چیه؟
حینی که دستگیره‌ی درب را به پایین فشار می‌داد ادامه‌ی حرف‌اش را گفت:
- میگن هرکی این پسر رو ببینه دستش رو می‌بره. حواست باشه وقتی اومد چاقو دستت نباشه‌ها.
نفس کلافه‌ای کشیده و در جواب گفتم:
- اولاً این یارو چهل سالشه و رسماً بابابزرگ محسوب میشه. دوماً، چرت و پرت‌هات رو جمع کن برو برا جهان بگو، اونم یه علافیه مثل تو.
آرش با خنده‌ی بلندی از اتاق خارج شد و من نیز مشغول پوشیدن لباس شدم.
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
آرام زیپ مخفی لباس زرشکی‌رنگ بلند را از بالای لگن تا کنار سینه بالا کشیدم. لباسی بلند همراه با پارچه‌ای توری که به صورت چین‌خورده بر روی سینه نشسته بود و باعث بر جمع شدن سینه‌ها و نمایان شدن خط سینه. شانه‌ها و دست‌هایم در معرض دید بود و دیگر چنین چیزی مرا آزار نمی‌داد. زمانی بود که نگاه نامحرمی حتی اگر به موهایم می‌افتاد تپش قلبم مرا عاصی می‌کرد؛ اما حالا که من نیز خودم فرق چندانی با گرگ‌های آن مراسم ندارم، دیگر لزومی برای حفظ پوشش و پنهان شدن نبود.
موهایم را که به دست جهانگیر حالت‌دار شده بود به روی شانه‌هایم آزادانه رها کردم. همه چیز تکمیل بود.
به سوی جعبه‌ی کوچک جواهرات رفتم و از میان‌شان گوشواره‌هایم شنودم را برداشته و به گوش‌هایم آویختم. یاقوت‌های سرخی که در دل خود سیستم شنود را جای داده بودند و به زیبایی با لباسم هماهنگ شده بودند.
نوبت به النگوها و گردنبند و انگشتر رسید که میان‌شان فقط گردنبند بود که در اصل میکروفون بود.
بعد از تکمیل همه چیز به سمت آخرین جعبه رفتم. دنباله لباس همراه با راه رفتنم روی زمین کشیده میشد و انتهای این لباس بلند با این‌که چندان حجیم نبود اما به همان اندازه دست و پا گیر بود.
کفش‌های پاشنه بلند بند‌دار که به زیبایی تمام بندهایش ساق پای‌ام را در بر می‌گرفت به پا کردم. فقط مانده بود کلت. لباس را کاملاً بالا داده و بندی چرمین را که به عنوان نگهدارنده کلت استفاده می‌شد به ران پایم بستم و کلت را درون‌اش قرار دادم. همه چیز تکمیل بود.
لباس را رها کرده و با طمانینه حینی که تلفن همراهم در دستم بود از اتاق پدر خارج شدم. با یک دست دنباله‌ی پیراهن را گرفته بودم و با دست دیگر گوشی‌ام. نمی‌دانم با این وضعیت اگر اتفاقی بیفتد چطور می‌خواستم کلتم را دربیاورم و شلیک کنم. با این‌که مسئله‌ی مهمی بود اما سعی کردم درباره‌اش فکر نکنم. این همه افراد اینجا جمع کرده‌ام برای چه؟ که در آخر هم خودم به دشمن شلیک کنم؟
سرگرم همین افکار پوچ به سمت پله‌هایی که به طبقه‌ی بالا منتهی میشد رفتم. میان دو راه‌پله‌ی مرمرین دربی چوبی با کنده‌کاری‌های چشمگیر جاخوش کرده بود که در ظاهر درب انباری بود و در باطن تنها راهی که از طریق این خانه به زیرزمین منتهی میشد. درواقع از ویلای مجاور راه ورودی به مراتب آسان‌تر و قابل دسترس‌تر به زیرزمین وجود داشت اما قرار نبود کسی بفهمد که این خانه نیز به آن زیرزمین مربوط است؛ و در اصل تمامی میهمانان نیز از ویلای مجاور وارد زیرزمین می‌شوند.
با لبخندی عمیق وارد انباری شده و بعد از زدن ریموت راه‌‌پله‌ای به سوی زیرزمین باز شد. پله‌ها را آرام‌آرام پایین رفته و ریموت را زدم تا راه‌پله بسته شود. عجب هیاهویی در کازینو زیرزمینی به راه بود!
لبخند پیروزمندانه‌ام را حفظ و به سوی گوشه‌ی سالن کازینو بدون اینکه جلب توجه کنم راه افتادم. بوی الکل، سیگاربرگ، انواع مواد مخدر و ادکلن‌های گران‌قیمت مردانه و زنانه درهم آمیخته بود. این حس به دام انداختن احمق‌ها همیشه وقتی وارد این قیمت می‌شوم مرا به وجد وامی‌دارد. کسانی که با ادعای روشن‌فکری و آزادی عمل پا به این باتلاق گذاشته و تا نمیرند خلاصی نمی‌یابند. البته موش‌های آزمایشگاهی خوبی هم هستند؛ چرا که هرچه به دست‌شان دهی، بی چون و چرا امتحان کرده و مصرف می‌کنند.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
حینی که تلفنم را به جهانگیر می‌دادم، جامی از نوشیدنی زرشکی‌رنگ از روی میز بار برداشتم و بی‌توجه به نگاه نگران جهانگیر به سمت میز میهمانان اصلی یا بهتر بگویم خریداران رفتم. اتاق بزرگ نیمه‌تاریک مملو از بوهای مشمئزکننده و صدای کرکننده‌ی موزیک، مرا وادار به گریز می‌کرد و بیشتر از همه‌ی دلایل ذکر شده، این افرادی که دور این میز گرد نشسته بودند مرا بیزار می‌کرد. کسانی که هر کدام به تنهایی همچو یک بمب ساعتی عمل می‌کرد.
