درحال تایپ رمان کاچ | مائده یاری و قسم همدم کاربران انجمن چری بوک

  • نویسنده موضوع MAed
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

Ghsm

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 23, 2023
252
گلویم هر لحظه تنگ‌تر میشد و بغض، هر ثانیه بزرگ‌تر. انگار که زندگی‌مان در دنیای یکی از همان کتاب‌های محبوبم جریان داشت و سرنوشت، چنان دقیق مهره‌های شطرنجش را چیده و جلو برده بود که مات می‌ماندیم از بازی بی‌نقصش.
سکوتی که دوباره برقرار شده بود، فرصت هضم اطلاعات جدید را به مغزم داد. اگر بابا دایان را می‌شناخت و فرزند رفیق گرمابه و گلستانش بود، پس باید همین حالا هم جای گمشده‌ام را می‌دانست، نه؟ امید میان نگاهم درخشید و آب دهانم را از گلوی خشکم پایین فرستادم. با کمی تعلل، آهسته صدا زدم:
- بابا؟ اگه... اگه شما دایان رو می‌شناسین... پس می‌دونین چطور میتونم پیداش کنم، درسته؟
ابرهای تیره نگاهش را در بر گرفتند و دلم با وحشت سقوط کرد. با تلخی که به حرف آمد، فهمیدم ترسم بی دلیل نبوده:
- آخرین باری که من دایان رو دیدم، ۱۰ سالش بود، توی مراسم ختم پدرش. بعد از اون دیگه ندیدمش و چند سال بعدش هم با به فرزندی گرفتن تو، کلا دنیای مافیا رو بوسیدم و کنار گذاشتم و خبر ندارم چی به سر دایان اومد. میدونم که اون موقع با مادر و ناپدریش زندگی می‌کرد، ولی دیگه چیزی جز این ازش نشنیدم.
نگاهش را از من گرفت و تلخی نگاهش، به لحنش هم نیش زد و تلخ‌تر از زهر گفت:
- که اگر همونطور که تو میگی، توی پرورشگاه بوده باشه، یعنی من بدجوری نارفیقی کردم در حق بچه‌ی رفیقم.
لب گزیدم و سر تکان دادم، بغض دوباره در گلویم شدت گرفت. به قصد کم کردن باری که وجدانش را سنگین کرده بود، به حرف آمدم:
- تقصیر شما نبوده بابا. خودتون هم تا این لحظه بی‌خبر بودین، فکر می‌کردین کنار مادرش جاش امنه.
با تکان سر، حرفم را رد کرد:
- می‌تونستم خیلی بیشتر هواش رو داشته باشم، بهش سر بزنم. اینجوری، زودتر از این از وضعیتش خبردار می‌شدم.
ناامید از موثر نبودن تلاشم، پچ زدم:
- بابا... .
 

Ghsm

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 23, 2023
252
با آهی سنگین، به میان حرف پرید:
- من کوتاهی کردم باباجان و چیزی نمی‌تونه این واقعیت رو عوض کنه. خدا خیلی دوستم داشته که تو یاد دوست‌های دوران کودکیت کردی و حالا راهی برای جبران پیش پام اومده.
امیدی که رو به خاموشی می‌رفت، دوباره میان نگاهم جان گرفت:
- یعنی فکر می‌کنین بتونین پیداش کنین؟
سر تکان داد و لبخندی حواله‌ی چشمانم کرد که در آن‌ها چلچراغ روشن شده بود:
- اگه هنوز زنده و ساکن ایران باشه، آره، می‌تونم پیداش کنم.
از جا بلند شد و پشت میزش برگشت، دوباره پرونده‌ای که شامل تمام اطلاعات محدودم از او و دلانا بود را زیر و رو کرد:
- اما باید بهت هشدار بدم باباجان. اگه راه پدرش رو رفته باشه، دیگه اون پسر مهربون و پشتیبانی نیست که می‌شناختی، حتی شبیهش هم نیست. با اون هوش و ذکاوتی که داشته، تبدیل شده به آدمی خطرناک، خیلی خطرناک و با اینکه احتمالش خیلی ضعیفه، اما امیدوارم اون راهش رو از مافیا جدا کرده باشه.
