درحال تایپ رمان سایه‌ی خاکستر| اهور‌ا مهر کاربر انجمن چری بوک

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
(توجه: این پارت ممکنه حاوی توصیفاتی باشه که برای همه خوشایند نیست)


دوست نداشت جزییات را تعریف کند اما چاره‌ای نداشت.
-آری؛ او در واقع یک موجودی نیمه‌دیو-نیمه‌اهریمن است و اولین از نسل خود چرا که با اولین جنایت آدمی، به وجود آمد.
نفسی گرفت و به قیافه‌ی مشتاق سایه چشم دوخت.
- سالیان بسیار دور؛ بزرگترین و اولین جنایت صورت گرفت؛ هنگامی که جوانی از روی نادانی و تحت تاثیر حرف‌های دیگران، ابتدا حرمت تن مادرجوانش را در هم شکست و‌ پس از آن او را با تازیانه به شیوه‌ای زد که استخوان جمجمه‌اش ترک برداشت و سپس او را در بیابان رها کرد تا خوراک کرکس ها بشود.
حالت چهره‌ی‌ سایه از مشتاق به آزرده‌خاطر و ناراحت تغییر پیدا کرد و ابروهایش در هم فرو رفتند. باورش نمی‌شد آنچه را که می‌شنید. چگونه یک نفر می‌توانست با مادر خود چنین کاری بکند؟
-می‌خواهی بقیه‌اش را بشنوی؟
سایه با همان حالت سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-مادر آن پسر قبل از آنکه جان بسپارد فرزندش را نفرین کرد و بدین صورت نیمه‌ی دیو از نفرین مادر و نیمه‌ی اهریمن از گناه پسر شکل گرفت.
بی اختیار لرز ریزی به بدنش افتاد که از چشم آراز دور نماند برای همین کمی خودش را به او نزدیک کرد و دستش را روی شانه‌ی سایه گذاشت.
-ترسیده‌ای؟
اگر می‌گفت نه، دروغ محض بود اما با نشستن دست آراز روی شانه‌اش، حس دلگرمی به سراغش آمد و کمی از‌ نگرانی‌اش کاست.
-آره؛ یه جوری شدم.
-می‌خواهی قسمت خوب ماجرا را نیز بشنوی؟
دوباره نگاهش را به او دوخت. چیزی در نگاه آراز تغییر کرده بود که هروقت به او می‌نگریست متوجهش می‌شد؛ البته شاید کمی خیال‌پردازی می‌کرد اما دوست داشت حتی اگر خیال است، در آن غرق شود.
سکوتش باعث شد آراز ادامه دهد.
-برای من سخت ترین مراحل پشت سر گذاشته شدند؛ دیو نیز این را می‌دانست و تمام تلاشش را برای به زانو در آوردن من با استفاده از دستکاری خاطرات کرد؛ اما اکنون امکان پیروزی ما چندین برابر است چرا که در مراحل قبل، تو مرا از مرگ نجات دادی.
آب دهانش را قورت داد و دست دیگرش را مشت کرد؛ عمیقا با خودش می‌جنگید تا دوباره سایه را در آغوش نکشد ؛ دختری که همه چیزش را به خطر انداخته بود و درحالی که چیز زیادی از او نمی‌دانست، برای نجاتش لحظه‌ای درنگ به خرج نداده بود.
او‌ نیز از این تعریف خوشحال شده بود؛ او رسما اعتراف کرده بود که جانش را مدیون سایه است و چه چیز از این بهتر؟
دوباره چهره‌اش به حالت عادی بازگشت.
-این بار می‌بریم؟
آری می‌برد؛ اینبار برای برنده شدن دلیل داشت.
پلک‌روی هم گذاشت و بادی به غبغب انداخت. دست به سینه شد و یک لنگه‌ی ابرویش را بالا انداخت.
-خب می‌توان اینطور گفت. با استفاده از زور بازوی آریا و مهارت شمشیرزنی آبتین و قدرت‌های من که می‌دانی بی اندازه هستند، امکان بردنمان زیاد است.
خنده‌اش گرفت. آراز مثل پسربچه‌های چهارده‌ساله شده بود که با دارایی‌هایشان فخر فروشی می‌کردند و سعی داشتند که دیگران را تحت تاثیر قرار دهند. گرچه او نمی‌دانست دلیل خنده‌ی سایه چیست اما هرچه بود برایش اهمیتی نداشت؛ فقط مهم این بود که گونه‌های سایه از خنده فرم گردی به خود گرفته بودند که صورت او را در نظرش دوچندان زیبا می کرد.
گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.
-مرا مورد تمسخر قرار می‌دهی؟
می‌دانست که این‌کار را نکرده اما می‌خواست کمی او را دست بیندازد.
-اوه نه بابا من کی باشم شاهزاده آراز رو دست بندازم. راستی گفتی لقبت چی‌ بود؟ همون موقع که با یکی از اهریمنایی که اومده بودن توی اون مهمانسرا جنگیدی لقبتو گفتی‌.
از اینکه به سخنانش دقت کرده بود از ته دل خوشحال شد. به جز نواریل و چند نفر دیگر مثل آبتین و میران که البته تعدادشان انگشت‌شمار بود، بقیه‌ی افراد حرف‌هایش را به خاطر این گوش می‌دادند چون دستور به حساب می‌آمدند و هیچ‌کس به میل خودش به حرف‌های آراز توجهی نمی‌کرد.
-شاهزاده‌ی خون و آتش.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
زیر لب آن را تکرار کرد؛ به نظرش‌ این لقب خیلی پر رمز‌ و راز می‌آمد. حالا که آراز روی خوش به او نشان داده بود و فرصتی در اختیار داشت تا همه‌ی سوالاتش را بپرسد، این نیز می‌توانست سوال بعدی باشد:
-چرا بهت میگن شاهزاده‌ی آتش و خون؟
نفسش را با صدا بیرون داد. حدس می‌زد که سایه این را بپرسد. قیافه‌ی کنجکاوش خبر از میل عمیقش برای پی بردن به حقایق می‌داد.
-گمان می‌کنم که تو چیزی در‌ مورد تاریک‌ترین توانایی من نمی‌دانی.
سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و ناخودآگاه کمی خودش را به آراز نزدیک‌ کرد طوری که نفس‌هایشان در آن هوا روی صورت یکدیگر می‌نشست.
-بگو گوش می‌کنم.
هرچه می‌شنید برایش تازگی داشت و عطشش برای فهمیدن رازها و قدرت‌های پنهان او را بیش از پیش‌ می‌کرد.
-این توانایی ببشترین قابلیت من است که فقط در موارد بسیار کمیابی می‌توانم از آن استفاده کنم؛ قابلیت آتش خونین.