آرام و با قدم‌های مطمئن میز را دور زده و بی‌آنکه به افراد سر میز نیم‌نگاهی بیندازم بر روی صندلی خالی نشستم. جامم را روی میز گذاشته و با آرامشی ظاهری به صندلی تکیه دادم. نگاه‌های هیز و لبخندهای دریده، همه‌شان نمادی از یک حیوان پست بودند و گویی همه‌ی ما پست‌فطرتان خوب می‌دانستیم که هستیم که حالا پرده‌ای میان‌مان نبود. جای خالی سخن‌هامان را موزیک پر کرده بود که با اشاره‌ی دست من باند سمت میز ما صدای‌اش کمتر شد. حال میشد صحبت کرد.
- سلام آقایون. خیلی خوش آمدین.
این تلنگری بود برای نمایان شدن دندان‌های تیز وحشی‌خویان این میز جهنمی که با کت و شلوار آراسته شده بودند. غیر قابل پیش‌بینی نبود که اول از همه شیخ هاتف شروع کند به جواب دادن.
- ممنون البته امیدوارم جنس خوبی برا فروش داشته باشی.
سرم را به سمت‌اش برنگرداندم؛ اما نگاهم را چرا. ل*ب‌هایم نیز به همان سمت کش آمد. از چه سخن می‌گفت؟ از نامرغوب بودن اسلحه‌های سرقتی من؟
- نشنیده می‌گیرم شیخ.
میخکوب شد، چیزی نگفت. نگاهم دیگر لایق‌اش نبود. ل*ب‌هایم برچیده شد. در ثانیه‌ای جدیت به جای تمسخر بر چهره‌ام نشست. اینجا یک صحنه‌ی تئاتر بود و ما بازیگرانی که دائماً هم رنگ عوض می‌کردیم و هم صورتک. درست مقابل من این ساشا بود که نشسته بود و با تمام دقت و ذکاوتی که از او سراغ داشتم و تجربه‌اش کرده بودم، مرا زیر نظر گرفته بود و انگشت‌هایش درحال بازی کردن با لبه‌ی جام نوشیدنی. آرش راست می‌گفت. ساشا شبیه یک مرد چهل ساله نبود.
بقیه نیز یک به یک بابت این خوش‌آمدگویی و میهمانی‌ای که ترتیب داده بودم تشکر کردند. جوی که میان ما ساکن بود همه از جنس صبر بود و لیکن میزان سنگینی‌اش کاسه‌ی صبرمان را می‌خواست لبریز کند. نوشیدنی‌ام را از روی میز برداشته و به تک‌تک‌شان نگاه کردم تا جام‌های‌شان را بردارند که برخلاف انتظارم ساشا این جمله را گفت:
- به سلامتی میزبان.
حینی که همگان عبارت "به سلامتی" را زمزمه می‌کردند، دست راستم ناخودآگاه جام را به سمت لبم حرکت داد و اما دریای طوفانی چشم‌هایم میخ ساشایی شد که رعد و برق بیشه‌ی چشم‌های‌اش قلبم را به تپش می‌انداخت. او بی‌دلیل اینجا نبود. گویی ساشا با جرعه‌جرعه‌ی نوشیدنی‌ای که از میان ل*ب‌های سرخ‌فامم رد میشد، حس ترس را به خوردم می‌داد. ذهنم جیغ‌کشان کلمه‌ی "خطر" را به روح بی‌قرارم هشدار می‌داد و من از بدنم سپاس‌گذار بودم که فقط به نوشیدن مایع درون این جام فکر می‌کرد تا مبادا قطره‌ای از آن به روی لباسم چکه کند. باید به جهانگیر اعلام آماده‌ باش می‌دادم. هر آن هر احتمالی وجود داشت.
جام خالی از نوشیدنی را همراه با دیگر حضار به روی میز قرار دادم و با چهره‌ی آرامی دست بردم به سمت جعبه‌ی دستمال کاغذی روی میز. یک چشمم به دستمال کاغذی‌ای بود که به سمت من می‌آمد و چشم دیگرم به ل*ب‌های ساشا که طرحی از یک لبخند مرموز بر روی آن خودنمایی می‌کرد. اطمینان از اینکه او ریگی به کفش‌اش دارد هر لحظه بیشتر از قبل صدای آژیرهای خطر درون گوشم را بلند می‌کرد. گوش‌هایم از درون داشتند کر می‌شدند. دستمال را به سمت ل*ب‌هایم برده و سرم را کمی به سمت میکروفون خم کردم. حینی که به ظاهر ل*ب‌هایم را از آثار نوشیدنی نجسی که نوشیده بودم پاک می‌کردم، ل*ب زدم:
- ساشا یه غلطی کرده.
و تمام شد، دیگر از من گذشته بود. فقط باید همچو یک دلقک میان این هفت نفر می‌نشستم تا جهانگیر همه‌ی ما را از چنگال ساشایی که خواب‌ها برای‌مان دیده بود، دربیاورد.
دستمال بداقبال را میان انگشتانم مچاله کردم و دوباره به پشتی صندلی تکیه دادم. تا خبری از جهانگیر نمی‌شد نمی‌توانستم خریداران را به انبار ببرم. باید به نوعی سرگرم می‌شدند.
