tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 39

همانطور که آن عکس‌های چندش‌آوره درون دستم را داشتم داخل یکی از کشوهای میز آرایش جا میدادم گفتم:
- کارم تموم نشده هنوز.
- باشه پس تا تو کارت تموم بشه منم یه دستی به اینجا بکشم.
جوابی بهش ندادم، فقط در کشو را بستم و وارد حمام شدم آبی به صورتم زدم و بیرون آمدم؛ روی تخت نشستم و چند نفس عمیق کشیدم و نگاهم رو به در قفل شده‌ی اتاق دادم و در دل آهی کشیدم به خاطر نگون بختی و تیره روزی‌ام، کسی داشتم به بودن کنارش عادت می‌کردم پشت این در نشسته بود و من با حال زار در را به رویش قفل کرده بودم.
نفس عمیق دیگری کشیدم و به خودم نهیب زدم، آروم باش تیانا اگر هم حسی بوده از طرف تو بوده، کیوان بارها گفته تو باعث عذاب و دردسری پس اگه دست خورده هم نبودی محال بود به تو فکر کند؛ خودت رو جمع و جور کن وبیشتر منتظرش نگذار، او فقط یک همسایه‌ی خوب است.
از جا بلند شدم و سریع خود را آماده کردم و مقداری وسیله درون ساکم گذاشتم از اتاق خارج شدم و او نگاهش سمت من برگشت.
- آماده‌ای؟ تو... گریه کردی؟!
لحن سرحال و سرخوشش با افتادن چشم‌هایش به چشم‌هایم نگران شده بود، اهمیتی ندادم و به یک جواب کوتاه بسنده کردم.
- آماده‌ام!
تکه‌های بزرگ شیشه‌ها را که یک گوشه جمع کرده بود رها کرد و سمت من آمد و نزدیکم ایستاد.
- چیزی شده؟
- نه.
- مطمئنی؟ اگه چیزی هست...
- آره، چیزی نیست.
- یعنی تو گریه نکردی؟
- نه نکردم.
- پس چرا چشمات قرمزه؟
از این همه توجه و دقتی که نسبت به من داشت بغضم گرفت طوری که مطمئن بودم اگر ادامه دهد نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و می‌زنم زیر گریه برای همین از کنارش رد شدم و غر زدم:
- گفتم که چیزی نیست، بریم.
پشت سرم راه افتاد و جلوی در ساک را از دستم کشید و گفت:
- کفشاتو بپوش، دکمه‌ی آسانسور رو بزن بیاد بالا تا من ساکت رو بزارم تو اتاقت.
- خودم می‌برم...
- می‌برم، همین جا وایسا.
- گفتم خودم می‌برم دیگه!
نگاه دلخور و عصبی‌اش را بهم دوخت و بعد بدون هیچ صحبتی با ساک من که تو دستش بود رفت سمت واحد خودش.
***
جلوی یک رستوران ماشین رو نگه داشت و رو به من گفت:
- رسیدیم پیاده شو بریم تو.
- نمی‌خوام، حوصله‌ی شلوغی رو ندارم.
- تو مگه نگفتی از تنهایی خسته شدی؟
- من حرف مفت زیاد می‌زنم!
- چت شده؟ اتفاق تازه‌ای افتاده؟ از وقتی رفتی خونه خودت لباس عوض کنی و بیای حالت یه جوریه.
- مهم نیست!
- هر جور راحتی؛ چی میخوری؟
- فرق نداره.
لب‌هاش از هم فاصله گرفتند تا چیزی بگوید اما منصرف شد و نفس سنگین شده‌اش را بیرون فرستاد و از ماشین پیاده شد.
منتظر نشسته بودم تو ماشین و داشتم به گذشته‌ی به گند کشیده شده و آینده‌ی تباه شده‌ام فکر می‌کردم که صدای موبایلم رعشه انداخت به تنم!
انقدری این چند روز دچار اضطراب بودم و اون آدم نفرت‌انگیز از پشت تلفن آزارم داده بود که صدای زنگ یا پیامک موبایلم مثل این بود که عزرائیل در گوشم زمزمه کند.
همون شماره‌ی نحس بود که داشت تماس می‌گرفت، چشم‌هام رو روی هم فشردم و موبایلم رو خاموش کردم؛ سعی کردم آرام باشم و دوباره گریه زاری راه نیندازم، این مدت به اندازه‌ی کافی اشکم دم مشک بوده و حسابی آبغور گرفته بودم.
شیشه را پایین کشیدم و سرم را به ستون ماشین تکیه دادم و با همان چشم‌های بسته سعی کردم هوای تازه به ریه‌هایم بفرستم، تازه داشتم کمی آرام می‌شدم که حضور کسی را بالای سرم حس کردم؛ چشم که باز کردم فرد سیاه‌پوشی که کلاه نقاب دار سیاه هم به سر گذاشته بود دستان خود را ازپنجره داخل ماشین کرد، یک از دستانش روی لب‌هایم نشست و دست دیگرش پایین تر رفت که تیزی چیزی را روی پهلویم حس کردم.
- هیس صدات در نیاد! یک بار دیگه پیش این پسره همسایه‌ات راجب من حرف بزنی کارتو یه سره میکنم، مستقیم میفرستم اون دنیا فهمیدی؟
سرم رو که زیر دستش اسیر بود به سختی به نشانه‌ی تایید تکان دادم که دستش را از روی دهنم برداشت و در چشم به هم زدنی ناپدید شد.
نفس‌‌های بریده‌ام را به سختی بیرون فرستادم و دست لرزانم را به سمت دستگیره‌ی در بردم و آن را کشیدم، از ماشین پیاده شدم و لب جدول نشستم؛ رستوران آن طرف خیابان بود و من این سمت بودم و حال که لب جدول نشسته بودم از آن طرف دیده نمی‌شدم، همین باعث شد بدون توجه به اطراف با خیال راحت از اینکه کیوان متوجه نمی‌شود به راحتی زار زار به حال خودم گریه کنم.
با خیال راحت گریه کردم، گریه کردم و نفرین کردم! سرنوشتی را نفرین کردم که در اوج جوانی داشت دلمرده می‌کرد مرا؛ سرنوشتی که داشت پیرم می‌کرد و بهترین روزهای جوانی‌ام را به کامم تلخ می‌ساخت.
این سرنوشت لعنتی من چنان قصه‌ی تلخی را برای من نوشته بود که چشم باز نکرده و خود را در زندگی‌ام پیدا نکرده آینده‌ام رو به تباهی رفته بود و حالا باید کنار خیابان می‌نشستم و برای تمام شادی‌هایی که فرصت تجربه کردن آن‌ها را پیش پیش سرنوشت ازم گرفته بود عزاداری می‌کردم.
همانطور که اشک می‌ریختم و ناخن‌هایم را درون مشتم می‌فشردم و آن‌ها را در کف دستم فرو می‌کردم غرق خودم و غصه‌هایم شده بودم و متوجه اطرافم نبودم؛ نمی‌دانم کی پسری رهگذر نزدیکم شد و شروع به صحبت کرد:
- حیف یه همچین چشم‌هایی نیست اینجوری اشکی باشه؟
جنس نگاهش که روی من سنگینی می‌کرد را خوب می‌شناختم، آشنا بود... خیلی آشنا؛ از جنس نگاه همان‌هایی که بود که در جنگل تاریک و انبوه در پی من می‌دویدند، جنس نگاهش هم جنس نگاه مهراب بود، شبیه نگاهی که چند دقیقه پیش وقتی چاقو روی پهلو‌ام بود حس کردم.
منِ بخت برگشته انقدر از این جنس نگاه‌ها و سرنوشت سیاه نوشته شده‌ام دلم پر بود که طاقت نیاوردم و شروع کردم به جیغ کشیدن سر آن پسر چرب زبان.
- به خیالت میای وایمیسی چرت و پرت میگی و منم فقط نگاه می‌کنم مردک عوضی؟ روزگارت رو سیاه می‌کنم.
- چه خشن! خوشم اومد.
- حالیت میکنم مردک هیز!
من که حالا از جایم بلند شده بود به سمت او یورش بردم و دستم را بردم بالا تا یه سیلی جانانه همانند همانی که روی صورت مهراب نشاندم روی صورت او هم بنشانم که پیش دستی کرد و یک محکم‌اش را روی گونه‌ام کاشت که پخش زمین شدم؛ سمت من که رو زانو روی زمین افتاده بودم و دست‌هایم را به زمین تکیه داده بودم قدم برداشت و پایش را روی دستم گذاشت و فشار داد، خواست حرفی بزند که صدای فریاد کیوان آمد:
- چه غلطی میکنی؟
تا کیوان خود را برساند او پا به فرار گذاشت سوار موتور شد و بلافاصله دور شد.
کیوان که حسابی عصبی بود و دوباره رگ گردنش متورم شده بود کنارم زانو زد.
- این چه حالیه دوباره؟ چه غلطی کرد اون مرتیکه؟
هیستریک سرم رو به اطراف تکان دادم تا شاید متوجه بشه که الان نمی‌خواهم به هیچ سوالی جواب دهم، اما انگار کیوان هیچ گاه از هیچ چیز دست نمی‌کشید؛ غذاها را همانطور که فرد سیاه‌پوش دستانش را داخل ماشین کرد و چاقو روی پهلویم گذاشت، داخل ماشین قرار داد و آمد کنارم دستم را بگیرد که پرتحکم با صدایی که سعی در کنترل کردنش داشتم گفتم:
- به من نزدیک نشو، ازم فاصله بگیر؛ من از همه‌اتون بدم میاد از مرد جماعت حالم داره بهم میخوره، هه! مرد؟ نه... این جامعه به جای مرد پر شده از یه عالمه نر که به زن‌ها و دخترها به چشم یه ابزار برای لذت خودشون نگاه می‌کنن.
- دست زد بهت؟!
آنقدر این سوال را جدی پرسیده بود و آنقدر قهوه‌ای های شکلاتی رنگ چشمانش از شدت خشم تیره شده بودند که تمام وجودم یخ بست؛ نگاهم روی دست‌های مشت شده‌اش نشست و در دل گفتم اگر او بفهمد قبلا نه یک نفر بلکه چند نفر، مرا عریان دیده و لمس کردند، چه واکنشی نشان می‌دهد؟
 

