درحال تایپ رمان سایه‌ی خاکستر| اهور‌ا مهر کاربر انجمن چری بوک

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
هنوز گرمای دست آراز را در دستش حس می‌کرد. پلک‌هایش را روی هم فشار داد و دوباره باز کرد تا خودش را آماده کند اما وقتی چشمانش را گشود نه خبری از آراز بود و نه حتی آبتین و آریا…
کف دستش را بالا آورد و ناباور به آن خیره شد. همین الان دست آراز را گرفته بود! از این بابت اطمینان داشت.
با ترس و دلهره نام هر یک را صدا زد.
-آراز! آریا! جناب آبتین!
اما هیچ پاسخی نشنید. انگار که در یک اتاق عایق صدا داد زده باشد، صدایش به هیچ جایی نرسید. اکنون فقط خودش بود و خودش.
درست همانگونه که سایه تنها شده بود،وضع برای بقیه نیز همینطور بود. آریا شمشیرش را در دست گرفته و چند باری در هوا چرخاند اما نه کسی بود که آن را از بین ببرد نه کاری می‌توانست بکند. آبتین در عین حال که سر جایش ثابت ایستاده بود تمام حواسش جمع اطرافش بود و در حالت آماده باش قرار داشت.
آراز دستانش را به صورت شاهانه پشت سرش قلاب کرد. حال که هریک تنها شده بودند تا تنها این نبرد را انجام دهند؛ چرا با دشمن اصلی‌اش چند کلمه‌ای مستقیم حرف نمی‌زد؟
-پس هنوز هم همان شیوه‌های قدیمی را به کار می‌بری؟
پوزخندی روی لب نشاند و بی‌حرکت ایستاد. پس از چند‌ ثانیه از دل همان سیاهی، صدایی پاسخش را داد.
-شیوه‌های تکراری برای اشتباهات تکراری! اما تو فرق داری شاهزاده. چرا خودت را از این ماجرا بیرون نمی‌کشی؟
صدا بم بود اما آهسته صحبت می‌کرد؛ هیچ تصویری در کار نبود.
آرام شروع به راه رفتن کرد.
-چون تنها کسی که می‌تواند تو را نابود کند، من هستم.
-در نبرد تن به تن شاید؛ اما ذهنت تو را شکست خواهد داد آراز!
و پس از آن قهقهه‌ای که به دنبال آن به گوش رسید و آرام در همان تاریکی محو شد.
صدای خودش بود؛ دیو سه شاخ! تنها کسی که جرعت کرده بود در مقابل آراز قد علم کند و او را به چالش بکشد. پس هرچه می‌شد نباید می‌باخت. مرگ نما مرحله‌ی اول بود؛ مرحله‌ای که در آن عمیق‌ترین غم و اندوه هرکس را برایش به تصویر می‌کشید تا با استفاده از آن غم، نیروی درونی فرد را تخلیه کند و از جنبه‌ی روانی او را از پای در بیاورد. تنها یک راه برای مقابله وجود داشت و آن هم این بود نگذارد احساساتش جای خود را به غم بدهند و این غم او را از پای در بیاورد.
نفسش را بیرون داد و پایین را نگاه کرد. چند تار از موهای مشکی رنگ شبش روی پیشانی‌اش ریخت و دست‌هایش را مشت کرد. احساسات نقطه ضعف او بود. برخلاف ظاهر سردش قلب گرم و تپنده‌ای داشت اما توانسته بود به خوبی آن را مخفی کند و بعد از از دست دادن عزیزانش در زندگی طوری رفتار کند که به او لقب شاهزاده‌ای سنگدل بدهند. در آن لحظه خودش می‌دانست که چه پیش رویش دارد. اگر می‌توانست از این دومرحله‌ای که پشت سر هم اتفاق می‌افتادند، جان سالم به در ببرد، مرحله‌ی سوم را پیروز میدان بود.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
پارت هول هولکی ادیت نشده



هرچه صدا زد هیچکس را ندید. انگار همه غیب شده بودند. به خودش نمی‌توانست دروغ بگوید و در دل اعتراف کرد که امیدش در مواقع سختی به آن سه نفر، مخصوصا به آراز بود. در همین حین صدایی به گوش او رسید که نامش را به زبان می آورد؛ صدایی آشنا.
ناخودآگاه به جلو قدم برداشت و همزمان تصاویری پیش چشم او نقش می‌بستند. هرچه جلوتر می‌رفت تصاویر واضح تر می‌شدند و صداها نیز هم.
قلبش یک لحظه از تپش ایستاد. مگر می‌توانست آن صدا را از یادش ببرد؟ آن هم صدای عزیزانشرا.
خانواده‌ای خوشحال پیش رویش بودند؛ مادرش درحالی که در حال دیدن فیلم بود و تخمه می‌شکست، نامش را صدا زد:
-سایه دیر بر‌نگردیا!
درست می‌شنید؛ مادرش بود! و آن‌جا هم خانه‌شان. باورش نمی‌شد. آیا دوباره به زمان خودشان برگشته بود؟ قبل از زمانی که خانواده‌اش را از دست بدهد؟
پدرش در آشپزخانه مشغول تعمیر اجاق گازشان بود.
-باشه؛ بابا تو کاری نداری باهام؟
نه؛برنگشته بود بلکه خاطرات او بودند که پیش رویش قرار داشتند. سایه‌ی جوانتر را دید که با عجله کوله‌پشتی اش را روی دوشش می‌‌انداخت و یک چنگ از تخمه‌های جلوی مادرش را درون جیب کاپشنش ریخت.
در حالی که زیرلب غر می‌زد و به گاز خراب دشنام می‌فرستاد؛ جوابش را داد.
-نه ؛ فردا یادم باشه زنگ بزنم بیان اینو ببرن باز خراب شده.
فقط «نه»ی اول جوابش بود و جمله‌ی بعدی بیشتر شبیه حرف زدن با خودش بود.