به پسرکی که درحال پذیرایی از میهمانان کاذب این میهمانی نحس بود اشاره کردم به این سو بیاید. پسرک با سینی چوبی به سمت ما آمد و گویی هر قدمی که برمی‌داشت برای من به قدر یک عمر می‌گذشت. با لبخند ریزی بر ل*ب کمی صدایم را بلندتر کردم.
- از آقایون پذیرایی کنید. بگید دخترا هم بیان.
مطمئن بودم این قسمت از میهمانی که دختران فلک‌زده مشغول رقصیدن با میله می‌شوند برای‌شان از هر پذیرایی‌ای جذاب‌تر خواهد بود. فعلاً فقط باید شر ساشا از سرمان کم میشد، بقیه‌ی ماجرا هنوز مهم نبود؛ حتی سهیل.
 
آخرین ویرایش:

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
از هشت میهمان سر میز، فقط من مانده بودم و ساشایی که با جام خالی بازی می‌کرد و حتی هیچ توجهی به دختران غرق در رقص و عشوه‌گری نداشت‌. هنوز هم خبری از جهانگیر نبود. آیا واقعاً بی‌خبری، خوش‌خبری بود؟ سعی نکردم برای سرگرم کردن این یک نفر پیشنهادی بدهم و یا یک عشوه‌گر دیگر را به میدان بیاورم. او رسماً با یک دختر سرگرم نمی‌شد و یا حتی چند دختر. چیزی در تخیلات او جولان می‌داد که از دو حالت خارج نبود؛ اگر طرح و نقشه‌ای علیه من داشت، در فکر آن بود و اگر نه، فقط خدا می‌دانست که چه چیز چونان او را غرق کرده بود که حتی حواس‌اش نبود من مدت‌هاست او را زیر نظر گرفتم تا فقط یک سرنخ از دلیل اضطرابی که مرا به این صندلی قفل کرده بود بفهمم.
بعد از دقایقی که به کندترین حالت ممکن سپری می‌شد، صدای جهانگیر در آن همهمه‌ی سرسام‌آور، لذت‌بخش‌ترین صدای این لحظه بود.
- یاسکا خبری نیست. ما چیزی پیدا نکردیم.
نگاهم را از ظرف دستمال کاغذی به ساشایی دادم که نگاهش را از جام گرفته بود و به ساعت داده بود. نه، این‌طور نمی‌شود. باید خودم دست به کار می‌شدم.
دست‌هایم را درهم قفل و جلوی دهانم قرار دادم. آرنج‌هایم را به میز تکیه داده و خطاب به جهانگیر گفتم:
- الان میام.
دست‌هایم را از خودم دور کرده و با فشار آرامی به میز از جا برخاستم. نگاه ساشا جلب منی شد که با آرامشی ظاهری نوک انگشتانم را روی لبه‌ی میز کشیده و میز را دور می‌زدم. نگاهش با من کشیده می‌شد و در سرش سوال‌ها بود که بی‌جواب جولان می‌دادند. در نزدیکی ساشا متوقف شدم. کمی خم شده و مقابل چهره‌‌ی خونسردش لبخندی نسبتاً گرم زدم.
- یعنی هیچی تو این مهمونی نیست که شما رو سرگرم کنه؟
سرم را عقب کشیدم. لبخندم جمع شد و به تمسخر گفتم:
- به عنوان میزبان، دیگه داره بهم برمی‌خوره.
جامی که از ابتدای میهمانی درحال بازی کردن با آن بود را روی میز گذاشت. صندلی را عقب کشید و برخاست. دست‌های‌اش را مقابل سینه قفل کرد و نرم به میز تکیه داد. نگاهش از من سلب شد و به جمعیت مشغول عیش و نوش جلب.
- منظورتون اینه منم مثل این دخترندیده‌ها برم وسط و از فرصت استفاده کنم؛ و تا اونجایی که می‌تونم هر دختری که دستم می‌رسه رو لم*س کنم؟
من نیز هم‌چون خودش به میز تکیه داده و دست‌هایم را قفل کردم.
- بیشتر از این انتظار ندارم.
سرش را سمت من برگرداند و نگاهش فقط صورتم را کاوید؛ نه بیشتر و نه کمتر.
- سخت در اشتباهید.
من نیز سرم را به سمت او برگرداندم.
- چطور؟
نگاهش را گرفت و به ساعت در دست‌اش داد.
- شاه‌ماهی این مجلس شمایید؛ من به کمتر از اون راضی نمیشم.
پوزخند واضحی زدم و سرم را به سمت جمعیت برگرداندم.
- خوش‌اشتهایید.
بی‌درنگ پاسخ داد.
- کم کسی هم نیستم‌.
با یادگارهای پوزخند پیشین پاسخ دادم:
- درسته؛ منتها اگه خدا هم بودید برای من فرقی نمی‌کرد.
تکیه‌ام را از میز برداشتم.
- من برم به محموله سر بزنم‌. چند دقیقه‌ی دیگه برای مزایده آماده باشید.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***
۹ سال قبل

باران به تن خسته‌مان شلاق می‌زد. تنها نور در فضا فقط رعد و برقی بود که گه‌گاه سایه‌های خمیده‌مان را به رخسارمان می‌کوبید. هنوز سر پدرم را به سینه‌ی ملتهبم می‌فشاردم. مهران مشغول کندن زمین از برای دفن تنها یادگاری بود. دست سنگین پاشا بر شانه‌ام سنگینی می‌کرد و گویی آواری از او به تن نیمه‌جان من این‌چنین تکیه داده بود.
باد آخرین تلنگرهای‌اش را به تن کوفته‌ام ارزانی می‌داشت و عالمی در خواب فقط تصور می‌کرد که باران رحمت خداست و باید دعا کرد.