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 40

بغض دوباره گلویم را چنگ زد اما آن را به سختی فرو دادم و با صدایی که انگار از ته چا درآمده بود گفتم:
- حرف مفت زد جوابش رو گرفت.
از میان فک قفل شده‌اش غرید:
- دارم می‌بینم که جوابش رو گرفته.
قدمی به سمتم برداشت و گفت:
- فقط می‌خوام یه نگاهی به دست و صورتت بندازم، گوشه‌ی لبت پاره شده.
چشم ازش دزدیدم و سکوت کردم؛ با تردید به سمتم قدم دیگری به سمتم برداشت، کنارم زانو زد و با چشم‌های ریز شده نگاهی به من انداخت.
- اینجا خیلی تاریکه سوار شو تا تو نور ببینم چه بلایی سرت آورده.
از روی زمین که بلند شدم سرم گیج رفت و تعادلم بهم خورد، کیوان خیلی دستم را درون دستش گرفت و کمک کرد دوباره پخش زمین نشوم، بعد هم تا زمانی که از جوب رد شوم و سوار ماشین شدم دستم را رها نکرد.
سوار ماشین که شدیم چراغی روشن کرد و نگاهی به صورتم انداخت.
- کاش زودتر رسیده بودم دستش رو خورد می‌کردم.
قلب یخ زده‌ام دوباره به تپش افتاد و من به نهیب زدم « جمع کن خودتو ساده‌ی احمق! دیدی چطور رگ گردنش بادکرد و پرسید دست بهم زده یا نه؟ این مرد اگه حقیقت کثیف من رو بفهمه از بیست کیلومتریم هم رد نمیشه چه برسه به اینکه اینطور غیرت و مهر خرجم کنه».
با دستمال خون گوشه‌ی لبم رو پاک کرد و درحالی که آرواره‌هاش چفت هم بودند گفت:
- دستت رو ببینم.
پشت دستم جای کفش آن مردک خون مرده شده بود و مطمئنا فردا کبود می‌شد، کف دستم هم روی سنگ‌های پیاده رو کمی خراشیده شده بود.
کلافه نفسش را از سینه بیرون فرستاد و گفت:
- لعنت به من! وقتی غذا رو سفارش دادم باید برمی‌گشتم پیشت تو ماشین و تا وقتی سفارشمون آماده بشه پیشت میموندم. تقصیر منه.
زمزمه‌وار گفتم:
- تقصیر تو نیست، مقصر سرنوشت و اقبال بد خودمه.
کمی سکوت کرد و در سکوت صورت و دست‌هایم را بررسی کرد تا ببیند باز هم جراحتی دارم یا نه؛ وقتی چیزی به چشمش نیامد پرسید:
- جاییت دردنمی‌کنه؟
سری بالا انداختم و او دوباره پرسید:
- کجاتو زد دیگه؟
- فقط دست و صورتم
- می‌شناختیش؟
- منظورت چیه؟!
- منظورم اینه همون آدمی بود که تهدیدت میکنه یا رهگذر بود؟
- رهگذر بود.
- بهتره بریم داروخونه بتادینی چیزی بگیرم دستت رو ضدعفونی کنیم.
- چیز زیادی نیست، اینکارا لازم نیست.
چشم‌هاش رو ریز کرد و با ابروهای درهم نگاهی بهم انداخت:
- همین که گفتم.
سر پایین انداختم و سکوت کردم، وقتی آنطور قاطع و محکم چیزی میگفت نمی‌شد باهاش مخالفت کرد.
مسیر بین رستوران تا داروخانه‌ای که رفت برای خرید بتادین 5 دقیقه بیشتر طول نکشید و من در همان 5 دقیقه هزار بار خدا را شکر کردم که آن مردک از راه رسید و زبانش به اشتباه چرخید و من حرصم را سر او خالی کردم، اگر او پیدایش نمی‌شد و کیوان از راه می‌رسید و از گریه‌ها و حال بدم می‌فهمید مردی عکس جنازه‌ها را برایم می‌فرستد حضوری آمده تهدیدم کرده و چاقو هم برایم کشیده باید فاتحه‌ی خود را می‌خواندم.
در ماشین که باز شد از فکر بیرون آمدم و نگاهم را به کیوان دادم که پشت فرمان می‌نشست، نگاهی به ساعت کردم یک ربع به نه بود و هنوز شام نخورده بودیم و مطمئن بودم او هم چون امروز ظهر به خانه نیامده بود مثل من ناهار هم نخورده است.
- دستت رو بیار جلو.
کاری که گفت را انجام دادم و او خیلی با حوصله در بتادین را باز کرد و شروع کرد به ضدعفونی کردن خراش‌های کف دستم؛ هر بار که مقداری بتادین روی پنبه می‌ریخت تا روی دستم بزند انگار چیزی چنگ به دلم می‌زد و هر چیزی که در معده‌ام نبود قصد بالا آمدن می‌کرد؛ بوی کبابی که روی صندلی عقب بود و بوی بتادین در کنار هم واقعا تهوع آور بودند.
باند سفید کوچکی دور دستم پیچید و آن را فیکس کرد و نگاهش را به من داد.
- تموم شد.
منی که از گرسنگی و احتمال زیاد افت فشار و قاطی شدن بوی غذا و بتادین به حالت تهوع دچار شده بودم فقط سری تکان دادم و او پرسید؟
- حالت خوبه؟ مشکلی هست؟
لبخند مصنوعی و بی‌جانی زدم و با خجالت گفتم:
- گشنمه، بوی بتادین هم با غذا قاطی شده اذیتم میکنه.
- ببخشید حواسم به غذا نبود فکرم درگیر بود؛ باز کنم بخوری همینجا؟
نگاهم را به پارک آن طرف خیابان دادم و گفتم:
- میشه بریم اونجا؟
- سرده.
- نیست.
من مثل بچه‌ها نگاهم به پارک بود و او نگاهش خیره‌ی چشم‌های من، متوجه نگاه خیره‌اش بودم ولی به روی خودم نیاوردم، او نر نبود مردی بود که می‌شد بهش تکیه کرد، اما هزار افسوس به حال من!
ماشین را به طرف همان پارک هدایت کرد و پارک کرد؛ غذاها را از روی صندلی برداشت و پیاده شد، به محض پیاده شدنم از ماشین خودش را به من رساند.
- دستت رو بده نیفتی.
یعنی فهمیده بود هنوز سرگیجه دارم؟ دستم را درون دستش قرار دادم تا کمکم کند.
از جوب که رد شدیم دستم را رها کرد و در حال که سرش را کمی کج کرده بود گفت:
- بفرما دختر کوچولو اینم پارک.
بی‌جان لبخندی زدم و شانه به شانه‌اش تا نیمکتی که با دست نشانم داد قدم برداشتم؛ تازگی‌ها کیوان شوخ‌طبع را زیاد می‌دیدم.
کیوان روی نیمکت نشست من اما روی چمن‌های کنار نیمکت نشستم که صدای معترض او بلند شد.
- جا قحطه نشستی اونجا؟
- اینجا راحت‌ترم.
- سرده دختر، یخ می‌زنی! جا گیرآوردی برای نشستن؟!
- آقا کیوان نشیمن‌گاه خودمه دوست دارم بزارم اینجا قندیل بزنه اصلا تو غذا رو به بخوریم اسید معده‌ام آتیشم زد.
سری تکان داد و بعد گفتن «خود دانی» شروع کردیم به خوردن غذا.
***
یک ماه گذشته، از آن روز تا حالا خبری نیست، نه تهدیدی درکار است و نه خبری از تماس‌های شبانه و عکس‌های غرق خون و بدن عریان؛ طبیعتا الان باید خوشحال باشم، اما نمی‌توانم شری که بعد دوسال دوباره دامن‌گیرم شده بعید نیست باز هم به سراغم بیاید و گریبان‌گیرم شود!
می‌ترسم این آرامشی که الان دارم آرامش قبل از طوفان باشد.
از تخت بیرون آمدم و به سرویس رفتم و بعد انجام کارهای لازمه بیرون آمدم، شانه‌ای به موهایم زدم و از اتاق خارج شدم که همزمان با من کیوان هم از اتاق بیرون آمد و در اتاق را پشت سرش بست.
 

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 41

یک ماه کنار او زندگی کرده‌ام، زیر یک سقف؛ ساعت به ساعت با آرامشی که طعم شیرین آن حسابی در دلم خانه کرده بود و سبب شده بود رابطه‌ی ما نسبت به قبل تغییر کند.
باز هم کلکل می‌کنیم، اما نه از سر لج‌بازی از سر عادت، عادتی که رابطه‌ی پرخنده‌ی ما را شکل داده است! قهقه‌هایمان وقتی درکنار هم هستیم می‌زنیم قند در دلم آب می‌کند، اما افسوس از خاطرات تلخ من که نمی‌گذارند دلهره و اضطراب از من دور شوند؛ دائم نگرانم که اگر واقعا این حسی که درون قلب من خانه کرده است، عشق باشد چگونه باید آن را ندیده بگیرم و از زندگی کیوان بیرون روم؟
می‌ترسم از روزی که کیوان حقیقت را درمورد من بفهمد و به جای محبت، درون چشم‌هایش نفرت و بی‌مهری ببینم! اینکه عاشق کیوان شده باشم فاجعه‌ است.
- صبح بخیر تیانا خانوم، صبح شد و چشممون دوباره به جمال شما روشن شد.
- صبح تو هم بخیر.
- خانم مجد برای امتحان امروز آماده‌ای یا نه؟
- هوف ای بابا! تو اول تکلف خودتو مشخص کن ببین داری با کی حرف میزنی، بعد سوال بپرس.
- چه فرقی میکنه همسایه‌ام و دانشجوم هر دو یکی هستند تیانا خانوم.
- بله دیگه هر دو منم! من بدبخت که گیر همسایه و استاد میکروفن قورت داده‌ام افتادم.
- دست شما دردنکنه حالا دیگه من شدم میکروفن قورت داده؟!
- خواهش میکنم! از همون موقع که صدای اسپیکرت کل طبقه رو برمی‌داشت این اسم رو گذاشتم.
- بله! ولی نمی‌دونستی خودم نیستم و رفیقمه که سرخوش بازی درمیاره، مگه نه؟
- بله، نمی‌دونستم جناب کاویانی.
هر دو الان وسط آشپزخانه ایستاده بودیم و داشتیم وسای صبحانه را آماده می‌کردیم و روی جزیره می‌چیدیم.
- نوچ، اینی که گفتی درست نیست!
- چی درست نیست؟
- یادمه اون روز که با پاشنه کفشت داشتی منو کشتی بهم گفتی گاویانی، پس این مدلی که الان صدام کردی، درست نیست.
خجالت زده سر پایین انداختم و گفتم:
- ببخشید!
- اوه اوه، اصلا بهت نمیادا! تیانا و خجالت؟ خجالت با شخصیت تو جور درنمیاد.
روی صندلی کنار جزیره نشستم و با لب‌های آویزان گفتم:
- عه مگه من چمه؟
کنارم روی صندلی سمت راست من نشست و پاسخ داد.
- چت نیست؟ پرویی، بی‌پروایی، زبون درازی!
- دستت دردنکنه دیگه یه یه دفعه بگو من کلکسیون رفتارهای بدی هستم که ازشون خوشت نمیاد.
- پیشنهاد خوبیه! تیانا تو دقیقا کلکسیون رفتارهایی هستند که فقط یه آدم کله‌خراب میتونه اون‌ها رو توی خودش داشته باشه.
- شبیه خودتم، تو هم تمام رفتارهای کسل کننده‌ی دنیا رو جمع کردی تو خودت، از خودت یه کلکسیون از رفتارهای پیرمردی ساختی.
لقمه‌ای که گرفته بود و داشت به سمت دهنش می‌برد و وسط راه نگه داشت و خیره به منی که به لذت داشتم لقمه‌ی پرشده از خامه و عسل خودم را می‌جویدم کرد و گفت:
- رفتار من شبیه پیرمردها است؟!
- اوهوم.
لیوان چایی رو نزدیک لب‌هام کردم و نگاهم رو به اویی دوختم که با شیطنت و اخم‌های درهم خیره‌ام شده بود و با حرص لقمه‌اش را می‌جویید.
- اگه من شبیه پیرمردها هستم تو هم شبیه بچه‌هایی همش داری گند می‌زنی!
- وای چه جالب! تو منو اینجوری می‌بینی چون در همین حد فکر می‌کنی! یادت رفته مثل معلم‌های کلاس اول ابتدایی منو از کلاس می‌انداختی بیرون؟!
- ببینم، من هر چی بگم تو باید جواب منو بدی؟ من اگه تا فردا بیخیال نشم تو میخوای همچنان ادامه بدی و حاضرجوابی کنی؟!
به حالت مسخره دستم رو پشت دست دیگرم کوبیدم و یه سیلی آرام و الکی هم روی گونه‌ی خودم نشاندم و همزمان گفتم:
- وای خاک به سرم، خدا به دور! من پیش خودم گفتم اگه جواب ندم ناراحت و دلخور میشین از دستم؛ بُخُدا!
به لحن لوس و مسخره‌ام و البته لحن بچگانه‌ی کلمه‌ی آخرم خندید و گفت:
- خیله خب جمع کن خودتو چه اداهایی هم درمیاره! صبحانه اتو بخور بریم به کار و زندیگمون برسیم.
- چشم قربان!
خودش از جا بنلد شد و با گفتن « من سیر شدم» از آشپزخانه زد بیرون، اما من که تمام مدت به گفته‌ی او مشغول حاضجواب بودم تازه درست مشغول خوردن شدم.
لقمه‌ی بعدی رو که گذاشتم توی دهنم که صدای یک آهنگ خارجی با صدای زیادی در خانه پیچید.
- من فکر می‌کردم گفتی سروصداها زیر سر رفیقت بوده، الان که خودت شروع کردی!
- فقط میخوام نشونت بدم پیرمرد نیستم و دلم هم مثل ظاهرم جوونه خانم مجد.
با اینکه به خاطر صدای بلند سرم تیر می‌کشید خندیم و گفتم:
- قبوله! دلت جوونه آقا کیوان ولی منظور من افکارت بود جناب.
- کلا میخوای به یه طریقی منو تخریبم کنی آره؟!
- تو هم کلا قصد بیخیال شدن نداری‌ها؛ خودت تنت میخاره آقا بزرگ.
- حرفتو پس بگیر!
- شرمنده‌ام.
- باشه، منم صداشو بیشتر میکنم!
- قطعش کن صداش اذیتم میکنه.
- نوچ!
- کیوان!
مثل پسربچه‌های شیطان دست به سینه ایستاد، برو بالا انداخت و لبخند ژکوندی تحویلم داد که از جام بلند شدم و با قدم‌های سریع به سمتش قدم برداشتم که رفتار بچگانه‌ی بعدی ازش سر زد و شروع کرد به فرار از من!
- اگه بتونی منو بگیری کمش می‌کنم.
دور خانه می‌چرخید و من هم دنبال او راه افتاده بودم.
- وایسا!
- نوچ!
- می‌گم وایسا دیگه.
- منم گفتم نوچ!
- خجالت بکش، مگه شتر مرغی که اینجوری داری دور خونه می‌چرخی؟
این رو که شنید یک‌هو سرجایش ایستاد؛ با چشم‌های گرد شده نگاهی به من انداخت و بعد حمله‌ور شد سمتم، حالا من فرار می‌کردم و او دنبال من می‌دوید.
نمی‌دانستم کجا بروم، جیغ زدم و از بین مبل‌ها رد شدم، هر چه فرار کرده بودم از دستش بی‌فایده بود چون کیوان با دست و پاهای دراز مثل زرافه‌اش خیلی زود به من رسید و دستم را گرفت و به سمتع خودش کشید.
مقاومت کردم، اما او دوباره سعی کرد و این بار، تعادلم بهم خورد، زورم به او نرسید و پام گیر کرد به میز و پرت شدم سمت کیوان؛ صدای کشیده شدن میز روی زمین و پشت بند آن برخوردمان با مبل در میان صدای کر کننده‌ی آهنگ به سختی در گوشم پیچی.
کیوان روی مبل افتاده بود و من در آغوش او افتاده بودم؛ صحنه‌ی خجالت آوری بود برایم، هم خجالت‌آور هم حیرت‌آور، البته برای من!
منی که به خاطر سایه‌ی گذشته تا به حال همیشه از نزدیک شدن به او مضطرب می‌شدم حالا از دیدن چشم‌های شکلاتی رنگِ روشن کیوان و صورت بی‌نقصش از نزدیک کیف می‌کردم، کاش می‌شد سرم را روی سینه‌اش بگذارم، اما نه! نباید این اجازه را به خودم می‌دادم من مناسب کیوان نیستم، مناسب هیچ پسری نیستم!
کیوان روی مبل افتاد و بدن من روی سینه‌اش فرود آمد و صدای نفسش در گوشم پیچید؛ خواستم از بغلش بلند شوم، اما دستش دور کمرم محکم‌تر شد، انگار نه از روی زور… از روی واکنش ناخودآگاه.
- کجا به سلامتی؟
صداش بم‌تر از همیشه بود.
- خونه آقا شجاع…
از شدت خجالت صدام می‌لرزید.
- کی اجازه داده؟
همان لحظه که دوباره قصد بلند شدن کردم آهنگ بعدی پلی شد، اولش توجهی نکردم و فکرم فقط پیش انگشت‌های کیوان بود که روی پهلوهام محکم شده بود، تا وقتی که ملودی آرام و لطیفش، مثل نسیمی خنک، از میان فضای خانه گذشت و خودش را به پوستِ داغ شده‌ی من رساند.
کیوان هم انگار یک لحظه خشکش زد. نگاهش از چشم‌هایم سر نخورد؛ فقط گوش‌هایش کمی تیز شد، درست مثل وقتی که یک چیز آشنا، یک چیز دوست‌داشتنی، روحش را گیر می‌اندازد.
گفت:
- این یکی… همیشه دوست داشتمش.
آهنگ «تا کی» از شروین بود؛ همان نوع آهنگی که آدم را وادار می‌کند برای چند ثانیه، برای چند نفس، همه‌چیز را فراموش کند و فقط… نگاه کند.
ملودی‌اش نرم بود، لطیف بود، و انگار دقیقاً برای همین لحظه ساخته شده بود—برای افتادنِ نفس‌گیرِ من در آغوش او، چشم‌هایم ناخودآگاه لرزید؛ حس کردم اگر تکان بخورم، اگر پلک بزنم، این لحظه می‌شکند.
کیوان زیر لب گفت:
- تکون نخور… بذار بمونه.
نمی‌دانم منظورش آهنگ بود یا من.
اما هرچه بود، صدای آرام و کشدار آهنگ در فضای خانه پیچید و چیزی درونم نرم شد… ترس‌هایم، اضطرابم، آن گره قدیمی که هیچ‌وقت باز نمی‌شد، یک لحظه... فقط یک لحظه، کم‌رنگ شد.
کیوان دستش را هنوز دور کمرم نگه داشته بود؛ نگاهش نه شیطنت داشت، نه شوخی. نوعی گرما در نگاهش نشسته بود که تا عمق استخوان‌هایم نفوذ می‌کرد.
حس کردم اگر بخواهد همین‌جا، همین لحظه، بگوید «بمون»… من نمی‌توانم «نه» بگویم.
آهنگ ادامه داشت.
ملودی‌اش مثل دست آرامی بود که روی شانه‌ام می‌نشست و می‌گفت: «یک‌بار… فقط یک‌بار… بگذار احساس کنی کسی تو را انتخاب کرده».
و من… خطرناک بود.
خیلی خطرناک.
 
آخرین ویرایش:

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 41

یک ماه کنار او زندگی کرده‌ام، زیر یک سقف؛ ساعت به ساعت با آرامشی که طعم شیرین آن حسابی در دلم خانه کرده بود و سبب شده بود رابطه‌ی ما نسبت به قبل تغییر کند.
باز هم کلکل می‌کنیم، اما نه از سر لج‌بازی از سر عادت، عادتی که رابطه‌ی پرخنده‌ی ما را شکل داده است! قهقه‌هایمان وقتی درکنار هم هستیم می‌زنیم قند در دلم آب می‌کند، اما افسوس از خاطرات تلخ من که نمی‌گذارند دلهره و اضطراب از من دور شوند؛ دائم نگرانم که اگر واقعا این حسی که درون قلب من خانه کرده است، عشق باشد چگونه باید آن را ندیده بگیرم و از زندگی کیوان بیرون روم؟
می‌ترسم از روزی که کیوان حقیقت را درمورد من بفهمد و به جای محبت، درون چشم‌هایش نفرت و بی‌مهری ببینم! اینکه عاشق کیوان شده باشم فاجعه‌ است.
- صبح بخیر تیانا خانوم، صبح شد و چشممون دوباره به جمال شما روشن شد.
- صبح تو هم بخیر.
- خانم مجد برای امتحان امروز آماده‌ای یا نه؟
- هوف ای بابا! تو اول تکلف خودتو مشخص کن ببین داری با کی حرف میزنی، بعد سوال بپرس.
- چه فرقی میکنه همسایه‌ام و دانشجوم هر دو یکی هستند تیانا خانوم.
- بله دیگه هر دو منم! من بدبخت که گیر همسایه و استاد میکروفن قورت داده‌ام افتادم.
- دست شما دردنکنه حالا دیگه من شدم میکروفن قورت داده؟!
- خواهش میکنم! از همون موقع که صدای اسپیکرت کل طبقه رو برمی‌داشت این اسم رو گذاشتم.
- بله! ولی نمی‌دونستی خودم نیستم و رفیقمه که سرخوش بازی درمیاره، مگه نه؟
- بله، نمی‌دونستم جناب کاویانی.
هر دو الان وسط آشپزخانه ایستاده بودیم و داشتیم وسای صبحانه را آماده می‌کردیم و روی جزیره می‌چیدیم.
- نوچ، اینی که گفتی درست نیست!
- چی درست نیست؟
- یادمه اون روز که با پاشنه کفشت داشتی منو کشتی بهم گفتی گاویانی، پس این مدلی که الان صدام کردی، درست نیست.
خجالت زده سر پایین انداختم و گفتم:
- ببخشید!
- اوه اوه، اصلا بهت نمیادا! تیانا و خجالت؟ خجالت با شخصیت تو جور درنمیاد.
روی صندلی کنار جزیره نشستم و با لب‌های آویزان گفتم:
- عه مگه من چمه؟
کنارم روی صندلی سمت راست من نشست و پاسخ داد.
- چت نیست؟ پرویی، بی‌پروایی، زبون درازی!
- دستت دردنکنه دیگه یه یه دفعه بگو من کلکسیون رفتارهای بدی هستم که ازشون خوشت نمیاد.
- پیشنهاد خوبیه! تیانا تو دقیقا کلکسیون رفتارهایی هستند که فقط یه آدم کله‌خراب میتونه اون‌ها رو توی خودش داشته باشه.
- شبیه خودتم، تو هم تمام رفتارهای کسل کننده‌ی دنیا رو جمع کردی تو خودت، از خودت یه کلکسیون از رفتارهای پیرمردی ساختی.
لقمه‌ای که گرفته بود و داشت به سمت دهنش می‌برد و وسط راه نگه داشت و خیره به منی که به لذت داشتم لقمه‌ی پرشده از خامه و عسل خودم را می‌جویدم کرد و گفت:
- رفتار من شبیه پیرمردها است؟!
- اوهوم.
لیوان چایی رو نزدیک لب‌هام کردم و نگاهم رو به اویی دوختم که با شیطنت و اخم‌های درهم خیره‌ام شده بود و با حرص لقمه‌اش را می‌جویید.
- اگه من شبیه پیرمردها هستم تو هم شبیه بچه‌هایی همش داری گند می‌زنی!
- وای چه جالب! تو منو اینجوری می‌بینی چون در همین حد فکر می‌کنی! یادت رفته مثل معلم‌های کلاس اول ابتدایی منو از کلاس می‌انداختی بیرون؟!
- ببینم، من هر چی بگم تو باید جواب منو بدی؟ من اگه تا فردا بیخیال نشم تو میخوای همچنان ادامه بدی و حاضرجوابی کنی؟!
به حالت مسخره دستم رو پشت دست دیگرم کوبیدم و یه سیلی آرام و الکی هم روی گونه‌ی خودم نشاندم و همزمان گفتم:
- وای خاک به سرم، خدا به دور! من پیش خودم گفتم اگه جواب ندم ناراحت و دلخور میشین از دستم؛ بُخُدا!
به لحن لوس و مسخره‌ام و البته لحن بچگانه‌ی کلمه‌ی آخرم خندید و گفت:
- خیله خب جمع کن خودتو چه اداهایی هم درمیاره! صبحانه اتو بخور بریم به کار و زندیگمون برسیم.
- چشم قربان!
خودش از جا بنلد شد و با گفتن « من سیر شدم» از آشپزخانه زد بیرون، اما من که تمام مدت به گفته‌ی او مشغول حاضجواب بودم تازه درست مشغول خوردن شدم.
لقمه‌ی بعدی رو که گذاشتم توی دهنم که صدای یک آهنگ خارجی با صدای زیادی در خانه پیچید.
- من فکر می‌کردم گفتی سروصداها زیر سر رفیقت بوده، الان که خودت شروع کردی!
- فقط میخوام نشونت بدم پیرمرد نیستم و دلم هم مثل ظاهرم جوونه خانم مجد.
با اینکه به خاطر صدای بلند سرم تیر می‌کشید خندیم و گفتم:
- قبوله! دلت جوونه آقا کیوان ولی منظور من افکارت بود جناب.
- کلا میخوای به یه طریقی منو تخریبم کنی آره؟!
- تو هم کلا قصد بیخیال شدن نداری‌ها؛ خودت تنت میخاره آقا بزرگ.
- حرفتو پس بگیر!
- شرمنده‌ام.
- باشه، منم صداشو بیشتر میکنم!
- قطعش کن صداش اذیتم میکنه.
- نوچ!
- کیوان!
مثل پسربچه‌های شیطان دست به سینه ایستاد، برو بالا انداخت و لبخند ژکوندی تحویلم داد که از جام بلند شدم و با قدم‌های سریع به سمتش قدم برداشتم که رفتار بچگانه‌ی بعدی ازش سر زد و شروع کرد به فرار از من!
- اگه بتونی منو بگیری کمش می‌کنم.
دور خانه می‌چرخید و من هم دنبال او راه افتاده بودم.
- وایسا!
- نوچ!
- می‌گم وایسا دیگه.
- منم گفتم نوچ!
- خجالت بکش، مگه شتر مرغی که اینجوری داری دور خونه می‌چرخی؟
این رو که شنید یک‌هو سرجایش ایستاد؛ با چشم‌های گرد شده نگاهی به من انداخت و بعد حمله‌ور شد سمتم، حالا من فرار می‌کردم و او دنبال من می‌دوید.
نمی‌دانستم کجا بروم، جیغ زدم و از بین مبل‌ها رد شدم، هر چه فرار کرده بودم از دستش بی‌فایده بود چون کیوان با دست و پاهای دراز مثل زرافه‌اش خیلی زود به من رسید و دستم را گرفت و به سمتع خودش کشید.
مقاومت کردم، اما او دوباره سعی کرد و این بار، تعادلم بهم خورد، زورم به او نرسید و پام گیر کرد به میز و پرت شدم سمت کیوان؛ صدای کشیده شدن میز روی زمین و پشت بند آن برخوردمان با مبل در میان صدای کر کننده‌ی آهنگ به سختی در گوشم پیچی.
کیوان روی مبل افتاده بود و من در آغوش او افتاده بودم؛ صحنه‌ی خجالت آوری بود برایم، هم خجالت‌آور هم حیرت‌آور، البته برای من!
منی که به خاطر سایه‌ی گذشته تا به حال همیشه از نزدیک شدن به او مضطرب می‌شدم حالا از دیدن چشم‌های شکلاتی رنگِ روشن کیوان و صورت بی‌نقصش از نزدیک کیف می‌کردم، کاش می‌شد سرم را روی سینه‌اش بگذارم، اما نه! نباید این اجازه را به خودم می‌دادم من مناسب کیوان نیستم، مناسب هیچ پسری نیستم!
کیوان روی مبل افتاد و بدن من روی سینه‌اش فرود آمد و صدای نفسش در گوشم پیچید؛ خواستم از بغلش بلند شوم، اما دستش دور کمرم محکم‌تر شد، انگار نه از روی زور… از روی واکنش ناخودآگاه.
- کجا به سلامتی؟
صداش بم‌تر از همیشه بود.
- خونه آقا شجاع…
از شدت خجالت صدام می‌لرزید.
- کی اجازه داده؟
همان لحظه که دوباره قصد بلند شدن کردم آهنگ بعدی پلی شد، اولش توجهی نکردم و فکرم فقط پیش انگشت‌های کیوان بود که روی پهلوهام محکم شده بود، تا وقتی که ملودی آرام و لطیفش، مثل نسیمی خنک، از میان فضای خانه گذشت و خودش را به پوستِ داغ شده‌ی من رساند.
کیوان هم انگار یک لحظه خشکش زد. نگاهش از چشم‌هایم سر نخورد؛ فقط گوش‌هایش کمی تیز شد، درست مثل وقتی که یک چیز آشنا، یک چیز دوست‌داشتنی، روحش را گیر می‌اندازد.
گفت:
- این یکی… همیشه دوست داشتمش.
آهنگ «موهات» از شروین بود؛ همان نوع آهنگی که آدم را وادار می‌کند برای چند ثانیه، برای چند نفس، همه‌چیز را فراموش کند و فقط… نگاه کند.
ملودی‌اش نرم بود، لطیف بود، و انگار دقیقاً برای همین لحظه ساخته شده بود—برای افتادنِ نفس‌گیرِ من در آغوش او، چشم‌هایم ناخودآگاه لرزید؛ حس کردم اگر تکان بخورم، اگر پلک بزنم، این لحظه می‌شکند.
کیوان زیر لب گفت:
- تکون نخور… بذار بمونه.
نمی‌دانم منظورش آهنگ بود یا من.
اما هرچه بود، صدای آرام و کشدار آهنگ در فضای خانه پیچید و چیزی درونم نرم شد… ترس‌هایم، اضطرابم، آن گره قدیمی که هیچ‌وقت باز نمی‌شد، یک لحظه... فقط یک لحظه، کم‌رنگ شد.
کیوان دستش را هنوز دور کمرم نگه داشته بود؛ نگاهش نه شیطنت داشت، نه شوخی. نوعی گرما در نگاهش نشسته بود که تا عمق استخوان‌هایم نفوذ می‌کرد.
حس کردم اگر بخواهد همین‌جا، همین لحظه، بگوید «بمون»… من نمی‌توانم «نه» بگویم.
آهنگ ادامه داشت.
ملودی‌اش مثل دست آرامی بود که روی شانه‌ام می‌نشست و می‌گفت: «یک‌بار… فقط یک‌بار… بگذار احساس کنی کسی تو را انتخاب کرده».
و من… خطرناک بود.
خیلی خطرناک.
 

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 42

نوای دلنشین ملودی زیبای آهنگ و صدای شروین که به پایان رسید، به خود آمدم و از تصورات شیرین، اما غلط ذهنم خارج شدم و با هول از او فاصله گرفتم تا بلند شوم که نمی‌دانم چه شد و چگونه با با کمر خوردم زمین و بین مبل و جلو مبلی پخش زمین شدم.
کیوان با چشم‌های گرد از روی مبل به سمت من خم شد و گفت:
- خوبی؟!
- آره! مگه نمی‌بینی دارم بندری می‌رقصم؟!
- کوفت! هیچوقت زبونت از زبون‌درازی خسته نمیشه.
هوف کلافه‌ای کشیدم و گفتم:
- کله‌اتو بکش کنار بلند بشم.
- باشه ولی... چیزه...
- چیه؟
- لباست...
- لباسم چی؟ لباس نازنینم پاره شد؟!
- نه ولی... خب میدونی... چطور بگم؟
او سکوت کرد و من با نگاهی پر از سوال خیره‌اش شدم.
دستش را نزدیک شانه‌ام کرد و بعد آرام بالا آورد که تمام بدنم گر گرفت و خون زیر پوستم جمع شد خدا چنین چیزی را نصیب هیچ دختری نکند، وقتی دستش را بالا آورد بند لباس زیرم در دستش بود!
در این لحظه تنها چیزی که می‌خواهم این است؛ زمین دهان باز کند و همانطوری که کف زمین دراز کشیده‌ام مرا به درون خود بکشد تا دیگر با کیوان چشم در چشم نشوم.
بی‌اختیار چنگ زدم و بند لباسم را از مشت او بیرون کشیدم بلند شدم که سرم به سر کیوان کوبیده شد؛ صدای آخش با رگه‌ها خنده درآمد و من او را به سمت مبل هول دادم و خود را به اتاق رساندم.
آنقدر آماده شدنم را طول دادم که کیوان مجبور شد زود تر از من از خانه خارج شود و من خوشحال از این موضوع که قرار نیست تا دانشگاه با او در یک ماشین تنها باشم ده دقیقه بعد از او از خانه بیرون زدم.
ماشین را این بار در جایی پارک کردم که جلوی چشم عموم باشد و دوربین مداربسته هم به آن دید داشته باشد تا اگر دوباره او بازگشت و بلایی سر ماشین تازه تعمیر شده‌ام آورد تصویری از او ثبت شود تا بلکه بتوانم پیدایش کنم.
وارد کلاس شدم و با کیمیا و مها و نیکا حال و احوال کردم.
کیوان زودتر از من راه افتاده بود اما هنوز به کلاس نیامده بود چون عادت دارد دقیقا سر تایم وارد کلاس شود.
کمی با دخترها گپ زدیم و وقت گذارندیم تا پنج دقیقه‌ی آخر هم گذشت و بالاخره کیوان وارد کلاس شد به محض وارد شدن چشم‌هایش به من افتاد و برق شیطنت در چشم‌هایش نشست و لب‌هایش به طور نامحسوس کش آمدند طوری که فقط من متوجه‌ی آن می‌شدم؛ منی که مدتی است با او زیر یک سقف هستم و او را حفظ شده‌ام و می‌دانم که قرار است با آتویی که دستش دادم حسابی خجالتم دهد و از خجالت زبان همیشه درازم دربیاید.
در طول تایم کلاس هر بار که نگاهش به من می‌افتاد دستی به شانه‌اش می‌کشید تا مثلا گرد گچ را از روی پیراهنش پاک کند اما من آن سر کج کردنش و چین کنار چشم‌هایش را به خوبی می‌شناختم و شیطنت پنهانش برایم آشکار بود.
تایم کلاس که تمام شد زیر نگاه‌های خیره‌اش جزوه‌ام را داخل کیف کوچکم انداختم و با دخترها به سمت در کلاس رفتیم مها برای خود شیرینی لبخند ژکوندی تحویل کیوان داد و گفت:
-‌ استاد خسته نباشید.
-‌ ممنونم؛ خانوم مجد!
روبه روی در کلاس و کنار میز او با فاصله‌ در جا ایستادم که دخترها هم کنار من ایستادند.
-‌ بله استاد؟
- مطالب رو حتما قبل شروع کلاس بعدی مرور کنید امروز انگار حواستون به چیزی جز درس بود.
همانطور که کلمات را پشت هم ردیف کرد و این حرف را زد دستی هم به شانه‌اش کشید تا کاملا مرا متوجه منظورش کند.
-‌ استاد حتما سوتفاهم شده من دائم چشمم به جزوه و گوشم به صحبت‌های شما بود.
کیوان سری تکان داد و با گفتن« خسته نباشی میتونید برید» کوتاه آمد و چقدر ممنون بودم که جلوی مها و نیکا شیطنتش را ادامه نداد؛ کیمیا که همیشه ساکت و آرام است اما امان از مها و نیکا این دو اگر به چیزی شک کنند تا ته ماجرا را درنیاورند دست از سر من برنمی‌دارند.
بعد از دانشگاه سریع خودم را به خانه رساندم تا برای ناهار یک چیز حاضری آماده کنم؛ امروز روز کاری سبکی برای هر دوی ما است و هر دو ناهار را در خانه هستیم.
ناهار را کنار هم خوردیم و بعد هر کدام مشغول کارهای خودمان شدیم؛ کیوان شب را به خاطر یه شام کاری بیرون بود و من فیلم تماشا کردم و در آخر ساعت ده قبل از آمدن کیوان به رخت خواب رفتم.
***
با صدای زنگ تماس موبایلم پلک‌هایم را به سختی از یکدیگر فاصله دادم و با چشم‌های خواب‌آلود موبایل را در دست گرفتم و تماس را که فکر می‌کردم از طرف کیوان باشد وصل کردم.
-‌ الو؟
-‌ سلام خوشگله چطوری؟
-‌ شما؟
- ای بابا به این زودی منو یادت رفت؟ فکر کردی بیخیالت شدم؟ من تازه پیدات کردم.
-‌ دوباره تو؟! چی می‌خوای از جون من؟ چرا دست از سر من برنمی‌داری؟
-‌ بهتره با من راه بیای و انقدر کم محلی نکنی عزیزم چون دست آخر مال خودمی.
-‌ به من نگو عزیزم مریض روانی شرتو از زندگی من کم کن.
-‌ زر زر نکن دختر! مریض روانی رو نشونت میدم. این یک ماهی که حواسم بهت نبوده یادت رفته با کی طرفی.
این رو که گفت صدای بوق در گوشم پیچید و به من فهماند که تماس قطع شده است و همین کافی بود تا دوباره بغضی که در گلویم خانه کرده بود بترکد و زیرلب با خود زمزمه کنم « دوباره شروع شد، دوباره سر و کله‌اش پیدا نمی‌شد؛ چرا سایه‌ی شوم گذشته از روی زندگی من کنار نمی‌رود»
او که دو سال پیش هر چه می‌خواست با من کرده بود و آینده‌ی مرا سیاه کرده بود چرا دوباره بازگشته بود و قصد عذاب دادن مرا داشت؟
گاهی به خاطر بیش از حد پیگیر بودن این مزاحم روانی حس می‌کردم این موضوع شاید چیزی بیشتر از یک سواستفاده جنسی‌ای و مزاحمت باشد.
تا صبح با همین فکر و خیال‌ها چشم روی هم نگذاشته بودم و حالا که چشم‌هایم گرم شده بودند کیوان داشت آزارم می‌داد و قصد کرده بود خواب نازم را برهم بزند.
-‌ پاشو تیانا!
پتو را روی سرم کشیدم و گفتم:
-‌ هوم؟ چی شده؟
-‌ نیم ساعته منتظرم بیای با هم صبحانه بخوریم ولی جنابعالی خواب تشریف داری.
-‌ برو خودت تنها بخور من نمی‌خورم
-‌ چرا؟
-‌ وای! چرا نداره که میل ندارم همین.
-‌ اینطوری که نمیشه تو دانشگاه ضعف میری.
نوچی کردم و پتو را کنار زدم، چشم باز کردم و سر جام روی تخت نشستم و در حالی که چشم‌های غرق خوابم رو می‌مالیدم گفتم:
-‌ امروز جایی نمی‌رم بزار بخوابم.
-‌ پاشو ببینم محض اطلاعت امروز هم با من کلاس داری منم که میدونی نمره الکی به کسی نمیدم.
پایم را روی تخت کوبیدم و بالشت صورتی رنگ و پشمالویی را که کنار دستم بود به سمت او پرت کردم و گفتم:
-‌ ولم کن! تو رو خدا ولم کن بزار بمیرم به حال خودم... خوابم میاد.
-‌ خوبی تو؟ این رفتارها چیه؟
-‌ مگه تو دکتری؟
-‌ دوباره شروع کردی؟! یه کلام... خوبی یا نه؟
-‌ خوبم فقط خوابم میاد بزار بخوابم.
-‌ خیله خب بابا بگیر بخواب.
این را گفت و بالشت صورتی رنگ پشمالو را که به طرف او پرت کرده بودم از روی زمین برداشت و پرتاب کرد سمت من و من همزمان با برخورد بالشت خود را روی تخت رها کردم و نمی‌دانم چقدر گذشت که چشمانم گرم خواب شد.
***
اخم‌هایم در هم رفت و پلک‌هایم را روی هم فشردم، دوباره زنگ تماس موبایل بی‌خوابم کرد.
با حرص تماس را وصل کردم و غریدم:
-‌ هان؟ چیه؟ چیکار داری؟
-‌ سلام عزیزم می‌خوام صدات رو بشنوم فقط.
-‌ تو غلط کردی روانی! این چه مسخره بازیه که تموم نمیشه؟
-‌ عزیزم با خشونت با من صحبت نکن، ما بالاخره با هم خاطره داریم و یه شب رو با هم گذروندیم.
-‌ خفه‌شو!
-‌ وای که شب خیلی بی‌نظیری بود.
دستانم عرق کرده بودند و قفسه سینه‌ام به سختی بالا و پایین می‌رفت.
-‌ گفتم خفه‌شو عوضی.
-‌ روی برگ‌های پاییزی... زیرنور ماه و نم بارون، آخ که هنوز صدات...
این‌بار جیغی زدم و با فریاد گفتم:
-‌ دهنتو ببند مرتیکه‌ی مریضِ روانی!دهن کثیفت رو ببند...
تلفن را پرت کردم روی تخت که قل خورد و از روی تخت افتاد پایین روی زمین و بغض من هم ترکید. باید چیکار می‌کردم؟ باید چطوری خودم رو از این اوضاع خلاص کنم؟ تا کی قراره مورد آزار این آدم دیوانه قرار بگیرم؟
اشک‌هایم روانه‌ی گونه‌هایم شدند و شروع به خیس کردن صورتم کردند.
به هر راهی که فکر می‌کردم به بن بست می‌رسیدم انگار هیچ چیزی نبود که بتواند مرا از این غصه و عذاب نجات دهد.
به هق هق افتاده بودم و چشم‌هایم پف کرده بودند و انگار اتاق داشت دور من می‌چرخید و تخت خواب هم در میان هوا معلق شده بود؛ به ناچار برای اینکه کمی از حس بدی که از این سرگیجه می‌گرفتم کم شود روی تخت دراز کشیدم و بی‌اختیار چشم‌هایم را بستم و دیگر متوجه گذر زمان نشدم ودرگیر کابوس‌هایم بود تا زمانی که کیوان به خانه برگشت و بیدارم کرد.
-‌ تیانا هنوز خوابی؟
چشم باز کردم خیره‌اش شدم و بعد مکث کوتاهی دستی به چشم‌هایم کشیدم و از روی تخت بلند شدم و جلوی چشم‌های منتظر و متعجب کیوان که در سکوت خیره‌ام بودند وارد سرویس بهداشتی شدم.
بعد از انجام کارهای مورد نیاز در سرویس بهداشتی از آن خارج شدم.
-‌ تیانا... مطمئنی مشکلی چیزی نداری؟
 

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 43

-‌ وا! معلومه ندارم، کاملا هم مطئنم.
-‌ همش خوابی آخه.
-‌ چه ربطی داره؟! یه چیزیت میشه ها.
این را گفته و از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخانه رفتم؛ کیوان هم پشت سرم می‌آمد.
-‌ کجا؟
-‌دارم می‌رم آشپرخونه معلوم نیست؟
-‌ آشپزخونه می‌ری چیکار؟
-‌ می‌خوام حموم کنم!
شیطنت درون چشمانم نشست و او با همان حالت همیشگی مختص به شیطنت‌های ریزش درحالی که گوشه‌ی لبش کمی به بالا مایل بود و لبخند داشت گفت:
-‌ عه؟ شروع کن!
-‌ خیلی پررویی کیوان... خیلی.
-‌ لطف دارین پرویی از خودتونه!
نفسم را کلافه به بیرون فرستادم و کش موهایم را که داشت سرم را به در می‌آورد شل کردم و او هم دوباره شروع به حرف زدن کرد؛ هیچ نمی‌فهمم چه شده که انقدر ناگهانی زبان کیوان باز شده است و چرا تند و تند پشت سر هم حرف می‌زند؟!
وقتی دید حواسم به او نیست و سخت مشغول زیر و رو کردن باکس قرص‌ها هستم و متوجه حرف‌هایش نیستم سکوت کرد و نزدیک منی که کنار جزیره ایستاده بودم شد و دستم را گرفت و روی صندلی نشاندم.
-‌ بگیر بشین، آروم بگیر دو دقیقه! من میگم یه چیزیت هست میگی نه.
- ‌ کیوان تو...
-‌ هیس! دوباره دروغ نگو که چیزی نشده سکوت کن فقط.
من سکوت کردم و او از من فاصله گرفت لیوان آب را پر کرد و به سمت من برپشت و لیوان آب را روی جزیره گذاشت و روی صندلی کنارم نشست؛ باکس قرص‌ها را سمت خودش کشید و مشغول گشتن شد.
-‌ ببین تیانا... نمی‌خوام دخالت کنم یا بهت فشار بیاورم برای حرف زدن اما بدون می‌تونی روی من حساب کنی هر موقع که بخوای.
دلم می‌خواست به او دلگرم شوم به حرف‌هایی که می‌زد اما این برای من امکان‌پذیر نبود! او مردی است که لایق زنی بهتر از من است زنی که فقط برای خود او باشد.
نمی‌دانم تصورات و عقاید کیوان در این موارد چگونه است اما من دوست داشتم مردی که نام او را در شناسنامه‌ام خواهند نوشت تنها مردی باشد که بتواند لمس مرا تجربه کند؛ هزاران حیف که دو سال پیش دیوانه‌ای که این روزها فرشته‌ی عذاب و کابوس من شده است این آرزوهایم را از بین برد.
-‌ ببین کیوان داری شلوغش میکنی چیزی نیست که بخوام درموردش حرف بزنم.
قرص مسکنی که پیدا کرده بود را به سمتم گرفت و جوابم را داد.
-‌ گفتم که نمی‌خوام مجبورت کنم، الانم یه پیشنهاد دارم.
به خاطر کش پیدا نکردن موضوع و جمع شدن آن بخش اول جمله‌اش را نشنیده گرفتم و گفتم:
-‌ چی؟
-‌ شام بریم بیرون مهمون من! نظرت چیه؟
فکر بدی نبود می‌رفتیم هم شام می‌خوردیم و نیازی نبود یک امشب را در آشپزخانه وقت بگذرانیم هم من حال و هوایم عوض می‌شد و می‌توانستم خود را جمع و جور کنم تا کمتر جلوی کیوان افسرده به نظر برسم. بعد هم دنبال راه حلی برای حل این مشکل کلافه کننده باشم.
-‌ باشه، بریم.
-‌ خوبه! پس آماده شو.
سری تکان دادم و از جایم بلند شدم و به سمت اتاق رفتم، روبه‌روی آینه نشستم و شروع به آرایش کردم، از پرایمر و کرم پودر شروع کردم با رژلب گوشتی‌ام کار را تمام کردم؛ برای سایه و رژگونه رنگ نود انتخاب کرده بودم و همین باعث می‌شد آرایشم سبک‌تر از چیزی که هست به نظر آید.
از جلوی آینه بلند شدم و کت کوتاه شیری رنگم و شال هم‌رنگش را که خطوط باریک خاکی رنگ داشت را از کمد بیرون آوردم؛ شلوار لی تیره رنگم را به پا کردم و بادی بافتِ نازکم را هم که خاکی رنگ بود به تن کرده و کت را روی آن پوشیدم، موهایم را که شانه زده بودم دو طرف صورتم رها کردم و شال را روی آن انداختم کیف شیری‌ام را هم برداشتم و از اتاق بیرون زدم.
***
این‌بار به یک رستوران خیلی شیک رفتیم و این‌بار من حتی یک قدم هم از کیوان فاصله نگرفتم، کیوان متوجه شده بود که سعی می‌کنم نزدیک او بمانم برای همین از در ورودی رستوران تا میز مدنظرش دستش را پشت شانه‌هایم روی هوا نگه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌داشته بود و مثل بچه‌ها هدایتم می‌کرد.
نمی‌خواستم این‌بار اتفاق بدی رخ بدهد و شب‌مان خراب شود، خیلی زود کیوان را از شر خودم خلاص می‌کردم و برای تسکین درد ندیدنش باید حداقل یک خاطره‌ی شیرین از او درون قلبم نگه‌می‌داشتم.
عاشق شدن برای من خطاست و من نباید نزدیک هیچ مردی شوم اما شاید حداقل اجازه داشته باشم از عشقی که بی‌خبر و آرام در دلم جوانه زده است و قرار است در نطفه او را از بین ببرم، یک یادگاری داشته باشم.
سفارش که دادیم کیوان شروع به صحبت کرد، از دانشگاه گفت و از خاطرات زمانی که تازه در به عنوان استاد مشغول به کار شده بود، او می‌خواست مرا از درون خودم بیرون بکشد و توجه مرا به خودش جلب کند و نمی‌دانست من توجهم به او هست، به چشم‌های شکلاتی روشن‌اش وموهای لخت قهوه‌ای تیره‌اش بود نه حرف‌هایش!
من غرق نگاه ته ریش مرتب او بودم و دائم در ذهن از خودم می‌پرسیدم چگونه و چه‌زمانی او تا این حد برایم عزیز شد؟!
غذا را آورده بودند و مشغول خوردن شده بودیم و چند دقیقه‌ای بود سکوت میانمان برقرار شده بود، اما باز هم کیوان شروع به صحبت کرد و جلوی ادامه دار شدن سکوت را گرفت.
-‌ راستی... خواهرم داره میاد تهران.
-‌ مگه تهران نیست؟! من فکر می‌کردم خانوادت اینجان.
-‌ بابام تهرانه اما خواهرم نه، شیراز دانشجوی پزشکیه.
-‌ آهان... کی میاد؟
-‌ فردا بعد از ظهر، یه دو هفته‌ای هم میمونه.
کمی سکوت کردم و به چشم‌هایش نگاهم را دوختم و آرام پرسیدم.
-‌ من باید برم خونه‌ی خودم درسته؟
-‌ آره... ولی یکی دو روز، وقتی با خواهرم درمورد شرایطت صحبت کنم میتونی دوباره برگردی فکر نکنم مشکلی باشه...
حرفش را قطع کردم و گفتم:
-‌ اونوقت استاد اگه با خواهرت بخوای درمورد شرایط من صحبت کنی نمیگه شرایط این دختر به تو چه ربطی داره؟ یا چرا تو این چیزا رو میدونی؟ یا چرا من تو رو قاطی مسائل خودم کردم؟
سکوت کرد و بعد مکث کوتاهی لب باز کرد تا چیزی بگوید اما پشیمان شد، عقلم از سکوت او خوشحال بود اما قلبم فریاد می‌زد که عطش دارد برای شنیدن اینکه برای کیوان اهمیت دارم.
-‌ تیانا؟
-‌ هوم؟
-‌ ولش کن مهم نیست.
-‌ بگو خب چرا نسیه حرف میزنی؟
-‌ من اصلا چیزی از دهنم بیرون اومد که تو قسط بندیش هم کردی و اسم نسیه گذاشتی روش؟!
-‌ خب همین حرکتت باعث میشه من تا صبح درگیر این بشم که تو چی می‌خواستی بگی و نگفتی.
نگاهش رنگ شیطنت به خود گرفت و مثل همیشه کمی، فقط کمی گوشه‌ی لبش به سمت بالا کش آمد و گفت:
-‌ پس تیانا خانوم شب تا صبح به من فکر میکنه که صبح‌ها کمبود خواب داره و تو روز همش خوابه.
چشم‌هایم را گرد کردم و غر زدم:
-‌ کم داستان چرت و پرت سرهم کن برای من.
-‌ مگه دروغ میگم؟
-‌ مگه راست میگی؟
-‌ خودت گفتی.
-‌ من همچین چیزی نگفتم.
-‌ همین الان گفتی تا صبح فکر می‌کنی.
-‌ کیوان تو رو خدا بچه بازی درنیار بیخیال شو چی گیرت میاد از این که سر به سر من بزاری؟
قاشق آخر غذاش رو خورد و بعد قورت دادنش گفت:
-‌ چیز خاصی گیرم نمیاد فقط خیلی بامزه میشی وقتی اون چشمات رو گرد می‌کنی!
 

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 44

دیشب شب خوبی رو پشت سر گذاشتیم، بعد از شام در خیابان‌ها گشتی زدیم و من برای جبران کردن قسمت کوچکی از لطف‌های بی‌شمار کیوان این مدت نسیبم شده بود او را به یک فنجان شکلات داغ دعوت کردم و بعد به خانه برگشتیم.
جلوی درب ورودی پارکینگ لحظه‌ای احساس کردم یک نفر به ما می‌نگرد اما درتاریکی شب و میان ماشین‌هایی که دو طرف خیابان بزرگی که آپارتمان در آن قرار داشت چیزی به چشمم نیامد، برخلاف این موضوع بعد از تشکر از کیوان و گفتن شب بخیر به او وقتی به اتاق خواب برگشتم و به رختخواب رفتم با آرامشی عجیب و شیرین به خواب رفتم و امروز را پر انرژی‌تر از دیروز شروع کردم.
بعد از جمع کردن میز صبحانه به اتاق برگشته بودم وسایلم را جمع کردم و درون ساک گذاشتم و رو تختی جدیدی را روی تخت انداختم، روبالشتی‌ها را هم تعویض کردم و ساک را از روی زمین برداشتم و از اتاق خارج شدم.
نگاهم را به کیوان که دست به سینه در چهارچوب در اتاق خواب خودش ایستاده بود، دادم و لبخندی زدم.
-‌ من دیگه میرم.
تکیه از چهارچوب در گرفت و دست‌هایش را پایین آورد و یکی از آن‌ها را درون جیب شلوارش فرو کرد.
-‌ باشه، اما تیانا اگر مشکلی پیش اومد حتما بهم بگو باشه؟
-‌ باشه!
-‌ شماره‌امو هم داری دیگه؟
-‌ وای کیوان مثل پسرهای نوجوون رفتار نکن، همون روز اولی که من تو خونه‌ات تنها موندم و رفتی دانشگاه سرکارت بهم دادی.
-‌ خیله خب برو مواظب باش.
-‌ کیوان حالت خوبه؟! مواظب چی باشم؟ می‌خوام برم همین واحد بغل دیگه... کره‌ی ماه که نمیرم!
-‌ آفرین بامزه بود... منظور من این بود اگه دوباره زنگ زدن و اتفاقی یا اذیتت کردن هول نشو تا حالت بد نشه فقط به خودم بگو.
لبخند دروغینی برای خوش کردن دل کیوان زدم و گفتم:
-‌ مراقبم...
به سمت در رفتم و در رو باز کردم و او هم پشت سرم آمد، صندل‌هایم را که پشت در بود پا زدم و از در خارج شدم و خداحافظی کردم و به سمت واحد خودم رفتم. کلید را درون قفل چرخاندم و در حالی که برای کیوان دست تکان میدادم وارد خانه شدم و بعد با مکث روی چشم‌های شکلاتی که نگاهم می‌کردند در را بستم.
به در تکیه زدم و نگاهی به دور تا دور خانه انداختم؛ اوضاع افتضاح بود!
اطراف خانه را با ترس و وسواسی که جدیدا به آن مبتلا شده بودم چک کردم و بعد از اینکه مطمئن شدم خبری از عکس نیست و کسی هم در خانه مخفی نشده است شروع به تمیز کاری خانه‌ای کردم که یک ماه و نیم بود پا در آن نگذاشته بودم و مقدار زیادی شیشه خورده کف آن رها شده بود.
***
دو ساعتی بود مشغول تمیز کاری بودم تا بالاخره تمام شد فقط باید مبل‌هایی را که جابه‌جا کرده بودم تا زیرشان را تمیز کنم برمی‌گرداندم سر جای اولشان.
مبل تک نفره را کشیدم و سرجایش گذاشتم و رفتم سراغ مبل بعدی که چشمم افتاد به مارمولکی که از بین دسته‌ی مبل و قسمت نشیمن آن سرش را بیرون آورده بود!
سر جایم خشکم زد و فقط نگاهش می‌کردم و او هم از جایش تکان نمی‌خورد و انگار نگاهش به من بود، خیلی نگذشت که به خودم آمدم، جیغ بنفشی کشیدم و با تاپ و شلوارک ساتن قرمزم که خال‌های سفید داشت از واحدم بیرون زدم و دستم رو گذاشتم روی زنگ واحد کیوان و صداش کردم:
-‌ کیوان... کیوان بدو بیا!
چیزی نگذشت که کیوان با یه حوله‌ی تنپوش و موهای خیس اومد جلوی د.
-‌ چی شده؟! چرا جیغ میزنی؟ کسی دوباره...
-‌ نه.
-‌ پس چته؟ حرف بزن؟
انقدر که از طرف من استرس و اضطراب به او وارد شده بود که از لحنش کاملا مشخص بود دوباره نگران من شده است و این چقدر شیرین بود حتی برای منی که تلاش به دوری می‌کردم اما بار هم چشم که باز می‌کردم روهبه‌روی او قرار داشتم.
-‌ کیوان... مار مولک!
-‌ چی؟
-‌ مارمولک تو خونه امه.
-‌ به خاطر یه مارمولک اینجوری جیغ کشیدی؟ داشتم سکته می‌کردم.
-‌ تو رو خدا اینجوری راحت نگو مارمولک... اون مارمولکه درک کن، یه مارمولک بزرگ!
نگاه عاقل اندرسفیهی به من انداخت و من ملتمسانه نگاهی به او کردم دوباره زبان باز کردم.
-‌ بیا بگیرش.
-‌ نمیام.
-‌ کیوان!
-‌ نه!
-‌ خواهش می‌کنم، تو رو خدا خیلی چندشه.
هوفی کشید و همانطور که به داخل برمی‌گشت گفت:
-‌ الان میام.
وقتی آمد یک شلوار مشکی پاش بود و یک تی‌شرت سفید هم در دستش که البته قبل از ورودبه خانه‌ی من آن را پوشید و اجازه نداد تا بیشتر از آن زل بزنم و خیره نگاهش کنم و هیزبازی در بیاورم و برای اینکار حسابی ممنون او بودم.
-‌‌ کجاست؟
-‌ روی مبل لم داده بود برای خودش.
-‌ مگه ادمه که رو مبل لم داده باشه؟
-‌ چه فرقی میکنه مهم اینه رو مبله.
-‌ کو پس؟ من که نمی‌بینمش!
-‌ وایی! کجا رفته؟
-‌ از من می‌پرسی؟!
کلافه موهام رو که باز بود و دورم ریخته بود، کنار زدم و کش مو رو از دور دستم باز کردم و سرم را خم کردم با دستع موهایم را جمع کردم بالا سرم تا ببندم که دیدم مارمولکه جلوی پام ایستاده و زل زده تو چشمام!
فوری دوییدم سمت کیوان و آویزون دستش شدم و همانطور که با چشم مارمولک در حال فرار رو دنبال می‌کردم جیغ زدم:
-‌ کیوان ایناها!
-‌ کو؟
-‌ اونجا.
-‌ جارو رو روشن کن بده من.
کاری که گفت رو انجام دادم و او هم با جارو افتاد دنبال مارمولکه و مارمولک احمق هم دنبال من!
سمت در ورودی رفتم که مارمولک هم پشت سر من آمد و آخر سر رفت زیر جاکفشی و کیوان جارو را خاموش کرد و تکانی به جا کفشی داد و مارمولک از پشت آن بیرون آمد و من هم از ترس از واحد خودم بیرون زدم و کنار آسانسور بالای پله‌هایی که به سمت طبقه پایین می‌رفت ایستادم.
-‌ خیله خب رفت بیرون، حالا بیا تو با او لباسات!
نگاهی به مارمولکه که گوشه‌ی یکی از پله‌ها خشکش زده بود و با شیطنت نسبت به لحن عصبی‌اش وقتی به لباس‌هایم اشاره می‌کرد گفتم:
-‌ کیوان... می‌گما این مارمولکه یه چیزیش هستا!
-‌ یعنی چی باز؟
-‌ ای بابا چرا من هر چی می‌گم تو می‌گی یعنی چی؟ واقعا نمی‌فهمی؟همش زل میزنه بهم و دنبالم میاد، الان اگه برگردم تو خونه دوباره میاد تو!
کیوان نزدیکم شد، موهام رو پشت گوشم فرستاد.
-‌ اون هنوز نفهمیده با کی طرفه! نمیدونه من اجازه نگاه کردن به تو رو اونم تو همچین لباسی به هیچ کس نمیدم.
متعجب خیره در چشم‌هایش ماندم و دعا کردم صدای تپش‌های قلبم به گوش او نرسد، اما او... او دمپایی‌اش را از پا درآورد و با غیض به سمت مارمولکه پرت کرد که او هم نامردی نکرد و بالا آمد و باعث شد من از ترس و حس چندشی که نسبت به مارمولک دارم دستم را دور گردن کیوان بیندازم اما همین کار تعادل کیوان را که انتظار چنین حرکتی از من نداشت، از بین برد و دوتایی از پله‌ها پرت شدیم پایین!
 

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت45

دوتایی از پله‌ها پرت شدیم پایین و کیوان دست‌هاش رو دور کمرم حلقه کرد و با زمین یکی شدیم و صدای آخ دردناک کیوان گوشم را پر کرد.
کمرم وحشتناک درد می‌کرد اما ناله‌ی کیوان به حدی دردناک بود که باعث شد تلاش کنم هر چند سخت، از روی زمین بلند شوم.
-‌ کیوان خوبی؟
با اخم‌هایی که به خاطر درد درهم شده بودند بریده بریده گفت:
-‌ به قول... خودت، خودت... چی فکر... می‌کنی؟
-‌ مسخره الان وقت تلافی کردنه؟
-‌ خیله خب بابا... هنوز زنده‌ام!
-‌ تو آدم نمی‌شی! کجات درد می‌کنه؟
-‌ ساق پام... آخ!
با آخ دوباره‌ایی که گفت ترسیده خود را بیشتر به او نزدیک کردم و گفتم:
-‌ الهی بمیرم... خیلی درد می‌کنه؟
دندان‌هایش را روی هم فشرد و به معای «آره» سر تکان داد.
-‌ تقصیر منه، الهی دورت بگردم یه دقیقه وایسا میرم زنگ میزنم اورژانس و برمی‌گردم.
منتظر جواب او نشدم و از کف پاگردی که به آن سقوط کرده بودیم برخاستم و پله‌ها را بالا رفتم و وارد واحد خودم شدم و با اورژانس تماس گرفتم و بعد دادن شرح حال کیوان و دادن آدرس سرسری مانتو و شلواری از کمد بیرون کشیدم و بعد پوشیدن آن‌ها شالی روی سرم انداختم؛ کیف پول، موبایل و کلیدم را هم برداشتم و پیش کیوان که پایین پله‌ها افتاده بود و از درد به خود می‌ پیچید بازگشتم.
***
دوساعتی بود که در بیمارستان بودیم، بعد گرفتن عکس و نشان دادن آن به دکتر معلوم شد پای کیوان مو برداشته است و طبق نظر دکترش باید پای او را آتل بگیرند و ده روزی را باید کیوان با آ,تل سر کند.
خواهرش هم بعد از رسیدن به تهران رفته بود آپارتمان و هر چه جلوی در واحد کیوان و وقتی دید او در را باز نمی‌کند از احمدآقا پرسیده بود و او هم شماره‌ی مرا داده بود؛ من هم آدرس بیمارستان را دادم.
روی صندلی بیمارستان نشستم و تکیهبه دیوار زدم و چشم‌هایم را بستم تا کار آتل پای کیوان تمام شود؛ نمی‌دانم چقدر گذشته بود که صدای دختر جوانی باعث شد چشم‌هایم را باز کنم.
-‌ سلام.
-‌ سلام؟
-‌ شما خانم مجد هستید؟ همسایه‌ی برادرم؟ از ایستگاه پرستاری درمورد برادرم پرسیدم شما رو نشونم دادند.
نگاهم را به ایستگاه پرستاری دادم که فاصله‌ی چندانی با ما نداشت و از جا بلند شدم.
-‌ بله... شما باید خواهر آقا کیوان باشید درسته؟
-‌ بله، باز چه بلایی سر خودش آورده؟
-‌ خب... راستش از پله‌ها افتاده.
-‌ تو اون اتاقه دارن پاشو آتل می‌بندن، مو برداشته.
-‌ میشه رفت تو اتاق؟
-‌ فکر نکنم مشکلی داشته باشه که برین.
با دست به سمت اتاق مورد نظر اشاره کردم، او هم تشکری کرد و از کنارم رد شد و به سمت اتاقی که انتهای سالن قرار داشت رفت و وارد اتاق شد.
من هم به سمت اتاق قدم برداشتم و جلوی در ایستادم و مشغول نگاه کردن آن‌ها شدم، خواهر بدون توجه به موقعیت برادر را به آغوش کشیده بود تا دلتنگی و دل‌نگرانی اش را کم کند؛ آن‌ها از زیر بار دلتنگی رها می‌شدند و من این طرف چهارچوب در به ‌آن‌ها می‌ نگریستم و دلتنگی‌ام برای سینا بیشتر قلبم را به درد می‌آورد.
سینا حق داشت علی‌رغم علاقه‌ی زیادی که به من دارد احساس وابستگی به من نداشته باشد و مدام با من در تماس نباشد.
ما خواهر و برادرهای دوقلویی بودیم که در بیمارستان از هم جدا شدیم و دور از هم بزرگ شدیم؛ بیست سال از تولدمان از یک مادر مشترک می‌گذرد اما فقط یک سال است که یکدیگر را پیدا کردیم و هم ار می‌شناسیم.
کاش حداقل فاصله‌ی بین تماس‌هایش را کمتر می‌کرد و زود به زود حالی از خواهر دوقلو‌اش که اینجا در تنهایی دل به همسایه‌اش سپرده است،‌ می‌پرسید.
آری! من دل سپرده‌ام به استادم... به همسایه‌ام! من نه تنها به کیوان دل سپرده‌ام بلکه به او پناه برده‌ام! پناه برده‌ام به اویی که همیشه ناجی من است... منی که می‌ترسم امنیتی که او به قلب آسیب دیده‌ی من هدیه داده است با فاش شدن راز کثیفی که از گذشته همراه من است، از دستم برود.
***
از آسانسور خارج شدم و وسایل کیمیا خواهر کیوان رو هم که شامل چمدون و کیفش می‌شد با خود بیرون آوردم.
اینکه نام خواهر کیوان مانند دوست صمیمی‌ام «کیمیا» بود باعث می‌شد ناخودآگاه باعث می‌شد با او کمی راحت‌تر باشم.
کیمیا زیر بغل برادرش را گرفته بود و کمک می‌کرد تا بدون فشار آوردن به پای آسیب دیده‌اش راه برود، اما کیوان مدام زیر لب غر میزد؛ کلیدی که کیوان بهم داده بود تا مدتی که در خانه‌اش هستم از آن استفاده کنم هنوز دستم بود، آن را از جیب شلوارم درآوردم تا در را برایشان باز کنم و در همین حین گوش به غرهای کیوان دادم.
-‌ کیمیا جان میشه اینکارو نکنی؟ خودم می‌تونم راه بیام.
-‌ آره می‌تونی... اگه می‌تونستی وقتی که پات سالم بود درست راه می‌رفتی که به این روز نیفتی.
-‌ کیمیا اتفاق بوده دست از سرم بردار... ولم کن تا خودم راه برم.
-‌ نخیر دو دقیه صبر کن تا تیانا در رو باز کنه بعد برو تو خونه انقدر بچرخ واسه خودت که هلاک بشی؛ اونجا حداقل مطمئنم زنده میمونی.
کیوان خواست در جواب خواهرش حرفی بزند که قبل از او نگاه از در باز شده و گرفتم و همانطور که کلید را از قفل بیرون می‌کشیدم لب باز کردم و گفتم:
-‌ بفرمایید.
کیمیا: خدا خیرت بده زود بازش کردی... یه کم دیگه می‌گذشت قورتم می‌داد.
این کیمیا که خواهر کیوان بود برعکس کیمیا هم‌ دانشگاهی‌ام بور و چشم روشن بود و برخلاف او پرحرف هم بود؛ آنقدری که به کیوان اصلا فرصت سخن گفتن نمی‌داد، نگاهش را به سمت کیوان برگرداند و شروع به صحبت کرد.
کیمیا: بی رو... خودت راه برو ببینم.
کیوان چشم غره‌ای رفت و دست از گردن کیمیا برداشت و نزدیک شد تا از کنارم رد شده و داخل خانه شود و در همان هین چشم و ابرویی آمد و زیر لب زمزمه کرد «واقعا خوبی؟».
برای اطمینان دادن به او لبخندی زدم و پلک‌هایم را روی هم فشردم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 46
کیوان وارد شد و کیمیا دست ظریفش را روی شانه‌ام گذاشت و با لبخند گفت:
-‌ دستت دردنکنه عزیزم.
-‌ خواهش می‌کنم ولی برای چی؟
-‌ اینکه بردیش بیمارستان.
لبخند خجولی زدم و در دل نالیدم «تقصیر خودم بود و وظیفه‌ام بود که به او کمک کنم» و نگاهم را که از خجالت به زمین داده بودم دوباره به او دوختم و گفتم:
-‌ کاری نکردم که... شما هم نگران نباش خداروشکر بخیر گذشت و اتفاق خیلی بدی نیفتاد؛ ده روز دیگه هم خوب میشه و آتل رو باز می‌کنن.
کیمیا در جواب سری تکان داد و بعد گفتن «شرمنده من خیلی خسته‌ام» خداحافظی کرد، داخل شد و در را بست.
من هم وارد خانه‌ی خودم شدم و به دور تا دور خانه نگاهی کردم، به مبل‌هایی که هر کدام یک طرف خانه بودند خیره شدم و یک فحش آبدار هم به مامورلکه دادم و برای تعویض لباس به اتاق خواب رفتم.
گیج خواب بودم که موبایلم زنگ خورد، حتی از باز کردن چشم‌هایم و نگاه کردن به موبایلم می‌ترسیدم، می‌ترسیدم دوباره همان مرد کابوس‌هایم باشد.
انگار قصد قطع کردن تماس را نداشت برای همین به ناچار از جایم برخاستم و برای پیدا کردن موبایلم از اتاق خواب خارج شده، یادم رفته بود آن را بالای سرم بذارم.
روی جلو مبلی بود و ویبره‌اش باعث لرزش گلدان طلایی رنگ در سینیِ آینه‌ای می‌شد؛ آن را برداشتم و نگاهی به اسم مهتاب که روی صفحه‌ی روشنش نقش بسته بود کردم و تماس را وصل کردم.
-‌ سلام مهتاب خانوم! یادی از ما کردی؟
-‌ سلام تیانا خوبی؟ گفتم یه حالی بپرسم.
-‌ ممنون از احوال پرسیتون، خوبم خداروشکر.
-‌ آخه صدات گرفته است.
-‌ اوهوم... خواب بودم از خواب پریدم.
از خواب پریده بودم اما نفس زدن و صدای گرفته‌ام به خاطر آن نبود، به خاطر حبس کردم نفسم درون سینه‌ام از روی ترس بود.
آب دهنم را با صدا قورت دادم و ادامه دادم:
-‌ تو چطوری؟ چه خبر؟ به من زنگ زدی!
-‌ ممنونم خوبم، گفتم که خواستم حالتو بپرسم.
-‌ چرا انقدر یهویی؟
-‌ همینطوری آبجی.
-‌ حالا شدم آبجی؟! نامرد تو از بعد اینکه سینا رفت خارج کلا منو فراموش کردی، این هم به کنار رفتارت خیلی عوض شد از بعد سینا.
-‌ اشتباه می‌کنی سرم شلوغ بوده... شرمنده.
هوفی کشیدم و به این فکر کردم که هرچقدر هم درگیری داشته باشد باز هم زندگی‌اش خیلی آسان‌تر و راحت‌تر و پرآرامش‌تر از من است؛ درد مهتاب سینا بود، او از من سرد شد به خاطر رفتن سینا و حالا حتما خبر آمدن سینا به گوشش رسیده بود که سینا دارد می‌آید ایران و یک ماهی هم قرار است بماند.
-‌ مهتاب... سرت شلوغ بود یا قبل از این برات نفع نداشت؟
-‌ وا تیانا! یعنی چی این حرفا؟ نمی‌فهمم منظورتو.
-‌ منظورم سینا است... تا اون رفت اونور آب تو هم عوض شدی.
-‌ چه ربطی داره؟ اصلا همچین چیزی نیست.
-‌ انتظار که نداری باورکنم؟ اونم وقتی با صدای لرزون دروغ میگی.
مکثی کرد و صدای نفس کلافه‌ای که کشید از پشت موبایل به گوشم رسید: دروغ نمی‌گم.
-‌ مهتاب!
-‌ هان؟
-‌ به خاطر سینا دیگه زنگ نزدی درسته؟ به خاطر اون ناراحت بودی.
-‌ آره... حالا تلفنو قطع میکنی؟
-‌ نه فقط برام سواله یهو چی شد به من زنگ زدی.
-‌ چیز خاصی نشده فقط اون داداش بی‌معرفتت ارزش نداره که رابطه‌ی ما خراب بشه.
-‌ آها!... یعنی خبر نداری داره برمی‌گرده؟
-‌ چی؟ کی؟ نه به خدا من اصلا نمی‌دونستم.
-‌ آره جون عمه‌امون! تو که راست می‌گی.
-‌ وای تیانا یه بار گفتم نمی‌دونستم دیگه... چقدر کش میدی؟ عذرخواهی کردم دیگه، بازم معذرت می‌خوام کم توجهی کردم بهت.
هه! جالبه... خیلی جالبه، کم توجهی به من همیشه بوده و قط مربوط به داستان رابطه‌ی بهم خورده‌ی مهتاب و سینا نمی‌شود. من از قبل آن شب نحس بی‌توجهی دیده بودم اما قبول نمی‌کردم... قلبم قبول نمی‌کرد.
-‌ باشه بابا... حالا نخور منو. تعریف کن چه‌خبر؟
-‌ سلامتی... تیانا؟
-‌ جون؟
-‌ کی فهمیدی داره میاد؟
نیشخندی زدم که صدایش را شنید و جیغ کشید:
-‌ کوفت!
خندیدم و گفتم:
-‌ قبل از خواب پیام مامانمو دیدم، سینا به مامان گفته بود اونم به من خبر داد.
-‌ کی میاد؟
-‌‌ الان داری حال منو می‌پرسی دیگه؟! آخر هفته...
-‌ خودت بحث داداشتو کشیدی وسط به من چه؟! اصلا خداحافظ!
-‌ مهتاب!
صدای بوق ممتد که در گوشم پیچید با خنده دیوانه‌ای نثارش کردم و برگشتم به اتاق و نگاهی به ساعت کردم، ساعت یک و نیم بود؛ این بشر خواب ندارد!
سری تکان دادم، روی تخت دراز کشیدم و دوباره به خواب رفتم.
***
(یک هفته بعد)
مشغول خوردن صبحانه بودم که که صدای کیمیا و کیوان را از بیرون شنیدم.
اول داشتن آرام و معمولی صحبت می‌کردند و صدایشان چندان واضح نبود، اما بعد از چند لحظه صدای کیمیا بالا رفت.
رفتم پشت در و از چشمی در نگاهی انداختم که دیدم کیوان با کت و شلوار و عصا ایستاده در راهرو! در را باز کردم و طوری که توجه هردوی آن‌ها را به خود جلب کنم سلام دادم.
کیمیا: سلام تیانا جان خوبی؟
-‌ ممنون عزیزم... شما خوبید؟
کیمیا: نه... می‌خواد با این وضع بره دانشگاه.
با تعجب به کیوان نگاه کردم که گفت:
-‌ چیه؟ نمیشه که نرم شما دانشجوها همینجوری هم همیشه دنبال فرار از درسین.
با همان نگاه متعجب در حالی که کیمیا عصبی بهم خیره شده بود و منتظر بود تا من سعی کنم برادرش را قانع کنم، در جواب کیوان گفتم:
-‌ با این وضع نمی‌تونی بری.
بعد هم با دست اشاره‌ای پاهایش که یکی در کفش بود و آن که آتل بسته بود در یک پوشش آبی رنگ برای بیرون از خانه، کردم.
کیوان: باید برم.
کیمیا: میدونی این یه دندگی‌هات خیلی رومخه؟ من نمی‌ذارم بری.
بعد تمام شدن صحبت کیمیا لب باز کردم و گفتم:
-‌ اصلا رفتی... فایده‌اش چیه وقتی نمی‌تونی حتی سرپا وایسی؟
کیمیا: راست میگه... فقط فحش می‌خوری و برمی‌گردی.
کیوان: فحش برای چی؟
کیمیا: برای اینکه استاد سیریشی هستی و با این وضعیتت هم دست از سر دانشجوهات برنمی‌داری.
کیوان نفس کلافه‌ای کشید و عصبی وارد واحد خودش شد و لنگه کفشش را به بیرون پرتاب کرد.
کیمیا لبخندی زد و گفت:
-‌ ببخشید... مزاحمت شدیم، دانجشویی؟ آخه کیوان گفت شما دانشجوها.
-‌ این چه حرفیه مراحمی، آره... استادمه تو دانشگاه... چند تا کلاس دارم باهاش.
-‌ پس فکر کنم باعث شدم کلاست تعطیل بشه.
-‌ نه امروز با هم کلاس نداشتیم... یعنی کلا امروز من بیکارم و تو خونه‌ام.
-‌ پس که اینطور، اگه دوست داشتی بیا پیش من، اگه میتونی تحمل کنی استادت رو.
کیمیا خندید و من هم به ناچار لبخندی زدیم و بعد تشکر از او که حالا در چهارچوب د ر ایستاده بود خداحاافظی کردم و داخل واحد خودم شدم.
به آشپزخانه برگشتم و سر میز کوچکی که برای صبحانه چیده بودم، نشستم.
دیگر میلی به خوردن صبحانه نداشتم، فکرم پیش روزهایی بود که آن طرف دیواری که خار شده بود به چشم‌هایم، کنار کیوان می‌نشستم و با شوخی‌های او صبحانه می‌خوردم.
واقعا خوش‌طعم‌ترین صبحانه‌های عمرم را در آن جا خوردم.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

tina_for.81

مدیر تالار موسیقی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار
صفحه آرا
کتابخوان
نویسنده فعال
Jul 19, 2025
214
پارت 47
سرم را تکان دادم و شروع به جمع کردن میز کردم؛ امروز اصلا فرصت زانوی غم بغل گرفتن نداشتم.
تمام این مدت که خواهر کیوان اینجا بود اصلا به دیدن کیوان نرفته بودم، حتی نه تماس گرفتم و نه پیام دادم تا این دلتنگی ناحق چنگ به قلبم نیندازد، اما امروز که با او چشم در چشم شدم همه چیز درون قلبم تکان خورد و دوباره حس شیرین و پرهیجانی که برای خود گناه می‌دانم در من غلیان کرد، اما امروز اصلا وقت برای فکر به چیزهای اشتباه ندارم چون امروز به بهانه‌ی برگشت سینا همه رو دعوت کردم و امشب شام مهمون دارم.
تصمیم گرفتم برای شام دو مدل غذا درست کنم، فسنجون و مرغ کنارش هم سوپ بزارم با سالاد ماکارانی و سالاد فصل به همراه ماست و چند مدل ترشی، برای همین باید همین الان دست به کار شوم و به کارهایم برسم تا قبل از آمدن مهمان‌ها همه چیز آماده باشد.
دیروز تمیزکاری‌هایی رو که باید انجام می‌شد انجام داده بودم و گردوها را هم آخر شب آسیاب کرده بودم.
قابلمه‌های مورد نظرم رو از کابینت درآوردم و مشغول شدم، گوشت های قلقلی رو برای فسنجون آماده کردم و فسنجون را بار گذاشتم و شروع به درست کردن سالادها کردم و انقدر غرق کارها شده بودم که وقتی صدای زنگ در به گوشم رسیده و سرم رو از روی ظرف سالاد بلند متوجه شدم رگ گردنم خشک شده.
نگاهم رو به ساعت که عقربه‌هایش روی یک و ربع ایستاده بودند دادم و از جا برخاستم و به سمت در رفتم و آن را باز کردم.
کیمیا درحالی که کلافه بود و سعی می‌کرد این کلافگی را پشت لبخندش پنهان کند با دیدن من شروع به صحبت کرد.
-‌ سلام تیانا جان خوبی؟
-‌ سلام عزیزم، تو خوبی؟ کلافه به نظر میای.
-‌ هوف... آره! میدونی مرد جماعت رو اصلا نباید تو خونه نگه داشت آدم رو دیوونه می‌کنن.
-‌ چی بگم!
-‌ دائم تو خونه درحال رژه رفتنه با اون پای داغونش.
-‌ کیمیا جان شرمنده ولی فکر کنم زیادی روش حساس شدی یک هفته بیشتر گذشته از روزی که زمین خورد کم کم باید به فکر باز کردن آتل پاش باشین فکر نکنم دیگه مشکلی پیش بیاد.
کیمیا کمی مکث کرد، سری تکان داد و گفت:
-‌ بالاخره یه چیز سنگین آویزون پاشه... من فقط می‌ترسم که یه موقع با اون آتل تعادلش بهم بخوره و دوباره اتفاقی بیفته براش.
دست او را درون دست خود گرفتم و دست دیگرم را هم روی آن گذاشتم و در جواب او گفتم:
-‌ نگران نباش، دیگه چیزی نمیشه.
این را گفتم و به این فکر کردم که مسبب اتفاقی که برای کیوان افتاد من بودم و نمی‌دانم چرا تا الان به کیمیا بروز نداده است مقصر بوده‌ام تا خود را از نگرانی‌ها و بهانه گیری‌های او خلاص کند؟
در سکوت هر دو غرق افکارمان بودیم که به خودم آمدم و بعد از اینکه با لبخندی شرمگین دستم را از دور دستانش باز کردم گفتم:
-‌ راستی یادم رفت کاری داشتی؟
-‌ راستش سر همین چیزهایی که گفتم باهاش بحثم شد قبل اینکه بزنم بیرون، از طرفی هم امروز دیر برمی‌گردم خونه با چند تا از دوست‌های قدیمیم قرار شام دارم، می‌خواستم خواهش کنم اگه زحمتی نیست تا من میام هر از گاهی بهش سر بزنی. میشه؟
-‌ چه زحمتی عزیزم مشکلی نیست بهش سر میزنم، فقط من امشب مهمون دارم کارامو میکنم و قبل از اینکه مهمون‌هام برسن یه سری میزنم بهش.
-‌ مرسی مهربون... جبران کنم برات.
-‌ خواهش میکنم عزیزم.
-‌ پس بیشتر مزاحمت نشم، بازم ممنونتم خدانگهدار.
این رو گفت و عقب رو به سمت آسانسور قدم برداشت و در را باز کرد و من قبل از اینکه وارد آن شود گفتم:
-‌ مراقبت کن... خدانگهدار.
برگشتم داخل و به آشپزخانه رفتم بقیه‌ی کارها را انجام دادم ومرغ را هم شستم و یک بار جوشاندم و بعد بار گذاشتم و شعله‌ی گاز را تا آنجایی که راه داشت کم کردم تا آرام آرام بپزد اما له نشود تا بعد آن‌ها را سرخ کنم؛ سری هم به خورشت فسنجان زدم و بعد نگاهم را به ساعت دادم.
بهتر بود سری به کیوان می‌زدم، اما هنوز دوش نگرفته بودم برای همین به اتاق رفتم لباس‌های شب را به در کمد آویزان کردم و یک دست هم دم دستی روی تخت گذاشتم تا وقتی بیرون آمدم تن کنم؛ برای اینکه خستگی از تنم بیرون رود و بتوانم تا آخرشب سرپا باشم فقط یک دوش آب گرم مرا کمک کند.
***
حوله را از دور موهایم باز کردم و روی خشک کن انداختم و بعد پوشیدن لباس‌هایم به سمت در اتاق خواب رفتم تا از آن خارج شوم که صدای گوشی بلند شد، استرس دوباره به جانم رخنه کرد.
 
آخرین ویرایش:
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: پناه

چه کسانی از این موضوع بازدید کرده‌اند (در مجموع: 30) در 1000000 ساعت گذشته. «جزئیات دقیق بازدیدها»

Who is viewing this thread (Total: 1, Members: 0, Guests: 1)

بالا