درحال تایپ رمان سایه‌ی خاکستر| اهور‌ا مهر کاربر انجمن چری بوک

AHOORA

بازرس کل
پرسنل مدیریت
بازرس کل
Nov 28, 2024
143
(توجه: این پارت ممکنه حاوی توصیفاتی باشه که برای همه خوشایند نیست)


دوست نداشت جزییات را تعریف کند اما چاره‌ای نداشت.
-آری؛ او در واقع یک موجودی نیمه‌دیو-نیمه‌اهریمن است و اولین از نسل خود چرا که با اولین جنایت آدمی، به وجود آمد.
نفسی گرفت و به قیافه‌ی مشتاق سایه چشم دوخت.
- سالیان بسیار دور؛ بزرگترین و اولین جنایت صورت گرفت؛ هنگامی که جوانی از روی نادانی و تحت تاثیر حرف‌های دیگران، ابتدا حرمت تن مادرجوانش را در هم شکست و‌ پس از آن او را با تازیانه به شیوه‌ای زد که استخوان جمجمه‌اش ترک برداشت و سپس او را در بیابان رها کرد تا خوراک کرکس ها بشود.
حالت چهره‌ی‌ سایه از مشتاق به آزرده‌خاطر و ناراحت تغییر پیدا کرد و ابروهایش در هم فرو رفتند. باورش نمی‌شد آنچه را که می‌شنید. چگونه یک نفر می‌توانست با مادر خود چنین کاری بکند؟
-می‌خواهی بقیه‌اش را بشنوی؟
سایه با همان حالت سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-مادر آن پسر قبل از آنکه جان بسپارد فرزندش را نفرین کرد و بدین صورت نیمه‌ی دیو از نفرین مادر و نیمه‌ی اهریمن از گناه پسر شکل گرفت.
بی اختیار لرز ریزی به بدنش افتاد که از چشم آراز دور نماند برای همین کمی خودش را به او نزدیک کرد و دستش را روی شانه‌ی سایه گذاشت.
-ترسیده‌ای؟
اگر می‌گفت نه، دروغ محض بود اما با نشستن دست آراز روی شانه‌اش، حس دلگرمی به سراغش آمد و کمی از‌ نگرانی‌اش کاست.
-آره؛ یه جوری شدم.
-می‌خواهی قسمت خوب ماجرا را نیز بشنوی؟
دوباره نگاهش را به او دوخت. چیزی در نگاه آراز تغییر کرده بود که هروقت به او می‌نگریست متوجهش می‌شد؛ البته شاید کمی خیال‌پردازی می‌کرد اما دوست داشت حتی اگر خیال است، در آن غرق شود.
سکوتش باعث شد آراز ادامه دهد.
-برای من سخت ترین مراحل پشت سر گذاشته شدند؛ دیو نیز این را می‌دانست و تمام تلاشش را برای به زانو در آوردن من با استفاده از دستکاری خاطرات کرد؛ اما اکنون امکان پیروزی ما چندین برابر است چرا که در مراحل قبل، تو مرا از مرگ نجات دادی.
آب دهانش را قورت داد و دست دیگرش را مشت کرد؛ عمیقا با خودش می‌جنگید تا دوباره سایه را در آغوش نکشد ؛ دختری که همه چیزش را به خطر انداخته بود و درحالی که چیز زیادی از او نمی‌دانست، برای نجاتش لحظه‌ای درنگ به خرج نداده بود.
او‌ نیز از این تعریف خوشحال شده بود؛ او رسما اعتراف کرده بود که جانش را مدیون سایه است و چه چیز از این بهتر؟
دوباره چهره‌اش به حالت عادی بازگشت.
-این بار می‌بریم؟
آری می‌برد؛ اینبار برای برنده شدن دلیل داشت.
پلک‌روی هم گذاشت و بادی به غبغب انداخت. دست به سینه شد و یک لنگه‌ی ابرویش را بالا انداخت.
-خب می‌توان اینطور گفت. با استفاده از زور بازوی آریا و مهارت شمشیرزنی آبتین و قدرت‌های من که می‌دانی بی اندازه هستند، امکان بردنمان زیاد است.
خنده‌اش گرفت. آراز مثل پسربچه‌های چهارده‌ساله شده بود که با دارایی‌هایشان فخر فروشی می‌کردند و سعی داشتند که دیگران را تحت تاثیر قرار دهند. گرچه او نمی‌دانست دلیل خنده‌ی سایه چیست اما هرچه بود برایش اهمیتی نداشت؛ فقط مهم این بود که گونه‌های سایه از خنده فرم گردی به خود گرفته بودند که صورت او را در نظرش دوچندان زیبا می کرد.
گوشه‌ی لبش کمی بالا رفت.
-مرا مورد تمسخر قرار می‌دهی؟
می‌دانست که این‌کار را نکرده اما می‌خواست کمی او را دست بیندازد.
-اوه نه بابا من کی باشم شاهزاده آراز رو دست بندازم. راستی گفتی لقبت چی‌ بود؟ همون موقع که با یکی از اهریمنایی که اومده بودن توی اون مهمانسرا جنگیدی لقبتو گفتی‌.
از اینکه به سخنانش دقت کرده بود از ته دل خوشحال شد. به جز نواریل و چند نفر دیگر مثل آبتین و میران که البته تعدادشان انگشت‌شمار بود، بقیه‌ی افراد حرف‌هایش را به خاطر این گوش می‌دادند چون دستور به حساب می‌آمدند و هیچ‌کس به میل خودش به حرف‌های آراز توجهی نمی‌کرد.
-شاهزاده‌ی خون و آتش.
 

AHOORA

بازرس کل
پرسنل مدیریت
بازرس کل
Nov 28, 2024
143
زیر لب آن را تکرار کرد؛ به نظرش‌ این لقب خیلی پر رمز‌ و راز می‌آمد. حالا که آراز روی خوش به او نشان داده بود و فرصتی در اختیار داشت تا همه‌ی سوالاتش را بپرسد، این نیز می‌توانست سوال بعدی باشد:
-چرا بهت میگن شاهزاده‌ی آتش و خون؟
نفسش را با صدا بیرون داد. حدس می‌زد که سایه این را بپرسد. قیافه‌ی کنجکاوش خبر از میل عمیقش برای پی بردن به حقایق می‌داد.
-گمان می‌کنم که تو چیزی در‌ مورد تاریک‌ترین توانایی من نمی‌دانی.
سری به نشانه‌ی منفی تکان داد و ناخودآگاه کمی خودش را به آراز نزدیک‌ کرد طوری که نفس‌هایشان در آن هوا روی صورت یکدیگر می‌نشست.
-بگو گوش می‌کنم.
هرچه می‌شنید برایش تازگی داشت و عطشش برای فهمیدن رازها و قدرت‌های پنهان او را بیش از پیش‌ می‌کرد.
-این توانایی ببشترین قابلیت من است که فقط در موارد بسیار کمیابی می‌توانم از آن استفاده کنم؛ قابلیت آتش خونین.
-یعنی خیلی قدرتمنده؟
سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-چقدر قدرتمند؟ چه اتفاقی می‌افته؟
کمی مکث کرد و پس از کمی اندیشیدن پاسخ داد:
-اگر قدرت اهورامزدا و سپس فرشتگان و شیاطین را در درجات اول تا سوم در نظر بگیریم؛ این قدرت در جایگاه چهارم قرار دارد.
نفس در سینه‌ی سایه حبس شد. یعنی آراز می‌توانست آنقدر قدرتمند باشد؟
-نمی‌دانم چگونه اما بی اختیار این قدرت به کار می‌افتد و خرابی‌های زیادی به بار می‌آورد؛ بدنم غرق در آتش می‌شود و می‌توانم خون هر موجود زنده‌ای را از بدنش بیرون بکشم و درحالی که خون‌ها نیز شعله‌ور هستند، با آنها هرکه و هرچیز را که بخواهم نابود کنم. تا کنون فقط یکبار این اتفاق افتاده است، چرا که پس از آن با خود سوگند خوردم دیگر هرگز نگذارم چنین چیزی به وقوع بپیوندد.
سایه لب‌هایش را به طرف پایین خم کرد و چند بار سرش را آرام آرام تکان داد. آراز نمی‌توانست حدس بزند که در این لحظه به چه می‌اندیشد اما به نظر می‌آمد که تحت تاثیر حرف‌های او قرار گرفته باشد.
-نمی‌خواهی چیزی بگویی؟
سرش را کمی خاراند.
-نمیدونم چی بگم. قدرتات خیلی زیاد و جالبن کاش منم یکمی قدرت داشتم و میتونستم یه کاری کنم ولی همش عین هویج باید پشت یکی قایم بشم تا ازم دفاع کنن. رسما به درد هیچی نمیخورم.
از جوابش جا خورد. چطور می‌توانست به این نتیجه برسد وقتی که کتاب سرنوشت او را برای این سفر برگزیده بود، آن‌هم بین تمامی کسانی که در این سرزمین زندگی می‌کنند و نسبت به او توانایی های بالاتری دارند؟
ابروهایش کمی در هم فرو رفت.
-چگونه می‌توانی چنین سخنی به زبان بیاوری وقتی تو برگزیده شدی و…
از به زبان آوردن دوباره‌ی آن احساس بدی می‌کرد.
-و درجایی که هرسه‌ی ما نزدیک بود در برابر خودمان شکست بخوریم، نجاتمان دادی؟
آریا که مدتی بعد از جای خود برخاسته و دنبال آن‌ها راه گرفته‌بود، از ترس اینکه مبادا کارشان به دعوا بکشد، بی‌صدا در گوشه‌ای پنهان شده بود و از لا‌به لای بوته‌ها آن‌ها را می‌دید.
آراز شانه‌های سایه را گرفت و او را در جایش نگه‌داشت.
-سایه؛ بگذار این را واضح بگویم.
زیرلب ناسزایی داد که فقط خودش آن را شنید. این دختر یا نادان بود یا ناامید.
-اگر تو نبودی ما نیز از پای در آمده‌بودیم.
چشمهایش دوباره از تعجب گشاد شده بودند. به نظر می‌آمد آراز کنار او احساس راحتی می‌کرد که اینچنین با دست زدن به او مشکل نداشت.
-پس این سخنان بیهوده را کنار بگذار. نبردی که پیش روست نیز نبرد تو نیست؛ ماموریت تو با پیدا کردن گل صدبرگ ادامه خواهد یافت؛ پس تا جای ممکن از خطر دوری کن و جنگیدن را به ما سه تن واگذار کن.
می‌دانست حق با آراز است. موجودی که چندین هزارسال سن دارد و موجب ترس و وحشت همگان شده، چیزی نبود که یک دختر بیست و سه ساله‌ای که حتی کار با چاقو در دفاع از خودش را بلد نیست، بتواند به راحتی شکست دهد.
آراز با چشم‌های نگران و منتظر به او خیره بود. می‌خواست جوابی از او بشنود.
-باشه ولی این سری دیگه سعی نکن خودتو به کشتن بدی.
نگاه آراز دوباره نرم شد؛ هنوز دست‌هایش روی شانه‌های سایه بودند. فکش کمی منقبض شد و کلماتی را سخت به زبان آورد.
-بعدا بابت این کار از تو پوزش خواهم طلبید.
-چی؟کد…
قبل از اینکه بتواند سوالش را تمام کند آراز او را به سمت خود کشاند و اینبار او را محکم‌تر از گذشته به آغوش کشید و سرش را درون موهای او فرو برد. نفسش که حبس کرده بود را آزاد کرد و چند باری نفس عمیق کشید. انگار چیزی در درونش شکسته باشد بی اختیار قطره‌ اشکی از چشمش چکید و درون موهای سایه گم‌شد.
 

AHOORA

بازرس کل
پرسنل مدیریت
بازرس کل
Nov 28, 2024
143
علاوه بر سایه، آریا که خود را پنهان کرده بود نیز به وضوح جا خورد. آنچه را که با چشمهایش دیده بود باور نمی‌کرد؛ اینکه آراز فردی را در آغوش بگیرد و آن هم نه هرکسی ؛سایه! آخرین کسی که ممکن بود به ذهنش خطور کند.
صدایش که اکنون به گوش سایه نزدیکتر بود بم‌تر و ضخیم‌تر از همیشه بود که باعث می‌شد قلب او به لرزه بیفتد.
-بابت جان من نگرانی؟
هنوز دستهای سایه دوطرفش آویزان بودند و نمی‌توانست تکان بخورد. خودش که هیچی، زبانش نیز انگار قفل شده بود.
آری نگران بود؛ نگران بود مبادا چشم‌هایی را که از زیبایی می‌پرستید دیگر نتواند ببیند؛ نگران بود شعله‌ای که در قلبش در حال جان گرفتن بود به ناگهان خاموش شود؛نگران بود باز کسی را جزو عزیزانش به حساب آورد ولی از او گرفته شود؛ نگران بود قلبش نتپیده، از تپش بایستد…
با اینهمه حال سرش را به شانه‌ی آراز تکیه داد و برای چند لحظه‌اش چشمانش را بست که باعث شد او حلقه‌ی دستانش را تنگ‌تر کند. سکوتش انگار سخنان زیادی در خود جا داده بود که از چشم آراز دور نماند.
کمی خود را عقب کشید و با شیطنت درون چشمانش به او نگریست.
-می‌خواهی تا ابد اینگونه سرجایت خشک شده بمانی؟ نمی‌خواهی فردی که همه‌ی سرزمین آذر آرزوی دیدنش از نزدیک را دارند، در بر بگیری؟ آن هم وقتی که آغوشش را بی مزد و منت به روی تو باز کرده است؟
مشتی به سینه‌ی آراز کوبید و گونه‌ها و گوش‌های سرخ شده‌اش را نادیده گرفت.
-تو چقدر پررویی؛ انگار خودت بیشتر آرزوت بود تا من.
درحالی که سعی در پنهان کردن غمش داشت سری به نشانه‌ی تایید تکان داد.
-به هرحال…پس از سالیانی طولانی دوباره کسی را در بر‌گرفتم.
رشته‌ای از موهای سایه که روی شانه‌اش ریخته بودند را با سر انگشتانش لمس کرد؛ این مرد داشت احساساتش را جلویش به وضوح نشان می‌داد اما چیزی جلوی او را برای بیانش می‌گرفت.
سایه دستش را روی دست آراز گذاشت.
-سالیان طولانی منظورت چند وقته؟ یه سال؟ دوسال؟
دلش به حال او می‌سوخت. کاشکی زمان بیشتری داشتند و فردا قرار نبود به نبرد بروند تا می‌توانست بیشتر کنارش باشد و در مورد زندگی‌اش بداند.
-بعد از مرگ آرام…به گمانم چیزی حدود دوازده سال.
نفسش را با ناراحتی بیرون داد.
-من نه تنها مادرم و فرزندش که هرگز نتوانست به دنیا بیاید را از دست دادم؛ بلکه با مرگ آرام، آریا را نیز از دست دادم.
بی‌خبر از اینکه آریا در حال گوش کردن است اعترافی کرد که هرگز کسی از او خبرنداشت.
-اما هیچگاه به او نگفتم که من آرام را نکشتم، فکر می‌کردم که او به مادر من زهر خورانده پس اینکه به این بیندیشد که من خواهرش را کشتم برایش به اندازه‌ی کافی دردناک خواهد بود؛ گرچه می‌دانستم که این کار آریا را با من دشمن می‌کند.
تا همینجا شنیدن برایش کافی بود؛ آهسته و بدون اینکه کسی متوجه شود، با افکاری آشفته، دوباره نزد آبتین بازگشت و آن دو را به حال خود رها گذاشت.
-آراز؟
-جا…
گلویش را صاف کرد.
-چه شده؟
می‌خواست دستش را از روی دست آراز بردارد که اینبار او بود که دستش را نگه‌داشت.
-بهتر نیست اینا رو به خود آریا بگی؟ چرا باهاش حرف نمی‌زنی؟
با دست دیگرش هنوز موهای سایه را گرفته بود و دور انگشتش آرام می‌پیچاند. حق با او بود اما نمی‌توانست.
-گفتنش برای تو راحت است؛ اما می‌دانی دوازده سال به چه معنیست؟ چیزهای زیادی از دست رفته‌است که نمی‌توان بازگرداند، چیزهایی که برایشان افسوس خواهم خورد.
نگذاشت سایه سوال دیگری بپرسد.
-برای امشب کافیست، فکر می‌کنم جواب سوالاتت را گرفتی. باید نزد بقیه بازگردیم و اندکی بیاساییم؛ اگر زنده از این نبرد بیرون آمدم پاسخ بقیه‌ی پرسش‌هایت را نیز خواهم داد.
جمله‌ی آخر را برای اذیت کردن سایه به زبان آورد که موفق هم بود. با«آراز» گفتن بلند سایه، گوشه‌های لبش بالا رفتند و برای اولین بار می‌توان گفت جلوی‌سایه خندید، طوری که دندان‌های مرتبش معلوم شدند و او توانست برای اولین بار بفهمد که دندان‌های نیش آراز نوک تیزتری در مقایسه با دندان‌های خودش دارند.
دلش غنج رفت؛ حتی دندان‌هایش نیز بی‌‌نقص بودند. به خودش قول داد که پس از تمام شدن این ماجرا، با آراز بیشتر صحبت کند و سعی کند بیشتر او را بخنداند و اینبار شاید او کسی باشد که برای در بر گرفتنش پیش قدم شود.
با کشیده شدن دستش رو به بالا از فکر بیرون آمد و به آرازی که بالای سرش ایستاده بود و دستش را می‌کشید نگاهی کرد.
-اگر نمی‌خواهی برخیزی بگو تا خودم از جا بلندت کنم.
زیرلب ناسزایی به آراز داد و از جایش برخاست. می‌دانست که از آزار دادن او لذت می‌برد.
-خوشت میاد هی سر به سرم بذاری؟ باشه وایسا آخه به وقتش دارم برات.
آراز دست سایه را علیرغم میل باطنی رها کرد و به سوی بقیه بازگشتند.
 

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 37) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

بالا