کار مهران به پایان رسیده بود و من توهم می‌زدم که هیچ‌گاه این گوری که می‌خواهد بکند، به سرانجام نخواهد رسید. حالی که پاهایم را با خویش می‌کشیدم گویی کسی بود که مرا به سمت گور می‌راند و شخصی تمام‌قد مقابلم علم کرده بود تا هرگز این جنازه‌ی نیمه به آغو*ش سرد خاک نرسد. در این بهبهه‌ی جدال میان من‌های متعدد پاشا به سخن آمد:
- باید اول نماز میت بخونیم.
آیا فقط من بودم که این کلمات سنگین را هضم نمی‌کرد؟ چطور باید چنین کاری می‌کردم؟ با کدام قوت؟ با کدام اراده؟ اما در نهایت اعجاب گویی این کسی که مشغول انجام یک به یک این مراسم کذایی بود، هم من بودم و هم من نبودم. جنازه را مقابلم روی زمین گذاشتم. چشم‌های‌اش را آرام بستم. به سختی کمر شکسته‌ام را راست و ایستادم. به پیشوایی پاشا شروع کردیم به خواندن نماز میت.
بعد اتمام نماز جنازه را برداشته و درون سویشرت سیاه‌رنگی که از ابتدای این واقعه سهمناک تنم بود به دورش پیچیدم. تنها کفنی که در اختیار داشتیم همین بود و لرزی که بر تنم رخنه کرد از سرما نبود؛ بلکه از این فراغی بود که فقط چند ساعت از آن می‌گذشت و من داغ‌دار تمام سال‌‌های آتی‌ای بودم که بی‌ او و مادرم مجبور به تحمل‌اش بودم.
همه چیز به کندی پیش می‌رفت. آرام جنازه را درون گودال رها کردم. آخرین وداع‌ها با اشک‌های چشمانم همراه و آمیخته با قطرات باران همچو جنازه به آغو*ش خاک سپرده می‌شد. بدون هیچ عجله‌ای نرم‌نرمک از تل خاک کنارم مشت‌مشت خاک به درون گودال می‌ریختم و سخن‌های زمزمه‌وارم را به طبیعت رازدار امانت می‌دادم:
- بابا... .
نتوانستم. توان گفتن هیچ کلمه‌ای در من نبود. نه گلایه‌ای در سینه‌ام نهفته بود و نه سخنان حسرت‌آمیزی در ذهنم جولان می‌داد. من پوچ شده بودم، تهی؛ تهی از هر آن چیزی که مرا به زندگی مرتبط می‌کرد. سعی کردم چیزی در قلبم نگذارم بماند.
- بابا، من که، من که حرفی برای گفتن ندارم، لااقل، لااقل بذار برات، مثل مامان بخونم... .
پاشا و مهران سراپا گوش بودند و نمی‌دانستند چطور دارند همه چیز را تحمل می‌کنند و شاهدند. با تمام بغضی که نه تنها در گلو بلکه در بند‌بند وجودم به جای خون در جریان بود به سختی خواندم:
- مرا به خاطر دل... شکسته‌ام ببخش... .
دومین مشت پر از خاک را روی این تن ارزشمند رها کردم. صدای‌ام از میان حنجره‌ام خس‌خس‌مانند به بیرون می‌خزید:
- مرا که از ندیدن تو خسته‌ام... ببخش.
دست‌هایم را پس کشیده و روی زانوانم قرار دادم. توان این خاکسپاری در من مرده بود و این که بود که این سه چهار مشت خاک را روی پدر ریخته بود؟
- اگر به انتظار تو... نشسته‌ام هنوز... .
بغضم به مثال شیشه‌‌ای شکست.
- به دیگری اگر که... دل نبسته‌ام... ببخش... .
دیگر نشد که برای پدر بخوانم. آهنگ را نیمه رها کردم. شانه هایم از تحمل این بار سنگین می‌لرزید و هنوز به طرز مضحکی سقوط نکرده بود.
- منو ببخش که بدون تو نمی‌تونم، منو ببخش که دارم ازت جدا میشم، منو ببخش، ببخش... .
زجه‌هایم زمین و آسمان را لرزاند و آذرخش را به هق‌هق وادار کرد‌. کف دستم را روی تل خاکی گذاشته و آرام خاک‌‌ها را سوی گودال راندم.
- منو ببخش بابا، منو به خاطر همه چی ببخش، من، من... .
دیگر هق‌هق امانم نداد و کلامم قطع شد. تن خسته‌ام را به تل خاکی تکیه دادم و گذاشتم باران چهره‌ام را از خون‌های مقدس بشوید. جیغ‌هایم میان خروش آذرخش گم می‌شد و آسمان هرگز نخواست که کسی صدای عاجزانه‌ی مرا بشنود. دیگر اهمیتی نداشت که چقدر شکسته شده‌ام و چقدر میان همین تعداد معدود ضعیف؛ من به مثال کودکی مقابل کودکستان پدرم را می‌خواستم، مادرم را طلب داشتم؛ ولی هیچ‌کس صدای مرا به آن وضوحی که از قلبم خارج می‌شد نشنید؛ و تمام آن چیزی که در من نبض می‌زد با جیغ بلندی از سینه‌‌ام خارج شد:
- بابا... .