لب گزیدم و بدون لحظه‌ای تردید، سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم. حتی مهم نبود اگر دایان تبدیل به پادشاهِ حکومتِ خودش شده بود، او هنوز برای من همان برادر بزرگ‌تر مرموز بود که مهرش را پشت چشم‌های خاکستری‌اش پنهان می‌کرد و مهم‌تر از آن، او مسیر رسیدن به دلانا بود!
من باید دایان را پیدا می‌کردم و مسیر هر چقدر سنگلاخ و پر از دست‌انداز، با کمال میل آماده‌ی طی کردنش بودم. بهایش را می‌دانستم و پرداختش می‌کردم. شاید هم این، تنبیه من برای تاخیرم بود و تعللی که این سال‌ها برای پیدا کردنشان کرده بودم.
- خطرش رو... می‌دونم و می‌پذیرمش. من باید پیداشون کنم، به هر قیمتی که شده.
از صدای گرفته و عزم محکمم، نگرانی در نگاه پدر درخشید. لحظه‌ای به من خیره ماند و بعد سر تکان داد:
- باشه دخترکم، اگه این چیزیه که می‌خوای، پس پیداش می‌کنم.
بالاخره لبخندی از سر آسودگی روی لب‌هایم کش آمد و تنم با آرامش خاطر روی کاناپه شل شد. به پشتی کاناپه تکیه زدم و سر روی گردن کج کردم.
- ممنونم بابا. خیلی لطف بزرگی می‌کنی.
بالاخره تلخی از نگاهش رخت بست و لبخندش رنگی صادقانه و از ته دل گرفت. چشمانش پر از محبت شد و با دمی عمیق، آهسته زمزمه کرد:
- تو دنیا رو هم بخوای من به پات می‌ریزم دردونه.
لبخندم عمق گرفت و شیرینی امید وجودم را پر کرد. چشم روی هم گذاشتم و منِ پنج ساله را پشت سیاهی پلک‌هایم دیدم که با افتخار برای خودِ بیست ساله‌ام دست میزد. وعده‌ی دیدن دوباره‌ی دایان و دلانا زیر زبانم مزه کرده بود و من زمین را به آسمان می‌رساندم اگر به معنای غرق شدن دوباره در امنیت آغوششان بود!
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
***
ساعتی از نمایش خسته‌کننده‌ام در باغ عمارت می‌گذشت. مقابل پنجره‌ی قدی کتابخانه‌ی خصوصی‌ام در عمارت، ایستاده بودم و خیره بودم به باغی که در تاریکی غرق شده بود.
هر چرخی که به جام داخل انگشتانم می‌دادم، برق نور ماه روی لبه‌ی نقره‌ای‌اش و شراب سرخ درونش می‌تابید. تقه‌ای به در خورد و در باز شد؛
- آقام؟ نیم ساعتی هست که مهمونی شروع شده.
مرام بود، دست راستم و همه‌کاره‌ی ایرانی‌تبارهای خانواده -همان رأس هرم قدرت داخل ایران- .
از بالای شانه‌ام نگاهی به او که در آستانه‌ی در ایستاده بود انداختم. در هجوم نوری که از بیرون به داخل کتابخانه‌ی تاریک می‌تابید، چهره‌اش محو بود.
- کیا اومدن؟
قدمی به داخل گذاشت و در را که پشت سرش بست، کتابخانه دوباره در تاریکی غرق شد.
- همه‌ی کسایی که باید می‌اومدن.
دوباره نگاهم را به تاریکی باغ دوختم و سر تکان دادم.
- جسارتا آقا... .
- بگو.
یک قدم عقب‌تر از من ایستاد.
- پسری که دستور داده بودین هم، خریداری شد.
نفس عمیقی کشیدم.
- خوبه، مرخصی.
سری به تعظیم خم کرد و از کتابخانه خارج شد. آخرین جرعه‌ی شراب را هم نوشیدم و جام را روی میز چوبی گذاشتم.
با طمأنینه و دست به جیب، از اتاق خارج شدم و سراغ پله هندی‌ای رفتم که سرسرا را به اتاق‌های بی‌شمار طبقه‌ی بالا می‌رساند. از بالای پله‌ها به وسط سرسرا خیره شدم.