-یعنی خیلی قدرتمنده؟
سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-چقدر قدرتمند؟ چه اتفاقی می‌افته؟
کمی مکث کرد و پس از کمی اندیشیدن پاسخ داد:
-اگر قدرت اهورامزدا و سپس فرشتگان و شیاطین را در درجات اول تا سوم در نظر بگیریم؛ این قدرت در جایگاه چهارم قرار دارد.
نفس در سینه‌ی سایه حبس شد. یعنی آراز می‌توانست آنقدر قدرتمند باشد؟
-نمی‌دانم چگونه اما بی اختیار این قدرت به کار می‌افتد و خرابی‌های زیادی به بار می‌آورد؛ بدنم غرق در آتش می‌شود و می‌توانم خون هر موجود زنده‌ای را از بدنش بیرون بکشم و درحالی که خون‌ها نیز شعله‌ور هستند، با آنها هرکه و هرچیز را که بخواهم نابود کنم. تا کنون فقط یکبار این اتفاق افتاده است، چرا که پس از آن با خود سوگند خوردم دیگر هرگز نگذارم چنین چیزی به وقوع بپیوندد.
سایه لب‌هایش را به طرف پایین خم کرد و چند بار سرش را آرام آرام تکان داد. آراز نمی‌توانست حدس بزند که در این لحظه به چه می‌اندیشد اما به نظر می‌آمد که تحت تاثیر حرف‌های او قرار گرفته باشد.
-نمی‌خواهی چیزی بگویی؟
سرش را کمی خاراند.
-نمیدونم چی بگم. قدرتات خیلی زیاد و جالبن کاش منم یکمی قدرت داشتم و میتونستم یه کاری کنم ولی همش عین هویج باید پشت یکی قایم بشم تا ازم دفاع کنن. رسما به درد هیچی نمیخورم.
از جوابش جا خورد. چطور می‌توانست به این نتیجه برسد وقتی که کتاب سرنوشت او را برای این سفر برگزیده بود، آن‌هم بین تمامی کسانی که در این سرزمین زندگی می‌کنند و نسبت به او توانایی های بالاتری دارند؟
ابروهایش کمی در هم فرو رفت.
-چگونه می‌توانی چنین سخنی به زبان بیاوری وقتی تو برگزیده شدی و…
از به زبان آوردن دوباره‌ی آن احساس بدی می‌کرد.
-و درجایی که هرسه‌ی ما نزدیک بود در برابر خودمان شکست بخوریم، نجاتمان دادی؟
آریا که مدتی بعد از جای خود برخاسته و دنبال آن‌ها راه گرفته‌بود، از ترس اینکه مبادا کارشان به دعوا بکشد، بی‌صدا در گوشه‌ای پنهان شده بود و از لا‌به لای بوته‌ها آن‌ها را می‌دید.
آراز شانه‌های سایه را گرفت و او را در جایش نگه‌داشت.
-سایه؛ بگذار این را واضح بگویم.
زیرلب ناسزایی داد که فقط خودش آن را شنید. این دختر یا نادان بود یا ناامید.
-اگر تو نبودی ما نیز از پای در آمده‌بودیم.
چشمهایش دوباره از تعجب گشاد شده بودند. به نظر می‌آمد آراز کنار او احساس راحتی می‌کرد که اینچنین با دست زدن به او مشکل نداشت.
-پس این سخنان بیهوده را کنار بگذار. نبردی که پیش روست نیز نبرد تو نیست؛ ماموریت تو با پیدا کردن گل صدبرگ ادامه خواهد یافت؛ پس تا جای ممکن از خطر دوری کن و جنگیدن را به ما سه تن واگذار کن.
می‌دانست حق با آراز است. موجودی که چندین هزارسال سن دارد و موجب ترس و وحشت همگان شده، چیزی نبود که یک دختر بیست و سه ساله‌ای که حتی کار با چاقو در دفاع از خودش را بلد نیست، بتواند به راحتی شکست دهد.
آراز با چشم‌های نگران و منتظر به او خیره بود. می‌خواست جوابی از او بشنود.
-باشه ولی این سری دیگه سعی نکن خودتو به کشتن بدی.
نگاه آراز دوباره نرم شد؛ هنوز دست‌هایش روی شانه‌های سایه بودند. فکش کمی منقبض شد و کلماتی را سخت به زبان آورد.
-بعدا بابت این کار از تو پوزش خواهم طلبید.
-چی؟کد…
قبل از اینکه بتواند سوالش را تمام کند آراز او را به سمت خود کشاند و اینبار او را محکم‌تر از گذشته به آغوش کشید و سرش را درون موهای او فرو برد. نفسش که حبس کرده بود را آزاد کرد و چند باری نفس عمیق کشید. انگار چیزی در درونش شکسته باشد بی اختیار قطره‌ اشکی از چشمش چکید و درون موهای سایه گم‌شد.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
علاوه بر سایه، آریا که خود را پنهان کرده بود نیز به وضوح جا خورد. آنچه را که با چشمهایش دیده بود باور نمی‌کرد؛ اینکه آراز فردی را در آغوش بگیرد و آن هم نه هرکسی ؛سایه! آخرین کسی که ممکن بود به ذهنش خطور کند.
صدایش که اکنون به گوش سایه نزدیکتر بود بم‌تر و ضخیم‌تر از همیشه بود که باعث می‌شد قلب او به لرزه بیفتد.
-بابت جان من نگرانی؟
هنوز دستهای سایه دوطرفش آویزان بودند و نمی‌توانست تکان بخورد. خودش که هیچی، زبانش نیز انگار قفل شده بود.
آری نگران بود؛ نگران بود مبادا چشم‌هایی را که از زیبایی می‌پرستید دیگر نتواند ببیند؛ نگران بود شعله‌ای که در قلبش در حال جان گرفتن بود به ناگهان خاموش شود؛نگران بود باز کسی را جزو عزیزانش به حساب آورد ولی از او گرفته شود؛ نگران بود قلبش نتپیده، از تپش بایستد…
با اینهمه حال سرش را به شانه‌ی آراز تکیه داد و برای چند لحظه‌اش چشمانش را بست که باعث شد او حلقه‌ی دستانش را تنگ‌تر کند. سکوتش انگار سخنان زیادی در خود جا داده بود که از چشم آراز دور نماند.
کمی خود را عقب کشید و با شیطنت درون چشمانش به او نگریست.
-می‌خواهی تا ابد اینگونه سرجایت خشک شده بمانی؟ نمی‌خواهی فردی که همه‌ی سرزمین آذر آرزوی دیدنش از نزدیک را دارند، در بر بگیری؟ آن هم وقتی که آغوشش را بی مزد و منت به روی تو باز کرده است؟
مشتی به سینه‌ی آراز کوبید و گونه‌ها و گوش‌های سرخ شده‌اش را نادیده گرفت.