این صحنه‌ها را خوب به یاد داشت؛ اما فقط تا وقتی در خانه بود و بعد از آن نمی‌دانست چه شده، فقط می‌دانست وقتی به خودش آمد که خانه‌ی در حال سوختنشان را پیش چشمانش دید، درست بعد از اینکه با بیتا، از بیرون برگشته بود.
دوباره همان تصاویر از کنج ذهنش بیرون کشیده شدند. لحظاتی که قلبش را به درد می‌آوردند؛ حتی چیزهایی که به دلیل شوک در آن لحظه برایش تار به چشم می‌آمدند اکنون به وضوح به او دهن کجی می‌کردند.
خانه‌ی آن‌ها علیرغم دور و برش که پر از آپارتمان های مختلف شده بود، تک خانه‌ی ویلایی کوچه‌شان باقی‌مانده بود؛ اما در یک شب همه چیز باهم نابود شد. خانه؛ و خانواده….
جیغ می‌زد و گریه می‌کرد. بیتا او را در آغوش کشیده بود و نمی‌گذاشت جلوتر برود تا خودش را نیز به خطر نیندازد اما شیون‌هایش‌ دل سنگ را نیز به درد می‌آورد.
دود و آتش همه جا را فرا گرفته بود و آن کوچه انگار به یک جهنم تبدیل شده بود تا زندگی‌اش را بسوزاند.
-ولم کن! بیتا مامان بابام اون تو ان. ولم کن!!! مامان! مامان!!
جیغ می‌زد و مادرش را صدا می‌کرد اما با وجود آتشنشانان و نیروهای امداد، کسی نمی‌توانست کاری کند.
همسایه‌ها که خیلی وقت بود بیرون آمده بودند زاری‌های این دختر بیچاره را به چشم می‌دیدند و برایش بغض کرده بودند. چند نفرشان جلو آمدند و به بیتا کمک کردند تا جلوی سایه را بگیرد.
-ولم کنید! وای خدایا خونوادم داخلن هنوز. تورو پیر تورو پیغمبر یه کاری کنید. مامان! بابا!
گریه می‌کرد و از بس جیغ زده بود صدایش خش برداشته بود.
-بیاریدشون بیرون یا بذارید من برم! مامان قربونت برم مامان گوه خوردم فقط بیا بیرون هرچی بگی از این به بعد فقط میگم چشم. بابا! بابا تنهام نذاریا بابا! بابا دخترتو ول نکنیا. بیا بیرون!!
بیتا پا به پای دوست صمیمی‌اش گریه می‌کرد؛ کسی که این همه سال بی غل و غش کنارش مانده بود. در همین حین گوشی‌اش زنگ خورد.
-الو؟
مادرش پشت خط بود و می‌خواست چیزی بگوید اما با صدای همهمه فهمید که اتفاقی افتاده است.
-بیتا…کجایی؟ چی‌شده؟ این صداها چیه میاد؟
از آنطرف صدای گریه‌ی سایه می آمد و باید او را آرام می‌کرد پس بنابراین فقط یک جمله گفت.
-مامان خونه‌ی سایه اینا آتیش گرفته!
 
آخرین ویرایش:

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
اینجاهارو باید یکم با گنگی بنویسم و یکمم سریع چون جلوتر بهش می‌پردازم



هیچ صدایی دیگر نمی‌شنید. فقط وقتی جسد مادر و پدرش را بیرون آوردند به پارچه‌ی سفید روی آنها خیره شده بود.
لبهایش خشک شده بودند و زانوهایش توان گام برداشتن نداشتند.
بی اختیار یک قدم جلو رفت؛ می‌خواست برای آخرین بار مادرش را ببیند و با او وداع کند اما قدم اول را بر نداشته تعادلش را از دست داد که اگر بیتا او را نگرفته بود نقش بر زمین می‌شد.
پدر بیتا سر کار بود اما مادر و برادرش چند دقیقه بعد از تلفن کردن خود را به آن‌ها رساندند.
مادر بیتا، فریده خانم که سایه او را خاله صدا می‌زد، او را در آغوش گرفت. همه بهت زده بودند و باورشان نمی‌شد چه بر سر آن دختر بیچاره آمده است.
آتش اکنون خاموش شده بود اما همزمان با خانه، تمام آینده و خوشحالی سایه نیز سوخته بود. تمام دار و ندارش!
وقتی اجساد را به درون ماشین هل دادند؛ صدایی درون گوش سایه پیچید:
-حالا می‌خواهی چه کنی؟ آن‌ها مرده اند. دیگر نمی‌توانی خوشحال باشی؛ پس چرا کمی گریه نمی‌کنی تا خودت را خالی کنی؟
گرچه در آن لحظه غرق دیدن خاطراتش بود اما لرزی به بدنش افتاد.
انگار که کمی به خودش آمده باشد فهمید چیزی درست نیست؛ این خاطرات کامل نیستند!
بغضی را قورت داد و زیر لب گفت:
-انگشترش…
یادش آمد دست مادرش از زیر پارچه بیرون بود و انگشتری که از زمان نامزدی با پدرش در دست داشت، هنوز در انگشتش بود گرچه کمی ذوب شده بود و تقریبا به دستش چسبیده بود؛ اما در این تصاویری که می‌دید این جزییات وجود نداشتند.
پتکی بر سرش فرود آمد و به زمان حال بازگشت. هنوز همه چیز به نظرش واقعی می آمدند اما یاد حرف‌های آراز افتاد که نباید چیزی را باور کند؛ پس حتما حقه‌‌ای در کار بوده و به همین دلیل آن‌ها از هم جدا افتاده‌اند. این نبرد نه یک نبرد جسمی، بلکه جنگی روانی بود و‌ دیو به دنبال اشک‌هایش!
بلند فریاد زد:
-این دروغی بیش نیست! من میدونم اینا هم ساختگیه چون اون روزی که مادرم مرد انگشتر نامزدیش هنوز دستش بود!
