آخرین کارتن بستهبندی شده را هم گوشهی اتاق روی بقیهی کارتن ها گذاشتم و دستی به پشتم کشیدم. نگاهم را دور اتاق چرخاندم، هنوز هم تک و توک، چند تکه لباس و کتاب های قدیمی و عروسکها در گوشه و کنار، جا مانده بود. نفسم را محکم بیرون دادم، باید فکری برای این وسایل قدیمیای میکردم که دیگر برایم کاربردی نداشت. اینطور که بویش میآمد، باید یک کارتن دیگر را هم پر میکردم.
دستهایم را به هم گره دادم و بالای سرم بردم. تنم را آهسته کشیدم و قوسی به کمرم دادم. بعد از یک هفته کار بی وقفه و اسبابکشی ام به خانهی مستقل از والدینم، این کمر دیگر برایم کمر نمیشد. باید به هر ترتیبی که بود، امروز هم تمام وسایل قدیمی را جمع و در انباری خانهام جا میدادم و پروندهی این اسبابکشی را میبستم. هر چه زودتر کاملا به خانهی خودم نقل مکان میکردم، زندگیام زودتر به روال عادی بر میگشت.
با کلافگی، رشته موی فری که از بند گیره رها شده و روی صورتم ریخته بود را با فوت کنار زدم و کارتن خالی دیگری برداشتم. هر چیزی که در گوشه و کنار به جا مانده بود را بدون ترتیب توی کارتن انداختم تا حداقل نظمی به اتاق بدهم.
همهی وسایل که توی کارتن جا گرفت، دوباره چشم دور اتاق چرخاندم. این بار، چمدان قدیمی بالای کمد، مثل قلاب، نگاهم را گرفت. آب دهانم را قورت دادم و گوشهی لبم را گزیدم. در تمام مدت اسبابکشیريال با پشتکاری باور نکردنی، جوری آن چمدان را نادیده گرفته بودم که گویی از اول هم چنین چمدانی وجود نداشته؛ ولی انگار فرار دیگر فایده نداشت. باید وسایل آن چمدان هم خالی میشد و به باقی کارتنها در انبار خانهام میپیوست.
با آهی، عزمم را جزم کردم. صندلی را تا کنار کمد کشیدم و چمدان صورتی رنگ با طرح های کودکانه را پایین آوردم. همانجا کنار صندلی، روی زمین نشستم و با دست های لرزان، بعد سالها، زیپ چمدان طلسم شده را باز کردم.
به محض آن که وسایل قدیمی، به میدان دیدم آمدند، اشک به چشمهایم نیش زد. لبخندی لرزان و غمگرفته، لبهایم را از هم باز کرد. دست جلو بردم و اولین چیزی که به دستم رسید را بیرون کشیدم، یک جفت کفش صورتی دخترانه.
تکخندهی لرزانی، از لبهایم فرار کرد، انگشت شستم به نوازش روی کفش نشست. لنگهی چپ را برگرداندم و دستخط آشنایش را دیدم، همان روزی که کفش صورتی را برای من و عین همان کفشها را به رنگ سبز برای خواهرش آورده بود، کف کفش هر دویمان، اسم خودش را نوشته بود.
دست آزادم را روی دستخط زیبایش کشیدم، شکستگی حروف و قوس دستخطش را با انگشت اشاره دنبال کردم. هنوز هم حالت سخت صورت و مهربانی چشمهایش را در آن لحظه به یاد داشتم، انگار که چیزی از شادی دو دختربچهی روبهرویش در دنیا مهمتر نبود.
هنوز هم جای ب*و*سهای که بر موهای هر دویمان زد، روی سرم میسوخت. هنوز هم آخرین نگاهش دلم را میسوزاند، هنوز هم به روشنایی روز یادم بود که آن دیدار، آخرین باری بود که دیده بودمش.