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
***
زمان حال

درب انباری مخفی را با احتیاط پشت سرم بستم و کلید چراغ برق را بی‌آنکه تلاشی برای یافتن‌اش بکنم روشن کردم. نگاه گیج آرش و جهانگیر اعصابم را به هم می‌ریخت و تجدید خاطره‌های وقت و بی‌وقت بیشتر از هر چیزی تمرکزم را از من سلب می‌کرد. چشمانم را محکم به هم فشاردم و نفس عمیقی کشیدم تا بلکه کمی از عصبانیتم کاسته شود؛ اما نمی‌شد:
- شما دو تا احمق روی هم‌دیگه به مغز ناقص‌تون نرسید که ممکنه اون عوضی با خودش مواد آورده باشه؟
بالاخره متوجه ماجرا شده و اول چشم‌های‌شان گرد شد و سپس سر به زیر انداختند.
- هان؟ با شمام؟ می‌دونین اگه بلایی سر هر کدوم از این مهمونا بیاد اعتبارمون به فنا میره؟
مشتم را به دیوار کوفته و ادامه دادم:
- هنوز بهتون هم که میگم این آشغال یه غلطی کرده عین اسکلا میگین چیزی نیست؟!
از اینکه سرشان را پایین انداخته بودند حرصم گرفته بود. کف دست‌هایم را محکم به سینه‌ی هر دو نفر کوبیدم که کمی عقب رفتند.
- منو نگاه کنین. الکی سرتون رو نندازین پایین. سرتون گرم کدوم آخور بود؟ هان؟
همین‌طور صم بکم زمین را نگاه می‌کردند و این بیشتر از هر چیزی مرا آزار می‌داد. فریاد زدم:
- چرا لال شدین؟ هان؟
صدایم را پایین آوردم:
- آخه احمقا، دخترای اینجا تومنی مفت می‌ارزن که رفتین پاپیچ‌ این دوهزاری‌ها شدین؟ الدنگ‌ها من برا شما بهترین دخترا رو جور می‌کنم تا شما برین با این عنترا هره کره راه بندازین؟
کمی که آرام‌تر شدم، یادآوری اینکه این تجدید خاطره چطور مرا به هم ریخته بود دوباره اعصابم را متشنج کرد.
- نگفتم بهتون پاییزه... .
یارای آن‌که ادامه بدهم نبود و اینکه بتوانم گوشزدی که درون اتاق پدرم به هردوشان کرده بودم را مجدداً یادآور شوم قلبم را سخت درهم فشرده بود.
- نگفتم آبانه، اونم یازدهم‌ش... .
بغض راه کلمات را بست. تن خسته از این نه سال رنج و عذاب را به درب چوبی تکیه دادم. نفس‌های پی‌درپی‌ای که میان سینه‌ام و هوای خفه‌ی این انباری مبادله می‌شد هیچ نمی‌توانست این بغض چندین ساله را فرو خورد. لیکن در این مدت من به خوبی یاد گرفته بودم که چطور مقابل اشک‌هایم سدی باشم و مقابل بغضم دشمن. دستم را با کلافگی میان موهای حالت‌دارم کشیدم و آرام گفتم:
- جهان تو برو به عایشه سر بزن. خل‌بازی درنیاریا. آرش تو هم ببین این عوضی متو چی آورده؟ دست کی داده؟ اگه هنوز به خورد ملت ندادن که فبها اگه نه به دکتر زنگ بزن بیاد اینجا آماده باشیم. ضمنا من اینا رو می‌برم برای مزایده. تا وقتی که من نیستم، خراب‌ کاری کنید به خدا بلایی سرتون میارم تو تاریخ بنویسن.
نفس عمیق دیگری نیز کشیدم و بعد از زمزمه کردن کلمه‌ی "بریم" با آرش از انباری خارج شدیم و جهانگیر نیز رفت سراغ عایشه. بعد از چند قدم راهم از آرش سوا شد و به سمت اتاق مخصوص هشت میهمان مورد نظر رفتم.
به محض ورود اتاق را تقریباً خالی یافتم. با نگاهی مشکوک و گیج از اینکه چرا فقط ساشا سر میز هست و نه خبری از هفت نفر دیگر بود و نه دخترها به ساشا خیره شدم. ساشا زودتر از آنچه که انتظارم بود به حرف آمد:
- یه ده دقیقه صبر کنی میان. دخترات طاقت‌شون رو طاق کردن.
و تک‌خنده‌ای که در پایان سخن نه چندان خنده‌دارش زد باعث شد چشم‌هایم را در حدقه بچرخانم و بر روی نزدیک‌ترین صندلی، درست روبه‌روی ساشا بنشینم.
- چی با خودت آوردی؟
این من بودم که برای فهمیدن نیت ساشا پیش‌قدم شده بودم. ساشا نیز کاملاً متوجه شده بود که من چه می‌گویم و درباره‌ی چه حرف می‌زنم؛ اما خودش را زد به کوچه‌ی علی چپ.
- چی؟
و همراه با این پرسش مضحک خندید؛ مردانه و آرام. دوباره چشم‌هایم را در حدقه چرخاندم.
- خودتو نزن به اون راه. می‌دونی دارم درباره چی صحبت می‌کنم. متویی که آوردی چیه؟
ساشا از جا برخاست و درست مثل وقتی که من میز را دور زده بودم او نیز دور زد و نزد من آمد. بر روی نزدیک‌ترین صندلی کنار من نشست و به پشتی صندلی تکیه داد. نگاه من هم‌چنان بر روی چهره‌ی بی‌نقص او بود که فریاد خوشحالی از چشمان‌اش به بیرون ساطع می‌شد.
- تیزی.
اما من مخالف حرف او بودم. اگر تیز بودم قبل از آن‌که آن مواد مخدر نامعلوم وارد میهمانی من شده بود، برملا شده و از بین می‌رفت.
- آشپزم اسمش رو گذاشته خاج.
