درحال تایپ رمان کاچ | مائده یاری و قسم همدم کاربران انجمن چری بوک

  • نویسنده موضوع MAed
  • تاریخ شروع
  • Tagged users هیچ

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
كد: 077

به نام او
نام اثر: کاچ
نویسندگان: مائده یاری، قسم همدم
ژانر اثر: عاشقانه، مافیایی

ناظر: @رهای انجمن

خلاصه:
میان آشفته بازار زندگانی، آدم‌هایی با رنگ و نشان متفاوت با دیگری، گرداگرد هم جمع می‌شوند و چهل تکه‌ای می‌بافند که هر تکه‌اش، داستانی پشت رنگ رخساره‌ی خود پنهان کرده.
تکه‌هایی که دست در دست هم، خشت به خشت کاچ را بنا می‌نهند؛ روایتی به حرارت پناهگاهی امن در بطن طوفانی سهمگین... .
پ.ن:
- کاچ
در زبان ولز به حس خوبی که درآغوش یک نفر احساس می‌شود گفته می‌شود. درواقع همان حسِ "مکان امن" داشتن که فقط با فردی خاص می‌توان آن را تجربه کرد.

 

رهای انجمن

مدیر تالار آوا
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
ناظر همراه
طراح جلد
ویراستار
مدرس کارگاه
صفحه آرا
آوا پرداز
مترجم رمان
کتابخوان
کاربر VIP
هنرمند
کاربر فعال تالار
Jul 1, 2023
2,642
تاييد2.jpg
نویسندگان خوش قلم ضمن تشکر و سپاس از انتخاب چری بوک برای نشر آثارتان، موارد ذکر شده را با دقت مطالعه نمایید؛

|قوانین تالار رمان|

سپس پس از گذشت 20 پست از رمان خود میتوانید در تاپیک زیر درخواست نقد دهید
|درخواست نقد آثار|

پس از نقد اثر شما توسط تیم نقد برای تعیین سطح رمان خود در تاپیک زیر درخواست تگ دهید
|درخواست تگ آثار|

بعد از نقد و تگ اثر خود ميتوانيد درخواست جلد بدهيد
|درخواست جلد آثار|

چنانچه تمایل به ضبط اثارتان دارید، در تاپیک زیر درخواست دهید
|درخواست ضبط مونولوگ|

چنانچه تمایلی به ادامه دادن رمان خود به هر دلیلی ندارید میتوانید در تاپیک زیر درخواست انتقال به متروکه دهید
|انتقال به متروکه/ بازگردانی|

و پس از اتمام خود باتوجه به قوانین در تاپیک زیر اتمام رمان خود را اعلام کنید
|اعلام اتمام آثار|


باتشکر
مدیریت تالار
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
مقدمه:
بوی باروت، بوی دود، بوی خون... .
هرکدام تداعی درد است، تداعی جنگ و آشوب!
لکن تیزی بوی باروت به نیت عشق را شنیده‌ای؟ یا تندی بوی دود به قصد دوست داشتن؟ و یا طعم گس خون را به هنگام مهر؟
رایحه‌ی تلخ و دردآورشان، عطر بهار و شکوفه‌های سکرآورش را می‌گیرد و این است غوغای عشق... .
 

Ghsm

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 23, 2023
252
آخرین کارتن بسته‌بندی شده را هم گوشه‌ی اتاق روی بقیه‌ی کارتن ها گذاشتم و دستی به پشتم کشیدم. نگاهم را دور اتاق چرخاندم، هنوز هم تک و توک، چند تکه لباس و کتاب های قدیمی و عروسک‌ها در گوشه و کنار، جا مانده بود. نفسم را محکم بیرون دادم، باید فکری برای این وسایل قدیمی‌ای می‌کردم که دیگر برایم کاربردی نداشت. اینطور که بویش می‌آمد، باید یک کارتن دیگر را هم پر می‌کردم.
دست‌هایم را به هم گره دادم و بالای سرم بردم. تنم را آهسته کشیدم و قوسی به کمرم دادم. بعد از یک هفته کار بی وقفه و اسباب‌کشی ام به خانه‌ی مستقل از والدینم، این کمر دیگر برایم کمر نمی‌شد. باید به هر ترتیبی که بود، امروز هم تمام وسایل قدیمی را جمع و در انباری خانه‌ام جا می‌دادم و پرونده‌ی این اسباب‌کشی را می‌بستم. هر چه زودتر کاملا به خانه‌ی خودم نقل مکان می‌کردم، زندگی‌ام زودتر به روال عادی بر می‌گشت.
با کلافگی، رشته موی فری که از بند گیره رها شده و روی صورتم ریخته بود را با فوت کنار زدم و کارتن خالی دیگری برداشتم. هر چیزی که در گوشه و کنار به جا مانده بود را بدون ترتیب توی کارتن انداختم تا حداقل نظمی به اتاق بدهم.
همه‌ی وسایل که توی کارتن جا گرفت، دوباره چشم دور اتاق چرخاندم. این بار، چمدان قدیمی بالای کمد، مثل قلاب، نگاهم را گرفت. آب دهانم را قورت دادم و گوشه‌ی لبم را گزیدم. در تمام مدت اسباب‌کشیريال با پشتکاری باور نکردنی، جوری آن چمدان را نادیده گرفته بودم که گویی از اول هم چنین چمدانی وجود نداشته؛ ولی انگار فرار دیگر فایده نداشت. باید وسایل آن چمدان هم خالی میشد و به باقی کارتن‌ها در انبار خانه‌ام می‌پیوست.
با آهی، عزمم را جزم کردم. صندلی را تا کنار کمد کشیدم و چمدان صورتی رنگ با طرح های کودکانه را پایین آوردم. همان‌جا کنار صندلی، روی زمین نشستم و با دست های لرزان، بعد سال‌ها، زیپ چمدان طلسم شده را باز کردم.
به محض آن که وسایل قدیمی، به میدان دیدم آمدند، اشک به چشم‌هایم نیش زد. لبخندی لرزان و غم‌گرفته، لب‌هایم را از هم باز کرد. دست جلو بردم و اولین چیزی که به دستم رسید را بیرون کشیدم، یک جفت کفش صورتی دخترانه.
تک‌خنده‌ی لرزانی، از لب‌هایم فرار کرد، انگشت شستم به نوازش روی کفش نشست. لنگه‌ی چپ را برگرداندم و دستخط آشنایش را دیدم، همان روزی که کفش صورتی را برای من و عین همان کفش‌ها را به رنگ سبز برای خواهرش آورده بود، کف کفش هر دویمان، اسم خودش را نوشته بود.
دست آزادم را روی دستخط زیبایش کشیدم، شکستگی حروف و قوس دستخطش را با انگشت اشاره دنبال کردم. هنوز هم حالت سخت صورت و مهربانی چشم‌هایش را در آن لحظه به یاد داشتم، انگار که چیزی از شادی دو دختربچه‌ی روبه‌رویش در دنیا مهم‌تر نبود.
هنوز هم جای ب*و*سه‌ای که بر موهای هر دویمان زد، روی سرم می‌سوخت. هنوز هم آخرین نگاهش دلم را می‌سوزاند، هنوز هم به روشنایی روز یادم بود که آن دیدار، آخرین باری بود که دیده بودمش.
 

Ghsm

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 23, 2023
252
لب گزیدم و کفش‌ها را کنار پایم روی زمین گذاشتم، هر کاری هم که می‌کردم، قلبم راضی نمیشد آن‌ها را هم با باقی وسایل قدیمی‌ام به سرمای انباری بسپارم. نفس لرزانی کشیدم، آن قدر قوی نبودم که با آخرین خاطره‌ی پناه آن روزهایم خداحافظی کنم.
کم‌کم باقی وسایل را هم از کارتن بیرون کشیدم، با چشم‌های اشک گرفته و بغضی که به گلویم چنگ انداخته بود، تک به تک را بوییدم و بغل کردم و بوسیدم. داشتم به عزیز‌ترین خاطراتم بدرود می‌گفتم، به آخرین یادگارهای پناه روزهای سخت کودکی‌ام.
آخرین عروسک را هم که بیرون کشیدم، پاکتی سفید از ته کارتن چشمک زد. اخمی ابروهایم را به هم رساند، هر چه فکر می‌کردم، چنین پاکتی را به یاد نمی‌آوردم. دست دراز کردم و پاکت را بیرون آوردم، گوشه‌های زرد شده و کاغذ چروک خورده، نشان از اثر گذر زمان داشت.
آهسته در پاکت را باز کردم، محتویات اندکش که روی پایم افتاد، نفسم بند آمد. با چشم‌های گشاد شده، برچسبی که کنار کاغذ تا خورده افتاده بود را برداشتم. این برچسب کوچک به طرح یک رز سرخ، همان با ارزش‌ترین دارایی آن روزهای خواهرکم نبود؟!
کاغذ تا خورده میان دست‌های لرزانم جا گرفت، جرئت باز کردنش را نداشتم. می‌ترسیدم، می‌ترسیدم که این نامه کمی زیادی دیر به دستم رسیده باشد. می‌ترسیدم از اینکه برای خواندن آخرین حرف‌های رفیق‌ترینم، کمی زیادی دیر کرده باشم.
تای کاغذ را که باز کردم و دستخط کودکانه‌اش را که دیدم، بندی در قلبم از هم رها شد و اولین قطره‌ی اشک پایین ریخت. ضربان قلبم شدت گرفت و درد به قفسه‌ی سینه‌ام نیش زد. نفس زدم، نگاه خیسم خطوط کوتاهی را که مشخص بود با عجله نوشته شده، دنبال کرد:
- دلم برات تنگ میشه آجی. کاشکی مجبور نبودم از پیشت برم. من خیلی دوستت دارم، داداشی هم خیلی دوستت داره. خودش چیزی نمیگه، ولی من میدونم دلش واست تنگ میشه. داداشی میگه نمیشه ما دیگه بیایم پیشت. میگه اگه بیایم، اتفاق‌های بدی میوفته. من نمی‌خواهم اتفاق‌های بدی واست بیوفته، ولی تو قول بده بازم بیای پیشمون، باشه؟ من برچسبم رو هم برات می‌ذارم، میدونی که چقدر دوستش دارم. قول بده پیدامون کنی و برچسبم رو بهم بدی، باشه آجی؟ داداشی گفت نباید چیزی از خودم واست بذارم که یه وقت خانوم مدیر نبینه و دعوات کنه، پس من این رو یواشکی میذارم توی وسایلت. منتظر می‌مونم تا بیای، میدونم که پیدامون می‌کنی آجی هوژین.
از صدای هق‌هقی که از لب‌هایم بیرون زد، جا خوردم. چند قطره اشک، نامه‌ی کوچک میان دست‌هایم را تر کرد. کجای این نامه اینطور به هق‌هق افتاده بودم که خودم هم نفهمیده بودم، نمی‌دانستم.
کاغذ را بالا آوردم و آهسته بوسیدم، زبری کاغذ، چند لحظه بیشتر روی لب‌هایم به جا ماند. آهسته روی کاغذ پچ زدم:
- ببخشید آجی... ببخشید که نیومدم... ببخشید که برچسبت پیشم جا موند... ببخشید... .
 

Ghsm

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 23, 2023
252
صدای هق‌هقم اوج گرفت، حس گناه با تمام قدرت به وجودم حمله کرد. من مقصر نبودم، گناه بی‌رحمی روزپار و سرنوشت که ما سه نفر را از هم جدا کرده بود، بر گردن من نبود؛ اما نمی‌توانستم کاری برای حس دلتنگش و عذاب وجدانم بکنم.
کاغذ را به قدری تنگ به سینه فشردم که انگار می‌توانستم آن را در خودم حل کنم و هر کجا که می‌رفتم با خودم ببرم. فرهای بیشتری از گیره‌ام رها شد و صورتم را قاب گرفت. اجازه دادم صورتم را پشت خودشان پنهان کنند، شاید اینطور، عذاب وجدان و شرمندگی‌ام هم از دید قایم میشد و از یادم می‌برد که چقدر سرنوشت مهره‌های شطرنجش را بی‌رحمانه جلو برده بود.
- پیداتون می‌کنم، قول میدم. مهم نیست چند سال گذشته، من پیداتون می‌کنم خواهرکم...
نامه را بار دیگر بوسیدم و با برچسب کنار کفش‌ها روی زمین گذاشتم. از پشت پرده‌ای از اشک و فرهای طلایی، به قاب تصویر نامه و برچسب و کفش در کنار هم خیره شدم. دمی عمیق و لرزان گرفتم، دست‌هایم مشت شد و ناخن‌هایم، کف دستم را خراش داد.
گوشی‌ام را از جیب شلوارم بیرون کشیدم و بین مخاطبین گوشی‌ام، روی اسم "بابا" ضربه زدم. دعا دعا می‌کردم صدای اپراتور، خاموش بودن گوشی‌اش را اعلام نکند، من صبر نداشتن تا جلسه‌ی کاری‌اش تمام شود.
صدای بوق که گوشم را پر کرد، نفس را رها کردم که حتی نمی‌دانستم آن را حبس کردم. بالاخره، صدای گرم و محکمش، از بلندگوی گوشی، بلند شد:
- جانم بابا؟
لبخندی لرزان روی لب‌هایم جا گرفت. مهم نبود چند سالم شود، این مرد تا همیشه فرشته‌ی نجاتم باقی می‌ماند و هر محبتش، قلبم را به بال بال زدن وا می‌داشت.
- کمک می‌خوام بابا. باید یکی رو پیدا کنم. می‌تونی راهش رو باز کنی برام؟
سکوتی که برقرار شد، قلبم را در سینه لرزاند. اگر مخالفت می‌‎‌کرد، نمی‌دانستم باید به چه طنابی برای پیدا کردنشان چنگ بزنم. لحظه‌ای بعد، صدایش که با نگرانی در هم پیچیده بود، لرزش قلبم را آرام کرد:
- تو جون بخواه بابا. فقط خودت رو توی دردسر ننداز.
لرزش از لب‌هایم رخت بست و لبخندم محکم شد. زیر لب، تشکری را زمزمه کردم. صدای پدرم، دوباره محکم و قاطع گوشم را پر کرد:
- اگه الان بتونی بیای شرکت، همین الان میتونم کمکت بکنم. امروز با یکی جلسه دارم که کارش همینه.
لب‌هایم بیشتر کش آمد و بدون تردید از جا پریدم. به کاپشن و شالی که روی پشتی صندلی انداخته بودم، چنگ زدم و آشوب اتاق را همانطور پشت سرم رها کردم.
- تو راهم، الان میام.
سوییچ را از روی میز قاپیدم با قدم‌هایی که بی شباهت به دو نبود، از اتاق بیرون زدم. برای خداحافظی از مادرم قدم کند نکردم، همانطور که به طرف در می‌رفتم صدا بلند کردم:
- مامان من دارم میرم شرکت بابا، برگشتم میام کارتن ها رو می‌برم، تو کاریت نباشه بهشون.
صبر نکردم تا جوابش را بشنوم، در خانه را پشت سرم بستم. باید پیدایشان می‌کردم. بعد از سال‌ها دوری، حداقل این را بهشان بدهکار بودم... .
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
***
دستی به یقه‌ی نامرتب پیراهنم کشیدم و کت مشکی افتاده به روی تخت را با بی‌حوصلگی برداشتم و تن کردم. عطری که انتخاب محبوب‌ترین آدم زندگی‌ام بود را از روی کنسول برداشتم و با پیچیدن بوی سرد و تلخ عطر در فضای اتاق، لبخند کمرنگی زدم. بوی عطر حالا بیش از پیش، مرا دلتنگ محبوب‌ترینم کرده بود.
تصور چهره‌اش، کام تلخم را شیرین کرد و مرا در تصمیمم مصمم‌تر؛ همین فردا به دیدنش می‌رفتم.
با ذهنی آشفته از این افکار، سمت دراور قدم برداشتم. برق کلت نقره‌ای روی دراور چشمم را زد، پیچ و تاب طرح اژدهای رویش را دوست داشتم. اسلحه را برداشتم و درون جلدش -پشت کمرم- گذاشتم. کتم را مرتب کرد و نگاهی به خودم در آینه‌ی بزرگ کنار تخت انداختم؛ آراسته و پر قدرت، دو کلمه‌ی سازنده‌ی تصویری که دوست داشتم از من دیده شود!
نیشخندی زدم و دستی به موهایم کشیدم و تارهای بهم‌ ریخته را بیشتر آشفته کردم، دستم را که پایین آوردم تار موی لجوجی، روی پیشانی‌ام افتاد.
کشوی شیشه‌ای کوچک را که بیرون کشیدم و ساعتی را انتخاب کردم، تقه‌ای به در خورد. بند چرم ساعت را دور مچم محکم کردم و طرح تتوی روی مچم زیر بند ساعت پنهان شد. بدون انداختن نگاهی دیگر به تصویر درون آینه که با چشمانم غریبگی می‌کرد، آرام اما محکم سمت در قدم برداشتم. دایه‌ی مهربان و همدم کودکی تا کنونم پشت در بود.
- گفته بودی هفت شب که شد خبرت کنم آقا!
سر تکان دادم و سمت راه‌پله‌ی تاریک گوشه‌ی راهرو راه افتادم، تاریکی و سیاه و خاکستری‌های این عمارت، علاقه‌‌ی من بود و دلبرکم از آن فراری، با هجوم دوباره‌ی دلتنگی، کلافه نفس عمیقی کشیدم. پیش از این‌که این دلتنگی سرکش که عنان از مغزم و قرار از قلبم ربوده بود کار دستمان دهد باید دخترکم را می‌دیدم!
با صدای هن و هنی که پشت سرم می‌آمد حواس پرتم پرت‌تر شد. از سرعت قدم‌هایم کاستم تا پیرزن تن گرد و تپلویش را به گام‌های بلندم برساند.
- من نمی‌دونم چه اصراری داری از پله‌ها بیای وقتی آسانسور دو قدم اون‌ورتر از راه‌پله‌ست.
با نفس، نفس گفت:
- جونم می‌گیره تنهایی تو اون دو وجب جا بالام جان، شما هم که سوار اون بشقاب پرنده نمیشی مگه وقتای خاص.
گوشه‌ی لبم از غرغرهایش کج شد، از وقتی یادم می‌آمد آسانسور را می‌گفت بشقاب پرنده!
- رأس ساعت صفر چه من باشم چه نباشم، مثل همیشه خاموشی میزنی تو عمارت. بفهمم، بشنوم، جنبنده‌ای بعد از دوازدهِ شب تو عمارت سرگردون شده از چشم تو میبینم بانو؛ مفهومه؟!
مهر و محبت صدایش نقطه‌ی مقابل زمهریر تیز و برنده‌ی صدای من بود.
- به روی چشم آقا.
از پله‌ها که پایین آمدیم، در وسط سرسرا سمتش برگشتم، بانو هم ایستاد و نگاهم کرد. با خباثت زبان روی لب کشیدم و لب‌هایم را تر کردم.
- فردا صبح علی الطلوع هم وسایلتو جمع میکنی!
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
نگاهش را هراس و وحشت پر کرد. با دیدن رنگ ترس و وحشت در چشمان عسلی بانو، بیش از پیش، از محبت و علاقه‌ی او نسبت به خودم و دلبرک مطمئن شدم.
با تردید و صدای لرزان به زبان آمد:
- قصوری از من دیدی بالام جان؟ جبران می‌کنم، یه فرصت دیگه بهم بده! لطـ... .
نیشخندم سدی شد مقابل رگبار جملات پیرزن مهربان:
- بذار حرفمو تموم کنم بعد به تکاپو بیوفت! وسایلتو جمع کن میریم پیش دلانا. هم تو چند روزی استراحت می‌کنی هم اون جیغ‌جیغو آتیش دلتنگیش می‌خوابه؛ مخ منو سوراخ کرد از بس بانو، بانو تو گوشم خوند.
با دیدن نم اشک درون عسلی‌های شیرینی که دوباره پر از محبت شده بودند؛ رو گرفتم و سمت در ورودی به راه افتادم.
در را که باز کردم خنکای پاییز صورتم را نوازش کرد و لرز کوتاهی بر تنم نشاند. بازدمم را بیرون فرستادم و نگاهم را به هیولای محبوب مقابلم دادم. لذت عمیقی در وجودم پیچید. آونتادور رودستر سیاه، زیر آسمان تیره‌ی شب به زیبایی می‌درخشید.
بی‌توجه به لشکر سیاهپوشی که دور تا دور باغ بزرگ خبردار ایستاده بودند، قدم‌زنان سمت ماشین رفتم. راننده با دیدنم فرز از ماشین پیاده شد و دورتر ایستاد؛ پشت رول نشستم و دستی روی حلقه‌ی فرمان کشیدم. بوی چرم تازه لب‌هایم را به خنده باز کرد.
شاسی استارت را فشردم و صدای غرش هیولا بی‌حوصلگی را از سرم پراند. پایم را روی پدال گاز فشردم و هیولا پر شتاب سمت دروازه‌ی آهنی عمارت پیش رفت؛ هر دو «بی‌ام‌و» و سرنشینانش که همیشه و هر زمان همراهم بودند هم به دنبالم حرکت کردند.
ماشین که وارد خیابان اصلی شد آدرس مقصد را در ذهنم مرور کردم. از آینه بغل، نیم نگاهی به خیابان خلوت انداختم و راهنما زدم.
تالار باغ اصلانی‌های معروف، امشب میزبان پادشاه شطرنج و شاه‌نشین هرم بود.
پشت چراغ قرمز، پا روی پدال ترمز فشردم و سر بلند کردم. نگاهم اتفاقی از نگاه پر برق تصویر درون آینه گذر کرد و تصویر کمرنگی از پسرک سال‌های پیش، پشت پلک‌هایم نقش بست؛آن پسرک چند سال پیش -که صاحب این چشم‌ها بود- تفاوت زیادی با مرد الان داشت. مردی که توانسته بود جماعتی گرگ صفت را، هم پیمان همدیگر و مطیع خود کند.
کفتارهایی که قبل از او، دریدن همدیگر تفریح همیشگی‌شان بود اما اکنون با حضورش، قانونمند و رام شده بودند.
بی اغراق، تنها یادگارم از گذشته و پسرک جا مانده در آن، نام مشترکمان بود. نامی که اگر دوستش نداشتم آن را هم در پیچ و خم جاده‌ی گذشته رها کرده بودم. فراز و فرود نامم در ذهنم طرح زده شد و بی‌اراده، لب‌هایم آن را نجوا کردند:
- دایان هخامنش!
 

MAed

مدیرکل سایت
پرسنل مدیریت
مدیرکل سایت
صفحه آرا
Jan 22, 2023
2,363
اصلانی‌های معروف رو در روی من زانو زده و سر پایین انداخته بودند. باغ ساکت بود و جز صدای چیلیک، چیلیک دندان‌های پدر و پسر از وحشت صدای دیگری به گوش نمی‌رسید.
با خونسردی، انگشتانم را داخل جیبم بردم و بی تفاوت به لرز نامحسوس تن پدر و پسر، به آرامی گردن کج کردم و به دو نخاله‌ی روبرویم خیره ماندم.
مطمئن بودم می‌دانند حساب دم و بازدم‌های هردو را در روز دارم -چه برسد به زیرآبی رفتن‌هایشان- که این‌طور می‌لرزیدند و صدای نفس‌هایشان را هم نمی‌شنیدم.
با چهره‌ای که هیچ حسی از آن تابیده نمیشد، دست آزادم را سمت کلت نقره‌ای محبوبم بردم و آن را از اسارت غلاف آزاد کردم. دستم را بلند کردم و هدف، پیشانی پهن پدر بود. دیدم که برق بدنه‌ی کلت زیر نور ماه کامل، نفس پدر و پسر را در سینه برید و بر لرز تنشان افزود.
- سرتو بالا بگیر و نگام کن.
صدایم پر از آرامش و خونسردی بود و همین، بر شدت برهم خوردن دندان‌های آن دو افزود.
- تو که نمی‌خوای من دوباره تکرار کنم؟
اصلانی بزرگ آب دهانش را با درد قورت داد و با ترس عمیقی سر بلند کرد. چشمانش از حدقه بیرون پریدند؛ چرا که کسی نبود خبر نداشته باشد دیدن چهره‌ی -هرگز دیده نشده‌ی- من همان و نتپیدن قلب شخص برای همیشه همان!
ماشه را چکاندم و با لذت تماشا کردم؛ گلوله در دم پیشانی پدر را درید و تن بی‌جانش، مقابل پسرش روی زمین افتاد. اصلانی کوچک اما بی‌توجه به پدری که دیگر نبود، چهار دست و پا مانند حیوان‌ها بی آنکه سرش را بالا بیاورد سمتم خزید.
خون جاری از پیشانی اصلانی بزرگ تن زانو زده‌ی پسرش را رنگین کرده بود. اصلانی کوچک، تا خواست دست سمت کفش‌هایم بیاورد، با صدای بی تفاوتم خشکش زد.
- اون دست‌های متعفن رو سمت من بیار تا بدم از همون دست‌هات برات خوراک بپزن!
هر کسی که آنجا بود و نبود، می‌دانست من هرگز فقط برای تهدید حرفی را نمی‌زنم و چیزی که به زبان برانم بی چون و چرا انجام خواهم داد!
اصلانی کوچک هم از این موضوع بی‌خبر نبود که آن‌طور حقارت‌بار، دستانش را بار دیگر بر چاله‌ی پر شده از خون پدرش کوبید و درست مقابل کفش‌هایم پیشانی بر زمین زد.
- از جون من بگذرید آقا، التماستون می‌کنم. هرکاری بگید می‌کنم، سگ در عمارتتون می‌شم، فقط از جون من بگذرید.
صدای گریه و ناله‌اش دل سنگ را هم آب می‌کرد، حیوانک طفلی!
بی‌خیال از صدای بلند گریه‌هایش، تک‌خنده‌ای کردم.
- چی به مغز معیوبت رسیده که خیال کردی ارزشت با سگ‌های عمارت من برابره؟!
وقتی صدا بلند می‌کردم، گریه‌هایش را از وحشت در گلو خفه می‌کرد.
کفشم را به شانه‌اش کشیدم تا قطرات خون از رویش پاک شود و از لرز تنش پوزخندی زدم.
- فکر کنم آرزوی آخر تو با آرزوی آخر پدرت یکی نیست. پدرت خودشو به زمین و زمان میزد چهره‌‌ی منو ببینه ولی تو انگار دلت هم‌نشینی با سگ‌های من رو می‌خواد.
صدای هق هق و التماس‌های اعتراض‌آمیزش بلند شد. با خونسردی به عقب برگشتم و تنها با یک کلمه حکم بریدم:
- ببریدش!
پشتم به پسرک بود اما صدای جنب و جوش را می‌شنیدم؛ مردانم تن خون آلودش را روی زمین کشیدند و پسرک هنوز عاجزانه التماس می‌کرد.
مقصدشان مشخص بود که بی‌سوال از من اصلانی کوچک را سمت قفس سگ‌های عمارتشان که آوازه‌ی وحشی بودنشان در تمام هرم پیچیده بود می‌بردند، سگ‌هایی که به دستورم، دو روز و اندی بود گرسنه مانده بودند. می‌دانستم اکنون، دندان‌هایشان برای غذا تیز می‌شود و برای جانور وحشی چیزی لذیذتر از صاحبی که آزارش می‌داد، نبود.
در تمام سازمان، کسی نبود که از آزارها و شکنجه‌های اصلانی کوچک با مایملک جاندارش بی‌خبر باشد؛ چه آدم‌هایش باشند و چه حیوان‌هایش!
بی‌تفاوت به هیاهوی پشت سرم، نگاه سمت عمارت غول پیکر کشیدم و قدم‌زنان راهش را در پیش گرفتم.
 

Ghsm

نویسنده فعال
نویسنده فعال
Jan 23, 2023
252
بابا چشم از پرونده‌ی روی میزش گرفت و نامطمئن و پر از نگرانی، نگاهش را روی صورتم چرخاند. لب گزید و چشم‌هایش را به سمت پنجره‌ی سرتاسری دفترش چرخاند. به شلوغی شهر زیر پایمان خیره شد و هیچ نگفت. تردیدش را حس می‌کردم و سکوتش آتش به جانم می‌انداخت و من از مخالفتش می‌ترسیدم. نمی‌دانستم اگر از کمک به من پشیمان شود، دیگر کدام راه را برای پیدا کردن گمشده‌های عزیزتر از جانم در پیش بگیرم.
کلافه از سکوتی که انگار قصد جانم را کرده بود، با بی صبری به حرف آمدم:
- بابا، درک میکنم اگه پشیمون... .
صدای آهسته و خش گرفته‌اش حرفم را برید:
- پشیمون نشدم شکرپاره. مگه توی تمام سال‌هایی که پیش من بودی، چند بار از من درخواستی داشتی که سر همین درخواست‌های محدودت هم دست رد به سینه‌ات بزنم؟
بی‌قرارتر از قبل و ناتوان در درک دلیل تردیدش، جلوتر خم شدم و روی لبه‌ی نشیمنگاه کاناپه نشستم:
- پس دو دلیتون واسه چیه قربونتون برم من؟
با آهی سنگین که از عمق وجودش برخاست، به سمتم چرخید. نگاهش جزء به جزء بی‌قرار چهره‌ام را پشت سر گذاشت و دست آخر از جا بلند شد. با قدم‌های آهسته و بی‌عجله، میزش را دور زد و روی کاناپه‌ی روبرویی من نشست. دست‌هایش را به هم گره زد و خیره به عسلی‌های بی‌صبرم، شروع کرد:
- سی و اندی سال پیش، خیلی قبل از اینکه تو به دنیا بیای و به سرپرستی بگیریمت، من یه شریک داشتم. شریک که چی بگم، از برادر بهم نزدیک‌تر بود. کمک‌های همون بود که باعث شد من به یه جایی برسم و بین تموم صاحب قدرت‌های مافیا، سری توی سرها باز کنم.
نگاهش دوباره به سمت پنجره منحرف شد و می‌دانستم این بار، گرداب خاطرات او را به درون خود کشانده. بالا و پایین رفتن سیبک گلویش را دیدم، حرف زدن سختش بود و نمی‌فهمیدم حکمت این حرف‌ها و ربطشان به گمشده‌هایم چیست؛ اما زبانم هم برای پرسیدن نمی‌چرخید و من می‌دانستم بابا هیچ حرفی را بی دلیل نمی‌زند.
- دوتا پسر داشت و من به خصوص پسر کوچیکش رو خیلی خوب یادمه. پسر به شدت تیز و باهوشی بود، سخت بود که بهش توجه نکنی.
چشم‌هایش را دوباره به نگاهم دوخت، انگار که آماده‌ی گفتن حرفی میشد که از اول هم برای به زبان آوردنش دست دست کرده بود:
- ایتالیایی بودن و وابسته به مافیای همونجا، اما مدتی که توی ایران سکونت داشتن، با نام خانوادگی‌ای زندگی می‌کردن که خیلی هم برای تو ناآشنا نیست... هخامنش.
نفس به آنی در سینه‌ام گره خورد و لب‌هایم از هم جدا افتاد. چیزی که گوش‌هایم می‌شنید را باور نداشتم و بابا الان فامیلی دایان را بر زبان آورده بود؟!
سکوت با تمام قدرت بر اتاق حاکم شد و صدای تپش قلبم به سان کوبیدن طبل در کاسه‌ی سرم صدا می‌داد. ناباورانه سرم را تکان دادم، لب‌هایم مثل ماهی بیرون افتاده از آب به جستجوی حرفی برای گفتن به هم می‌خوردند، اما صدایی بیرون نمی‌آمد. تک‌خند خشک پدرم سکوت را شکست:
- چقدر مگه این دنیا کوچیکه که بین تمام اون بچه‌ها توی پرورشگاه، مهر تویی به دلم نشست که پشت و پناهت، پسرِ مردی بوده که توی سختی من رو تنها نذاشت؟
تلخ‌خندی گوشه‌های لبش را بالا کشید و تنش را روی کاناپه عقب برد:
- حقا که پسر همون پدره.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 22) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

Who has watch this thread (Total: 0) «جزئیات دقیق بازدیدها»

بالا