فضای تاریک و روشن و تک تک آدم‌هایی که دستور گرفته بودند در تیررس نرده‌های بالایی پله هندی باشند.
با دیدن دلبرک سبزپوشم و روباه کوچک موردعلاقه‌اش در آغوشش، درست وسط سرسرا و میان کفتارهایی که جرئت نداشتند چپ نگاهش کنند لبخند کجی زدم، خیل کفتارها می‌دانستند او دلانای دایان است، رزای زئوس و پاره‌ی جان اوست و کفاره‌ی چپ نگاه کردنش، جان خطاکار است.
- چموش مغرور من... .
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
گویا نگاهم را حس کرد که سر بلند کرد و با دیدنم دلبرانه خندید، ماهوین که کنارش ایستاد و هر دو باهم تماشایم کردند، لبخندم کامل شد. اشاره کردم بالا بیایند و اطاعت کردند. دلانا‌ نارنج به بغل، دوان دوان از پله‌ها بالا می‌آمد و ماهوین موقر و خانمانه پشت سرش یکی، یکی پله‌ها را پشت سر می‌گذاشت؛ نیشخندی از این همه تضادشان زدم، یکی جنوب بود و دیگری شمال!
با رسیدن دلانا، لبخندی گوشه‌ی لبم را بالا کشید و آغوش گشودم، با خنده‌ی زیبایی سمتم دوید و نارنج به بغل خودش را به سینه‌ام چسباند.
- سلام!
دستانم دو طرف صورت شادش را قاب گرفتند و بالای سرش را بوسیدم.
- سلام وروجک.
ماهوین هم رسید و نارنج بی‌نوا را قبل از خفگی میان آغوش من و دلانا، بیرون کشید. نارنج را روی زمین رها کرد و از پهلوی دیگرم در آغوشم کشید.
- سلام عزیزم.
در جواب، گونه‌اش را بوسیدم.
- سفر خوب بود؟
مدتی به میلان رفته بودند؛ هردو سر تکان دادند و ماهوین بود که به حرف آمد.
- لازمش داشتیم.
با رضایت هومی گفتم. سمت نرده‌های سنگی برگشتیم و خیره به سرسرا ایستادیم. دست دور کمر دلانا انداختم و ماهوین در کنارم ایستاد.
- دلم برات تنگ شده بود.
صدای نازدار دلانا بود.
- از اصرارت برای بیشتر موندن مشخص بود.
اعتراض‌آمیز چانه بلند کرد.
- داداش، خوبه از هر ده بارش یازده بار می‌گفتم خودتم بیا!
لبخند محوی زدم و آهسته انتهای موهایش را کشیدم، برای تلافی نیشگونی از بازویم گرفت.
- عین سگ و گربه به جون هم نیوفتید باز.
هردو به ماهوین خیره شدیم، دست به سینه و انگار که به دو کودک زبان نفهم نگاه می‌کند تماشایمان می‌کرد.
پوزخندی زدم.
- تو رو هم بازی بدیم یک و نیم وجبی؟
تهدیدآمیز چشم گرد برایم.
- دایان!
نیشخند شروری زدم و دلانا ریز خندید.
ماهوین چشم چرخاند:
- کوفت.
خنده‌ی دلانا بلندتر شد و میان من و ماهوین ایستاد.
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
ماهوین رفیق هردویمان بود، رفیق که نه، مادری می‌کرد برایمان این رفیق گرمابه و گلستان و پیدا کردنش در هیاهوی زندگی به پیدا کردن رودخانه‌ی آب وسط کویر می‌ماند... .
ده و اندی سال بود که کنارمان بود، قد کشیدنمان را دیده بود، با غصه‌هایمان قبل از خودمان گریه کرده بود و پیش از ما برای شادی‌هایمان خندیده بود. گویا پاره‌های تنش بودیم و با وجود کوچک‌تر بودن از هردویمان، جای مادر پر می‌کرد برای من و دلانایی که یتیم بودیم بی‌همدیگر.
- جمعتون جمعه، گلتون کمه.