چشم‌هایم را جمع کردم و پرسیدم:
- خاج؟
دوباره می‌خندد. مردک خوش‌‌خنده واقعاً بامزه نبود اما وقتی می‌خندید احساس احمق بودن می‌کردی و این ترفند او بود.
- انگار وقتی داشته قم*ار می‌کرده یادش افتاده که برا بالا رفتن فاز متو می‌تونه از پلونیوم استفاده کنه.
این بار چشم‌هایم حالتی از ترس را بی هیچ پرده‌ای به نمایش گذاشت. برای اولین بار در این نه سال از خدا خواهش کردم که پلونیوم ۲۱۰ نباشد.
- پلونیوم ۲۰۴ دیگه.
این من بودم که عاجزانه می‌خواستم پلونیوم ۲۱۰ درون آن مواد کوفتی نباشد و چشم‌های ساشا خبر از یک حقیقت دیگر می‌داد.
- نه، پلونیوم ۲۱۰.
تمام شد. همان چیزی که ترسم از آن بود، سرم آمد. پلونیوم ۲۱۰ مطلقاً می‌کشت و امان نمی‌داد. در این بهبهه این مردک وراج دوباره به حرف آمد:
- بهتره بیای ببینی‌شون.
از جای برخاست و من را نیز همراه خودش بلند کرد. گویی افسارم را به دست گرفته بود و من بی‌توجه به او تماماً به آژیر ذهنم گوش می‌دادم:
- پلونیوم ۲۱۰، پلونیوم ۲۱۰، پلونیوم ۲۱۰... .
هر دو از درب ورودی اتاق مخصوص به میهمانانی که میل جن*سی آنها بیش از حد افزایش یافته بود نگاه می‌کردیم. مردان و زنانی که هیچ نمی‌دانستند دارند چه می‌کنند. افسار مغز و قلب‌شان به دست خاج بود و فقط به قدری بیشتر لذت بردن می‌اندیشیدند. جیغ‌های بی‌امان از سر لذت و خنده‌های مستانه‌ی بی‌پرده؛ همه و همه نقشی از یک تصویر جهنمی به بازیگری اشرف مخلوقات بود. چنان بی‌پرده در آغو*ش یکدیگر جان بر کف بودند و شرمی میان‌شان نبود که گویی همه زادگان جهنم بودند، پدرشان ابلیس و روح‌شان از آتش بود. لباس‌های تکه‌پاره‌ای که به زیر پاهای‌شان لگدمال می‌شد نیز شرم داشت و این نگاه‌ها و لم*س‌های بی‌امان، تن‌های عریان و غرق در شهوت، بیشتر به یک خیال می‌ماند تا واقعیت.
در انتهای این تصویر نگاهم میخ آرشی شد که مبهوت خیره‌ی این حیوان‌های انسان‌صفت بود و نمی‌دانست حتی این چه نحوی از لذت بردن است. ترس و بهت حتی از این فاصله نیز در چشمانش هویدا بود. ساشا طبق معمول دوباره زر زد:
- هی پسر اینجا رو. عجب چیزیه. انگار متوئه خوب چیزیه‌ها. ببین چه کرده. دارم وسوسه میشم خودمم امتحان کنم‌؛ ولی حیف که توش پلونیوم ۲۱۰ داره.
با تمام خشمی که درون چشمانم شعله می‌کشید، خنجر نگاهم را درون دشت‌ بی‌انتهای چشم‌های ساشا فرو بردم.
- اونا دیگه طلوع صبح فردا رو نمی‌بینن لعنتی.
ساشا حینی که به چهارچوب درب تکیه داده بود سیگاری میان ل*ب‌های گوشتی‌اش گذاشت و بیخیال با فندک طلایی‌رنگش روشن‌اش کرد. بعد از پک آرامی که زد، دودش را به صورتم دمید و سرش را نزدیکم کرد.
- مگه مهمه؟ اونا دارن بهترین شب‌ عمرشون رو تجربه می‌کنن. تازه چند تا انگل جامعه حذف بشن ثواب داره الله اکبری.
سرش را عقب کشید و بی‌توجه به جنایتی که چند دقیقه‌ی پیش مرتکب شده بود گفت:
- راستی می‌دونستی چشات سگ دارن؟
و چشمک کریهی که پشت‌بندش نثارم کرد موهای تنم را سیخ و خودم را از خودم منزجر کرد. از ساشا فاصله گرفته و طول سالن غرق در شهوت و گناه را طی کردم تا به آرش برسم. به محض رسیدن به اویی که مبهوت فقط خیره بود و نمی‌دانست باید چه کند گفتم:
- اینا تا کمتر از ۲۴ ساعت دیگه جنازه‌‌‌ان، همشون. باید سر به نیست‌شون کنیم.
آرش سرش را چنان سمت من بازگرداند که گردن من نیز درد گرفت.
- این‌ همه آدم؟ یاسکا می‌دونی داری چی میگی؟ اینا راحت پنجاه نفرن که عین حیوون نمی‌دونن حتی دارن با هم چیکار می‌کنن.
با خشم فریاد زدم که صدایم درون این موزیک کرکننده گم شد:
- اسمش خاجه. توش پلونیوم ۲۱۰ داره. اینا رسماً دیگه جنازه محسوب میشن و من نمی‌خوام اعتبارم زیر سوال بره یا اینکه گندکاری اون آشغال گردن من بیفته، فهمیدی؟
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
شرم‌آور بود. من رسماً مقابل ساشا شکست خورده بودم و او راست‌راست مقابل من راه می‌رفت و سیگار می‌کشید؛ اما فعلاً باید دندان روی جگر گذاشت تا به موعدش.