جوری فریاد زد که حس کرد حنجره‌اش هرلحظه‌ متلاشی می‌شود.
-اشکای منو تو خوابت هم نمیتونی ببینی! بذار بیام بیرون!
و با این فریاد، تمام تصاویر چون شیشه‌ای ترک برداشتند و همه نقش بر زمین شدند.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
حصار نفرینی که به مرگ نما معروف بود توسط سایه شکسته شد البته نه برای همه و فقط برای خودش. او اولین کسی بود که توانسته بود حصار را بشکند و حال باید منتظر بقیه می‌ماند. هنوز هم نمی‌توانست آن سه نفر را ببیند اما چند قدم جلوتر رفت و تصاویری که شکسته شده بودند اکنون در زمین جذب می‌شدند.
مه‌غلیظی دور تا دور او را فرا گرفته بود برای همین مجبور‌ بود با احتیاط قدم بردارد؛ حال‌ که وارد مرز خطر شده بودند احتمال پیش آمدن هر اتفاقی را می‌داد. با هوشیاری به دور و بر نگاه می‌کرد و قلبش محکم در سینه‌اش می‌کوبید. فضای خوفناکی دور و برش را احاطه کرده بود. مه و سکوتی که فقط با صدای گام‌هایش شکسته می‌شد؛ بر دلشوره او هر لحظه می‌افزود. حال که از آزمونش سربلند بیرون آمده بود می‌توانست ببیند و دیگر در آن تاریکی مطلق قرار نداشت اما مه غلیظ همچنان آزارش می‌داد.
می‌خواست جلوتر برود که به مانعی نامرئی برخورد کرد. دوباره سعی کرد جلو برود اما همان اتفاق افتاد و وقتی دقیق‌تر نگاه کرد آبتین را دید که جایی ایستاده است و تکان نمی‌خورد. او را بلند صدا زد:
-جناب آبتین! آبتین!
اما انگار او نمی‌شنید. خودش هم نمی‌توانست جلوتر برود. شاید او هم گرفتار همان توهم و‌ خیالی شده که خودش هم اسیرش شده بود.
در همان حال دردناک‌ترین قسمت زندگی آبتین در حال عبور از جلوی چشمانش بود؛ پشت درب خانه‌شان ایستاده و صدای جیغ همسرش را می‌شنید که در حال زایمان بود. با هر جیغ انگار خنجری به قلب او فرو می‌رفت. ماهرخ، کسی که زندگی تلخ آبتین را مثل‌ عسل شیرین کرده بود و همچون اسمش رویی مثل ماه داشت، اکنون در حال درد کشیدن بود تا فرزندشان را به دنیا بیاورد و فقط یک قابله و مادر ماهرخ در آنجا حضور داشتند. خود آبتین گرچه پزشک ماهری بود اما طاقت دیدن عزیزترین کسش را نداشت و فقط داشت انتظار می‌کشید؛ اما یک جای کار می‌لنگید.
گوشش را به درب نزدیک کرد؛ صدای ناله‌های ضعیف همسرش می‌آمد اما خبری از صدای‌ گریه‌ی فرزندش نبود.
در همان لحظه قابله با صورتی گرفته و چشمانی غمگین‌ بیرون آمد و پس از چشم در چشم شدن با آبتین، نگاهش را به زمین دوخت و از کنار او عبور کرد.
متوجه شد؛ سریعا درب را باز کرد و با عجله نزد ماهرخ‌ رفت که جسم کوچکی را در آغوش داشت.
عرق کرده بود و موهای خرمایی اش به صورت و گردن چسبیده بودند؛ لب‌های خشک و صورت رنگ پریده‌اش نشان از دردی که کشیده بود می‌داد اما درد دیگری اکنون او را به زانو در آورده بود.
آبتین کنارش زانو زد و موهای روی صورت همسرش را کنار زد؛ با غصه به نوزادی که در آغوش داشت خیره شد. صورتی سرخ و لب‌هایی کبود. کودک مرده به دنیا آمده بود!
ماهرخ با دیدن آبتین بغضش ترکید و شروع به گریه کرد. کودک را به دست او داد تا آبتین هم برای چند لحظه‌ای با فرزندش خداحافظی کند؛ پسری که هیچ‌گاه نتوانست داشته باشد!
با قلبی آکنده از اندوه صورت کوچک پسرش را بوسید. دم گوش او چیزی زمزمه کرد که فقط خودش شنید.
قلبش برای ماهرخ نیز به درد آمده بود چرا که این دومین پسری بود که بی‌جان پا به دنیا می‌گذاشت و شرایط روحی ماهرخ اصلا خوب نبود.
قابله دوباره با پارچه‌ی سفید و تمیزی که درون یک سبد کوچک قرار داده بود بازگشت و نوزاد را از دست آبتین گرفت.
-نه! فرزندم را نبر! پسرم را نبر! بگذار او را ببویم و در آغوش بگیرم.
و گریه‌اش شدت گرفت. آبتین او را نگه‌داشت و با سر اشاره کرد که کودک را ببرند و جایی در نزدیکی قبرستان دفن کنند؛ زجه‌های مادری که فرزندش را از دست داده ، یکی از غم‌انگیز ترین صداها در دنیاست…
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
تا چند روز یکی بگه پارت بذار میزنمش صدا…..:/
انگشتم شکست تا کاملش کردم.



ماهرخ را که شیون می‌کرد محکم در آغوش گرفت و گذاشت که شانه‌اش محلی باشد برای خالی کردن جیغ‌ها و گریه‌های همسرش. خودش هم پا به پای او می‌گریست. مادر ماهرخ با غمی آشکار در نگاهش آن‌جا را ترک کرد و گذاشت که این زن و شوهر در خلوت یکدیگر برای از دست دادن فرزندشان سوگواری کنند.
آبتین به فکر فرو رفت. چرا فرزندانش مرده به دنیا می‌آمدند؟ آیا نشانه‌ای از طرف پروردگار بود یا زمانه سر ناسازگاری با او را داشت؟
ماهرخ به خاطر ضعف و از دست دادن خون زیاد و گریه‌هایش، در آغوش آبتین از حال رفت.
-ماهرخ! ماهرخم!
جسم ضعیف همسرش را از جایی که زایمان کرده بود بلند کرد و روی تشکی کنار اتاق خواباند؛ ملحفه‌ای رویش کشید و کنارش نشست.
نمی‌دانست از غم از دست دادن دوباره‌ی فرزندش گریه کند یا از حال بد همسرش. دست ماهرخ را گرفته بود و به صورت رنگ پریده‌ی او نگاه می‌کرد.
درست مثل سایه، نجوایی در گوش آبتین نیز پیچید:
-هیچ نسلی از تو ادامه دار نخواهد شد؛ همسرت در ناامیدیست و کاری از تو بر‌نمی‌آید. این است پزشکی که آوازه‌اش به این است که هرکه را مداوا کرده دوباره بهبود یافته؟ حتی نمی‌تواند برای فرزند خود کاری کند؟
صدا به گوش آبتین نزدیک‌تر شد اما برای او جوری به نظر می‌آمد که انگار خودش در حال فکر کردن به این موارد است. حقه‌ی دیگری از دیو و همدستان پلیدش!
سایه به دیوار نامرئی مشت می‌زد و نام آبتین را بلند فریاد می‌کشید.
-هرچی هست دروغه! باور نکن! باورش نکن! گریه نکن!
در ضمیر ناخودآگاه آبتین جدالی بود بین گریستن و قبول اینکه کاری از دستش برنمی‌آید چرا که فردی به درد نخور است و زندگی تلاش بر زمین زدن او دارد؛ و یا اینکه این خواست خداوند بوده که نخواسته از او فرزند پسری پاگیر شود.
صدای سایه گرچه به او نمی‌رسید اما دیواره‌های حصار را می‌لرزاند و همین لرزش باعث شد برای یک لحظه نیروی پلید اثرش دچار نوسان شود و جرقه‌ی خرد دوباره در ذهن آبتین پدیدار شود.
-من در برابر خواست ایزد یکتا تسلیمم.
همین حرف دوباره حصار را لرزاند و اینبار صدای سایه که با تمام وجود فریاد می‌زد به گوشش رسید.
-باور نکن! هرچی میبینی باور نکن و خودتو نباز!
بی اختیار چرخید و به پشت سرش نگاهی کرد و او را در حال مشت کوبیدن به آن حصار نامرئی دید. لبخندی به روی سایه پاشید و اینبار با صدای بلند فریاد زد:
-من در‌برابر خواست خداوند تسلیم شدم!
دیوار شکست؛ درست مثل قبل و سایه دوان دوان خود را به آبتین رساند.
اشک‌های آبتین که این‌همه مدت سعی در پس زدن آن‌ها داشت با دیدن سایه بی اختیار روان شدند و او را در بر گرفت.
عطر پدرانه‌ی آبتین را به ریه‌هایش فرستاد و چشمانش را بست؛ چیزی نگفت و اجازه داد که او بار دلتنگی و ناراحتی را که اینهمه مدت به دوش کشیده بود با اشک‌هایش خالی کند؛ نمی‌دانست برای چه می‌گرید اما خوب می‌دانست که همچون او، یکی از سخت ترین لحظات زندگی‌اش پیش چشمانش به نمایش در آمده بود.
خودش نیز که اکنون کنار آبتین حس امنیت می‌کرد کمی گریه کرد تا سبک شود.
پس از چند لحظه که از یکدیگر جدا شدند آبتین دستی به صورتش کشید و اشک‌های سایه را پاک کرد.
-دخترمان ذهن‌قوی ای داشته که اولین نفر توانسته از این آزمون سخت بیرون بیاید. من به تو می‌بالم.
لبخند پهنی زد. شنیدن این حرف از زبان اسطوره‌ای چون او برایش از صد جایزه بهتر بود.
-خیلی خوشحالم که شما هم از پسش بر اومدید. ولی…ولی آراز و آریا کجان؟
خوشحالی‌اش طولی نکشید که صدایی دوباره در آن فضا طنین انداز شد.
-حال می‌فهمم چرا کتاب سرنوشت فرد ضعیفی را چون او برای رویارویی با من انتخاب کرده‌است.
قهقهه‌ی بلندی زد؛ پر از سیاهی، پر از نفرت و شر!
-زور بازوی چندانی ندارد اما ذهنش قوی‌ترین در میان شماست. باید اعتراف کنم غافلگیر شدم.
از ترس به خود لرزید؛ دوباره همان صدایی که در کابوسش شنیده بود اکنون با او سخن می‌گفت.
آبتین در آن نور کم و مهی که اکنون کمتر شده بود؛ فهمید که دستان سایه یخ کردند و رنگ از رخسارش پرید.
با صدایی پر از ابهت جواب داد:
-نیرنگ‌هایت رنگ باخته اند. آراز و آریا نیز به زودی به ما ملحق می‌شوند و آن وقت است که برای همیشه به نابودی خواهی پیوست.
-پس‌ اینطور می‌اندیشی پزشک چیره‌دست؟ حتی اگر مرحله‌ی دوم را همزمان با مرحله‌ی اول ترکیب کنم و پیش چشمان آن دو نفر بیاورم؟ آنوقت فکر نکنم اینگونه با اطمینان سخن بگویی.
سایه با نگرانی به آبتین نگاه کرد. دهانش خشک شده بود.
-منظورش چیه؟
قبل از اینکه آبتین پاسخ دهد دوباره همان صدا جوابش را داد:
-قرارمان این باشد؛ اگر آن دو نفر توانستند از مرحله‌ی ترکیبی سربلند بیرون بیایند، شما دو نفر دیگر لازم نیست آن را پشت سر بگذارید و برای رزم نهایی سه روز به شما وقت خواهم داد. در این سه روز هرچه که بخواهید در اختیارتان قرار داده خواهد شد بدون گزندی از سوی نفرین‌ها و شیاطین دیگر؛ اما….
نفس در سینه‌ی هر دو نفر حبس شد.
-اما اگر ببازند؛ خودتان می‌دانید که هیچ شانسی نخواهید داشت و روحشان برای همیشه از آن من خواهد شد.
سایه فریاد زد:
-هیچوقت نمی‌تونی شکستشون بدی! یکی مثل آراز و آریا هیچوقت به تو نمی‌بازن!
صدا آرام‌تر شد و بم‌تر:
-دلاوری‌ات تحسین کردنیست درست مثل آراز که می‌دانست شکست می‌خورد اما بازهم همراهتان شد.
ایندفعه آبتین نیز شوکه شده بود. آراز می‌بازد؟ این چه معتی‌ای می‌توانست داشته باشد؟
-آراز؛ شاهزاده‌ی مغرور و نیرومندتان، تنها کسیست که مراحل رویارویی با من و شانس برنده‌شدنش را می‌داند. ببینم؛ سایه‌ی کوچک؛ آراز در این چند روز به تو چیزی نگفت که اگر هر اتفاقی برایش افتاد تو ادامه دهی؟ فکر نمی‌کنی این حرف معنی‌ای داشته باشد؟
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
آبتین فریاد زد؛ برای اولین بار پر از خشم و نگرانی:
-یاوه گویی هایت را تا کی‌ می‌خواهی ادامه دهی؟ دیگر تورا باور نخواهیم کرد.
صدا در حالی که رو به محو شدن می‌رفت با خنده‌ای سرخوشانه‌ پاسخ داد.
-باور کنی یا نکنی مهم نیست اما آن دختر می‌داند من از چه چیز حرف می‌زنم؛ با آراز خداحافظی کنید.
و آن‌ها را در بهت و سکوت سنگینی که به فضا حکم‌فرما شد، تنها گذاشت.
شانه‌های سایه را گرفت و تکانی داد؛ از نگاهش چیز‌های خوبی به چشم نمی‌آمد. چرا حس بدی داشت؟
-سایه؛حرف بزن! در مورد چه چیز سخن می‌گفت؟
تمام حرف‌های آراز در ذهنش طنین انداز شد؛ همان شبی که او را به آن بیشه‌زار سرسبز برده بود، شبی‌ که ستاره‌های بی‌شمار آسمان را با قدرت‌ چشم‌هایش به او نشان داده بود و کلماتی که حتی به یاد آوردنشان، موهای تن سایه را سیخ می‌کرد.
-گفت که اگر هر اتفاقی افتاد و در هر نبرد هرکدام از شما از پا در اومد من نباید برای کمک برگردم.
چشمان آبتین بین چشم‌های سایه دو دو می‌زد:
-دیگر چه گفت؟ بگو! سایه التماس می‌کنم!
آبتینی که همیشه خونسرد بود و هیچ چیز آرامشش را بر هم نمی‌زد؛ اکنون اینگونه آشفته بود و نگران. مسئله واقعا بین مرگ و زندگی بود و از پای در آمدن آراز برایشان حکم مرگ را داشت.
صدایش می‌لرزید.
-نمیدونم؛ دیگه..دیگه گفت که اونقدرا هم که بقیه فکر میکنن قوی نیست و فقط باید به راهمون ادامه بدیم و از این حرفا. جناب آبتین؟
دست‌های آبتین شل شدند و دوباره آویزان. باورش نمی‌شد. او با پای خودش به قتلگاه خودش آمده بود و به کسی چیزی نگفت.
بغضی که داشت را به سختی قورت داد. او برایش مثل پسری بود که هیچوقت نتوانست داشته باشد. کسی که بزرگ شدنش را به چشم دیده، و همواره او را از صمیم قلب بی توجه به حرف‌ها و شایعات پشت سرش دوست داشته؛ چرا که هنوز هم از باطن او خبر داشت.
-پس او واقعا…این حرف ها را زده.
به چشم‌های سایه نگاه کرد و قطره اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید.
چشم‌های سایه تا بیشترین حد ممکن گشاد شدند و با ترس به آبتین نگاه کرد.
-چی‌شده؟ جناب آبتین؟ تورو خدا یچی بگو؟ چیکار می‌تونیم بکنیم؟
تلاشی برای پاک کردن اشک گوشه‌ی چشمش نکرد.
-این کار خودکشیست و او این قصد را دارد.
هین بلندی کشید و تن صدایش بالاتر رفت.
-یعنی چی!؟ یعنی چی؟ مگه الکیه که بخواد بمیره؟
سرگردان دور خودش چرخید.
-باید پیداش کنیم! من بعد از شکستن مرحله‌ای که توش بودم تونستم شما رو پیدا کنم. باید اون دو نفر هم پیدا کنیم.
آبتین اشکش را پاک کرد و سرش را تکان داد.
-همین‌کار را می‌کنیم. سایه؛ هرکدام را پیدا کردی نگذار تاریکی بر او چیره شود؛ مخصوصا آراز!
انگار که چیزی یادش آمده باشد ادامه داد:
-شک ندارم اهریمن برای آن‌ها خاطرات و کابوس‌هایی که به همدیگر مرتبط هستند را نمایان خواهد کرد. آریا را می‌توان کنترل کرد و برگرداند اما آراز اگر از دست برود، همه چیز به خاکستر تبدیل می‌شود.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
مرگ‌نمای آراز و آریا همزمان در حال انجام‌شدن بود؛ برای آریا مرگ خواهرش به دست آراز؛ و برای آراز مرگ مادر آبستنش به دست آریا. دشمن نه تنها قصد از بین بردن آن‌ها، بیشتر از همه آراز را داشت، بلکه می‌خواست آن دو در تنفر از یکدیگر بسوزند و هیچ‌گاه حقیقت آشکار نشود؛ پس باید همینجا کار را تمام می‌کرد.
همانطور که گفته بود دومرحله را باهم ترکیب کرد؛ مرگ نما‌ و مرحله‌ی دوم؛ وهم. در اولین قدم فقط مرگ عزیزانشان را به نمایش می‌گذاشت اما در قدم دوم آینده‌ی خیالی‌ای که اگر آن‌ها زنده بودند را برایشان به تصویر می‌کشید. آینده‌ای کاملا بی‌عیب و نقص تا غم آن‌ها به حداکثر برسد و اندوه و افسوس نبودنشان را بر آن دو بیفزاید.
دیو دروغگو بود و فریبکار؛ هیچ یک از کارها و حرف‌هایش راست و قابل اعتماد نبودند. پس به جای اینکه اول مرگ نما و سپس وهم را انجام دهد؛ دقیقا روشی معکوس را انجام داد. یعنی ابتدا طعم داشتن آینده‌ای شیرین با افراد از دست رفته‌شان را به آن‌ها می‌چشاند و سپس به آن‌ها یادآور می‌شد چگونه آن‌ها را از دست داده‌اند تا حسرتشان زیادتر شود.
آراز ایستاده بود و هنوز شانه‌هایش خم نشده بودند؛ هنوز روی پا بود.
دختری حدودا بیست ساله را روی شانه‌اش انداخته بود قهقهه می‌ز‌د و او را می‌چرخاند. موهایش بلندتر شده بودند و تا روی شانه‌هایش می‌رسید اما چهره‌اش همانگونه شاداب و جذاب بود.
-آراز مرا زمین بگذار!
به لحن آشفته‌ی خواهرش خندید اما خنده‌اش تمام نشده زنی در کمال زیبایی و وقار، از درون قصر پا به درون همان باغی گذاشت که آراز و خواهر کوچکترش در حال خندیدن و وقت گذرانی با یکدیگر بودند.
لباسش به رنگ سبز یشمی بود و نقش و نگار نقره‌ای رنگ روی سینه‌ی آن و دامن پف دارش، با یاقوت‌های سبز روی تاجش همخوانی پیدا کرده بود. موهایش بی پروا در باد به رقص در آمده بودند و تارهای نقره‌ای لا‌به لای آن‌ها چیزی بود که آراز هیچوقت نتوانست در واقعیت ببیند. ابروهای کمانی و بلندی داشت درست مثل آراز، چشم‌هایش کشیده بودند و چروک‌های ریز کنار آن‌ها و خط خنده‌اش، ردی بود که گذر زمان بر صورتش نشانده بود. با لبخندی زیبا ناشی از خوشحالی فرزندانش سعی کرد کمی لحنش را جدی کند.
-آراز! خواهرت را زمین بگذار! او چهارده سال از تو کوچکتر است.
دختر جوان روی شانش را بر زمین گذاشت که او هم در جواب پای آراز را لگد کرد. در حالی که پایش را گرفته بود و با پای دیگرش بپر بپر می‌کرد، پاسخ داد:
-می‌بینی مادر؟ به برادر بزرگتر خود بی‌احترامی می‌کند و همیشه سراغ وسایل من می‌رود. نواریل را به سخره می
گیرد و اکنون هم پای مرا لگد کرد.
مادرش با دیدن قیافه‌ی پیروزمندانه‌ی دخترش و نگاه نه چندان عصبانی آراز، خنده‌اش گرفت. دختر جوان که ته‌چهره‌ی آراز منتها ترکیب دخترانه‌تر آن و چشم‌های خاکستری‌ای همانند او داشت، دست به سینه گفت:
-می‌بینی برادر؟ مادر نیز طرف من است پس بهتر است برای خودت متحد دیگری پیدا کنی.
دختر در لباس سپید و شلوار گشاد همرنگ آن، شبیه یک فرشته به نظر می‌آمد.
خودش را کمی به او نزدیک کرد و در گوشش گفت:
-فرد بی‌نظیری همچون برادرت نیازی به متحد ندارد. خودت نیز این را می‌دانی، ماهور.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
نظرات این پارتو دوس دارم بفهمم.



قدمی به جلو برداشت؛ دلش می‌خواست مادرش را برای یکبار دیگر هم که شده در آغوش بگیرد و خواهرش را از نزدیک ببیند. چشم‌هایش تار می‌دید؛ اشکی که این‌همه مدت سعی در پس زدن آن داشت به چشم‌هایش هجوم آورده بود و تصاویر را برایش تار کرده بود. چشمانش را محکم روی هم فشار داد تا دوباره بتواند خوب ببیند. گونه‌هایش کمی خیس شدند اما برایش مهم نبود. دستش را جلو برد تا رشته‌ای از موهای مادرش را لمس کند اما دستش از آن‌ها عبور کرد. درست مثل اینکه حضورش در آنجا مثل شبح باشد؛ نه کسی او را می‌دید و نه می‌توانست چیزی را لمس کند.
بازهم با دستش به هرچیز که فکر می‌کرد بتواند آن را بگیرد، چنگ زد اما بی‌فایده بود؛ فقط تصاویر مثل یک فیلم از جلوی چشمش عبور می‌کردند.
دستش را به سمت دست مادرش برد و در کمال ناباوری توانست آن را بگیرد. یک لحظه یخ زد اما لبخند روی لبش هنوز پدیدار نشده بود که درجا خشک شد!
ناگهان زمان عوض شد و به موقعی برگشت که کنار مادرش زانو زده بود و جسم نیمه‌جان او رو به رویش ر‌وی تخت قرار داشت. درست همان موقعی که دست مادر آبستنش را گرفته بود و با گریه التماس می‌کرد که پزشک جان مادرش را نجات دهد اما اینبار تصاویر جلوی چشمش نقش نمی‌بستند بلکه خودش بود که دقیقا در همان لحظه حضور داشت؛ نه در چهارده‌ سالگی‌اش و بلکه درست با همان سنی فعلش‌اش. حتی در بیست و هشت سالگی هم نمی‌توانست با این غم کنار بیاید.
پزشک سری به نشانه‌ی تاسف تکان داد و کلاه سپیدی که به سر داشت را در آورد.
-پوزش می‌خواهم شاهزاده اما…بهتر است با مادرتان تنها باشید؛ من همه‌ی تلاشم را کردم اما…اما فکر میکنم نتیجه‌ای نداشته باشد. سم در تمام بدن او پخش شده و…و دیگر دیر شده.
و با شانه‌هایی افتاده از اتاق خارج شد.
نگاهی به شکم برآمده‌ی مادرش و صورت رنگ و رو رفته‌ی او کرد.
بار دیگر گریست. درست همانند همان روز؛ حتی شدیدتر. دوباره مادرش جلوی چشم‌هایش داشت جان می‌داد و او تنها کاری که می‌توانست بکند، نگاه کردن بود.
لب‌هایش می‌لرزیدند؛ صدایش خش‌دار بود و چشم‌های همیشه ستاره‌بارانش این بار بی فروغ شده بودند.
-مادر…
دست مادرش را به لب‌هایش نزدیک کرد و ب*و*سه‌ای به روی آن نشاند. سپس آن را روی گونه‌اش گذاشت تا بتواند دوباره آن را لمس کند. نمی‌دانست برای خواهرش که هیچ‌گاه نتوانسته بود پا به دنیا بگذارد بگرید یا برای مادر جوانش؟
چشم‌هایش را باز کرد تا برای بار آخر به فرزند عزیزش نگاه کند. با صدایی که رو به خاموشی می‌رفت آخرین کلماتش را بر زبان آورد.
-قوی بمان و از نواریل محافظت کن. مرا ببخش که نتوانستم مراقب خواهرت باشم…
و دستش از روی گونه‌ی آراز شل شد.
اول آرام لب زد:
-نه!نه…مادر؛خواهش می‌کنم..مادر…تنهایم نگذار.
سپس با گریه فریادی زد که ستون‌های کاخ را به لرزه در آورد.
-مادر! به گیسوانت سوگند که به خون‌خواهی‌ات خواهم پرداخت. همانطور که تمام این‌ سال‌ها پیراهن مشکی از تن در نیاوردم، همچنان آن را به تن خواهم داشت تا زمانی که انتقامت گرفته شود.
گریست؛ به اندازه تمام این سال‌ها، به اندازه غمی که تمام این مدت حمل می‌کرد، به اندازه‌ی تنهایی‌ای که بعد از رفتن مادرش پشت نقابی از سردی و غرور مخفی کرده بود گریست؛ اما نمی‌دانست با گریه‌ی او‌ کسی در دل تاریکی قهقهه می‌زند و بر قدرتش می‌افزاید.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
نه تنها آراز، بلکه آریا نیز در شکنجه‌شدن با ترکیبی از دومرحله به سر می‌برد. آرامی که اکنون بزرگ شده بود و دیگر آن دختر بچه‌ی یازده ساله نبود. اکنون دختر جوان و زیبایی بود که چشم‌هایش همانند آریا قهوه‌ای بود ولی ترکیب لب‌ها و بینی‌اش نشان از ظرافت و طراوت دخترانه‌اش می‌داد. موهای بلندش تا کمرش می‌رسید و درست زیر همان درختی نشسته بود که آخرین بار آنجا بودند. کتابی در دست و لباسی شیری رنگ به تن داشت. محو خواندن کتاب شده بود ولی با احساس حضور برادرش در آنجا سر خود را بالا آورد و برایش دست تکان داد. آریا خودش را می‌دید که در زرهی درخشان تر و با نقوش طلایی روی آن به سمت خواهرش می‌رفت. کنار او روی زمین نشست و به تنه‌ی درخت تکیه داد.
-بازهم خودت را خسته کردی برادر؟ هر روز با همین وضع برمیگردی.
با آستینش عرق از چهره‌ی آریا پاک کرد و به روی او لبخند گرمی پاشید.
-جامه‌ات آلوده می‌شود آرام!
همانند اسمش شخصیتش نیز آرام بود. برایش مهم نبود لباسش آلوده شود یا نه؛ برایش مهم این بود که برادرش خستگی از سر و رویش می‌بارید.
-چرا به خانه نمی‌روی تا کمی استراحت کنی؟ فرمانده لشکری ولی هر روز سخت تمرین می‌کنی.
آریا می‌خواست خواهرش را در آغوش بگیرد اما بوی آهن و فولاد و آفتاب سوختگی می‌داد. انگار که آرام فکرش را خوانده باشد خودش پیش‌قدم شد و او را در آغوش گرفت.
-جامه‌ات…
-اهمیتی ندارد آریا. آیا فکر کردی آغوش امن و دست‌های نیرومند برادرم را به خاطر مشتی پارچه پس می‌زنم؟
با همین حرف انگار خیال آریا هم راحت شد و‌ دست‌هایش را دور خواهر کوچکترش حلقه کرد. بوی طراوت موهای او را به ریه کشید و گذاشت تا تن خسته‌اش کمی کنار او آرامش پیدا کند. آرام سرش را روی شانه‌ی آریا گذاشته بود و چشمانش را بست.
آریای واقعی که شاهد این صحنه‌ها بود به سمت آن‌ها دوید تا بتواند خودش نیز این حس را تجربه کند. بارها برایش سوال شده بود که اگر آرام را از دست نمی‌داد و او بزرگ می‌شد، چهره‌اش چگونه می‌شد؟
درست در یک قدمی رسیدن به آریا و آرامی که می‌دید، کنار همان درخت، ناگهان همه چیز دوباره عوض شد.
باران شروع به باریدن کرد و پیکری آشنا را چندین متر جلوی خودش دید که لبه‌ی یک پرتگاه خم شده و دست یک نفر را در دست دارد. صدایی آشنا؛ خاطره‌ای آشنا..نه، دوباره همان اتفاقات در حال پیوستن بودند.
آرام یازده ساله جیغ می‌زد و کمک می‌خواست و آراز دستش را در دست داشت.
-آراز! کمکم کن! مرا بالا بکش!
دوباره برگشته بودند به سیزده سال پیش. اکنون آریای سی ساله به جای آریای هفده‌ساله ایستاده بود و چشم به آراز دوخته بود که دست خواهرش را درحالی در دست گرفته بود که از پرتگاه آویزان بود.
دیو ناجوانمردانه بازی می‌کرد؛ برای اینکه تنفر آن دو نفر را از یکدیگر بیشتر کند، چهره‌ی آراز پانزده ساله را که با اشک پوشیده شده بود را، با لبخند کریهی جایگزین کرد. درست همان موقعی که آریا نام آرام را فریاد زد، آراز از گوشه‌ی شانه‌اش به پشت سر نگاهی انداخت و دست آرام را رها کرد.
جیغ‌ ممتد خواهرش در گوشش پیچید. زانوهایش سست شده بودند. درست مثل قدیم نمی‌توانست جلوتر برود و مشاهده کند چه اتفاقی افتاده. بدتر از شنیدن صدای جیغ خواهرش، وقتی بود که آن صدا قطع شد و جسم او محکم بر زمین فرود آمد.
قلبش داشت از جا کنده‌ می‌شد؛ اما چیزی که بیشتر از همه چیز آزارش می‌داد لبخند پیروزمندانه‌ی آراز بود. او انتقامش را گرفته بود درست همانطور که می‌خواست؛ درست یک سال بعد از مرگ مادرش و در سالروز فوت او، با مقصر دانستن آریا که به مادرش سم خورانده بود، جان آرام را گرفت؛ چیزی که هرگز حقیقت نداشت اما کسی جز خود آراز نمی‌دانست در روز مرگ آرام چه اتفاقی افتاد؛ حتی آریا.
دستش را به درخت تکیه داد تا مانع از سقوطش شود و سیل اشک‌هایش بود که جاری می‌شد. با تمام درد نعره بر آورد:
-آراز! حتی اگر یک روز به مرگم مانده باشد تورا با دستهای خودم خواهم کشت!
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
هردو غرق در خاطرات و کابوس‌های خود می‌گریستند. آراز بر همان باور که مادرش بر اثر سمی که آریا به خورد او داده جان سپرده و آریا بر گمان اینکه آراز به قصد انتقامجویی خواهرش را کشته. حقه‌های دیو جواب داده بودند؛ آن‌هایی که یک روز همدیگر را برادر خطاب می‌کردند اکنون بیش از یک دهه بود که دشمن خونین یکدیگر شده بودند و با مرور خاطرات، دشمنی‌شان اکنون بیش از پیش نیز شد. یک تیر و دو نشان؛ دشمنی عمیق‌تر و گرفتن ذره‌ذره‌ی روحشان تا جایی که دیگر برای همیشه آنجا ماندگار شوند.
آبتین سراسیمه می‌دوید و نام آن‌ها را به زبان می‌آورد. برایش مهم نبود کدام یک را پیدا می‌کند، فقط مهم بود که هرچه سریعتر یکیشان را ببیند.
از آن طرف سایه نیز همین کار را می‌کرد. در فضای تاریک بی‌انتها می‌دوید و گرچه سینه‌اش می‌سوخت و حس می‌کرد نفس کشیدن در آن فضای سنگین برایش سخت‌ است، اما برایش اهمیتی نداشت و فقط می‌خواست آن دو نفر را نیز پیدا کند. در ذهنش فقط نام آراز تکرار می‌شد.
نمی‌دانست چقدر دویده بود؛ از این می‌ترسید که به جای نزدیک شدن دورتر شده باشد.
-آراز! آراز! کجایی؟
دستهایش را به زانوهایش زد و خم شد. چشم‌هایش را محکم روی هم فشار داد. فقط لازم بود حضور او را حس کند؛ چیزی به او می‌گفت آراز در همین نزدیکیست و او فقط نمی‌تواند ببیندش.
درمانده شده بود و فقط می‌دانست برای نجات آراز حاضر است هرکاری بکند. آریا را به کل فراموش کرده بود و فقط دو چشم خاکستری پیش چشمانش جولان می‌داد.
با تمام توان اسم آراز را با اشکی که از چشمش جاری شده بود جوری فریاد زد که حنجره‌اش خراش برداشت.
گردنبندی که استاد میران به او داده بود شروع به درخشش کرد و از خود نوری فیروزه‌ای رنگ در فضا پخش کرد. انگار که به سمت چیزی کشیده می‌شد.
سایه دوباره راست ایستاد و گردنبند را در دست گرفت اما نه؛ آن همچنان به سمت چیزی یا کسی در حال کشیده شدن بود پس تصمیم گرفت راهی که گردنبند نشان می‌دهد را دنبال کند.
با قدم‌هایی نامطمئن جلو رفت. یک چشمش به گردنبند بود و یک چشمش به جلوی پایش؛ تاریکی انگار که قصد تمام شدن نداشت.
چشم‌هایش را کمی ریز کرد تا بهتر ببیند. پس از چندین متری که به جلو رفت، فردی را در آن نور کم دید اما نمی‌دانست جلوتر برود یا نه؛ نکند این هم حقه
ای دیگر از دیو بود ؟ آن فرد که بود؟
تا جلوتر نمی‌رفت نمی‌توانست مطمئن شود برای همین قدمی دیگر به پیش برداشت. هرچه جلوتر می‌رفت کشش گردنبند به سمت آن فرد بیشتر و بیشتر می‌شد.
چیزی در سینه‌اش با شناختن فرد مقابلش حتی در فاصله‌ی چندین متری فرو ریخت؛ دیگر برایش مهم نبود در خطر قرار بگیرد یا حتی جانش را از دست بدهد. تنها یک چیز در ذهنش تکرار می‌شد و برایش حکم زنگ خطر را داشت:« آراز روی زانو بر زمین افتاده بود!»
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

بالا