با صدای تمسخرآمیز کارن به عقب برگشتیم و دو برادر را دیدیم که پله‌های سمت دیگر راهرو بالا آمده بودند، آرکا برادر بزرگ‌تر و کارن برادر کوچک‌تر.
به میانمان رسیدند و دلانا با کارن کل انداخت:
- جمعمون جمعه، خلمون کم بود که اومدین، البته که منظورم تویی و دور از جون داداشم!
لوس خود را به آغوش آرکا دعوت کرد و آرکا با خنده‌ای در آغوشش کشید.
آرکا و کارن دیگر رفیق‌هایمان بودند که آن‌ها هم سال‌های طولانی‌ای بود که در کنارمان بودند؛ از جوانی من و کودکی دلانا و ماهوین، همراه هم و در کنار هم بزرگ شده بودیم.
با آرکا دست دادم و نیشخندی به چهره‌ی کنف کارن زدم. کوفتی سمتم پراند و نگاه چپ چپی به دلانا انداخت. دلانا و کارن که به کلکل ادامه دادند و ماهوین و آرکا به خوش و بش ایستادند، به قاب مقابلم خیره شدم.
آرکا، کارن و ماهوین خانواده‌ی من و دلانا بودند به دور از نسبت خونی... .
خانواده‌ی چهل تیکه‌مان که میان تاریکی زندگیمان نور شده بودند برایمان و من با تمام فراغتم از احساسات و عواطف انسانی، جان می‌دادم و جان می‌گرفتم برایشان!
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
از جمعشان فاصله گرفتم و نگاهم به گوشه‌ی تاریک عمارت خیره ماند. آرکا کنارم ایستاد:
- یکی داره دنبالت میگرده.
و من میدانستم چه کسی... .
کابوس‌ها قرار بود دوباره آغاز شوند و انگار هر چه من از گذشته فرار می‌کردم، گذشته هم به دنبالم می‌آمد.
- سپهر راستین.
سر تکان دادنش را از گوشه‌ی چشم دیدم و کف دستم را روی نرده‌ی مرمرین سفید گذاشتم.
نفس عمیقی کشیدم.
- فردا وقتت آزاده؟
دست به جیب برد.
- کار زیادی ندارم، هماهنگ می‌کنم. جایی می‌خوای بری؟
به نیم‌رخش خیره شدم:
- سپهر رو دعوت می‌کنم.
تای ابرویی بالا برد و چیزی نگفت و ناشنیده می‌دانستم منظورش را، گمان می‌کرد قرار است سپهر را سر دواندن دستور کار تک‌تک اعضا باشد و دایان هخامنش و دیدار با آدمی از گذشته‌اش؟
اما من می‌دانستم از هر چه بتوانم فرار کنم از سپهر نمی‌توانم و او بلاخره جایی به من خواهد رسید؛ بهتر نبود در این صفحه شطرنجی که سپهر برای یافتنم مهره چیده بود، قبل از او، خودم تاس می‌ریختم؟
دلانا که میانمان ایستاد، اشاره‌ای کردم تا ادامه ندهد و آرام سر تکان داد.
- چی پچ‌پچ می‌کنین دوتایی؟
صدای آرکا خونسرد بود:
- برای سن تو خوب نیست.
داشت سر به سرش می‌گذاشت و همین حواس دلانا را برای مدتی پرت می‌کرد.
نمی‌خواستم خبردار شود، نه اکنون... جوانه‌ی کوچکم تازه داشت جان می‌گرفت و گذشته طوفانی بود برای از ریشه کندنش.
صدای کلکلشان بلند شد و من دوباره نگاهم به تماشای همان گوشه‌ی تاریک برگشت.
***
به صندلی تکیه داده بودم و چشمانم به میزگرد خاطره‌ای خیره بود که دلانا گوشه‌ای چیده بود؛ یک میز پر از قاب عکس‌های کوچک و بزرگ، همتای این میز با ضرب و زور در کنج خانه‌ی همه چیده شده بود و امان از دلانا... .
از میان تک‌تک قاب‌ها نگاه من اما به قابی مانده بود که از همه‌شان قدیمی‌تر بود؛
دایان نوزده ساله، دلانای هفت ساله و او... .
- دایان!
