- Jan 23, 2023
- 252
گلویم هر لحظه تنگتر میشد و بغض، هر ثانیه بزرگتر. انگار که زندگیمان در دنیای یکی از همان کتابهای محبوبم جریان داشت و سرنوشت، چنان دقیق مهرههای شطرنجش را چیده و جلو برده بود که مات میماندیم از بازی بینقصش.
سکوتی که دوباره برقرار شده بود، فرصت هضم اطلاعات جدید را به مغزم داد. اگر بابا دایان را میشناخت و فرزند رفیق گرمابه و گلستانش بود، پس باید همین حالا هم جای گمشدهام را میدانست، نه؟ امید میان نگاهم درخشید و آب دهانم را از گلوی خشکم پایین فرستادم. با کمی تعلل، آهسته صدا زدم:
- بابا؟ اگه... اگه شما دایان رو میشناسین... پس میدونین چطور میتونم پیداش کنم، درسته؟
ابرهای تیره نگاهش را در بر گرفتند و دلم با وحشت سقوط کرد. با تلخی که به حرف آمد، فهمیدم ترسم بی دلیل نبوده:
- آخرین باری که من دایان رو دیدم، ۱۰ سالش بود، توی مراسم ختم پدرش. بعد از اون دیگه ندیدمش و چند سال بعدش هم با به فرزندی گرفتن تو، کلا دنیای مافیا رو بوسیدم و کنار گذاشتم و خبر ندارم چی به سر دایان اومد. میدونم که اون موقع با مادر و ناپدریش زندگی میکرد، ولی دیگه چیزی جز این ازش نشنیدم.
نگاهش را از من گرفت و تلخی نگاهش، به لحنش هم نیش زد و تلختر از زهر گفت:
- که اگر همونطور که تو میگی، توی پرورشگاه بوده باشه، یعنی من بدجوری نارفیقی کردم در حق بچهی رفیقم.
لب گزیدم و سر تکان دادم، بغض دوباره در گلویم شدت گرفت. به قصد کم کردن باری که وجدانش را سنگین کرده بود، به حرف آمدم:
- تقصیر شما نبوده بابا. خودتون هم تا این لحظه بیخبر بودین، فکر میکردین کنار مادرش جاش امنه.
با تکان سر، حرفم را رد کرد:
- میتونستم خیلی بیشتر هواش رو داشته باشم، بهش سر بزنم. اینجوری، زودتر از این از وضعیتش خبردار میشدم.
ناامید از موثر نبودن تلاشم، پچ زدم:
- بابا... .
سکوتی که دوباره برقرار شده بود، فرصت هضم اطلاعات جدید را به مغزم داد. اگر بابا دایان را میشناخت و فرزند رفیق گرمابه و گلستانش بود، پس باید همین حالا هم جای گمشدهام را میدانست، نه؟ امید میان نگاهم درخشید و آب دهانم را از گلوی خشکم پایین فرستادم. با کمی تعلل، آهسته صدا زدم:
- بابا؟ اگه... اگه شما دایان رو میشناسین... پس میدونین چطور میتونم پیداش کنم، درسته؟
ابرهای تیره نگاهش را در بر گرفتند و دلم با وحشت سقوط کرد. با تلخی که به حرف آمد، فهمیدم ترسم بی دلیل نبوده:
- آخرین باری که من دایان رو دیدم، ۱۰ سالش بود، توی مراسم ختم پدرش. بعد از اون دیگه ندیدمش و چند سال بعدش هم با به فرزندی گرفتن تو، کلا دنیای مافیا رو بوسیدم و کنار گذاشتم و خبر ندارم چی به سر دایان اومد. میدونم که اون موقع با مادر و ناپدریش زندگی میکرد، ولی دیگه چیزی جز این ازش نشنیدم.
نگاهش را از من گرفت و تلخی نگاهش، به لحنش هم نیش زد و تلختر از زهر گفت:
- که اگر همونطور که تو میگی، توی پرورشگاه بوده باشه، یعنی من بدجوری نارفیقی کردم در حق بچهی رفیقم.
لب گزیدم و سر تکان دادم، بغض دوباره در گلویم شدت گرفت. به قصد کم کردن باری که وجدانش را سنگین کرده بود، به حرف آمدم:
- تقصیر شما نبوده بابا. خودتون هم تا این لحظه بیخبر بودین، فکر میکردین کنار مادرش جاش امنه.
با تکان سر، حرفم را رد کرد:
- میتونستم خیلی بیشتر هواش رو داشته باشم، بهش سر بزنم. اینجوری، زودتر از این از وضعیتش خبردار میشدم.
ناامید از موثر نبودن تلاشم، پچ زدم:
- بابا... .