منتظر قیمت بعدی بودم و در این قسمت از انباری که هیچ صدایی از آن سالن نفرین‌شده به گوش نمی‌رسید توهم می‌زدم که هیچ اتفاقی نیفتاده و این قتل عام پنجاه نفره به من مربوط نمی‌شده؛ اما وجدان همیشه در خلوت‌ترین نقطه‌ی ذهن هنوز دست نمی‌کشد و فریاد می‌زند؛ و این منم که گوش‌هایم را گرفته‌ام تا نشنوم.
شیخ هاتف با پیشنهاد قیمت ۳۲۵ هزار دلار فعلاً یکه‌تاز بود. شمارش معکوس را از سر می‌گیرم:
- ۳۲۵ هزار سه، ۳۲۵ هزار دو، ۳۲۵ هزار... .
صدایم با شنیدن کلمه ۳۳۰ هزار از جانب حشمت قطع می‌شود و دوباره شمارش معکوسی دیگر. امیدوارم خریدار این محموله سهیل باشد؛ البته اینکه بخرد یا نه، فرقی به حال من نمی‌کند منتها نزدیک شدن بیشتر به سهیل می‌توانست مرا به بازی‌های پشت‌پرده‌ی آن تیمارستان جهنمی وصل کند‌.
ساشا با دادن قیمت ۳۴۰ هزار دلار باعث شد اخم‌های همگان درهم رود. انتظار بیشتری از شیخ هاتف با آن‌ همه ثروت داشتم و گویی کفگیرش به ته دیگ خورده بود. در لحظات آخر صدای عماد به گوش رسید:
- ۳۴۵ هزار دلار.
شمارش معکوس از سر گرفته شد و من ثانیه‌ها را دیرتر از حد معمول اعلام می‌کردم تا بلکه قیمت پیشنهادی از ۳۵۰ هزار دلار رد شود. کمی بازار گرمی به کسی برنمی‌خورد.
- ۳۴۵‌ هزار سه، اسلحه‌ها آمریکائیه، از دولت پاکستان کش رفتم. ۳۴۵ هزار دو، مثل این گیرتون نمیاد، ساخت سال ۲۰۲۲ئه، ۳۴۵‌ هزار یک... .
صدای شیخ سلمان با دادن پیشنهاد ۳۷۰ هزار دلار همه را رسماً خفه کرد. لبخندی عمیقی که بر چهره‌ام شکل گرفت دست من نبود. شمارش معکوس از سر گرفته شد.
- ۳۷۰ هزار دلار سه، ۳۷۰ هزار دلار دو، ۳۷۰ هزار دلار یک، ۳۷۰ هزار دلار، فروخته شد به شیخ سلمان. مبارک‌تون باشه.
و قهقهه‌ مستانه‌ی من بود که تمام اتاق را در بر گرفت هرچند که این لذت زودگذر همیشه بعد از چند دقیقه از یادم می‌رفت. این خاصیت بی‌احساس بودن بود‌؛ به دنبال لذت‌های زودگذر دویدن و بی‌معطلی از دست دادن‌اش.
درب چوبی اسلحه‌ها بسته شد و افراد مشغول انتقال جعبه‌ها به ون‌های شیخ سلمان شدند. با حرکت دست افراد را به سالنی که از آن آمده بودیم هدایت کردم و مطمئن بودم حالا دیگر خبری از آن پنجاه نفر نیست؛ منتها اینکه باید با این پنجاه جنازه چه کنم مرا از درون نابود می‌کرد.
همگی دوباره سر میز مذکور جمع شدیم. برگه‌ی قرارداد همراه با خودکار به شیخ سلمان داده شد و شیخ بعد خواندن سرسری برگه آن را امضا کرد. برگه دست به دست به من رسید من نیز با انگشتر گران‌قیمت یاقوتم آن را مهر کردم؛ و البته که این قرارداد برای من هیچ ارزشی نداشت و حتی پرونده هم محسوب نمی‌شد؛ چرا که این مهر تقلبی بود و مهر اصلی هرگز برای کار خلاف استفاده نمی‌شود.
بعد از سرو نوشیدنی‌های الکلی و پذیرایی از میهمانان کم‌کم همگی عزم رفتن کردند. در انتها من ماندم و ساشا به همراه عماد و برادرش عابد. عماد از جا برخاست و گفت:
- یاسکا، می‌خوام باهات خصوصی حرف بزنم.
مطمئن بودم قرار است قضیه‌ی برادر عایشه را پیش بکشد. من نیز از جا برخاستم.
- حتماً.
به همراه عماد به یکی از اتاقک‌هایی که درش میز‌ها و ملافه‌های تمیز به همراه شیشه‌های مملو از نوشیدنی‌های مختلف بود وارد شدیم. دست به سینه عماد را مورد خطاب قرار دادم:
- می‌‌شنوم.
عماد با آن محاسن قهوه‌ای‌رنگ و چشم‌های تیره و پوست گندمی با چین و چروک‌هایی که گذشته‌ی سخت به او هدیه داده بود، ترسناک به نظر می‌رسید؛ منتها ترس من تنها از یک چیز بود که آن نیز تمام زندگی مرا چنان اشغال کرده بود که دیگر جایی برای ترس‌های دیگر باقی نگذاشته بود.
- برای چی عبدالعزیز رو کشتی؟ منظورت از خنجر شکسته چیه؟
پوزخندم را از او دریغ نکردم. درحالی که سرم را انداخته پایین و با نوک کفش پاشنه بلندم با سنگ‌ریزه‌ها بازی می‌کردم جوابش را دادم:
- مشخصه... .
سرم را بالا آورده و ادامه دادم:
- دوران اوج تو دیگه داره تموم میشه. مرز پاکستان و افغانستان رو بسپر به من. نگران نباش با اسم تو به کارای اونجا ادامه میدم تا اسمت موندگار بشه... .
عماد می‌خواست حرفی بزند که نگذاشتم.
- نگران عابد هم نباش. وردست خودم بزرگش می‌کنم. می‌کنم‌ش یکی عین خودم تا از پس مرز بربیاد. تو که می‌دونی من از اون مرز همچین خوشم نمیاد پس همین که ببینم دیگه کله‌اش بو قرمه سبزی نمیده کلا جمع می‌کنم میرم و بیخیال اون‌ور میشم. قبوله؟
دستم را جلو برده تا با فشرده شدن دستم توسط او موافقت‌اش را ببینم؛ منتها تعللش مرا مجبور به تهدید کرد.
- من فقط خوبی‌های قبول کردن‌ت رو گفتم. ضرر می‌کنی اگه بخوای بدش رو هم بشنوی.
عماد مرد عاقلی بود که با تمام مخالفتی که از چشم‌های سیاه‌اش می‌بارید، دست‌اش را درون دستم گذاشت و گفت:
- قبوله.
 

هویار

مدیر بازنشسته کانون نویسندگان + رادیو باستان
مقامدار بازنشسته
Nov 16, 2024
737
کازینو کاملاً خالی شده بود. آن پنجاه مهمانی که به عنوان پوشش این مزایده‌ی کلان در این کازینوی غیرقانونی موش آزمایشگاهی ساشا شده بودند، همگی توسط آرش و چند تن از افراد بی‌هوش شده و توسط چند ون از اینجا دور شدند تا وقتی که مردند دفن شوند.
مهمانان اصلی به یمن رفتن با دختران رقاص به اتاق‌ها از برای خوابیدن احساس شهوت‌شان، از این مواد مخدری که خاج نام داشت در امان مانده بودند. از این مهمانی مزخرفی که در انتها پنجاه جنازه روی دستم گذاشت و در عین حال ۳۷۰ هزار دلار نصیبم کرد، هم راضی بودم و هم ناراضی؛ و بیشتر از هر چیزی ساشا روی مغزم رژه می‌رفت چرا که دلیل ماندن‌اش را نمی‌دانستم. کلافه‌گی سخت به من فشار آورد که پرسیدم:
- اتفاقی افتاده؟
ساشا نگاهش را از میز مذکور گرفت و به مرداب مسکوت چشم‌های من داد:
- نه، چطور؟
بی‌قید نفس خسته‌ام را از سینه‌ی افسرده‌ام بیرون دادم:
- مهمونی تموم شده، مزایده تموم شده، هیچ مهمونی نمونده، همه چی رو جمع کردن، ولی تو هنوز اینجایی، چرا؟
باز هم خندید؛ و من از خنده‌ی او بیزار بودم.
- جنازه‌هایی که رو دستته، جنازه‌های منم هست.
چشم از او گرفتم و نگاهم را به دیوار سیاه کنارم دادم. سعی کردم خشمم را کنترل کنم و نمی‌دانم چقدر موفق بودم. این مرد واقعاً نمی‌فهمید یا خود را به نفهمی زده بود؟ سر برگرداندم.
- تو که گندتو زدی، لااقل گورتو گم کن. الان می‌خوای چی رو ثابت کنی؟
شلیک خنده‌اش به هوا پرتاب شد و من واقعاً نمی‌دانستم دلیل خنده‌های او چیست و چطور می‌تواند به این میزان بخندد؟
- چه توپت پره دختر. باشه بابا. حالا من که کاری نکردم. فقط می‌خوام ببینم چه تاثیرای دیگه‌ای این خاج داره که ما هنوز ندیدیم؛ ولی خداوکیلی همینم که دیدیم ناب بودا.
و باز هم چشمک. چشمک‌های اعصاب‌خوردکن و زننده. من واقعاً اختیارم را با این حرکات چندش و خشم‌برانگیزنده‌ی او از دست می‌دادم؛ و این حرفی که از دهان من خارج شد واقعاً به اراده‌ی من نبود:
- یه بار دیگه، فقط یه بار دیگه چشمک بزنی، همه چیز رو می‌بوسم می‌ذارم کنار ولی چشمات رو از تو کاسه میارم بیرون.
مجدداً چنان خندید که گویا بهترین فیلم طنز دهه‌ی اخیر را دارد نظاره می‌کند؛ و من بی‌اندازه از این رفتار‌های او به ستوه آمده بودم‌.
- چرا آخه؟ چرا این‌قدر حرصی‌ای تو؟ چه پدرکشتگی‌‌ای با چشمک داری آخه؟
در میان حرف‌هایش تک‌خنده‌ای زد.
- جوش نزن. درک می‌کنم. تو مهمونی یاسکا‌ی بزرگ یه همچین دستی گلی به آب رفته. اوف داره واست به هر حال. منتها... .
حرف‌اش را قطع کردم:
- من دسته گلی به آب ندادم ساشا. این تو بودی که گند زدی و منتظر تلافی هم حتماً باش، من دست روی دست نمی‌ذارم. حالا هم گورتو گم کن. خوش ندارم نه صدای هرهر کرکر‌تو بشنوم، نه چشمکای چندشت رو ببینم. هِری!
به ضرب از جا برخاستم که صندلی با صدای بدی به زمین برخورد کرد. دنباله‌‌ی لباسم را گرفته و با قدم‌های سریع و محکم از اتاق خارج شدم به مقصد ویلایی که از آنجا وارد شده بودم.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 0, Members: 0, Guests: 0)

Who has watch this thread (Total: 1) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا