- Jul 19, 2025
- 214
پارت 39
همانطور که آن عکسهای چندشآوره درون دستم را داشتم داخل یکی از کشوهای میز آرایش جا میدادم گفتم:
- کارم تموم نشده هنوز.
- باشه پس تا تو کارت تموم بشه منم یه دستی به اینجا بکشم.
جوابی بهش ندادم، فقط در کشو را بستم و وارد حمام شدم آبی به صورتم زدم و بیرون آمدم؛ روی تخت نشستم و چند نفس عمیق کشیدم و نگاهم رو به در قفل شدهی اتاق دادم و در دل آهی کشیدم به خاطر نگون بختی و تیره روزیام، کسی داشتم به بودن کنارش عادت میکردم پشت این در نشسته بود و من با حال زار در را به رویش قفل کرده بودم.
نفس عمیق دیگری کشیدم و به خودم نهیب زدم، آروم باش تیانا اگر هم حسی بوده از طرف تو بوده، کیوان بارها گفته تو باعث عذاب و دردسری پس اگه دست خورده هم نبودی محال بود به تو فکر کند؛ خودت رو جمع و جور کن وبیشتر منتظرش نگذار، او فقط یک همسایهی خوب است.
از جا بلند شدم و سریع خود را آماده کردم و مقداری وسیله درون ساکم گذاشتم از اتاق خارج شدم و او نگاهش سمت من برگشت.
- آمادهای؟ تو... گریه کردی؟!
لحن سرحال و سرخوشش با افتادن چشمهایش به چشمهایم نگران شده بود، اهمیتی ندادم و به یک جواب کوتاه بسنده کردم.
- آمادهام!
تکههای بزرگ شیشهها را که یک گوشه جمع کرده بود رها کرد و سمت من آمد و نزدیکم ایستاد.
- چیزی شده؟
- نه.
- مطمئنی؟ اگه چیزی هست...
- آره، چیزی نیست.
- یعنی تو گریه نکردی؟
- نه نکردم.
- پس چرا چشمات قرمزه؟
از این همه توجه و دقتی که نسبت به من داشت بغضم گرفت طوری که مطمئن بودم اگر ادامه دهد نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم و میزنم زیر گریه برای همین از کنارش رد شدم و غر زدم:
- گفتم که چیزی نیست، بریم.
پشت سرم راه افتاد و جلوی در ساک را از دستم کشید و گفت:
- کفشاتو بپوش، دکمهی آسانسور رو بزن بیاد بالا تا من ساکت رو بزارم تو اتاقت.
- خودم میبرم...
- میبرم، همین جا وایسا.
- گفتم خودم میبرم دیگه!
نگاه دلخور و عصبیاش را بهم دوخت و بعد بدون هیچ صحبتی با ساک من که تو دستش بود رفت سمت واحد خودش.
***
جلوی یک رستوران ماشین رو نگه داشت و رو به من گفت:
- رسیدیم پیاده شو بریم تو.
- نمیخوام، حوصلهی شلوغی رو ندارم.
- تو مگه نگفتی از تنهایی خسته شدی؟
- من حرف مفت زیاد میزنم!
- چت شده؟ اتفاق تازهای افتاده؟ از وقتی رفتی خونه خودت لباس عوض کنی و بیای حالت یه جوریه.
- مهم نیست!
- هر جور راحتی؛ چی میخوری؟
- فرق نداره.
لبهاش از هم فاصله گرفتند تا چیزی بگوید اما منصرف شد و نفس سنگین شدهاش را بیرون فرستاد و از ماشین پیاده شد.
منتظر نشسته بودم تو ماشین و داشتم به گذشتهی به گند کشیده شده و آیندهی تباه شدهام فکر میکردم که صدای موبایلم رعشه انداخت به تنم!
انقدری این چند روز دچار اضطراب بودم و اون آدم نفرتانگیز از پشت تلفن آزارم داده بود که صدای زنگ یا پیامک موبایلم مثل این بود که عزرائیل در گوشم زمزمه کند.
همون شمارهی نحس بود که داشت تماس میگرفت، چشمهام رو روی هم فشردم و موبایلم رو خاموش کردم؛ سعی کردم آرام باشم و دوباره گریه زاری راه نیندازم، این مدت به اندازهی کافی اشکم دم مشک بوده و حسابی آبغور گرفته بودم.
شیشه را پایین کشیدم و سرم را به ستون ماشین تکیه دادم و با همان چشمهای بسته سعی کردم هوای تازه به ریههایم بفرستم، تازه داشتم کمی آرام میشدم که حضور کسی را بالای سرم حس کردم؛ چشم که باز کردم فرد سیاهپوشی که کلاه نقاب دار سیاه هم به سر گذاشته بود دستان خود را ازپنجره داخل ماشین کرد، یک از دستانش روی لبهایم نشست و دست دیگرش پایین تر رفت که تیزی چیزی را روی پهلویم حس کردم.
- هیس صدات در نیاد! یک بار دیگه پیش این پسره همسایهات راجب من حرف بزنی کارتو یه سره میکنم، مستقیم میفرستم اون دنیا فهمیدی؟
سرم رو که زیر دستش اسیر بود به سختی به نشانهی تایید تکان دادم که دستش را از روی دهنم برداشت و در چشم به هم زدنی ناپدید شد.
نفسهای بریدهام را به سختی بیرون فرستادم و دست لرزانم را به سمت دستگیرهی در بردم و آن را کشیدم، از ماشین پیاده شدم و لب جدول نشستم؛ رستوران آن طرف خیابان بود و من این سمت بودم و حال که لب جدول نشسته بودم از آن طرف دیده نمیشدم، همین باعث شد بدون توجه به اطراف با خیال راحت از اینکه کیوان متوجه نمیشود به راحتی زار زار به حال خودم گریه کنم.
با خیال راحت گریه کردم، گریه کردم و نفرین کردم! سرنوشتی را نفرین کردم که در اوج جوانی داشت دلمرده میکرد مرا؛ سرنوشتی که داشت پیرم میکرد و بهترین روزهای جوانیام را به کامم تلخ میساخت.
این سرنوشت لعنتی من چنان قصهی تلخی را برای من نوشته بود که چشم باز نکرده و خود را در زندگیام پیدا نکرده آیندهام رو به تباهی رفته بود و حالا باید کنار خیابان مینشستم و برای تمام شادیهایی که فرصت تجربه کردن آنها را پیش پیش سرنوشت ازم گرفته بود عزاداری میکردم.
همانطور که اشک میریختم و ناخنهایم را درون مشتم میفشردم و آنها را در کف دستم فرو میکردم غرق خودم و غصههایم شده بودم و متوجه اطرافم نبودم؛ نمیدانم کی پسری رهگذر نزدیکم شد و شروع به صحبت کرد:
- حیف یه همچین چشمهایی نیست اینجوری اشکی باشه؟
جنس نگاهش که روی من سنگینی میکرد را خوب میشناختم، آشنا بود... خیلی آشنا؛ از جنس نگاه همانهایی که بود که در جنگل تاریک و انبوه در پی من میدویدند، جنس نگاهش هم جنس نگاه مهراب بود، شبیه نگاهی که چند دقیقه پیش وقتی چاقو روی پهلوام بود حس کردم.
منِ بخت برگشته انقدر از این جنس نگاهها و سرنوشت سیاه نوشته شدهام دلم پر بود که طاقت نیاوردم و شروع کردم به جیغ کشیدن سر آن پسر چرب زبان.
- به خیالت میای وایمیسی چرت و پرت میگی و منم فقط نگاه میکنم مردک عوضی؟ روزگارت رو سیاه میکنم.
- چه خشن! خوشم اومد.
- حالیت میکنم مردک هیز!
من که حالا از جایم بلند شده بود به سمت او یورش بردم و دستم را بردم بالا تا یه سیلی جانانه همانند همانی که روی صورت مهراب نشاندم روی صورت او هم بنشانم که پیش دستی کرد و یک محکماش را روی گونهام کاشت که پخش زمین شدم؛ سمت من که رو زانو روی زمین افتاده بودم و دستهایم را به زمین تکیه داده بودم قدم برداشت و پایش را روی دستم گذاشت و فشار داد، خواست حرفی بزند که صدای فریاد کیوان آمد:
- چه غلطی میکنی؟
تا کیوان خود را برساند او پا به فرار گذاشت سوار موتور شد و بلافاصله دور شد.
کیوان که حسابی عصبی بود و دوباره رگ گردنش متورم شده بود کنارم زانو زد.
- این چه حالیه دوباره؟ چه غلطی کرد اون مرتیکه؟
هیستریک سرم رو به اطراف تکان دادم تا شاید متوجه بشه که الان نمیخواهم به هیچ سوالی جواب دهم، اما انگار کیوان هیچ گاه از هیچ چیز دست نمیکشید؛ غذاها را همانطور که فرد سیاهپوش دستانش را داخل ماشین کرد و چاقو روی پهلویم گذاشت، داخل ماشین قرار داد و آمد کنارم دستم را بگیرد که پرتحکم با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم:
- به من نزدیک نشو، ازم فاصله بگیر؛ من از همهاتون بدم میاد از مرد جماعت حالم داره بهم میخوره، هه! مرد؟ نه... این جامعه به جای مرد پر شده از یه عالمه نر که به زنها و دخترها به چشم یه ابزار برای لذت خودشون نگاه میکنن.
- دست زد بهت؟!
آنقدر این سوال را جدی پرسیده بود و آنقدر قهوهای های شکلاتی رنگ چشمانش از شدت خشم تیره شده بودند که تمام وجودم یخ بست؛ نگاهم روی دستهای مشت شدهاش نشست و در دل گفتم اگر او بفهمد قبلا نه یک نفر بلکه چند نفر، مرا عریان دیده و لمس کردند، چه واکنشی نشان میدهد؟
همانطور که آن عکسهای چندشآوره درون دستم را داشتم داخل یکی از کشوهای میز آرایش جا میدادم گفتم:
- کارم تموم نشده هنوز.
- باشه پس تا تو کارت تموم بشه منم یه دستی به اینجا بکشم.
جوابی بهش ندادم، فقط در کشو را بستم و وارد حمام شدم آبی به صورتم زدم و بیرون آمدم؛ روی تخت نشستم و چند نفس عمیق کشیدم و نگاهم رو به در قفل شدهی اتاق دادم و در دل آهی کشیدم به خاطر نگون بختی و تیره روزیام، کسی داشتم به بودن کنارش عادت میکردم پشت این در نشسته بود و من با حال زار در را به رویش قفل کرده بودم.
نفس عمیق دیگری کشیدم و به خودم نهیب زدم، آروم باش تیانا اگر هم حسی بوده از طرف تو بوده، کیوان بارها گفته تو باعث عذاب و دردسری پس اگه دست خورده هم نبودی محال بود به تو فکر کند؛ خودت رو جمع و جور کن وبیشتر منتظرش نگذار، او فقط یک همسایهی خوب است.
از جا بلند شدم و سریع خود را آماده کردم و مقداری وسیله درون ساکم گذاشتم از اتاق خارج شدم و او نگاهش سمت من برگشت.
- آمادهای؟ تو... گریه کردی؟!
لحن سرحال و سرخوشش با افتادن چشمهایش به چشمهایم نگران شده بود، اهمیتی ندادم و به یک جواب کوتاه بسنده کردم.
- آمادهام!
تکههای بزرگ شیشهها را که یک گوشه جمع کرده بود رها کرد و سمت من آمد و نزدیکم ایستاد.
- چیزی شده؟
- نه.
- مطمئنی؟ اگه چیزی هست...
- آره، چیزی نیست.
- یعنی تو گریه نکردی؟
- نه نکردم.
- پس چرا چشمات قرمزه؟
از این همه توجه و دقتی که نسبت به من داشت بغضم گرفت طوری که مطمئن بودم اگر ادامه دهد نمیتوانم جلوی خودم را بگیرم و میزنم زیر گریه برای همین از کنارش رد شدم و غر زدم:
- گفتم که چیزی نیست، بریم.
پشت سرم راه افتاد و جلوی در ساک را از دستم کشید و گفت:
- کفشاتو بپوش، دکمهی آسانسور رو بزن بیاد بالا تا من ساکت رو بزارم تو اتاقت.
- خودم میبرم...
- میبرم، همین جا وایسا.
- گفتم خودم میبرم دیگه!
نگاه دلخور و عصبیاش را بهم دوخت و بعد بدون هیچ صحبتی با ساک من که تو دستش بود رفت سمت واحد خودش.
***
جلوی یک رستوران ماشین رو نگه داشت و رو به من گفت:
- رسیدیم پیاده شو بریم تو.
- نمیخوام، حوصلهی شلوغی رو ندارم.
- تو مگه نگفتی از تنهایی خسته شدی؟
- من حرف مفت زیاد میزنم!
- چت شده؟ اتفاق تازهای افتاده؟ از وقتی رفتی خونه خودت لباس عوض کنی و بیای حالت یه جوریه.
- مهم نیست!
- هر جور راحتی؛ چی میخوری؟
- فرق نداره.
لبهاش از هم فاصله گرفتند تا چیزی بگوید اما منصرف شد و نفس سنگین شدهاش را بیرون فرستاد و از ماشین پیاده شد.
منتظر نشسته بودم تو ماشین و داشتم به گذشتهی به گند کشیده شده و آیندهی تباه شدهام فکر میکردم که صدای موبایلم رعشه انداخت به تنم!
انقدری این چند روز دچار اضطراب بودم و اون آدم نفرتانگیز از پشت تلفن آزارم داده بود که صدای زنگ یا پیامک موبایلم مثل این بود که عزرائیل در گوشم زمزمه کند.
همون شمارهی نحس بود که داشت تماس میگرفت، چشمهام رو روی هم فشردم و موبایلم رو خاموش کردم؛ سعی کردم آرام باشم و دوباره گریه زاری راه نیندازم، این مدت به اندازهی کافی اشکم دم مشک بوده و حسابی آبغور گرفته بودم.
شیشه را پایین کشیدم و سرم را به ستون ماشین تکیه دادم و با همان چشمهای بسته سعی کردم هوای تازه به ریههایم بفرستم، تازه داشتم کمی آرام میشدم که حضور کسی را بالای سرم حس کردم؛ چشم که باز کردم فرد سیاهپوشی که کلاه نقاب دار سیاه هم به سر گذاشته بود دستان خود را ازپنجره داخل ماشین کرد، یک از دستانش روی لبهایم نشست و دست دیگرش پایین تر رفت که تیزی چیزی را روی پهلویم حس کردم.
- هیس صدات در نیاد! یک بار دیگه پیش این پسره همسایهات راجب من حرف بزنی کارتو یه سره میکنم، مستقیم میفرستم اون دنیا فهمیدی؟
سرم رو که زیر دستش اسیر بود به سختی به نشانهی تایید تکان دادم که دستش را از روی دهنم برداشت و در چشم به هم زدنی ناپدید شد.
نفسهای بریدهام را به سختی بیرون فرستادم و دست لرزانم را به سمت دستگیرهی در بردم و آن را کشیدم، از ماشین پیاده شدم و لب جدول نشستم؛ رستوران آن طرف خیابان بود و من این سمت بودم و حال که لب جدول نشسته بودم از آن طرف دیده نمیشدم، همین باعث شد بدون توجه به اطراف با خیال راحت از اینکه کیوان متوجه نمیشود به راحتی زار زار به حال خودم گریه کنم.
با خیال راحت گریه کردم، گریه کردم و نفرین کردم! سرنوشتی را نفرین کردم که در اوج جوانی داشت دلمرده میکرد مرا؛ سرنوشتی که داشت پیرم میکرد و بهترین روزهای جوانیام را به کامم تلخ میساخت.
این سرنوشت لعنتی من چنان قصهی تلخی را برای من نوشته بود که چشم باز نکرده و خود را در زندگیام پیدا نکرده آیندهام رو به تباهی رفته بود و حالا باید کنار خیابان مینشستم و برای تمام شادیهایی که فرصت تجربه کردن آنها را پیش پیش سرنوشت ازم گرفته بود عزاداری میکردم.
همانطور که اشک میریختم و ناخنهایم را درون مشتم میفشردم و آنها را در کف دستم فرو میکردم غرق خودم و غصههایم شده بودم و متوجه اطرافم نبودم؛ نمیدانم کی پسری رهگذر نزدیکم شد و شروع به صحبت کرد:
- حیف یه همچین چشمهایی نیست اینجوری اشکی باشه؟
جنس نگاهش که روی من سنگینی میکرد را خوب میشناختم، آشنا بود... خیلی آشنا؛ از جنس نگاه همانهایی که بود که در جنگل تاریک و انبوه در پی من میدویدند، جنس نگاهش هم جنس نگاه مهراب بود، شبیه نگاهی که چند دقیقه پیش وقتی چاقو روی پهلوام بود حس کردم.
منِ بخت برگشته انقدر از این جنس نگاهها و سرنوشت سیاه نوشته شدهام دلم پر بود که طاقت نیاوردم و شروع کردم به جیغ کشیدن سر آن پسر چرب زبان.
- به خیالت میای وایمیسی چرت و پرت میگی و منم فقط نگاه میکنم مردک عوضی؟ روزگارت رو سیاه میکنم.
- چه خشن! خوشم اومد.
- حالیت میکنم مردک هیز!
من که حالا از جایم بلند شده بود به سمت او یورش بردم و دستم را بردم بالا تا یه سیلی جانانه همانند همانی که روی صورت مهراب نشاندم روی صورت او هم بنشانم که پیش دستی کرد و یک محکماش را روی گونهام کاشت که پخش زمین شدم؛ سمت من که رو زانو روی زمین افتاده بودم و دستهایم را به زمین تکیه داده بودم قدم برداشت و پایش را روی دستم گذاشت و فشار داد، خواست حرفی بزند که صدای فریاد کیوان آمد:
- چه غلطی میکنی؟
تا کیوان خود را برساند او پا به فرار گذاشت سوار موتور شد و بلافاصله دور شد.
کیوان که حسابی عصبی بود و دوباره رگ گردنش متورم شده بود کنارم زانو زد.
- این چه حالیه دوباره؟ چه غلطی کرد اون مرتیکه؟
هیستریک سرم رو به اطراف تکان دادم تا شاید متوجه بشه که الان نمیخواهم به هیچ سوالی جواب دهم، اما انگار کیوان هیچ گاه از هیچ چیز دست نمیکشید؛ غذاها را همانطور که فرد سیاهپوش دستانش را داخل ماشین کرد و چاقو روی پهلویم گذاشت، داخل ماشین قرار داد و آمد کنارم دستم را بگیرد که پرتحکم با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم:
- به من نزدیک نشو، ازم فاصله بگیر؛ من از همهاتون بدم میاد از مرد جماعت حالم داره بهم میخوره، هه! مرد؟ نه... این جامعه به جای مرد پر شده از یه عالمه نر که به زنها و دخترها به چشم یه ابزار برای لذت خودشون نگاه میکنن.
- دست زد بهت؟!
آنقدر این سوال را جدی پرسیده بود و آنقدر قهوهای های شکلاتی رنگ چشمانش از شدت خشم تیره شده بودند که تمام وجودم یخ بست؛ نگاهم روی دستهای مشت شدهاش نشست و در دل گفتم اگر او بفهمد قبلا نه یک نفر بلکه چند نفر، مرا عریان دیده و لمس کردند، چه واکنشی نشان میدهد؟