-تو چقدر پررویی؛ انگار خودت بیشتر آرزوت بود تا من.
درحالی که سعی در پنهان کردن غمش داشت سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-به هرحال…پس از سالیانی طولانی دوباره کسی را در بر‌گرفتم.
رشته‌ای از موهای سایه که روی شانه‌اش ریخته بودند را با سر انگشتانش لمس کرد؛ این مرد داشت احساساتش را جلویش به وضوح نشان می‌داد اما چیزی جلوی او را برای بیانش می‌گرفت.
سایه دستش را روی دست آراز گذاشت.
-سالیان طولانی منظورت چند وقته؟ یه سال؟ دوسال؟
دلش به حال او می‌سوخت. کاشکی زمان بیشتری داشتند و فردا قرار نبود به نبرد بروند تا می‌توانست بیشتر کنارش باشد و در مورد زندگی‌اش بداند.
-بعد از مرگ آرام…به گمانم چیزی حدود دوازده سال.
نفسش را با ناراحتی بیرون داد.
-من نه تنها مادرم و فرزندش که هرگز نتوانست به دنیا بیاید را از دست دادم؛ بلکه با مرگ آرام، آریا را نیز از دست دادم.
بی‌خبر از اینکه آریا در حال گوش کردن است اعترافی کرد که هرگز کسی از او خبرنداشت.
-اما هیچگاه به او نگفتم که من آرام را نکشتم، فکر می‌کردم که او به مادر من زهر خورانده پس اینکه به این بیندیشد که من خواهرش را کشتم برایش به اندازه‌ی کافی دردناک خواهد بود؛ گرچه می‌دانستم که این کار آریا را با من دشمن می‌کند.
تا همینجا شنیدن برایش کافی بود؛ آهسته و بدون اینکه کسی متوجه شود، با افکاری آشفته، دوباره نزد آبتین بازگشت و آن دو را به حال خود رها گذاشت.
-آراز؟
-جا…
گلویش را صاف کرد.
-چه شده؟
می‌خواست دستش را از روی دست آراز بردارد که اینبار او بود که دستش را نگه‌داشت.
-بهتر نیست اینا رو به خود آریا بگی؟ چرا باهاش حرف نمی‌زنی؟
با دست دیگرش هنوز موهای سایه را گرفته بود و دور انگشتش آرام می‌پیچاند. حق با او بود اما نمی‌توانست.
-گفتنش برای تو راحت است؛ اما می‌دانی دوازده سال به چه معنیست؟ چیزهای زیادی از دست رفته‌است که نمی‌توان بازگرداند، چیزهایی که برایشان افسوس خواهم خورد.
نگذاشت سایه سوال دیگری بپرسد.
-برای امشب کافیست، فکر می‌کنم جواب سوالاتت را گرفتی. باید نزد بقیه بازگردیم و اندکی بیاساییم؛ اگر زنده از این نبرد بیرون آمدم پاسخ بقیه‌ی پرسش‌هایت را نیز خواهم داد.
جمله‌ی آخر را برای اذیت کردن سایه به زبان آورد که موفق هم بود. با«آراز» گفتن بلند سایه، گوشه‌های لبش بالا رفتند و برای اولین بار می‌توان گفت جلوی‌سایه خندید، طوری که دندان‌های مرتبش معلوم شدند و او توانست برای اولین بار بفهمد که دندان‌های نیش آراز نوک تیزتری در مقایسه با دندان‌های خودش دارند.
دلش غنج رفت؛ حتی دندان‌هایش نیز بی‌‌نقص بودند. به خودش قول داد که پس از تمام شدن این ماجرا، با آراز بیشتر صحبت کند و سعی کند بیشتر او را بخنداند و اینبار شاید او کسی باشد که برای در بر گرفتنش پیش قدم شود.
با کشیده شدن دستش رو به بالا از فکر بیرون آمد و به آرازی که بالای سرش ایستاده بود و دستش را می‌کشید نگاهی کرد.
-اگر نمی‌خواهی برخیزی بگو تا خودم از جا بلندت کنم.
زیرلب ناسزایی به آراز داد و از جایش برخاست. می‌دانست که از آزار دادن او لذت می‌برد.
-خوشت میاد هی سر به سرم بذاری؟ باشه وایسا آخه به وقتش دارم برات.
آراز دست سایه را علیرغم میل باطنی رها کرد و به سوی بقیه بازگشتند.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
ابروهای آریا به هم‌ گره خورده بودند و وقتی که آبتین از او پرسید چه شده هیچ جوابی نتوانست بدهد. با اینکه آریا استاد استتار و مخفی‌شدن بود اما برای گوش کردن به حرف‌های آراز مجبور بود از فاصله‌ی خیلی دورتری به آن‌ها گوش فرا دهد چرا که اگر نزدیک می‌شد، با قدرت‌های آراز محال بود که متوجه او نشود، برای همین امیدوار بود که اشتباه شنیده باشد که آراز، آرام را نکشته‌است…
با بازگشت آن دو نزد بقیه، دوباره سکوت شکسته شد ولی نگاه‌های آراز به سایه و گونه‌های گل انداخته‌ی او از چشمان تیزبین آبتین دورنماند، همانطور که سکوت آریا او را متعجب کرده بود.
پس از اندکی صحبت هریک در گوشه‌ای کنار آتش آرمید.
خوابیدن برای همه سخت بود به خصوص سایه؛ چرا که با گذشت هرثانیه، همه چیز برایش جدی‌تر و ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.
آراز نگذاشت بی‌خوابی او زیاد طول بکشد چرا که می‌دانست اگر بخواهد او را به حال خودش رها کند خواب به چشمانش نمی‌آید و این فردا به ضررش تمام می‌شود بنابراین همانطور که چشم به صورت زیبای محبوب دوخته بود، دستش را کمی بالا آورد و با قدرت خود کاری کرد که چشم‌های سایه سنگین شوند و به خواب فرو رود. تا دقایقی بعد همینطور به چهره‌ی او که غرق در خواب بود چشم دوخته بود. آبتین اما زیرچشمی حواسش به آرازی بود که آنقدر غرق در افکارش شده بود که نمی‌دانست برای چند ثانیه رنگ چشم‌هایش از خاکستری به آبی روشن تغییر پیدا کردند؛ نشانه‌ای خوب که خبر از این می‌داد جوانه‌ای در دل آراز شکفته بود که احتیاج به مراقبت داشت….اگر دوام می‌آورد.

*******
آفتاب که دمید و اولین پرتوهای خود را روی چشمان آبتین انداخت، بیدار شد و به دنیال آن بقیه را نیز بیدار کرد.
وقتش فرا رسیده بود؛ وقت آن که با کابوسی که همه‌شان از آن وحشت داشتند، رو به رو شوند.
یکی‌یکی با تکان دادن آن‌ها همه را بیدار کرد و آخرین نفر سراغ سایه رفت.برخلاف بقیه که با یک تلنگر کوچک بیدار شدند، مجبور شد سایه را چند بار صدا کند و شانه‌ی او را کمی تکان بدهد.
-برخیز دخترم؛ جهان بیدار شده‌است و تو هنوز در خوابی.
آریا تک‌خنده‌ای کرد.
-ظاهرا تنها کسی که توانست دیشب را بخوابد اوست.
نشست و دستی به چشمهای پف کرده‌اش کشید و موهایش را که آزادانه دورش ریخته بودند، پشت گوش داد.
آراز که مشغول باز کردن ردایش بود نگاهی به او انداخت و گوشه‌ی چشمش چروک ریزی افتاد؛ حتی در این حالت هم خواستنی بود.
-عجیبه چون دیشب اصلا خواب به چشمم نمیومد؛ خودمم نفهمیدم چیشد یدفعه خوابم رفت.
آبتین سرش را سمت آراز برگرداند؛ البته که کار او بود.
بدون نشان دادن هیچ واکنشی یا تایید نگاه آبتین، با همان لحن خشک و دستوری همیشگی شروع به سخن کرد.
-بهتر است زودتر آماده شویم. از اکنون ضعیف شدن دیواره‌های حصار محافظی که دورمان کشیدم را حس می‌کنم، این بدین معناست مهلتمان رو به اتمام است پس بهتر است قبل از اینکه غافلگیر شویم خود را آماده کنیم و زودتر به مصاف دشمن برویم.
لباسی از همان بقچه‌ای که نواریل به او داده بود در آورد و به سمت سایه پرت کرد که موجب تعجب او شد.
-جامه‌ی نو به تن کن.
به پارچه‌هایی که در دستش بودند نگاه کرد. هنوز مغزش در حال پردازش بود اما با نگاه کردن به بقیه که هرکدام در حال آماده شدن برای تعویض لباس‌هایشان بودند ، فهمید که او نیز باید همین کار را بکند.
از جای برخاست و جایی همان نزدیکی پشت درختی رفت و لباس‌های کهنه را در آورد و جامه‌ی نو به تن کرد، جامه‌ای در خور بزرگان که آراز دستور آماده کردنش را برای او داده بود؛ حتی اگر خودش نمی‌دانست.
رنگ لباس قرمز تیره بود و روی آستین‌های آن نقوش سپید ماه و خورشید به چشم می‌آمد.‌برخلاف لباس‌های بلندی که از دو طرف چاک داشتند و همیشه به او داده می‌شد تا بپوشد، اینبار لباس تا روی باسنش را بیشتر نمی‌گرفت اما شلوار گشاد و مشکی رنگی که همرنگ کمربند پهنی بود که روی لباس می‌خورد، آن را برایش زیبا می‌کرد.
لباس و شلوار هرکدام جیب‌هایی در دو طرف داشتند که می‌توانست از آن‌ها استفاده کند. کاملا با هرچه تا کنون به تن کرده بود فرق می‌کرد. در دل اعتراف کرد که از این یکی بیشتر خوشش می‌آید، حتی از رنگش.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
ویرایش نشده
نظر بدید پارت بعدی رو فردا میذارم:)


پس از بستن و‌ سفت کردن کمربند روی لباسش نزد بقیه بازگشت. آریا و آبتین هردو لباس‌هایی یک دست سفید به تن کرده بودند و روی آن زره‌های آهنینشان را پوشیده بودند. روی شلوارهای گشادشان را کفش‌های ساق بلند چرمی قهوه‌ای سفت می‌کرد. به لطف پیروزیشان در سه مرحله‌ی قبل، طبق وعده‌ی دیو وسایلی که رها کرده بودند به عنوان پاداش به آن‌ها بازگردانده شده بود و توانسته بودند این سه روز را کمی بیاسایند، اما اکنون مهلتشان آخرین نفس‌های خود را می‌کشید.
برخلاف آریا و آبتین که لباس و شلواری گشاد و سپید رنگ زیر زره‌هایشان پوشیده بودند، آراز پیراهن و شلواری به رنگ مشکی مات و مخملی به تن کرده بود و مثل آن دو نفر دیگر کفش‌های ساق بلندش را به پا کرده بود، اما همه‌ به رنگ مشکی خیره‌کننده‌ای که فقط مخصوص بزرگان و یا بهتر است بگوییم فقط مخصوص آراز بودند.
با پیوستن سایه به جمع آنان همه‌ی سرها به سمت او برگشت. هرسه در دل اعتراف کردند این دخترک در این لباس‌ها زیبا به چشم می‌آید حتی در موقع نبرد؛ اما چیز دیگری که جلب توجه می‌کرد این بود که کیفیت لباس‌های سایه، رنگ و حتی طرحی که روی آن نقش بسته بود، چیزی نبود که انسان‌های عادی سرزمین آذر به تن کنند و این را همه جز سایه به خوبی می‌دانستند.
-زیباتر از قبل شده‌ای دخترم.
سایه ذوقی کرد.
-ممنونم جناب آبتین. این لباسه هم همه‌چیش خیلی خوبه خوشم اومده ازش.
آریا نیز با محبتی کم‌سابقه اما برادرانه، نرم به او نگریست.
-حق با جناب آبتین است؛ حتی تن پوش رزم نیز از زیبایی‌ات کم نکرده‌است.
لپ‌هایش گل انداخت و تشکر کرد اما دوست داشت آراز نیز چیزی به زبان بیاورد اما چهره‌ی او مثل همیشه سرد و خنثی بود، فقط برای ثانیه‌ای توانست برق تحسین را در نگاهش ببیند.
یکبار همه را از نظر گذراند.
-ولی چرا همه‌مون لباس نو پوشیدیم؟ مگه نمی‌خوایم بریم جنگ؟
آبتین دستش را روی شانه‌ی سایه گذاشت.
-درست است اما هیچکس نمی‌داند در نبرد چه پیش می‌آید برای همین همیشه لباس‌هایی نو و پاکیزه به تن می‌کنیم تا اگر با فرشته‌ی مرگ ملاقات کردیم، پاک به نزد خداوند رویم.
منظور آبتین را فهمید و ترس به جانش افتاد.
-ی…یعنی قراره بمیریم؟
تک‌خنده‌ی مردانه‌ای کرد و دستش که روی شانه‌ی سایه بود را برداشت.
آریا ادامه داد:
-کسی نمی‌داند کی‌ به نزد پروردگار باز می‌گردد اما ما همیشه پیش از نبردهایمان لباسی پاک به تن می‌کنیم؛ یک رسم قدیمیست از نیاکانمان که نشان می‌دهد ما از مرگ باکی نداریم و با آغوش باز به دیدار خداوندگار خویش می‌رویم و از قبل خود را برای رویارویی با همه چیز آماده کردهایم‌.
سرش را چند بار بالا و پایین کرد اما طولی نکشید که صدای آبتین دوباره سکوت را شکست.
-وقت تنگ است. دور هم جمع شوید.
حس کرد اکنون سخنان به سوی دیگری می‌روند .چهره‌ی همه جدی‌تر شده بود و به صورت دایره وار دور کنار یکدیگر جمع شدند طوری که آریا و آراز، سایه و آبتین رو به روی همدیگر قرار گرفتند.
نمی‌دانست این‌نیز رسم‌است یا نه اما اول از همه آبتین که از همه‌ آن‌ها سالخورده تر بود شروع به سخن گفتن کرد.
-بالاخره زمان رویارویی با دشمن فرا رسید و همانطور که انتظار می‌رود نبردی سخت در پیش‌رو داریم. اما ما چیزهایی داریم که دیو هرگز ندارد و نخواهد داشت؛ مثل یارانی وفادار نه از سر ترس، بلکه از روی همدلی و شجاعت.
رو به آریا کرد و سری تکان داد. اکنون نوبت او بود که سخن بگوید.
-به نام یزدان سوگند می‌خورم که تا آخرین نفس و تا آخرین قطره‌ی خون از مبارزه دست برندارم. هر کینه و یا مشکلی بین هرکدام از ما هست در میانه‌ی نبرد جایی ندارد و تا جایی که بتوانم از یارانم دفاع خواهم کرد. به یاری ایزد یکتا و به پشتوانه‌ی نیروی شما به پیش می‌رویم تا این جنگ را یکبار برای همیشه پایان دهیم.
سخنانشان عمیق بودند و فضا بوی دلاوری می‌داد، اینکه هرکدام با اینکه می‌دانستند ممکن است طلوع خورشید فردا را نبینند و با این وجود، پا به عرصه‌ی میدان گذاشته بودند؛ قلب سایه را لبریز از امید و‌ شجاعت می‌کرد.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
ما به وعده‌ای که دادیم عمل میکنیم
@tina_for.81



دست آبتین روی شانه‌ی آراز نشست و فشار کمی به آن داد. بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و به چشم‌های آریا نگاه کند، مستقیم به سایه که کنارش ایستاده بود نگاه کرد.
-جان من و جان بقیه در این نبرد یکیست؛ هیچکس را قربانی و یا طعمه نخواهم کرد و تاجای ممکن نمی‌گذارم گزندی به یارانم وارد شود؛ اما….
کمی درنگ کرد و سرش را به سمت آبتین چرخاند؛ اکنون مخاطب حرفش او بود.
-اما اگر اوضاع از دست من خارج شد و یا مجبور به استفاده از قدرتی شدم که با همه‌ی قدرت‌هایم فرق دارد، تمنا دارم هیچ‌یک از شما در آن‌ لحظه جلو نیاید؛ چرا اگر کسی مداخله کند، فقط کار را برایم سخت‌تر خواهد کرد.
و این دفعه به آریا نگاه کرد، عمیق و پر از حرف.
-اگر طلوع خورشید فردا را به چشم دیدیم، سخنان زیادی از زبان من خواهید شنید.
آبتین دست دیگرش را روی شانه‌ی آریا گذاشت و مثل آراژ، فشار کمی نیز به شانه‌ی آریا وارد کرد و لبخند غمگینی زد.
سرها به طرف سایه چرخید و‌ همه منتظر بودند تا او نیز چیزی بگوید.
مثل آبتین، آراز دست بر شانه‌ی ظریف سایه گذاشت و به جای فشار دادن، با شستش، نوازشی به آن داد.
سایه که نمی‌دانست چه بگوید ،برای چند ثانیه‌ای به چشمان آراز نگریست؛ بی‌خبر از آن‌ که بداند انگیزه‌ی مبارزه‌ی آراز، همین نگاه‌هاست.
-خب من نمی‌دونم باید چی بگم، فقط… فقط امیدوارم ببریم و هممون زنده از این نبرد بیرون بیایم. یه بردی که آخرش همچنان همه دوباره پیش هم جمع بشیم و جشن بگیریم؛ راستش خسته شدم دیگه از این همه آشوب. بیاید دیگه این‌ بار یبار برای همیشه تمومش کنیم.
دست آریا نیز طرف دیگر شانه‌اش را گرفت. حال همه دوشادوش یکدیگر حلقه زده بودند و دست‌هایشان را روی شانه‌ی نفر کناری گذاشته بودند تا یک‌دلی و همراهی خود را در این نبرد نشان دهند. سایه برای اولین بار حس کرد که مردانی در کنار او ایستاده‌اند که می‌توانند یک تنه، دنیا را به دوش بکشند و می‌تواند به آن‌ها اطمینان کند. هرکدام به نوبه‌ی خود اسطوره‌ای بودند که در دنیایی که او در آن قبلا می‌زیست، به راحتی نمی‌شد پیدا کرد.
آبتین پزشکی بود که روی مهارت طبابت او قسم می‌خوردند؛ آریا بازوی پادشاهی و ستون استواری یک سرزمین بود و آراز، شاهزاده‌ای که نه تنها برای ظاهرش مورد ستایش قرار می‌گرفت، بلکه قدرت‌های ناشناخته‌اش، زبانزد همه بود و حتی شنیدن اسمش می‌توانست رعشه به تن دشمنانش بیندازد.
بغض به گلویش چنگ انداخت؛ با اینکه اکنون زمان احساساتی شدن نبود؛ اما فکر به این همه از خودگذشتگی و فردای نامعلومی که داشتند، بی اختیار چشم‌هایش را پر‌ از اشک کرد و حاصل آن قطره‌ای شد که ناخودآگاه به روی گونه‌اش سرازیر گشت. دلش می‌خواست تک‌تک آنان را در آغوش بگیرد تا کمی از این احساسش کاسته شود.
حلقه از هم پاشید؛ اما آریا که انگار حرف درون نگاه سایه را خواند از کنارش تکان نخورد و بی‌اختیار نامش را به زبان آورد.
سرش را به سمت آریا چرخاند.
-نگران نباش؛ فقط تلاش کن تا در دیدرس دیو نباشی و نبرد را به ما بسپار.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
پارت ویرایش نشده

با شنیدن حرف آریالبخند کوچکی‌روی لب نشاند.
-داری میگی مزاحمتون نشم دیگه؟
جلو آمد و دست روی شانه‌ی سایه گذاشت؛ با اینکار می‌خواست به او قوت قلب بدهد.
-این نبرد، نبرد تو نیست و وظیفه‌ی ماست تا آن را به سرانجام برسانیم. وظیفه‌ی اصلی تو در مواجهه‌ با گل صدبرگ است.
با اینکه لبخند به لب داشت اما چشمهایش کمی خیس بودند. آریا از طرفی می‌خواست به او اطمینان خاطر بدهد و از طرفی دیگر به عنوان یک فرمانده به خودش اجازه نمی‌داد کسی را در آغوش بگیرد ‌پس به فشار دادن دست روی شانه‌ی او بسنده کرد. برای سایه اما آریا بوی برادر می‌داد، همانطور که آبتین و پادشاه رادمهر چون پدری مهربان بودند و دل‌آرا مادری دلسوز. شاید خانواده‌ای که گم کرده بود اکنون طور دیگری به او بازگردانده شده بود.
آریا با آستین خود چشم‌های سایه را پاک کرد که در همان لحظه آبتین نامش را صدا زد.
-سایه؟
به آن‌ها نزدیک شد و وقتی آریا را دید که چشم‌های خیس سایه را پاک می‌کند نگاهش مثل همیشه نرم شد و دستی به سر او کشید.
-دخترمان دریایی از احساسات است و قلب مهربانی دارد.
آریا به نشانه‌ی تایید سری تکان داد.
-نگرانی‌اش را درک می‌کنم اما همانطور که می‌دانید قدرت من در بازویم است و‌نه در زبانم پس او را به شما می‌سپارم جناب آبتین.
و از آن‌ها فاصله گرفت.
آبتین با همان لحن همیشه آرام و باوقارش رو به سایه کرد.
-برای چه می‌گریی فرزندم؟
انگار که منتظر همین سوال بود تا اشک‌های بیشتری به چشم‌هایش هجوم بیاورند.
-می‌ترسم از اینکه خدایی نکرده بعدش دوباره نتونیم همه‌مون دور هم جمع بشیم، از خود دیو می‌ترسم از چیزی که تاحالا ندیدم. نمی‌خوام هیچکدومتونو از دست بدم.
آبتین می‌خواست حرفی بزند که صدایی از ‌پشت سر سایه مانع او شد.
-از دست نخواهی داد.
سرش را به سمت آرازی که از پشت سرش به آن‌ها نزدیک می‌شد برگرداند و این‌بار هم چیزی در وجودش فرو ریخت. هربار که سست می‌شد این مرد او را دوباره سرپا می‌کرد.
سایه در وسط بود و آبتین سمت راستش و در سمت چپ اکنون آراز ایستاده بود.
همانطور که به رو‌به رویش خیره بود او را مخاطب قرار داد.
-هیچکداممان را از دست نخواهی داد پس این افکار بیهوده را کنار بزن.
-ولی آخه…
نوچی به نشانه‌ی کلافگی کرد.
-من نمی‌گذارم برای کسی اتفاق بدی بیفتد و اگر هم جان کسی در خطر بود من او را نجات خواهم داد. این چطور است؟
آبتین سری تکان داد و تک خنده‌ای کرد. می‌دانست آراز اگر پایش بیفتد این‌کار را انجام خواهد داد اما به نظرش این بدترین لحنی بود که کسی می‌توانست برای امید دادن به یک نفر به کار گیرد.
سعی می‌کرد به سایه مستقیم نگاه نکند چرا که می‌دانست اگر بخواهد مدت طولانی به او بنگرد آخرش اختیار خود را از دست می‌دهد و ممکن است جلوی همه او را ببوسد؛ اما از زیر چشم گاهی به او نگاه می‌کرد و دماغ باد کرده و گونه‌های سرخ شده‌ی سایه قلبش را به درد می‌آورد.
دست در جیب خالی‌اش کرد و با قدرتش دستمال ساتنی به رنگ قرمز تیره تصور کرد تا به وجود بیاید. سپس آن را از جیبش بیرون کشید و بی حرف به دست سایه داد.
آرام از او تشکر کرد و موقع گرفتن دستمال، انگشتانش دست آراز را لمس کردند که باعث شد سیب گلوی‌ آراز بالا و پایین برود.
آنقدر محو آراز بود که نفهمیده بود کی آبتین از آن‌ها دور و سرگرم حرف زدن با آریا شده بود.
-راستی…
از یقه‌ی لباسش گل‌سر زیبایی بیرون آورد، همانی که برای سایه خریده بود و قدرتش را در آن نهفت.
-این را موقع عوض کردن جامه‌ات کنار درخت انداختی.
هنگامی‌که می‌خواست گل‌سر را از دست آراز بگیرد، دستش توسط دست او گرفته شد و در حالی که با شستش مچ دست سایه را نوازش می‌کرد، سرش را پایین آورد و نگاهش را به او دوخت.
-نیرویش را چند برابر کردم، اگر در نبرد احساس خطر کردی و جایی را نداشتی که پنهان شوی کافیست آن را در دستت بفشاری یا زیرپایت خرد کنی آن وقت نیرویم از تو محافظت خواهد کرد.
هرچند نگاهش به سایه بود اما می‌دانست آن دونفر به سمت آن‌ها نگاه می‌کنند. فکش منقبض شد و کمی خود را عقب کشید؛ از اینکه نزد آبتین و آریا با سایه گرم بگیرد مشکلی نداشت چرا که می‌دانست آن دو نفر مثل بقیه نیستند که اتفاقات را جلوی همه بازگو کنند اما چیزی که جلویش را می‌گرفت، خودش بود که نمی‌خواست چیزی بروز دهد، نه تا وقتی که با خودش می‌توانست کنار بیاید.
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
پارت ویرایش نشده. نظر؟


زمین زیرپایشان شروع به لرزش کرد و هرچهار نفرشان به سرعت گردهم آمدند. گرچه کمی زودتر از انتظار اما اکنون وقت رویارویی با دیو بود. حلقه‌ای دور سایه تشکیل دادند جوری که او در مرکز باشد تا از خطر توسط هرسه‌ی آن‌ها محافظت شود. فریاد آراز با نگرانی همراه بود.
-آماده باشید!
جادوی سه روزه شکسته شد و دوباره زمین به همان برهوتی که قبلا بود بازگشت. با بیشتر شدن لرزش زمین سایه به پشت پیراهن آراز که پشت به او ایستاده بود چنگ زد تا نیفتد.
انگار که کوهی می‌خواست سر از زمین برآورد، ابتدا سه شاخ بزرگ از دل زمین پدیدار کشت و به دنبال آن سر و سپس کالبد دیو.
سایه از وحشت زبانش بند آمده بود و قلبش با ترس می‌کوبید. موجود‌ از آن چیزی که فکر می‌کرد وحشتناک‌تر بود!
سه شاخ بزرگ و چشم‌هایی به خون نشسته که روی سر بزرگش جا خوش کرده بودند؛ دندان‌هایش تیز اما بدعبارت و زرد رنگ بودند درست همانند پوستش. روی پوست زرد رنگش لکه‌های قهوه‌ای به چشم می‌خورد و زنجیری‌از پوست مرده و جمجمه‌های اویزان شده به گردن داشت و بوی تعفن از آن می‌آمد. اکنون که تمام اهریمنان را بلعیده بود؛ هیکلش به اندازه‌ی یک ساختمان چهار طبقه بزرگ بود و پشتش دم بزرگ و خارداری تکان می‌خورد.
وقتی کامل روی زمین آمد لرزش هم متوقف شد. با دیدن آن چهارنفر لبخند کریهی به لب نشاند که دندان‌های کثیف و زشتش را بیشتر نمایان کرد‌. با همان صدایی که در کابوس‌های سایه بود شروع به سخن گفتن کرد.
-چهار قهرمان پس بالاخره به این مرحله نیز رسیدند. باید بگویم شجاعتتان مثال زدنیست، یا شاید هم…حماقتتان.
قهقهه‌ی گوش خراشی زد.
-اما باید بگویم خوشحالم از اینکه امروز سه اسطوره‌ی بی‌همتا را زیر پاهایم له خواهم کرد و سرهایشان را به همین زنجیر می‌آویزم…
از دماغش دود بیرون می‌آمد.
-و آن موجود دردسر ساز؛ او را زنده‌زنده خواهم خورد البته پس از آنکه او را عروس اهریمنانم و یا حتی خودم کردم.
و دوباره خندید؛ پر از پلیدی،پر از شر.
اشاره‌اش به سایه بود که آن وسط به خود می‌لرزید؛ جوری که صدای مخملی و آرامش‌بخش آبتین و آراز که به او دلداری می‌دادند نیز نتوانست آرامش کند.
آریا فریاد برآورد.
-دستت به آن دختر نخواهد رسید؛ نه تا وقتی که ما نفس می‌کشیم.
خون در رگ‌های هرسه می‌جوشید؛ بیشتر از همه آراز. حتی شنیدن این حرف برایش کافی بود تا سر دیو را از تن جدا کند.
انگشت اشاره‌ی کثیفش که ناخن چرکینی روی آن خودنمایی می‌کرد را به طرف آن‌ها گرفت.
-پس خود را برای مرگ آماده کنید.
رنگ چشم‌های آراز دوباره به سرخی گرایید؛ می‌دانست کارش با وجود اهریمنانی که در وجود دیو هستند و به او قدرت می‌دهند، کمی سخت خواهد بود اما با کمک یارانش می‌توانست بر دیو غلبه کند.
خنده‌ی دیو با دیدن چشم‌های سرخ آراز رنگ باخت. مشت خود را به سمت او پرتاب کرد که از دل زمین ستون سنگی بزرگی بیرون آمد و دست او را مهار کرد و ستون بزرگ دیگری با سرعت از دل زمین بیرون آمد و زیر چانه‌‌ی او برخورد کرد که باعث شد کمی تلوتلو بخورد و چند قدمی به عقب برود.
آراز دست‌های خود را به طرف بالا کشید و دیوارهای سنگی غول پیکری از دل زمین بیرون آمدند.
فریاد بر آورد.
-پشت سنگ‌ها مخفی شوید. سایه! سمت دورترین سنگ برو و تا وقتی نبرد تمام نشده بیرون نیا. با شمارش من!
نفس در سینه‌ی سایه حبس شد. آریا و آبتین دوان دوان سلاح‌های خود را در آوردند و یکی از آن‌ها سمت راست و دیگری سمت چپ پشت یکی از ستون‌ها مخفی شدند.
-سه!
نگاهش به آبتین بود. خنجر‌هایی در دست داشت و آماده می‌نگریست.
-دو!
به آریا نگاهی انداخت که دو شمشیر در دست داشت و مثل آبتین منتظر بود.
نگاه زیرچشمی‌ای به سایه که پشت سرش ایستاده بود کرد و سریع حرفش را زد.
-جادوی مخفی شدن را رویت اجرا می‌کنم پس تا وقتی فرار می‌کنی دیو تو را نخواهد دید. پس از آن وقتی به پشت دیوار رسیدی از جادوی گل‌سرت استفاده کن و تحت هیچ شرایطی بیرون نیا و درون حفاظ بمان.
لعنت بر این اقبال! زانوهایش می‌لرزید و رنگ چهره‌اش پریده بود اما وقتی برای درنگ نداشت.
-یک!
با شنیدن صدای آراز تا جایی که می‌توانست سریع دوید. دورترین دیوار سنگی از آن‌ها فاصله‌ی زیادی داشت ولی با کمک جادوی آراز او از چشم دیو پنهان ماند.
همه‌ی اینها کم‌تر از سی ثانیه اتفاق افتاد. دیو دوباره به خودش آمده بود و اکنون که خیال آراز بابت سایه راحت شده بود، نبرد از سر گرفته شد…
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
خودش را به پشت دورترین دیوار، همانطور که آراز گفته بود، رساند و شاهد درگیریشان شد.به محض رسیدن به پشت دیوار گل‌سرش را در دست فشار داد و جادوی آراز مثل گوی دایره‌ای شکلی از او محافظت کرد. آریا با شمشیر در دست و آبتین با خنجر‌هایش به دیو حمله‌ور شدند. آراز با استفاده از قدرتش ضربات کاری‌تری می‌زد؛ تیغه‌هایی از جنس آتش می‌ساخت و به سمت دیو پرتاب می‌کرد.

دیو حریف کمی نبود، برخلاف جثه‌ی بزرگش حرکاتش سریع بودند و با کمک دمش، هر ضربه‌ای از جانب آنان را تا حد ممکن دفاع می‌کرد اما خوب می‌دانست که اگر بخواهد بر خودش غره شود و حواسش جایی پرت شود، اوست که جنگ را می‌بازد. ترسش بیشتر از همه از آراز بود؛ کسی در دوسرزمین و حتی شاید در کل جهان پیدا نمی‌شد که آراز را نشناسد. شاهزاده‌ی نیرومند می‌توانست ورق را به کل برگرداند.

مشت‌ بزرگش به سمت آبتین در حرکت بود که با واکنش سریع او به زمین برخورد کرد. آبتین با استفاده از خنجر‌هایش و دانشی که داشت، می‌دانست کجا را ببرد تا بیشترین صدمه را به دیو بزند اما پوستش کلفت بود و هر خراشی با کمک جادوی اهریمنان در وجود او سریع درمان می‌شد.
-آریا، به پهلویش نزدیک شو! آراز من حواسش را پرت می‌کنم، نگذار….
حرف آبتین با فریاد آراز نیمه‌کاره ماند.
-اکنون!
فرمانده همانطور که از او انتظار می‌رفت با مهارت خیره‌کننده‌ای به سمت پهلوی راست دیو رفت و یکی از شمشیرهایش را چنان عمیق در آن فرو کرد که نعره‌ی گوش خراش دیو به آسمان بلند شد و باعث شد سایه با اینکه با آن‌ها فاصله داشت، دستشهایش را روی گوش‌هایش بگذارد. آراز نه تنها نیروی محافظت را دور‌ او تقویت کرده بود، بلکه جادوی مخفی‌سازی و درمانگری برای او فعال کرده بود که اگر در این میان به سایه گزندی رسید، درون آن حصار دوباره مداوا شود؛ اما با این وجود تنها چیزی که هیچ نیرویی نمی‌توانست بر آن تاثیر بگذارد، ترس و دلشوره‌ای بود که ثانیه به ثانیه بیشتر هم‌ می‌شد.
آریا با بی‌رحمی تمام شمشیر را از درون پوست کلفت دیو بیرون کشید که باعث شد مایع سبز‌رنگی‌ مثل لجن از او شروع به بیرون آمدن بکند اما به دلیل قابلیت شمشیر که فقط برای کشتن چنین موجوداتی طراحی شده بود، زخم دیگر مداوا نشد.
آریا در صدد زدن ضربه‌ی دیگری بود که دم بزرگ دیو به سمت او شتاب گرفت جوری که فرصت نکرد از آن خود را کنار بکشد.
-آریا!
و‌ نگاه همه به جسمی بود که توسط دم نیرومند دیو چند متری به عقب پرت شد و سرانجام به یکی از دیوار‌ها کوبیده شد .
 

AHOORA

مدیر ارشد
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
Nov 28, 2024
162
بعد از یک ماه… یک ماهی که مث صد سال گذشت



همه با بهت و وحشت به سمتی که جسم پرتاب شد، خیره بودند و نفسشان در سینه حبس شده بود. با این شدت حتی آریا هم ممکن بود صدمه‌ای جدی ببیند؛ اما ته دلشان با خود می‌گفتند آراز را هنوز دارند.
اما وقتی گرد و غبار نشست، گویی دنیا یکباره بر سرشان خراب شد؛ آراز کسی بود که به جای آریا به سنگ‌ها کوبانده شد، و آریا چند متر آن طرف تر از جایی که قبلا بود، روی زمین افتاده بود و با دست چپش بازوی دست دیگرش را می‌فشرد.
همه در بهت فرو رفته بودند و چهره‌ی پیروزمندانه‌ی دیو‌، نمک بر زخمشان می‌پاشید. از پا افتادن آراز یعنی شکست حتمی.
درست در همان لحظه که فکر می‌کردند چیزی بدتر از این نمی‌شود و سعی داشتند کمی مقاومت کنند تا آراز نیروی خود را بازیابد، حصاری که آراز به دور سایه ایجاد کرده بود تا از چشم دیو مخفی بماند و در عین حال از خطرات دیگر نیز محافظت شود، با کوبانده شدن او و صدمه دیدنش، کم‌رنگ شد و برای چند ثانیه از بین رفت و همین باعث شد جای او بر دیو آشکار شود.
رنگ از رخسار همه پرید. در گوشه ای آراز نیمه هوشیار روی زمین افتاده بود و در طرفی دیگر سایه با وحشت به دیوی نگاه می‌کرد که با هرقدم بزرگش به او نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد.
وقت برای درنگ نبود. باید از بین آراز و سایه یکی را انتخاب می‌کردند و به نجاتش می‌رفتند. آراز هنوز از ضربه‌ای که خورده، گیج بود و به خودش نیامده بود؛ اما می‌توانست دوباره سر پا شود، پس باید به سراغ سایه می‌رفتند.
همه‌ی این تصمیمات در کمتر از یک ثانیه گرفته شد. آبتین و آریا با سرعت هرچه تمام‌تر به سمت دیو رفتند. آریا با شمشیرش چند بار به پای دیو خراش انداخت و آبتین نیز از جهتی دیگر سعی می‌کرد سرعت او را کاهش دهد، اما چشمان دیو فقط سایه را می‌دید. موجودی ضعیف و شکننده در بین قهرمانانی افسانه‌ای، که می‌توانست سرنوشت گل صدبرگ را به دست گیرد. کسی که تواست به آراز و بقیه در مرحله‌ی بازی روانی کمک کند و آراز را از شکست حتمی نجات دهد. برای همین دیو از او متنفر بود و بیشتر از همه دلش می‌خواست اول سر از تن او جدا کند.
-سایه! از آنجا فرار کن.
فریاد آریا همچون پتکی بر سر سایه فرود آمد اما زانوهایش سست شده بودند و توان حرکت نداشت. از طرفی دیگر نمی‌توانست از آرازی که از درد به خود می‌پیچید و دوباره سر پا نشده بود، چشم بردارد.
قدم‌های سنگین دیو زمین را می‌لرزاند. سایه تمام نیرویش را جمع کرد و شروع به دویدن کرد. در این بین آن دو نفر دیگر نیز تا حدی‌ موفق شده بودند سرعت دیو را کم کنند؛ اما از طرفی او را نیز کلافه کرده بودند و کم‌کم از بدن دیو، دودی نارنجی رنگ در حال بیرون آمدن بود.
سایه با تمام سرعت دوید و پشت دیوار دیگری رفت، طوری که بتواند کمی از پشت آن به آراز نگاه کند و به او نزدیک‌تر باشد. با وجود اینکه سینه‌اش می‌سوخت و نفس کم آورده بود، از ترس یا شاید از فضای مسموم دور و بر دیو، نفسش را در سینه حبس کرد. قلبش با شدت در سینه می‌کوبید و لیز خوردن قطرات عرق را به وضوح می‌توانست روی پوستش حس کند. این عرق نه از خستگی، بلکه از ترس بود.
خون از پیشانی آراز جاری شده بود و لباس‌هایش هم پاره شده بودند. با وجود اینکه درد داشت، دستش را ستون بدنش کرد و به زحمت ایستاد.
هنوز تاری دیدش برطرف نشده بود که صدای جیغ گوش‌خراشی توجه او را به خود جلب کرد و به دنبال آن صدای فریاد آریا و آبتین….
وقتی سرش را بلند کرد سایه را دید که در چنگال دیو قرار داشت و کمرش در دستان او در حال فشرده شدن بود…
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 40) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

بالا