یکه خوردم و نگاهم سمت صدای نیمه‌بلند کنارم برگشت.
- حواست کجاست؟ ده بار صدات زدم.
پل بینی‌ام را فشردم، از کی زئوس آن قدر در موضوعی غرق میشد که نه صدایی می‌شنید نه حتی بوی عطری که تمام اتاق را پر کرده بود؟
این طوفان میان ثبات درون ذهنم را نمی‌توانستم تحمل کنم!
اخم‌هایم در هم گره خوردند و سکوت کردم و آرکا می‌دانست از جنگ درون ذهنم.
سراغ قهوه‌ساز رفت و چند لحظه بعد بوی قهوه میان بوی عطر آرکا جا خوش کرد. روی کاناپه نشست و فنجان‌ها را مقابلش گذاشت‌.
- مال منو چرا اون جا گذاشتی؟
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
نگاهم نکرد:
- خودت دست و پا داری، می‌تونی بیای برداری.
چپ‌چپ نگاه کردنم را با کمال آرامش بی‌توجه گذاشت. روبرویش روی کاناپه نشستم و فنجان را برداشتم.
بوی موکای محبوبم را با لذت به مشام کشیدم.
- بوی عطرت جدیده، کلکسیونتو گسترش دادی؟
کلکسیون عطر و ادکلنش زبانزد بود و تخصصی که در رایحه‌شناسی داشت بی‌مثال.
از بالای فنجانش نگاهم کرد؛
- کارن جدیدشو سفارش داده بود.
نیشخند زدم.
- نصف اون کلکسیون عطرای کارنه.
- اون خودش فقط یه برند رو میزنه، بقیه رو الکی می‌خره.
وقتی برای جواب دادن نبود، نه زمانی که صدای خوش و بش منشی شنیده شد.
آرکا به در نیمه‌باز نگاه کرد و برخاست.
- تا میارمش تو، به خودت بیا.
تذکرش باعث شد خودم را پیدا کنم و آرامش نسبی بر هیاهوی ذهنم مسلط شود.
چند لحظه بعد، سپهر در آستانه‌ی در ایستاده بود و لعنت به تمام چشم‌های پر از احساس!
- خوش اومدین جناب راستین، بفرمایید، از این طرف لطفا.
با صدای آرکا نگاهم را از گرداب درون چشمان سپهر گرفتم. آرکا، سپهر را سمت میز کنفرانس راهنمایی کرد و پس از تعارفات معمول نشستند.
گوشه‌ی کتم را کنار زدم و یک دست در جیب، سمتشان رفتم.
مقابل سپهر و کنار آرکا نشستم، عجیب بود، بوی شکوفه‌ی سیب می‌آمد؛ بوی همان فرفری‌های همیشه افشان... .
سپهر به من خیره بود و من به او، هر دو در چشمان هم دنبال گمشده‌ای می‌گشتیم، او شاید به دنبال پدر و من... من به دنبال چه؟
- سیروان شبیه مادرتون بود اما تو... همون برندگی نگاه پدرت رو داری.
سیروان... بابا... .
نزدیک‌ترین شخص به پدر مقابلم نشسته بود و من فراری از او... منِ تشنه‌ی بابا!
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
چیزی نگفتم، ادامه داد:
- عوض شدی پسر!
چرخاندن خودکار میان انگشت‌هایم را متوقف کردم و بلاخره به حرف آمدم:
- برای چی دنبالم بودی؟
با شنیدن صدایم برقی در چشمانش درخشید و می‌دانستم صدای من انگار از میان حنجره‌ی بابا می‌گذرد!
به پشتی صندلی تکیه داد، هنوز هم مانند جوانی‌هایش چهره‌ی جذابی داشت.
- اگه آوازه‌ی پدرت رو داشته باشی، می‌دونی چرا این‌جام.
سر روی شانه خم کردم:
- نمی‌خوام ببینمش، نه به این زودی‌ها.
اخم کرد و می‌دانستم جانش به جان دخترک گیسو فرفری‌اش بند است.
- من نمی‌تونم ناامیدش کنم!
خودکار را روی میز گذاشتم.
- من تمایلی برای یادآوری گذشته‌ام ندارم سپهر.
یکه خورد:
- دایان.
تیز نگاهش کردم میان حرفش پریدم:
- زئوس!
دست خودم نبود این همه خشم... اما خشم از چه؟
بین دانستن و ندانستن معلق مانده بودم.
آرکا با نگاهش به آرامش دعوتم کرد و مانند همیشه محترمانه اما سرد لب گشود:
- جناب راستین، دایان در حال حاضر آمادگی دیدار با هوژین جان رو نداره ولی در آینده حتما. اگر می‌‌دونید زئوس همون دایانه، پس از اتفاقاتی که افتاده تا دایان، زئوس شه هم باخبر هستید، لطفا درک کنید که سخته رویارویی ناگهانی با گذشته‌اش و هیچ آدمی تمایلی به مرور اون تلخی‌هایی که از سر گذرونده نداره.
ابرویی که برایش بالا انداختم یک معنی میداد: «چه مبادی آداب!»
نگاه چپی سویم روانه کرد.
تقه‌ای به در خورد و می‌دانستم تیم تشریفات را او خبر کرده و حقا که هوش مدیریتی‌اش بسیار بالا بود.
از اتاق که خارج شدند، سپهر صدا صاف کرد:
- دایان... .
دوباره میان حرفش پریدم:
- زئوس، سپهر! برای تو زئوس ویسکونتی.
سر تکان داد:
- خیلی خب زئوس، مسلما برنامه‌ای داری، اون برنامه رو با منم در میون بذار.
دوباره آرکا به حرف آمد:
- شما فعلا هیچ صحبتی از دیدار بین ما با دخترتون نکنید، خود دایان به وقتش میگه چه سرنخی به ایشون بدید.
سپهر سر تکان داد و بلند شد، دمی گرفت:
- بسیار خب، فکر کنم دیگه حرفی نمونده.
آرکا هم برخاست اما من تکان نخوردم.
- چیزی میل نکردین جناب راستین.
سپهر سر تکان داد:
- ممنونم از پذیراییتون.
با هم دست دادند و آرکا به بدرقه‌اش رفت.
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
چند دقیقه بعد به اتاق برگشت و یک دست در جیب، در را پشت سرش بست.
- زیادی بی‌ادبی!
چشم چرخاندم:
- تو از کمالات و ادب و احترام متقابل برخورداری کافیمه، دلانا رو هم داری شبیه خودت بار میاری.
فنجان قهوه‌اش را برداشت.
- نه پس، بذارم شبیه تو شه.
خنثی نگاهش کردم:
- من مگه چمه؟
فنجان را به آرامی روی میز برگرداند و ساعتش را چک کرد:
- زیاد وقتمو گرفتی، باید برم.
دست تکان دادم:
- چیز جدیدی نیست تو همیشه وقت نداری.
«گمشویی» نثارم کرد.
- می‌خوای چیکار کنی؟
پیشانی داغ شده‌ام را روی شیشه‌ی سرد گذاشتم.
- نمی‌دونم آرکا، هنوز نمی‌دونم.
دستی روی شانه‌ام زد و پس از خداحافظی کوتاهی رفت.
من ماندم و سکوت اتاق و نگاهی که به همان قاب عکس سه نفره خیره مانده بود.
چه باید می‌کردم؟
اعترافش سخت بود اما دلتنگش بودم و می‌دانستم این «من» که دلتنگ اوست، منِ زئوس نیست و منِ دایان است!
در جبهه‌ای دیگر زئوس مقابل دایان ایستاده بود و با تمام توان مخالفت می‌کرد و پیش نیامده بود که دایان بتواند زئوس را شکست دهد!
پیشانی‌ام را روی میز کوبیدم؛
- چی از جونم می‌خوای... الان و این زمان چی از جونم می‌خوای... .
من، دایان را دفن کرده و مراسم ختمش را هم گرفته بودم؛ چه از جان این «منِ مُرده» می‌خواست که نبش قبر می‌کرد و مگر مسلمان نبود؟ نبش قبر یک مُرده حرامش بود و کاش به این حرام پافشاری نمی‌کرد که زئوس، گناه را مقدس‌تر می‌دانست... .
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 22) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا